سرتیتر

مارکس و انگلس و انقلاب روسیه


ایزاک دویچر

ح. آزاد

نشر بیدار

کارل مارکس و فردریش انگلس پیش­گامان شناخته شده­ی انقلاب روسیه  و دولت شوروی به شمار می­روند. مارکس و انگلس اما، درباره انقلاب روسیه چه فکر می­کردند؟ آیا آن­ها حدس می­زدند که چنین انقلابی رخ دهد؟ رابطه­ی بین روسیه و غرب را چگونه می­دیدند؟ بگذارید مارکس و انگلس و دوستان روسی­شان خود سخن بگویند. مارکس قریب نیم قرن و بعد از مرگ او، انگلس رابطه­ی مکاتباتی منظمی با انقلابیون روسیه داشتند. بخش اعظم این مکاتبات توسط انستیتو مارکس و انگلس لنین در مسکو به چاپ رسیده است. ما با استفاده از این منابع تبادل­نظر بین بنیادگذاران مارکسیسم و هم­عصران روسی­شان را بازسازی کرده­ایم. آن چه که در این جا ­آورده می­شود نقل مستقیمی است از نامه­های آنان. داستان از نیمه­ی سال­های چهل قرن نوزده آغاز می­شود. در آن سال­ها نیز ما در بین ستایش­گران مارکس جوان چند روس را مشاهد می­کنیم. اولین تماس با روس­ها چندان خوشایند نبود. یکی از «ستایش­گران» مارکس یک کنت روسی به نام یاکوف تولستوی دوست سابق پوشکین بود. کنت تولستوی در محافل رادیکال­ها در پاریس موضع انقلابی داشت؛ اما در واقع او یکی از عاملان سیاسی اصلی تزار در اروپا بود. یکی از تحسین­کنندگان مارکس جوان، آننکف بود؛ یک اشراف­زاده رادیکال که احساسات خود به مارکس را در نوشته­های تغزلی­اش ابراز می­کرد و مارکس برای او چند نامه بلند نوشته است؛ و در آن­ها نکات اصلی مشاجره خود را با پرودون توضیح می­دهد. چند «مارکسیست» روس دیگر نیز وجود داشتند. اما به طور کلی اولین تماس­ها در مارکس احترام زیادی نسبت به رادیکالیسم روسی برنیانگیخت. تا آن زمان در روسیه جنبش انقلابی وجود نداشت. تزار به عنوان»ژاندارم ارتجاع اروپا» در سرکوب جنبش­های لیبرال و رادیکال خارج از قلمرو امپراتوری­اش عمل می­کرد. مارکس و انگلس به مثابه­ی رهبران جوان رادیکال­ترین بخش لیبرالیسم آلمان، امید خود را به جنگ اروپایی علیه روسیه بسته بودند. آن­ها از اسلاوپرستی وحشت داشتند و در طی سال­ها، بارها حکومت­های اروپای غربی را به خاطر عدم تمایل­شان برای شروع جنگی علیه روسیه، به عنوان هم­دست­ یا عاملان تزار روسیه شماتت می­کردند. ریازانف زندگی نامه­نویس روسی مارکس و مدیر سابق انستیتو مارکس و انگلس در مسکو برخورد مارکس را به روسیه چنین توصیف می­کند:

«مارکس با قدرت حاکمه روسیه دشمنی سختی داشت. اما به مدت طولانی تا پایان دهه 60 به عناصر اپوزیسیون درون روسیه، اگر نگوییم خصومت اما شدیدا به دیده شک و تردید می­نگریست. بلاتردید مارکس بری از پیش­داوری­های ضداسلاوی نبود همان طور که هرتسن انقلابی بزرگ روس از پیش­داوری ضدآلمانی عاری نبود. اما روی هم رفته جدا از این مساله، او می­دید که جامعه­ی روسیه کاملا تحت انقیاد دولت قرار دارد. از داخل روسیه هیچ اعتراض سیاسی علیه تزار بر نمی­خاست و این باعث می­شد که در محاسبات انقلابی مارکس، روسیه نقشی را بازی نکند».

بدون شک ریازانف حق دارد. و در واقع این که مارکس هیچ نشانه­ای از جنبش انقلابی در روسیه نمی­دید باعث می­شد که هم­دلی عمیقی با مبارزات لهستان برای استقلال از روسیه نشان دهد؛ هر چند که رهبران این مبارزه، غالبا اشراف­زادگان محافظه کار لهستان بودند. لهستانی­ها بر ژاندارم ارتجاع اروپا ضرباتی وارد می­کردند و این امر برای مارکس به خصوص در دوره­ی  انقلاب 1848 مهم­تر از هر چیز دیگری به شمار می­رفت. مارکس در همین دوره بود که ارتباط نزدیکی با باکونین پایه­گذار بعدی آنارشیسم داشت. اما بعد از شکست انقلاب، فعالیت جرقه­گون باکونین در همین دوره در اروپای غربی برای سال­ها قطع شد. این به خاطر شرکتش در نبرد درسدن در 1848بود که در آن­جا به وسیله مقامات پروسی توقیف و به روسیه فرستاد شد. او از سلولش در زندان پترپاول در 1851 مراتب ارادت پرشور خود را نسبت به تزار نیکلای اول اعلام کرد. این اظهار ارادت که به نوعی شکل اولیه بسیاری از اظهارات سیاسی معمایی بعدی در روسیه بود برای دنیا ناشناخته ماند، که بعد از انقلاب بلشویکی در آرشیو تزاری کشف و منتشر شد. باکونین سال­ها بعد از نوشتن این اعتراف­نامه دوباره سروکله­اش در اروپا پیدا شد تا مجددا با مارکس ارتباط برقرار کند. در آغاز به عنوان دوست و بعدها به عنوان رقیب و مخالف. باکونین هم مثل مارکس با مبارزه­ی لهستانی­ها برای استقلال از روسیه هم­دلی داشت و این یکی از رشته­های پیوند سیاسی بین این دو نفر بود. از طرف دیگر انگلس کاملا در بیان این احساسات سهیم نبود که مارکس برای لهستانی­ها نشان می­داد و شاید قبل از مارکس نشانه­های زودرس یک انقلاب را در روسیه می­دید. 23 ماه مه 1851 او از منچستر به مارکس که در لندن اقامت داشت نوشت:

«من هر چه بیش­تر در باره موضوع فکر می­کنم برایم روشن­تر می­شود که لهستانی­ها به مثابه­ی یک ملت نقشی ایفا نمی­کنند و تنها باید به عنوان ابزاری در نظر گرفته شوند که روسیه، وارد انقلاب ارضی می­شود. از آن لحظه مطلقا وظیفه­ای ندارند تا آن را انجام دهند. لهستانی­ها هرگز در تاریخ، به عملی دست نزدند؛ مگر ابراز شهامت و حماقت مشاجره­انگیز. و نمی­توان به یک مورد اشاره کرد که در آن لهستانی­ها به شکل موفقیت­آمیزی نقش پیشروی­ای مگر صرفا در رابطه با روسیه به عهده گرفته باشند؛ و یا این که اساسا کاری واجد اهمیت تاریخی انجام داده باشند. از طرف دیگر روسیه واقعا در رابطه با شرق مترقی عمل کرده است. با تمام کثافت و پستی­های اسلاوی، سلطه­ی روس­ها در دریای سیاه، دریای خزر، آسیای مرکزی و در بین باشقیرها و تاتارها نقش متمدنانه­ای ایفا کرده است. و هم­چنین روسیه عناصر متمدنانه صنعتی را بیش از لهستانی­ها جلب کرده است. لهستانی خصلت­اش چیزی نیست جز یک جنگجویی بی کاره. این واقعیت که اشرافیت روسی- از تزار و پرنس دمیروف تا تنبل­ترین بویارهای قرن چهارده که فقط نجیب­زاده بود- دست به کارهای صنعتی می­زند، چانه زنی می­کند، حقه بازی می­کند، فاسد می­شود و به هر کسب و کار مسیحی و یهودی تن می­دهد به خودی خود امری بیهوده است. لهستان هرگز قادر به جذب عناصر بیگانه نبوده است. آلمان­ها در شهرها ساکن هستند و آلمانی باقی می­مانند. هر روس- آلمانی نسل دومی، خود نمونه­ی گویایی از استعداد روس­ها برای روسی کردن آلمان­ها و یهودی­ها است. حتی یهودی­ها در آن­جا ظاهری اسلاوی پیدا می­کنند… خوشبختانه در نویه راینشه زایتونگ ما هیچ وظیفه مثبتی در پیوند با لهستانی­ها به عهده نگرفتیم مگر این تعهد اجتناب­ناپذیر که احیای مرزهای مناسب- و آن هم تنها به شرط آن که یک انقلاب ارضی را به ثمر برسانند. من مطمئنم که این انقلاب در روسیه قبل از لهستان به طور کامل به انجام خواهد رسید به علت خصلت ملی و وجود عناصر پیشرفته بورژوایی در روسیه. ورشو و کراکو در مقایسه با پترزبورگ، مسکو و اودسا و غیره چیزی به حساب نمی­آیند».

ما بعدا خواهیم دید که بعد از چندین سال، وقتی که انقلاب روس سایه­اش را به روشنی بر تاریخ افکنده بود؛ انگلس نظر مساعدتری نسبت به لهستان پیدا کرد. اما در سال 1851 او احتمالا استدلالش را به نحو سنجیده برای تعدیل ابراز احساسات مارکس نسبت به تحقیر روس­ها به کار گرفت.

چند سال بعد در سال 1859 به نظر می­رسد که مارکس پیش­بینی انگلس را قبول کرده است. او در نامه­ای به انگلس در 13 دسامبر از لندن می­نویسد:

«در روسیه، جنبش سریع­تر از نقاط دیگر اروپا به پیش می­رود. ما در آن­جا شاهد مبارزه برای قانون اساسی هستیم؛ مبارزه اشراف علیه تزار و مبارزه دهقانان علیه اشراف. تزار الکساندر بالاخره کشف کرد که لهستانی­ها ادغام شدن در ملت اسلاوی- روسی را نمی­پذیرند… این­ها همه برخلاف موقعیت فوق­العاده­ی دیپلماسی روس­ها طی 15 سال اخیر و به خصوص از 1849 است، وقتی که انقلاب بعدی فرا برسد روسیه برای انقلابی کردن خود نیز آمادگی دارد».

