سرتیتر

دیالک تیک جزء و کل

جزء 

پروفسور کامیلا وارنکه

برگردان شین میم شین

دایره المعارف روشنگری

جزء عبارت است از عنصر و یا زیرسیستمی با خصلت کلی.

جزء هر کل ـ به تنهائی ـ بنا بر تعریف آن، فاقد استقلال است.

جزء فقط در پیوند با اجزای دیگر وجود دارد و همه اجزا با هم، کلی را تشکیل می دهند.

مفهوم «جزء»، از این رو، یک مفهوم مناسبتی است که در رابطه با قرینه خود یعنی «کل» معنامند می شود.

اگر اجزاء از پیوند کلی شان ایزوله شوند، آنگاه خصلت جزئی خود را (جزئیت خود را) از دست می دهند.

زیرا آنها در خارج از کل معین، دیگر نه جزء، بلکه چیزهای مستقلی محسوب می شوند.

این نسبیت خصلت جزئی چیزها سبب می شود، که هر چیز واحد بتواند بمثابه جزء کلیت های مختلف محسوب شود.

هم پراتیک و هم کردوکار معرفتی انسان ها ـ ماهیتا ـ بر این دیالک تیک مبتنی اند.

ما با تجزیه، حلاجی و متمایز کردن کلیت های معین به عناصر مجزا دست می یابیم که در ترکیب جدیدی از سیستم های فنی و فکری بی سابقه از چیزهای نسبتا مستقل، به اجزای متقابلا وابسته به یکدیگرتبدیل می شوند.

مراجعه کنید به کل، جزء و کل، سیستم

کل عبارت است از مجموعه ای از عناصر کیفیتا همانند و یا عناصر کیفیتا متفاوت که سیستم واحد پیوندمند و منسجمی را بوجود می آورد، سیستمی که اجزای منفرد آن بلحاظ مورفولوژی و فونکسیون وابسته به یکدیگرند.

(مورفولوژی یعنی فرمشناسی بلخاظ سیر توسعه و خودویژگی ها. مترجم)

بنابرین مفهوم «کل»، یک مفهوم مناسبتی است که تنها در رابطه با قرینه خویش، یعنی جزء، معنا پیدا می کند.

کل اگرچه از اجزاء تشکیل می یابد، ولی نمی توان شیوه های رفتار آن را ناشی از جمع ریاضی اجزای آن دانست.

کل در مقابل اجزای خود، قانونمندی های کیفیتا مستقلی از خود نشان می دهد.

مثلا طبقات اجتماعی از افراد تشکیل می یابند، ولی رفتار هر طبقه ـ بمثابه کل ـ را نمی توان در رفتار افراد آن خلاصه کرد.

بنابرین، کل «بیشتر» از جمع ریاضی اجزای متشکله خویش است.

این به اصطلاح «بیشتر»، از تأثیر متقابل اجزاء کل ناشی می شود، که در مقایسه با توانائی اجزای منفرد از کیفیت برتری برخوردار است.

شاید بهتر باشد که بگوییم:

این به اصطلاح «بیشتر»، از دیالک تیک جزء و کل ناشی می شود. مترجم

تشکیل کلیت ها هم در کردوکار مادی و هم در کردوکار فکری، نقش مهمی بازی می کند.

بکمک روش های ترکیب می توان از تجزیه کلیت های موجود، عناصر مجزائی بدست آورد و با بهم پیوستن مجدد آنها (به ترتیبی دیگر) می توان سیستم های بی سابقه ای را تشکیل داد که ببرکت خصلت کلی شان چیز کیفیتا نوینی باشند.

مراجعه کنید به کلیت، جزء و کل

پایان

جزء و کل مفاهیم مناسبتی اند.

به کمک مفاهیم جزء و کل، خصلت سیستمی، نظام سلسله مراتبی و ساختار واقعیت عینی درک می شود.

رابطه جزء و کل پیوند تنگاتنگی با دیالک تیک های زیر دارد:

1

دیالک تیک وحدت و کثرت

2

دیالک تیک وحدت و تنوع

3

دیالک تیک عنصر ـ ساختار ـ سیستم

هر کلی کثرتی است، چون بلحاظ کمی، از مجموعه ای از اجزاء تشکیل می یابد.

هر کلی وحدتی است، چون کل نسبت به تنوع کمی اجزای خود از رفتار مستقل نسبی برخوردار است.

مکانیسیسم عناصر نهائی تجزیه ناپذیر ماده را، یعنی وجود چیزها را بمثابه اجزای صرف قبول دارد، اجزائی که کلیتی را تشکیل نمی دهند.

ماتریالیسم دیالک تیکی، بر خلاف مکانیسیسم، دیالک تیک جزء و کل را فراگیر و عمومی (یونیورسال) می داند.

اجزاء بدلیل اینکه خود چیزهائی اند، هر کدام کلی محسوب می شوند و لذا هم وحدتی از عناصر متنوع اند و هم کثرتی از وحدت ها:

مثلا اتم هم جزء است و هم کل.

