نظری, سرتیتر

ظهور کاپیتالیسم بی نیاز از دموکراسی

اسلاوی ژیژک

فیلسوف اسلوونیایی، اسلاوی ژیژک، بیش از 50 عنوان کتاب درباره فلسفه، روان‌کاوی، تئولوژی، تاریخ و نظریه سیاسی منتشر کرده است. آخرین کتاب او چنین نامی دارد: «نخست به مثابه تراژدی، سپس به‌عنوان فارس». این کتاب نشان می‌دهد که چطور ایالات متحده از تراژدی 11 سپتامبر به‌سوی فارس سقوط مالی حرکت کرده است.

جملات آغازین آخرین اظهارنظر ژیژک در نشریه هارپر، اینگونه بودند: «تنها امر حقیقتا حیرت‌برانگیز در مورد سقوط مالی سال 2008، مقبول افتادن آسان و بی‌دردسر این ایده است که روی دادن چنین بحرانی، غیرقابل پیش‌بینی بود!» او متن را با یادآوری چندین تظاهرات صورت گرفته علیه آی.ام.اف و بانک جهانی ادامه می‌دهد که همه آنها، به شیوه‌های بازی با پول توسط این نهادها معترض بودند و سقوطی قریب‌الوقوع را هشدار می‌دادند اما از آنها با گاز اشک‌آور و دستگیری‌های فله‌ای استقبال شد.

ژیژک می‌نویسد، پیامی که آنها فریاد می‌زدند روشن بود و زور پلیس به‌کار برده شد تا به‌صورت تحت‌اللفظی حقیقت را خفه کنند.
● شما اعتراضات را به بحران مالی ربط دادید و اینکه چرا و چگونه این سقوط قابل پیش‌بینی بود.

نه، موضوع جذاب برای من، همان چیزی است که برای مثال، پل کروگمن گفته است، کسی که چیزهای بسیاری درباره چگونگی کارکرد امروزی ایدئولوژی به ما ارائه می‌دهد. کروگمن پرسید: فکر کنیم چه می‌شد اگر برنامه‌ریزان بانک‌ها، مدیران و… دو سال پیش می‌دانستند این وضع چه سرانجامی خواهد داشت؟ و پاسخ داد، بگذارید خودمان را فریب ندهیم؛ هیچ تغییری اتفاق نمی‌افتاد. آنها دوباره دقیقا به همین شیوه عمل می‌کردند.

این موضوع مرا به‌عنوان یک روان‌کاو وارد بازی می‌کند؛ چراکه فکر می‌کنم چنین چیزی، ما را آگاه می‌سازد که تا چه حد امور روزمره مان تحت کنترل آن‌ چیزی قرار دارند که در روان‌کاوی «مکانیسم انکار فتیشیستی» می‌خوانیم. « Je sais bien, mais quand mêm…»، «من خیلی خوب این را می‌دانم اما…» ما می‌توانیم به‌خوبی نتایج فاجعه‌بار احتمالی را بفهمیم اما یک‌جورهایی شما به بازار اعتماد می‌کنید، فکر می‌کنید که امور از یک طریقی بالاخره رفع و رجوع می‌شوند و قس علی‌هذا.

تحلیل این موضوع، نه فقط در اقتصاد که به‌طور کلی حیاتی و مهم است و همین در مرکز کار من قرار دارد: باورها، امروزه چگونه کارکردی دارند. منظور ما چیست وقتی که می‌گوییم کسی اعتقاد دارد؟ به شرط اینکه سررشته بحث را گم نکنم، بگذارید برایتان داستانی فوق‌العاده تعریف کنم که داستان مورد علاقه من است و آن را در کتاب نیز آورده‌ام. شما نیلز بور، مرد کپنهاگی فیزیک کوانتوم را می‌شناسید.

روزی یکی از دوستان بور در خانه ییلاقی‌اش به دیدار وی رفت و بالای در ورودی، یک نعل اسب دید؛ می‌دانید که در اروپا نعل اسب دارای قدرتی ماورایی دانسته می‌شود که از ورود ارواح خبیثه به خانه جلوگیری می‌کند و آن دوست که دانشمند هم بود، از بور پرسید: «ببین، تو واقعا به این چیزها اعتقاد داری؟» نیلز بور پاسخ داد: «البته که نه.