یک ماه بعد در 11 ژانویه 1860 مارکس در نامه­ای به انگلس نکته ذیل را اضافه می­کند:

«به نظر من بزرگ­ترین حادثه­ای که در دنیای امروز در حال رخ دادن است این است که از یک طرف جنبش برده­ها در امریکا که با مرگ جان براون شروع شده است و از طرف دیگر جنبش سرف­ها که در روسیه برپا شده است. شما مشاهده می­کنید که اشرافیت روسیه به تبلیغ مستقیم برای قانون اساسی دست زده است و از هر خانواده برجسته­ای دو تا سه نفر راهی سیبری شده­اند».

این آغاز جنگ داخلی در ایالات متحده، و رهایی سرف­ها در روسیه بود. اما در روسیه هنوز هیچ حزب انقلابی شکل نگرفته بود و زمانی که قیام جدیدی علیه روس­ها در لهستان آغاز شد در ژانویه 1863 مارکس از آن استقبال کرد و در 13 فوریه 1863 در نامه­ای به انگلس نوشت:

«تو در باره­ی مساله لهستان چه فکر می­کنی؟ موضوع تا این حد روشن است که دوره انقلاب در اروپا مجددا آغاز شده است. وضع عمومی خوب است، اما توهم تسلی­بخش و احساسات کودکانه­ای که ما با آن، دوره­ی انقلاب قبل از فوریه 1848 را خوش­آمد گفتیم؛ همه بر باد رفت. دوستان قدیم رفته­اند، دیگران یا روحیه خود را از دست دادند یا کشته شده­اند. به هر حال تاکنون، خون تازه­ای در رگ­های­مان جریان نیافته است. به علاوه ما نقش حماقت را در انقلاب می­دانیم و این که چگونه مورد سوء استفاده ارزال و اوباش قرار می­گیرد… بگذار امیدوار باشیم که این بار سیلاب انقلاب از شرق به غرب جاری شود و نه بر عکس؛ هر چند ابتکار فرانسوی و»افتخار» آن نصیب ما نخواهد شد».

15 سال بعد از انقلاب 1848، مارکس ناامیدی خود را از نتایج آن اعلام کرد، چون نتیجه­ی آن امپراتوی لویی بناپارت بود. و او اکنون امیدوار بود که انقلاب اروپا از شرق به غرب گسترش یابد. اما فوران انقلاب اروپایی که مارکس تا حدی بیش از دوستش انگلس به آن امیدوار بود و در رابطه با رستاخیز لهستان انتظار آن را می­کشید به وقوع نپیوست. یک حادثه قابل توجه در اروپای غربی که رستاخیز لهستان محرکی برای آن به شمار می­رفت تشکیل انترناسیونال اول در لندن بود. مارکس در نامه­ای به انگلس در تاریخ 4 نوامبر 1864 به یک گزارش غیر رسمی از یک حادثه تاریخی اشاره می­کند که با ریاست شورای اتحادیه­ی لندن در نشست همگانی در تالار سن مارتین، به قصد هم­دردی با قیام لهستان برگزار شده بود. مارکس در همان نامه از ملاقات­اش با باکونین حرف می­زند که مجددا در اروپا سروکله­اش پیدا شده بود:

«باکونین به تو سلام می­رساند… دیروز من او را بعد از شانزده سال مجددا ملاقات کردم. باید بگویم که از او خیلی خوشم می­آید حتی بیش­تر از سابق. او در باره جنبش لهستان می­گوید حکومت روسیه از این جنبش استفاده کرده است تا خودِ روسیه را آرام کند، اما هیچ وقت حساب نمی­کرد که مبارزه هژده ماه طول بکشد… مشکل لهستان به دو دلیل قابل کنترل است… یکی از آن­ها تردید اشرافیت لهستان در اعلام سوسیالیسم دهقانی از آغاز و بدون ابهام است. در آینده بعد از شکست قیام لهستان باکونین فقط در جنبش سوسیالیستی شرکت خواهد کرد. به طور کلی از معدود کسانی است که بعد از 16 سال آن طور که من می­بینم بیش­تر پیشرفت کرده است تا پسروی.»

به عبارت سوسیالیسم دهقانی توجه کنید که مارکس آن را در نامه­ی اصلی خود مورد تاکید قرار داده است. ما در این مورد به اطلاعات بیش­تری اشاره خواهیم کرد. در این جا کافی­ست که بگوییم مارکس ظاهرا عبارت باکونین را در باره سوسیالیسم دهقانی با نظر موافق مورد تاکید قرار می­دهد؛ گرچه برای اروپای غربی اکیدا بر نوع پرولتری سوسیالیسم تصریح می­کند. تصادفا باکونین تا این مقطع به انترناسیونال اول نپیوسته بود این واقعه چند سال بعد رخ داد. مارکس و انگلس در نامه­های­شان با احساس حیرتی ناخوش­آیند عدم فعالیت انقلابی در روسیه را تکرار می­کنند. در مورد رابطه­ی مارکس با روسیه در اواخر سال­های شصت نیز بازگشتی شگفت­انگیز مشاهده می­شود. در 1867 مارکس سرانجام جلد اول سرمایه را منتشر کرد. این اثر بزرگ تقریبا هیچ تاثیری بر افکار عمومی غرب بر جا نگذاشت. اقتصاددانان برجسته و منتقدان صاحب نام در بریتانیا، فرانسه و آلمان اشارات بسیار اندکی به آن کرده بودند. بنابراین ساده است تصور کنیم که مارکس وقتی در یک روز پاییزی در 1868 نامه­ی احترام­آمیزی از پترزبورگ دریافت کرد چقدر حیرت زده شد. نویسنده با فروتنی اجازه­ی مارکس را برای ترجمه و انتشار روسی کتاب سرمایه خواسته بود. یک ناشر معروف روسی بنام پولیاکف علاقمند بود که کتاب را چاپ کند. و از طریق دانیلسون پرسیده بود که آیا می­تواند جلد دوم آن را هم­زمان با جلد اول منتشر کند. مارکس در همان موقع متوجه شد که کتاب و جزوات قبلی­اش در بین روشنفکران سنت پترزبورگ توجه فراوانی را برانگیحته است. او مانند هر انسان دیگری با آگاه شدن از این موضوع احساس خشنودی کرد. در این جا واکنش او را در نامه­ای  به دوست آلمانی­اش دکتر گوگلمان می­خوانیم:

«چند روز قبل از درخواست یک کتاب­فروش پترزبورگی برای جواز ترجمه روسی و انتشار سرمایه متعجب شدم… این طنز سرنوشت است که روس­ها که من به مدت 25 سال بدون وقفه نه فقط به زبان آلمانی، بلکه به فرانسه و انگلیسی به آن­ها حمله کرده­ام نظر موافقی به من ابراز کرده­اند. در1844-1843 در پاریس اشراف روسی مرا غرق تمجیدهای خود نمودند. نوشته­های من در هیچ جا به اندازه­ی روسیه مورد توجه نبوده­اند و روس­ها اولین ملت بیگانه اند که کتاب سرمایه را ترجمه می­کنند. البته اهمیت زیادی برای این مساله نمی­توان قابل شد. اشراف روسی در سال­های جوانی­شان در دانشکده­های آلمان و پاریس تحصیل می­کردند. آن­ها با ولع، افراطی­ترین چیزی را دنبال می­کردند که غرب در اختیارشان می­گذاشت. برای آن­ها این صرفا جنبه­ی خوش طبعی دارد درست آن چیزی که اشراف فرانسوی در قرن هیجدهم ابراز می­کردند. ولتر در باره آثار روشنگری­اش گفته بود»فقط خیاطان و کفاشان وجود ندارند» تمام آن­ها این اشراف روس را از این امر باز نمی­دارد که بعد از ورود به مقامات دولتی از تبدیل شدن به فردی رزل خودداری ورزند».

ملاحظه تحقیرآمیز مارکس تا اندازه­ای قابل توجیه است به خصوص که ما دوست و جاسوس سابق روسی یعنی کنت یاکوف تولستوی را به خاطر بیاوریم. معهذا به نظر می­رسد که مارکس دانش­پژوه در این جا الزامات جامعه­شناسانه­ی واکنشی را درنظر نگرفت که اثرش در روسیه برانگیخته بود. تاثیر کار مارکس مطمئنا چیزی بیش از سرگرمی فکری بود که فقط از طرف یک مشت اریستوکرات برخاسته باشد. او سال بعد در مارکس 1870 نامه زیر را از گروهی از انقلابیون روسی و مهاجر دریافت کرد. نامه امضای ان. یوتین و دونفر دیگر را بر پای خود داشت:

«شهروند بسیار محترم و عزیز: ما از طرف گروهی از روس­ها از شما درخواست می­کنیم که افتخار نمایندگی ما را در شورای عمومی انجمن بین­المللی در لندن بپذیرد. این گروه از روس­ها قبلا بخشی از انترسیونال بوده­اند. ایده­ی بزرگ جنبش بین­المللی کارگران در روسیه نیز نفوذ کرده است… هدف اول ما کمک به انتشار اصول انترسیونال در بین کارگران روسی با انرژی زیاد است… اما ما هدف دیگری را هم پیشاروی خود قرار داده­ایم: ما می­خواهیم پان اسلاویسم را افشا کنیم. ما می­خواهیم جوانان کشورهای اسلاو را به مبارزه علیه آن نظرات پوسیده­ای فرا خوانیم که فقط در خدمت امپراتوری تزار بوده است؛ امپراتوری که باید سرنگون شود و جای خود را به فرارسیدن آزاد انجمن­های صنعتی و کشاورزی بدهد که با کارگران تمام جهان از طریق منافع مشترک و ایده­های یکسان متحد شوند.

