نظری, سرتیتر

از حرف به عمل

پروفسور هانس هاینتس هولتس

برگردان یدالله سلطان پور

دایرالمعارف روشنگری

پروفسور دکتر هانس هاینتس هولتس (1927)

در دوران دبیرستان به سبب فعالیت ضدفاشیستی توسط گستاپو بازداشت و محبوس می شود.

دکترای فلسفه از دانشگاه فرانکفورت تحت نظر ارنست بلوخ

مؤلف آثار بیشمار در زمینه فلسفه مارکسیستی، تئوری هنر، سیاست، تاریخ فلسفه

پروفسور فلسفه در دانشگاه ماربورگ و هلند

در همکاری با دومه نیکو لوسوردو، انتشار مجلهً (توپوس) ـ خدمات بین المللی به تئوری دیالک تیکی ـ را بعهده دارد

آثار:

وحدت و تضاد

تاریخ مسائل دیالک تیک در عصر جدید 3 جلد (1997 ـ 1998)

گردنه بزرگ راهزنان ـ مذهب و مبارزه طبقاتی در قرون وسطی (1999)

جبر انقلاب

کلاسیک های بین الملل سوم

جغد مینروا

هگل فلسفه را با جغد مینروا قابل قیاس می دانست.

هر کدام از خدایان روم باستان به پرنده ای منسوب بود:

ژوپیتر به عقاب و مینروا به جغد (سمبل خردمندی)

چون جغدها پس از غروب پرواز خود را آغاز می کنند، هگل فلسفه را با جغد مینروا قابل قیاس تلقی می کرد.

زیرا فلسفه (فلسفه ماقبل مارکس) توضیح خود را زمانی آغاز می کند که دیگر دیر شده است.

زیرا فلسفه توضیح تاریخ را جغدوار در غروب تاریخ آغاز می کند.

«وقتی که فلسفه چیزی را تیره و تار ترسیم می کند، این بدان معنی است که آن چیز، پیر شده است.

به چیز تیره و تار نمی توان دل خوش داشت.

چیز تیره و تار اما وسیله ای برای شناخت است.

جغد مینروا نیز ـ بسان فلسفه ـ پرواز خود را در غروب از ره رسیده آغاز می کند.»

پیشگفتار

بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد!

ولادیمیر لنین

هانس هاینتس هولتس ـ کمونیست و فیلسوف ـ در دهه های اخیر همواره با ژرفکاوی بی مانندی کوشیده تا دیالک تیک ماتریالیستی را به مثابه شالوده تئوری دگرگونسازی از این نوع فرمولبندی کند، به مثابه رهنمای عمل.

اخیرا جلد سوم اثر او تحت عنوان «نفی فلسفه و تحقق فلسفه» منتشر شده است.

مجله «جهان جوان» تحت عنوان «انتگرال پراتیکـ آورورا و جغد مینروا»، خلاصه ای از فصل اول آن را که تحت عنوان «فریدریش انگلس ـ طرح یک جهان بینی علمی» بوده، منتشر کرده است.

آثار مارکس و انگلس همواره با هم انتشار می یابند، انگار آثاری مشترک بوده اند.

کلیات مارکس و انگلس نیز به همین سان.

در نوشته های برنامه ای احزاب کمونیست نیز چنین روند وروالی حاکم است.

در اساسنامه حزب کمونیست آلمان آمده است که حزب بر بنیان آموزش مارکس و انگلس و لنین عمل می کند.

وقتی بپرسی که بالاخره، کدامیک از این آموزش ها مقدم است، آنگاه عناوین آثار غول آسای مارکس بر زبان رانده می شود:

1

«سرمایه»

2

«گروندریسه اقتصاد سیاسی»

3

«تئوری اضافه ارزش»

بعد به آثار مهم لنین اشاره می شود:

1

«امپریالیسم به مثابه …»

2

«دولت و انقلاب»

ضمنا آثار کوچک انگلس یادآوری می شوند که برای تشکیل حزب و جنبش کارگری مناسب ترند، اما با آثار غول اسای مارکس قابل قیاس نیستند:

1

«توسعه سوسیالیسم از اوتوپی به علم»

2

«لودویگ فویرباخ»

مارکس و انگلس فقط در ایام جوانی به همنویسی می پرداختند و آثار زیر نتایج همین دوره همنویسی بوده اند:

1

«خانواده مقدس»

2

«ایدئولوژی آلمانی»

3

«مانیفست حزب کمونیستی»

انگلس با فروتنی خارق العاده ای که خصیصه دوست داشتنی این بزرگوار بوده، همواره مارکس را مقدم بر خویش تلقی کرده و خود را در سایه او قرار داده است.

