سرتیتر

«بیگانگی»

پروفسور ورنر شوفن هاور

پروفسور مانفرد بور

برگردان شین میم شین

دایره المعارف روشنگری

• بیگانگی به رابطه اجتماعی و یا به وضع کلی تاریخی ـ اجتماعی اطلاق می شود که در آن، روابط میان انسان ها بمثابه مناسباتی میان اشیاء و چیزها جلوه گر می شوند و فراوده های حاصل از کردوکار مادی و معنوی انسان ها، مناسبات اجتماعی، نهادها، مؤسسات و ایدئولوژی ها در مقابل انسان ها بمثابه قدرت های بیگانه و مسلط برآنها قد علم می کنند.

I

فرم های بیگانگی

• این امر تاریخی ـ اجتماعی ـ قبل از همه ـ در فرم های زیر بروز می کند:

1

• در فرم بیگانگی اقتصادی

• برای مثال، کالا پرستی

2

• در فرم بیگانگی سیاسی

3

• در فرم بیگانگی ایدئولوژیکی

4

• در فرم بیگانگی مذهبی

• مراجعه کنید به مذهب، فتیشیسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

*****

• این وضع بیگانگی ـ بویژه در کاپیتالیسم ـ خصلت فراگیری کسب می کند.

• ریشه های مفهوم «بیگانگی» درکلمات لاتینی زیرند:

1

• الیه ناتیو که به معنی بیگانگی، تجسم (جسمیت بخشیدن)، واگذاری مالکیت چیزی به غیر، حراج کردن چیزی، سقوط و زوال است.

2

• الیه ناره که به معنی واگذاری مالکیت چیزی به غیر، بیگانگی، دو شقه شدن، تحت سلطه غیر در آوردن، به دست غیر دادن.

II

بیگانگی در اقتصاد کلاسیک انگلیس

• بیگانگی در اقتصاد سیاسی بورژوائی کلاسیک انگلیس، به معنی «مالکیت چیزی را به غیر واگذار کردن» بکار می رفت.

III

بیگانگی در تئوری های حقوق طبیعی قرارداد اجتماعی

• بیگانگی در تئوری های حقوق طبیعی قرارداد اجتماعی قرن هجدهم میلادی، به معنی «انتقال» («تجسم»، «واگذاری مالکیت چیزی به غیر»، «خسارت») آزادی اولیه به قدرت بیگانه با فرد (مثلا جامعه، فرمانروا، سلطه گر) بکار می رفت.

• (حقوق طبیعی مفهوم اساسی آموزش های اخلاقی، تئوری های دولت و یا تئوری های حقوقی است که بر بنیان نظام هستی طبیعی و یا الهی و یا خصایص طبیعی انسانی، هنجارهای تکلیفی لازم برای همزیستی انسان ها، رفتار اخلاقی آنها و تحول نظام سیاسی و حقوقی جامعه بوجود می آید. مترجم)

• مراجعه کنید به حقوق، حقوق طبیعی، حقوق اولیه، حقوقو شهروندی و غیره در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

IV

بیگانگی در فلسفه هگل

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (1770 ـ 1831)

• هگل مفهوم «بیگانگی» را در یکی از آثارش تحت عنوان «فنومنولوژی روح» بمثابه مقوله مرکزی برای ارائه تحلیل دیالک تیکی فراگیر از روند تاریخ مورد استفاده قرار می دهد.

• مفهوم «بیگانگی» اینجا با مفهوم «تجسم» ـ بلحاظ محتوا ـ انطباق پیدا می کند و در تفسیر تخیلی و عرفانی تاریخ از سوی هگل، بمثابه روند خودتحقق بخشی «ایده مطلق» حاکی از معانی زیرین است :

1

معنی اول مفهوم «بیگانگی»

• مفهوم «بیگانگی» به معنی عرصه و یا پله دگرگشتن و شیئیت یافتن ایده در طبیعت و تاریخ است.

• ایده ای که در روند توسعه خویش، به خودشناسی دست می یابد، بر ازخودبیگانگی غلبه می کند و به وحدت با خویشتن خویش نایل می آید.

2

معنی دوم مفهوم «بیگانگی»

• مفهوم «بیگانگی» در طرح کلی ایدئالیستی هگل، حاکی از آن است که کار عبارت است از نیروی محرکه هر توسعه و تکاملی در جهان ارواح بیگانه گشته با خویش، یعنی در تاریخ واقعی.

• در فلسفه هگل، انسان ها با جسمیت بخشیدن بر نیروهای ماهوی خویش، یعنی با پراتیک اجتماعی خویش، خود تاریخ خود را می سازند و کار بمثابه روند خود سازی انسانی تلقی می شود.

• البته هگل تحت عنوان «کار»، کردوکار معنوی صرف (در رابطه با دانش مطلق بمثابه خاتمه دادن به از خود بیگانگی) را می فهمد. 

• مفهوم هگلی بیگانگی اولا حاوی تصوراتی از بیگانگی اقتصادی در شرایط کاپیتالیستی است، ثانیا حاوی تصوراتی از بتواره سازی فراورده های تولید اجتماعی است.

• هگل اما هرگونه شیئیت یافتن نیروهای ماهوی انسانی را در روند کار (بی اعتنا به شرایط تولید و نوع تصاحب فراورده های تولیدی) بمثابه نشانه های بیگانگی تفسیر می کند و بدین طریق، بیگانگی به عنوان یک اکت (عمل) معنوی صرف (که در هر وضع و حال اجتماعی تا «ختم» آن) آفت و بلای لاعلاج جلوه گر می شود.

V

بیگانگی در فلسفه فویرباخ

• مفهوم ایدئالیستی بیگانگی هگل یکی از مهمترین نکات فلسفه او بود که انتقاد ماتریالیستی از آن را فویرباخ آغاز می کند و مارکس و انگلس به پایان می رسانند.

