پرش به محتوا

” یک تراژدی ساده!”

Foto: dpa/DPA
«علی‌ آلنگ»

نه‌ بمبی بر خود بسته بود، نه‌ هواپیما ربا بود.نه‌ چشمانش سیاه و نه‌ موهایش تیره‌. نه‌ در مدارس اسلامی پاکستان آموزش دیده بود و نه‌ در اردوگاه‌های طالبان فن ماشه چکانی آموخته بود. وی «آندرس»، این جوان آراستهِ  نروژی همیشه با » خدا» راز و نیاز میکرد. او به این «ارتباط» باور داشت و هنوز هم دارد. شاید هم کی‌ میداند! این » خدایش» بود که بوی تکلیف نمود : » آندرس! ، ناهنجاریهای اجتماعی را میتوان یکباره و با شلیک رگباری از گلوله‌ها بر مردم بی‌ دفاع از میان برداشت! تفنگت  را بردار برادر!». آندرس هم ظاهراً به توصیه چنین » خدایی» گردن نهاده بود، و از یک روزِ شنای جوانان «جنبش کارگری نروژ» دریایی از خون ساخته بود. آخر آن جوانان » خائن به وطن» خواستار جامعه چند فرهنگی‌ بودند، در مقابل » رنگین پوستان» و » فرهنگ طاعونی»‌شان دائما » مماشات» میکردند، اما من چه میگویم؟  میگویم » نروژ برای نروژیها!»، بقیه هم دنبال خبر مرگشان! چاره دیگری نبود!.
آندرس نه‌ تنها از ارتکاب چنین قتل عامی‌ ناراحت نیست، بلکه آن را هم یک» وظیفه ملی‌» ، و یک تکلیف «دینی» میداند. من از اینجا بوی دسترسی‌ ندارم، شاید مایل بودم از وی بپرسم آیا  وی با کلمه‌ای بنام » جهاد» آشنائی دارد. نه‌! شاید هم به چنین آشنائی نیز برای وی نیازی نباشد ، چرا که آندرس بخودی خود یک «جهاد گر» است!
» آندرس» را اگر در خیابان، محل کار، خرید، در قطار، روی پله ها، … ببینم نمیتوانم وی را از دیگر شهروندان اروپائی متمایز کنم. او نه‌ ریش بسیار بلندی دارد و نه‌ لباده بسیار گشادی، و نه‌ همسری که با پنج متر فاصله دنبالش بلنگد!  ظاهرش در این حوالی بسیار عادی است. وی صاحب نظریات و کتابتی است که این روز‌ها رفته رفته عادی و عادی تر هم میشوند!.
آندرس که عضوی از قشر متوسط «جامعه رفاه» ۵ میلیونی نروژ است را کسی‌، محفلی، سازمانی … نفرستاده بود. وی به چنین تشکیلاتی هم نیاز نداشت. او خود می‌توانست پروژه اش را برنامه ریزی و سازماندهی کرده و با فراغت بسیار آن را هم به انجام رساند.
او در نوشتن تبحّر داشت، در بحث‌های اجتماعی فعالانه شرکت میکرد و مثل دیگر همپالگی‌هایش از دیگر اندیشه ها، نا رضایتی‌ و لحن خشن و تهدید آمیز خود را پنهان نمی ساخت. به لحاظ تنها بودنش در این امر شاید «کشف» وی برای پلیس و سرویس‌های امنیتی کمی‌ مشکل تر بوده باشد، چرا که دستگاه‌های تجسّس و کنترل پیشا پیش با گروه‌های مختلف بنیاد گرا سرگرم هستند. مطبوعات و رسانه‌ها هم به این گونه » اشخاص» کمتر میپردازند. بنا بر این » آندرس» در فضای نسبتا امنی‌ پروژه اش را به پیش میبرد.
آندرس در یاد داشت‌هایش از جمله مینویسد: » ایمانش راسخ است!، توان انسان کاملا معتقد از نیروی صد هزار نفر هم بیشتر است!»، جمله‌ای که شاید اولین بار از دهان فیلسوف آشنای قرن نوزدهم انگلیس » استوارت میل» خارج شد.
در ابتدای انتشار ِ خبر این تراژدی عظیم ، مطبوعات و رسانه‌های بسیاری در غرب، عادتا و بعضا با اطمینان آن را به » القاعده» نسبت دادند. این اعلام به سرعت باز پس گرفته شد، سپس برخی‌ دیگر تلاش کردند عمل » آندرس» را به نوعی جنون و دیوانگی مربوط سازند! چنین واکنشی نیز پس از دستگیری «آندرس» بی‌ اعتبار گردید. اشخاص و مطبوعات وابسته به جریان‌های راست چنین القأ میکردند که آندرس یک » استثنا وحشتناک» است و گویا  از » ما» نیست !. این کودک نا اهل را کسی‌ میل خویشاوندی نبود و هنوز هم نیست ! » گویی ز شاهی ست بیگانه، یا زمیری دودمانش منقرض گشته!». شاید هنوز هم کسانی مدعی شوند، این جنایت فقط از یک آدم روانی‌ بر میاید، که تا حدودی نیز قابل درک است. اما این سخن میتواند بر پروسه‌ها و دالان‌هایی‌ که «آندرس» از آن عبور کرده است و نیز عوامل تشکیل دهنده و دخیل در آن اغماض کرده و مسئولیت تمامی واقعه را تنها در شخص آندرس «خلاصه» کند.
آندرس شاید » خودی» نباشد ، اما از حضور » غیر خودی ها» هم که از آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین و … آمده اند بسیار در رنج است. شاید بیماری اش کمی‌ فراتر از دپرس و امثالهم باشد. یک بیماری دیگر، یک بیماری مزمن اجتماعی که سالهاست بسیاری از دست اندر کا ران مایل اند دیده بر بر علائم جدی آن ببندند.
آندرس نه‌ تنها از تشخیص شرایط دشوار زندگی‌ در کشور‌های » جهان سوّم» عاجز است، بلکه چنین شرایطی را هم » حق آنها» میداند. خلایق هرچه لایق!
نمی بایست از خاطر دور داشت که «آندرس» را همه جا و در هر لباسی میتوان دید. در » غزه، در قندهار، در ویرجینیا، در مشهد، در آلفن، در بلفاست…
آری بر آندرس هیچ اتیکت مشخصی‌ قابل رویت نیست، او «تنها» یک بنیاد گراست!.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: