سرتیتر

OWS اوس… هر روز، هر هفته، هر ماه، هر سال وال­استریت اشغال است…

OWS اوس…

هر روز، هر هفته، هر ماه، هر سال وال­استریت اشغال است…

آشنایی با جنبش اشغال وال­استریت نیویورک Occupy Wall Street!

اگر ما نه، چه کسی؟ اگر اکنون نه، کی؟

بر گرفته از نشریه رادیکال شمارهی پنجم» ارگان شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران»

در این نوشته با توجه به وقایع اخیر در وال­استریت که منجر به موجی از اعتراضات در شهرهای بزرگ دنیا گردید، به چند نکته­ی اساسی و مورد بحث به­طور نقادانه پرداخته می­شود. 1- این جنبش در کدامین شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و در چه فرآیندی از اوضاع داخلی آمریکا و اوضاع بین­المللی بوجود آمد. 2- ترکیب طبقاتی این جنبش چیست؟ 3- اهداف این جنبش چیست؟ 4- کمبودها و چالش های مقابل این جنبش کدام است؟ و چند مورد دیگر

 مقدمه

در فاصله چندین بلوک از مرکز مالی خرید و فروش سهام وال­استریت سرمایه­داری- امپریالیستی آمریکا، صدها نفر از جوانان پرشور در لیبرتی پلازا و عمدتاً پارک زکوتی چادرهای شان را که از جعبه­های غذا و کیسه­های خواب پر شده، برپا کرده اند. پارکی که مکان فروش مواد مخدر برای کارکنان وال­استریت بود، آگاهانه به یک منطقه عاری از مواد مخدر و مرکز شورش مردم بی­کار، گرسنه، بی­خانه مان، غرق در وام های دانشجویی، وام خانه و …ی ِآمریکا تبدیل گشته است!

جنبش اشغال وال­استریت نیویورک (از این به بعد اوس؛ مخفف آکوپای وال­استریت یا اشغال وال­استریت) قلب شورش عادلانه ی ستمدیده گان و استثمارشونده گان آمریکا و جهان است. این جنبش در اولین گامش با راه­پیمایی 3000 نفر در شنبه 17 سپتامبر 2011  آغازگر قدمی مهم گشت. تظاهرکننده گان راه های منتهی به وال­استریت نیویورک، مرکز قمارخانه و بورس بازی بورژوازی سرمایه – امپریالیستی آمریکا را بستند!

از آن روز تاکنون صدها نفر در پارک زکوتی هر شب را به امید صبح روشن­تری می گذرانند.

این تظاهرات در مقاله­ای در 13 ژوئیه از طرف «روزنامه­ی فعالین ادباسترز» تحت عنوان «وال­استریت را ببندیم!» دو ماه قبل از شروع اولین راه­پیمایی، فراخوانده شد. در آن مقاله نوشته شده بود: «20000 نفر از ما در وال­استریت پایگاه مرکز مالی آمریکا در تظاهراتی مسالمت­آمیز گرد­هم خواهیم آمد، مجمع مردمی را برای تصمیم­گیری در مورد این­که چه تقاضاهایی خواهیم داشت، و دستور انجام کار در بعدی کاملاً گسترده، نافرمانی مدنی کاملاً غیر­خشونت­آمیزی که کشور ما از زمان راه­پیمایی­های آزادی سال­های 1960 به خود ندیده است، را بر پا خواهیم نمود!» و بعد از آن دو گروه دیگر با نام­های «مجمع عمومی نیویورک» و «روز خشم آمریکا» در سازمان دهی این رویداد شرکت کردند.1

هم­اکنون این جنبش به بیش از 1300 شهر آمریکا از جمله، لس­آنجلس، بستون، آتلانتا، شیکاگو، واشنگتن، سانفرانسیسکو، اوکلند، سنت حوزه و … گسترش پیدا کرده است و جوانان در بسیاری از شهرهای دیگر در یک حرکت کلکتیو در تاریخ 15 اکتبر به این جنبش پیوستند. زمانی که ستمدیده گان و استثمار شونده گانِ جهان در روز پنجشنبه 13 اکتبر اطلاع یافتند که پلیس فاشیست و شهردار دیکتاتور نیویورک، مایکل بلومبرگ، می­خواهد جوانان را در ساعت 7 صبح جمعه 14 اکتبر از پارک زکوتی با استفاده از نیروی قهریه پلیس بیرون کند، در بیش از 80 کشور جهان از جمله کره جنوبی، فلیپین، تایوان، ژاپن، استرالیا، آلمان، انگلستان، ایتالیا، اسپانیا، بلژیک، شیلی و یونان و … در حمایت از جنبش اشغال وال­استریت نیویورک ـ اوس ـ راه­پیمایی و تظاهرات میلیتانتی بر پا کردند، انزجار و خشم خود را نشان دادند و اعلام کردند که دیگر حاضر به سکوت در مورد بی­عدالتی­هایی نیستند که از طرف صندوق بین­المللی پول و بانک­های مرکزی که مجری سیاست­های نظام ­سرمایه­داری جهانی به رهبری آمریکا هستند، جاری می­شود؛ و آن­ها جزء 99 درصد شهروندان جهان هستند و می­خواهند برای گرفتن شهرها، کوچه­ها و خیابان­های­شان به­پا خیزند. در شنبه 15 اکتبر آتش خشم استثمارشوندگان و ستمدیده گان جهان به سونامی مبدل شد و امواج­اش نظام سرمایه­داری- امپریالیستی جهان را آن چنان به لرزه در آورد که هیچ نیروی نظامی سرکوب­گرِ دولتی را یارای مقاومت در مقابل عزم راسخ آنان نبود.

شهردار دیکتاتور و پلیس فاشیست نیویورک عقب­نشینی کردند. هر چند که این عقب­نشینی برای مدت زیادی دوام نخواهد آورد.

شور انقلابی بر روحیه­ی مردم استثمار شده ی جهان حاکم است و دیگر حاضر به ادامه ی زنده­گی طبق شرایط گذشته و تحت فرمان روایی هیچ قدرت امپریالیستی و دست­نشانده گان آن ها نیستند. گویی آن ها بانگ می­زنند که: «تو مپندار که خاموشی من در دیروز، بود برهان فراموشی من!»

آن­ها در روز پیروزی­شان علیه دسیسه­ی شهردار نیویورک، آهنگِ «انقلاب از تلویزیون پخش نمی­شود»ِ خواننده­ی سیاه­پوست آمریکایی جیل اسکات -­ هرون را که در سال های 60 یکی از پرطرف­دارترین­ها محسوب می­شد را در پارک زکونی گوش دادند و برای پیوستن مردم به این جنبش آن را در سایت رسمی خود قرار دادند، که می­گوید «انقلاب از تلویزیون پخش نخواهد شد! از خانه کنده شو! انقلاب در کوچه و خیابان جریان دارد و خواهد داشت! انقلاب از تلویزیون نشان داده نمی­شود! برادر در خانه ننشین! انقلاب از تلویزیون نشان داده نمی­شود! نشان داده نمی­شود … نشان داده نمی­شود … انقلاب عملاً و زنده جریان خواهد داشت، به خیابان بیا! … به انقلاب بپیوند! …»2

بسیاری از این جوانان در شهرهای مختلف به این اصل مشارکت نظری دارند: «این مراکز مالی و بانکی مسئول تمامی فقر و رنجِ روا شده بر کره­ی خاکی اند.»

