سرتیتر

هوشنگ ماهرویان در جدال با مارکسیسم بخش ۵

هوشنگ ماهرویان در جدال با مارکسیسم – بخش ١

هوشنگ ماهرویان در جدال با مارکسیسم – بخش ۲

هوشنگ ماهرویان در جدال با مارکسیسم – بخش ۳

هوشنگ ماهرویان در جدال با مارکسیسم – بخش ۴

خدامراد فولادی

لنین پس از نقل قولی از انگلس می گوید : « تئوری ماتریالیستی ، تئوری انعکاس چیزها در فکر ما ، در این جا با کمال صراحت بیان شده است : چیزها خارج از ما وجود دارند ، و دریافت ها و تصورات ما تصویر آن هاست . در تجربه ، درستی یا نادرستی این تصویرها مورد آزمایش قرار می گیرد و تصویرهای درست از نادرست تمیز داده می شود . » . سپس لنین از قول انگلس می نویسد : « ما چه چیزی را درست می دانیم ؟ درست آن چیزی است که پراتیک ( فعالیت اجتماعی تولیدی دراز مدت انسان ها ) آن را تصدیق و تایید می کند . در نتیجه دریافت های حسی ما تا آن جایی که توسط تجربه تایید شوند درست و واقعی می باشند . » .ماهرویان در « راه طی شده » می نویسد : « تفکر اپیستمولوژیک [ شناخت شناسانه ] مبنی بر : شناخت من رونوشت راستین واقعیت است ، مسلما و بدون تردید در سیاست ، مطلق اندیشی و استبداد را به همراه می آورد . » . باز هم خسن و خسین هر سه … ! ماهرویان ، گفته ی لنین را دقیق و کامل نقل نمی کند ، تا بتواند به نقل قول ناکامل ایراد بگیرد . لنین همچون هر ماتریالیست دیگری ، شعور را بازتاب واقعیت ، یعنی بازتاب جهان مادی خارج و مستقل از شعور می داند . چرا ؟ چون واقعیت ( جهان مادی ، طبیعت ) مقدم بر شعور و پدید آورنده ی آن است . هر تصور دیگری غیر از این از شعور ، تصوری ایده آلیستی و یقینا مذهبی خواهد بود ، یعنی همان تصوری که برداشت سنتی از شعور دارد .

تقلب ماهرویان آن جاست که « ما » ، یعنی انسان های اجتماعی اندیشه ورز ، یا انسان تاریخی مورد نظر لنین را تبدیل به « من » ، یعنی فرد جدا افتاده از اجتماع و تجربه ی انسانی می کند ، با این نیت که مضمون ماتریالیستی و عام بیان لنین را تبدیل به برداشت خصوصی و ذهنگرایانه ی « من » انتزاعی نماید .

وقتی تفکر ایده آلیستی و متافیزیکی باشد ، فهم گفته های لنین و انگلس ، و اساسا فهم چیستی شعور و رابطه اش با ماده دشوار و بلکه غیرممکن است .

تفکر ایده آلیستی و متافیزیکی ، رابطه ی همبسته و دوسویه ی ابژه و سوژه  ی شناخت ، یا ماده  و شعور را نه می فهمد و نه به دلیل برداشت لاهوتی و ناسوتی اش از شعور و ماده می تواند بفهمد . رابطه ی دیالکتیکی را تنها اندیشه ی دیالکتیکی ، یا مغز دیالکتیکی اندیش در می یابد .

به طور خلاصه : ماده ی غیرارگانیک در تکامل خود به ماده ی ارگانیک و زیست مند ، و ماده ی زیست مند در تکامل درازمدت اش به ماده ی  شعورمند تکامل می یابد . شعور چیزی جز بازتاب ماده ی در حرکت ( طبیعت و جامعه ) در مغز اندیشنده ، یعنی ماده ی در حد اعلا تکامل یافته نیست .