(اتم فی نفسه دیالک تیک جزء و کل است.

اما اتم در داربست مولکول جزء محسوب می شود و مولکول کل.

مولکول نیز دیالک تیک جزء و کل است. مترجم)

اتم جزء است در رابطه با مولکول، که اتم متعلق بدان است.

اتم کل است در رابطه با عناصر متشکله خود:

نویترون ها، پروتون ها، الکترون ها و غیره.

هر چیز می تواند نسبت به سیستم معینی جزء محسوب شود:

(x) جزئی از سیستم (S1) است.

اشاره به سیستم مختصات همواره ضرورت دارد، زیرا هرچیز واحدی می تواند در آن واحد جزء سیستم های بیشماری باشد و خواص آن می توانند در سیستم های مختلف نه فقط از ساخت خود آن چیز، بلکه همچنین از خود قانونمندی سیستم مربوطه ناشی شوند:

(x) در سیستم (S1) ببرکت خاصیت (a) خود عمل می کند، ولی در سیستم (S2) ببرکت خاصیت (b) خود و الی آخر.

اما هر چیزی نمی تواند جزء هر کلی باشد، چون هر چیز به سبب خواص خاص خود، تنها در گروه معینی از کل ها می تواند بمثابه جزء متشکله آنها عمل کند:

(x) می تواند به سبب خاصیت (c) خود با سیستم (S3) ناسازگار باشد.

اینکه چیزها می توانند بمثابه اجزاء طبقات مختلفی از سیستم ها محسوب شوند و یا نشوند، نشان می دهد که آنها خود سیستم هائی از خواص اند، یعنی هر چیزی خود کلیتی را تشکیل می دهد.

همانطور که هر جزء در رابطه با کل تعریف می شود، به همان سان نیز می توان هر کل را در رابطه با اجزای آن تعریف کرد:

1

بنا بر مجموعه، نوع و تنظیم اجزای آن

2

بنا بر روابط موجود میان اجزای آن، یعنی بنا بر ساختار آن

از این رو ست، که کل بنا بر ماهیت خویش، «بیشتر» از جمع ریاضی اجزای خویش است.

زیرا ببرکت ساختار، کارآئی ها و شیوه های رفتاری ئی امکان پذیر می شود، که از کارآئی ها و شیوه های رفتاری اجزا، قابل استخراج نیستند.

اشتباه فلسفه ایدئالیستی کلیت در این است که برای توضیح رفتار کلی (که بر بنیان مجموعه صرف اجزای منفرد قابل درک نیست) وابستگی متقابل اجزا را در نظر نمی گیرد، بلکه دست بدامن عوامل ماورای تجربی (عوامل فکری) می شود و آنها را بمثابه سازنده کل از اجزاء قلمداد می کند.

مراجعه کنید به تئوری کلیت، هولیسم، ویتالیسم

هر چیزی را که به نحوی از انحاء در سیستمی قرار دارد، نمی توان به این دلیل، بمثابه جزء آن سیستم محسوب داشت.

فقط عناصر و زیرسیستم های هر سیستم کلی می توانند به شروط زیر بمثابه اجزاء آن سیستم محسوب شوند:

عناصر و زیرسیستم هائی که رفتارخود ویژه سیستم نتیجه ترتیب و وابستگی متقابل آنها ست.

1

مثال

مثلا اتم ها اگرچه اجزاء مولکول ها هستند، ولی نمی توان آنها را بطور قطعی بمثابه اجزاء اعضای بدن محسوب داشت.

2

مثال

و یا سلول ها را که اجزاء اعضاء محسوب می شوند، نمی توان به مثابه اجزاء اندام (ارگانیسم) محسوب داشت.

اشتباهات انواع مختلف مکانیسیسم از عدم توجه به نظام سلسله مراتبی (هیرارشی) جزء و کل ناشی می شود:

مکانیسیسم، اتم (و یا کوچکترین واحد شناخته شده ماده) را جزء هر ساخت شیئی می داند و به این دلیل، کلیه عرصه های دیگر واقعیت را به قوانین وجود و حرکت این عرصه واقعیت تقلیل می دهد، سطحی و مبتذل می کند و بدین طریق توضیح ماتریالیستی کلیت های واقعی را غیرممکن می سازد.

توضیح دقیق رابطه جزء و کل را در حال حاضر قبل از همه سیستمتئوری سیبرنتیکی انجام داده است.

(ما اصطلاح سیستمتئوری را بکار می بریم تا آن را نسبت به تئوری سیستم مرزبندی کنیم.