 اوس در زکوتی پارک نیویورک جامعه ی نوینی بر پا نموده

 در کنار گانگسترهایی که مجریان مرکز مالی وال­استریت هستند،آن­سو تر یک جامعه ی نوین عمدتاً از نسل جوان در حال شکل گیری است. نسلی در آمریکا بیدار شده و حاکمیت امپراتوری آمریکا را به مبارزه گرفته است. در داخل شکم هیولای پاگِلی، آمریکای مورد تنفر بشریت استثمار شده سراسر جهان، جوانان قدرت سیاسی را به چالش گرفته اند. اکثر این جوانان بین سنین 18 تا 23 سال می­باشند. در حالی که در زمان حمله بوشِ پسر برای اشغال نظامی به افغانستان و عراق این جوانان بین 8 سال تا 13 سال بیشتر عمر نداشته و خردسالان و نوجوانانی بیش نبودند! اما امروز چشمانشان به حقایقی گشوده شده که در دوران خُردسالی برای­شان قابل تصور نبود.

جوانی که اوایل بیست­سالگی اش است می گوید: «ما همه این مسئولیت را قبول کرده­ایم که منتظر نفر بغل­دستی نباشیم تا او حرکت را شروع کند. ما همه بخشی از این جنبشیم و این جامعه­ای که ما در این چند روز زنده­گی مشترک در این پارک برای اشغال وال­استریت به­وجود آورده­ایم یک میکروسوسایتی (جامعه ی کوچک) یک جامعه ی انسانی یِ کوچک است که همه با هم همدل اند و یک هدف دارند و هم دوش هم برای حل تضادی که با آن روبرو هستیم از دل و جان مایه می گذاریم. برای فرموله کردن یک جامعه ی نوین، حرکت ما نباید صرفاً اعتراضی و دفاعی باشد بل­که باید برای این­که چه جامعه ی نوینی را می خواهیم برقرار کنیم بحث و تبادل نظر جدی کنیم. این کاری است که ما داریم در مجمع عمومی انجام می­دهیم.»

10 سال پس از جنگ دولت آمریکا برای حفظ و گسترش امپراتوری­اش و اشغال نظامی افغانستان و عراق رایحه ی دل­انگیزی در فضای آمریکا به مشام می­رسد. خردسالان دیروز، چشم و گوش شان باز شده است و برای پاسخ به سؤالات مهم و اساسی که با آینده شان ارتباط ناگسستنی دارد در یک مجمععمومی روزانه در پارک زکوتی نیویورک و دیگر شهرهای آمریکا باهم به بحث، تبادل نظر و جدل فکری بر سر جهت­گیری و چگونگی پیش برد جنبش اوس و این که دنیای نوینی که می­خواهند در آن زنده­گی کنند از چه  مختصاتی برخوردار باشد، می­پردازند. جنبشی از نسل­نوین آمریکا در یک حرکت متشکل سیاسی از این پتانسیل برخوردار است که از مشکلات، دست آوردها و تضادهای پیشِ­ روی خویش تجربه کسب کند و آن را در زمان و شرایطی خاص به سطح بالاتری از مبارزه ارتقا دهد. انقلابیون چپ آمریکا کار انقلابی و فعالیت خستگی­ناپذیر خود را در درون این جنبش گسترش داده و سعی در ارتقای سطح دانش و آگاهی و سمت و سوی آن دارند و در عین حال از شور نسل مبارز تازه به میدان آمده یاد می­گیرند. جوانان جنبش اوس با استفاده از «میکروفن انسانی»­شان با شوری وصف­ناشدنی، کلمه به کلمه­ی هر سخنران را تکرار می­کنند. گویی نمی­خواهند هیچ­یک از جملات نسل انقلابی رادیکال و کمونیست آمریکا و دیگر کشورهای جهان را ناشنیده گرفته باشند.

نسل­نوین جوانان رادیکال و چپ ایران در داخل و خارج کشور نیز که تجربه­ی نسبتاً خوبی از مبارزات بعد از انتخابات ریاست­جمهوری در ایران و در خط­کشی با رفرمسیم غالب بر جنبش سبز و رنگین­کمان دارد، به این جنبش خوش­آمد گفته و حرکت و نبض آن را از نزدیک با چشمانی باز زیر نظر گرفته است.

نسل ما وظیفه­ی خود می­داند که ضمن اعلام پشتیبانی و حمایت از این جنبش و شرکت خلاق در پراتیک این جنبش بر مبنای همبستگی انترناسیونالیستی کمونیسم انقلابی نه تنها درس­ها و تجارب عملی مشخصی از آن بیاموزد و به بدنه ی جنبش جوانان و دانشجویان چپ و رادیکال ایران منتقل نماید بل­که قویاً با درگیری عملی در این جنبش در کشورهای مختلف و امکان بر پایی این جنبش در داخل کشور بر آن تأثیر گذارد و تجارب سیاسی اندوخته شده خود را به آنان منتقل نماید.

نشریه ی رادیکال در اولین بخش از سری مقالات در مورد جنبش اوس جوانان آمریکا، اقدام به انتشار این نوشته می کند و امیدواریم در آینده با گسترش این مبارزه، خواننده­گان خود را بیشتر در جریان این مبارزات قرار دهد.

1- جنبش اوس بر متن اوضاع حاکم بر سرمایه­داری- امپریالیستی آمریکا و اوضاع بین المللی

با سقوط بازارهای مالی سرمایه­داری جهانی در اواخر سال 2008، بحران ساختاری سرمایه به شدت انکشاف یافت. هم اکنون بازتاب چنین بحرانی در مدارهای تولیدی، در رشد روند بی­کارسازی، شدت یافتن قطع مزایای شغلی و روند صعودی یِ ورشکستی شرکت­های تولیدی طلیعه­های اولیه­اش در حال آشکار شدن است. به عنوان مثال در آمریکا تنها در عرض سه هفته (آخر ماه اوت) سه شرکت عظیم تهیه ورقه در صنعت تبدیل انرژی خورشیدی به نیروی برق، به نام­های اسپکترا وات آف نیویورک، اورگرین سولار اینک (واقع در ماسوچوست) و سولندرا (کالیفرنیا) اعلام ورشکستی نمودند (روزنامه­ی نیویورک تایمز 6 سپتامبر 2011). استرلینگ انرژی سیستم، چهارمین شرکت تولیدی در این صنعت است که در 4 اکتبر امسال اعلام ورشکستگی کرد. این روند در صنعت عظیم هم­چون مرغ­داری، کشاورزی و تولید پوشاک و … ادامه دارد.

به لحاظ اقتصاد سیاسی بوژوازی، اعلام ورشکستگی یک شرکت تجاری به معنی ناتوانی یا اختلال در توانایی آن مؤسسه در پرداخت بدهی به طلبکاران است که به لحاظ اقتصاد سیاسی مارکسیستی ارتباط مستقیمی با کاهش سود و در نتیجه رکود مقدار حجم اندوخته شده ی سرمایه شرکت ها دارد.

در دوازده ماه سال 2010 رقم اعلام ورشکستگی شرکت های تجاری در سراسر آمریکا  56282 است.

 رقم ورشکستگی شرکت های تجاری تنها در یک ماه، یعنی در اواخر ماه ژوئن سال 2011 به رقم 12304 در سراسر آمریکا رسید.