انگلس در آنتی دورینگ می گوید : « اگر بپرسیم تعقل و شعور چه هستند و از کجا می آیند ، در می یابیم که آن ها محصول مغز انسان بوده ، و انسان خود یک محصول طبیعی است ، که خویشتن را در محیط زندگی و همپا با این محیط تکوین می بخشد . از این جاست که آشکار می گردد که فراوردهای مغز انسان که در تحلیل نهایی فراوردهای طبیعت نیز می باشند ، در تقابل با دیگر روابط طبیعت قرار نگرفته اند ، بلکه با این روابط در تطابق اند . » .

لنین در ماتریالیسم و امپریوکریتی سیسم به نکته ی بسیار با اهمیتی در خصوص تئوری بازتاب و مساله ی شناخت اشاره می کند که نشان دهنده ی مرز دو برداشت ماتریالیستی و ایده آلیستی از شعور است : آیا هرچه به به مغز انسان خطور کند بازتاب درست واقعیت و محیط زندگی در مغز است ؟ لنین پاسخ می دهد : « وظیفه ی تئوری شناخت است که غیر واقعی بودن ،خیال پردازی و ارتجاعی بودن تصورات را فاش کند . » . یعنی شعور به طور خود به خودی درست و نادرست را از هم تشخیص نمی دهد . وظیفه ی تئوری شناخت است که با به کار گیری روش های قابل اعتماد ، درست را از نادرست ، یعنی علمی را از غیرعلمی تشخیص دهد .

چشم ، هرچه را ببیند به مغز مخابره می کند . خورشیدی که چشم می بیند ( حس می کند ) به دور زمین می گردد . این نخستین دریافت ، یا دریافت حسی ، سپس باید با معیارهای علمی ، یعنی پراتیک و تئوری شناخت علمی ، محک بخورد تا درستی یا نادرستی آن مشخص گردد . به عبارت دیگر : دریافت حسی ، در تجربه ی علمی و عملی ، عقلایی و قابل اعتماد می شود . آنگاه شعور ، که بازتاب ساده و غریزی واقعیت است ، به آگاهی ، که بازتاب تعقلی ( خردورزانه ی ) واقعیت است فرا میرود . در این مرحله است که مغز انسان از کارکرد واقعی اش ، یعنی به گفته ی انگلس و لنین بازتاب دهنده ی حقیقت جهان آگاه می گردد . آگاهی مغز از درستی کارکرد خود ، جز با شناخت علمی پدیده های مادی و درک تکامل از ساده به پیچیده ، و ازناشعورمند به شعورمند ، یا به طور کلی ماتریالیستی دیالکتیکی از جهان امکان پذیر نمی شود .

ایده آلیست ها ، شعور و آگاهی را اولا : جدا از ماده ی شعورمند و مغز اندیشنده می دانند ، ثانیا ، شعور را مقدم و تعیین کننده ی هستی ماده ی شعورمند می پندارند . به همین دلیل نیز هیچ معیار درستی برای تشخیص درست از نادرست در فهم شعور و مراحل فرارفت کیفی آن ندارند . این است که پاسخ آن ها به مسایل شناخت شناسی نادقیق و « الله بختکی و دیمی » ، یعنی متکی بر خواست و مشیت ماورا و مافوق ماده و طبیعت است .

آن که شعور را کارکرد مغز مادی ، و بازتاب واقعیت در مغز اندیشنده به حساب نیاورد ، چه پاسخی به پرسش شعور چیست دارد ، جز آن که همانند عوام آن را کار آفریننده ی عاقل و با شعور « غیر مادی » بداند ؟

آقای ماهرویان وقتی تئوری مارکسیستی بازتاب را نپذیرد ، هیچ پاسخی جز همان پاسخ عوامانه برای پرسش « شعور چیست » ندارد .

اکنون به نقل قول ناکامل و غیردقیق ماهرویان از لنین بازگردیم ، که نوشت : « تفکر اپیستمولوژیک لنین مبنی بر : شناخت من رونوشت راستین واقعیت است ، بدون تردید در سیاست مطلق اندیشی و استبداد را به همراه می آورد . » تا بفهمیم که این بیان چیزی جز تقلب در بازگفت ایده ی لنین و نتیجه گیری نادرست از آن نیست . چرا که همان طور که ملاحظه کردیم ، لنین نه فقط نسبی گرا ، و نه فقط مطلق گراست ، بلکه این دو را در پیوندی دو سویه و دیالکتیکی با هم مرتبط می داند : مطلق از دید لنین جمع دیالکتیکی نسبی هاست .