همانطور که کدخدا با خدای ده و خدای نامه با نامه خدا و کارنامه با نامه کار مرزبندی شده اند و معنی بکلی دیگری دارند. مترجم)

لانگه در کتاب خود بنام «کلیت و توسعه بلحاظ سیبرنتیکی 1966» نشان می دهد که کلیت های نظام بالاتر، حداقل از دو سیستم نظام پایین تر تشکیل می یابند و دو سیستم یادشده، حداقل بکمک یکی از عناصر خود، در پیوند با هم قرار دارند و نسبت به سیستم نظام بالاتر بمثابه اجزاء عمل می کنند.

هرچه درجه نظامی یک سیستم بالاتر باشد، یعنی زیرسیستم های آن هرچه بیشتر در تشریک مساعی و در اختلاف رتبه به همکاری با یکدیگر و «مبارزه» بر ضد یکدیگر بپردازند، بهمان اندازه رفتارکلیتی سیستم کاملتر خواهد بود و سیستم بهمان اندازه بیشتر به توسعه خودقانونمندی خویش، هم در مقابل رفتار اجزاء خود و هم در مقابل محیط پیرامون خود قادر خواهد بود.

خصلت کلیتی هر سیستم مادی پویا متناسب با عرصه ثبات آن رشد می یابد.

با بغرنجی سیستم ها از سوئی، خصلت کلیتی آنها و استقلال نسبی شان در مقابل اجزای شان افزایش می یابد و از سوی دیگر اجزاء و زیرسیستم ها می توانند هرچه بیشتر مستقل از یکدیگر عمل کنند.

مشخصه سیستم های مولتی ثابت عبارت از این است، که آنها در مقابل اختلالات وارده به سیستم، بمثابه کل واکنش نشان نمی دهند، بلکه این وظیفه را به زیرسیستم های خود محول می کنند.

استقلال نسبی کل و استقلال نسبی اجزای آن از صفت ممیزه کلیت ها ناشی می شود (به این امر ارسطو نیز واقف بوده است.)

کلیت ها، بر خلاف مجموعه ها و یا انبوهه های صرف، این صفت ممیزه را دارند که در صورت از دست دادن مجموعه معینی از اجزای خود (اجزائی که فقدان شان میدان عمل کلیت ها را از حد اقل مقرر، تنگتر نمی کنند) و یا با تکثیراجزای خود (اجزائی که وجودشان میدان عمل کلیت ها را از حد اکثر مقرر فراختر نمی کنند) و یا اگر اجزای از دست رفته و یا بدست آمده برای کل بی اهمیت باشند، آنگاه دچار تغییر کیفی نمی شوند و متلاشی نمی گردند.

مثلا با جراحی کردن (مجزا ساختن) اجزائی از مغز که وظایف روانی مشخصی را به عهده دارند، اگرچه بطور موقت وظایف یاد شده انجام نمی یابند، اما طولی نمی کشد که اجزای دیگر مغز وظایف یاد شده را تقبل می کنند و وضع سابق سیستم را (اگر هم با نارسائی هائی) بازتولید می کنند.

اما اگرچه از دست دادن اجزائی به نابودی کلیت ها منجر نمی شود، اما قدرت ترمیم خسارات وارده، هم از نظر کمی (میزان اجزای جراحی شده نباید بیش از حد مقرر باشد) و هم از نظر کیفی (اجزائی وجود دارند که جبران ناپذیر اند)، حد و مرزی دارد.

پیوند میان مقوله های «کل» و «حد» نشان می دهد، که رابطه میان جزء و کل تابع دیالک تیک کمیت و کیفیت است.

مراجعه کنید به کل، کلیت، تئوری کلیت، جزء

پایان

کلیت به خاصیت سیستم های بغرنج و پیچیده اطلاق می شود که در مقابل رفتار اجزای خود رفتار مستقل و کیفیتا متفاوتی از خود نشان می دهند.

مثلا رفتار هر طبقه اجتماعی ـ به عنوان کل ـ را نمی توان بمثابه جمع ریاضی رفتارهای افراد منفرد متعلق به آن طبقه تلقی کرد.

کلیت را باید نسبت به تمامت ، مجموعه و انبوهه (اگرگات) که حاکی از تلنباری از ابژکت ها هستند و عناصر متشکله شان حتما نباید با یکدیگر پیوند درونی داشته باشند و سیستمی را تشکیل دهند، مرزبندی کرد.

ابژکت هائی که روی هم تلنبار شوند و فاقد پیوند با یکدیگرند، همان رفتاری را در این انبوهه از خود نشان می دهند که در خارج ازآن.

از این رو چنین انبوهه هائی اجزائی بمعنی واقعی کلمه ندارند.

در مغایرت با مفهوم «کلیت» که یک تعین کیفی است، انبوهه فقط حاوی تعین های کمی صرف است.

وجه مشترک کلیت (کل) و انبوهه (مجموعه) این است که هرکلیتی مجموعه ای از عناصراست، یعنی نه تنها دارای یک تعین کیفی است، بلکه علاوه بر آن (همانند انبوهه) دارای یک تعین کمی است.

