سرتیتر

جنبش برای اقتصاد مشارکتی (4)

نوشته : مايكل آلبرت

برگردان : بابك پاكزاد

 

جنبش برای اقتصاد مشارکتی (۱)

جنبش برای اقتصاد مشارکتی (۲)

جنبش برای اقتصاد مشارکتی (۳)

كار متناسب با شان انساني

موضوع كار متناسب با شان انساني از دو جز اصلي تشكيل مي‌شود:

(1) تقسيم عادلانه وظايف براي هر فرد به چه معنا است و

(2) به منظور ترويج خودگرداني، به چه گونه‌اي از تقسيم وظايف در كار نياز داريم؟

كار عادلانه

تقسيم عادلانه‌ي وظايف مستلزم آن است كه فرد در روز كاري از سهم متناسبي از كيفيات خوب و بد زندگي برخوردار شود يا اگر چنين نيست به ازاي آن دستمزد يا پاداش دريافت كند. اما مساله اين است كه چرا بايد فردي شرايط كاري مطلوبي داشته باشد و فرد ديگر در شرايط بسيار دهشتناك كار كند؛ حتا اگر نفر دوم، به ازاي بر دوش كشيدن بار زحمت اضافي، دستمزد دريافت كند؟

اين خصوصيت كار عادلانه قبلا در نگرش صريح ما به شكل مناسبي مطرح شده بود زيرا همان‌طور كه در بخش‌هاي قبل اشاره كرديم دستمزد به ازاي تلاش و ايثار به‌طور خودكار هر نوع اختلاف در كيفيت زندگي را جبران مي‌كند. اين يعني اگر بخواهيم بر مبناي تلاش و ايثار دستمزد پرداخت كنيم هنگامي كه بتي شغلي ناخوشايندتر و فرساينده‌تر از سليم دارد و در نتيجه، تلاش و از خودگذشتگي بيشتري را به‌كار مي‌گيرد بر اين مبنا دستمزد بيشتري دريافت كند. بنابراين، بر مبناي توافق پيشين در مورد دستمزد عادلانه، پيشاپيش با مناسبات كاري عادلانه‌اي روبه‌رو هستيم؛ اما آيا اين تمام آن چيزي است كه مي‌توان كار متناسب با شان انساني نام نهاد؟

كار ارتقابخش برابر

ما هم‌چنين مي‌خواهيم بر اساس اصل خودگرداني؛ عاملان اقتصادي متناسب با ميزاني كه از محصول متاثر مي‌شوند بر آن تاثير بگذارند. تصور كنيد بتي تمام روز زمين را شستشو مي‌كند و سليم تمام روز را صرف انجام وظايفي در حوزه‌ي امور مالي و يا روابط اجتماعي با خصلت ارتقا دهنده مي‌كند كه دانش و مهارت‌هاي مرتبط با تصميم‌گيري را افزايش مي‌دهند. حتا اگر بتي و سليم از حق راي برابر در محيط كار برخوردار باشند و حتا اگر آنها عادلانه دستمزد دريافت كنند، پس از گذشت ماه‌ها از اشتغال به كارهايي با سطح ارتقابخش متفاوت، بتي در مقايسه با سليم، انرژي، دانش، اعتماد به نفس و مهارت‌هاي لازم را براي اثرگذاري بر تصميمات نخواهد داشت.

جلسه‌هاي شوراي محل كار، بحث‌ها، ارايه نظرها، مجادله‌ها و راي‌گيري‌ها را شامل مي‌شود. اگر سليم به تناسب شغل ارتقا دهنده‌اش، با دانش، مهارت‌هاي اجتماعي، اعتماد به نفس كافي در جلسه شركت كند و بتي به تناسب شغل فرساينده‌اش با دانش، مهارت‌هاي اجتماعي، اعتماد به نفس و انرژي اندكي در همان جلسه حضور پيدا كند، بديهي است كه سليم بر آن جلسه تاثير بسيار بيشتري از بتي مي‌گذارد و در حقيقت، تعداد اندكي از كارگران با مشاغل سطح بالا و ارتقابخش به دليل وضعيت شغلي‌شان بر بحث‌ها مسلط مي‌شوند. در چنين شرايطي، راي‌گيري در معناي انتخاب ميان گزينه‌هايي است كه اقليت داراي قدرت و آمادگي پيشنهاد كرده و بر سر آن به توافق رسيده است. بتي در بهترين حالت، تاييدكننده‌ي اراده‌ي تعداد اندكي است كه از توانايي، انرژي و اطلاعات برخوردارند و در بدترين حالت نيز، او و ديگر كساني كه مشاغل فرساينده دارند كنار گذاشته مي‌شوند.