اصرار مداوم ما که شما نمایندگی ما را بپذیرد به این علت است که نام شما به شایستگی در بین جوانان دانشجوی روسی از ارج و اعتبار برخودار است…این جوانان با تن­پروران طبقه­ی ممتاز نه چیزی مشترکی دارند و نه می­خواهند داشته باشند… آن­ها با روح آرمان­های معلم­مان چرنیشفسکی پرورش یافته­­اند که در 1864 به خاطر آثارش به کار اجباری در سیبری محکوم شد. ما با خشنودی اعلام اصول سوسیالیستی از جانب شما و نقد شما به نظام فئودالیسم صنعتی را شادباش می­گوییم… شما به طور پیوسته مهین­پرستی کاذب روسی را افشاء کرده­اید و دروغ­های موذیانه­ی دموستنس­های ما را که پیش­بینی­شان وظیفه­ی افتخارآمیزی است که مردم اسلاو به انجام آن برگزیده­ شده­اند در حالی که در واقع سرنوشت آن­ها چیزی جز درهم کوبیده شدن به وسیله تزار و خدمت به انقیاد مردم همسایه نبوده است… ما این را وظیفه­ی خود می­دانیم که از قبل به شما بگویم که ما مطلقا با باکونین و حامیان اندکش نقطه مشترکی نداریم».

در این زمان، اختلاف مارکس و باکونین بالا گرفته بود. مساله اصلی مورد اختلاف آنارشیسم در برابر سوسیالیسم، فدرالیسم در برابر سانترالیسم بود. اسلاوپرستی یک مساله فرعی بود خصومت مارکس با اسلاوپرستی در اشکال گوناگونش چه رسمی و چه انقلابی آشتی­ناپذیر بود. توجه کنید که هواداران روسی جدید مارکس خودشان را شاگردان چرنیشفسکی می­دانستند. مارکس به اندازه کافی زبان روسی آموخته بود که با آثار نویسنده بزرگ انقلابی و شهید روس آشنا شود. و ستایش از چرنیشفسکی بسیار صمیمانه بود. مارکس در 24 مارس 1870 به روس­های مقیم ژنو نوشت:»شهروندان… من با کمال مسرت این کار افتخارآمیز را می­پذیرم… که به عنوان نماینده­ی شما در شورای عمومی انترناسیونال انجام وظیفه کنم».

در همان روز مارکس در نامه­ای به انگلس با تشریفات کم­تری نوشت:

«همراه با این نوشته نامه­ای از گروه روس­های مقیم ژنو را ضمیمه می­کنم… من تقاضای آن­ها را مبتنی بر نمایندگی در شورای عمومی قبول کردم. در ضمن نامه­ای خصوصی برای تو و پاسخی رسمی و کوتاه خودم را نیز ارسال کردم تا در نشریه­شان چاپ شود. برای من موقعیت خنده­آوری است که به عنوان نماینده روسیه­ی جوان انجام وظیفه کنم. آدم نمی­داند که با چه چیزی رو به رو می­شود و با چه همکاران غریبی باید کنار بیاید. در پاسخ رسمی، من به این امر تاکید کردم که وظیفه­ی اصلی بخش روسی تلاش به نفع لهستان و بدین وسیله آزاد کردن اروپا از همسایگی با روسیه است. من فکر می­کنم که درست­تر این باشد که چیزی درباره باکونین نگویم چه به طور رسمی و چه به طور خصوصی. اما من چیزی را که به این همکاران نمی­بخشم این­ست که مرا به «مقامی قابل تقدیس» تبدیل کنند ظاهرا آن­ها فکر می­کنند که من پیرمرد 80 تا 100 ساله هستم».

مارکس در آن موقع 52 سال داشت روس­ها با او به عنوان یک «ریش سفید مقدس» برخورد می­کردند. آن­ها او را «معلم محترم» یا «معلم عزیز محترم» خطاب می­کردند. برای کسی که مکاتبات را به مدت نیم قرن دنبال می­کند این نحوه از گفتار یک شکل خاص روسی احترام توام با ستایش­ بود و بلافاصله به چشم می­خورد. این خصوصیت هم­چنین در نامه­های آننکف به مارکس در سال­های چهل و نامه­های پلخانف به انگلس در سال­های نود دیده می­شود. مارکس و انگلس گاه به گاه رنجش ملایمی نسبت به این مساله نشان می­دادند تا این که سرانجام انگلس در موردی آشکارا به پلخانف چنین نوشت.:

«پلخانف عزیز، لطفا مرا از این که به این شیوه اغراق­آمیز «معلم» خود بخوانید دست بردارید مرا به سادگی انگلس خطاب کنید».

اما در پشت این ظاهر تا اندازه مضحک تمجید و ستایش، این واقعیت نهفته بود که سرمایه مارکس تاثیر عمیقی در اذهان روسی بر جا گذاشته بود؛ که به اصطلاح از موفقیت زیاد این کتاب در روسیه می­توان به آن پی برد. باید در نظر داشت که یک شتر راحت­تر از سوراخ سوزن عبور می­کرد تا کتاب سرمایه از سانسور شدیدی که در آن موقع در روسیه رایج بود. اما با این وجود کتاب مارکس توانسته بود با لطایف­الحیل از سد سانسور عبور کند. مترجم روسی کتاب دانیلسون در این مورد به تاریخ 18  مارس به مارکس نوشت:

«چاپ ترجمه روسی بالاخره به پایان رسید… ما می­خواستیم عکس نویسنده را در کتاب چاپ  کنیم… اما سانسور اجازه این کار را نداد».

 چه سانسور احمقانه­ای که از تاثیرات سرنگون­کننده­ای وحشت دارد که عکس مارکس ایجاد می­کند یا با این تصویر امکان عمومی شدن نظرات او را فراهم می­سازد.  مارکس به دانیلسون این گونه پاسخ می­دهد:

«قبل از هر چیز تشکر فراوان به خاطر صحافی خوب کتاب. ترجمه استادانه است. من علاقه دارم یک نمونه جلد نشده برای موزه­ی بریتانیا داشته باشم».

در چهار ژوئن دانیلسون پاسخ داد:

«شما مطمئنا علاقه مندید بدانید که بر سر ترجمه روسی کتاب سرمایه چه آمد خوب طبق قانون ما کتاب را به مدت 3 روز به اداره سانسور دادیم. دو سانسور در کتاب انجام شد و نتیجه را به کمیته سانسور ارجاع دادند. حتی قبل از مطالعه به عنوان یک اصل تصمیم گرفته شد که نام نویسنده دلیل کافی برای مصادره کتاب نیست. تصمیم گرفته شد کتاب به دقت مطالعه شود که آیا بندهایی در آن وجود دارد که بنیان نظام اقتصادی را تهدید کند».

دانیلسون سپس حکم زیر را از کمیته سانسور نقل می­کند:

«گرچه نویسنده طبق اعتراف خود یک سوسیالیست کامل است، و همان طور که صفحات زیر نشان می­دهد کتابش خصلتی کاملا سوسیالیستی دارد… معهذا از نظر این که استدلال­هایش برای عموم قابل فهم نیست و چون از طرف دیگر متد ارائه­اش همه جا با یک شکل کاملا علمی و ریاضی همراه است کمیته امکان اقدام قانونی علیه آن را منتفی می­داند و به کتاب اجازه چاپ می­دهد».

دانیلسون در نامه­اش ادامه می­دهد:

«می­توان تصور کرد که کمیته سانسور به قدری از دلایل شما قانع شد که به یک باشگاه سوسیالیستی تبدیل شده باشد. کمیته از این جهت مطمئن بود که به کتابی اجازه انتشار داده است که کسی آن را نمی­خواند. اما نکاتی هم قابل ذکر است: کتاب 27 مارس منتشر شد تا 15 ماه مه 900 نسخه آن به فروش رسید. در مجموع 3 هزار تیراژ داشت غالب روزنامه­ها و مجله­ها کتاب را بررسی کردند و همه بدون استثناء آن را مورد تمجید فراوان قرار دادند».

در همین زمان در 1873 جنبش نارودنیک معروف به»میان مردم برویم» شروع شد. روشنفکران رادیکال روس چه مرد و چه زن موقعیت اجتماعی خود را ترک کردند و به میان دهقانان رفتند به این امید که دهقانان را به شورش علیه تزار بر انگیزانند. این نقطه­ی اوج شکوفایی سوسیالیسم دهقانی بود که باکونین برای مارکس تعریف می­کرد. این سوسیالیست­ها خود را  نارودنیک­ها یا پوپولیست­ها می­نامیدند و یک برنامه اصیل داشتند که مورد بحث هیجان­انگیزی قرار گرفت که تقریبا سه دهه ادامه داشت. بحث یا مشاجره­ای که مارکس و انگلس نیز به زودی به آن کشیده شدند. و بعد از مرگ­شان به وسیله­ی لنین ادامه پیدا کرد. نارودنیک­ها استدلال می­کردند که روسیه نباید از مرحله صنعتی شدن سرمایه­داری عبور کند و بدین ترتیب از سرمایه­داری به سوسیالیسم تکامل بیابد. آن­ها فکر می­کردند که این امر سرنوشت اروپای غربی بوده است. اما روسیه و شاید سایر ملت­های اسلاو راه ویژه­ای خود را به سوی سوسیالیسم طی می­کنند. چنان­که که نارودنیک­ها استدلال می­کردند روسیه می­تواند از فئودالیسم مستقیما به سوسیالیسم گذر کند. نارودنیک­ها به خصوصیتی از ساختار اجتماعی روسیه اشاره می­کردند که در واقع ویژگی خاص این جامعه بود و برای سایر ملت­های اروپایی ناشناخته بود. در روستاهای روسیه و در کنار فئودالیسم، اوبشچین­ها وجود داشتند کمون­های ابتدایی روستایی و به یک معنا پیشگام کالخوزهای مدرن. در 1861 تزار الکساندر دوم سرواژ را الغا کرد، اما اوبشچین­ها یا کمون­های دهقانی هنوز وجود داستند. نارودنیک­ها استدلال می­کردند که این کمون روستایی پایه دهقانی سوسیالیسم روس است. برای تبدیل روسیه یه یک جامعه­ی آزاد سوسیالیستی فقط لازم بود که خودکامگی تزاری را سرنگون کرد. مارکس و انگلس با این گرایش نارودنیکی هرچند با ملاحظاتی همدلی داشتند. بسیاری از نارودنیک­ها اسلاوپرست بودند و ما می­دانیم که مارکس چقدر از اسلاوپرستی نفرت داشت. یکی از سخن­گویان نارودنیک­ها لاوروف دوست نزدیک مارکس و انگلس بود که در اروپای غربی در تبعید به سر می­برد؛ و یکی دیگر از دوستان آن­ها لوپاتین که شاید از بسیاری جهات جالب­ترین شخصیت روسی در بین نزدیکان مارکس بود که با نارودنیک­ها ارتباط داشت.