انبوهه ها نیز همواره کم و بیش خصلت کلیتی دارند، زیرا در سیستم های عینی ـ واقعی (بمعنای قطعی کلمه) کمتر موردی پیش می آید که عناصرمجموعه ای هیچ پیوندی با هم نداشته باشند.

اما پیوند میان عناصر آنها می تواند آنقدر ناچیز باشد که قابل ذکر نباشد.

حتی آموزش ریاضی مجموعه ها خصلت کلیتی مجموعه ها را مورد صرفنظر قرار نمی دهد.

این حقیقت امر را در تعریف کلاسیک کانیور (1895) مشاهده می کنیم:

«هرمجموعه عبارت از جمعبندی (M) نظر و تفکر ما از ابژکت های (m) معین و متفاوت است، که عناصر (M) نامیده می شوند، و کلی را تشکیل می دهند.»

(کانیور، 1932، ص 282)

و لذا بطور کلی می توان گفت:

سیستم ها هرچه بغرنجتر و پیچیده تر باشند، بهمان اندازه خاصیت کلیتی آنها بارزتر است.

پیش شرط کلیت همواره از قرار زیر است:

1

کل مربوطه از سوئی متشکل از اجزائی است.

2

کل مربوطه در مقابل اجزای خود رفتار مستقلی از خود نشان می دهد.

رفتار مستقل کل را بدو طریق که مکمل یکدیگرند، می توان از یکدیگرتمیز داد:

1

اولا بکمک توصیف وضع و حرکت اجزاء

2

ثانیا بکمک تعیین پیوندهای خاص میان اجزا که خود را در کلیت ـ (سیستم) ـ ساختار مربوطه عیان می سازد.

مثلا اگر چه برای علم تاریخ وقوف به فاکت ها و روندهای تاریخی منفرد لازم است، ولی ارزیابی آنها برای روند کلی تنها از طریق تحلیل ساختار جامعه امکان پذیر است.

انقلابی بودن آموزش مارکسیستی جامعه از این نظر بوده که مارکس نقطه نظرمکانیکی پیشینیان را که جامعه را مجموعه ای از افراد مجزا تلقی می کردند (آموزش های اتمیستی جامعه) و حرکت جامعه را جمع ریاضی اقدامات منفرد افراد قلمداد می کردند، مورد انتقاد قرار داد.

مارکس بر خلاف آنان ازخصلت کلیتی جامعه آغاز کرد و خودجنبی جامعه را بر بنیان تجزیه آن به طبقات کیفیتا متضاد توضیح داد که ضمنا کلیت حاکم بر افراد (یعنی طبقه) تعیین کننده رفتار اجزای خود (یعنی افراد) است.

ماتریالیسم مکانیکی چیزها را مرده می دید و بمثابه جوهرهائی می پنداشت که برای حرکت خویش به عامل خارجی وابسته اند.

دیالک تیک ماتریالیستی با غلبه بر نظریات مکانیکی، معارف موجود را تعمیم می دهد و مفاهیم موجود مربوطه را از نو تعریف می کند.

از دید دیالک تیک ماتریالیستی، چیزها، ابژکت ها و اشیاء بطور کلی عبارتند از کلیت های دوگانه در خویش، تضادمند در خویش و لذا خودجنب.

چیزها کلیت هائی اند، زیرا آنها سیستم هائی ازکیفیت ها هستند.

اما چون هر آنچه که هست، چیزی است، پس جهان عبارت است از یک سیستم طبقه بندی شده از کلیت ها که در اشتراک مساعی و در «مبارزه» بر ضد یکدیگر قرار دارند و لذا خصلت کلیتی واقعیت عینی، یونیورسال وعام است.

بدین طریق اتم ها و مولکول ها کلیت هائی اند، سلول ها، اعضا، اندام ها و صورت بندی های اجتماعی هم همینطور.

و آنها همه قانونمندی خودویژه خود را مدیون خصلت کلیتی خویش اند.

کلیت

پروفسور گئورگ کلاوس

پروفسور کامیلا وارنکه

برگردان شین میم شین

در ایامی که ماتریالیسم مکانیکی بمثابه تنها راه توضیح طبیعی چیزها و روندهای واقعیت عینی قلمداد می شد، بسیاری از علمای علوم طبیعی و جامعه شناسان که متکی بر ماتریالیسم مکانیکی بودند، یا منکر پدیده کلیت بودند (و این نظر با کوهی از فاکت های مربوط به رشته های مختلف علوم در تضاد قرار داشت) و یا تلاش داشتند، توضیحی براساس مکانیک کلاسیک و یا اتمیسم سرهم بندی کنند که محکوم به ناکامی بود.

مراجعه کنید به اتمیسم

بدین طریق بود که نظرات ایدئالیستی راجع به پدیده کلیت توانستند مدت های مدیدی در عرصه های مختلف علوم، اعتبار خود را حفظ کنند.