با توجه به مسايل فوق، تحقق خودگرداني نه تنها مستلزم برخورداري از حق صوري مشاركت در تصميمات است بلكه هم‌چنين مشمول آن است كه افراد از شرايط مناسب جهت مشاركتي موثر بهره‌مند باشند. واضح است كه در يك اقتصاد مبتني بر تقسيم طبقاتي كه در آن كساني كه از مشاغل ارتقابخش برخوردارند تصميمات را اتخاذ مي‌كنند و ديگران اطاعت مي‌كنند و طبيعتا، كساني كه مشاغل فرساينده دارند فقط مجري تصميماتي هستند كه ديگران اتخاذ مي‌كنند، خودگرداني وجود نخواهد داشت و درست به همين دليل است كه ما كار متناسب با شان انساني را به مثابه يك موضوع مستقل برجسته مي‌كنيم. اگر كارگران به شكلي برابر در تصميم‌گيري‌هاي اقتصادي مشاركت كنند، مشاغل متنوع و گوناگون آنها بر آمادگي و توانايي آنها در تصميم‌گيري قطعا اثرگذار خواهد بود. شعار قديميِ «شما آن‌چه هستيد كه مي‌خوريد» ممكن است از نظر اقتصادي معنادار باشد اما شعار جديد شما «آن‌چه مي‌كنيد مي‌شويد» مطمئنا از نظر اقتصادي امري محوري و حياتي است.

تركيب شغلي متعادل

سومين هدف موضوعي ما (پس از دستمزد عادلانه و خودگرداني) پيرامون چيزي است كه كار متناسب با شان انساني و تركيب شغلي متعادل نام نهاده‌ايم.

در هر اقتصاد، هر شغلي از چندين وظيفه تشكيل شده كه تركيب آنها «شاخصه‌ي ارتقابخش» كلي آن را به‌دست مي‌دهد. اين شاخصه هنگامي كه مجموعه‌ي وظايف اين شغل توانايي‌ها را ارتقا دهد، بالا است و اگر منجر به تنزل توانايي‌ها گردد، پايين است. مشاغل در شركت‌هاي متداول از وظايف كاملا مشابهي كه در شغل‌هايي نظير منشي، پيك، سرايدار، مسوول امور مالي، اپراتور خط مونتاژ، مدير و… متجلي مي‌شوند، تشكيل شده‌اند. بيشتر افراد در اين شركت‌ها مشاغلي را بر عهده دارند كه از شاخصه‌ي ارتقابخش پاييني برخوردار بوده و تنها تعداد معدودي از مشاغل شاخصه‌هاي بسيار بالا را نشان مي‌دهند.

به منظور كسب يك تركيب شغلي متعادل، ما مدافع تقسيم وظايف در مشاغل به گونه‌اي هستيم كه هر شغل در اقتصاد از يك شاخصه‌ي متوسط كلي برخوردار باشد. به عبارت ديگر، ما به هر شغل نه يك گروه از وظايف هم‌جنس و هم‌سطح از نظر ارتقابخش بلكه تركيبي از وظايف با كيفيات ارتقابخش گوناگون را تخصيص مي‌دهيم كه مجموع اثر ارتقابخشي آنها متوسط اين شاخصه در جامعه باشد. به‌جاي آن‌كه جودي منشي باشد و جان يك كامپت رولر و جري هم حمام را تميز كند؛ جودي، جان و جري در طراحي شغل‌شان از مجموعه‌ي وظايف متنوعي با سطوح مختلف ارتقابخش و فرساينده برخوردار مي‌شوند، به گونه‌اي كه تاثير كلي ارتقابخش تركيب وظايف جودي در شغلش و هم‌چنين جان و جري در مشاغل‌شان تا حد امكان يكسان باشد.

