سرتیتر

ایرانی بودن یا نبودن؟


احمد سیف

بدون  اینكه بخواهم خود را در گیر بحث های مربوط به « هویت ملی»  بكنم می خواهم بگویم كه با همة اختلاف نظرها و بگومگو ها، چیزی داریم تحت عنوان «ایرانی بودن» . ممكن است هركس  از آن تعبیری مشخص داشته باشد وتعبیریك تن با تعبیر دیگری با هم نخواند . ولی كار كه بیخ پیدا می كند، رگهای گردن در دفاع از همین  « ایرانی بودن» ماست كه چون ماری خشمگین متورم می شود.

گرچه زبان یكی از تجلیات « هویت ملی» ماست ولی هویت ملی و ایرانی را تنهازبان فارسی دانستن فقط به كاركسا نی می آید كه خودشان هم از تمایلات شووینیستی خود با خبر نیستند. این جماعت به گمان من، یا نادانند و یا فریبكار كه از سوئی ، «هویت ملی» را با زبان فارسی برابر می دانند و از سوی دیگر دون كیشوت وار بر علیه شووینیسم شمشیرمی كشند. با این همه «ایرانی بودن»بسی بسیار بیشتر از به فارسی سخن گفتن و نوشتن است . چندی است اما كه«ایرانی بودن» مقوله بسیار جالبی شده است. در گذشته ای نه چندان دور ،« ایرانی بودن» چنگی به دل نمی زد، چون استبداد سلطنتی بد بو د و امروز به گمان این جماعت،  وضع از گذشته بسی بدتر شده است، چون علاوه بر استبداد فقاهتی، دیگر آن تظاهرات شبه مدرنیستی هم وجود ندارد. مشكل اما این است كه  این دوستان از تضاد و تناقض ظریفی كه در گفتار و كردار خویش دارند ، ظاهرا  بی خبرند.

این درست كه در تاریخ دراز دامن ایران،  استبداد همیشه بر جامعه حاكم بوده است ،  ولی استبداد سالاری حاكم برجامعه  را با جا معه یك سان گرفتن نه درست است و نه منصفانه. ولی با خودمان صادق باشیم : آیا تا به حال خود نگفته و یا با گوش های مباركمان نشنیدیم ( به خصوص در میان ایرانیان مقیم خارج از كشور و حتی در میان ایرانیان ساكن ایران كه خود را به هر آب و آتشی می زنند تا از ایران خارج بشوند) كه  «ایران كه جای زندگی كردن نیست»،  یا« ایران گرفتار بحران ارزشی شده است» . «در ایران همه می دزدند » . «درایران همه دروغ می گویند»و از این قبیل.

نتیجه این می شود كه بسیاری از ما در ذهن خود از ایران ، این سرزمین دوست داشتنی و زیبا جهنمی ساخته ا یم كه در آن خشك و تر با هم خواهند سوخت.  و چون دروجدان  ناخود آگاهمان متقاعد نشده ایم ، و البته كه  این امر طبیعی است ، نتیجه این شده است كه به جای مبارزه با هر آنچه كه نفرت انگیز است ( یعنی با مدافعان علنی و خجالتی استبداد در ایران) از ایران به طور كلی ابراز تنفر می كنیم.  ننیجه این كه اگر قبیله خاصی داشته باشیم كه خوب، تا آنجاكه هم عقیده گی ادامه می یابد، به سر یكدیگر قسم هم می خوریم ولی از محدودة قبیله كه خارج می شویم بد مان نمی آید كه سر به تن كسی نباشد. این نگرش هم نه تازه است و نه ابهامی دارد. قرنهاست كه جهان را خیر وشری دیده ایم كه نام دیگرش، شاید سفیدو سیاه دیدن باشد. مثال می زنم : شما چند تا ایرانی می شناسید كه با مواضع سیاسی متفاوت با یكدیگر دوستی داشته باشند ؟ چند تا ایرانی می شنا سید كه به محض بروز اختلاف عقیده به یكدیگر فحش های چارواداری ندهند ! ممكن است این رفتار ما بازتاب سلطة دراز دامن استبداد برایران باشد ولی در آن صورت علت وجودی چنان استبداد ریشه داری ماستمالی می شود. اجازه بدهید با ذكر نمونه ای بحثم را ادامه بدهم.

تردیدی نیست كه ایران امروز مثل اغلب جوامع بشری گرفتار بحران همه جانبه ایست . اقتصادش به خرابی فرهنگش و فرهنگش به شكنندگی نظم و نظام اجتماعی آن شده است. كم نیستندكسانی كه از میان انبوه ایرانی های خارج نشین كه امیدوارند در آینده ،وقتی كه  اوضاع بهبود پیدا بكند ( حالا چگونه ؟ البته روشن نمی شود  ) به ایران برگردند.