مراجعه کنید به ویتالیسم، روانشناسی هیئت و غیره

تا اینکه بالاخره ماتریالیسم دیالک تیکی توانست بر بنیان دیالک تیک جزء و کل و دیالک تیک کمیت و کیفیت توضیحی طبیعی در باره پدیده کلیت ارائه دهد که از سوئی با فاکت های فوق الذکر علوم مختلف سازگار بود و حقایق نیم بند موجود در نظریات ایدئالیستی کلیت را نیز بخدمت می گرفت و از سوی دیگر غیرعلمی بودن توسل بدامن موجودات ماورای طبیعی، بردارهای کلیتی و غیره را اثبات می نمود.

الف

کلیت از دید ماتریالیسم دیالک تیکی

1

بنا بر نظریه ماتریالیسم دیالک تیکی اگر تغییرات کمی، یعنی تعداد عناصر و انتظام آنها از حد معینی عدول کنند، موجب تحول خصلت کلیت می شوند و این یا آن عنصر نیز در کلیت های مختلف، تحت شرایط مختلف، ارزش مختلفی کسب می کند.

2

خصلت کلیت تا حدودی تعیین کننده خصلت اجزاء و عناصر است.

این اما بدان معنی نیست که عناصر موجود در هر کلیت، تعین خاص خود را (که متعلق به خود آنها ست و نه به کلیت) نداشته باشند.

ب

کلیت در قاموس بورژوازی واپسین و معاصر

جان اسکات هالدین (1860 ـ 1936)

فیزیولوگ اسکاتلندی و مؤسس هولیسم متدی

1

هولیسم اسموتس و هالدین گشتاور تعیین عناصر بوسیله کلیت را مطلق می کنند و می کوشند که ساده را از بغرنج نتیجه بگیرند:

الف

آنها از سوئی، روندهای فیزیکی را از روندهای بیولوژیکی نتیجه می گیرند.

ب

و از سوی دیگر، روندهای بیولوژیکی را از روندهای پسیکولوژیکی.

2

دولتتئوری های فاشیستی و انحصاری ـ دولتی این نظریات را به رابطه میان دولت و ملت منتقل می کنند.

(دولت ـ تئوری را به تقلید از خدای نامه و کلمات مرکب دیگر رایج در زبان فارسی می سازیم تا از اطلاق تئوری دولتی که معنی دیگری خواهد داشت، خودداری کرده باشیم.

منظور تئوری هائی است که در باره دولت ساخته شده است. مترجم)

3

شعار فاشیستی معروف «ملت و یا دولت همه چیز است و تو هیچ نیستی!» عواقب عملی خود را در آلمان فاشیستی بوضوح وحشت انگیزی عیان ساخت.

ت

کلیت در سیستمتئوری و سیبرنتیک

1

نظریه ماتریالیسم دیالک تیکی راجع به طبیعت کلیت ها و رابطه کلیت ها با اجزای خود، بکمک سیستمتئوری سیبرنتیک مدرن تأیید و تعمیق می شود.

(سیستمتئوری که به جای خود مورد بحث قرار خواهد گرفت، خود تئوری مستقلی است و نباید آن را با تئوری سیستم یکی گرفت. مترجم)

2

از دیدگاه سیبرنتیک بویژه دو نوع از کلیت ها اهمیت زیادی دارند:

الف

کلیت شیئی ـ انرژتیکی

ب

کلیت اطلاعی

کلیت شیئی ـ انرژتیکی یکی از موضوعات مهم سیستمتئوری سیبرنتیکی است.

امکان تدوین تئوری ئی که ساخت ویژه شیئی ـ انرژتیکی را مورد انتزاع قرار دهد و احکام کلی در باره پیدایش و توسعه خواص کلیتی و شیوه های رفتار کلیتی بسازد، به ثبوت رسیده است.

3

تلاش های ثمربخشی در این زمینه در سال های اخیر بویژه از سوی لانگه صورت گرفته است.

4

لانگه می کوشد مفهوم کلیت و قانونمندی های حاکم بر توسعه کلیت ها را در قالب ریاضی قطعی بریزد.

5

کلیت های اطلاعی در اطلاعتئوری بمثابه ابژکت پژوهشی مطرح می شوند.

6

بدین طریق نت های منفرد که از ترکیب شان آهنگی پدید می آید و یا عناصر رنگی مختلف هر عکس، بسته به نوع ترکیب عناصر رنگی اصلی به چشم انسانی که قادر به درک کلیتی چیزها ست، کیفیت گویشی دیگری پیدا می کنند.

7

نت های منفرد که از انتظام شان ساختار آهنگی تشکیل می یابد و یا پخش رنگها بر عکسی، بمثابه اعضای کلیت به تعیین متقابل همدیگر (هرکدام بنحو خاص خود) می پردازند و به کل، خصلتی مغایر با خصلت عناصر منفرد متشکله اش اعطا می کنند.