• فویرباخ طرح هگلی تجسم، بیگانگی و همچنین غلبه بر آن را (با کنار گذاشتن خدمات مؤثر نهفته در مقولات دیالک تیکی هگل) بمثابه واریانتی از خود بیگانگی تلقی می کند.

• زیرا طرح هگلی ـ در تحلیل نهائی ـ فقط حاکی از شیئیت و عینیت یافتن خود آگاهی انسانی در هیئت ایده مطلق است.

• فویرباخ برخلاف هگل به تدوین مفهومی از بیگانگی مبادرت می ورزد، که به روشن شدن جنبه معرفتی ـ نظری تجسم (جسمیت یافتن) کیفیت های انسانی در سیستم های ایدئالیستی فلسفه، در سیستم های مبتنی بر گمانورزی فلسفه و در تصورات تخیلی شعور مذهبی کمک می کند.

• بنظر فویرباخ، از خود بیگانگی موجود انسانی عبارت است از:

1

• تضاد موجود

2

• وحدت گمشده انسان با انسان

3

• وحدت گمشده من با تو

4

• وحدت گمشده فرد با نوع (جامعه)

• فویرباخ ازخود بیگانگی انسانی را علت چیزهای زیر می داند:

1

• باور به وجود دو جهان:

• دنیا

• عقبی 

2

• اختراع خیالی آخرت ایدئالیستی و یا مذهبی، آخرتی که در آن، وحدت گمشده، دو باره پیدا می شود و برقرار می گردد. 

• به نظر فویرباخ، محتوای مذاهب عبارت است از واکنش توهم آلود و تخیلی نسبت چیزهای زیر:

1

• نسبت به جنبه های معین موجود انسانی

2

• نسبت به مناسبات انسانی

3

• نسبت به روابط میانانسانی

4

• نسبت به موضع انسان در قبال طبیعت.

• این مخلوقات خیالی و خود ساخته انسانی برای او بمثابه قوای بیگانه عینی و اولیه جلوه گر می شوند که او را زیر سلطه خود قرار داده اند.

• ولی انسان غافل از آن است که او خود را بنده و سرسپرده مخلوقات ذهنی خود ساخته و بدبختی هر بیگانگی در همین واقعیت امر است.

1

هدف هومانیستی فویرباخ از مذهب ستیزی (انتقاد از مذهب)

• هدف هومانیستی فویرباخ از خلاصه کردن تصورات ایدئالیستی و مذهبی در خصوصیات انسانی افراد جامعه به شرح زیر بود:

1

• او می خواست از خیالبافی های قوه تخیل و تصور انسانی پرده بردارد.

2

• او می خواست که روابط حقیقی انسانی در حیات جامعه را برملا سازد.

3

• او بدین طریق می خواست اثبات کند که انسان به مذهب نیازی ندارد.

4

• فویرباخ اما در مبارزه بر ضد بیگانگی مذهبی از حد روشنگری مبتنی بر شعور صرف فراتر نمی رود.

• مراجعه کنید به مذهب، ماتریالیسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

VI

بیگانگی در فلسفه مارکس و انگلس

• مارکس و انگلس ـ بر خلاف فویرباخ ـ در چالش فکری با هگل و در بررسی مشخص پدیده های واقعی بیگانگی (بنا بر نیات عمیقا هومانیستی و انقلابی ـ انتقادی شان) به افشای علل اجتماعی، بمثابه بنیان های بیگانگی می پردازند.

• آنها برای این کار، از سوئی مواد و مصالح تاریخی ـ فلسفی را به خدمت می گیرند و از سوی دیگر به تجزیه و تحلیل مناسبات اقتصادی عینی جامعه، بویژه مناسبات تولیدی کاپیتالیستی و خصلت آنتاگونیستی آنها و همچنین به تجزیه و تحلیل فرم های معرفتی (شعوری) منطبق با این مناسبات می پردازند و خصلت تاریخی بیگانگی و پایه اجتماعی تعیین کننده آن، یعنی مالکیت خصوصی بروسایل تولید را کشف می کنند.

• اثر انگلس تحت عنوان «مقدمات انتقاد از اقتصاد ملی» و آثار مارکس، تحت عناوین «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی»، «خانواده مقدس» و «ایدئولوژی آلمانی»، بویژه «نقد اقتصاد سیاسی»، «طرحی بر نقد اقتصاد سیاسی» و بالاخره «سرمایه» در رابطه با کشف علل مادی بیگانگی و از بین بردن آن از طریق انقلاب سوسیالیستی دارای اهمیت درجه اول اند. 

1

بیگانگی در کاپیتالیسم

• مارکس بیگانگی اقتصادی در روند کار مبتنی بر تولید کالائی استوار بر مالکیت خصوصی کاپیتالیستی بر وسایل تولید را بشرح زیر توضیح می دهد:

1

• «کارگر هرچه بیشتر ثروت تولید می کند، تولید او هرچه عظیمتر و دامنه دارتر می شود، خود او به همان اندازه فقیرتر می گردد.

2

• کارگرهرچه بیشتر کالا تولید می کند، خود او ـ به همان اندازه ـ به کالای ارزانتری مبدل می گردد.

3

• با بهره وری هرچه بیشتر جهان اشیاء ـ در تناسبی مستقیم ـ ارزش زدائی از جهان انسانی افزایش می یابد. 

4

• کار فقط کالا تولید نمی کند.

• کار ـ بهمان نسبت که بطور کلی کالا تولید می کند ـ خود را و کارگر را بمثابه کالا تولید می کند.

5

• این حقیقت امر حاکی از آن است که شیئی که کارگر تولید می کند، یعنی نتیجه کار او، بمثابه یک موجود بیگانه در مقابلش قد می افرازد، بمثابه قدرتی مستقل از مولدش.

6

• محصول و نتیجه کار عبارت است از کاری که در شیئی ادغام شده است، کاری که خود را شیئی کرده است.

• این یعنی شیئیت یافتن کار، چیزواره گشتن کار.