اما چرا نام انگلس را بلافاصله پس از ذکر نام مارکس ـ بنیانگذار تفکر نوین و موضعگیری علمی موسوم به ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی ـ بر زبان می رانند؟

1

«تخمیر چشمگیر بود!»

یوهان نستروی

شکی نیست که تئوری در مبادله فکری مادام العمر میان مارکس و انگلس توسعه یافته است.

انگلس در این میان، دایرة المعارفی از دانش در اختیار داشته و بیشک در اختیار مارکس قرار داده است.

مارکس اطلاعات بیشمار دیگری را نیز از انگلس دریافت کرده است:

1

معارف (شناخت های) پیوندهای تاریخی را

2

معارف تحقیقات علوم طبیعی را

3

منابع و مآخذ زبانشناسی را

4

و غیره را

نامه های انگلس گنجینه ای برای آشنائی با سطح توسعه علمی در آن زمان و دورنمای فراتر رونده آتی اند.

اما آنچه که مارکس و انگلس را به سیمبیوز (همزیستی مفید به هر دو طرف) سوق داده، چیزی فراتر از حاصلخیزسازی متقابل مزرع فکری صرف بوده است.

چیزی فراتر از همنظری و همفکری خودپو در ارزیابی اوضاع سیاسی و شرایط اجتماعی مربوطه بوده است.

زمانی که این دو دانشمند جوان به هم رسیدند، هر دو از عظمت و قوه تبیینی سیستم هگل به وجد آمده بودند و هر دو از محدودیت سیستم مبتنی بر درک جهان در فرم مفهوم هگل ناخشنود بودند.

آنها ـ از جمله در مطالبات هگلیانیست های جوان ـ می دیدند که محتوای سیاسی مفهوم (که در سیستم هگل رواج فراگیر داشت) باید چنان تغییر یابد که به محتوای عملی ـ سیاسی، یعنی انقلابی بدل شود.

مارکس و انگلس با توجه به ذلت توده های مردم در جامعه بورژوائی که در آلمان آن زمان کماکان با تداوم فرم های حاکمیت فئودالی گره خورده بود، هم بلحاظ عاطفی ـ احساسی و هم بلحاظ فکری از این ایده سرشار بودند که انقلاب ضرورت بی چون و چرا دارد.

نوشته انگلس راجع به «وضع طبقه کارگر در انگلستان» و مقاله مارکس راجع به «چوبدزدی» از خشم خروشان آندو بر ضد انسان ستیزی سیستم حکایت می کنند.

هرگز نباید تصور کرد که این حساسیت سوزان در طول دهه ها کار خشک علمی سرد گشته باشد.

این حساسیت سوزان فقط از فرم برانگیختگی جوانانه، فرم خشم خروشانی را به خود گرفته است که به جای اعتراض خودپو و بی برنامه، عمل متدمند را ضرور می داند.

یوهان نستروی (1801 ـ 1862)

هنرپیشه، خواننده، نمایشنامه نویس، طنز پرداز اطریشی

مؤلف آثار لا تحد و لا تحسی

در دوره مووسم به «پیش از مارس» بود که یوهان نستروی نوشت:

«تخمیر چشمگیر بود!

قیل و قال روشنفکران قهوه خانه ای، دیگر برای مارکس و انگلس جاذبه ای نداشت، قیل و قال روشنفکرانی که یکی از تاریخ جهان، اندکی بهتر از دیگری می فهمید، و هیچ یک تمامت تاریخ جهان را نمی فهمید.

