سياسی

تراژدی در خدمت انقلاب

امین حصوری
یک) برهنه شدن اعتراضی علیا ماجده و کریم عامر در فضای مجازی توجهات زیادی را بر انگیخته است که به نظر می رسد میزان آن اندکی بیش از سطح نامتعارف بودن این اقدام است. نمی توان انکار کرد که بخشی از دلیل درنگ همگانی بر این موضوع (فراتر از توالی جذابیت های گذرای رایج در سرزمین فیسبوک) ناشی از پرسش های غامضی است که این اقدام برای مخاطبان «خویشاوند» خود برانگیخته است. به گمان من این پرسش های چالش برانگیز حداقل به دو دلیل برای بسیاری از ما خودی و درونی جلوه می کنند و از این رو نیش زننده شده اند:
 از یکسو به دلیل اشتراکات فراوانی که از نظر محدودیت و تبعیض و ستم جنسیتی میان جوامع ایران و مصر وجود دارد؛ و از سوی دیگر به دلیل مدیوم و مجرایی که این دو تن برای بیان اعتراض نمادین خود «انتخاب» کرده اند: وبلاگ، فیسبوک و توییتر (که فصل مشترک آنها مجازی بودن آنهاست): اینها فضاهای مانوسی برای بسیاری از ما هستند؛ فضاهایی که خوب یا بد، بخش قابل توجهی از «من سیاسی» و «من اجتماعی» ما در مجرای آنها با «من» های دیگر تعامل می کنند (گیریم ناتمام).  در مجموع این دو عامل در پیوند با هم معنای اضافه ای بر اقدام یاد شده بار می کنند: معنایی که به دلیل اشتراکات یاد شده، به «سوژگی» گمشده ما (مخاطبان) ارجاع می دهد. به بیان دیگر اهمیت یافتن این رویداد در سپهر عمومی به بحرانی بیرون از خود، یعنی بحرانی در موقعیت مخاطبان خود ارجاع می دهد. از این رو درک این متن (اقدام اعتراضی) بدون خوانش آن حاشیه ای که مخاطبان در آن ایستاده اند ناممکن است: این حاشیه چیزی نیست جز بن بست اجتماعی و سیاسی پیش روی ما و ناتمامی و ناکامی مبارزات ما برای فرا رفتن از آن. (بی گمان همین حاشیه نا زدودنی و فراموش ناشدنی است که ما را به تامل در هر گونه متن رهایی بخش فرا می خواند).
پس به رغم منظرهای متعددی که برای خوانش و درک این حرکت اعتراضی وجود دارد، حتی همین یک قلم (ارجاع به آن بحران های دوجانبه) حتی همین یک قلم هم کافی است که این اقدام را واجد سویه های رادیکال و انقلابی بدانیم؛ چون با ترکه ای تند و تیز بحرانی بودن موقعیتِ ما را یادآوری کرده است و به این ترتیب بار دیگر بحران را به درون ما (مصریان، ایرانیان و سایر ملت های خویشاوند در ستمدیدگی) انتقال داده است؛ گیریم موقتی. متاثر از چنین بحرانی، برخی سعی کرده اند با قطبی دیدن/کردن موضوع (مثلا با قضاوت در مورد «درستی» یا «نادرستی» این اقدام یا ارزشگزاری سیاسی آن)، دو جانبگی نهفته در موقعیت و به طور کلی واقعیت «بحران» را به ابعاد قابل هضم تری تقلیل دهند. در چنین فضایی بحث از اشکال ممکن کنش های فردی برای حمایت از این دختر و پسر و همصدایی با اعتراض آنها (که در جای خود بحث های لازمی است)، به پاسخی سراسیمه می ماند که به بحران «سوژگی» خود می دهیم. (از این رهگذر برخی هم به این نتیجه ظاهرا «رادیکال» رسیده اند که حمایت «واقعی» از این اقدام مستلزم تکرار عین آن است!).