به بیان دیگر ، پاسخ دیالکتیکی لنین به مساله ی نسبی و مطلق ، چه در عرصه ی فلسفی و چه سیاسی ، « هم این و هم آن » است ، درحالی که پاسخ متافیزیکی به این مساله در همه ی زمینه ها « یا این ، یا آن » است ، که منطقی استبدادی است .

به اعتقاد لنین در یک جامعه ی معین هم دیکتاتوری هست و هم دموکراسی . دیکتاتوری طبقه ی حاکم علیه طبقه ی فرودست ، و دموکراسی همان طبقه برای خویش . طبیعی است که در نظام سرمایه داری دموکراسی برای بورژوازی و دیکتاتوری علیه پرولتاریا باشد . حال آن که در نظام موردنظر لنین و مارکسیست ها ، که تاکنون در هیچ جامعه ای تحقق نیافته مگر به طور وارونه در ذهن ایده آلیست ها ، دیکتاتوری علیه اقلیتی است که خواهان بقای نظام بهره کش سرمایه ، و دموکراسی برای اکثریت مردم ، یعنی کارگران ، زحمت کشان و روشن فکران آن ها خواهد بود . ماهرویان که با حواس وقت شناس اش چشم مارکسیست ها را دور دیده ، به خلاف گویی های اش چنین ادامه می دهد : « لنین بعدها در یادداشت های فلسفی اش از نظر مواضع فلسفی و اپیستمولوژیک به بوگدانف نزدیک شد . دلیل این نزدیکی خواندن هگل بود . هگل می گفت جهان بی کرانه است و ذهن ما کرانمند . پس کرانمند توانایی شناخت کامل بی کرانگی جهان را ندارد ، و لنین می پذیرفت . » ( مهرنامه . راه طی شده ) . تنها ، کسی که نه هگل را خوانده ، نه از لنین شناختی دارد و نه اساسا ذهن فلسفی دارد ، چنین اظهارنظر کاملا وارونه و نادرستی می کند .

اولا : درست بر خلاف نظر ماهرویان ، به باور هگل ذهن شناسا ( سوژه ) قابلیت شناخت جهان ( ابژه ) را دارد . فلسفه ی هگل نقد « چیز یا هستی درخود » ، یعنی جهان ناشناختنی کانت است . هگل می گوید جهان شناختنی است ، وسوژه ( ذهن ) گام به گام از پله ی مفاهیم بالا می رود ، تا به شناخت کامل جهان برسد .

مگر دیالکتیک هگل جز فرایند تکامل ذهن و ایده از نا آگاهی به آگاهی مطلق است . از ماهرویان باید پرسید : فرارفتن متناهی ( کرانمند ) از خویش ، و نامتناهی ( بی کران ) شدن ایده ، روح و سوژه به چه معناست جز این که انسان توانایی شناخت کامل جهان را دارد .

هگلی که به وحدت سوژه ( انسان ) و ابژه ( جهان ) یعنی وحدت کرانمند و بی کران اعتقاد دارد ، و فلسفه اش تماما در اثبات این وحدت دیالکتیکی – هرچند به طور وارونه و ایده آلیستی – است ، آیا همانند ماهرویان ، انسان و جهان را جدا از هم می پندارد ، به گونه ای که ذهن محدود این قادر به شناخت تمامیت آن نباشد ؟

بسیاری از هگل شناسان ، هگل را وحدت وجودی می دانند ، و این به آن معناست که روح ، که در طبیعت و انسان نمود و ظهور پیدا می کند ، در نهایت به شناخت کامل و آگاهی مطلق از هستی خویش که وحدتی است از بی کران و کرانمند می رسد .