بداندیشی و بی لیاقتی در رهنمائی به عمل سیاسی سبب شده بود که قیل و قال ها بی ربط به واقعیت سیاسی صورت گیرند.

کارل و فریدریش گرد هم آمدند و بی تابانه به انتقاد از چپ هائی پرداختند که قادر به گذر از عالم حرف به خطه عمل نبودند.

زیرا که واژه ها قادر به درک امور نبودند.

نتیجه این انتقاد عبارت بود از

1

«خانواده مقدس»

«ایدئولوژیی آلمانی»

2

تئوری انقلابی

اصل مسئله از چه قرار است؟

1

اصل مسئله، فرمی از فرم های حقوقی و یا حکومتی نیست!

2

اصل مسئله، ارزشگذاری مذهبی ئی و یا غیرمذهبی ئی نیست!

3

اصل مسئله، فرمان اخلاقی و یا هارمونی رمانتیکی طبیعت نیست!

اصل مسئله از قرار زیر است:

1

اصل مسئله عبارت است از شرایط بقای بنی بشر!

2

اصل مسئله عبارت است از سازماندهی اجتماعی رفع نیازمندی های بنی بشر!

3

اصل مسئله عبارت است از مناسبات تولیدی!

هسته مرکزی شیوه زیست انسانی را اقتصاد توصیف می کند.

اقتصاد، علم کلیدی برای درک تاریخ و درک سیاست است!

آدام اسمیت (1723 ـ 1790)

فیلسوف اخلاق و اقتصاد دان کلاسیک اسکاتلندی

وقتی که هگل، به توضیح فرم مفهومی حرکت مبادرت می ورزد، آدام اسمیت به توضیح فرم های مادی حرکت می پردازد.

اینجا هم دو دوست به موازات همدیگر و دست در دست همدیگر به کار می پردازند:

وقتی که مارکس در «رساله های اقتصادی ـ فلسفی» خویش، فلسفه وارونه و پا در هوای هگل را بطرزی ماتریالیستی برمی گرداند و روی پایش می گذارد، انگلس در رساله موجزی تحت عنوان «طرح های انتقاد از اقتصاد ملی» به پی افکندن طرحی از اقتصاد سیاسی کمر می بندد.

فراموش نباید کرد که در همین رساله، نطفه هائی مطرح می شوند که منشاء مفاهیم اقتصادی مارکس محسوب می شوند.

فریدریش انگلس کارخانه دار و سرمایه دار، که در کار روزانه خود باید مکانیسم های کاپیتالیسم را بشناسد و رام خود سازد، به مثابه شاگرد هگل، به تضادهای ذاتی کاپیتالیسم و به بروز فرم کاپیتالیستی تولید پی می برد.

چه نکته ها که در همین رساله مختصر و مفید انگلس تبیین می یابند:

1

جبر گردش سرمایه

2

فرم کالائی مبادله برای رفع نیازمندی های متقابل انسان ها

3

فرم ارزشی جدائی ارزش مصرف از ارزش مبادله و نتیجتا فرق ارزش کالاها با قیمت کالاها

4

نتیجه گیری نهائی (بسیار مهم. مترجم) مبنی بر اینکه «تضاد میان قابلیت مصرف داشتن ذاتی واقعی (اشیاء) و آزادی مبادله کنندگان را نمی توان بدون لغو مالکیت خصوصی حل کرد.

و با لغو مالکیت خصوصی (و با حل تضاد یاد شده)، دیگر نمی تواند از مبادله ـ بدان گونه که اکنون رواج دارد ـ اثری باقی بماند.»

(کلیات مارکس و انگلس، جلد 1، ص 507)

این ایده های انگلس، اگر چه هنوز ناپخته و موقتی اند، ولی برای کار مارکس در تدوین اثر غول آسایش تحت عنوان «سرمایه» می توانند از ارزش بنیادی مؤکد برخوردار باشند.

نزدیکی مارکس و انگلس این چنین تنگاتنگ بوده است.

«رساله های اقتصادی ـ فلسفی» مارکس و «طرح های انتقاد از اقتصاد ملی» انگلس وحدتی را با هم تشکیل می دهند، وحدتی از فرم اقتصادی و فلسفی مفهوم را.

