گوناگون, سرتیتر

دیریست…

برزین آذرمهر

دیریست…

   

دیریست در سیاهی یک جنگل خموش

مهتاب  نقره پوش

آویخته ز شاخه‌ای از شاخه‌های دور…    

با بال‌های نور

در آب‌های خفته فرو می برد چراغ

جان می دمد به آبی رگ‌های سرد آب

پنهان و

         آشکار

در قیربار تیره و بیمار گون شب

از شوق ،از نیاز  

 بر نوعروس روز

اندیشه می برد،

هر چند خسته جان

در هول می گذاردش کابوس انتظار

هر چند بسته پر

در سینه می فشاردش اندوه سالیان،


تا بسترد ز چهره ی شب گرته ی دروغ

با شور چاره ساز

می تابد از فراز

اما چو ناگهان

بیند که زائران

فارغ ز درد او

خوابند همچنان،

لیکن به هر گذار

انبوه کرکسان،

هر جا بهار باکرگی را کشیده اند

بر دار خیزران،

در دیده غمین‌اش گل می کند سرشک

بر سطح باد می کشد اندیشه‌های تلخ

از زشتی زمین و زمان می کشد نفیر

فریاد می زند به سر این شب پلشت!


این شب گشوده بال

د ر پهنه ی خیال

خم کرده پشت زیر ستون عذاب ها   

دیگر نه چشم براه رسولی ست هرزه گو

نه بسته دل به وعده ی صبحی از دروغ 

دارد به سر لجاجت آن که ز سرب  شب

بیرون کشد طلای سپید سپیده را !


زین روست کز نیاز

با بغض چاره ساز      

می خواند این به راز

می خواند این به خلوت بس خواب مانده باز

«ای غرقه ی عذاب !

بر سحر مبتلا

              زنجیری مجاز!   

ای بی‌سبب جدا !     

بی چاره را

            چه چاره

نخیزد اگر به پا ؟»