این ، نظر ماهرویان است که : « چون جهان بی کرانه است و ذهن ما کرانمند ، پس کرانمند توانایی شناخت کامل بی کرانگی جهان را ندارد » نه نظر هگل . از هر ملا و آدم کم دانشی نظرش را درباره ی فهم انسان از جهان بپرسی ، همین پاسخ را می دهد : انسان ضعیف و ناتوان خلق شده و قذرت شناخت جهان به این عظمت را ندارد : در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست / فهم ضعیف رای فضولی چرا کند !

هگل ، نه تنها فهم ( قوه ی فاهمه ) را ضعیف رای نمی داند ، بلکه آن را توانا به شناخت نامتناهی می داند .

این که ماهرویان معتقد است جهان بیکرانه است و ذهن ما کرانمند ، و کرانمند توانایی شناخت کامل بی کرانگی جهان را ندارد – و آن را به گردن هگل می اندازد – نخست باید گفت : ذهن به خودی خود ، مفهومی است گنگ و نا متعین ، و اولویت دادن به آن در بحث شناخت ، حکایت از ایده آلیسمی می کند که ذهن را جدای از دیگر عوامل ، تنها عامل شناخت می داند . حال آن که در این مساله ، چندین عامل مقدم بر ذهن دخالت دارند که از دید ساده انگار و غیر علمی « فیلسوف » ما به دور مانده اند .

دوم : از همان دیدگاه و نگرش نیز معلوم نیست حدود توانایی ذهن را چگونه و با چه معیار و واحد سنجشی اندازه می گیرند .

ممکن است به ما بگویند حد و مرز ( کرانه ی )شناخت ذهن تا کجای این جهان بی کران است ، و چرا نه بیش تر و یا کم تر از آن ؟

به عبارت دیگر ، بیشی یا کمی حدی که او برای توانایی ذهن تصور و تعیین می کند ، بسته به چه معیار و سنجه ی قابل اعتمادی است ، و چگونه می توان آن را تشخیص داد .

سوم: از نظر ایشان چه رابطه ای میان بی کرانگی جهان و توانایی و یا ناتوانی ذهن وجود دارد . آیا منظورشان از ناتوانی ذهن در شناخت کامل این است که جهان در ذات خود ناشناختنی ، یعنی غیر قابل شناخت است ، و هر تلاشی برای شناخت آن بیهوده است ؟ یقینا منظورشان غیر از این نباید باشد .

اما جز این نیست که قصد وی از مطرح نمودن محدودیت ذهن از یک سو ، و نامحدودی و بیکرانگی جهان از سوی دیگر ، کشیدن پای نیروی برتر و اسرارآمیز به حوزه ی دانش و شناخت است که فراتر از توانایی علوم طبیعی و انسان ، وتنها در توان « از ما بهتران » است .

چشم وگوش ما با این استدلال ایده آلیستی – مذهبی آشناست که : انسان موجودی حقیر و ناتوان خلق شده و قدرتی برتر از او وجود دارد که تنها قدرت مسلط بر جهان بیکران است :

تو در اوج فلک چه دانی چیست

که ندانی که اندر سرای ات کیست

با این همه ، اگرچه بوگدانف بسیار فلسفه خوانده مرده است و دست فلسفه از ایشان ، هم چنانکه دست ایشان از فلسفه ، کوتاه شده ، اما ، ماهرویان مدافع ایده های وی خوشبختانه زنده است ، و فلسفه ی علمی از درس آموزی به امثال وی کوتاه نمی آید . فلسفه ی علمی به انسان ها می آموزد که اولا : ذهن ، قایم به ذات ، یا به گفته ی هگل « خود فرمان » نیست ، بلکه قایم مغز مادی اندیشنده ای است که در فرایند دراز مدت تکامل انسان اجتماعی اندیشه ورز ، از ساده اندیشی به پیچیده و دشوار اندیشی تکامل یافته و می یابد .