داستان لوپاتین خیلی جالب است. او کسی است که به مارکس کمک کرد که زبان روسی بیاموزد و با مسایل روسی آشنا شود. او تقریبا 30 سال از مارکس جوان­تر بود، چون وقتی که مارکس را در حوالی سال 1868 ملاقات کرد بیست و چند ساله بود. این روس جوان یکی از دوستان نزدیک مارکس بود که به خود اجازه می­داد که بعضی از بندهای سرمایه را مورد انتقاد قرار دهد، زمانی که کتاب هنوز به شکل دست نوشته بود. مارکس نیز اهمیت انتقاد لوپاتین را می­پذیرفت و تحت تاثیر این انتقادات بعضی از قسمت­های اثرش را بازنویسی کرد. مارکس قاعدتا تحت تاثیر منتقدان خیلی پیرتر و با اهمیت­تر به سادگی تغییر نظر نمی­داد. اما برای توانایی فکری این روس جوان احترام خاصی قایل بود. اما لوپاتین بیش­تر اهل عمل بود تا کار فکری. او زمانی که قلم به دست گرفت در باره خودش چنین نوشت:

«نه. من هرگز نویسنده نخواهم شد. همان طور که در دنیا کسانی جنون نوشتن دارند تعدادی هم وجود دارند که از نوشتن گریزانند؛ مردمی که از نوشتن نفرت دارند. من به هر حال جزء گروه دوم هستم».

لوپاتین غالبا مهمان خانه مارکس در لندن بود. او یکی از تبعیدیان سیاسی بود که غالبا در همراهی با خانواده مارکس در یکشنبه­های معروف همستدهیث که در طی آن­ها مارکس عقاید سیاسی خود را توضیح می­داد، درباره فلسفه بحث می­کرد، از شکسپیر و گوته نقل قول می­آورد و به حرف­های همراهان خود در امور کشورشان گوش می­سپرد. طی یکی از ملاقات­ها با لوپاتین مارکس درباره سرنوشت چرنیشفسکی حرف زد چنان­که می­دانیم برای او ارزش زیادی قایل بود. این بار او با تلخی از این یاد کرد که این برای روسیه شرم­آور است که اجازه می­دهد بزرگ­ترین متفکرش در بردگی از بین برود. این کلمات به مغز لوپاتین اثر گذاشت. مرد جوان نقشه­ای کشید که به روسیه برود و فرار چرنیشفسکی را از اردوگاه کار اجباری در سیبریه سازمان­دهی کند. او به مارکس یا اعضای خانوده­اش چیزی نگفت. در پایان 1870 مارکس از سن­پترزبورگ نامه­ای دریافت کرد. در این نامه لوپاتین چنین نوشت:

«از تمبر این نامه متوجه خواهی شد علی­رغم اخطارهای دوستانه تو من به روسیه آمدم. اما اگر تو بدانی که چه چیز مرا وادرار به سفر کرد مطمئن هستم که تو انگیزه­ی مرا برای سفر به اندازه کافی با اهمیت می­دانی… گرچه همان طور که می­توانی تصور کنی کاری که من به عهده گرفتم صلح اروپا یا وجود حکومت ملی ما را تهدید نمی­کند اما برای من به اندازه کافی جالب است… و من تصمیم گرفتم که از آن سرباز نزنم… وظیفه مرا مجبور می­کند که به زودی پترزبورگ را ترک کنم و سفری در خود روسیه بروم که 3 تا 4 ماه وقت مرا خواهد گرفت. به این دلیل نمی­توانم دعوت صمیمانه خانم مارکس را بپذیرم و در جشن تولد تو شرکت داشته باشم… فردا من بسته­ای برای تو خواهم فرستاد که شامل مقاله­ای از آرشیو پزشکی قانونی و بهداشت است که در باره شرایط طبقه کارگر در اروپای غربی به چاپ رسانده است. اطلاعات این مقاله عمدتا از کتاب تو برداشته شده و متاسفانه خشم حکومت را برانگیخته است، به همین دلیل مصادره شده و حکمی مبتنی بر سوختن آن صادر شده است؛ چون روزنامه تا اندازه­ای یک ارگان رسمی است ناشر آن ناپدید شده است. دوم اثر لاسال به ترجمه روسی نیز مصادره شد… دو هفته قبل ناشران روزنامه­ای معروف روسی از طرف رئیس سانسور احضار شده­اند. و به آن­ها اخطار داده شد که کلامی هم علیه حکومت پروس ننویسند. یکی از ناشران به نام زاگولیایف این فرمان را در گولوس منتشر کرد. او فورا توقیف و به یکی از نقاط دور دست تبعید شد. حتی همسرش درباره او اطلاعی ندارد. عموما هر روز توقیف­های جدیدی رخ می­دهد و وضعیت به طور کلی طوری است که من با تو و دبیری انترناسیونال در باره ضرورت جنگی علیه حکومت روسیه هم نظر شدم».

دبیرخانه که لوپاتین به آن اشاره می­کند در واقع شورای عمومی انترناسیونال اول است. مارکس که در باره سرنوشت دوست جوانش نگران بود تلاش کرد که او را به بازگشت به لندن تشویق کند او در 13 ژوئن 1871 به دانیلسون نوشت:

«دوست ما باید از سفر تجاری­اش به لندن باز گردد. نماینده تجاری شرکتی که او از طرف آن به روسیه سفر کرده است از سوئیس و نقاط دیگر برای من نوشته است، اگر او بازگشت خود را به تعویق اندازد اوضاع خراب خواهد شد و او فرصت انجام خدمات بیش­تر برای شرکت­اش را از دست خواهد داد. رقبای شرکت در باره او اطلاع دارند همه جا دنبال او خواهند بود و او را به تله خواهند انداخت».

سبک رمز­آلود نامه مارکس روشن است و نامه را هم با نام مارکس امضا نکرده است، بلکه با نام یک تاجر انگلیسی امضا کرده است. شرکت لوپاتین همان انترناسیونال اول است و رقبا هم منظور پلیس تزاری است. اما اصرارهای مارکس خیلی دیر بود و لوپاتین همان طور که مارکس وحشت داشت در شهر ایرکوتسک در سیبری دستگیر شد. او از زندان ایرکوتسک در باره هدف خود از سفر چنین نوشت:

«من در زمان اقامتم در لندن با شخصی به نام کارل مارکس ملاقات کردم که یکی از معروف­ترین نویسندگان اقتصاد سیاسی و یکی از تحصیل­کرده­ترین افراد در تمام اروپاست. پنج سال قبل این شخص تصمیم گرفت روسی بیاموزد بعد از آموزش این زبان تصادفا با تفسیرهای چرنیشفسکی در باره جان استوارت میل و چند مقاله دیگر برخورد کرد. در او احترام نسبت به چرنیشفسکی پیدا شد. او چند بار به من گفت که در بین تمام اقتصاددانان معاصر چرنیشفسکی تنها متفکر واقعا اصیل است… او گفت نوشته­های چرنیشفسکی جزء تنها آثار معاصر در این زمینه است که شایستگی مطالعه و تحقیق دارد و روس­ها باید از این شرمنده باشند که هیچ یک از آن­ها زحمت آشنا کردن این متفکر برجسته را به اروپا به خود نداده است؛ و این که مرگ سیاسی چرنیشفسکی نه تنها برای روسیه بلکه برای دانش اروپای ضایع بزرگی به شمار می­آید… من طرح خود را (برای نجات دادن چرنیشفسکی) حتی به مارکس نیز نگفتم علیرغم علاقه و احترامی که برای او قابل ام. مطمئنم که مارکس این نقشه را احقمانه می­دانست. سعی می­کرد مرا از آن منصرف کند من دوست ندارم از وظیفه­ای که برای خود تعیین کرده­ام صرف­نظر کنم».

بی پروایی عجیب لوپاتین این طور قابل توضیح هست که او این اظهارات را برای یک فرماندار لیبرال به نام سینل نیکوف ابراز می­کرد که قصد داشت حداکثر تلاش را برای کمک به لوپاتین انجام دهد. احتمالا لوپاتین طرح فرار از روسیه را در سر داشت اما به دنبال یک­سری وقایع ناگوار در داخل و خارج روسیه وقایعی که سرانجام به زندانی شدن او به مدت بیست سال در قلعه وحشتناک شلوسلبرگ انجام گرفت. در صمن خود مارکس نیز تصمیم گرفت برای ملایم­تر شدن محکومیت چرنیشفسکی کاری انجام دهد. او در فکر سازمان­دهی حرکت اعتراضی در اروپای غربی بود و از دوستان روس خود زندگی­نامه­ی این نویسنده روسی را درخواست کرد. در پاسخ این تقاضا دانیلسون نوشت:

«به سرپرستان فرزندان چرنیشفسکی که می­خواهد مقالات انتقادی، کتاب­شناسانه و ادبی چرنیشفسکی را منتشر کند اخطار شده است که حتی اگر یکی از این مقالات به چاپ برسد ناشر فورا از پترزبورگ تبعید خواهد شد… روز بعد من نامه­ای از لوپاتین دریافت کردم که نوشته بود شایع شده است که چرنیشفسکی دیوانه شده است. این کاملا ممکن است. چرنیشفسکی اخیرا از تمام ضروریات زندگی، غذا و لباس محروم شده است و این­ها همه در آب و هوای شبه قطبی… برای دسترسی به اطلاعات در باره چرنیشفسکی من به دوستانش مراجعه کردم. یکی از آن­ها که از آغاز جوانی با چرنیشفسکی رابطه دوستانه­ای داشته است و او را از نزدیک می­شناسد از افشای نام خود وحشت دارد. در 1866 چرنیشفسکی برای او دست­نوشته­ی یک نوول جدیدی فرستاد که او قهرمان داستان را طوری توصیف می­کند که تاکری با گندینس رفتار کرد. نوولی که در باره جنبش اجتماعی سال­های40 بود. تحت تاثیر جنگ کریمه، رهایی دهقانان و غیره. و این دوست چرنیشفسکی راهی بهتر از سوزندان این دست نوشته پیدا نکرد… دوست دیگری به من قول داده است که تمام اطلاعات لازم را جمع­آوری کند».