در سیستم سرمایه­داری اعلام ورشکستگی شرکت ها لزوماً به مفهوم پایان عمر هیچ شرکتی نباید تلقی شود. آن­ها می­توانند ورشکست شوند، یا با یکدیگر ادغام شوند و یا از فلان خط تولید خارج و به خط تولید سود آورتری وارد شوند. اما در این برهه­ی تاریخی (شرایط کنونی) بحران ساختاری سرمایه­داری و رقابت در میان شرکت­ها از چنان درجه شدیدی برخوردار است که اکثر شرکت­هایی که تا کنون اعلام ورشکستی نمودند (و یا در آینده­ی نزدیک چنین خواهند کرد) دیگر یارای عرض­اندام در چرخه­ی نظام سرمایه­داری را ندارند و تاریخ مصرف­شان گذشته است. همان­گونه که ریموند لوتا در سخنرانی­اش به پدیده­ی بود و نبود و یا ادغام شرکت­ها اشاره می­کند: «شرکت­های بزرگ و بانک­ها برای همیشه و تا ابد وجود نخواهند داشت: آن­ها خرید و فروش می­شوند. آن­ها، مانند جی پی مورگان و چیس، یا تگزاکو و شوران با هم ادغام می­شوند. آن­ها مثل لیمن برادرز در نتیجه­ی رقابت و بحران، ورشکسته می­شوند. از یک خط تولید وارد خط تولید مختلف دیگری می­شوند، مانند آنچه که در مورد آی بی ام و پی سی رخ داد، یا اپل که به قلمرو گوگل وارد شد.» (به سخنرانی ریموند لوتا در همین شماره از نشریه رادیکال مراجعه کنید.)

ریموند لوتا به جهت­گیری جنبش اوس برخورد می­کند و در مقابل شرکت­­کنندگانِ این جنبش سؤال اساسی زیر را قرار می­دهد: «آیا شرکت­های بزرگ (کورپوریشن­ها) سیستم را فاسد می­کنند، یا این که مشکل سیستم سرمایه­داری است؟»

او توجه آن­ها را به این که «یک شرکت بزرگ چند ملیتی و یا بانک، با سرمایه­های کلان جهانی، مظاهر نظام اقتصادی هستند که ما تحت آن زنده­گی می­کنیم … شرکت­ها و بانک­ها قطعاتی ـ که البته تنها قطعات هم نیستند ـ در تخته­ی شطرنج جهانی سرمایه­داری ـ امپریالیسم هستند و این تخته­ی شطرنج، این میدان بازی بی­رحمانه، بر مبنای قوانین معینی از بازی عمل می­کند.»

و سپس قوانین خاص حاکم بر نظام (سیستم) سرمایه­داری را چنین تعیین می­نماید: «این سه، قواعد بازی می­باشد: سود بر اساس استثمار کار؛ گسترش بیاب یا بمیر؛ و حرکت برای سلطه­ی جهانی.»

در تحلیل و واکاوی از علت بحران ساختاری سیستم سرمایه­داری کنونی که طبق قوانین خاصی عمل می­کند، نظرات انحرافی فراوانی نیز موجود است. یکی از آن­ها تحلیل نویسنده گان نشریه ی لوموند دیپلماتیک از سوخت و ساز (قوانین حاکم بر سرمایه­داری) است. طبق چنین نظری، «سیاست های نئولیبرالی» و یا طمع سرمایه­داران فاسد علت اصلی سوخت و ساز در فرا رسیدن بحران نظام سرمایه­داری بیان می­شود.

تقليل این سوخت و ساز به «سياست های نئوليبرالی» يا «هژمونی آمريکایی» (آن­طور که ژرارد دومينيل تحلیل می­کند)، اقتصاد سياسی بورژوايی است و در محدوده­ی شکايت قدرت­ها از يکديگر می­گنجد. هر چند که طمع سرمایه­داران بسیار واقعی است و نباید آن­را از نظر دور داشت.3 اما بحران در بازارهای مالی جهان را با حرص و آز بانک­داران و دلالان سهام در آمريکا يا هر جای ديگر نيز نمی­توان تبيين کرد. يا با اين تحليل که طبقات حاکمه آگاهانه می­خواستند ثروتی را از فقرا به ثروت­مندان منتقل کنند و غيره. اين يک تبيين مرکانتاليستی (سوداگرانه) است. حال آن­که ما ديگر در عصر سرمايه تجاری نيستيم. سوخت و ساز سرمايه­داری چيز ديگری است. کتاب سرمايه­ی مارکس با موشکافی شگفت­انگيزی اين سوخت و ساز را عريان کرده و توضيح می­دهد و گویی امروز نگاشته شده است.

برخلاف عقيده ی ژرارد دومينيل، اين بحران ناشی از تفوق امپرياليسم آمريکا بر نظم سرمايه­داری جهانی و فرماندهی آن بر ارزش اضافه­ای که در سطح جهان استخراج می­شود نيز نيست. اگر اتحاديه­ی اروپا هم اين موقعيت را داشت، در سوخت و ساز سرمايه تفاوتی حاصل نمی­شد. تفوق امپرياليسم آمريکا ضرورت عينی نظام سرمايه­داری جهان بود. اين تفوق برای امپرياليسم آمريکا، هم فايده داشت و هم مسئوليت. اين مسئوليت، يعنی داشتن «فرماندهی» بر ارزش اضافه­ای که در سراسر جهان استخراج می­شود به معنای آن است که بايد فعالانه آن را برای ارزش افزایی دوباره به کار برد و سودآورترين محيط را برای تحقق اين امر تدارک ببيند (نه فقط برای سودآوری سرمايه­های خود بل­که برای سودآوری سرمايه در کل)؛ در غير اين صورت مشروعيت تفوق آن در نظام سرمايه­داری زير سؤال می­رود. به محض آن­که يک قدرت امپرياليستی، فرمانده­ی آن ارزش اضافه­ی استخراج شده گرديد، بايد با حداکثر سودآوری آن را به کار اندازد و در سطح جهان به­طور فزاينده فرصت­های استخراج ارزش­ اضافه را به­وجود آورد. بايد روش­هایی تعبيه کند که بتواند اين فرماندهی را اعمال کند؛ به­طور مثال بايد بتواند از سرمايه­داران چينی بخواهد که فلان کالا را که با هزينه­ی يک دلار در آمريکا توليد می­شود، در چين با يک سنت يا حتا کمتر از يک سنت توليد کنند.

بحران کنونی سرمايه­داری، از کارکرد ذاتی آن برخاسته است. تبيين­هایی که معتقدند اين بحران مربوط به بحران ساختارهای مالی آمريکا يا اشتباه تصميم­گيران اقتصادی آمريکا در رابطه با وام­های مسکن «ساب پرايم»؛ يا  نتيجه­ی سياست­های نئوليبرالی اتخاذ شده از سوی بريتانيا و آمريکا در دوران تاچر و ريگان است، در واقع نمی­خواهند يا نمی­توانند اصول اساسی سرمايه­داری که در حقيقت منبع اين بحران و فجايع انسانی ناشی از آن است، زير سؤال ببرند. آنان به قوانين عمومی کارکرد سرمايه­داری نمی­نگرند و اميدوارند راه­حل­هایی در چارچوب سرمايه­داری پيدا شده و تضادهای سرمايه­داری و اثرات مخرب و جنايت بار آن را تعديل يا حل کند. آنان مايلند مبارزه با سرمايه­داری را به مبارزه با «نئوليبراليسم» و «مبارزه با طمعِ وال­استريت» تقليل دهند و راه­حل­هایی مانند «بازگشت به دولت رفاه» و «سرمايه­داری دولتی» را مؤعظه می­کنند. اما اين ناممکن است. اين بحران، بار ديگر به­طور تکان­دهنده و بيدار کننده­ای به بشريت اعلام کرد که تکليف نه اصلاح سرمايه­داری بل­که خلاص شدن از شر اين نظام است که در فراز و فرودش اکثريت مردم جهان را قربانی می­کند. نظام سرمايه­داری با اجتماعی کردن بی­سابقه­ی توليد و ايجاد وفور، زمينه­های گذر بشر به يک نظام اجتماعی برتر يعنی نظام اجتماعی کمونيستی را فراهم کرده است. همين ضرورت و امکان، انجام انقلاب کمونيستی در سراسر جهان و رهایی بشريت را به تکليف اصلی پرولتاريا تبديل کرده است.

در پرتو چنین تحلیلی لازم است که به موانع و کمبودهای اساسی سیاست حاکم بر جنبش اوس اشغال وال­استریت در برخورد به بحران کنونی سرمایه­داری آمریکا (و جهان) اشاره کرد.