من یک ابله نیستم؛ یک دانشمندم.» سپس آن دوست پرسید: «پس چرا آن را اینجا گذاشته‌ای؟» می‌دانید نیلز بور چه پاسخی داد؟ او پاسخ داد: «من اعتقادی به آن نعل اسب ندارم، اما اینجا گذاشتمش؛ چرا که به من گفته‌اند حتی اگر اعتقاد هم نداشته باشی، کار می‌کند». این ایدئولوژی امروزه است. ما به دموکراسی باور نداریم، هیچ کس. شما مسخره‌اش می‌کنید و از این دست چیزها؛ اما طوری رفتار می‌کنیم که انگار کار می‌کند.

این وضعیت عجیبی است، چرا که روزهایی در گذشته وجود دارند – بعضی از ما آنقدر مسن هستیم که آن روزها را هنوز به‌خاطر آوریم – که چهره عمومی قدرت، واجد وقار و ایمان بود و شما به‌طور خصوصی آن را دست می‌انداختید، مسخره می‌کردید و… اینطور نیست؟ من تصور می‌کنم که اکنون ما در حال نزدیک شدن به‌حالتی بسیار عجیب هستیم که در آن، چهره عمومی قدرت هرچه بیشتر منحط و وقیح می‌شود. به سارکوزی در فرانسه نگاه کنید. به برلوسکونی در ایتالیا نگاه کنید که تا به‌حال برای مدت پنج سال است، به‌طور سیستماتیکی زیرآب حداقل وقار قدرت دولتی را می‌زند.

یعنی شما دوباره حیرت می‌کنید که چگونه چنین چیزی ممکن است. ما حقیقتا در دوران کلبی مشربی زندگی می‌کنیم اما نه صرفا در این معنای پیش پا افتاده که آنها خودشان را جدی نمی‌گیرند؛ بل بدین معنا که – چطور باید بیانش کنم؟- رندانه زیرآب خودت را زدن، خودت را دست انداختن، به‌طور عجیبی بخشی از بازی است؛ انگار که سیستم تنها در صورتی می‌تواند عمل کند، که خودش را دست بیندازد.

● شما می‌گویید که به واکنش‌ها یا پاسخ‌های ترقی‌خواهانه یا چپ‌گرایانه به بحران مالی اخیر نیز انتقاد دارید. شما در مقاله‌تان در هارپر، نوشته‌اید: «احتمالی جدی وجود دارد که قربانی اصلی بحران پیش‌آمده نه کاپیتالیسم، بلکه خود چپ باشد؛ از آنجا که عدم توانایی چپ برای پیشنهاد قسمی آلترناتیو جهانی قابل اتکا، دوباره بر همگان آشکار شد.» می‌توانید بیشتر توضیح دهید؟

من یک چپ گرای رادیکالم. حتی مایلم که خودم را کمونیست خطاب کنم. اما تصور می‌کنم که باید به‌عنوان یک چپ‌گرا، میزان شکست چپ در 20 سال اخیر را به‌طور واقعی تصدیق کرد.

این امر، شرط لازم برای قسمی بازنگری ممکن است. بنابراین بله، جدای از چیزهای بسیار سمپاتیکی که توسط افرادی همچون استیگلیتز ارائه شده‌اند و نیز کروگمن که اساسا نوعی بازگشت به دولت رفاه کینزی است و همچنین جدای از برخی ایده‌های اقتصادی جذاب –البته من تصور نمی‌کنم که آنها راه‌حل باشند- همچون درآمد پایه یا به اصطلاح renta basica در برزیل، اجاره بهای پایه، که در نوع خودش قسمی اتوپیاست،

برخی اوقات، جدای از اینها به‌نوعی ایده عجیب‌‌‌وغریب پارانوییک فکر می‌کنم که شاید این بحران ساخته شده بود تا مردم ببینند که حتی اگر بحرانی هم در کار باشد، چپ حقیقتا پاسخی جهانشمول در چنته نخواهد داشت.

