سرتیتر

سوختم! سوختم!

 

آرمین نیکنام

اول) پسر و دختر سفیدپوش و دختر برهنه ای که در این تصویر دیده می شوند، فرزندان خانواده ای هستند که در حمله ی بمب ها دود شده و به هوا رفته است. این عکس یکی از تاریخیترین عکسهای جنگ و یکی از عمده نمادهای جنگ ویتنام است

دوم) این تصویر در منطقه ای اتفاق افتاده است که پس از کنفرانس ژنو، در سال ۱۹۵۴ برای آزادسازی ویتنام از استعمار فرانسه و استقرار یک حکومت مردمی در ویتنام تشکیل شده بود. از این کنفرانس، ویتنام به دو بخش تقسیم شد. ویتنام شمالی و ویتنام جنوبی، که یک سوم جنوبی آن حاکمیتی دست نشانده ی غرب داشت و حجم سرکوبهایش شگفت انگیز بود. این اتفاقات و کنفرانس بی نتیجه ی ۱۹۵۴، ویتنام شمالی را بر آن داشت تا با دخالت شخصی سعی در بیرون راندن غرب از سرزمینشان کند. حکومت ویتنام جنوبی، با حمایت آمریکا به انواع سلاحهای شیمیایی و میکروبی مسلح شد و به مقابله با کسانی پرداخت که خواهان یکپارچگی دو ویتنام بودند. این عکس حاصل یکی از همان بمبهای ناپالم لعنتی ساخت آمریکا است که دولت ویتنام جنوبی روی شهروندان خودش می انداخت. بمب ها، نمونه ی کامل یک کشتار هستند. لرزش برخاسته از هر بمب؛ با لرزش صدها و هزاران انسان در هنگام مرگ برابری می کند. لرزش این بمبها حتی بیشتر نیز هست. اگر بدانیم که بدست شخصی نزدیک به خود در حال مردنیم، سخت تر نیز خواهیم لرزید

سوم) این کودکان دیگر به فکر این نیستند که پشت سرشان چه اتفاقی می افتد. آنها فقط مسیر رو برویشان را می شناسند. نه به این فکر می کنند که چه بر سر والدینشان آمده است و نه به فکر خواهران و برادرانی که احتمالا داشته اند ولی حالا قطعا دیگر ندارند. صورت این کودکان به شدیدترین حدود تغییر شکل رسیده است. تغییر شکل هر ماده ای تا نقطه ای خاص، قابل برگشت است ولی بعد از حدی دیگر به حالت طبیعی خود باز نخواهد گشت.چیزی که در مهندسی به آن «حد کشسانی» گفته می شود. صورت این کودکان نیز در آستانه ی همان حد کشسانی است.

چهارم) در این تصویر دو کودک دیگر نیز به چشم می خورند. ما نمی دانیم که این دو کودک کیستند و با این سه خواهر و برادر چه نسبتی دارد. اما یکی از آنها که از قضا کوچکتر از همه است، ساده لوحانه به پشت سرش نگاه می کند. او تک افتاده است و احتمالا اصلا نمی داند چرا باید بگریزد. مثل مردمی که در ردیف های عقب تظاهرات هستند و حمله ی پلیس به ردیفهای جلوترشان را نمی بینند. تنها می دانند که باید فرار کنند و بعضا به پشت سرشان نگاه می کنند. اما کسانی که در ردیف جلو بوده اند، می دانند که چرا باید بدوند. احتمالا زخمی هم بر می دارند. اما بازهم بدون اینکه به پشت سرشان نگاه کنند می گریزند

پنجم) آن کودک دیگر را یکی از دو خواهر کشان کشان با خود می برد و از مهلکه دور می کند. مانند مادری که فرزندش را از ماجرایی دور می دارد، سرش را می چرخاند و بعضا جلوی چشمهایش را می گیرد تا کودک نبیند که چه شده است. کودک نیز شاید سعی کند که از لای انگشتان مادر چیزی ببیند ولی موفق نمی شود