نگاهی از درون و مملوس به جنبش اشغال وال­استریت

برای آشنایی بیشتر و ملموس­تر با اوضاع حاکم بر شرایط داخلی و بین­المللی به­تر است که به چند نکته­ی کلیدی از قول سخنان یکی از جوانان رادیکال شرکت کنندگان در جنبش واس (اشغال وال­استریت) که در یوتیوب تحت عنوان «هیچ­کس نمی­تواند لحظه انقلاب را پیش­بینی کند»!4  اشاره شود: 

«به جهان می­­نگرم و می­بینم: آمریکا 700 پایگاه نظامی در جهان دارد.

به جهان می­نگرم و می­بینم: ماهانه به­طور متوسط 5000  تن از مردم بی­گناه در عراق به­خاطر تجاوز نظامی آمریکا، تار و مار شده است؛ و می­بینم، دولت جنگ­سالار آمریکا بیلیون­ها دلار به دیکتاتورها برای ساختن ارتشی عظیم کمک نظامی می­کند.

به آمریکا و جهان می­نگرم و می­بینم: که جمهوری­خواهان و دمکرات­ها در یک جا ایستاده­اند.

من دمکراسی واقعی را نمی­بینم و صدای مردم را نمی­شنوم.

بالاخره باید به­پا برمی­خیزیدیم و بلند می­شدیم که شدیم.

خیزش مصر یک مدل و یک دینامیک است، آیا از طرف ما اشغال کنندگان وال­استریت زمان درستی برای برپا خواستن و مقاومت انتخاب شده است؟ آیا لحظه درستی است؟ آیا این  وقت مناسبی است؟ هیچ یک از این­ها را نمی­توان به درستی پیش­بینی کرد.

 ما می­بینیم که زمانی که مردم برای یک روز می­آیند و راه­پیمایی می­کنند، چه اتفاقی می­افتد. ممکن است این فرصتی برای شیوه نوین، برای یک انتقال قدرت نوین باشد که بر مبنای آن واقعاً مردم با یکدیگر ارتباط بر قرار کنند و برای هم واقعاً دل بسوزانند. همان­گونه که اشاره کردم در هر صورت حق ما پایمال شده است و از هر طرف کلک خورده­ایم و کلاه سرمان رفته است، چیزی نداریم که از دست دهیم، بنابراین ارزش آن را دارد که قدمی در این راه برداریم.»

به نکات مطرح شده از طرف این جوان رادیکال نسل­نوین آمریکا باید جنگ امپراتوری آمریکا و قدرت­های امپریالیسم غربی برای تحمیل سلطه­اش به افغانستان، و عراق و لیبی و سراسر جهان را اضافه کرد و بر این متن باید قحطی و گرسنه­گی میلیون­ها انسان را در سراسر جهان که از طرف نظام امپریالیستی جهانی تحمیل گشته است و همچنین خشونت روزانه پلیس را که در جای جای آمریکا برای مقابله با هر­گونه حرکت عدالت­خواهانه جریان دارد را به وضوح دید. تخریب روزانه­ی محیط­زیست و هم­چنین قتل­عام دولتی آمریکا در اعدام زندانیان به خصوص زندانیان بی­گناهی که اسناد بی­شماری در بی­گناهی­شان وجود دارد، را نباید فراموش نمود. وام­های دانشجویی که شرکت­های وام­ دانشجویی تحت کنترل و انحصار بانک­ها و دولت آمریکا می­­باشد و کمر دانشجویان زیر این قروض شکسته است را نباید فراموش کرد. قروض وام­ دانشجویی، روی هم 1 تریلیون (1000000000000 برابر با 1000 بیلیون دلار) کل بدهی دانشجویان در سراسر آمریکا را تشکیل می­­دهد.5

بر این متن باید به پشتیبانی لجام گسیخته و علنی دولت امپریالیستی آمریکا از دولت صیهونیستی اسرائیل و کمک­های نظامی و پایمال کردن حقوق فلسطین­یان در تعیین سرنوشت خویش، اشاره کرد. این­ها از جمله بی­عدالتی­هایی هستند که منبع اصلی آن سیستم سرمایه­داری ـ امپریالیستی جهان تحت رهبری امپریالیسم آمریکا به عنوان مجری اصلی این سیستم است.

2- ترکیب جنبش اوس چیست؟

جوانان «دماسنجِ» بی­عدالتی­های تحمیل شده در جامعه از طرف قدرت سیاسی حاکم هستند و اول از همه واکنش نشان می­دهند و دست به عمل می‌زنند. جنبش اوس از بخش­های مختلف زنده­گی اجتماعی ـ اقتصادی بر آمده است. ساختار اصلی این جنبش را نسل نوین جوان اوایل 20 سال تشکیل می­دهد. ولی این جنبش بسیار فراگیر است و منشاء طبقاتی شرکت­کنندگان در آن از کلیه اقشار و طبقات درون صف خلق با خواست­های مختلف و سطح تجارب مختلف تشکیل گردیده است. از جوانان بی­کار و دانشجویان ناامید از آینده که در اوایل بیست­سالگی­شان می­باشند، تا کارگران و سربازان سابق جنگ ویتنام، سربازان و فعالین مترقی و انقلابی علیه جنگ افغانستان و عراق، فعالین جنبش زنان، فعالین جمعیت بی­خانه­مان­ها (هوم لِس ـ کارتُن خواب ها)، بی­کاران، نویسنده گان، شعرا، آموزگان مدارس، اساتید دانشگاه و زنان و مردان پیر و سال خورده و … به این جنبش پیوسته­اند. در این جا قطعاً باید اشاره کرد که تشکل­های کارگری و حضور متشکل کارگران در این مبارزه ابتکار عمل را در دست نداشتند و عمدتاً نیروهای جوان بدنه­ی اصلی جنبش هستند.

یکی از زنان جوان سفید­پوست با قیافه­ی شسته و رفته شرکت­کننده در جنبش اوس که در اویل 20 سالگی­اش است می­گوید: «زمانی که من به آینده زنده­گی خود فکر می­کنم، این ایده که من سراسر زنده­گی­ام باید صرف بازپرداخت بدهی­ام شود، بسیار ترسناک است.»

آن­ها می­بینند که علیرغم ثروت سرشار موجود در آمریکا در حال تقلا کردن و مبارزه­اند، شغل دایم و حتا کاری برای گذران ایام پیدا نمی­کنند، و این بیان­گر آن است که دیگر حتا طبقه­ی متوسط آمریکا هم نمی­تواند در این رکود اقتصادی دوام بیاورد.

3- اهداف این جنبش 

وبلاگ جنبش اوس یکی از اهداف خود را چنین توضیح می­دهد: «مانند برادران و خواهران­مان را در مصر، یونان، اسپانیا و ایسلند در نظر داریم از تاکتیک انقلابی بهار عربی؛ اشغال جمعی، برای بازگردادن دمکراسی در آمریکا استفاده می­کنیم. ما هم­چنین برای رسیدن به اهداف خود و به­خاطر حفظ حداکثر امنیت، تمامی شرکت­کنندگان را به عدم­خشونت و شیوه­ی مسالمت­آمیز تشویق می­کنیم … جنبش اشغال­وال­استریت، جنبش مقاومت بدون رهبری می­باشد و از مردمی با رنگ­های (سیاه، سفید، سرخ، قهوه­ای و زرد)، جنس و اهداف سیاسی مختلفی تشکیل شده است. نقطه مشترک همه­ی ما این است که ما 99 درصدیم که دیگر تحمل طمع و فساد یک درصد را نخواهیم کرد.»

