تاریخی, سرتیتر

غیرخودی ابدی: زندگی یک کمونیست تحت سرمایه‌داری

منبع: فرانت‌لاين
نويسنده: پرابهات پا‌تنايک
برگردان: ع. سهند

تارنگاشت عدالت

جورج لوکاس(گئورگ لوکاچ)، فيلسوف مارکسيست معروف، گفته است که از نقطه نظر برخورد به زندگی، موضع لنين يک تغيير اساسی از انقلابيون پيش از او بود. اوجين لِواين (Eugen Levine) رهبر حکومت کوتاه «باواريا شوروی»، علی‌رغم اين‌که ۱۳ سال از لنين جوان‌تر بود، و نماد برخورد پيش از لنين است، اين گفته معروف را دارد که: «ما کمونيست‌ها مرده های بمرخصی آمده ايم!» براساس اين برداشت، زندگی يک کمونيست، هميشه تحت سايه مرگ قريب‌الوقع می‌گذشت. اين به معنی جانبداری از زُهدگرايی نبود؛ و لِواين که زمانی که فقط ۳۶ سال از عمرش می‌گذشت اعدام شد زاهد نبود؛ اما اين بمعنی جانبداری از يک فلسفه شخصی بود که خاموش شدن زندگی در راه آرمان انقلابی را تحقق عالی آن می‌دانست.

لنين هم زاهد نبود. او عاشق بتهوون بود، شطرنج بازی می‌کرد، در تپه‌ها پياده روی‌های طولانی می‌کرد، و خواندن نه فقط کلاسيک‌های روسی، بلکه کلاسيک‌های ديگر از آن‌جمله جک لندن (Jack London) را دوست داشت. اما برای او معنی زندگی در خود زندگی است، بشرط آن‌که به آرمان انقلابی اختصاص يابد. مرگ يک فداکاری عالی نيست که شخص به استقبال آن برود بلکه پايانی بود که تا آنجا که ممکن است، دقيقاً به‌خاطر طولانی‌تر کردن خدمت شخص به آرمان انقلابی، بايد به عقب انداخته شود. لذا، او از شادی انبوه جزييات زندگی لذت می‌برد، از بازی با کودکان زينويف (Zinoviev) در بخش‌های مجاور کرملين، از واقعاً نگران بودن از اين‌که آيا رفيق اينسا آرماند (Inessa Armand) در زمستان مسکو لباس به اندازه کافی گرم پوشيده است.

اما برخورد لنين به زندگی هر قدر از برخورد لِواين متفاوت به نظر برسد، محتوای واقعی زندگی آن‌ها- تحت تعقيب پليس مخفی قرار داشتن، سال‌های طولانی تبعيد در سيبری (لِواين نيز، که در يک خانواده يهودی در سنت پيترزبورگ بدنيا آمد، در جنبش انقلابی روسيه غسل تعميد يافت)، بحث‌های تُند و خسته کننده با رفقا، و روياويی با خشونت دهشتناک جنگ داخلی- بندرت متفاوت بود. امروزه شرايط آن‌چنان متفاوت است که حتا اگر يک کمونيست بخواهد برخورد لنين به زندگی را داشته باشد، مجبور است زندگی را داشته باشد که شديداً با زندگی لنين متفاوت است. آن زندگی چگونه خواهد بود؟ در اينجا پرسش تجربی کمونيست‌ها چگونه تحت سرمايه‌داری زندگی می‌کنند مورد نظر من نيست، بلکه تقاضاهای تئوريکی است که آن زندگی در مقابل آن‌ها قرار می‌دهد. پراکسيس (کردمان) سياسی يک حزب کمونيست که مجبور است در درون يک جامعه سرمايه‌داری، جايی که در آن هيچ چشم انداز نزديکی از فرارفتن انقلابی از نظام وجود ندارد، موضوع بحث زيادی بوده است. بالعکس، تضادهايی که در آن بستر در برابر زندگی خصوصی يک فعال کمونيست قرار دارند بندرت بحث شده اند.