مدتی بعد دانیلسون به مارکس نوشت:

 «متاسفم تاکنون قادر نشده­ام که اطلاعات مربوط به زندگی چرنیشفسکی را برایت ارسال کنم که وعده داده بودم. گرچه من فکر می­کنم بهتر است یک زندگی­نامه احتمالا کامل را منتشر کرد. آن­هایی که این مطالب را در اختیار دارند نظر دیگری ابراز می­کنند. آن­ها تقریبا مطمئن هستند که انتشار چنین مطلبی فقط به زیان چرنیشفسکی است».

 فضای خفقان در سال­های 70 در روسیه چنین بود. نارودنیک­ها به اهداف­شان نرسیدند. دهقانان به شورش علیه تزار دست نزدند. سوسیالیسم دهقانی در حالت اهتزار و بحران بود. این وضعیت تحت تاثیر جنگ بین روسیه و ترکیه در سال 1878 بدتر شد. به نظر می­رسید که بریتانیا نیز علیه روسیه وارد جنگ شود. در نوامبر 1878 لوپاتین به انگلس نوشت:

«تبلیغ سوسیالیستی در بین دهقانان تقریبا متوقف شده است. قوی­ترین انقلابیون به طور غریزی به مبارزه­ای صرفا سیاسی کشیده شدند… این مبارزه هنوز خصلتی کاملا محدود دارد آن­ها با عملیات انتقام­جویانه علیه بعضی شخصیت­های رسمی و تلاش برای آزادی رفقای خود قانع هستند. جامعه به طور کل آخرین بقایای هرگونه احترام برای حکومت را از دست داده است و غالبا با همدلی به فعالیت­های نیروهای افراطی نگاه می­کنند. اما تا زمانی که صلح برقرار نشده است جامعه ما نمی­تواند به امور خود بپردازد. بقایای مهین­پرستی یا آن طور که تو می­پسندی عظمت­طلبی ملی مانع می­شود که مردم ما»مشکلات داخلی» را مطرح کنند چرا که باعث»شادی دشمنان» خواهد شد. بسیاری حتی فکر می­کنند که دلیل اصلی بدبختی ما توطئه­های موذیانه و رزیلانه­ است».

مارکس در خلال همین بحران نگران بود که این «موذی بدجنس» حرکتی علیه روسیه انجام دهد، و به لاوروف نوشت:

«یک نماینده مجلس ایرلند در مجلس عوام قصد دارد هفته بعد پرسشی طرح کند با این هدف که حکومت انگلیس از حکومت روسیه بخواهد که اصلاحاتی را که برای ترکیه لازم می­داند در خود روسیه انجام دهد. او می­خواهد از فرصت استفاده کند و از سرکوب­های حرف بزند که در روسیه انجام می­شود. من در مورد بعضی اقدامات که حکومت روسیه علیه لهستان انجام می­دهد برای او به تفصیل گفتم. تو نمی­توانی که یک یاداشت کوتاه به فرانسه در مورد عملیات سرکوب­گرانه روسیه در چند سال اخیر آماده کنی… من فکر می­کنم که این برای هم­وطنان نگون­بخت تو فایده­ای در بر خواهد داشت».

مدتی کوتاه بعد از به پایان رسیدن جنگ روس و ترک در 1879 در صفوف نارودنیک­های روس شکاف افتاد. بعضی از نارودنیک­ها که امید خود را از دست داده بودند که قیام دهقانی بتواند تزاریسم را سرنگون سازد؛ بنابراین نیروهای خود را وقف عملیات تروریستی کردند. آن­ها مقدمات ترور خودِ تزار را فراهم می­کردند. برخی از جناح تروریستی این حزب جدا شدند. در بین کسانی که با ترورهای انقلابی مخالف بودند دو مرد و یک زن از شهرت بیش­تری برخوردار بودند؛ پلخانف، اکسلرود و ورا زاسولیچ که بعدا پایه­گذاران یک جنبش سوسیال دموکراتیک و کاملا مارکسیستی در روسیه شدند. ورا زاسولیچ خودش در ترور ناموفق فرماندار سن پترزبورگ ژنرال ترچوف دست داشت. اما اکنون به بیهودگی این تلاش رسیده بود. بسیاری از نارودنیک­های راست­­کیش هنوز به رسالت روسیه برای نایل شدن به سوسیالیسم دهقانی باور داشتند. آن­ها هنوز به کمون روستایی امیدوار بودند و مخالف گسترش سرمایه­داری صنعتی در روسیه بودند. پلخانف، اکسلرود و زاسولیچ به تدریج به این نتیجه رسیدند که کمون روستایی در حال تجزیه است و سوسیالیسم دهقانی غیر واقعی است و روسیه باید از یک مرحله سرمایه­داری صنعتی و حکومت دموکراتیک قبل از رسیدن به سوسیالیسم عبور کند. این دیدگاه به ایستار تمامی مارکسیست­های روسی تبدیل شد.

مارکس و انگلس نیز به این مشاجره کشیده شدند. اما جای تعجب است که آن­ها از مارکسیست­های روسی که سوسیالیسم پرولتری را برای روسیه موعظه می­کردند پشتیبانی نکردند. آن­ها با سوسیالیسم دهقانی نارودنیک­ها و حتی با تلاش تروریستی شان هم­دلی داشتند.

در 6 نوامبر 1880 مارکس پیامی از کمیته اجرایی حزب سوسیالیست انقلابی در روسیه دریافت کرد:

«شهروند: طبقه روشنفکران پیشرو در روسیه همواره پیگیرانه تکامل فکری در اروپا را دنبال کرده­اند و با حساسیت به آن واکنش نشان دادند. با انتشار آثار علمی شما با ابراز احساسات استقبال کردند. بهترین گرایش­های زندگی روسی در آثار شما به توضیح علمی نایل شده است. کتاب سرمایه به یکی از کتاب­های بالینی قشر تحصیل کرده تبدیل شده است. اما در این امپراتوری تاریک، بیزانسی و استبداد آسیایی هر پیشرفت اندیشه اجتماعی به عنوان جنبش انقلابی انگ می­خورد. نام شما به طور تفکیک­ناپذیری با مبارزات مردم روسیه پیوند خورده است و احترام عمیق و هم­دلی در بین عده­ای از مردم بر می­انگیزد و از سوی عده­ای دیگر مورد سرزنش قرار می­گیرد… شهروند محترم تا جایی که به ما مربوط می­شود می­دانیم که شما با چه علاقه­ای مبارزه انقلابیون روسیه را در تمام مراحل آن دنبال کرده­اید. ما خوشحالیم که اعلام کنیم که بدترین مرحله این مبارزه به پایان رسیده است. تلاش­های انقلابی، مبارزان را آبدیده­تر کرده است و به سنجیده­تر شدن اصول نظریه انقلابی منجر شده است. مسایل عملی انقلاب به مسیر درست تحقق خود افتاده است. گروه­های انقلابی هر چه بیش­تر به هم نزدیک می­شوند با هم متحد و اقدامات مشترکی برای پیوستن به اعتراض مردمی که صورت می­دهند که از زمان برده­داری با ماست. تمام این شرایط جنبش را به پیروزی نزدیک­تر می­کند وظیفه ما ساده­تر خواهد بود اگر هم­دلی قوی مردم آزاده با ما باشد… ما رفیق­مان لف هارتمن را به خارج می­فرستیم تا انگلیس و امریکا را با جریان­های فعلی در زندگی اجتماعی ما آشنا کنند و شهروند محترم از شما تقاضا داریم که به هارتمن در این امر یاری رسانید… ما عمیقا اعتقاد داریم آن لحظه­ فرا رسیده است که کشور بداقبال ما در جایگاه شایسته یک ملت آزاد در اروپا قرار گیرد. شهروند محترم خوشحال هستیم که احترام عمیق خود را از طرف کل حزب سوسیال رولوسیونر به شما اعلام کنیم».

تاکیدی که نویسنده­های این پیام در مورد نزدیک بودن رهایی روسیه می­کنند به این امر مربوط می­شود که آمادگی­شان برای قتل تزار در مرحله نهایی بود موضوعی که مارکس از آن بی خبر بود. 4 ماه بعد در 13 مارس 1881تزار الکساندر 2 دوم توسط انقلابیون کشته شد. مارکس و انگلس چند روز پس از این احادثه پیام زیر را برای نشستی از انقلابیون اسلاو که به مناسبات دهمین سالگرد کمون پاریس تشکیل شده یود فرستادند.

«ما عمیقا متاسفیم که نمی­توانیم شخصا در جلسه شما شرکت کنیم… هنگام سقوط کمون پاریس بعد از قتل عام وحشیانه مدافعان»نظم» سازمان داده شده بود فاتحان به هیچ وجه پیش بینی نمی­کردند که قبل از سپری شدن ده­سال واقعه­ای در پترزبورگ دور دست اتفاق بیافتد که سرانجام به ایجاد کمون روسیه منجر شود…».