تا اینجایش حرفی نیست خیلی هم خوب است. پرسش اما این است كه برای رسیدن به آنچه كه مطلوب است چه كرده ایم ؟ و چه می كنیم ؟ در این جا با جماعتی كه «آزادی» و «استقلال» ایران را از بمب افكن های امریكائی و ماموران مخفی وعلنی سازمان سیا گدائی می كنند و منتظرند تا دری به  تخته ای بخورد و به همت سربازان كله خر و آدم كش امریكائی درگورستان ویرانه ای كه برجا خواهد ماند، به قدرت برسند كار ندارم. این جماعت در بهترین حالت فقط قابل ترحم اند. دعوای این جماعت با جمهوری اسلامی از قماش دعوای من و میلیون ها ایرانی دیگری كه در ایران و بیرون از ایران خانه به دوش و دربدریم، نیست. ما آزادی و برابری می خواهیم و این جماعت تشنه امتیاز و قدرت اند.

باری اجازه بدهید این جماعت ایران ستیز بی وطن و قدرت طلب را به حال خودشان واگذاریم وبرگردیم سر حرف های خودمان.

از هر زاویه ای كه به ایران كنونی بنگرید، اقتصادش این همه خراب است . ولی با این همه ایرانی اقتصاد دانی كه در اروپا وامریكا پراكنده اند، چند تا را می شناسید كه برای شناخت بهتر از دامنة بحران و راههای احتمالی برون رفت از آن پژوهش كند ؟ چند تا را می شناسید كه برای حال و آیندة اقتصادی ایران خطوط كلی برنامه ای را درذهن داشته با شد و یا در جهت رسیدن به آن كار بكند ؟ اینكه اوضاع اقتصادی ایران باید بهتر باشدكه صرفا بیان خواسته وآمال آدمیزاد است نه سیاست و یا برنامه ای برای رسیدن به آن. اختلاف دیدگاه های سیاسی به جای خودمحفوظ، بااقتصاد مقروض و بی بنیه اش چه باید كرد؟

برنامه تان برای نفت چیست ؟

برای كشاورزی ایران چه برنامه ای دارید؟

صنایع مونتاژ را چه باید كرد ؟

باید مشّوق سرمایه گذاری خارجی شد یا باید جلوی آن را گرفت ؟

مناطق آزاد تحارتی مفیدند یا مضر ؟

برنامه های تمام بند خصوصی سازی را چه باید كرد ؟

آیا به یك نظام رفاه اجتماعی نیازمند هستیم ، یا اینكه پیران و معلولین ، بیكاران و فقرا را باید به  امان خدا رها كنیم ؟ اگر به یك نظام رفاه اجتماعی نیازمندیم ، این نظام از چه منبع یا منابعی باید تامین مالی شود ؟ نمی شود هم به هزار و یك حیل از پرداخت مالیات در رفت، هم از دولت – می خواهد هر دولتی باشد- دو قورت و نیم هم طلبكار بود!

استراتژی اقتصادی تان چیست ؟

آیا باید درون نگر بود و بعد ، وقتی امكان  پذیر شد ، درهای اقتصادی مملكت را باز كرد ؟ یا از همان ابتدا باید برون نگری كرد ؟

امكا نات بالقوه اقتصادی ایران چیست؟

45در صد جمعیت ایران پا ئین 15 سال سن دارند . برای این خیل عظیم  جوانان چه برنامه ای دارید ؟

آیا استراتژی جا نشینی واردات برای ایران مناسب است یا باید در راستای بهره گرفتن از مزیت های احتمالی اش برای یك استرا تژی صادرات گرا كوشید ؟ اگر قرار است ابتدا به اقتصاد داخلی سامان بدهیم، چگونه و اگر می خواهیم با صادرات بیشتر، خودی در جهان نشان بدهیم، با پرداختن به كدام بخش؟ این كه شیر نفت را بیشتر باز كنیم و یا مس خام و آهن خام بیشترصادر كنیم كه شق القمر نكرده ایم!

در زمینه های فرهنگی برنامه تان چیست ؟ برای مقابله بااستبدادسخت جان و گسترده و برای گسترش دموكراسی چه باید كرد ؟ شعار دادن كه مسئله ای راحل نمی كند.

ایران كشور كثیر المله ایست . ساختارسیاسی ایران در خصوص اقوام و ملیت های مختلف چه باید باشد؟ مسئله زبان های مختلف و فرهنگ های متفاوت چه می شود؟

پیشا پیش این را هم بگویم كه حرفم این نیست كه ایرانی مقیم خارج می  تواند و یا باید برای همةاین پرسش ها پاسخ شایسته داشته باشد . ولی سئوالم این است كه در پیوند با كدام یك از این همه معضل به خود زحمت اندیشیدن داده و می دهیم و برای برداشتن باری هر چند ناچیز قدمی به جلو برمی داریم ؟