مراجعه کنید به کل، جزء، جزء و کل

پایان

هولیسم (کلیت گرائی) اصطلاحی است که توسط اسموتس در اثر او بنام «هولیسم و اوولوسیون» (1927) بر بنیان واژه یونانی «هولون» به معنی کل ساخته شده است.

1

منظور او از هولیسم، طرز تفکری است که در آغاز قرن بیستم، بویژه در سال های بیست تا سی این قرن، بمثابه واکنشی بر ضد مکانیسیسم رایج در بیولوژی مطرح می شود و در صدد حل فلسفی مسئله مربوط به رابطه جزء و کل ضمن مطلق کردن کم و بیش کل بر می آید.

(می توان گفت که هولیسم در دیالک تیک جزء و کل، کل را کم و بیش مطلق می کند و جزء را دور می اندازد، یعنی دیالک تیک جزء و کل را به شکل دیالک تیک واره هیچ و همه چیز تخریب می کند. مترجم)

2

آگوست وایزمن (1834 ـ 1914)

زیست شناس آلمانی

مؤسس نئوداروینیسم

مهمترین تئوریسین اوولوسیون در قرن نوزدهم بعد از چارلز داروین

آن طرف مدال مکتب هولیسم را مکتب فلسفی «مریسم» تشکیل می دهد.

مریسم از واژه یونانی «مروس» به معنی جزء تشکیل می شود و به مطلق کردن جزء می پردازد.

(می توان گفت که مریسم در دیالک تیک جزء و کل، جزء را مطلق می کند و کل را دور می اندازد و عملا دیالک تیک جزء و کل را به شکل دیالک تیکواره همه چیز و هیچ تخریب می کند. مترجم)

نمایندگان برجسته مریسم لامتری و وایزمن (دانشمند ژنتیک) بوده اند.

3

ژان کریسیتان اسموتس دست راست (1870 ـ 1950)

فیلسوف، دولتمدار انگلیس، در افریقای جنوبی، نخست وزیر افریقای جنوبی (1919 ـ 1924)

از مؤسیسین هولیسم

از مهره های کلیدی ارتش انگلستان در جنگ جهانی اول

اسموتس هولیسم را علاوه بر معنی فوق الذکر، به معنی نیرو و سمت و سوی خلاق ذاتی جهان تلقی می کند که باعث و بانی اوولوسیون از کلیت های نسبتا ساده به کلیت های هرچه بغرنجتر و سیر دم افزون بسوی کلیت ایدئال است.

4

مکتب هولیسم، خود را بمثابه ادامه دهنده کار پیشینیان، بویژه ارسطو، لایب نیتس و هگل در جهت حل مسئله کلیت می داند.

5

هولیسم در آغاز، در صدد پیریزی یک متا بیولوژی جدید بود.

هولیسم می خواست که مکانیسیسم و ویتالیسم (که بمثابه مکانیسیسم باضافه ماشین خداواره تعریف می شود) مورد نقد قرار دهد و در ضمن معارف مثبت هر دوی آنها را عمده و با هم ترکیب کند.

6

هولیسم مکانیسیسم را تا آنجا قبول داشت که آن کلیت های بیولوژیکی را بنا بر علل طبیعی صرف توضیح می داد.

ولی هرجا که آن ساختارهای خاص بیولوژیکی را ناشی از ساختارهای فیزیکی ـ شیمیائی می دانست، با مخالفت هولیسم روبرو می شد.

7

هولیسم ویتالیسم را تا آنجا قبول داشت که آن به خودقانونمندی ساختارهای ارگانیسمی باور داشت، ولی با آن در زمینه استخراج این خودقانونمندی از قوای ماورای تجربی مخالفت می ورزید.

8

کارل لودویگ برتالانفی (1901 ـ 1972)

از بیولوگ های نظری و سیستمتئوریسین های برجسته

از آثار او

بیولوژی نظری (1932)

جهانتصویر بیولوژیکی (1949)

این موضعگیری آغازین و درست هولیسم برای گروهی از زیست شناسان از قبیل فون برتالانفی و هارتمن امکان حل دیالک تیکی رابطه جزء و کل و بنیادگذاری بیولوژی نظری منطبق با سطح شناخت زمان خود را فراهم آورد.

9

اما هولیسم واقعی که بوسیله هالدین بنیانگذاری می شود، بوسیله اسموتس سیستماتیزه می گردد و بوسیله مایر ، مایر ـ ابیش و داکوئه نمایندگی می شود و تغییر و ترویج می یابد، از حد متابیولوژی فراتر می رود و در صدد تشکیل یک اونتولوژی جدید بر می آید.

(اونتولوژی درواقع بمعنی آموزش مربوط به وجود است. مترجم)

مراجعه کنید به اونتولوژی و اونتولوژی نوین در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

10

با استفاده از کشف این امر که اتم سنگپایه نهائی و تجزیه ناپذیر ماده نیست، بلکه خود کلیتی ساختارمند است، با استفاده از کشف ایزومری در شیمی و به پیروی از روانشناسی هیئت و امثالهم ساختارمندی و کلیت مندی بمثابه شیوه بود بنیادی ماده قلمداد می شود.