مارکس و انگلس این تلاش­های تروریستی را به عنوان شیوه­های ویژه­ی فعالیت انقلابی روسیه می­دیدند که شرایط خاص این کشور آن را توضیح می­دهد. برای اروپای غربی چنین شیوه­هایی را تجویز نمی­کردند. مارکس مدت کوتاه بعداز این حادثه به دخترش جنی نوشت:

«محاکمه قاتلان تزار را دنبال کرده­ای؟ آن­ها آدم­هایی کاملا بی تکلف هستند بدون ژست ملودراماتیک، ساده، قهرمانانه، حرفه­ای که با گفتارها و کردارهای جنجالی تناقضی آشتی­ناپذیر دارد. کمیته اجرایی پترزبورگ که با انرژی فراوان کار می­کند، بیانیه»معتدلی» منتشر کرد. این بیانیه از روش­های بچه مدرسه­ای که در آن وراجی­های کودکانه کشتن یک مستبد را به عنوان یک «نظریه و «نوش­دارو» تجویز می­کنند به دور است- (از نوع کارهایی که توسط انگلیسی­ها بی گناه مثل دیزرائیلی لندور وحشی ماکولی، استانفیلد دوست مازینی انجام می­شود). برخلاف این، روس­ها تلاش می­کنند به اروپایی­ها بیاموزند که طرز عمل آن­ها خواست روسیه و تاریخا اجتناب­ناپذیر است و دلیلی برای اخلاقی جلوه دادن آن وجود دارد- چه بر له و چه بر علیه آنان- همان طور که برای زلزله در چی­یو نیز نمی­توان به چنین کاری متوسل شد».

«روش ویژه­ی روسیه» این درست چیزی بود که مارکسیست­ها در روسیه یعنی پلخانف و دوستانش به آن اعتراض داشتند. آن­ها یک سوسیالیسم خاص روسیه متکی بر کمون­های روستایی یا تروریسم ویژه روسیه نمی­خواستند. آن­ها غربی بودند و در این مورد غربی­تر از خود مارکس که از میراث فلسفی آلمان، اقتصاد سیاسی انگلس و سوسیالیسم فرانسه مغرور بود. و همه این­ها را در نظر به خود وحدت بخشیده بود. ورا زاسولیچ در فوریه1881 به مارکس نوشت:

«چنان که می­دانید کاپیتال شما در روسیه از مقبولیت و اعتبار بزرگی برخوردار است. با وجود مصادره­ی آن پس از چاپ نسخ­های معدودی که باقی مانده، در کشور ما از طرف جمیع افرادی که کم و بیش از دانش برخوردار هستند، بارها مورد مطالعه قرار می­گیرد و افراد صمیمی آن را مورد بررسی قرار می­دهند. ولی نکته­ای که شاید از آن بی­اطلاع باشید، مقامی است که کاپیتال شما در مباحثات ما راجع به مسئله زمین و جماعت دهقانی روسیه دارد. شما بهتر از هر کسی می­دانید که [بررسی] این مسئله برای کشور ما تا چه اندازه فوریت دارد. شما از اندیشه­های چرنیشفسکی در این خصوص آگاهید. نشریات مترقی ما به شرح و بسط افکار او ادامه می­دهند ولی این موضوع به گمان من مخصوصا برای حزب سوسیالیستی ما مسئله مرگ و زندگی است. حتی سرنوشت شخصی سوسیالیست­های انقلابی ما نیز، به طرز تلقی ما از این مسئله بستگی دارد. موضوع از دو حال خارج نیست: یا این کمون­ها با رهایی از مطالبات سنگین مالیاتی و بهره مالکانه اربابان، و با خلاصی از طریقه­ی اداره­ی استبدادی، می توانند در جهت سوسیالیستی رشد و توسعه یابند، یعنی به تدریج تولید و توزیع محصولات خود را بر مبنای اشتراکی تنظیم نمایند- که در این صورت، سوسیالیسم انقلابی باید تمام تلاش خود را مصروف آزاد ساختن کمون­ها و رشد و توسعه آن­ها نماید.

و یا در صورتی که- برعکس- کمون محکوم به نابودی باشد، یک فرد سوسیالیست- به این عنوان- دیگر وظیفه­ای نخواهد داشت جز آن­که با اشتیاق به محاسبات کمابیش بی اساس سرگرم گردد تا کشف کند تا طی دوره ده ساله، اراضی روسیه از ید  دهقانان به دست بورژوازی انتقال خواهد یافت و یا با گذشتن چند قرن دیگر- احتمالا- سرمایه­داری در روسیه به همان درجه از رشد و توسعه­ی خود در اروپای غربی خواهد رسید؟ و در این صورت قلمرو تبلیغات را باید به کارگران شهرها محدود ساخت؛ کارگرانی که مستمرا در توده­ی دهقانی غوطه­ور خواهند بود- دهقانانی که به دنبال انحلال کمون­ها و در طلب مزد به خیابان­های شهرهای بزرگ سرازیر خواهد شد.

 در این اواخر ما بارها ­شنیده­ایم که جماعت روستایی، هم­چون پدیده­ای عتیق توسط تاریخ و سوسیالیسم علمی- و در یک کلمه بگوییم آن­چه که در درستی آن  کوچک­ترین تردیدی نیست- آن را محکوم به زوال شناخته است. کسانی که چنین نظری را موعظه می­کنند، خود را شاگردان واقعی شما و «مارکسیست» می­نامند. نیرومندترین دلیل آن­ها اغلب جمله­ی «مارکس این را می­گوید» است. [وقتی] به آن­ها جواب داده می­شود که شما «چگونه این را از کاپیتال او استنتاج می­کنید، در حالی­که وی مسئله ارضی را در آن کتاب مورد بحث قرار نداده و از روسیه سخنی به میان نیاورده است؟» در پاسخ، شاگردان شما- که شاید اندکی زیاده از حد جسور هستند- جواب می­دهند: «اگر در باره­ی روسیه بحث می­کرد، همین را می­گفت». پس توجه می­فرمایید که نظر شما در باره­ی این مسئله تا چه اندازه برای ما حائز اهمیت است و چه خدمت بزرگی به شمار می­رود. اگر افکارتان را در باره­ی سرنوشت احتمالی جماعت روستایی ما و راجع به ضرورت تاریخی عبور از تمام مراحل تولید سرمایه­داری در مورد کلیه ملت­ها روشن سازید.

 من به خود اجازه می­دهم که به نام دوستان خود از شما استدعا کنم که این خدمت را از ما دریغ ندارید. اگر وقت شما اجازه نمی­دهد که اندیشه­های خود را درباره­ی این مسئله به طور کم و بیش مشروح بیان کنید، حداقل این لطف را بفرمایید که عقاید خود را به صورت نامه­ای تنظیم نمایید و اجازه انتشار آن را در روسیه به من بدهید. درودها و احترامات مرا بپذیرید».

ورا راسولیچ

مارکس پاسخ می­دهد:

«شهروند عزیز

بیماری عصبی­ای که از ده سال پیش تا به حال، به طور موسمی به من حمله می­آورد، مانع از آن شد که به نامه مورخ 16 فوریه شما زودتر پاسخ بدهم. متاسفم که قادر به دادن جوابی مختصر و قابل انتشار برای عموم به سئوالی نیستم که شما مرا به تبادل نظر در باره آن مفتخر کرده­اید.

ضمن بررسی منشا تولید سرمایه­داری من متذکر شده­ام (که راز آن در این است) که بر جدایی کامل تولیدکننده از وسایل تولید مبتنی است. (صفحه 315، ستون 1،       چاپ فرانسوی کاپیتال).

منظور مارکس در این جا این است که کارگر صنعتی مدرن برخلاف پیشه­وران مالک ابزاری نیست که با آن کار می­کند.

«این امر به نحو کامل، تا امروز فقط در انگلستان صورت گرفته است».

مارکس در این جا به حصارکشی اشاره دارد که از آن طریق دهقانان مستقل انگلیسی از زمین جدا شدند و به طور وسیع به طبقه کارگر شهری بدل شدند.

«… ولی تمام دیگر کشورهای اروپای غربی همین مسیر را طی خواهد کرد… بنابراین تحلیلی که در «سرمایه» آمده است متضمن هیچ گونه دلیلی بر له و یا علیه قابلیت حیات جماعت روستایی نیست، ولی مطالعه خاصی که من در این باره انجام داده­ام، کاری که برای آن به جمع­آوری مواد و منابع اصلی دست زده­ام، مرا معتقد ساخته است که جماعت روستایی پایگاه تجدید حیات اجتماعی روسیه است. ولی برای این که بتواند در این جهت موثر واقع شود، بایستی ابتدا اثرات ویران­سازی را که از همه جوانب به آن هجوم می­آورند، بر طرف کرد و برای آن شرایط عادی تکامل طبیعی را تامین کرد».

