تاریخی, سرتیتر

شاهد روزهای دشوار


 از متن کتاب دکترین شوک-ظهور سرمایه داری فاجعه نوشته : نائومی کلاین 

 ترجمه : مهرداد شهابی، میرمحمود نبوی


چپ گرا بودن در آن سال ها(دهه هفتاد) سرانجامش شکار شدن بود.کسانی که به خارج نگریختند لحظه به لحظه در تلاش بودند تا یک گام از پلیس مخفی جلو باشند- در جستجوی خانه های امن، رمزهای تلفنی و اسامی جعلی. یکی از کسانی که چنین زندگانی را در آرژانتین سپری کرد رودولفو والش روزنامه نگار کاوشگر و افسانه ی آن کشور بود. والش، این مرد خونگرم که انگار هر بار از نو زاده می شد، نویسندۀ داستان هایی جنایی بود که جوایزی را نصیبش کرده بود. علاوه بر این، والش برای خودش، یک پا کارگاه، آن هم از نوع فوق العاده اش ، بود که می توانست کدهای رمز نظامی را بشکند و زاغ سیاه جاسوسان را چوب بزند. بزرگترین پیروزی کاوشگرانه او هنگامی بود که به عنوان روزنامه نگار در کوبا کار می کرد و در آنجا توانست یک تلکس سازمان سیا را ردیابی و رمزشکنی کند و، به این ترتیب، برنامه آمریکا برای حمله به «خلیج خوک ها» در خاک کوبا را رو کند. این اطلاعات به فیدل کاسترو(رئیس جمهور کوبا) امکان داد خود را برای تهاجم آمریکا آماده و، در برابر آن، از کشورش دفاع کند.

وقتی کودتاچیان نظامی آرژانتین پرونیسم را ممنوع و دموکراسی را سرکوب کردند، والش بر آن شد تا به عنوان کارشناس اطلاعاتی به جنبش مسلحانه مونتونرو بپیوندد. همین اقدام سبب شد که نام وی در صدر فهرست «افراد تحت تعقیب» ژنرال ها قرار گیرد. با مفقود شدن ِ هر مبارزی هول و هراس بالا می گرفت که مبادا اطلاعاتی که به واسطه شکنجه و باپیکانا از وی استخراج می شود پلیس را به خانۀ امن ِ والش یعنی خانه شریک زندگی اش،  لیلیا فریرا، واقع در دهکده کوچکی خارج از بوئنوس آیرس، هدایت کند.

والش از طریق شبکه وسیع منابع اطلاعاتی اش، می کوشید جنایات بی شمار شورای نظامی کودتاچیان را پی گیرد. او فهرستی از کشته شدگان و ناپدیدشدگان، محل گورهای جمعی و شکنجه های مخفی رژیم تنظیم کرده بود. والش به اطلاعاتی که از دشمن در دست داشت غره بود، اما در سال 1977حتی او نیز از شدت ددمنشی هایی که رژیم کودتاچی آرژانتین در مورد مردم کشور مرتکب می شدند حیران شده بود. در سال نخست ِحکومت نظامیان، ده ها نفر از دوستان نزدیک و همکاران والش در اردوگاهای مرگ ناپدید شده بودند و دختر بیست و شش ساله اش، ویکی ( viki )، نیز کشته شده بود. همه این غصه ها والش را به مرز جنون سوق می داد.

اما، در شرایطی که خودروهای فورد فالکون ِ نیروهای امنیتی در منطقه گشت می زدند، حتی نمی شد در آرامش به سوگواری پرداخت. او، با آگاهی از فرصت محدودی که برایش باقی مانده بود، تصمیمش را گرفت که چطور به استقبال اولین سالگرد حاکمیت نظامیان کودتاچی برود: در حالی که روزنامه های رسمی، ژنرال ها را به خاطر «نجات کشور» با چاپلوسی تحسین می کردند، او بر آن شد تا روایت خویش دربارۀ سقوط کشور به ورطه انحطاط را، بی کم و کاست، به روی کاغذ آورد. قرار بود عنوان مقاله «نامۀ سرگشادۀ یک نویسنده به نظامیان کودتاچی» باشد. والش نوشت: «این مقاله بدون کوچک ترین امیدی به اینکه مورد توجه قرار گیرد، و با اطمینان از مجازات هایی که در پی خواهد داشت، اما با پایبندی به تعهدی که از دیرباز داشتم – تعهد نسبت به اینکه شاهدی برای روزهای دشوار باشم- نگاشته شده است» .