در مورد چپ دو چیز مرا نگران می‌کند. نخست، اخلاق‌گرایی قانونی هر چه بیشتر و بیشتر است. می‌دانید، این قسمی فرم ناب اعتراض علیه بی‌عدالتی است. بنابراین تنها کاری که می‌توانید بکنید راه‌اندازی رفرم‌های قانونی و چیزهایی از این دست است. در این معنا، بسیاری از چپ‌گرایان سابق سیاست‌زدایی شده‌اند. آنها دیگر پرسش‌های حقیقتا اساسی را پیش نمی‌کشند.

حتی همین حالا هم، همه فریادهای اعترا‌ض‌آمیز علیه بحران این بود: «آه، آن سودجویان طماع بانک‌ها!» و چیزهایی از این قبیل. من کاملا با آن چیزی که الان شنیدیم موافقم اما تصور نمی‌کنید که حقیقت کمی پیچیده‌تر باشد- شما بیش از من در این مورد مطلعید اما آنطور که من مساله را می‌بینم، ریشه‌ای در این بحران وجود دارد که صرفا طمع نیست.

ریشه‌ای که پس از حباب دیجیتال در آغاز هزاره ما، این ایده که چگونه موفقیت و کامیابی را حفظ کنی و چگونه اقتصاد را زنده نگه‌داری، رشد کرده است و تا آنجا که من به یاد می‌آورم، این امر تا حدی یک نوع تصمیم حمایت شده از هر دو جانب چپ و راست بوده است: بگذار ادامه یافتن چرخه‌اش (چرخه اقتصادی) را در شرایط واقعی آسان‌تر کنیم و از این قبیل حرف‌ها. بنابراین می‌بینید که قسمی مشکل ساختاری، مادون این مباحث روان‌شناسانه درباره بانکداران طماع وجود دارد که همان شیوه و چگونگی کارکردن کاپیتالیسم است؛ و به‌همین خاطر حتی وقتی که الگوی محبوب‌مان – برنارد مادوف4، نه؟- هم مورد توجه قرار می‌گیرد، من چندان با این شیوه متمرکز شدن آنها بر وی موافق نیستم. یک لحظه صبر کنید.

او صرفا نسخه رادیکال آن جایگاهی است که سیستم به سویش هل‌تان می‌دهد. من نمی‌گویم که – احمق نیستم- «به‌همین خاطر است که باید همه بانک‌ها را ملی‌سازی کنیم و فورا دیکتاتوری سوسیالیستی را مرسوم کنیم.» منظور من صرفا این است که اجازه دهید این قدر ساده از شر این مشکل، با تبدیل کردنش به یک مشکل روان‌شناسانه، خلاص نشویم. شما می‌توانید انسانی شرور باشید اما باید مختصات و زمینه بسیار دقیق نهادینه، اقتصادی و… وجود داشته باشد تا به شما اجازه دهد آن کاری را بکنید که می‌کنید.

مورد دوم، اینکه من همچنین فریاد مشترک پوپولیست‌های چپ‌گرا و راست‌گرا را نمی‌پسندیدم که «به مین استریت کمک کنید نه به وال‌استریت.» متاسفم اما حق با آن مدیران بانکی است که تاکید می‌کردند در کاپیتالیسم، مین استریت بدون وال‌استریت وجود ندارد. در صنعت امروز، به‌خاطر رقابت و سرمایه‌گذاری کلان بر ابداعات جدید و دیگر چیزها، بدون در دسترس بودن عظیم اعتبارات، مین‌استریت موفقی وجود ندارد. پس این انتخابی نادرست است بنابراین دوباره، با همه احترام نسبت به چپ و از این چیزها، تصور می‌کنم که ما باید از اخلاق‌گرایی پرشتاب احتراز کنیم البته اگر واقعا درباره آن جدی هستیم.

● شما نوشته‌اید، «پس آیا تلاش برای برون‌رفت واقعا نوعی مقیاس سنجش «سوسیالیستی» است؟ اگر باشد، شکلی ویژه به خود می‌گیرد: قسمی مقیاس سوسیالیستی که هدف اصلی‌اش نه

کمک به فقیران که به ثروتمندان است، نه به آنانی که وام گرفته‌اند بل به آنها که وام داده‌اند.»