به بيان ديگر، با تركيب شغلي متعادل ما البته هر يك شغلي داريم كه در آن از شرايط كاري ويژه و شايد منحصر به فردمان لذت مي‌بريم و در عين حال، به‌رغم تفاوت در محتواي كارمان با يكديگر، شغل ما و مشاغل ديگر، همه، از زاويه تركيب شغلي متعادل، به مشكل قابل مقايسه‌اي ارتقابخش هستند.

در نتيجه‌ي تركيب شغلي متعادل، ديگر يك مديريت ثابت با وظايف منحصر به فرد ارتقابخش و آگاهي‌دهنده نخواهيم داشت. ديگر مجموعه‌اي از مشاغل فرساينده كه شرايط آن تنها خستگي و ملال را به ارمغان مي‌آورد نخواهيم داشت. در عمل، هيچ سلسله‌‌مراتبي از مشاغل بر اساس اثر ارتقابخش آنها وجود نخواهد داشت. ما با تعريفي از تركيب وظايف در مشاغل به شيوه‌‌اي جديد، يا همان تعادل وظايف با سوگيري اثرات ارتقابخش آنها، تمام اين موارد را كنار مي‌گذاريم.

بنابراين، هر فرد كه در اقتصاد مشغول كار است تركيبي از وظايف را بر عهده دارد كه به شكل محسوس متناسب با ملزومات موقعيت ويژه هر كار در نظر گرفته شده است اما هم‌چنين به‌جاي آن‌كه ارتقابخش‌ترين شرايط به جماعتي محدود شود كه در محيط كار در راس سلسله‌مراتب قدرت دارند اين تركيب به گونه‌اي طراحي مي‌شود كه اثرات ارتقا‌بخش را تعادل بخشد.

واضح است كه بنا به تعريف، تركيب شغلي متعادل، هم به خودي خود عادلانه و هم بنيادي شايسته براي خودگرداني است. آن از تقسيم نيروي كار به «طبقه هماهنگ كننده» داراي قدرت بسيار و طبقه كارگر تابع و محروم از حق راي احتزاز مي‌كند و به‌جاي آن به تمام كارگران قدرت قابل مقايسه‌اي در زندگي اقتصادي اعطا مي‌كند. اما آيا اين رويكرد مشكلاتي به همراه ندارد؟ براي مثال آيا مي‌توان كار را انجام داد و آيا مي‌توان آن را خوب انجام داد؟

گزينه‌هاي منحصر به فرد

توده‌هايي كه در مقياس وسيع از مشاغل فرساينده برخوردارند عموما از ايده‌ي تركيب شغلي متعادل استقبال مي‌كنند، زيرا زندگي‌شان به همان نسبت كه سهم‌شان را از وظايف ارتقابخش دريافت مي‌كنند بهبود پيدا مي‌كند. آنها تغييري را از مشاغل نامتعادل مشاهده مي‌كنند و هم‌چنين مي‌بينند وضعيت تحقيرآميز و ناعادلانه‌اي كه سال‌ها آن را تحمل كرده‌اند به شكل عادلانه‌اي جبران مي‌شود.

از طرف ديگر، جماعتي كه پست‌هايي را اشغال كرده‌اند و يا در آرزوي مشاغل راحت و ارتقابخش هستند، از جمله مديران، پزشكان. وكلا، روشنفكران وابسته به قدرت و… اين پيشنهاد را تهديد‌آميز تلقي مي‌كنند چرا كه پس از آن‌كه تركيب شغلي به تعادل رسيد مشاغل قديمي آنها ديگر به همان شكل باقي نخواهد ماند. يك فرد در اقتصادي با تركيب شغلي متعادل ممكن است برخي كارهاي مديريتي، پزشكي، حقوقي، اجرايي، تحقيقي، برنامه‌ريزي و… را بر عهده بگيرد اما اين فرد هم‌چنين ناگزير است سهم متناسبي از مشاغل فرساينده را نيز درست مانند ديگران براي كسب تعادل كلي بپذيرد. بنابراين، مشاغل مردمي كه هم‌اكنون در جايگاه اعمال‌نظر و فرماندهي قرار دارند برخي ويژگي‌ها و وظايف ارتقابخش را از دست داده و به‌جاي آن برخي كارهاي كمتر ارتقابخش و حتا فرساينده را در بر خواهد گرفت.