مارکس و انگلس در می یابند که مسئله فقط گذاشتن دیالک تیکی دیگر به جای دیالک تیک هگلی و گذاشتن دینامیسم سیستمی مبتنی بر ماتریالیسم به جای دینامیسم سیتسم نیازمندی ها که هگل در «فلسفه حقوقی» توصیف کرده بود، دینامیسمی که می بایستی در شرایط رئال تولید وسایل لازم برای رفع نیازمندی های انسانی وجود داشته باشد، نیست.

بلکه علاوه بر آن، می بایستی توضیح داده شود که چرا تغییر مناسبات تولیدی از خود شیوه تولید نشئت می گیرد و چه عواملی در گذار از مرحله ای (فرماسیونی) به مرحله (فرماسیون) دیگر مؤثر واقع می شوند.

شناخت قانونمندی های عامی از این نوع، امکان ترجمه مفاهیم اقتصاد و فلسفه را به رهنماهای عملی جهت تغییر جامعه فراهم می اورد.

در این صورت، تئوری در رابطه نوینی با پراتیک قرار می گیرد.

در این صورت، تئوری، دیگر نه در مقابل پراتیک، بلکه در وحدت با پراتیک قرار می گیرد.

این در واقع، یک برنامه انقلابی و یک وظیفه غول آسا بود.

برای فرمولبندی قوانینی که توسعه جامعه بشری بنا بر آنها صورت می گیرد، می بایستی فرم های اقتصادی حرکت هر فرماسیون در جزئیات شان و در پیوندشان با روندهای تمام اجتماعی تجزیه و تحلیل شوند.

در عین حال، می بایستی فرم مقوله ای تاریخا متغیر آنها چنان تعمیم داده شود، که آن به مثابه شمای تفسیری از اعتبار فرا فرماسیونی بهره مند گردد.

فرم اجتماعی اصلی حرکت در فرماسیون های برده داری، فئودالیسم و کاپیتالیسم را می شد در مناسبات مالکیت دید.

مارکس این وظیفه غول آسا را به عهده می گیرد و چهل سال از بقیه عمر خود را وقف حلاجی ساختارهای اقتصاد سیاسی می کند و سرانجام، داربست تئوری ماتریالیستی ـ تاریخی تاریخ و عمل سیاسی را پدید می آورد.

3

پراتیک سیاسی

ما اکنون می دانیم که فرم حرکتی کاپیتالیسم ـ فرماسیون اجتماعی کنونی ما ـ را انباشت سرمایه تشکیل می دهد، انباشتی که بحران های مکرر پدید می آورد، بحران هائی که سرانجام، به مثابه بحران عمومی تمامت سیتسم را فرا می گیرند.

این بلحاظ اقتصادی به معنی تضاد لاینحل میان سرمایه و کار است و بلحاظ سیاسی به معنی تضاد میان طبقاتی است که بنا بر این عوامل پایه ای جامعه تشکیل یافته اند.

وقوع و یا عدم وقوع مبارزه طبقاتی، خود را در تضادمندی مناسبات تولیدی کاپیتالیستی نمودار می سازد و همواره با تشکیل حاکمیت طبقات در پیوند است.

این اما هنوز تمامت قضیه را تشکیل نمی دهد.

مبارزه تنها بر سر تقسیم ثروت اجتماعی که کار مولد پدید می آورد و اضافه ارزشی که سرمایه تصاحب می کند، نیست.

فقر و ثروت گشتاورهای شیوه زندگی اند که نهادهای اجتماعی زیر را نیز در برمی گیرد:

1

تأمین مایحتاج عمومی

2

اقدامات ضرور برای حل معضلات اجتماعی احتمالی آتی

3

امور حقوقی و قضائی

4

امور بهداشتی و درمانی

5

امور آموزشی و پرورشی

قواعد رفتار روزمره ما، آموزش و پرورش ما، علم، هنر، بازی و سرگرمی، اخلاق و عقیده ما و خلاصه جهان بینی ما بدان تعلق دارند.