بله، این تز اساسی من است که کاپیتالیسم همواره برای آنانی که در طبقات بالا قرار دارند، سوسیالیسم است. این پارادوکس اصلی آن است، نه؟

● درباره خدمات درمانی نظرتان چیست؟

آها، حالا شما انگشت روی موضوع مورد علاقه من گذاشتید. می‌دانید چرا؟ زیرا ما اینجا همان وضعیتی را مشاهده می‌کنیم که من راجع به ایدئولوژی می‌نویسم و مردم به من می‌خندند، «هاها، این را نمی‌دانستی؟ ما در عصر پساایدئولوژیک زندگی می‌کنیم.» نه، اینجا ما ایدئولوژی را در شکل نیروی ماتریالش می‌بینیم. ما می‌توانیم و باید اینجا دو سطح را تمیز دهیم. از یک‌سو، پارانویاهای مضحک راست‌گرایانه وجود دارند که اتفاقا مشتاقم به آنها گوش دهم.

آنها سرگرمم می‌کنند؛ پارانویاهایی مثل ایده سارا پالین راجع به هیات‌ها پانل‌های مرگ. گونه‌ای بوروکراسی رازآلود تصمیم می‌گیرد که عموی شما زندگی کند یا نه. مسخره است؛ امیدوارم باشد؛ حداقل در زمان موجود می‌توانیم به آن بخندیم. اما بعد…

● اما متاسفانه نه در بخش بزرگی از آمریکا.

بله، بله اما بعد مشکل حقیقی، جایی است که نقد جمهوریخواهان از طرح خدمات درمانی با توسل جستن به مفهوم غارتگرانه آزادی انتخاب واقعا موثر می‌افتد. و من فکر می‌کنم که این یک معضل است؛ ما باید با آن مقابله کنیم. نخستین چیزی که باید روشن کنیم این است که برای عمل به آزادی انتخاب – باید این را پیوسته تکرار کرد- برای عمل واقعی به آن، شبکه به‌غایت پیچیده‌ای از قواعد اجتماعی و حقوقی، حتی باید بگویم قواعد اخلاقی که مورد قبول واقع شده‌اند، باید وجود داشته باشد باید اینجا حاضر باشد. به بیان دیگر، اغلب انتخاب کمتر، حداقل انتخاب کمتر عامه، در سطحی معین به معنای انتخاب بیشتر در سطحی دیگر است. بگذارید تا دقیقا به خدمات درمانی بپردازم.

ایده من این است که خدمات درمانی باید همچون آب و برق، در یک سطح مشخص مطرح شود. شما می‌توانید بگویید که معمولا توزیع‌کننده آب را خودتان انتخاب نمی‌کنید، نه؟ قبول، حالا ما می‌توانیم نقش جمهوریخواهان را بازی کنیم و بگوییم «چه ترور وحشتناکی! آنها ما را از گزینه بنیادین‌مان برای انتخاب توزیع‌کننده آب محروم می‌کنند» اما در هر حال می‌پذیریم چیزهایی وجود دارند که کاربردی‌تر از آن هستند که بتوانید رویشان حساب کنید. متاسفم، اما من با خوشحالی تمام از آزادی بزرگم در انتخاب توزیع کننده آب – و همچنین در مورد برق- سر ‌باز می‌زنم، اگر چه بعضی چیزها می‌توانند فریب‌آمیزتر هم باشند.

چرا به این مجموعه، خدمات درمانی اضافه نشود؟ اروپا نشان داده که می‌توان این کار را یقینا و به‌طوری موثر انجام داد؛ نه اینکه آزادی‌مان را تقلیل دهیم؛ بلکه فضای بیشتری را برای آزادی واقعی بزرگ‌تری باز بگذاریم و… پس این خطر ایدئولوژی

انتخاب است چراکه به یک معنا، مقوله مرکزی و اصلی امروز محسوب می‌شود. ورق مارکسیستی کهنه‌ای وجود دارد – که پیاپی بازی می‌شود- و آن هم اینکه به ما صرفا گزینه‌های نادرست پیشنهاد می‌گردد و نه گزینه‌های حقیقی؛ گزینه‌هایی شبیه پپسی و کوکاکولا.