به زبان دیگر : ذهن ، تابع حرکت تکاملی جامعه ی بشری و پیشرفت های تولیدی و تکنیکی این حرکت فرارونده است . انسان امروز ، چیزهایی می داند ، و شناختی از جهان دارد که انسان صد سال پیش نداشت . به همین قیاس ، انسان آینده چیزهای خواهد دانست ، و شناختی از جهان خواهد داشت که انسان امروزی حسرت آن را می خورد .

هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی روح – که یقینا ماهرویان آن را نخوانده ، وگرنه چنان اظهارنظری را به او نسبت نمی داد – در همین باره می نویسد : « ما ، در میدان شناخت ها ، چیزهایی را میبینیم که در دوره های پیشین روح فرهیخته ی بزرگ سالان آن دوره ها را به خود مشغول می داشت ، ولی اکنون برای ما در حد شناخت ها ، تمرین ها یا حتا سرگرمی ها و بازی های کودکانه است . » ( از : پیشگفتار پدیدارشناسی روح : ترجمه ی باقر پرهام ) .

همین درک انسان از بیکرانه گی جهان ، که دیمی و الله بختکی و از نادانی نیست ، بلکه متکی بر محاسبات پیچیده ی ریاضی از دستاوردهای تا کنونی علوم طبیعی است ، و از دانایی اش حکایت می کند ، دلالت بر حدناپذیری شناخت او از جهان دارد . شناختی که حد و مرز نمی شناسد ، و به پیروی از دانش رو به اعتلای اش ، رو به پیشرفت و اعتلاست .

ثانیا : تئوری نیز ، که پرداخت گر و تعمیم دهنده ی دریافت های انسان کارورز اندیشه مند از جهان وطبیعت است ، به نوبه ی خود ، حدود توانایی های انسان را در شناخت ، بسی گسترده تر می سازد . به ویژه تئوری ماتریالیستی دیالکتیکی شناخت ، که با جمع بست دستاوردهای علوم طبیعی و کاربست آن ها در فلسفه ، جهان بیکران را به مثابه سیستم یکپارچه ای می نگرد که به دلیل وحدت مادی اش ، برای انسان اندیشه ورز کاملا قابل شناخت است .

این وحدت عمل و تئوری ، و برآیندشان در شناخت ماتریالیستی دیالکتیکی است که بر آن است که جهان هم چنان که تاکنون ، در کرانمندی اش برای انسان کنشگر اندیشه ورز قابل شناخت بوده ، در بی کرانگی اش نیز برای این موجود کارآمد و تکامل دهنده ی همه ی توانایی های اش ، همچنان قابل شناخت است .

گستره ی شناخت برای انسان تا آنگاه که بر روی زمین می زید ، هم چنان گسترش یابنده و فرارونده است . این به آن معناست که انسان ، پتانسیل وتوانش شناخت کامل جهان بی کران را دارد .

ثانیا : خواندن هگل ، موجب نشد که لنین تحت تاثیر ایده آلیسم هگل قرار گیرد و ایده آلیست شود . او همچون مارکس و انگلس ، پوسته ی ایده آلیستی دیالکتیک هگل را به دور افکند و آن را همانند آموزگاران بزرگ اش ماتریالیستی نمود .

این ماهرویان است که با خواندن هر کتابی عقیده اش عوض می شود !

لنین با خواندن هگل در اعتقادش به دیالکتیک ماتریالیستی راسخ تر شد . همچنان که اعتقادش به دگرگونی و انقلاب راسخ تر گردید .

وقتی نه هگل و نه لنین آن کسانی نباشند که ماهرویان می گوید ، ماهرویان چیست جز یک خیال باف ایده الیست که ایده های خود را به دیگران نسبت می دهد تا آنان را بر خلاف آن چه هستند ، به چیزی تبدیل کند که خود می خواهد .

او ، حقیقت را به میل خود تحریف می کند تا به زور سفسطه دیگران را با خود هم عقیده سازد . و این هم عقیده سازی به زور تحریف و سفسطه چیست جز استبداد فکری که در عمل به استبداد سیاسی می انجامد . آن وقت یک چنین کسی ، مارکسیست ها را متهم به همسویی با استبداد می نماید .