یكی می گفت هر وقت ورزشكاران ایرانی در مسابقات بین المللی مدال می گیرند،عصبانی می شوم ، چون «این پیروزیها به حساب جمهوری اسلامی واریز می شود ». از آن طرف، كم نیستند كسانی كه به دوباره نویسی تاریخ رو كرده اندو می كوشند عنصر « ایرانی بودن» را در آنچه كه می نویسند، كم رنگ كنند. اغراق می كنم اگر بگویم كه این دو گروه، با همة اختلافات ظاهری همزاد یك دیگرند. ما نه حق داریم در پوشش مخالفت با حكومت از پیروزی های ایرانی ها در عرصه های بین المللی ناخشنود باشیم، و نه این كه تاریخ دراز دامن ما، به این صورتی است كه عده ای سرگرم «بازسازی» آن هستند. به بسیاری دیگر ، همین كه می گوئی در ایران فلان كارمثبت شده است و یا می شود  ، بدون لحظه ای مكث ، طرف می خواهد نادرستی این سخن را نشان بدهد و یا درآن رگه های توطئة حكومتی می بیند و یا می كوشد دست آورد موردنظر را بی ارزش كند. و من سئوالم این است كه چرا؟ از سوی دیگر، كم نیستند كسانی در داخل ایران كه غیر ازخود وقبیلة خودشان، دیگران را نوكر ومزدور اجانب می خوانند. و هنوز انگار از خواب و خماری در نیامده اند كه با همین كارها، چه تیشه ای به ریشه مملكت و دین و آئین اش زدندو می زنند. از بندگان خدا كه شرم نمی كنند، هیچ، ظاهرا از خدا هم نمی ترسند.

من برآنم كه قدر شناختن دست آورد های هنری، علمی ایرانی هائی كه در ایران هستند ، از پیش فرض های ضدیت جدی داشتن باهر آنچه هائی است كه نامطلوب است و زشت . لازم و كار ساز نیست كه آدم « زیادی انقلابی» باشد و یا فكر كند كه هست . و برای راضی نگه داشتن خود مجبور باشد و یا بشود كه بر همه چیز خط بطلان بكشد. تردیدی نیست كه درایران هنوز هزار و یك مشكل داریم. ولی با همة این مشكلات، ندیدن پیشرفت های ایران در عرصه های گوناگون، با ادعای حقیقت طلبی تناقض دارد. از آن گذشته، فراتر رفته و می گویم در زمینه های هنری و ادبی،  با همة بی مهری هائی كه نویسندگان و هنرمندان ساكن ایران با ما (ایرانی های مقیم خارج از كشور) می كنند،  مقابله به مثل كردن باایشان در دام بدخواهان افتادن است . چرا كه این نادیده گرفتن ها واین نوع دهن كجی كردنها تنها و تنها به نفع كسانی تمام می شود كه درد ایران ندارند و دردشان، اگر دردی باشد، دردی صددرصد خصوصی و شخصی شده است. ایرانیانی كه به هر دلیل ترك وطن كرده و در جهان پهناورپراكنده اند، در عرصه های علمی و دانشگاهی و حتی اقتصادی، اگرسرآمد دیگر اقلیت های نژادی در این جوامع نباشند، كه اغلب هستند، دست آوردهائی داشته اند كه به راستی برای هر كسی كه دردایران دارد، غرورآفرین و افتخار آمیز است. چشم بستن بر روی واقعیات، اگر نشانه كوری باطن نباشد، بی گمان، واقعیت را تغییر نخواهد داد.  از سوی دیگر، ایران امروز بیش از 75 میلیون جمعیت دارد كه اكثریت قریب به اتفاق كار و زندگی شان را می كنندو نه پیرو عمرو اند ونه دنبالة رو زید. و در روند همین زندگی عادی شان است كه هر روزه برای بقاء و بهبود روزگار خویش درگیر مبارزه ای پایان ناپذیرند و آینده سازی می كنند. از منظری كه من به دنیا می نگرم، حرفم این است كه  به این 75 میلیون وفادار باشیم ، حتی اگر شماره اندكی از این 75 میلیون به ما بی مهری كنند كه می كنند.

اینكه نتیجه این  نگرش متفاوت  چه می شود ؟ نمی دانم . ممكن است هیچ چیزپیش نیاید. ولی حرفم این است كه باید بین این بلا تكلیفی هراس انگیزِ ایرانی بودن و ایرانی نبودن هم زمان انتخاب كرد.  اگر به جد می خواهیم كماكان ایرانی باشیم كه انبوهی كار روی دست های ما مانده است. و اگر هم نمی خواهیم ایرانی باشیم كه آنهم در نهایت ، مسئله ای نیست . حداقل كوشش كنیم در هر جا معه ای كه هستیم برای آن جامعه عنصرو عضو مفیدی با شیم.

و اما به كسانی در داخل ایران كه شامة خوبی برای یافتن «مزدور»و «جاسوس» و« تهاجم فرهنگی»  و« توطئه»و و…و دارند، ولی چشم خودراهم چنان بر واقعیت های زندگی بسته اند، باید گفت كه اگر تجربه ای هم لازم بود، بیش از سی سال كافیست. اگر درد ایران و درد دین ندارید، لااقل خودتان را دریابید.

با توجه به آن چه در كنار گوشمان در منطقه و در جهان می گذرد،  مخاطراتی كه ایران را تهدید می كند، جدی تر از آن است كه به همان روال گذشته رفتار كنیم. اگر این مسایل را می دانیم ولی اهمیت نمی دهیم كه پناه بر خدا، و اگر نمی دانیم و به همین خاطر به فكر چاره نیستیم ، كه باز پناه بر خدا!

خدا كند فردا خیلی دیر نباشد!