ايثار نسبت به يک آرمان انقلابی البته نمی‌تواند مانند کار اداری يک شغل «نُه تا پنج» باشد. يک فعال کمونيست نمی‌تواند بسادگی در ساعات مشخصی خاموش شود و خود را در جهانی از خريدن سبزيجات، سريال‌های تلويزيونی و بحث‌های روشنفکرانه محلی غرق کند. درگير بودن در يک تلاش برای فرارفتن از نظام، بدون ترديد مجموعه ای از وظائف روزمره را می‌طلبد که با آنچه يک کارمند اداری درگير آن است تفاوتی ندارد. اما اين، هم انجام اين وظائف و هم آنچه شخص طی ساعات «خارج از وظائف» برای مطلع شدن از شور فرارفتن از نظام انجام می‌دهد، و حتا شخص عادی را با ژرف‌ترين معنا می‌آرايد، را می‌طلبد. و آن شور بايد از برخورد «نُه تا پنج» که نشانگر يک زندگی از خودبيگانه است جلوگيری کند.

اما اگر اين شور، که بايد زندگی يک کمونيست را متمايز کند و  برخوردهای لنين و لِواين (گرچه هر يک معنای متفاوتی به آن دادند) برآن قرار داشت، موجب انزوای فعال کمونيست از زندگی روزمره عادی مردم شود، آنوقت خطر نداشتن ارتباط با آن‌ها و نتيجتاً مطرح نبودن پيش می‌آيد. اين‌که مردم چه فکر می‌کنند، وضعيت خود را چگونه می‌بينند، يک داده مهم برای تئوری کمونيستی، و نتيجتاً برای فرمول‌بندی پراکسيس کمونيستی است. از اينرو، مطلع شدن از دغدغه‌های روزمره مردم اساسی است؛ و بدين خاطر هيچ گزينه ای برای مشارکت خود شخص در زندگی روزمره وجود ندارد. نشست‌های حزبی که نور زندگی روزمره مردم مستقيماً وارد نشود، و جايی که تنها گروهی «تئوريسين‌های» متعهد با هم حرف می‌زنند جای آن‌را پُر نمی‌کند؛ همين‌طور هم اطلاعات صرفاً بدست آمده از طريق منابع حزبی، زيرا يک گرايش غيرقابل اجتناب برای کادرهای پائين وجود دارد که آنچه رهبران دوست دارند بشنوند را به آن‌ها بگويند. و اتکاء روی «رسانه‌های همگانی»، که عمدتاً تحت کنترل منافع سرمايه بزرگ قرار دارند، برای سنجش خُلق و خوی عمومی، پيامدهايی آشکارا منفی برای جنبش دارد.

حتا نظرات عناصر دلسور در ميان نخبگان، شالوده لرزانی برای فرمول‌بندی يک پراکسيس کمونيستی مناسب است. داستان جالبی راجع به گروهی از انقلابيون هند، که خاستگاه اريستوکراتيک و مرفه داشتند وجود دارد، که جهت تقاضای کمک از شوروی برای مبارزه آزادی هند به ملاقات لنين رفتند. لنين که برای مدتی به نظرات آن‌ها گوش داده بود پرسيد آيا شخصی که خاستگاه پرولتری داشته باشد در بين آن‌ها هست. ديدارکنندگان دست‌های خود را بهم ماليدند، با هم مشورت کردند و سرانجام تصميم گرفتند شخصی که از همه به خواست لنين نزديک‌تر بود راننده هندی خودروی بود که آن‌ها را به دفتر لنين آورده بود. آن‌ها تصميم خود را با لنين در ميان گذاشتند و لنين خواست که راننده به ملاقات آن‌ها آورده شود؛ و موقعی که او وارد اتاق شد، لنين به باقی هيأت نمايندگی پشت کرد و يک گفت‌و‌گوی طولانی پيرامون وضعيت سياسی هند با راننده داشت! عمل کمونيستی مناسب نه فقط اين‌گونه گپ‌های گاه و بی گاه، بلکه ارتباط مستمر با مردم عادی را می‌طلبد. اين تنها از طريق مشارکت فعالين کمونيست در زندگی روزمره که آن‌ها را در ارتباط با مردم قرار می‌دهد حاصل می‌شود.