7

• این استحاله کار به واقعیت (مادیت، شیئیت، عینیت یافتن نیروی جسمی و فکری انسانی. مترجم) در مقیاس اقتصاد ملی، بمثابه سلب واقعیت کردن از کارگر جلوه می کند. 

8

• شیئیت بخشیدن به نیروی کاری خود، بمثابه خود گم کردن و برده شیئی شدن جلوه گر می شود.

9

• تملک بمثابه بیگانگی، بمثابه واگذاری مالکیت به غیر، بمثابه سلب مالکیت شدن جلوه می کند.

10

• شیئیت بخشیدن ـ بیشتر ـ بمثابه از دست باختن شیئی جلوه گر می شود.

11

• و کارگر نه تنها لازم ترین اشیاء زندگی اش را از دست می دهد، بلکه حتی اشیاء (وسایل و مواد خام) کارش را. 

12

• آری کار، خود به شیئی سرکش مبدل می شود که کارگر برای رام کردنش به زحمتی فوق العاده نیاز دارد و فقط بطور گسیخته و هر از گاهی به رام کردن آن نایل می شود.

13

• تصاحب چیز بیشتر، بمثابه بیگانگی جلوه گر می شود و کارگر هرچه بیشتر چیز تولید کند، بهمان اندازه کمتر می تواند تصاحب کند و به همان اندازه بیشتر، زیر سلطه ثمره کار خویش، یعنی زیر سلطه سرمایه قرار می گیرد.

14

• در این تقدیر که کارگر به ثمره کار خود، بمثابه یک چیز بیگانه برخورد می کند، همه این نتایج نهائی و بلایا نهان شده اند.» 

• در حالیکه شیئیت یافتن، یک مشخصه کار ـ بطور کلی ـ است و در آن پراتیک انسانی با محیط زیست پیوند می خورد، بیگانگی کار یکی از عواقب کار مزدوری سرمایه داری است، یکی از عواقب این حقیقت امر است که در کاپیتالیسم، هم وسایل تولید و هم ثمره کار خود کارگر در مقابل او، بمثابه قدرتی بیگانه و مستقل از او قد علم می کنند.

• و لذا تحت این شرایط، خود کار نیز برای کارگر به چیزی خارجی مبدل می شود.

• چرا؟

1

• چون او «در کار خویش نه تأیید، بلکه تکذیب می شود.

2

• چون او در کار خویش، نه احساس خوشبختی، بلکه احساس زجر و درماندگی می کند.

3

• چون او در کار خویش، به آزاد سازی انرژی روحی و جسمی خود دست نمی یابد، بلکه به مثله کردن جسمش و به تخریب روحش مجبور می شود.» 

• کلیه تضادها و پیامدهای اجتماعی و انسانی وخیم و شوم خاص کاپیتالیسم ـ عمدتا ـ از همین جا سرچشمه می گیرند.

• بر زمینه بیگانگی اقتصادی، بواسطه سلطه مالکیت خصوصی، دیگر فرم های نمودین بیگانگی می رویند:

I

بیگانگی سیاسی

• بیگانگی سیاسی در تضاد میان چیزهای زیر خودنمائی می کند:

1

• در تضاد میان دولت و مردم

2

• در تضاد میان دولت و ملت

3

• در تضاد میان منافع خصوصی و منافع اجتماعی و غیره

II

بیگانگی ایدئولوژیکی

• فرم های ایدئولوژیکی بیگانگی ـ ضمنا ـ در چیزهای زیر خودنمائی می کنند:

1

• در سلطه طلبی ایدئولوژی طبقات حاکم

2

• در سرکوب معنوی توده های مردم

3

• در سرپوش نهادن بر پیوندهای اجتماعی واقعی و امثالهم

III

ریشه اصلی بیگانگی در جامعه طبقاتی

• ریشه اصلی بیگانگی در جامعه طبقاتی ـ بمعنای عام آن ـ عبارت است از خودپوئی توسعه اجتماعی.

• خودپوئی توسعه اجتماعی مسائل زیر را به دنبال می آورد:

1

• خودپوئی توسعه اجتماعی سبب می شود که انسان ها به دلیل مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و مناسبات اجتماعی ناشی از آن، نتوانند به تنظیم آگاهانه و برنامه ریزی شده روند اجتماعی بپردازند.

2

• خودپوئی توسعه اجتماعی سبب می شود که انسان ها نتوانند آقای ثمرات کار خود باشند.

3

• خودپوئی توسعه اجتماعی سبب می شود که انسان ها نتوانند پیامدهای کردوکار اجتماعی خود را در هیئت واقعی شان، در چند و چون شان، در آماجگذاری های شان و در پیوندشان به چشمی باز ببینند.

IV

علت بیگانگی در جامعه طبقاتی

• علت بیگانگی در جامعه طبقاتی عبارت است از توسعه مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و در نتیجه، تقسیم جامعه به طبقات متخاصم.

• از این رو، بنیان تعیین کننده بیگانگی در جامعه طبقاتی عبارت است از مناسبات مبتنی بر استثمار انسانها و ستم.

• روند بیگانگی در کاپیتالیسم، در تولید کالائی سرمایه داری به اوج خود می رسد.

کار مرده در قالب سرمایه بر کار زنده مولد بیواسطه، یعنی کارگر مسلط می شود، ثمرات کردوکار کارگر و کلیه وجوه کار اجتماعی (تقسیم کار، همکاری، علم و غیره) بمثابه وجوه سرمایه جلوه می کنند، بمثابه وسیله استثمار کارگر و زیر یوغ کشیدن شدیدتر او.

 

2

بیگانگی در امپریالیسم 

• در مرحله توسعه عالی تر سرمایه داری، یعنی در امپریالیسم، این روند بیگانگی شدت می یابد.

• در امپریالیسم، سرمایه انحصاری و انحصاری ـ دولتی به قدرت حاکم بر جامعه مبدل می شوند.

• این امر در عرصه سیاست خود را بشرح زیر نمودار می سازد:

1

• درگذار از دموکراسی بورژوائی به ارتجاع سیاسی.