طرز تفکر و طرز احساس ما خود را در نظرات سیاسی ما ته نشین می سازند، یعنی نظرات سیاسی ما رسوبات طرز تفکر و احساس ما هستند.

به همان سان که بر سر میزان دستمزد و حق تصمیمگیری در کارخانه مبارزه طبقاتی صورت می گیرد، به همان سان نیز بر سر شعور ما و ایدئولوژی ما مبارزه طبقاتی بی امانی شعله می کشد.

حزبی که در صدد تغییر فرماسیون اجتماعی، یعنی خصلت نوعی جامعه است، بر ضد ایدئولوژی حاکم، عادات فکری و رفتاری، نهادهای آشنا و هر انچه که لازم و غیر قابل تغییر جا زده می شود، مبارزه می کند.

معارف (شناخت های) مارکس، تئوری اند.

اما چگونه می توان تئوری را به قوه و قهر انقلابی، به پراتیک انقلابی بدل ساخت؟

برای اینکه تئوری به قوه و قهر انقلابی، یعنی به پراتیک انقلابی بدل شود، باید توده ها را تسخیر کند.

اما تئوری چگونه می تواند به تسخیر توده ها نایل آید؟

تئوری برای تسخیر توده ها، نه فقط باید تأیید سوبژکت های منفرد را جلب کند، بلکه علاوه بر آن، باید جهان بینی انسان ها را، شعور انسان ها ار تشکیل دهد.

به قول آنتونیو گرامشی، باید سرکردگی ایدئولوژیکی و فرهنگی جامعه را بدست گیرد.

انسان ها باید به علل تغییرپذیر هر آنچه که از آن رنج می برند، پی ببرند.

پی بردن به علل، امکان گذار از پذیرش وضع موجود به تحول وضع موجود را پدید می آورد.

شناخت علل چیزها، تفکر علمی نامیده می شود.

انتقاد تئوریکی از اقتصاد سیاسی به انتقاد پراتیکی از مناسبات اقتصادی بدل می شود.

انتقاد پراتیکی یعنی براندازی، یعنی سرنگونی.

انتقاد تئوریکی در جهان بینی علمی چنان صورت می گیرد که بتواند به پراتیک سیاسی بدل شود.

تندیس یادبود فریدریش انگلس

در زادگاه او شهر ووپرتال (1981) تحت عنوان

«چپ نیرومند!»

اثری از الفرد هردیکا

انگلس در می یابد که کار مارکس باید با یک جهان بینی علمی همراه شود، تا بتواند به آماج خود که در یازدهمین تز «تزهائی راجع به فویرباخ» تبیین یافته، نایل آید:

«فلاسفه تاکنون، فقط جهان را به طرق مختلف تفسیر کرده اند.

اکنون وقت آن است که جهان تغییر یابد!»

دانش دایرة المعارفی انگلس او را قادر می سازد که نه تنها اینجا و آنجا، تجزیه و تحلیل مارکس را در توسعه و تکامل تاریخی نشان دهد، بلکه علاوه بر آن، طرحی از پیوند کلی پی افکند که در آن تاریخ بشریت و تاریخ طبیعت با یکدیگر وحدتی را تشکیل می دهند.

کمتر کسی به این حقیقت امر توجه داشته که بررسی هائی که در آثار انگلس تحت عناوین «سهم کار در تبدیل میمون ها به انسان»، «منشاء خانواده، منشاء مالکیت خصوصی و منشاء دولت» برای اثر ناتمام انگلس تحت عنوان «دیالک تیک طبیعت» طرحریزی شده اند و در سیستماتیک آنها، گذار از دیالک تیک طبیعت به دیالک تیک جامعه نشان داده شده است.

ارسطو (384 ـ 332 ق. م.)

ارسطو از مهمترین و متنفذترین فلاسفه تاریخ است.

او اصول بیشماری را هم بنیاد نهاده و هم تحت تأثیر جدی قرار داده است.

