گوناگون, سرتیتر

قصه ی عقاب نوک طلائی برای بچه های خوب

احمد سیف

یكی بود یكی نبود

زیر گنبد كبود

توبگی اگه كسی بود،

هیچكی نبود.

ولی میمونا بودن، دائما به جست و خیز

شیرا بودن، بی خودی نعره كشون

مارا بودن، همیشه، همه جا در حال رقص،  قر می دادن

مگسا بودن، شب وروز، وقته سحر، تو دل ظهر، طاق غروب، وزوز كنون

پلنگا بودن با تنای خال خالی، همیشه در حال دو، تاخت می زدن

غیراز اینا، عرض كنم حضورتون

فیل و زنبور بودن، قرقی و قورباغه بودن،

گورخر و گاو بودن، شغال وروباه بودن

خلاصه…. خیلی بودن

حیوونا ریز و درشت،

همه با هم،

در صلح وصفا، دلشون خوش، زندگی می كردن

شامشون، نهارشون، خنده بود و خنده بود و خوشحالی….

هیچ كسی شاه نبود

هیچ كسی بنده نبود

هیچ كسی ارباب نبود

هیچ كسی برده نبود

هرچی بود، هر چی نبود،

همه جا، همه با هم بودن

اگه داشتن یا نداشتن، همه با هم داشتن

اگه كه غصه ای بود،

اگه كه گریه ای بود،  همه با هم بود

خیلی وقتا هم می شد،

دور هم جمع می شدن، دایره زنگی می زدن

قورباغه آواز می خواند

زنبوره ساز می زد

ماره هم می رقصید

میمونه… دلقك بود و ادا در می آورد

شیره و گاو وپلنگ، با هم دیگه، می خندیدن

یه روزی، یه حیوون تازه اومد

این حیوونه، با دیگرون فرق می كرد

حیوونه، قدش بلند، روی پاهاش راه می رف

برخلاف دیگرون، حرف می زد

یه كمی، فكر هم می كرد.

دایم از خودش می گف

من از همه بالاترم…

و شما…

حیوونای بی زبون

اگه خوشبختی می خواین

باید، مث من بشین

اگه مث من نشین،

هر چی دیدین،          مسئولش خودتونین

حیوونای بی زبون:

شیرو گاو و گوساله

مگس و میمون و مار…

فیل و پلنگ وقورباغه

خیر شماها رو می خوام

نمی دونین شماها…

نمی فهمین شماها…

گفتمتون.. بازم می گم

اگه خوشبختی می خواین…

باید كه مث من بشین

یعنی چی با هم دیگه ساز می زنین!

هر چه دارین، با هم دارین!

هر كسی به فكر خود، برای خود.

حیوونای بی زبون، جمع شدن،

همه جا بحث وجدل، چه بكنیم؟ چه نكنیم؟

عاقبت ازاون میون شغاله گف:

آدما خوب می دونن… یا كه باید بدونن

آدما راس می گن…

اگه خوشبختی می خوایم!     ما هم باید آدم  بشیم.

هر كسی به فكر خود،  برای خود…

یعنی چی! با هم دیگه ساز می زنیم!!

هركسی یه چیزی گف

حالا كه چاره نبود، حیوونا… آدم شدن…

فیله رف، سبیل گذاش….

گورخر وشیر وپلنگ، فكل زده، كت و شلوار پوشیدن

روی دوتا پا، یه كمی سخت

دائما این ور و اون ور… سرشون گرم به گل گشت و گذار

روباهه ریش گذاش… عمامه زد

رنگ اون، مثه ذغال… زیر لب، ورد می خوند

شغاله…جن می گرف،

جن گیر شد

دیگرون هم به یه شكلی،

هر كدوم…خودشون رو مث آدم كردن…

گوش كنین، برا تون بگم بعدش چی شد!

هنوز هیچی نشده، جنگ و دعوا در اومد

این می گف، این مال من!

اون می گف، اون مال من!

دیگه هیچ كس دایره زنگی نمی زد

دیگه نه قورباغه آواز می خوند

نه ماره می رقصید… نه زنبوره ساز می زد. هركسی فكر خودش بود و خودش.

شیره … هروقتی كه بیكار می شد

یه دونه گورخرو كباب می كرد، نمك می زد، فلفل می زد، روی چمن مینشس،

می خورد

بعدشم آروغ می زد

گاهی وقتا، خام می خورد.