بدین ترتیب مارکسیست­های روسی که معتقد بودند کمون روستایی باید به وسیله­ی سرمایه­داری از بین برود و آن که روسیه می­تواند به سوی سوسیالیسم حرکت کند جواب غیر قابل انتظاری از جانب مارکس دریافت کردند. اما این بحث در 15 مارس 1883 درست بعد از مرگ مارکس آغاز شد. دو روز بعد لاوروف نارودنیک به دختر مارکس چنین نوشت:

«مادموازل النور عزیز: از این که غم بزرگ خود را به من یادآوری کردید، متشکرم. آری شما کاملا حق دارید که بر هم­دردی من حساب کنید. جدا از دوستی من با پدرتان که شخصیتی برجسته و استثنایی بود و به خاطر خودتان، من به تجربه می­دانم که احساس تنهایی در جمعی از آشنایان کم­بیش صمیمی و در آشفتگی کار و تلاش روزانه چه معنی در بر دارد. احساس تنهایی فکر و اعصاب شما را فرسوده می­کند و این خلاء در زندگی شخصی شما با هیچ چیزی پر نمی­شود. شما کار می­کنید وظیفه­ی خود را انجام می­دهید معهذا جایی در کنارتان خالی است. چیزی که کار و انجام وظیفه را برای شما راحت­تر و مطبوع­تر می­کرد… چیزی که دیگر وجود نخواهد داشت تنها تسلایی باقی می­ماند… آگاهی به این که بسیاری از مردم، حتی بدبخت­تر وجود دارند مردمی که نمی­دانند که بودن در کنار یک انسان محترم و دوست داشتنی چه معنی دارد… تعداد اندکی سعادت داشتن خانواده­ای چون شما را دارند. من فکر می­کنم که احمقانه است که به کسی که دچار فقدان بزرگی شده است تسلی دهیم؛ فقط گذشت زمان است که نسبت به تمام غم­ها بی تفاوت است و زخم تازه را تسکین می­دهد اما اثری از خود برای همیشه باقی می­گذارد. با اطلاع از فقدان عظیمی که دانش و حزب سوسیالیست در تمام جهان متحمل شده است من قبل از عزیمت لافارگ موفق شدم چند کلامی از طرف رفقای سوسیالیست بنویسم که بر سر مزار مارکس قرائت شود».

بعد از مرگ مارکس، انگلس مکاتبه را با انقلابیون روس ادامه داد. تبادل نظر او با روس­ها از بعضی جهات شاید جالب­تر از مارکس باشد تا اندازه­ای به این علت که انگلس در نامه­نویسی از دوست فقیدش منظم­تر بود و تا حدی به این خاطر که انقلاب روسیه اکنون سایه خود را به شکل مشخص­تری نشان می­داد. انگلس در سال مرگ مارکس نظر خود را در باره آینده­ی روسیه برای لوپاتین توضیح داد و لوپاتین در نامه­ای به هیات اجرایی حزب ناردونیک در پترزبورگ چنین نوشت:

«آن طور که انگلس می­گوید همه چیز به این امر بستگی دارد که در پترزبورگ چه اتفاقی بیافتد چون چشم متفکرترین و آینده نگرترین افراد اروپایی به آن­جا خیره شده است. روسیه فرانسه این عصر است. ابتکار انقلابی تحول جدید اجتماعی ملک مشروع آن محسوب می­شود… با سرنگونی تزاریسم آخرین باروی سلطنت در قاره اروپا درهم کوبیده می­شود»پرخاش­گری» روسیه از بین می­رود و همراه با آن نفرت لهستان به روسیه و بسیاری چیزهای دیگر رو به زوال می­گذارد. این امر به ترکیبی جدید از قدرت­ها منجر می­شود که نتیجه­اش سرنگونی امپراتوری اتریش خواهد بود سقوط تزاریسم محرک قوی در جهت تحول درونی برای بسیاری کشورهای دیگر خواهد بود.»

ظاهرا انگلس سقوط تزاریسم را خیلی نزدیک می­دید و فکر می­کرد این فعالیت­های تروریستی به شیوه­ی ناردنیک­ها می­تواند باعث وقوع آن شود. در این مورد او اشتباه می­کرد و مارکسیست­های روسی با ظرافت تلاش می­کردند این امیدهای واهی را از افکار او دور سازند. سه سال بعد از قتل الکساندر دوم زاسولیچ به انگلس نوشت:

«شما در نامه­تان می­گوید که وضعیت سیاسی در روسیه خیلی حاد است و هر آن می­توان منتظر وقوع بحران بود. شما باید فقط به وضعیت مالی فکر کرده باشید چون آن طور که به نظر من می­رسد وضعیت از جهات دیگر نسبت به دو سه سال قبل کم­تر حاد است».

زاسولیچ نظر عمومی مارکسیست­های روسی را منعکس می­کرد به نظر آن­ها فعالیت­های تروریستی انقلابیون را بیش از تزاریسم تضعیف می­کرد و سرنگونی خودکامگی تزار نمی­تواند با کشته شدن یک خودکامه تغییر کند. آن­ها همه امید خود را به جنبش کارگری بسته بودند که به شکل توده­ای علیه رژیم عمل کند. اما انگلس هنوز با زاسولیچ و دوستانش مخالف بود:

«البته بحث در باره روسیه من مخصوصا وضعیت مالی را در نظر داشتم. اما نه صرفا این مساله. وضعیت عمومی حکومت نظیر اداره پترزبورگ به آخر خط رسیده است و هر لحظه بحرانی­تر می­شود. اشراف و دهقانان خانه خراب شدند. احساسات میهن­پرستانه ارتش توسط اقدامات امپراتور به طور پوشیده اما مداوم آسیب دیده است. حکومت برای منحرف کردن»احساس­های احمقانه» و نارضایتی عمومی مجبور است به جنگ دست بزند. در عین حال به علت نبود پول و شرایط نامساعد سیاسی از هرگونه اقدام دیگر عاجز است. یک گروه روشنفکر قوی در سطح ملی وجود دارد که با اشتیاق سوزانی می­خواهد زنجیرهایی که مانع او می­شوند از هم بگسلد. بالاتر از همه این­ها فقدان کامل پول به نظر می­رسد که هر ماه مشکلات را تشدید نماید… اگر یک دوک بزرگ و مشروطه خواه و شجاع قدم پیش بگذارد جامعه روسیه درک خواهد کرد که یک انقلاب کاخی بهترین راه برای خروج از بن بست است».

ساده است که تصور کنیم که مارکسیست­های روسی با چه دستپاچگی و شاید تفسیرهای طنزآلودی با پیش­بینی انگلس روبه­رو شده باشند. در همان سال 1884 بود که پلخانف کتاب دوران­ساز خود را به نام اختلافات ما منتشر کرد که تماما به نفی امیدها و توهماتی پرداخته بود که در آن انقلاب پرولتری روسیه را تبلیغ می­کرد. انگلس کتاب پلخانف را بلافاصله بعد از انتشار آن مطالعه کرد و در باره­اش نوشت:

«قبل از هر چیز، تکرار می­کنم که مایه افتخار من است که در بین نسل جوان روسیه حزبی وجود دارد که  صادقانه  و بدون قید و شرط نظریه­های بزرگ اقتصادی و تاریخی مارکس را پذیرفته است و از تمامی گرایشات آنارشیستی و تا حدودی از سنت­های اسلاوی خود قاطعانه بریده است. و مارکس هم به همان اندازه احساس غرور می­کرد اگر کمی بیش­تر به زندگی ادامه می­داد. این امتیازی است که برای تحول انقلابی روسیه بسیار مهم خواهد بود. به نظر من، نظریه­ی تاریخی مارکس شرط اساسی تاکتیک­های انقلابی پیگیر و هم­گون است. برای کشف این تاکتیک­ها بایستی این نظریه را در بستر و شرایط اقتصادی و سیاسی کشور مورد نظر به کار بریم…علاوه بر آن تاریخ داخلی و محرمانه حزب انقلابی روسی به خصوص در چند سال اخیر تقریبا به کلی برای من ناشناخته است… آن­چه که من راجع به اوضاع روسیه می­دانم، یا فکر می­کنم می­دانم، مرا مجبور می­کند که فکر کنم روس­ها به 1879 خود نزدیک می­شوند. انقلاب بایستی در مدت معینی آغاز شود؛ احتمال دارد در چنین اوضاع و احوالی کشور همانند یک مین در حال انفجاری­ست که فقط به یک کبریت احتیاج دارد. به خصوص از سیزده مارس به این طرف این یکی از آن شرایط استثنایی است که گروه معدودی از مردم می­توانند انقلاب به راه بیاندازند یعنی از طریق یک ضربه باعث به هم خوردن… تعادل ناپایدار سیستم گشته و آن را سرنگون نمایند، و با حرکتی به خودی خود ناچیز باعث رها شدن نیروهای قابل انفجاری گردند که بعد از آن غیر قابل کنترل می­گردند. خوب اگر بلانکیسم- آن نظریه­ی خیالی که معتقد است از طریق عمل یک گروه کوچک توطئه­گر قادر است جامعه­ای را دگرگون نماید- علت وجودی داشته باشد، هم اکنون چنین چیزی در پترزبورگ وجود دارد. زمانی که جرقه به باروت نزدیک شود، زمانی که نیروهای آزاد شده و انرژی ملی از نوع پتانسیل به انرژی حرکتی(استعاره­ی جالب دیگری از پلخانف) تبدیل شوند- مردمی که جرقه را به مین زدند به وسیله انفجار که هزارها برابر قوی­تر از خود آن­هاست برده خواهند شد، و انفجار مسیر خود را بسته به این که نیروهای اقتصادی و نیروهای مقاومت چگونه باشند، خواهد گشود.

فرض کنیم که این افراد تصور کنند که می­توانند قدرت را به دست بگیرند، (در آن صورت چه ضرری به بار خواهد آورد؟ به شرطی که بتوانند در سد سوراخی ایجاد بکنند که شکاف آن را گسترش دهد، سیل ناشی از درهم شکستن آن به زودی آن­ها را از خیال­بافی­های­شان بیرون خواهد کشید. لیکن اگر این خیال­بافی­ها بتوانند به آن­ها قدرت اراده بیش­تری ببخشد، چه دلیلی برای گله کردن وجود دارد؟ چه بسا آن­هائی­که لاف می­زنند که انقلابی را به انجام رسانیده­اند، پس از پایان انقلاب متوجه شده­اند که نمی­توانسته­اند چه می­کنند و این که نتیجه انقلاب هیچ گونه شباهتی با آن چه نداشته است که می­خواستند به وجود بیاورند. این همان چیزی است که هگل آن را طعنه تاریخ می­نامد، طعنه­ای که تعداد کمی از شخصیت­های تاریخی توانسته­اند از آن بگریزند…

هم­شهری عزیز، من اکنون برای شما آرزوی سلامت می­کنم. دو ساعت و نیم از شب گذشته است و فردا قبل از این که پست برود من هیچ فرصتی نخواهم داشت که به این نامه چیزی اضافه کنم. اگر ترجیح می­دهی، برایم به روسی بنویس، اما خواهش می­کنم فراموش نکن که خط روسی چیزی نیست که من هر روز آن را قرائت کنم».

