سرتیتر

آگاهـی کاذب و جهان وارانـه ی علی شریعتی – بخش اول

آگاهـی کاذب و جهان وارانـه ی علی شریعتی

( ر . ا . جهان وطن )

در نقد «اگر مارکس و پاپ نبودند» ِ شریعتی

مقدمه:

بدون هیچ رو دربایستی و با صراحت می توان گفت: آثار شریعتی فاقد استخوان بندی تحلیلی مشخص و فاقد دیدگاه ثابت است. از دل برآمده و واقعا هم تنها در حد یک قلم شیوا و زیبای یک فرد ادیب است که اتفاقا مدرک دکترایش هم در حوزه ادبیات است (هرچند مطالعه ی تاریخی و اجتماعی اش از حیث -کمیت- بد نیست). محقق و نویسنده ی پرکار اصلاح طلب و سردبیر سابق روزنامه ی شرق یعنی محمد قوچانی چه خوب در کتاب «سه اسلام» اش نوشته است (نقل به مضمون) :

«طرفداران شریعتی طیف های گسترده ای را شامل می شدند. از طرفداران «فرقان» تا «مجاهدین خلق» تا «مذهبیون مخالف انجمن حجتیه» تا «اصلاح طلبان طرفدار نظام» تا «ملی گرایان دهه شصت» و … »

گاه دیده می شود که طرفداران سوسیالیزم اسلامی و التقاطی «اسلام شناسی جلد اول و دوم» را علم می کردند و شریعتی را استوانه ی تئوریک و مبارزاتی خود قلمداد می کردند. لیبرال ها و ملّیون سنتی کتاب «تشیع علوی و تشیع صفوی» را نماد مبارزه با روحانیت سنتی معرفی می کنند و آزادیخواهی و حرّیت انسان و نقدهای شریعتی به تشیع عصر «مرحوم مجلسی» و «مرحوم کلینی» را، نقد به ساختار سنتی حوزه و نقد تشیع سنتی و دفاع از نگاه مترقیانه به مذهب می دیدند. از سویی طرفداران ولایت فقیه و اندیشه ی اسلام سیاسی و حکومت دینی «امت و امامت» شریعتی را بدست می گیرند و با وجود نقدهای طرفداران اسلام سیاسی از مرحوم محلاتی و مطهری گرفته تا مصباح یزدی و خزعلی، سکوت بی طرفانه ی بنیانگذاران نظام و وارد نشدن جدی آنها در این مباحث را دلیلی بر صحت کلیت اندیشه ی شریعتی و این دسته آثار شریعتی را نشانه ای از پایبندی او را به کلیت «ولایت مطلقه ی فقیه» ارزیابی می کنند.(حسن رحیم پور و سعید قاسمی و شرکاء«با توجه به صحبت هایشان در مورد شریعتی» در این دایره قرار میگیرند).

دو نکته ی مهم را درباره وجود این تفاوت جدی در طرفداران شریعتی را باید مد نظر داشت:

اول اینکه شریعتی یک جنبش اجتماعی غیر سیاسی و یا یک تیم فوتبال یا یک شاعر و یا نوازنده و خواننده و بازیگر نیست که طرفداران او شامل طیف های فکری مختلف سیاسی و اجتماعی بشوند. شریعتی انسانی است که از دهه چهل تاریخ شمسی، شروع به نگارش آثار سیاسی و اجتماعی و فکری و مذهبی کرد و در آثار خود بصورت جزئی و دقیق وارد مسائل مشخصی می شد. لذا مقایسه کردن او با دیوید بکهام یا جنبش مبارزه با سلاح های هسته ای نادرست است. چرا که دیوید بکهام و یا جنبش مبارزه برای نابودی سلاح های هسته ای (که طرفداران اش می توانند کمونیست یا لیبرال دموکرات و یا مسلمان تندرو یا انسان معتدل و یا حتی غیر سیاسی و یا دارای هر نگاه و تفکری باشند) یک اندیشه ی خاص و یا یک خط فکری را تبلیغ نمی کنند، فلذا طرفداران اندیشه های اجتماعی و مکاتب متضاد هم می توانند بدون مطرح شدن تعارض ها و تقابل هایی که با هم دارند، از آن شخص یا جنبش خاص حمایت کنند. اما شریعتی به هیچ وجه چنین جایگاهی را ندارد؛ ولی در جایگاهی قرار گرفته است که هر ایرانی مسلمان و یا هر فارسی بلدی که ادعای مسلمانی دارد یا قرابتی با اسلام دارد را می تواند با خود همراه سازد و هیچ جامعیت و مانعیتی ندارد.

دوم اینکه ، تفاوت بین طرفداران و ادعای جالب توجهِ «هر کسی از ظن خود شد یار من» برای شخصی چون شریعتی (با مختصاتی که در این مطلب از جایگاه وی به دست داده شد) یک ضعف بزرگ است و نه یک امتیاز. یک متفکر که مدعی صاحب نظر بودن در مسائل سیاسی و اجتماعی و مذهبی است و در این موارد طرح بحث می کند، باید یک پایه ی مشخص فکری داشته باشد و «کلی گویی» و «شعار دهی» و بیان مطالبی که «مورد قبول همگان» است، باید برای وی مایه ی شرم ساری باشد. چرا که حکایتگر شهوت جمع کردن مستمع خواهد بود. چرا که نمی توان یکجا گفت که:«فیلسوفان پفیوزان تاریخ هستند» و یکجای دیگر گفت که: «ملاصدرا انسان بزرگ و اندیشمندی است» و جایی دیگر فریاد زد:«سقراط بزرگمردی بود که بر سر عقیده اش ایستاد و جان داد»! .