در هر حال، كساني كه بر عليه تعادل شغلي استدلال مي‌كنند به يكي از دو دليل زير استناد مي‌كنند:

1ـ تعادل‌بخشي به آزادي من براي انجام كاري كه مي‌خواهم بكنم تجاوز مي‌كند و در نتيجه غيراخلاقي است.

2ـ تعادل‌بخشي، باهوش‌ترين و مبتكرترين‌ها را به كارهاي فرساينده مجبور مي‌كند و در نتيجه توليد اجتماعي را به ضرر همه كاهش مي‌دهد.

اجازه دهيد براي تمام كردن صحبت كار متناسب با شان انساني انتقادات را مرور كنيم.

آزادي

اين واقعيت است كه اگر بنا به تعريف تنها به تركيب‌هاي شغلي متعادل امكان تحقق بدهيم مانع از آن خواهيم شد كه فرد تركيب شغلي نامتعادل داشته باشد و بنابراين مانع مي‌شويم كه شاكيان مورد اول در مشاغل‌شان تنها وظايف ارتقابخش را انجام دهند. اما اين حقيقت نيز وجود دارد كه به طرز مشابهي تجديد ساختار اقتصاد در راستاي الغاي برده‌داري مانع از آن مي‌شود كه كسي مالك برده باشد. مالك برده بودن در اين معنا است كه برده‌دار تمايلش را مبني بر مالك بودن بر برده آزادانه ابراز كند اما آن‌ هم‌چنين به معني اين است كه او شخص ديگري را مايملك خود مي‌داند. اگر ما حكم كنيم كه فردي مايملك فرد ديگر باشد هم‌زمان حكم كرده‌ايم كه تمايلات برده‌دارانه بايد مورد تاييد و تشويق باشد. به طرز مشابهي، برخورداري از يك تركيب شغلي كه ارتقابخش‌تر از سطح متوسط جامعه است، تنها به بهاي كساني كه از تركيب شغليِ كمتر ارتقابخش نسبت به سطح متوسط جامعه برخوردارند، ممكن مي‌شود. در اين صورت اگر حكم كنيم فرد مي‌تواند تركيبي كمتر از سطح متوسط را تحميل كند آري، در آن زمان قادريم هم‌چنين حكم كنيم كه فردي مي‌تواند تركيبي بيش از سطح متوسط را نيز داشته باشد.

آزادي عمل براي تحقق تمايلات فردي امري معتبر و جالب‌توجه است البته تنها تا آن‌جايي كه با آزادي عمل مشابه براي ديگران همراه باشد. برخي تمايلات نظير مالك يك برده بودن، كشتن يك همسايه، استخدام برده‌هاي روزمزد يا داشتن يك تركيب شغلي نامتعادل ذاتا ناقض حق ديگران در برخورداري از امتياز مشابه است. به عبارت ديگر، تحميل تعادل شغلي به جامعه براي محو سلسله‌مراتب طبقاتي ميان كساني كه فرمان مي‌رانند و كساني كه اطاعت مي‌كنند غيراخلاقي‌تر از الغاي برده‌داري در جامعه به منظور محو سلسله‌مراتب طبقاتي ميان كساني كه مالكند و كساني كه مايملكند نيست. تمام مردم حق دارند كه برده‌ي حقوق جعلي و ساختگي آقاي مزرعه‌دار مبني بر داشتن برده نباشند و به طرز مشابهي تمام مردم حق دارند از شرايطي بهره‌مند شوند كه پيش‌نياز خودگرداني است و تابع حقوق جعلي آقاي مدير براي انحصار شرايط شغلي ارتقابخش نيست.