انگلس در دهه 1890 در اواخر زندگی­اش پذیرفت که در قبال نارودنیک­ها حق به جانب مارکسیست­های روسی است گرچه حتی در آن موقع نیز از جدل علنی علیه دوستان ناردونیک سابق­اش اجتناب می­کرد. انگلس در سال­های 90 هنوز روسیه تزاری را ژاندارم اصلی ارتجاع اروپایی می­دانست، همان طور که در سال­های 1848 او و مارکس همین نظر را ارائه می­کردند. سرنگونی این ارتجاع به هر طریقی به روش­های مارکسیستی یا غیر مارکسیستی مساله بسیار مهمی تلقی می­شد. وقتی دوستان روسی او به موضع­گیری­های جانب­دارانه­اش از لهستان و علیه روسیه اعتراض کردند انگلس به زاسولیچ نوشت:

«من می­پذیرم که جدا شدن لهستان از نقطه نظر روسیه کاملا متفاوت از موضع لهستان هم­چون غرب به نظر می­رسد. اما من باید مشکل لهستان را به طور کلی در نظر بگیرم؛ اگر لهستانی­ها بخواهند سرزمین­هایی را پس بگیرند که روس­ها فکر می­کنند برای همیشه آن را تصرف کرده­اند و لهستانی­ها از نظر آن­ها قومی روس به شمار می­روند به نظرم باید این مساله را حل کرد… به نظرم مردم دارای منفعت، خودشان سرنوشت خودشان را تعیین می­کنند به همان گونه که آلزاسی­ها بین آلمان و فرانسه دست به انتخاب می­زنند… من امیدوارم که مقاله­ام (درباره دیپلماسی روسیه) بعداز انتشار به انگلیسی تاثیرات خود را داشته باشد. اعتقاد لیبرال­های انگلیسی به تعصب تزار برای آزادی به واسطه­ی اخباری که از سیبری می­رسد زیاد متزلزل نشده باشد. تحت تاثیر کنان(منظور اردوگاه­های کار بردگی در روسیه است) و ناآرامی­های اخیر در دانشگاه­های روسیه من عجله­ دارم این مقاله را انتشار دهم. لازم است که تا آهن داغ است باید بر آن چکش زد. دیپلماسی پترزبورگ امیدوار است که در تهاجم جدید به شهر کمک دریافت کند با استناد به دوستی گلادستون با تزار… که دوباره بر مصدر کار قرار گرفته است. به علت چاکرمنشی فرانسه به تزار و چشم­پوشی دوستانه­ی انگلستان برای تزار امکان دارد که یک قدم برای فتح قسطنطنیه پا پیش بگذارد… به همین علت است که تجدید حیات کنونی جنبش ضد تزار در بین لیبرال­های انگلیسی به نظر من امری فوق­العاده مهم برای هدف ما به شمار می­رود… از زمان که یک جنبش انقلابی در داخل روسیه قد برافراشته است دیپلماسی شکست­ناپذیر روسی دیگر موفقیتی به دست نمی­آورد. و بسیار خوب است که اوضاع چنین است. چون این دیپلماسی خطرناک­ترین دشمن شما و ماست.»

تصادفا 45 سال بعد از نوشته شدن این کلمات توسط انگلس، استالین آن­ها را مورد انتقاد قرار داد. او اشاره می­کرد که انگلس به طور یک جانبه بر نقش ارتجاعی تزار انگشت می­گذارد و جنبه­های ارتجاعی دیپلماسی قدرت­های غربی را ندیده می­گرفت. اما بگذارید به نتیجه­گیری نهایی انگلس در مورد سوسیالیسم دهقانی و پرولتری در روسیه باز گردیم. او این نتیجه­گیری را در نامه­ای در سال 1893 به دانیلسون مطرح کرد. او اکنون استدلال می­کرد که اگر سوسیالیسم در غرب پیروز شود سوسیالیسم روسی می­تواند از کمون­های روستایی انکشاف یابد. اما چون پیروزی سوسیالیسم در اروپای غربی به تاخیر افتاده بود و سرمایه­داری هم­چنان در اروپای غربی سلطه داشت روسیه نیز می­بایست از مرحله سرمایه­داری عبور می­کرد:

«بی گمان کمون و تا حد خاصی مالکیت مشاع، نطفه­هایی را در بر داشتند که تحت شرایط خاصی ممکن بود رشد کرده و روسیه را از ضرورت گذار از مصائب حکومت سرمایه­داری نجات دهند…ولی نخستین شرط تحقق جریان فوق، وجود حرکت و جنبشی از بیرون، تغییر نظام اقتصادی در اروپای غربی، نابودی نظام سرمایه­داری در کشورهایی می­باشد که آغازگر و منشاء نظام سرمایه­داری بوده­اند.

اگر ما در غرب تکامل اقتصادی خود را سریع­تر پیش رانده بودیم، اگر موفق شده بودیم که حکومت سرمایه­داری را مثلا ده یا بیست سال پیش سرنگون کنیم، ممکن بود که هنوز برای روسیه فرصتی باقی می­ماند که از گرایش تکامل در جهت سرمایه­داری بکاهد. نتایج اقتصادی سرمایه­داری که آن را به بحران سوق می­دهد اکنون درست در حال رشد است. انگلستان انحصار صنعتی خود را از دست می­دهد فرانسه و آلمان به سطح صنعتی انگلستان نزدیک می­شود و امریکا در رقابت در بازار جهانی گوی سبقت را از آن­ها می­رباید… تصمیم به من سیاست تجارت آزاد در امریکا مطمئنا به سرنگونی انحصار انگلیس را تکمیل می­کند. و به صادرات صنعتی آلمان و فرانسه خسارت وارد می­کند سپس بحران فرا می­رسد… اما در این زمان کمون­های روستایی روسیه نیز در حال زوال خواهند بود… و بالاخره روسیه آخرین کشوری خواهد بود که به وسیله هجوم صنعت بزرگ سرمایه­داری مورد تهاجم قرار خواهد گرفت و در عین حال صاحب بزرگ­ترین جمعیت دهقانی است. این مرحله را با حادتر و دردناک­تر از هر کشور دیگری تجربه خواهد کرد… اما تاریخ بی رحم­ترین الهه است و ارابه خود را از روی نعش مردگان عبور خواهد داد و ما مردان و زنان متاسفانه آن قدر احمق هستیم که بدون تحمل رنج فراوان قدم به پیش نمی­گذاریم (برای دستیابی به هدف­های مورد نظرمان)».

انگلس این حرف­های پر معنی را در 1893 رقم زد در این سال لنین 22 ساله بود و فدم به صحنه سیاسی گذاشت. لحن انگلس در مورد تعویق سوسیالیسم در اروپای غربی حاکی از یاس بود این لحن بارها در نامه­هایش به چشم می­خورد. در 1894 او به پلخانف در باره شرایط سوسیالیسم در بریتانیای کبیر چنین نوشت:

«در این جا امور به پیش می­رود اما با کندی و افت و خیز… آدم با مشاهده آدم­هایی نظیر اتحادیه­چی­های انگلیسی با حس برتری­طلبی ملی­شان مایوس می­شود. ایده­ها و افکار کاملا بورژوایی­شان و تنگ­نظری «عملی» آن­ها با رهبرانی که با بیماری فساد پارلمانی مبتلا شده­اند. اما به هرحال اوضاع به پیش می­رود و صرفا آن گاه که انگلیسی­های مصلحت­طلب آخرین کسانی خواهند بود که به ما خواهند پیوست اما در آن صورت ورودشان تاثیر زیادی بر جای خواهد گذاشت».

هرچه چشم­انداز انقلاب در اروپای غربی برای انگلس دورتر می­شد وقوع این امری برای روسیه روشنی بیش­تری می­یافت. انگلس در 1895 در بستر مرگ اولین اقدام­هایی مشاهده می­کرد که به وسیله آخرین تزار نیکلای دوم برداشته می­شد. او در نامه­ای به پلخانف گفته­ای پیش­گویانه ذیل را بدین ترتیب بیان کرد:

«اگر شیاطین انقلاب گریبان کسی را گرفته باشد این فرد تزار نیکلای دوم است».

پلخانف با اشاره به سخنرانی تزار جوان چنین پاسخ داد:

«ابله جوان از کاخ زمستانی با سخنرانی­اش به حزب انقلاب خدمت بزرگی انجام داد».

انگلس در1895 دار فانی را وداع گفت. لنین به مناسبات سوگواری بر مزار یکی از بنیان­گذاران مارکسیسم چنین نوشت:

«مارکس و انگلس به وضوح انقلاب سیاسی در روسیه را مشاهده کردند که برای جنبش کارگری اروپای غربی نیز فوق­العاده حایز اهمیت بود. به طور کلی روسیه­ی استبدادی همیشه بلاگردان ارتجاع بود. روسیه به سبب جنگ سال 1870 که برای مدت مدیدی بذر اختلاف نظر میان آلمان و فرانسه را افشاند، از موقعیت بین­المللی بی نهایت مساعدی برخوردار شد، البته واقعه فقط بر اهمیت روسیه­ی استبدادی به عنوان یک نیروی ارتجاعی افزود. فقط روسیه­ی آزاد، یعنی روسیه­ی که نیازی به سرکوب کردن لهستانی­ها، فنلاندی­ها، آلمانی­ها و ارامنه و سایر ملت­های کوچک نداشته باشد یا دائما فرانسه و آلمان را علیه یک دیگر تحریک نکند، می­تواند اروپای مدرن را از فشار جنگ رهایی بخشد و همه عناصر مرتجع در اروپا را تضعیف کند و بر قدرت طبقه کارگر اروپا بیفزاید. بنابراین، انگلس نیز مشتاقانه خواستار استقرار آزادی سیاسی در روسیه به منظور پیشرفت جنبش کارگری در غرب بود. انقلابی­های روسی با مرگ او بهترین دوست خود را از دست دادند».