اهداف این جنبش در یک بیانیه­ی ­27 ماده­ای در وب­سایت رسمی جنبش اوس توضیح داده شده و با رأی اکثریت به توافق رسیده است.6

از جمله خواست­های این جنبش لغو اعدام توسط دولت در سراسر آمریکا (خواست شماره 10)، پایان دادن به قانون پترویت اکت (خواست شماره­ی 1)7، پایان­دادن به تبعیض­نژادی، لغو تبعیض جنسی و دست­مزد مساوی برای زنان (خواست شماره­ی 15)، بهداشت رایگان و آموزش رایگان از مهد کودک تا آخر دوره­ی دانشگاه (خواست شماره­ی 12)، بازگرداندن دمکراسی به دولت (خواست شماره­ی 19) و دیگر درخواست­ها در زمینه­ی مالیات، محدود­کردن قدرت لابی­ها و … می­باشد.

در میان خواست­های جنبش اوس، هشت خواست مشخصاً خطاب به گنکره و از مجلس نمایندگان آمریکا تقاضا شده است.

این خواسته­های هشت­گانه جنبش اوس در کلیت خویش تقاضا از مجلس نمایندگان آمریکا (کنگره) برای به رأی گذاردن و رأی مثبت دادن به قوانین نوینی در رد قوانین فعلی (که در قانون­اساسی آمریکا موجود است) می­باشد که از دید جنبش اوس «به­طور مستقیم بر شدت بحران مالی در سال­های  2007 تا 2011 کمک کرده است» و یا باعث از میان رفتن پروسه­ی دمکراسی (که از نظر جنبش اوس، «صدای مردم شنیده نمی­شود») شده است.8


4
–  پلیس ابزار دولت برای سرکوب ستمدیده گان و استثمارشونده­گان

از ابتدای شروع این جنبش در 17 سپتامبر، پلیس فاشیست نیویورک اعلام کرده است که افرادی که کار و ارتباطی با وال­استریت ندارند، نمی‌توانند از خط پلیس بگذرند. پلیس با استفاده از اسپری فلفل و باتوم به تظاهرات­کنندگان حمله و آنان  را دستگیر کرد. این بازوی نظامی و پیش برنده دیکتاتوری طبقات سرمایه­داری- امپریالیستی آمریکا (برقرار­کننده نظم و دموکراسی برای بورژوازی آمریکا) علیه اکثریت زحمت­کشان و طبقه­ی کارگر آمریکا اعلام کرده است که «آماده است که با هر­گونه کار خلاف قانون شدیداً برخورد کند!» 

به­قول یکی از جوانان جنبش اوس «هیأت حاکمه­ی آمریکا با وجود آن­که به ظاهر چشم و گوش خود را به این جنبش بسته است و تمام رسانه­های «عمومی» چه روزنامه­ها و چه رادیو و تلویزیون­ها اساساً بعد از 11 روز از انتشار هرگونه خبری در مورد این جنبش جوانان خودداری کرده­اند، ولی چهار دانگ حواس آن­ها به این جنبش است و چهارچشمی آن را از نزدیک دنبال کرده و می­پایند. مثلاً شهردار نیویورک که خیلی سعی می­کند به ظاهر مثل آقای مبارک یک دیکتاتور نباشد ولی در شهر با چالش بزرگی روبه­رو شده و آن­هم جنبش اشغال وال­استریت ما جوانان  است. او خیلی می­خواهد سعی کند که دیکتاتور نباشد و می­گوید اگر ما می­خواهیم به سرنوشت بن­علی در تونس و حسنی­مبارک در مصر دچار نشویم بالاخره باید برای این جوانان کار و شغلی پیدا کنیم. اما او این را می­گوید ولی مانند دوستان سرنگون شده­اش مهار نیروهای وحشی خود-پلیس نیویورک- را برای تار و مار کردن ما رها می­کند.

در پنجشنبه 22 سپتامبر چند صد نفر از جنبش اوس و بسیاری دیگر در خیابان­های مرکز منهتن تظاهراتی در اعتراض به قتل عمد و غیرقانونی دولتی (اعدام) تروی دیویس (جوان سیاه­پوستی که با دسیسه­ی پلیس ایالت جورجیا در سال 1989 به­طور غیرقانونی در دادگاه محکوم شد و با وجود شواهد زیاد مبنی بر بی­گناهیش در قتل یک پلیس به کیفر اعدام محکوم شده بود) راه انداختند که با حمله­ی وحشیانه پلیس نیویورک چند نفر از آنان دستگیر شدند.

یکی از تظاهرات­کنندگان جوان از تجربه­ی خود در روز سوم مبارزه­ی خویش در این جمع می­گوید: «به­وسیله­ی پلیس و مأموران مخفی سؤال و جواب و بازخواست شدم. آن­ها خواستند مرا بترسانند تا جا بزنم و این­جا را ترک کنم ولی من بعد از 5 روز هم­چنان این­جا هستم و تا آخر خواهم ماند. هیچ چیز و هیچ مقامی نمی­تواند در عزم ما خدشه­ای به­وجود آورد.»

سپس در روز شنبه 24 سپتامبر بار دیگر صف صدها نفری جنبش اوس مورد حمله­ی وحشیانه پلیس نیویورک (ان. وای. پی. دی.) قرار گرفت. «الارت نت» آن را چنین توصیف می­کند: «صبح روز شنبه گروهی از تظاهرکننده­گان از این اردوگاه (مقر جنبش اوس) ـ خارج از پارک ـ تجمع کردند و اقدام به راه­پیمایی به طرف میدان اتحاد (یونیون اسکور) نمودند. 100 نفر از آنان دستگیر شدند. پلیس به تظاهر­کننده­گانِ مسالمت­جو اسپری فلفل زد و آنان را به زمین کوبید و به آن­ها یورش برد. موی زنی را چنگ زدند، برای کتک زدن و دستگیری جوانان به­طور خشونت­آمیزی از روی سنگر خودشان پریدند و زمانی که هر چه خواستند گفتند و انجام دادند؛ کارشان تمام شد و به­طور پیروزمندانه­ای شروع به نیشخند زدن و شادی کردند! این همان خشونت و بی­رحمی است که دیکتاتورهای خاورمیانه علیه مردم غیرنظامی اعمال می­کردند و در آن زمان مقامات آمریکایی آن را محکوم می­نمودند در حالی که خود آن­ها مرتکب اقدام به چنین ظلم و ستم هولناکی در این­جا ـ آمریکا ـ شده اند.»

حمله پلیس به تظاهرکننده­گان روز شنبه  به­جای تضعیف روحیه­ی اشغال­گران یک آموزش بود، یکی از زنان جوانی که در آن روز دستگیر شده بود بعد از آزادی گفت: «آن­ها  برای فشار آوردن به ما در ترک این­جا به بیش از اسپری فلفل نیاز دارند.» روز یکشنبه یک بنر بزرگ در پارک زکوتی بالا رفت: «سرمایه­داری یک انحصار خشونت­آمیز است.» که این نشان می­دهد مردم درگیر این جنبش با سؤالات  اساسی و واقعی درگیرند: «چرا پلیس این کار را کرد؟ آیا ما حق اعتراض کردن را نداریم؟»

5- نقطه عطف در شکستن بایکوت رسانه های دولتی

 به چالش کشیدن دموکراسی یک درصدی در جهان 

از آغاز جنبش اوس رسانه­های خبری غالب (مین استریم مدیا)، روزنامه­ها، رادیو و تلویزیون که بخشی از جناح­های مختلف هیأت حاکمه آمریکا را تشکیل می­دهند، به خاطر این­که این جنبش پایه نگیرد و به شهرهای دیگر سرایت نکند پوشش خبری آن را مورد بایکوت شدید قرار دادند.