2

• در تشکیل دستگاه قدر قدرت دولتی بوروکراتیک و نظامی گشته، بر ضد اقشار پهناور مردم.

3

• و بالاخره در گذار به دیکتاتوری فاشیستی. 

4

• همزمان با آن روندهای زیر به جریان می افتند:

الف

• فساد فرهنگی عمیق

ب

• روند تخریب ارزش های فرهنگی

ت

• روند مسموم سازی توده های مردم با تبلیغ بی وقفه و مستمر زباله های فرهنگی از طریق رسانه های گروهی مدرن

پ

• روند استفاده از علم و فن بر ضد پیشرفت اجتماعی و به نفع جنگ افروزی.

• مبارزه طبقاتی طبقه کارگر نه تنها بر ضد استثمار، بلکه همچنین بر ضد بیگانگی است.

• اقشار و طبقات زحمتکش دیگر نیز که در مبارزه دموکراتیک خود بر ضد قدر قدرتی انحصارات، بر ضد چپاول توده های مردم توسط انحصارات و بر ضد تشدید روند بیگانگی در امپریالیسم مبارزه می کنند، به حمایت از طبقه کارگر می پردازند.

3

راه حل مسئله بیگانگی

• بیگانگی تنها با انقلاب سوسیالیستی، با برقراری دیکتاتوری پرولتاریا در روند ساختمان سوسیالیستی جامعه از بین می رود.

• بنیان آن عبارت از این است که خودپوئی توسعه اجتماعی جای خود را به توسعه اجتماعی آگاهانه و برنامه ریزی شده می دهد، که پیش شرط آن، جایگزین شدن مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و آنتاگونیسم ناشی از آن، با مالکیت سوسیالیستی و بدنبال آن تکوین و تحکیم همبستگی میان طبقه کارگر، دهقانان سوسیالیستی و روشنفکران سوسیالیستی است.

• بنابرین خاتمه دادن به کلیه فرم های استثمار و ستم با خاتمه دادن بر بیگانگی همراه است.

• این امر بدان معنی نیست، که کلیه مظاهر بیگانگی بطور اوتوماتیک و خود به خودی از بین می روند.

• برای خاتمه دادن به بیگانگی، مبارزه آگاهانه توده های مردم، تحت رهبری حزب مارکسیستی ـ لنینیستی و تبدیل انسان های جامعه سوسیالیستی به حاکمان واقعی سرنوشت خویش ضرورت دارد.

• توسعه اجتماعی با شرکت هرچه وسیعتر توده های مردم در رهبری اقتصاد سوسیالیستی و دولت سوسیالیستی، با پشت سر گذاشتن همزمان ایندیویدوئالیسم (فردگرائی) و اگوئیسم (خودپرستی) بورژوائی و ایجاد روابط انسانی حقیقی میان اعضای جامعه سوسیالیستی صورت می گیرد.

• مراجعه کنید به ایندیویدوئالیسم (فردگرائی)، اگوئیسم (خودپرستی) در تارنمای دایرة المعارف روشنگری 

فرم های نمودین مختلف بیگانگی که از سرمایه داری به میراث مانده اند، در سوسیالیسم با توسعه همه جانبه شخصیت انسانی توده ها و با گسترش مستمر دموکراسی سوسیالیستی بطور قطعی از بین خواهند رفت.

I

مفهوم بیگانگی حربه جدیدی برای حمله بر مارکسیسم

• مفهوم بیگانگی، نه مجموعه وضع و حال جامعه مورد نظر را، بلکه عمدتا تأثیرات متقابل کردوکار انسانی بر خود انسان ها را منعکس می کند.

• از این رو ست، که مفهوم بیگانگی نمی تواند در جامعه تحلیل مارکسیستی (در جامعه شناسی مارکسیستی) به طور ایزوله شده مورد استفاده قرار گیرد.

• بورژوازی ـ در حال حاضر ـ مفهوم بیگانگی را برای انتقاد از مارکس به خدمت گرفته است.

• از زمان انتشار «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» مارکس، در سال 1932، هیچ مفهومی (در سراسر تاریخ تشکیل مارکسیسم) به اندازه مفهوم بیگانگی از سوی مخالفان رویزیونیستی و بورژوائی مارکسیسم مورد سوء استفاده قرار نگرفته است.

• هدف اصلی مخالفان بورژوائی و رویزیونیستی مارکسیسم در استفاده مکرر از مفهوم بیگانگی ـ که از سوی مارکس در «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» مطرح شده ـ به شرح زیر است:

1

• تجدید نظر در آموزش های انقلابی اصلی

2

• تجدید نظر در اصول اصلی کمونیسم علمی

3

• بویژه به هداف زیر:

الف

• به قصد پاره کردن رشته پیوند میان تئوری علمی و طبقات

ب

• به قصد پاره کردن رشته پیوند میان تئوری علمی و مبارزه طبقاتی

ت

• به قصد پاره کردن رشته پیوند میان تئوری علمی و دیکتاتوری پرولتاریا

پ

• به قصد از بین بردن تئوری انقلاب سوسیالیستی بطورکلی

• وسایلی که آنها در این زمینه به خدمت می گیرند، وسایل طبیعتا ساده ای اند و در صورت داشتن اطلاع از قضیه می توان بآسانی به چند و چون شان پی برد.

• نتایج حاصله از این طریق، نمی توانند در مقابل انتقاد فلسفی تاب مقاومت بیاورند.

1

ترفندهای سوء استفاده از مفهوم بیگانگی

• هدف از سوء استفاده از مفهوم بیگانگی تجدید نظر در مارکسیسم است.

• دشمنان مارکسیسم میان آثار پیشین مارکس و «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» و آثار بعدی و پخته تر او تمایز چه بسا عظیمی می گذارند، تمایزی که در واقع موجود نیست:

1

ترفند اول

• توسعه فکری پیشرونده مارکس مورد انکار قرار می گیرد و آثار او که بعد ازانتشار مانیفست حزب کمونیستی منتشر شده اند، بمثابه سقوط و زوال تلقی می شوند.