11

هولیسم را می توان بدلیل این تعمیم بخشی و بدلیل توجه جدی به ساختار و شیوه رفتار کلیت ها، آنجا که خصلت سیستمی واقعیت را و گشتاور دینامیسم (پویائی)، تنظیمگری و خود تنظیمگری درونی کلیت ها را مورد تأکید قرار می دهد، بلحاظی جزو پیشاهنگان سیستمتئوری سیبرنتیکی محسوب داشت.

12

هولیسم علیرغم این شیوه حل تاحدودی ماتریالیستی مسئله کلیت، سرانجام به خط متافیزیک کهنه برمی گردد وضمن برسمیت شناختن وابستگی متقابل جزء و کل، جنبه کلیت مندی را عمده می کند.

13

بدین طریق اسموتس با مطلق کردن دینامیسم درونی چیزها تعین مادی سیستم ها را نادیده می گیرد :

«ماده خود چیزی غیر از انرژی ساختار گرفته ی متراکم نیست که در قالبی ریخته شده است.

ماده، از این نظر، تنها فرمی از انرژی است.»

(اسموتس، «جهان هولیستی»، 1938، ص 50)

14

بدین طریق، ماده بمثابه قالب خشک و خالی برای واحدهای نیرو تعریف می شود و انرژی به درجه ماهیتی مستقل و غیروابسته ارتقا داده می شود.

15

عواقب مطلق کردن یکجانبه کلیت در تئوری توسعه نیز خود را عیان می سازد.

16

نظریه جدید مربوط به ماده را هولیسم نمی تواند اصولا از طرق طبیعی توضیح دهد.

17

ژان کریسیتان اسموتس (1870 ـ 1950)

فیلسوف، دولتمدار انگلیس، در افریقای جنوبی، نخست وزیر افریقای جنوبی (1919 ـ 1924)

از مؤسیسین هولیسم

از مهره های کلیدی ارتش انگلستان در جنگ جهانی اول

اسموتس که محیط زیست و وابستگی متقابل اجزاء را نادیده می گیرد، باید برای توضیح علل پیدایش کیفیت جدید از کیفیت کهنه، دست بدامن فاکتوری دیگر شود که با ورودش به قالب تحول صورت می پذیرد:

«ما درهرپیشرفتی نه تنها شاهد ساختار جدیدی هستیم، بلکه علاوه بر آن شاهد ایکسی به این یا آن فرم هم هستیم.»

(اسموتس، «جهان هولیستی»، 1938، ص 40)

18

اسموتس چی بودن این ایکس را تصریح نمی کند، ولی اگر کمی تعمق بخرج دهیم، متوجه می شویم که منظور او انتله شی بمعنای ویتالیستی آن است.

(انتله شی مفهوم اساسی در فلسفه ارسطو است.

انتله شی بنظر ارسطو عبارت از فرمی است که خود را در ماده واقعیت می بخشد (از حالت روح به صورت ماده در می آید، مادیت می یابد. مترجم)

انتله شی کردوکار و یا نیروی آماجگرا و کمال بخش است که بمثابه یک اصل، تعیین کننده و مشروط سازنده هر توسعه و تکامل، بویژه هر توسعه و تکامل موجودات زنده است.

اصولا هر جهان بینی ایدئالیستی که در آن تفکر تله ئولوژیکی (غایت مندی) به نوعی نقش بازی می کند، حاوی مفهوم انتله شی است:

مثلا اسکولاستیک، نئواسکولاستیک، ویتالیسم، فلسفه لایب نیتس.

مراجعه کنید به تله ئولوژی. مترجم)

19

جان اسکات هالدین (1860 ـ 1936)

فیزیولوگ اسکاتلندی و مؤسس هولیسم متدی

هالدین اما صراحت بیشتری بخرج می دهد، وقتی که در رد امکان ساختن مصنوعی ماده زنده می گوید که اگرساختار هم کاملا معلوم باشد و بازسازی شود، این هنوز بمعنی حیات نیست، زیرا برای حیات باید «بقای فعال» وارد آن شود.

20

نمایندگان مختلف هولیسم جنبه کلیت را کم و بیش صریح به اصل خودکفای وجود ارتقا می دهند.

21

اگر اسموتس در توضیح جنبه کلیتی واقعیت عینی میان توضیح از موضع دیالک تیک جزء و کل و توضیح از موضع استقلال کلیت در نوسان است، مایر ـ ابیش با صراحتی ایدئالیستی گمان می برد که در ورای پدیده کلیت، اصل خلاق فعال قرار دارد که طبق نقشه عمل می کند.

22

تز دیالک تیکی معروف که «کل بیشتر است از جمع ریاضی اجزای آن» را هولیسم به کانون نوسازی عرفان کلیتی بدل می سازد.