اما سکوت و بایکوت سراسری رسانه­های غالب در روز شنبه 1 اکتبر بالاخره در مقابل عزم و شور جوانان جنبش اوس واژگون شد! زمانی که بیش از 700 نفر از آن­ها توسط پلیس نیویورک دستگیر شدند. این دستگیری گسترده توسط پلیس باعث شد تا ساعت­ها پل بروکلین بسته مانده و عبور و مرور بر روی آن متوقف شود.

پلیس تظاهرکننده­گان را از مسیر خود منحرف و در دام خود گوشه گیر کرد و وحشیانه به آن­ها حمله کرد.

یکی از این تظاهرکننده­گان در مورد برنامه از پیش طرح شده پلیس نیویورک می­گوید: «آن­ها با لباس ضد­شورش آمده بودند و بدون هیچ دلیلی مردم را با باتوم می­زدند. آن­ها مردمی را که در جلوی صف بودند بیرون می­کشیدند. هر­کس که سیاه­پوست بود را فوراً بر زمین می­زدند. اگر صورت­تان پوشیده بود و یا حتا دستان­تان را به نشانه صلح بالا می­بردید، شما را به زمین می­انداختند.»

بسته شدن عبور و مرور پل بروکلین نقطه عطفی در شکستن سکوت و بایکوت رسانه­­های هم سوی دولت شد. 

عزم راسخ پیشروی این جنبش موجب شد که این جنبش از نیویورک به شهرهای دیگر آمریکا سرایت کند. چند روز پس از این واقعه تظاهرات دیگری در حمایت از جنبش اوس نیویورک در شهرهای بوستون، شیکاگو، سان فرانسیسکو و لوس­­آنجلس برپا شد.

 شکست سکوت رسانه­­های غالب با سیاست پوشش آن همراه با تحریف این جنبش تعویض شد. از این پس رسانه­­ها  یا آن را «جمع بی­کارانی که در مقابل وال­استریت حال می­کنند»(فاکس­نیوز) خواندند یا آن­ را «ضد­ آمریکایی» و «ضد پترویت» که با ریختن آب به آسیاب القاعده و تروریست­ها با آن­ها هم­دلی می­کنند، خواندند. رادیو تاک­شوهای محافظه­­کار و فاشیستی مثل راش لیمبا، شان هنتی و نیل بورتز را پخش می­کرد که جوانان را عده­ای بچه­ی بی­تجربه که نمی­دانند چه می­­­خواهند، تنبل­هایی که اهل کار نیستند و خواهان از بین­ بردن موقعیت آمریکا و آن­چه که آمریکا آن را در جهان نماینده­گی می­کند ـ «آزادی و دمکراسی»! ـ خواندند، آن­ها جوانان را عده­ای از مخالفینِ «مالکیت خصوصی» که کمونیست­ها در میان­شان رسوخ کرده­­اند، معرفی می­کنند که خود نشانه­ی بیم هیأت حاکمه­ی آمریکا از خطرات بالقوه­­ی این جنبش است.

با پژواک شعار 99 در­صد از استثمارشوندگان در مقابل یک درصد طبقه­ی سرمایه­داری در جای جای آمریکا و جهان، قطب­بندی و پولاریزه­سیون جامعه به شدت و سرعت هر چه تمام­تر در حال شکل­گیری است. ظرف سه دهه­ی گذشته با توسعه­ی گلوبالیزاسیون و فروپاشی شوروی و پیروزی رهروان سرمایه­داری در چین سوسیالیستی، نظام سرمایه­داری توانست خود را «فاتح» جهان و اراده ی 99 درصد جا زند. اگر 3 دهه از تعرض سرمایه­داری جهانی علیه رادیکالیسم و خط انقلابی این نیروها در هر کجای جهان به عنوان یک درصدی­های مزاحم و شکست خورده در توپ خانه ایدئولوگ­ها و روشن فکران طرفدار سرمایه­داری دایماً مورد ضرب قرار می­گرفتند و ایزوله می­شدند، امروزه دیگر آتش این توپ خانه از رمق افتاده است و ستمدیده­گان و استثمار­شونده گان جهان در مقابل آن سنگر گرفته و اعلام کرده­اند، نه! شما یک درصدی­ها نماینده­ی منافع و سخنگوی ما نیستید. ما 99 درصدیم و این طرف خط و نظم جهانی سرمایه­داری قرار داریم و شما سرمایه­­داران جهان یک درصدید و در راستای منافع سیستم خود بر متن سرمایه­داری جهانی در جهت مخالف ما قرار دارید. به این ترتیب هر کس و هر گروه اجتماعی با منافع طبقاتی خاص خویش باید موضع خود را روشن کند که به کدام طرف این معادله تعلق دارد؟ هیأت حاکمه­­­ی آمریکا نیز از این قاعده مستثنی نیست!

6- جناح­های مختلف هیأت حاکمه آمریکا و جنبش اوس 

جناح­های مختلف هیأت­ی حاکمه آمریکا برای مهار کردن این جنبش مشغول سبک و سنگین کردن اوضاع و مانور دادن می­باشند. هر یک از جناح­های مختلف هیأت حاکمه بر متن انتخابات 2012 ریاست­جمهوری آمریکا و به­خصوص کاندیدهای جناح جمهوری­خواه که خطر بالقوه­ی این جنبش را احساس کرده­اند مجبور شدند که موضع خود را در قبال آن روشن کنند. هر چند به­طور کلی جمهوری­خواهان مخالف سرسخت این جنبش­اند و آن را از همان ابتدا محکوم کردند، اما بخشی از این جناح خواهان کنترلِ جهت آن و موج­سواری بر این جنبش­اند.

در عین حال دمکرات­ها به خاطر پایین آمدن افکار عمومی و در صد تأیید کنندگان باراک اوباما (طبق گزارش منابع مختلف چنین تأییدی بین 35 تا 41 در صد گزارش شده است. چنین رکودی در تأیید عملکرد او به عنوان رئیس­جمهور، یک رکورد برای او و دمکرات­ها محسوب می­شود)  که با شعار «تغییر اوضاع» در انتخابات ریاست­جمهوری قبلی بر موج نارضایتی مردم از استراتژی نظامی جنگ و اشغال افغانستان و عراق،  بر اوضاع نابسامان اقتصادی و مخالفت بخش زیادی از آن 99 درصد از مردم با روند غالب بر نظام اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سوار شد و امروزه با دو پهلو گویی خواهان سوار شدن بر امواج این جنبش­اند. حزب دمکرات بعد از دستگیری 700 نفر از جنبش اوس، از بازوان کارگری تحت کنترل خویش ـ اتحادیه­های زرد کارگری آمریکا که تحت رهبری و نفوذ این حزب هستند ـ خواست که در این جنبش حضور فعال داشته باشند!

رهبران «حزب میهن پرستان چای» (تی پارتی پتریاتز) که جنبش اوس را خطری در برابر موجودیت و در مقابل اهداف فاشیستی­شان می­دیدند به شدت مخالفت خود را با این جنبش اعلام کردند. این حزب موجودیتش را بر مبنای «بازگشت به اصول پیش گذاشته شده از طرف پدرانی که بنیان­گذار آمریکا بودند» گذارده است. مگر این اصول چیزی به جز سیستم اقتصاد بازار آزاد سرمایه­داری است؟!