2

ترفند دوم

• «انتقاد از اقتصاد سیاسی»، «سرمایه» و دیگر آثار مارکس، در مقایسه با «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی»، بمثابه آثاری بلحاظ فکری فقیر و در بهترین حالت بمثابه نوشتجاتی کم و بیش ارزشمند در باره اقتصاد سیاسی قلمداد می شوند.

• بدین طریق، این تصور اشاعه داده می شود که گویا آثار دیگر مارکس خطوط فکری و احکام مؤکد هومانیستی ئی را که در آثار پیشین او وجود داشته است، ندارند.

3

ترفند سوم

• میان مارکس و انگلس تضادی سرهم بندی می شود:

• انگلس به سطحی و عامیانه کردن ایده های مارکس متهم می شود.

• حضرات به اثر پیشین انگلس، تحت عنوان «طرح هائی راجع به انتقاد از اقتصاد ملی» که تأثیر ماندگاری بر توسعه فکری مارکس بجا نهاده بود، اصلا اشاره ای نمی کنند.

• به این حقیقت امر که «ایدئولوژی آلمانی» را مارکس و انگلس مشترکا نوشته اند، اشاره ای حتی نمی شود، اگرچه مارکس به اهمیت این دو اثر در تکامل ایده های خود به کمونیسم علمی مؤکدا اشاره کرده است.

4

نتیجه گیری نهائی

• آنگاه مخالفان بورژوائی و رویزیونیستی مارکسیسم به این نتیجه می رسند که اکنون (یعنی پس از انتشار «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی») آثار مارکس باید از نو مورد ارزیابی قرار گیرند و مارکسیسم باید نه بر مبنای مانیفست و سرمایه، بلکه بر مبنای «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» مورد تفسیر قرار گیرد.

*****

• اینکه هدف آنان نه ارزیابی مجدد آموزش مارکس، بلکه بی اعتبار کردن آن است، به خودی خود روشن است و تحلیل های منتقدین مختلف مارکس تأییدی بر صحت این ادعا ست:

2

منتقدین مارکس

1

اریش تیر

• اریش تیر اثر خود تحت عنوان «انسانتصویر مارکس جوان» را با این جمله آغاز می کند:

• «مارکس جوان کشف زمانه ماست!»

• و نتیجه نهائی بررسی او این می شود که «آنتروپولوژی مارکس کاملا قابل توسعه است، بی آنکه به قانون ارزش و مسائل مربوط بدان نیاز» افتد و این امر موجب طرح مسئله «رابطه میان مارکس واپسین و مارکس جوان» می شود. 

2

روبرت تاکر

روبرت تاکر (متولد 1918 در میسوری)

مورخ، نویسنده، شوروی شناس، کارمند سفارت آمریکا در مسکو

او و همسر روسی اش از پروفسورهای دانشگاه پرینستون بوده اند

• روبرت تاکر نیز به همین سان، در کتابش تحت عنوان «کارل مارکس ـ توسعه اندیشه او از فلسفه به اسطوره» می نویسد:

• «کشف این سیستم اولیه مارکس به پیدایش نظریات جدید در باره مارکسیسم پر و بال داده که بویژه در غرب مدت زمان طولانی جدا از یکدیگر توسعه یافته اند.

• حداقل می توان گفت که تصور عام در باره مارکس در قرن بیستم عوض شده است.»

• «این تصور جدید، مارکس را نه به عنوان یک تحلیلگر اجتماعی، که قصد شدنش را در سر داشت، بلکه بیشتر بعنوان یک مورالیست (معلم اخلاق) و یا فردی از قبیل متفکران مذهبی نشان می دهد.

• نظر قبلی که سوسیالیسم علمی یک سیستم علمی است، هرچه بیشتر جای خود را به این نظر می دهد، که آن در هسته خود یک سیستم فکری اخلاقی و مذهبی است.» 

• دو جمله آخر بسیار مهمند:

• اریش تیر، مارکس را بدون قانون ارزش و نهایتا بدون قانون اضافه ارزش می خواهد و

• روبرت تاکر می خواهد مارکس را به مثابه تحلیلگر جامعه بورژوائی با مارکس مورالیست جایگزین سازد که مسئولیتی به عهده نمی گیرد، در پی احقاق حق و حقوق کسی نیست و «بیشتر به متفکران مذهبی شباهت دارد.»

• ما اینجا با یک گرایش اصلی بورژوائی انتقاد از مارکس سر و کار داریم :

• گرایشی که آثار علمی مارکس را از آرمان سیاسی او که با هم پیوند تنگاتنگ و ناگسستنی دارند، جدا می کند.

• گرایشی که آموزش مارکس را چنان مورد تفسیر قرار می دهد که آن با طبقه کارگر ـ بمثابه جنبش تاریخی واقعی ـ و با سوسیالیسم ـ بمثابه قدرت تاریخی واقعی عصر حاضر ـ در تضاد قرار می گیرد.

• روبرت تاکر این نیت را آشکار و بی پرده بر زبان می راند:

• «امروزه بسیاری با شنیدن مفهوم مارکسیسم، بسادگی به ایدئولوژی کمونیستی می اندیشند، عمارت دکترینی که فقط قسمتی از آن بر ایده های مارکس بنا شده و همه اعضای احزاب کمونیستی بدان اقرار می کنند.

• در صفحات بعد در صحبت از مارکسیسم چیز دیگری از آن مورد نظر خواهد بود.

• ما تحت عنوان مارکسیسم، ایده های مارکس را در نظر خواهیم داشت.

• موضوع ما عبارت از مارکسیسمی خواهد بود که از خود مارکس است و ـ قبل از همه ـ از اولین اثر او («دفاتر اقتصادی ـ فلسفی») که با سیستم مدون مارکس تفاوت بسیار دارد، سیستمی که مارکس و همکارش انگلس بدان عنوان ماتریالیسم تاریخی و یا سوسیالیسم علمی داده اند.»