از آن جمله اند:

تئوری علوم

منطق

بیولوژی

فیزیک

اتیک

تئوری شعر

تئوری دولت

ارسطو دانش زمان خود را به شرح زیر طبقه بندی کرده است:

ارگانون (که بعد از مرگ او به آثار او اضافه می شود)

علوم تئوریکی (نظری)

علوم پراتیکی (عملی)

علوم پوئه تیکی (شعری)

علوم تئوریکی به اجزای زیر طبقه بندی می شوند:

فلسفه اولین (متافیزیک)

علوم طبیعی

علوم ریاضی (مته متیک)

فلسفه اولین به اجزای زیر طبقه بندی می شود:

تئوری جوهر

تئوری اصول

تئولوژی

در «دیالک تیک طبیعت» سنگپایه های آموزش جهانی یونیورسالی با عظمتی قابل قیاس با آموزش ارسطو و آموزش ابن سینا نهاده شده اند.

اینکه قطعات آن در تکه های پراکنده قرار دارند، نباید ما را از دیدن افکار سیستمی بزرگ در اینجا، که ناتمام مانده، باز دارد.

داربست عمارت فکری گروندریسه مارکس را انگلس پی افکنده است.

باید اعتراف کرد که فقط اتمام و ساختمان داربست یادشده لازم بود و نه تجدید بنا و بازسازی آن.

چنین کاری در هر صورت از عهده نسل ها برمی آید و نه از عهده فردی منفرد.

4

دانش سیستماتیک (منظم)

جهان بینی علمی مورد نظر انگلس عبارت است از تمامت بطور سیستماتیک به هم پیوسته و همواره توسعه یابنده دانش.

جهان بینی علمی علمی مورد نظر انگلس عبارت است از «علم پیوند کلی»

(کلیات مارکس و انگلس، جلد 20، ص 307)

جهان بینی علمی مورد نظر انگلس عبارت است از دایرة المعارفی برای راهبری جنبش کارگری، دایرة المعارفی قابل قیاس با دایرة المعارف اندیشمندان انقلاب بورژوائی کبیر فرانسه.

جهان بینی علمی مورد نظر انگلس اما ـ برخلاف دایرة المعارف اندیشمندان انقلاب بورژوائی کبیر فرانسه ـ می بایستی چیزی فراتر از گردآوری مجموعه دانش زمان در فرم مقالات متعدد باشد.

جهان بینی علمی مورد نظر انگلس می بایستی سیستمی از کلنجار با مفهوم باشد، در سنت دایرة المعارف هگل.

دنیس دیدرو (1713 ـ 1784)

یکی از خلاق ترین اندیشمندان ماتریالیست روشنگری اروپا، از مؤلفین برجسته دایرة المعارف

و از همکاران و دوستان دآلمبر، روسو، کاندیلا

در اثر مشترک دو دیالک تیسین فرانسوی به نام های دنیس دیدرو و ژان باتیست (دآلمبر) تلاش بر آن بود که با کار بر روی مجموعه معارف جدید، ضمن انفجار جهانتصویر کهنه ی به میراث مانده، راه برای تشکیل تئوری لازم به پراتیک جامعه دگرگونساز باز شود.

دعوی هگل مبنی بر نمودارسازی کل جهان در پیوند کلی قابل استقراء بر طبق قوانین منطق دیالک تیکی، نتیجه نهائی تلاش آندو بود.

واژه دیالک تیک در اینجا به دو معنی بکار برده می شود:

هم به مثابه صفتی برای طرز تفکر دیدرو و دآلمبر

و هم به مثابه متد هگل

دیالک تیک در هر دو مورد، به افق دید دایرة المعارفی نسبت داده می شود، افق دیدی که منفرد را همیشه، تنها با توجه به کلیتی در نظر می گیرد، کلیتی که همواره غیرقابل تحدید است.

قابل درک و تغییر بودن این کلیت، اصل بدیهی و بی چون و چرای هر سیستم فلسفی بزرگ است.

این که این کلیت را می توان گمانورزانه تصور و تصویر کرد، اینکه این کلیت را می توان در مدلی با محتوای حقیقت نسبی نمودار ساخت، مدلی که در سیر نزدیکی پایان ناپذیر به حقیقت مطلق، باید همواره به تیغ تیز انتقاد سپرده شود و منفجر گردد، نظری است که در تداوم مدل های متافیزیکی بزرگ از لایب نیست تا فیشته و از شلینگ تا هگل وجود داشته است و توسط مارکس و انگلس برای نخستین بار تا درجه برنامه فلسفه ارتقا داده شده است.