23

هولیسم به جای اینکه «بیشتر» را در روابط سیستم ـ ویژه ی اجزاء توضیح دهد، بدان لباس عرفان می پوشاند.

24

از اصول دیگر هولیسم می توان استخراج فرم های نازل حرکت ماده را از فرم های عالی تر نامید.

(به عنوان مثال، جمادات فرم نازلتر حرکت ماده اند در مقایسه با جانوران. مترجم)

25

این اصل بمثابه اصل متدی پژوهش و توضیح توسط کلیه نمایندگان هولیسم باستثنای داکوئه توصیه می شود.

26

ادگار داکوئه (1878 ـ 1945)

تئوزوف و پله ئونتولوگ (عالم موجودات باستانی) آلمانی

داکوئه معتقد است که هم موجودات نازل و هم موجودات عالی اصولا تلاش های ناکامی اند که در ایده انسانی برای ایجاد کلیت های کامل صورت می گیرد (افلاطونیسم) و لذا توسعه را نمی توان بمثابه اوولوسیون از فرم های نازل به عالی تصور کرد.

27

مایر تز ساده کردن مراحل عالی واقعیت عینی به فرم های نازلتر و خلاصه کردن مراحل عالی واقعیت عینی در فرم های نازل را اصل بدیهی هولیسم می شمارد.

«برای درک واقعیات ویژه باید آنها را محتاطانه از پوسته پیوند کلی شان آزاد ساخت.

برای این کار باید گام بگام البسه ابعاد عالی تر آنها را از اندام شان بیرون آورد.

بکمک این ساده کردن و خلاصه کردن مترقیانه هولیستی، مراحل مختلف واقعیت عینی بمثابه فرم خاص واقعیت کلی به عریانی خود را عیان می سازد.

بنابرین، استخراج واقعیات از یکدیگر نه از نازل به عالی، بلکه برعکس، از عالی به نازل صورت می گیرد.»

(هالدین، «فلسفه یک زیست شناس» 1936، یادبود توسط مایر 15)

28

بر طبق این نظر، شیمی را می توان تنها بمثابه تقلیل بیولوژی تلقی کرد و ارگانیسم های بیولوژیکی را تنها بمثابه فرم های نمودین انسان سازمان یافته تر محسوب داشت.

29

نتیجه این تز عبارت از این خواهد بود که کلیت های بمراتب سازمان یافته تر و بغرنجتر یا اصلا قابل درک نباشند و یا صرفا از نقطه نظر کلیت های ماورای تجربی باز هم عالی تر قابل درک باشند.

30

از این روست که هالدین منطقا وجود شخصیت کلی فراگیر (خدا) را در فرمی ساده شده در شخصیت انسانی باز می یابد.

31

عاقبت عملی ـ سیاسی طرز تفکر هولیستی (با استفاده از آن در جامعه) عبارت خواهد بود از توجیه حقانیت ساختارهای اجتماعی ضد دموکراتیک، فاشیستی و استعماری:

اگر جزء ماهیتا تنها بمثابه تابع و سرسپرده کل تعریف شود، آنگاه می توان ابتدائی ترین حقوق افراد جامعه را به نفع دولت پایمال کرد و آنها را به انحای مختلف مورد استثمار و آزار و ستم قرار داد.

32

استفاده از هولیسم در جامعه بشری

ازاین رو سوء استفاده زیر از هولیسم، تصادفی و بی دلیل نبوده اند:

الف

فاشیسم آلمان به اشاعه و ترویج نظرات هولیستی مثلا «توهیچ نیستی و ملت تو همه چیز است!» می پردازد.

ب

اسموتس زمانی به سیستماتیزه کردن (در قالب سیستم ریختن) هولیسم می پردازد که به عنوان نخست وزیر آفریقای متحده جنوبی (1939 ـ 1948) مطابق با منافع امپراطوری انگلیس به ایدئولوژی مناسب برای توجیه و حفظ استعمار و نژادپرستی احساس نیاز می افتد.

ت

اسپان ـ ایدئولوگ راهگشای فاشیسم ـ با قرابت فکری به هولیسم، ضمن نوسازی اسکولاستیک از تضاد «کلیت ـ عضویت» تجزیه ابدی جامعه به طبقات اجتماعی را نتیجه می گیرد و دموکراسی و هرگونه انقلاب را مطرود می داند.

پ

کارل فریدریس فون وایت زکر (1912 ـ 2007)

فیزیکدان، فلسوف علم، صلح پژوه آلمانی

«داروی کلیت» وایتس زکر نیز با مقوله مرکزی «دایره هیئت» خدمتگزار تفکر هولیستی است.

33

با تحلیل سیرنتیکی کلیت، ضمن اثبات بطلان جوانب منفی هولیسم، معارف معقول موجود در آن توسعه و گسترش داده شده اند.

مراجعه کنید به کل، جزء و کل، کلیت، تئوری کلیت، ویتالیسم، سیستم، سیستمتئوری

پایان