3

اهداف منتقدین بورژوائی مارکس

• اهداف منتقدین بورژوائی مارکس را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:

هدف اول

تحزب زدائی مارکس

• هدف اول آنان عبارت است از تطهیر مارکس از روحیه حزبی.

هدف دوم

سیاست زدائی مارکس

• هدف دوم آنان عبارت است از سیاست زدائی مارکس.

• بیرون کشیدن مارکس از میدان مبارزه طبقاتی، نشاندن او پشت میز متون بورژوائی و در آوردن پروفسور بورژوائی تمام عیار قرن نوزدهم از نظریه پرداز پرولتاریا.

• آنها این کار خود را «اعاده اعتبار» مجدد به مارکس در انظار جماعت بورژوا می نامند.

هنری دوما (1885 ـ 1953) 

روانشناس اجتماعی، تئوریسن و سیاستمدار بلژیکی

• اندیشه های مطروحه از سوی اریش تیر و روبرت تاکر تازگی ندارند.

• هنری دوما در سال 1932 در صحبتی راجع به «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» مارکس که تازه منتشر شده بود و او ـ نه بطور تصادفی ـ بدان نام «مارکس از نو کشف شده» داده بود، به طرح مسئله توسعه فکری دو مرحله ای مارکس اقدام می کند:

• «در اوایل امسال اثری از مارکس منتشر شده که تاکنون نا شناخته بود.

• این اثر برای ارزیابی درست جریان توسعه و معنای آموزش های مارکس از اهمیت تعیین کننده ای بر خوردار است.

• این اثر ـ آشکارتر از هر اثر دیگر او ـ انگیزه های اخلاقی ـ هومانیستی مارکس را برملا می سازد، که در ورای مواضع سوسیالیستی و ارزشگذاری های تمام آثار علمی او قرار دارند.

• این اثر در وهله اول به مرحله ای از توسعه فکری مارکس مربوط می شود.

• اکنون این مسئله مطرح است که آیا باید این مرحله هومانیستی را بمثابه پیشمرحله ای تصور کرد که بعدها مغلوب شده و یا باید آن را بمثابه بخش ماندگار آموزش مارکس تلقی کرد.

• اما به این سؤال نمی توان جواب نداد که آیا این مارکس هومانیست به مارکسیسم تعلق دارد و اگر آری، پس باید هم مارکسیسم کائوتسکی و هم مارکسیسم بوخارین مورد ارزیابی مجدد قرار گیرند.

• اگر این مارکس هومانیست به مارکسیسم تعلق ندارد ، پس باید مارکسیسم هومانیستی ئی وجود داشته باشد و بر ضد مارکسیسم ماتریالیستی قابل استناد باشد.»

هربرت مارکوزه (1898 ـ 1979)

فیلسوف، سیاست شناس و جامعه شناس آلملنی ـ آمریکائی

• در دومین برخورد مفصل از سوی هربرت مارکوزه به «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» مارکس که در سال 1932 میلادی صورت گرفت، می توان نظر مشابهی را باز یافت:

• «انتشار «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» مارکس… باید جزو حوادث تعیین کننده در تاریخ مارکس پژوهی محسوب شود.

• این دفاتر می توانند بحث پیرامون منشاء و معنای آغازین ماتریالیسم تاریخی را، کل تئوری سوسیالیسم علمی را بر زمینه تازه ای مطرح سازند.

• این امر می تواند تجدید نظر در تفسیر قبلی راجع به «انتقاد از اقتصاد سیاسی» را (که بعدها تدوین یافته) در رابطه با منشاء آن ضرور سازد و یا برعکس، «انتقاد از اقتصاد سیاسی» از مرحله ای بعدی مورد تفسیر قرار گیرد.»

• در نظرات دوما و مارکوزه ـ اصولا ـ کلیه عناصر مارکس پژوهی رویزیونیستی و بورژوائی مبتنی بر مفهوم بیگانگی جمع آمده اند.

• نظرات آندو، برنامهء بروشنی فرمولبندی شده ای را برای تجدید نظر در مارکسیسم عرضه می کنند.

• مارکس پژوهان رویزیونیستی و بورژوائی نیز منظور آنها را بدرستی دریافته اند و بخدمت گرفته اند و علیرغم اختلاف نظرهای موجود میان تک تک آنها، تا امروز اصولا چیزی به تزهای دوما و مارکوزه اضافه نشده است.

******

• در سال 1945 میلادی هانس بارت بدون ارائه دلیلی دیکته کرد که «پایه فلسفی ـ آنتروپولوژیکی کمونیسم علمی با مانیفست حزب کمونیست قطع رابطه می کند، این بدان معنا ست که مارکس بعد ازسال 1848 میلادی ایده ها و آرزوهای هومانیستی یکجانبه خود را زیر پا گذاشته و نتیجه اینکه جنبش اجتماعی ـ عملی سوسیالیسم، طبقه کارگر و حزب مارکسیستی ـ لنینیستی آن سمتگیری علمی خود را در مبارزه طبقاتی از مارکس کاذبی دریافت کرده اند و به همین دلیل هم در واقع ربطی به خود مارکس ندارند.»

• بدین طریق، مبارزه بوسیله مارکس بر ضد مارکسیسم در دستور روز قرار می گیرد.

• زیگفرید لندزهوت در مقدمه ای بر آثار اولیه مارکس که بعد از جنگ جهانی دوم در آلمان غربی منتشر می شود، این نیت را بی پرده تر بیان می کند:

• «با انتشار «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی»، مارکس شناسی معنی کاملا جدیدی کسب کرده است….

• تمامت مارکس شناسی که بواسطه انگلس، کائوتسکی، برن اشتاین، لوکزمبورگ و سرانجام لنین تدوین شده بود و هم برای مارکسیست ها و هم برای غیر مارکسیست ها منبع اصلی تلقی می شد، اکنون از جنبه ای کاملا دیگر مطرح می شود.