لنین در تعالیم مختلف خود راجع به حقیقت نسبی و مطلق، با انگلس رابطه بلاواسطه برقرار می کند.

مارکس به سبب اشتغال پیگیر با اقتصاد سیاسی، فرصت کار بیشتر بر روی فلسفه پیدا نمی کند.

این کار به عهده انگلس گذاشته می شود و لنین آن را به مثابه جزء ضرور و بی چون و چرای شعور انقلابی توسعه می دهد.

فلسفه فردا بر پایه میراث انگلس و لنین بر پا خواهد شد.

کمونیسم، نظام جهانی نوینی را تشکیل خواهد داد.

برای این نظام باید وسایل هدایت فکری و رفتاری تولید شوند.

تعیین کننده برای روند جامعه نه باورها، عقاید و نظرات، بلکه آن می تواند باشد که بطرق عقلی از حقایق امور استخراج می شود و می تواند برای توسعه و تغییر هرچه بیشتر حقایق امور به خدمت گرفته شود.

نه طرح ها و امیدهای اوتوپیکی که رؤیای جهانی بهتر را از سر می گذرانند، بلکه تعیین امکانات رئال خواهد بود، امکانات رئالی که با واقعیت عینی در رابطه اند و امکانات فکری صرف نیستند.

پژوهش و تصمیمگیری در زمینه آنها وظیفه علم است.

جهان بینی کمونیسم نه بر عقیده و احساس، بلکه بر عقل استوار می شود، عقلی که با عقیقده و احساس همبستر است.

زیرا بی تردید، همیشه عرصه هائی از زندگی وجود دارند که قفل شان را تنها با کلید عقیده و احساس می توان باز کرد.

5

ایدئولوژی و حقیقت

اگر جهان بینی عام بسته به شرایط تاریخی (و لذا نسبی) است و ضمنا انتگرالی از تشکیل سوبژکتیف شعور است، آیا موضعگیری علمی بطور کلی می تواند در این صورت وجود داشته باشد؟

آری می تواند، به شرط اینکه انگیزش ها از پایه و اساس در سوبژکتیویته قرار نداشته باشند و عمدتا با سمتگیری اوبژکتیف (عینی) روند توسعه بشریت انطباق داشته باشند.

این شناخت فلسفی ـ تاریخی (یعنی شناخت مبتنی بر فلسفه تاریخ) بزرگ مارکس و انگلس امکان ان را فراهم آورد که آندو بتوانند در مشروطیت طبقاتی فرماسیون های تاریخی، کلیدی برای تعیین انطباق ممکنه نیروهای محرکه سوبژکتیف و گرایشات توسعه اوبژکتیف بیابند.

از این رو، اگر در جامعه طبقاتی متشکل از دو طبقه آنتاگونیستی (آشتی ناپذیر) منوط به هم، از بین بردن وضع طبقاتی موجود آماج قرار داده شود و جامه عمل پوشد، آنگاه از این طریق، به وجود طبقه دیگر (یعنی طبقه حاکم) نیز پایان داده می شود و جامعه بی طبقه تشکیل می یابد.

آنچه که در ترمینولوژی (اصطلاح شناسی) مارکسیستی، «رسالت تاریخی» طبقه کارگر نامیده می شود، همین است.

زیرا بکرسی نشاندن منافع طبقه کارگر و منافع سوبژکتیف وابستگان این طبقه به معنی پایان دادن به وابستگی کار مزدوری و همراه با آن به معنی پایان دادن به حاکمیت سرمایه داران خواهد بود.

شرایط لازم برای انجام این تحول کیفی را می توان بطرزی علمی تعیین کرد.

ماتریالیسم تاریخی، فرم تئوریکی لازم برای این تعیین است.