قرقی ها هم، همه روز و همه شب، دنبال مار بودن،

كی دیگه حوصله داش  رقص كنه!

قورباغه مگس می خورد…

اصلن هم فكر نمی كرد،

كه مگس، اگه كه دلش نخواد خورده بشه… تكلیف چیه؟

گاوه هم داشت و نداشت، زد با شاخش

یكی از چشمای میمونه رو كند

آقا پلنگ هم اون وسط،

كشیك كشون،

جستی زد گردن گاوه رو گرف

گاوه افتاد، روی زمین

میمونه گریه كنون

یه دونه نارگیلو گرف،

پرتش كرد توی هوا.

رفت و رفت…

مثه یك توپ، كوبیده شد تو سر فیل..

گریه ی فیل دراومد

فیله داش، گریه می كرد.

زار می زد…

زار… زار

میمونه می خندید

فیله گف…

چی شده؟ می خندی؟

شاخ اون گاوه… چی شد؟

مث این كه مزه كرد!

كوربشه چشم دیگت!

میمونه غصه اش شد…

مث شب غمش گرف

گف آخه فیل جون:

اگه كه ما قراره مث اونا، آدمای خودپرست

واسه ی این مال من، اون مال تو

این جوری هم دیگه رو  پاره و صدپاره كنیم…

بهتره چش نباشه…

راس می گی!

كور بشه چشم دیگه ام…

من دیگه طاقت دیدن ندارم.

روباهه… یه مرتبه پرید وسط

هی رف بالا… اومد پائین…داد می زد.

كی گفته كه می تونین

          این جوری حرف بزنین!

لال بشه زبون تون…بشكنه گردن تون! شاخ تون!

خراب بشه زیور تون!

این دنیا، همش غمه، همیشه هم، غیر از این، چیزی نبود.

هرچه هس و هرچه نیس…فكر اون دنیای خوبو بكنین

همه جاش…بوی گلاب می ده و گل بارونه…

همه جاش…سینة مرغ، رون مرغ… فراوانه..

فكر اون دنیا باشین.

از من و از عمامه من، شرم كنین و خجالت بكشین..

این همه نق كه زدین… بسه دیگه…

نق نزنین…

بعدش هم رف، گوشه ای،  كمین یه مرغه نشس

عقابه……

عقاب نوك طلائی،

یه مرتبه اومد جلو…

سینه سپركرده و گف:

بچه ها!

بسه دیگه….

مادیگه خسته شدیم.

بی خودی دنبال هر ناكس و كس، افتادیم و  این جوری خسته و پربسته شدیم

مارو این دنیا… بسه

هرچی هس و هر چی نیس،

فقط…تو این دنیای ماس.

اگه تو ….

ای آقا روباه كلك، راس می گی

پاشو بگو،  این دنیا، چیكار كنیم؟

اون دنیا، مال خودت!

بوی گلاب، مال خودت!

رون مرغ، سینه ی مرغ، كوفتت بشه

چرا ما ها نتونیم با هم دیگه  ساز بزنیم؟

با هم آواز بخونیم؟ دستمون تو دست هم،

رقص كنیم؟

توی این دنیای ما….جا برای همه هس…

كی گفته این مال من!

اون مال تو!

اینه بدبختی مون.

هرچه هس،

مال همه س…

فیله گف..

عقابه نوك طلائی…فكر می كنم…تو راس می گی!

میمونه گف…بزارین منم بیام…

شیره گف…بگین كه من… براتون… چیكار كنم؟

پلنگه كه تا بحال ساكت بودو هیچی نمی گف

اومد جلو… گف

بچه ها… بزارین… منم بیام…

حیوونا باردیگه…. جمع شدن

با هم دیگه بحث و جدل…

چه بكنیم؟

چه نكنیم؟

زنبوره ساز می زد،

ماره هم می رقصید،

قورباغه آواز می خوند:

“ كی گفته این مال من! اون مال تو!

اینه بدبختی مون،

هر چی هس… مال همس

اینه نه گذشته مون….

اینه… آینده مون”

شغاله گریه می كرد،

زیر لب، حمد خداوندو می گف

روباهه زار می زد…

عمامه رو زد به زمین…ریششو كند

ولی هیچ كس …به اونا گوش نمی كرد.

زنبوره ساز می زد.

ماره هم می رقصید

قورباغه آواز می خوند

میمونه دلقك بود

خورشید هم تو آسمون….

زل زده بود، می خندید..

خرداد 1368