• نظر فراگیرتری بر کار فکری مارکس جوان (تا سی سالگی او) نشان می دهد که کل غنای جهان فکری او توسط مفسران بعدی به چه محدودیت و فقر ماتریالیستی دچار آمده است.»

• با توجه به تشبثات مارکس پژوهان بورژوائی در رابطه با مفهوم بیگانگی، باید سخنی از فرانتس مرینگ را بیاد آوریم که در چاپ میراث مارکس و انگلس که خود تهیه کرده بود، می نویسد:

• «کشف ریشه های تاریخی مارکسیسم، یعنی افشای بی ریشگی غلبه بر آن

• عملا در بررسی منابع تاریخی مارکسیسم (که آثار اولیه مارکس و از جمله «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» از سال 1844 میلادی، بدان تعلق دارند) می توان برای روشن کردن روند توسعه فکری مارکس و برای آشنائی با روند رهائی فکری مارکس از ایده های رایج در آن زمان و افکار کهنه و فرتوت و از اعتبار افتاده، تحت تأثیر جنبش اجتماعی معاصر که او خود مورد بررسی قرار داده و در آن عملا شرکت داشته (و این نکته پر اهمیتی است) استفاده کرد.

4

پاسخ به دعاوی منتقدین بورژوائی مارکس

1

شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا 

• روند توسعه فکری مارکس، نه در توضیح مسئله بیگانگی در جامعه بورژوائی، بلکه در شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا به نقطه اوج خود می رسد که شرط اساسی تشکیل کمونیسم علمی بوده است.

• به عبارت دیگر، اگر نقطه آغازینی برای تفسیر آثار مارکس و انگلس (که آثار اولیه مارکس و «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» نیز از آن جمله اند) جستجو کنیم، باید شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا را در نظر بگیریم.

1

دلیل اول

• اولا از آن رو، که تنها شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا تعیین کننده ادامه کاری بعدی و سمت و سوی کار علمی و کردوکار سیاسی مارکس و انگلس بوده است.

2

دلیل دوم

• ثانیا از آن رو، که شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا ـ در وهله اول ـ بلحاظ تاریخی مؤثر واقع شده و دامنه تأثیر آن چندان بوده که در عرصه شناخت اجتماعی ـ علمی در تاریخ نظیری برای آن نمی توان یافت:

• تأثیری که برد تاریخی ـ جهانی داشته است.

3

دلیل سوم

• ثالثا و سرانجام از آنرو که گرایش مارکس و انگلس (گرایشی که در ایام قبل از انتشار مانیفست حزب کمونیستی سال به سال قوی تر شده و بالاخره فرم های مشخص به خود گرفته) عبارت بوده از پیوند دادن کمونیسم علمی با جنبش عملی ـ اجتماعی پرولتاریا (پیوند تئوری با پراتیک. مترجم)

• مراجعه کنید به دیالک تیک پراتیک و تئوری در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

• مارکس و انگلس در این گرایش، معنای واقعی تمامت کردوکار علمی و عملی خود را دیده اند.

• شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا اما برای اولین بار در مانیفست حزب کمونیستی بطور روشن فرمولبندی شده، یعنی نه بطور رتوریکی، آنسان که در «انتقاد از فلسفه حقوقی هگل» صورت گرفته است.

• در مقایسه با این شناخت فرمولبندی شده در مانیفست، یعنی در مقایسه با این شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا، کلیه احکام مربوط به رهائی ضرور پرولتاریا در «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» که بر مبنای پدیده بیگانگی توضیح داده می شوند، رنگ می بازند.

• علاوه بر این باید توجه داشت که تنها با این شناخت است که پدیده بیگانگی به معنای واقعی خود تقلیل می یابد و مقام تاریخی خاص خود را کسب می کند.

• این نکته است که بر سر آن اختلاف نظر بروز می کند:

• علما و ایدئولوگ های بورژوائی پرورش یافته در دانشگاه های بورژوائی در آثار اولیه مارکس دنبال ایده ها و نظراتی خواهند گشت که در آثار بعدی او یا یافت نمی شوند و یا به شکل تغییر یافته ای، در جابجائی مضمونی و در رابطه با استدلالی دیگرمطرح می شوند.

• آنها این واقعیت امر را بهانه قرار خواهند داد تا به اهداف زیر نایل آیند:

1

• تا ملغمه ای بنام «مارکسیسم آغازین» (روبرت تاکر) فرمولبندی کنند.

2

فرانتس بورکناو (1900 ـ 1957)

جامعه شناس، فیلسوف تاریخ و مورخ فرهنگ

(فعال در اتریش، آلمان و ایالات متحده آمریکا)

• تا آموزش مارکس را بمثابه «اثر یک خیالباف»، بمثابه «اثری نارسا و معیوب» (بورکناو) قلمداد کنند و خوار بشمارند.

3

• تا ادعا کنند که گرایشات معینی از آثار اولیه مارکس «در توسعه انتقاد اجتماعی بوسیله جنبش بین المللی کارگری و اندیشه پردازان آن رقیقتر شده اند.» (مارکوزه)

• آنها همه ـ بدون استثناء ـ غنای معنوی شگرفی در آثار اولیه مارکس کشف می کنند، تا بکمک آن، به اثبات تز مبتنی بر زوال توسعه فکری مارکس (سقوط فکری مارکس، مترجم) نایل آیند.

• آنها عمدا این نکته مهم را نادیده می گیرند که مارکس با شناخت نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا و با پیوند دادن کمونیسم علمی با جنبش پرولتری، یک جهش کیفی در تاریخ تفکر بشری بوجود آورده، جهشی کیفی که تئوری او را از کلیه ایدئولوژی های پیشین و کلیه فرم های ایدئولوژی بورژوائی معاصر بطور اساسی متمایز می سازد.

• تنها از این نکته می توان به معنای ژرف تز یازدهم فویرباخ پی برد، مبنی بر اینکه «فلاسفه، جهان را فقط بطرق مختلف تفسیر کرده اند، اما اکنون وقت آن است که جهان تغییر داده شود!»