او می خواست نامه اش سند محکومیت قاطع روش های ترور حکومتی و نیز محکومیت نظام اقتصادی باشد که ترور حکومتی در خدمتش انجام وظیفه می کرد. والش می خواست «نامه سرگشاده»اش را مثل اعلامیه های قبلی به طور زیرزمینی پخش کند: با تهیه ده نسخه، و سپس ارسال پستی آنها برای رابط هایی برگزیده که، به نوبه خود، آنها را به طور مشابه تکثیر و ارسال می کردند. او، در حالی که پشت ماشین تحریر المپیایش نشسته بود، به لیلیا گفت : «می خواهم اون الاغ ها بدونن که هنوز اینجا در آرژانتینم، که هنوز حضور دارم، و هنوز می نویسم.»

نامه والش با شرح عملیات تروریستی ژنرال ها، استفادۀ آنها از «حداکثر شکنجه، بی هیچ نقطه پایانی، چه جسمانی، چه روحی»، و نیز دست داشتن سازمان سیا در آموزش پلیس آرژانتین شروع می شد. والش، پس از ارئه فهرستی از روش های شکنجه و محل گور ها با جزئیاتی دلخراش، یکباره به عرصه دیگری پا می گذارد و می نویسد : «با وجود این، این رویدادها، که وجدان دنیای متمدن را به لرزه در می آورد، نه دردناک ترین رنج هایی است که بر مردم آرژانتین تحمیل شده است و نه بدترین تخلفات حقوق بشری که شماها مرتکب شده اید. با نگاهی به سیاست های اقتصادی این دولت، علل جنایات ِ پیش گفته و نیز علل شقاوت های به مراتب بدتری که، از طریق ایجاد سه روزی ِ برنامه ریزی شده، به مجازات میلیون ها انسان می پردازد روشن می شود…کافی است چند ساعتی در حواشی بونئوس آیرس بگردید تا ببینید که سیاست های اقتصادی مزبور با چه سرعتی دارد شهر را به حلبی آبادی دَه میلیونی تبدیل می کند.» نظامی که والش توصیف می کرد نولیبرالیسم «مکتب اقتصادی شیکاگو» بود، آن مدل اقتصادی که بعدها دنیا را درنوردید. این مدل اقتصادی با ریشه دواندن طی دهه های بعد، نهایتا نیمی از جمعیت جهان را به زیر خط فقر راند. از دید والش، این نه یک تصادف، که اجرای دقیق یک طرح بود – اجرای «سیه روزی ِ برنامه ریزی شده».

والش این نامه را به تارخ 24 مارس 1977، یعنی دقیقا یک سال پس از کودتا، امضا کرد. صبح روز بعد، والش و لیلیا به بونئوس آیرس رفتند، نامه ها را بین خود تقسیم کردند و در نقاط مختلف ِ شهر به صندوق های پست انداختند. چن ساعت بعد، والش، با قرار قبلی، به دیدن خانوادۀ رفیق ناپدید شده اش رفت که متاسفانه تله از کار درآمد. کسی مه زیر شکنجه به حرف درآمده بود و ده نفر مسلح که دستور داشتند والش را به چنگ آورند دور و بر ِ خانۀ رفیقش در کمین بودند. می گفتند آدمیرال مارسا، یکی از سه رهبر کودتاچیان نظامی، به سربازان دستور داده بود «اون حرومزاده کثافت رو زنده پهلوی من بیارید. اون باید بدست خودم بیفته». والش که شعارش «حرف زدن جنایت نیست، دستگیر شدن جنایته» بود، فورا هفت تیرش را بیرون کشید و شروع به تیراندازی کرد. او، به این ترتیب، یکی از سربازان را زخمی کرد و تیراندازی متقابل آنها را برانگیخت؛ موقعی که خودروی نظامیان به «مدرسه مکانیک نیروی دریایی» (محل شکنجه) رسید، والش جان باخته بود. جسدش را سوزانده و در رودخانه انداختند.