به­همین خاطر مارک میکلر یکی از بنیان­گذاران «تی پارتی» اعلام کرد که معترضین اشغال­ وال­استریت در نیویورک و واشنگتن و دیگر شهرهای آمریکا «اصول بنیادی کشور را وقیحانه رد می­کنند.»(واشنگتن تایمز 10 اکتبر 2011) این روزنامه هم­چنین به نقل از جودسون فیلیپس سخن گوی این حزب بعد از این که «رسانه­های جریان اصلی» بایکوت و سکوت­شان را در مورد جنبش اوس شکستند می­­گوید: «رسانه­های جریان اصلی (منظور رسانه­­های مرتبط با قدرت دولتی حاکمند) در صندوق عقب جمعیت اشغال وال­استریت قرار دارند و تظاهرات چپ نوپا را در نور مثبتی به چرخش در می­آورند.»  در عین حال هرمن کین این میلیونر سیاه­پوست و رئیس­ کل سابق شرکت بزرگ «گادفادرز پیتزا» که نامزد «تی پارتی» برای ریاست جمهوری سال 2012 است، سرسخت­ترین حمله­کننده و منتقد جنبش اوس در مناظره­های تلویزیونی در بین کاندیداهای جمهوری­خواهان بوده است؛ و معتقد است که این واقعاً «ضد آمریکا» است که افراد متشکل در گروهی هم­چون اشغال وال­استریت از «موفقیت مالی افراد دیگر عصبانی شوند». او در مقابل جنبش اوس که از جمله به اوضاع وخیم بی­کاری 44 در صد از شهروندان آمریکا اعتراض می­کنند گفت «هیچ­­کس برای پیدا کردن شغل به شما مدیون نیست. دلیل این­که شما ثروتمند نیستید، به این خاطر است که شما آن­چه را باید برای پولدار شدن انجام دهید، انجام نداده اید.» (واشنگتن تایمز همان تاریخ). به عبارت دیگر این سرمایه­دار خطاب به جنبش اوس می­گوید که  «اگر آن­چه را برای پول­دار شدن انجام دهند»، یعنی به تکیه کنند و سرمایه­داری را بازتولید نمایند، می­­توانند بخشی از یک درصدی­ها شوند! او عملاً می­گوید که یا به یک در صدی­ها بپیوندید یا اجازه اعتراض و تظاهرات را ندارید! به این ترتیب او تأکید می­کند که دموکراسی در جامعه­ی سرمایه­داری آمریکا فقط از آن 1% است و نه 99% .

معادله 99% با 1% برابر نیست، یک معادله­ی نابرابر اما حل­شدنی است! 

این معادله ناعادلانه­ی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به­زودی از هم خواهد پاشید. پیشرفت هیچ جنبشی و هیچ شورش عادلانه­ای در حالت سکون و درجا زدن میسر نیست. در تاریخ جوامع بشری انقلاب و ضد انقلاب همواره برای به انحراف کشیدن جهت آن و غصب نتایج جنبش­های اجتماعی در جنگ بوده­اند. این نبرد گاهی آهسته و بی­صدا و گاهی لجام گسیخته و سریع عمل می­کند. جنبش عادلانه اوس نیز از این قاعده مستثنی نیست. اما این که چه­گونه و از چه طریقی؟ ارتباط دارد با …

بادبان نیمه افراشته این کشتی به کدامین جهت بالا خواهد رفت؟ 

تصمیمات جنبش اوس در مجمع عمومی گرفته می­شود. این مدل تصمیم­گیری بر مبنای سنت تصمیم شورایی و از ميدان تحرير قاهره اقتباس شد. مجمع عمومی بر آمدی از دو دیدگاه و برنامه­ی سیاسی متفاوت را در خود منعکس می­سازد. آینه منعکس کننده برنامه رفرمیسم بورژوازی و رادیکالیسم چپ انقلابی است.

در اعماق این جنبش مبارزه­ی حادی برای پیشروی و گسست از چارچوب تنگ افق بورژوازی رفرمسیم در جریان است. در مجمع عمومی این جنبش بین طرفداران دیدگاه و برنامه­ی رفرمیستی با برنامه و دیدگاه رادیکال و انقلابی مبارزه­ای چالش برانگیز و زنده ادامه دارد. فرجام جنبش اوس از قبل نوشته نشده است و مبارزه بر سر انتخاب مسیر راهی که به ساختن جامعه­ی نوین ختم شود هم­چنان ادامه دارد. این­که سرنشینان این جنبش بادبان اصلی کشتی خود در آب­های پر تلاطم مسیر مبارزه را به کدام سمت و سو بالا کشند، ارتباط مستقیمی با فرجام این جنبش دارد. یا این جنبش بادبان مسیر خویش را به سمت و سوی هلاکت بارِ رفرمِ سیستم سرمایه­داری می­چرخاند یا به عکس به سمت مخالف و تعیین حرکت برای نیل به پیروزی قطعی و در هم شکستن نظام سرمایه­داری و کسب قدرت سیاسی!

به­قول یکی از سربازان سابق جنگ ویتنام شرکت­کننده در این جنبش: «در هر مبارزه اولین سؤال این است که چه­گونه می­خواهیم و آیا اصلاً می­خواهیم دشمن را شکست دهیم و پیروز شویم؟»

هم­اکنون قلب پر تپش این جنبش در نیویورک قرار دارد، اما در ادامه­ی فراز و نشیب های آینده، این امکان هم وجود دارد که این مرکز ثقل جنبش به جای دیگر منتقل شود و شهر یا شهرهای دیگری پیش قراول ادامه­ی حرکت رادیکال و انقلابی این جنبش شوند.

یا جنبش اشغال وال­استریت یک جنبش بدون رهبری است؟

زنگ ها را به صدا در آوریم!

از ابتدای این حرکت مهم، گروه‌هایی همچون «اد باسترز»، «مجمع عمومی نیویورک» و «روز خشم آمریکا» ماه‌ها بود که با تبلیغات در رسانه‌های اجتماعی هم چون تویتر، این تظاهرات را سازمان دادند و خواسته­هایی را به پیش گذاردند و پس از شکل­گیری این جنبش خواسته­ها و برنامه­ی خویش را به میان شرکت­کنندگان این جنبش بردند. این نشان می­دهد که برخلاف ادعای سایت رسمی جنبش اوس، این جنبش آن چنان هم بی­رهبر نمی­باشد!!!

اما رهبری این جنبش از ابتدا تا کنون یک جریان هم­گون، متجانس و یک­دست نبوده و نیست. این رهبری و جهت­گیری­اش دائماً در حال عوض شدن و پوست انداختن است. به­خصوص که مجمع عمومی آن بسیار ناهم­گون و نامتجانس است.

بنابر این نباید این نکته را از یاد برد و نیاز است که بر آن تأکید به سزایی شود که گزینه جنبش «بی رهبر» از طرف هر جریانی که اعلام شود هم خلاف واقع و هم بسیار مخرب است! طرح چنین مسأله­ای به ضرر توده­های تحت ستم و استثمار است. خاک پاشیدن به حقیقت حاکم بر این جنبش است و باید زنگ خطر در مورد ادعای چنین مسأله­ای را در میان توده­های درگیر مبارزه هر جنبش توده­ای برحقی به صدا در آورد و نقاب را از چهره­ی جریان و یا جریاناتی که چنین ادعایی می­کنند به در آورد.

نیاز این جنبش به کدام رهبری 

نکته مهم این است هر چند که سر­انجام جنبش اوس با تمامی تناقضات درونی­اش ناروشن است، اما این جنبش بالقوه از این شانس برخوردار است که بتواند جهت صحیح و انقلابی را انتخاب کند و بادبان و سکان خویش را به طرف یک تغییر رادیکال و ماهیتاً متفاوت، یک انقلاب کمونیستی و محو 4 کلیت در جامعه سرمایه­داری- امپریالیستی آمریکا تنظیم نماید.

در هر جنبشی نیروهای طبقاتی مختلف و رهبری آن، برنامه و نقشه­هایی را که با منافع­شان انطباق دارد به جلو می­گذارند. بخش­های مختلف جامعه در جستجوی رهبری هستند.