بهره‌وري

اما چه بر سر توليد خواهد آمد؟ اگر بخواهيم از تقسيم طبقاتي ميان فرمان‌رانان و فرمان‌بران اجتناب كنيم، آيا با بهره‌گيري اندك از ظرفيت‌ها و توانايي‌هاي گروه‌هايي از اجتماع، بهره‌وري عمومي در جامعه را كاهش نداده‌ايم؟ اگر چنين است، آيا ضرر و زيان آن در برون‌داد، چنان خواهد بود كه تحقق تركيب شغلي متعادل را زير سوال ببرد؟

نخست بايد اين نكته را روشن كنم كه حتا اگر تعادل شغلي به واقع بخشي از برون‌داد يا خروجي سيستم را فدا كند، منجر به آن نمي‌شود كه از كار متناسب با شان انساني به‌عنوان يك هدف دست كشم؛ چرا كه من خودگرداني و جامعه‌ي بي‌طبقه را انگيزه‌هايي بسيار ارزشمندتر از دستيابي به حداكثر توليد مي‌دانم. اين يعني ما مي‌توانيم بدون اين‌كه به كسي فشار بيش از حد وارد شود، كيك‌مان را بپزيم و در عين حال بخش اعظم آن را نيز ميل كنيم.

معمولا انسان طبيعي و نرمال ساعت‌هاي بي‌انتهايي را به كارهاي ارتقابخش و وظايف خلاق و توليدگر اختصاص نمي‌دهد بلكه برعكس، گروه‌هايي كه انحصار ‌وظايف ارتقابخش را برعهده دارند مدت زمان كوتاهي در هر هفته به اين وظايف اختصاص مي‌دهند و مدت زمان بسياري صرف گپ زدن، جوك گفتن، ملاقات‌ها و رياست كردن به افراد اطراف خود و يا بازي گلف مي‌كنند.

با توجه به مسووليت‌ها، تعادل‌بخشي مي‌تواند بدون هيچ‌گونه تهاجم جدي به توانايي‌هاي خلاقه‌ي آنها صورت پذيرد. ما تنها، اوقات اضافي آنان يا زمان مربوط به رياست و فرمانروايي‌شان را با مسووليت‌هايي كه اندكي فرساينده و سخت هستند جايگزين مي‌كنيم.

اما حال تصور كنيد كه اشتباه مي‌كنم. فكر كنيد كه هر ساعت فردي كه هم‌اكنون وظايف ارتقادهنده برعهده دارد و از وي تقاضاي انجام كارهاي سخت و فرساينده داريم، ساعتي است كه بايد از تمركز خلاق و هوشمندانه آنها بكاهيم. درست مانند شكايت مورد دوم، هراس از اين است كه اين روند، ضرر و زيان در خروجي را به‌خاطر عملكرد آن شخص به همراه داشته باشد. براي مثال، اگر يك جراح كه هم‌اكنون تمام روز را به جراحي اشتغال دارد (نه كار پشت ميزي دارد، نه گپ مي‌زند، نه گلف بازي مي‌كند و…)‌به يك‌باره سهم خود را از كارهاي كمتر ارتقابخش نظير تميز كردن رختخواب يا لگن بيمار برعهده گيرد، طبيعتا او زمان كمتري را به جراحي اختصاص خواهد داد و بنابراين در كل، او خروجي و برون‌دادي خواهد داشت كه نسبت به گذشته ارزش كمتري دارد.

اما روي ديگر سكه چيست؟ درباره پرستاري كه در اين محيط و بافت جديد بهتر آموزش مي‌بيند و توانايي استفاده كامل از استعدادش را پيدا مي‌كند چه مي‌گوييد؟ عملا، درباره تمامي افرادي كه پيشتر، نخست در دوران تحصيل و بعد بر اثر فرساينده بودن كار سركوب شده بودند، كساني كه قبلا در غل و زنجير انجام وظايف سخت و فرساينده بودند اما حال كار متناسب با شان انساني را تجربه مي‌كنند چه مي‌گوييد؟ در مورد خلاقيت‌ها، استعدادها و مهارت‌هايي كه به تبع فراهم شدن شرايط براي 70 تا 80 درصد جمعيت شكوفا مي‌شوند، به‌جاي آن‌كه مردم را به سوي نوعي اطاعت چاپلوسانه هدايت كنيم چه مي‌گوييد؟ آيا كسي واقعا بر اين باور است كه مجموع كل استعداد، خلاقيت و انرژي‌هاي در دسترس براي توليد كاهش پيدا خواهد كرد اگر آن ترتيبات اقتصادي را ترجيح دهيم كه هر عاملي را به اندازه‌ي ظرفيتش تبديل به عاملي توانا و مولد كرده و تمهيدات لازم براي تحقق اين امر را فراهم كند. اما در عين حال، اين امر را مستلزم آن بداند كه هر فرد سهم متناسبي از كارهاي غير ارتقابخش و به همان نسبت سهم متناسبي از كارهايي كه هوش و مهارت‌هايش با آن تناسب دارد را برعهده گيرد؟