قسمی حقیقت در این امر موجود است اما مشکل دیگری نیز مرتبط با ایدئولوژی انتخاب وجود دارد و آن هم اینکه ما اغلب، بدون آنکه زمینه‌ای مناسب برای انتخاب در اختیارمان قرار گیرد، با انواع گزینه‌ها بمباران می‌شویم (شما واقعا در انتخاب آزاد هستید). جان گری، شکاک و بدبین بریتانیایی که من ستایشش می‌کنم، به زیبایی توضیح داده که ما امروز، هر چه بیشتر و بیشتر، مجبوریم طوری عمل کنیم که گویی آزادیم و این موضوع موجب تولید فراوان اضطراب می‌شود. می‌دانید، باید درباره گزینه‌ها بسیار دقیق بود. من کاملا طرفدار آزادی انتخاب هستم.

صرفا می‌خواهم آن پانوشت ریز و کوچکی را ببینم که می‌گوید شرایط دقیق انتخاب چه هستند و… بنابراین دوباره – به‌رغم آنکه توهمی راجع به آنچه اوباما می‌تواند انجام دهد ندارم- افتخار می‌کنم که پیش از انتخابات به طرفداری از اوباما برخاستم؛ اگرچه البته این موضوع چندان به بحث ما مرتبط نیست اما تصور می‌کنم بر خلاف بسیاری از دوستان بیشتر رادیکال چپ گرایم که پند می‌دادند «او صرفا یک چهره زیبای انسانی روی همان امپریالیسم سابق است»، «او حتی بهتر به منافع کاپیتالیسم خدمت می‌کند» یا هرچیز دیگری، حالا مشاهده می‌کنیم همراه با این فرصت اصلاحات در خدمات درمانی، ما در میدان اصلی جنگ در حال مبارزه هستیم.

می‌خواهم در ارتباط با دیدگاه بدبینانه شما نسبت به واکنش‌های صورت پذیرفته در قبال بحران جاری، از قاره‌ای بپرسم که به‌نظر می‌رسد به نحوی دارد در جهتی کاملا متفاوت گام برمی‌دارد- آمریکای‌جنوبی و به‌طور کلی، آمریکای‌لاتین. اینجاست که چپ‌گرایی انتقادی من ظاهر می‌شود.

● بسیار خوب، مایلم تا آن را بشنوم؛ زیرا به‌نظر می‌رسد همزمان با آنکه در دیگر نقاط جهان این شکاف در حال افزایش است اما در بسیاری از نواحی آمریکای‌لاتین، دولت‌هایی وجود دارند که در تلاش برای کاهش این شکاف هستند و نقشی متفاوت را برعهده گرفته‌اند.

آنها در تلاش هستند اما واقعا کاری انجام می‌دهند؟ می‌دانید، این شکاکیت خاص من است. برخی افراد، مرا به خاطر حرف‌هایی که الان خواهم زد، به‌عنوان یک نئومحافظه‌کار مخفی، نکوهش می‌کنند. اجازه دهید هیچ‌گونه توهمی نداشته باشیم. من معتقدم که جذابیت‌های موج اخیر پوپولیسم در آمریکای لاتین، هوگو چاوز و بقیه، از دل تمنای دیرینه چپ برخاسته است.

اجازه دهید صریح سخن بگوییم؛ بسیاری از چپ‌گرایان امروزه در ایالات متحده آکادمیسین‌هایی با حقوق نسبتا بالا هستند که علیه وظیفه دپارتمانی تعریف شده می‌جنگند اما مایلند تا در قلب‌هایشان، نوعی اطمینان‌خاطر داشته باشند. به همین خاطر خیلی خوب است تا کشوری تا سرحد امکان دوردست، برای ابراز همدلی وجود داشته باشد: «بله،

اما آنجا واقعا چیزی در حال رخ دادن است» می‌دانید، در دهه 30، اتحاد جماهیر شوروی بود و بعدتر کوبا و انقلاب فرهنگی چین و حالا احساس می‌کنم که ونزوئلا تا حدی چنین است. البته ابدا به نقد رایج لیبرالی تن نمی‌دهم که چاوز دیکتاتور است یا چیزهایی از این دست. من صرفا تصور می‌کنم که چاوز شروع خوبی داشت.