مراجعه کنید به ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی

به محض اینکه عناصر تئوری بطرز علمی تشکیل یافته ی ماتریالیسم تاریخی در جهان بینی افراد و در جهان بینی عمومی وارد شوند، آن جهان خصلت علمی به خود می گیرد و در سیر تکاملی تاریخی خویش با پیشرفت علم و جامعه در «عصر علم» (به قول برتولت برشت) پیوند می خورد، ولی به مثابه جهان بینی از پرسپکتیو (نظرگاه) منافع خاص طبقه ای، یعنی طبقه کارگر، کماکان ایدئولوژی می ماند.

ایدئولوژی ئی که بطور اوبژکتیف (عینی) حقیقی است و نه کاذب.

برای اینکه آن با روند توسعه نوع بشر انطباق دارد.

ایدئولوژی ـ اینجا بدین طریق ـ خصلت خود را تغییر می دهد.

درست به همان دلیل که ایدئولوژی در جامعه طبقاتی، شعور کاذب است، در مرحله مبارزه برای پایان دادن به جامعه طبقاتی، در طبقه کارگر به مثابه جهان بینی علمی، به حامل حقیقت بدل می گردد.

حقیقی (و نه کاذب) بودن جهان بینی علمی از آن رو ست که آن، انسان را در پیوندهای اجتماعی به مثابه موجود طبیعی خردمند خودمختار تلقی می کند که مولدانه با طبیعت درمی اویزد.

ماتریالیسم تاریخی از این رو، با رابطه دیالک تیکی انسان با طبیعت سروکار دارد که بلحاظ تئوریکی (نظری) باید در دیالک تیک طبیعت توسعه و قوام یابد.

(منظور دیالک تیک طبیعت و انسان است:

دیالک تیک طبیعت اول با طبیعت دوم است که منشاء طبیعی داشته است و طبیعیت خود را هرگز از دست نخواهد داد.

انسان بدون طبیعت قادر به ادامه حیات نیست.

انسان را از طبیعت مادر گریز و گزیری میسر نیست.

کار انسان به مثابه ماهیت او، چیزی جز داد و ستد او با طبیعت نیست. مترجم)

با تقدم قائل شدن بر رهائی بنی نوع بشر به مثابه آماج عام انسانی از طریق خودمختاری مبتنی بر خرد، ساختار تشکیل شعور تغییر می یابد.

این گذار که مارکس در اثر خود تحت عنوان «تزهائی راجع به فویرباخ» بطور برنامه ای فرمولبندی کرده، عبارت است از تحول مناسبات کاری مبتنی بر اهداف خویش به مناسبات پراتیکی (عملی) که در آن، عام به محتوای کردوکار شیئی خاص دبدل می شود.

عام را اما تنها در تئوری می توان درک نمود.

بدین طریق است که تئوری به گشتاور خود پراتیک بدل می شود، پراتیکی که عام را ببرکت کردوکار منفرد واقعیت می بخشد.

مراجعه کنید به دیالک تیکی منفرد (خاص) و عام در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

شالوده فلسفی برای جهان بینی علمی مبتنی بر پراتیک سیاسی را انگلس در اثر خود تحت عنوان «لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان» پدید می آورد.

انگلس در این اثر نیز می تواند مسائل بغرنج سنت فلسفی را چنان عامه فهم توضیح دهد که بتواند بدون ساز و برگ تئوریکی تشکیل و اثبات خود، وارد جهان بینی شود و به قول آنتونیو گرامشی، وارد «فلسفه هرکس و یا همه کس» گردد.

آنچه که انگلس با این اثر عامه فهم، ولی در عین حال حاوی معارف فوق العاده توسعه یافته و یونیورسال (عام و کلی) در زمینه وحدت فکری جنبش کمونیستی به انجام می رساند، خارق العاده است.

تحقیقات اقتصادی مارکس که قوه استدلالی و اثباتی خود را در بررسی جزئیات نشان می دهند، از سوئی و تعمیمات فوق العاده انگلس از سوی دیگر (یعنی هر دو با هم) به تشکیل «مارکسیسم» منجر می شوند، مارکسیسمی که تئوری محرک پراتیک جهان دگرگونساز است.

پایان