اگر جوامع كنوني مبتني بر تقسيم طبقاتي را در مفهوم خوش‌آمدگويي به افراد توانا و در نتيجه به مثابه نظام‌هاي شايسته سالارِ تمام و كمال در نظر بگيريم كه به اين قابليت‌ها با شرايط بهتر كار و شرايط ارتقابخش پاسخ مي‌دهند، به اين ترتيب هرگونه تلاش در راستاي متعادل كردن شرايط در ميان كارگران به كاهش خروجي و توليد منجر مي‌شود. اما با اين حال ما بايد به شكل قاطعي به نفع تركيب شغلي متعادل موضع‌گيري كنيم. ارزش راهنماي ما نبايد ميزان خروجي و يا توليد در يك اقتصاد باشد ـ بلكه به‌جاي آن،‌ اقتصاد بايد به شكل قابل مقايسه‌اي، در حين آن‌كه به نيازها پاسخ داده و ظرفيت‌ها را توسعه مي‌دهد ارزش‌هايي هم‌چون خودگرداني، همبستگي، برابري و تكثر را بر انگيزد. با اين حال در واقعيت نيز، جوامعي با توزيع سلسله مراتبي وظايف، از تحقق شايسته سالاري تمام و كمال بسيار دورند و به‌جاي آن، در چنين جوامعي يك نخبه‌ي تحصيلكرده و داراي شرايط لازم وظايف ارتقابخش و دانش‌افزا را بعضا به‌خاطر هوش اما در كل به‌خاطر برخورداري از شرايط ممتاز و تمايل به لگدمال كردن زيردستان به انحصار خويش در مي‌آورد. بدون تعادل شغلي، بيشتر اعضاي يك اقتصاد نه به‌خاطر فقدان ظرفيت بلكه به‌خاطر فرآيندهاي اجتماعي شدن، تحصيل و شرايط شغلي كنوني‌شان به سوي نوعي تسليم و اطاعت نسبي سوق داده مي‌شوند. آنها يقينا مي‌توانستند در تصميم‌گيري‌ها مشاركت كرده و از كار خلاقه‌اي كه اين فرصت را مي‌دهد تا از تركيب شغلي متعادل لذت برد بهره‌مند شوند و در عين حال دستاوردهاي بيشماري را نيز به ارمغان آورند.

شاكيان مورد دوم، هم‌چنين به وقت، انرژي و هوش بسياري كه صرف تثبيت شرايط استثماري مي‌شود و در راستاي بر حذر داشتن عاملان از كار ارتقابخش و وادار كردن آنها به اطلاعات از دستورالعمل‌هايي است كه آنها را از خود بيگانه مي‌سازد توجه نمي‌كنند. اگر تفاوت ميان محيط كار مبتني بر تقسيم طبقاتي و محيط كار متناسب با شان انساني را با توجه به اوقات اختصاص داده شده به امر نظارت و اعمال نظر، به حساب آوريم و اوقات تلف شده ناشي از مبارزه، كشمكش، نزاع و درگيري را با بستر جديد هوش و استعدادهايي كه بسيج شده‌اند و پيشتر ظرفيت‌هاي سركوب شده به حساب مي‌آمدند در نظر بگيريم؛ نه تنها حركت به سوي تركيب‌هاي شغلي متعادل در زمينه‌ي اخلاقي، قابل ترجيح و هم‌چنين بستري براي پي‌ريزي يك خودگرداني واقعي است بلكه هم‌چنين زمينه‌اي مناسب براي توليد اقتصادي است.

در عمل تنها بدهي تركيب متعادل از نگاه كساني كه هم‌اكنون از انحصار نسبي كارهاي ارتقابخش بهره‌منداند اين است كه آن، امتيازات نسبي را از دست‌شان خارج مي‌كند؛ اما اين امر، حداقل از ديد كساني كه از پايين نگاه مي‌كنند، هدف تركيب متعادل شغلي است و اين همان منظري است كه چشمان ما بايد از آن‌جا به موضوعات بنگرد.