با یک نگاه به تجارب جنبش­­های بهار عربی، بهار خاورمیانه، آفریقای شمالی، بهار آمریکای شمالی، اروپا و به یک کلام از سر شکفتن غنچه­های بهاری مبارزات سراسر جهان، امروزه دیگر در جنبش­های هر گوشه­ی جهان دیگر به­هیچ وجه سؤال این نیست که رهبری یا بدون رهبری! نه، سؤال این است که چه نوع رهبری؟ در خدمت چه اهدافی؟ با استفاده از چه روشی برای دست­یابی به آن اهداف؟ و زمانی که یک رهبری واقعاً انقلابی و کمونیستی وجود ندارد، تاریخ بارها نشان داده است که توده­ها بازنده گان نبرد سرنوشت­سازی­اند که آن را شروع نموده­اند و مردمی که شدیداً تحت ستم و استثمارند و کسانی که در آرزوی تغییر اساسی­اند، کنار گذارده می­شوند و مورد خیانت واقع می­شوند.

بدین خاطر است که انقلابیون واقعی آمریکا با این مبارزه هم­راهند و وظیفه­ی خود را در قبال این جنبش چنین بیان کرده­اند: «در هر نقطه­ای، انقلابیون باید با مردم درگیر رهایی و به­طور گسترده­تری در جامعه مشغول کار معنی­دار برای کمک به ایجاد جنبش برای انقلاب شوند … مردم باید در مورد تغییر تفکر در میان مردم و تحولات در جهان تا آن­جا که می­توانند بیاموزند.

نسیم تازه­ی جنبش اشغال وال­استریت که در سراسر جهان در حال وزیدن است، نیاز دارد به یک باد پایدار، جهت­دار و گسترده تبدیل شود تا زمینه­­ساز ظهور جنبش انقلابی­یِ باشد که به محو دهشت­های سرمایه­داری- امپریالیستی پایان دهد و ساز و کار ایجاد یک جهان کاملاً نوین را محقق سازد.■

24 اکتبر 2011 مصادف با 28 مهر 1390 

منابع و توضیحات:

  1. http://newyork.ibtimes.com/articles/215511/20110917/occupy-wall-street-new-york- saturday-protest.htm
  2.                                                                             Gil Scott  Heron The Revolution Will Not Be Televised.av  

 ویدیویِ «هیچ­کس نمی­تواند لحظه­ی انقلاب را پیش­بینی کند.» را در لینک زیر (به زبان انگلیسی) مشاهده کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=gXVV12-B3EU&feature=related

  1. ژرارد دومينيل، اقتصاددان و پژوهش­گر «مرکز ملی پژوهش­های علمی» در فرانسه است. وی همراه با دومينيک لوی مقاله­ای در شماره اوت 2008 نشريه لوموند ديپلماتيک با عنوان «مسير غير قابل دوام مالی» نگاشته است.

تحليل­گران نشريه «لوموند ديپلماتيک» در اين زمره اند. ژرارد دومينيل در سمينار ماترياليسم تاريخی، تحليل­هایی ارائه داد که تزهای پايه­ای­اش را اين­طور می­توان خلاصه کرد: «نئوليبراليسم» متأخرترين فاز سرمايه­داری است؛ نئوليبراليسم، يک رژيم (حاکميت) اقتصادی و سياسی است؛ اين بحران ريشه در سوخت و ساز اساسی يا ساختارهای اساسی سرمايه­داری ندارد بل­که بحران آخرين فاز سرمايه­داری است که سرمايه­داری را «مالی» کرده است. به اعتقاد وی، مقوله­های مارکسيستی مانند «گرايش نزولی نرخ سود» و «بحران انباشت» نمی­توانند اين بحران را توضيح دهند. (به واژه­نامه رجوع کنيد). او می­گفت: در آمريکای لاتين می­گويند علت بحران «گرايش نزولی نرخ سود» است اما در فرانسه «جناح چپ» می­گويد اين بحران نتيجه­ی سود بيش از اندازه يا صعود نرخ های سود است. وی تأکيد کرد که با هر دوی اين تبيين­ها مخالف است زيرا به اعتقاد وی، اين بحران نه بحران سرمايه­داری در کل بل­که صرفاً بحران ساختار مالی آن است که در نتيجه­ی اتخاذ سياست­های نئوليبرالی و پافشاری آمريکا در حفظ موقعيت تفوق جهانی­اش به­وجود آمده است. در توضيح اين مسأله گفت: اين بحران نه تنها از اتخاذ سياست های اقتصادی نئوليبرالی ناشی شده، بل­که به دليل پافشاری آمريکا بر تداوم مسير خود، تشديد يافته است. در واقع منظور وی از «نئوليبراليسم به مثابه يک رژيم سياسی» تفوق طلبی آمريکا بر نظام سرمايه­داری جهانی است. او مانند يک فرانسوی علاقمند به ميهن امپرياليستی شکايت می­کرد که چرا آمريکا بر اقتصاد سرمايه­داری جهان تفوق داشته و اکنون نيز مصرانه می­خواهد اين موقعيت را حفظ کند!

در مقابل بحث­های او بايد بر دو نکته تأکيد و پرتوافکنی کرد: يکم، سقوط بی سابقه­ی بازارهای مالی جهان و رکود اقتصادی متعاقب آن، بازتاب يک بحران ساختاری است. به بيان ديگر، برخاسته از سوخت و ساز سرمايه­داری است.  سياست­های نئوليبرالی نيز برای حل موانعی که سوخت و ساز متعارف سرمايه در مقابل سرمايه پديد می­آورد، اتخاذ شد. دوم، انباشت سرمايه در سطح بين­المللی در خلاء و جدا از ساختارهای سياسی جهانی صورت نمی­گيرد. از جنگ دوم جهانی بدين سو، سلطه­ی جهانی آمريکا، چارچوب اقتصاد سرمايه­داری جهانی بوده است.

  1. Nobody Can Predict the Moment of Revolution                    

(Occupy Wall Street!)

http://www.youtube.com/watch?v=OwWInp75ua0

http://www.nytimes.com/gwire/2011/09/06/06greenwire-solyndra-bankruptcy-reveals-dark-clouds-in-sol-45598.html?pagewanted=all

  1. این رقم قروض تمام دانشجویان سراسر آمریکا بابت بدهی به شرکت­های بزرگ (دولتی و خصوصی) که به دانشجویان وام تحصیلی می­دهند، می­باشد. این رقم از طرف «کانسیومر رپورت» آمریکا در 9 جون 2011 انتشار یافت. مقایسه میزان بدهی دانشجویان نسبت به یک دهه­ی­ قبل در آمریکا، با در نظر گرفتن فاکتور رکود اقتصادی 47 در صد بیشتر است. در عین حال در آمریکا میزان بی­کاری دانشجویان فارغ التحصیل دانشگاه­ها بین سنین 20 تا 24 از 5.8% در سال 2008 به 8.5% در سال 2009 افزایش یافته است که بالاترین رقم بی­کاری در میان دانشجویان فارغ التحصیل آمریکا است.
  1. http://news.consumerreports.org/money/2011/06/us-student-loan-debt-set-to-hit-1-trillion-already-outpaced-national-credit-card-debt.html
  • https://occupywallst.org
  • قانون میهن­پرستی (پتریوت اکت) آمریکا فرمان کنگره­ی آمریکا بود که توسط جورج دبلیو بوش در 26 اکتبر سال 2001 امضا و به قانون تبدیل شد. اصل این فرمان چنین است: اتحاد و تقویت آمریکا بر اساس ارائه­ی ابزارهای مورد نیاز برای استراق سمع کردن و جلوگیری­کردن از اعمال تروریستی سال 2001
  • مراجعه کنید به 8 خواست جنبش اوس خطاب به مجلس نمایندگان آمریکا در لنیک زیر:                   Occupy Wall Street – Official Demands
  • http://coupmedia.org/occupywallstreet/occupy-wall-street-official-demands-2009