• چون تز یازدهم فویرباخ، آنسان که در نظر اول جلوه می کند، به خودی خود اصلا بدیهی و واضح نیست.

• در کلیه قرون سابق، فلاسفه ای بوده اند که درصدد جامه عمل پوشاندن به ایده های خود بر آمده اند.

• مارکس در تز یازدهم فویرباخ قصد انکار آن را ندارد.

• منظور او عبارت از این است، که کلیه تلاش های سابق برای تحقق ایده های فلسفی در جامعه ناکام مانده اند.

• دلایل ناکامی آنها بشرح زیر بوده اند:

1

دلیل اول ناکامی

• شرایط تاریخی ـ اجتماعی لازم برای تحقق آنها یا هنوز فراهم نیامده بود و یا با آنها انطباق نداشت.

2

دلیل دوم ناکامی

• ایده های یاد شده و بانیان این ایده ها با یک حرکت عملی ـ اجتماعی و آگاه (آگاهی بمثابه ضد خودپوئی. مترجم) همگام نبوده اند.

• منظور مارکس، این دلیل دوم است و این پیش شرط اولیه برای هر تلاشی است که قصد تفسیر متون مارکس را دارد.

اما هشدار!

هشدار اول 

• اما اشتباه بزرگی خواهد بود، اگر کسی بدلیل این که دشمنان بورژوائی و رویزیونیستی مارکسیسم مفهوم بیگانگی را برای بگور سپردن جهان بینی علمی و نظام اجتماعی سوسیالیستی مورد سوء استفاده قرار می دهند، مسئله بیگانگی را بمثابه کودک نامشروع مارکسیسم ممنوع کند.

• عدم انتشار باندازه کافی «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» بدلیل تنگ نظری دگماتیکی در چند سال پیش، کار را برای دشمنان مارکسیسم در بازیچه قرار دادن مفهوم بیگانگی آسانتر کرده است.

• مارکس با توضیح پدیده اجتماعی ئی بکمک مفهوم بیگانگی انگشت بر زخم نظام بورژوائی ـ کاپیتالیستی می نهد.

• این پدیده با توسعه بعدی کاپیتالیسم، بویژه با گذار آن به امپریالیسم و تشکیل سرمایه داری انحصاری ـ دولتی قوت می گیرد.

• بررسی این پدیده بخش لاینفک کلیه آثار کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم را تشکیل می دهد، صرفنظر از این که آنها مفهوم بیگانگی را بکار می برند و یا نه.

هشدار دوم 

• اشتباه خواهد بود، اگر کسی ادعا کند که مارکس در دوره آغازین کار خویش، مفهوم بیگانگی را بطور استثنائی مورد استفاده قرار داده و در آثار دیگرش، بعد از «ایدئولوژی آلمانی» استفاده از آن را بدلایل سنجیده (فرمال و محتوائی) عمدتا مورد صرفنظر قرار داده و با عدم استفاده از مفهوم بیگانگی مسئله ای را که شالوده آن را تشکیل می دهد، از نظر دور داشته است.

• نگاهی مختصربه «طرح هائی در انتقاد از اقتصاد سیاسی»، «سرمایه» و همچنین «آنتی دورینگ» انگلس بطلان این نظر را اثبات می کند.

• این یکی از معارف بزرگ مارکس بوده که در آثار اولیه اش پدیده مورد وصف بکمک مفهوم بیگانگی را، (این واقعیت امر را که فراورده های حاصل از کردوکار مادی و معنوی انسانها بمثابه نیروهای بیگانه و سلطه گر در مقابل شان قد علم می کنند و بصورت سرنوشتی گریزناپذیر جلوه گر می شوند)، بمثابه پدیده ای مختص ماهیت سرمایه داری بشناسد و به کشف مبانی مادی آن نایل آید که ضمنا نقطه آغازین مارکس، نه بیگانگی بطور کلی، بلکه بیگانگی بمثابه کار بیگانه شده بوده است.

• مارکس بر خلاف ایدئولوگ های بورژوائی قبل و بعد از او، این پدیده را بمثابه پدیده ای تاریخی گشته و فنا شونده با مرگ سرمایه داری مطرح می سازد که خود یکی دیگر از معارف بزرگ او بوده است.

• پیش شرط غلبه بر این پدیده متعلق به ماهیت سرمایه داری را او در تحول مناسبات سرمایه داری می بیند، در انقلاب سوسیالیستی می بیند، مسئله ای که در «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» بطور موجز فرمولبندی کرده است.

هشدار سوم 

• همان طور که پدیده اجتماعی بیگانگی یک پدیده تاریخی گشته و بطور تاریخی میرنده است، به همان سان نیز مفهوم بیگانگی که انعکاس آن پدیده است، مفهومی تاریخی است و تنها در مورد مناسبات سرمایه داری مصداق معنامند دارد.

• انتقال مفهوم بیگانگی بر مناسبات سوسیالیستی بمعنی تبدیل آن به مقوله ای انتزاعی و غیرتاریخی است.

• نتیجه نهائی چنین کاری بمعنی از بین بردن تضاد آشتی ناپذیر میان سرمایه داری و سوسیالیسم است.

• مارکس پژوهان بورژوائی و رویزیونیستی به این حقیقت امر توجه ندارند.

• قصد آنها عبارت است از ارتقا دادن مفهوم بیگانگی به درجه یک مقوله غیرتاریخی، ابدی، خنثی و بی تفاوت، تا هم شامل حال سرمایه داری باشد و هم شامل حال سوسیالیسم.

• تا بدین طریق تفاوت بنیادی موجود میان این دو فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی را از نظرها پنهان کنند و هسته انقلابی مارکسیسم ـ لنینیسم، یعنی آموزش انقلاب سوسیالیستی را زاید بشمارند.

• مراجعه کنید به تجسم (واگذاری)، کالاپرستی

پایان