دو) اغلب اوقات پاسخ هایی که برای پرسش هایمان «پیدا» می کنیم، مجبورند در محدوده مرزهایی محصور باشند که نحوه طرح پرسش ها بر آنها تحمیل کرده اند. در این معنا، به پرسش گرفتن اقدام علیا و کریم اغلب معطوف بوده است به اینکه این اقدام تا چه حد می تواند الگویی برای اعتراض به ستم جنسیتی مستقر در جوامعی نظیر مصر و ایران باشد. از اینجا مسیر بحث ها به طور طبیعی به امکانات تکرار این اقدام و کارکردها و پیامدهای (خوب و بد) اجتماعی آن هدایت می شود (با مجموعه دوگانه ای از پاسخ های قابل پیش بینی). در حالیکه شاید بهتر آن باشد که پیش از هر چیز از منظر هستی شناسی این اعتراض به ماهیت آن بنگریم. اعتراض علیا و کریم که هر دو از فعالان جنبش آزادی خواهی اخیر مردم مصر بوده اند، در بستری انجام شده است که انقلاب مصر ناتمام مانده و با تسلط روز افزون ارتش بر دوره گذار، عملا گذار انقلابی ناکام مانده است.  با فلج شدن انقلاب مصر زمینه های سیاسی و اجتماعی برای قدرت یابی و عروج نیروهای ارتجاعی نظیر اخوان المسلمین و جماعت های وابسته مساعدتر می شود و  به این ترتیب آن خیزش شور همگانی و آن برآمدن امید اجتماعی به تحول «رهایی بخش»، به تدریج در سراشیب بدل شدن به سرخوردگی ای تلخ و مصیبت بار قرار گرفته است(1).
در این مورد علیا در مصاحبه با «سی ان ان» چنین گفته است:
» من ابداً نسبت به انقلاب مثبت فکر نمی‌کنم تا زمانی که شاهد فوران یک انقلاب اجتماعی نباشیم. زنان زیر سایه اسلام تنها ابژه‌هایی برای استفاده خانگی‌اند، اما من جایی نمی‌روم و تا آخر علیه تبعیض‌ها خواهم جنگید » (2)
اما راهی که علیا (به همراه کریم) برای جنگ خود برگزیده است، خود نمایانگر سویه دیگری از دهشت نهفته در این موقعیت است: به رغم اینکه بسیاری از زنان مصری از تحمیل حجاب اجباری و محدودیت ها و ستم جنسیتی سیتماتیک (و مازاد) برآمده از شریعت اسلامی رنج می برند، ظرفی جمعی برای بیان این نارضایتی های جمعی وجود ندارد و حتی انقلاب نیز به رغم همه امیدهایی که به آن می رفت از  خلق فضایی که چنین ظرفی در آن شکل بگیرد ناکام بوده است. بنابراین راهی که علیا برای اعتراض «انتخاب» کرده است نه تنها «به ناچار» از مسیری فردی می گذرد، بلکه در عین حال شکل اعتراضی و سویه «خود قربانگری» آشکار آن، خود عصیانی آگاهانه است علیه این تنها بودگی تحمیلی در اعتراض. به بیان دیگر علیا و کریم روند مرگ یک انقلاب و فرو مردن امید اجتماعی را نهیب می زنند و با به خطر انداختن زندگی خود، همدردان و همبندان بی شمار خود را به نجات و احیای آخرین امیدهای باقیمانده از انقلاب فرا می خوانند.
با این حال، از دید من علیا و کریم بر آن نیستند راهی برای اعتراض جمعی و الگویی برای تغییر وضع موجود به دیگران/ما عرضه کنند، پس بررسی اقدام آنها از این منظر راه به جایی نمی برد (و به لحاظ بی حاصل بودن، تفاوت چندانی با رویکردهایی ندارد که به قرائت های سکسیستی از این رویداد مشغولند). آنها صرفا به روش خود بحرانی بودن موقعیت را فریاد زده اند؛ روشی که به رغم ماهیت انقلابی آن، اساسا باری تراژدیک دارد که به هیچ رو کمتر از خودسوزی محمد بوعزیزی (جوان تونسی) نیست: چون به سان یک «فرد» در برابر سکون جامعه، «انتخاب» چندانی برای شنیده شدن «صدای اعتراض» باقی نمی ماند! شاید بخش مهمی از تراژدی ملت هایی نظیر ما در آن است که بنا به دلایل تاریخی و شدت و تراکم ستم و نیز گستردگی و نفوذ ساختارهای جهانی سلطه، انقلاب های ما و اقدامات انقلابی ما همواره با تراژدی عجین شده اند …  ممکن است تناقض آمیز جلوه کند، اما به باور من تنها راه پایان دادن به این تراژدی تاریخی، «برساختن» امید اجتماعی از طریق کنش جمعی برای احیای مفهوم «انقلاب» است.
29 آبان 1390

پانوشت:

۱ دیدگاه

  1. برهنه ام ،پس هستم!

    اشتباهی ام؛پس هستم – دم دستی ام؛پس هستم- ژورنالیست پسندم؛پس هستم- مبتذل ام ؛پس هستم-

    از خود بیگانه ام پس هستم!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.