بنابراين يک تضاد منحصر بفرد زندگی يک کمونيست را تحت سرمايه‌داری احاطه می‌کند. غرق بودن در زندگی روزمره شور انقلابی را تهی می‌کند، برخورد به فعاليت‌های انقلابی بعنوان يک شغل «نُه تا پنج» دشمن پراکسيس صحيح است. همين‌طور است محدود ماندن صِرف به حلقه مسحور کننده همتايان انقلابی، زيرا اين يا به قراردادن افکار واهی خود، يا رفقای خود درباره خُلق و خوی مردم بجای خُلق و خوی واقعی مردم منتهی می‌شود، يا به تکرار سخنان رسانه‌های سرمايه‌داری درباره ارزيابی از خُلق و خوی مردم می‌انجامد. بنابراين يک کمونيست لازم است هم در زندگی روزمره شرکت کند و هم در عين‌حال يک چشم انداز «غيرخودی» دربارۀ آن را حفظ نمايد. اين شرط با رفتار دوگانه، مانند درگيرشدن شديد فعال کمونيست با رفقا طی ساعات مشخص روز، و سپس عقب‌نشينی به يک دنيای خصوصی برای تجديد قوای خود تأمين نمی‌شود؛ بالعکس آن رفتار دوگانه گسست از زندگی روزمره طی دو مرحله را بدنبال دارد.

ممکن است گفته شود که موضوع مورد بحث در اينجا چيزی ويژه خواص است، اين‌که مشکلاتی که جنبش کمونيستی در هند امروز با آن رو‌به‌رو است با مشکلاتی که از درگيربودن يا درگيرنبودن يک کمونيست در زندگی روزمره در يک جامعه سرمايه‌داری ناشی می‌شوند، کاملاً تفاوت دارند. در اينمورد اختلاف نظری وجود ندارد: جنبش کمونيستی در هند امروز بايد با مسئله کاست و ديگر گروه‌ها درگير شود، بايد پراکسيس سياسی خود را برای تشکيل يک جبهه متحد از گروه‌های اجتماعی فوق‌العاده مستأصل تنظيم نمايد؛ بايد نه فقط بشيوه ای مشروط، بلکه بعنوان يک پيوند اساسی با چشم انداز خود از سوسياليسم، از حقوق دموکراتيک مردم دفاع کند؛ بايد برای برداشتن مهار از خلاقيت مردم، از آن‌جمله کادرهای خود تلاش نمايد؛ و بايد در ميان کادرهای خود که بيش از آنچه تاکنون راجع به آن حرف زده ايم مقدماتی است، در جاهايی که «بدی‌هايی» مانند فساد، «ساتراپ ايسم» محلی و مقام پرستی نياز به توجه ويژه دارند، اقدام به «اصلاح» نمايد.

با اين وجود، گرچه همه اين‌ها درست است، اما مسئله زندگی يک کمونيست تحت سرمايه‌داری، موضوع مهمی است، که نمی‌توان بسادگی آرزوی ناپديد شدن آن‌را کرد. بعلاوه، اين موضوعی نيست که توجه زياد تئوری پردازی کلاسيک مارکسيستی را جلب کرده باشد. مارکس و لنين بخش عمده زندگی خود را با اين برداشت که يک انقلاب اروپايی قريب‌الوقع بود، گذراندند. هر دو، موقعی که راجع به چشم اندازهای يک انقلاب اروپايی دلسرد شدند توجه خود را بسمت شرق معطوف کردند، اما اين برداشت که روزهای سرمايه‌داری رو به پايان است را رها نکردند. اين، برداشت عمومی جنبش کمونيستی نيز بوده است. اين برداشت ممکن است امروز بيش از هر زمان ديگری در گذشته معتبر باشد؛ با اين وجود، به قابليت دوام سرمايه‌داری نبايد کم بها داد، در هر مورد موضوع چگونه يک کمونيست تحت سرمايه‌داری بايد هم در زندگی روزمره درگير شود و هم بيرون از آن باقی بماند نياز به بررسی دارد.

http://www.telegraphindia.com/1120508/jsp/opinion/story_15461475.jsp#.T6pCsOj-dw4