او کاری انجام داد که در تاریخ جهان پراهمیت بود تا جایی که من می‌دانم، او نخستین کسی بود که حقیقتا تلاش کرد تا حومه‌نشینان و زاغه‌نشینان را برانگیزاند؛ مردمی که از حوزه عمومی کنار گذاشته شده بودند. او حقیقتا تلاش کرد تا آنها را به پروسه سیاسی بکشاند. من باور دارم که اگر راهی برای انجام این کار نداشته باشیم، به تدریج به‌سوی نوع جدیدی از جامعه آپارتاید نزدیک خواهیم شد؛ جایی که در آن، ما در قسمی جنگ داخلی سطح پایین پایدار و همیشگی خواهیم زیست؛ جایی که انفجارهای غیرعقلانی همچون مورد فرانسه در آن رخ خواهند داد؛ ماشین‌سوزی در حومه پاریس.

از سوی دیگر، من واقعا نسبت به آنچه چاوز در درازمدت به‌دست خواهد آورد، بدبینم. من فکر می‌کنم که او راه خود را با روی آوردن به پوپولیسم استاندارد آمریکای لاتینی گم کرده است؛ جایی که او به واسطه ثروت نفتی، قادر می‌شود بازی بیهوده‌ای با نفت و پول انجام دهد. اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم که بولیوی، پدیده‌ای به مراتب جذاب‌تر و قابل اعتمادتر است. آنها حقیقتا مجبور شده‌اند تا چیزی نو ابداع کنند. من همیشه باور داشته‌ام که لحظه‌های اتوپیایی اصیل، زمانی رخ نمی‌دهند که شما وضعیت مساعدی دارید؛ بلکه متعلق به زمانی هستند که در یک بن‌بست گیر افتاده‌اید.

به‌همین خاطر و برای آنکه صرفا به بقا ادامه بدهید، مجبور خواهید شد تا چیزی نو ابداع کنید اما فکر می‌کنم که منظور شما سراسر آمریکای‌لاتین بود؛ نه! من در آمریکای‌لاتین، امید چندانی نمی‌یابم. اما در این لحظه خاص، همراه با شما، امید بیشتری به ایالات متحده دارم تا به اروپا. در حال حاضر، تصور می‌کنم که اروپا در سراشیبی بزرگی فروافتاده است. من پیش‌تر امیدهایی به اروپا داشتم. چرا؟ زیرا به زبان ساده، به‌نظر می‌رسد که اکنون هنوز دو الگو در رقابت با یکدیگر داشته باشیم. اگر تحلیل را بسیار ساده‌سازی کنم: یکم، الگوی بازار لیبرال آنگلوساکسونی و دوم، آنچه ما به شیوه‌ای پوئتیک، کاپیتالیسم با ارزش‌های آسیایی می‌خوانیم؛ یعنی کاپیتالیسم استبدادی.

این موضوعی است که هر چپ‌گرایی باید نگرانش باشد؛ چرا که اجازه می‌دهید آن چیزی را به شر واگذار کنیم، که به شر تعلق دارد. آیا تا همین اواخر اینگونه نبود – بازهم متاسفم که به‌عنوان یک کمونیست عجیب و غریب این حرف را می‌زنم- که یک استدلال خوب برای کاپیتالیسم وجود داشت؟ شاید مثلا این طور بتوان [این استدلال را] گفت که کاپیتالیسم برای 10 – 20 سال نیازمند دیکتاتوری بود – شیلی و کره‌جنوبی- اما وقتی کارها راه می‌افتاد، کاپیتالیسم همواره آبستن به وجود آمدن نوعی دموکراسی می‌شد. دیگر اینطور نیست.

اکنون چیز دیگری در شرق دور ظهور کرده است؛ برای مثال، این به اصطلاح کاپیتالیسم استبدادی، در سنگاپور آغاز شد. من تصور می‌کنم چیز جدیدی در حال ظهور است: قسمی کاپیتالیسم به مراتب پویاتر از کاپیتالیسم ما اما نوعی از کاپیتالیسم که حتی در درازمدت هم به دموکراسی نیاز نخواهد داشت