ششم) دختر برهنه در این تصویر، نقطه ی ثقل عکس است. برآیند تمام نیروهای وارد بر این عکس بر این نقطه اعمال می شود. دختری بدون هیچ نشانه ای از بلوغ؛ با پستانهایی که هنوز برنیامده اند و نواحی تناسلی ای صاف و دست نخورده. اما معلوم نیست که در میان این هیاهو چرا برهنه بوده است. از تجاوز به کودکان در طی جنگها زیاد شنیده ایم. اگر این قضیه صحت داشته باشد او یک قدم از سایر کودکان جلوتر است. او چیزی را دیده است که سایرین ندیده اند! به گفته ی عکاس، او توسط موج حاصل از بمب دچار سوزش شدیدی از ناحیه ی کمر شده بود. عکاس می گوید مطمئن بود که او زنده نخواهد ماند. اما سالها بعد، وقتی ویتنام یکپارچه شده بود و آمریکا به هر جان کندنی، از باتلاق ویت کونگ ها در آمده بود، دخترک که زنده مانده بود گفت که در این تصویر فریاد می زده است: سوختم! سوختم!ا

هفتم) سربازهای این عکس مانند هر عکس جنگی دیگری اضافه ای پیشینی اند. سربازهای دور از دوربین همچون فاتحان به یکدیگر می نگرند و شاید به فکر رفتن به سراغ سایر فتوحاتشان هستند. آنکه از همه جلوتر است مشغول عکاسی از کودکانست. عکسی که هیچگاه منتشر نشده است چرا که اگر منتشر می شد، نیکسون (رئیس جمهور وقت ایالات متحده) دیگر هرگز نمی توانست ادعا کند که این عکس قلابیست

۱ دیدگاه

  1. هیچ چیزی به اندازه این عکس جوانان ، پیر و میانسال را در غرب بر علیه جنگ آمریکا در ویتنام به خیابان ها نیاورد ، عکس کوبنده تر و موثرتر از هزاران تراکت و فراخوان و اعلامیه وجدان انسانی را به مبارزه با فجایع و جنایات در ویتنام فرا میخواند-مستقل از نیات عکاس- جنایات ارتش آمریکا و متحدینش در ویتنام آشناست ، دختر بچه لخت و عریان نامش کیم فوک Kim Phuc است ، تا آنجا که من اطلاع دارم خلبان آمریکایی که در این روز بمب های ناپالم را بر سر مردمان این روستا در ویتنام ریخته بعد از دیدن این عکس ها ، کارش به جنون و بیمارستان و الکل و پناه آوردن به کلیسا و بقول خودشان طلب بخشش ، ودر جستجوی یافتن همین دختر بچه عریان یعنی کیم فوک و طلب بخشش از او میشود تا شاید مابقی عمرش از تعقیب این » غول » کودک خردسال رهایی یابد ، شاید ! انگار چیزی اعماق وجدان او را شب و روز سوزن میزدند ، واقعآ چه چیزی ؟ تا اینکه جستجو هایش نتیجه میدهد و دختر خردسال کیم فوک را پیدا میکند، همین چند سال پیش- سالش را دققیآ نمیدانم- بود که کیم فوک به کانادا میرود و خلبان آمریکایی هم برای دیدن کیم «خرسال» به آنجا میرود و زانو زنان از کیم فوکKim Phuc طلب بخشش میکند ، و صد البته کیم فوک هم او را درآغوش میگیرد و از سر گناهان او بعنوان فرد انسانی میگذرد . اینکه این خلبان آمریکایی حتی بعد از این عفو انسانی باز هم بتواند زندگی بدور از تعقیب این کودک و کودکان خردسال در امان باشد جای تردید جدی است ، عکس را دیدم – قبلن هم دیده بودم- گفتم چند کلمه ایی در باره اش بنویسم. واقعآ هم بد جوری سوزن به نرون های عصبی حتی بی وجدان ترین انسان ها میزند

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.