شاید عده ای بگویند که این ضعف آن به اصطلاح طرفداران است که درک غلطی از اندیشه ی «مشخص!» شریعتی دارند و شریعتی دچار آشفته گویی نبوده است. ولی در پاسخ می توان همان مارکس و پاپ مورد تنفر جناب آقای شریعتی را از حیث بیان اندیشه و طرح هدف با ایشان مقایسه نمود. البته در کنار آن محمد و صحابه ی نزدیک اش ابوذر را که مورد تایید ایشان می باشد را نیز با ایشان مقایسه خواهیم کرد.

اندیشه ی مارکس یک اندیشه ی جامع و مانع است. به این معنی که به علت داشتن یک پایه ی مشخص فکری و طبقاتی و مشخص بودن راه و هدف آن اندیشه و آثار این اندیشمند، کمتر نقطه ی متناقض و دارای دوآلیته و ابهام و آشفته ای در اندیشه اش وجود دارد. طرفداران مارکس همه می دانستند که مارکس طرفدار ماتریالیزم دیالکتیک است. مارکس ناقد اکونومیسم یا اصالت دهی به اقتصاد است. مارکس طرفدار سوسیالیزم و لغو مالکیت خصوصی بر وسائل تولید و کنترل کارگری بر وسائل تولید انبوه به صورت شورایی است. مارکس مخالف حکم اعدام است. مارکس منتقد مذاهب و متافیزیک است و مذهب و خدا و اسطوره و جادوگری را دارای یک منشا می داند. مارکس منتقد مفهوم دولت و دولتی کردن تولید است و از دولتی شدن فرهنگ و کنترل مقتدرانه ی آزادی مطبوعات بیزار است. در این بین دشمنان و دوستان و طیف های طرفدار و منتقد و مخالف او کاملا قابل تشخیص هستند. به این ترتیب طرفداران مارکس «اگر استالینیست ها و یا تجدید نظر طلب ها نباشند» گروههای مشخص فکری ای را در بر میگیرند.

از طرفی ابوذر مورد علاقه ی شریعتی نیز به تاسی از پیامبرش و امامش دارای اندیشه و افکار و خط سیر مشخصی بوده است. ابوذر نه یک سوسیالیست است که در حال مبارزه طبقاتی علیه سرمایه داریست و نه به اتوپیای ذهنی شریعتی در مورد اقتصاد باور دارد و نه شعار آزادی و برابری و حکومت کارگری داده است. ابوذر طرفدار محمد و علی و مقداد و سلمان است که همگی هم مالکیت خصوصی را به رسمیت می شناختند و هم شوریدن نابجا بر حکومت را صحیح می دانستند و مخالفت ها و مبارزات شان نیز دارای منطق خاص خود بود و نگاه شان هم به نحوه ی برقراری عدالت با توجه به سیره و گفته هایشان مشخص است.

 

 

 

شریعتی به چه مفهومی، حرکت جامعه و تاریخ را در حد یک بازی بچه گانه فهمیده؟

بی شک بواسطه ی اینکه آرای شریعتی در هر اثر وی نکات متفاوتی را در بر داشته است، هیچ کس قدرت این را نخواهد داشت تا تمام آثار شریعتی را «در یک کلیت واحد» در نظر گرفته و آن را بشکل قابل قبولی نقد کند. چه اینکه نقدهای لیبرال ها و شبه لیبرال های وطنی «از عبدالکریم سروش و اکبر گنجی و شرکاء» تا به حال فاقد استخوان بندی لازم بودند و در نهایت نقدهای افرادی چون فرزند سروش و یا محمد قوچانی در حد یک بررسی شخصیتی باقی مانده اند. لذا برای یک ناقد دلسوز بهتر است که هر اثر شریعتی و هر سخنرانی اش را بواسطه ی همان اثر و همان نظرات و اثری که بر مخاطب خواهند گذاشت، نقد کند.

بدون شک یکی از پر اشکال ترین آثار سیاسی و اجتماعی و اعتقادی شریعتی همین مطلب «اگر مارکس و پاپ نبودند» خواهد بود که در زمان اوج مبارزات ایدئولوژیک و سیاسی عصر پهلوی دوم، منتشر شد و متاسفانه نقد مشخصی از آن در محافل مطرح نمی شد. چپ استالینیستی و مارکسیزم روسی وارداتی به ایران معمولا آنقدر خود را بزرگ می دید و آنقدر غرق در برچسب زنی های سنتی و موروثی توده ای های ایرانی و بولشویک های طرفدار استالین در شوروی بود که معمولا از نقد این مطالب (که به شکل وسیعی در جامعه ی پیش از انقلاب و پس از آن توزیع می شدند) چشم پوشی می کرد و با یک «تبلیغات امپریالیسیتی!» خواندن این مطالب، خود را راحت می کردند و از سویی مذهبیون ما هم بیشتر به ظاهر فرنگی شریعتی ایراد میگرفتند تا اندیشه هایی که وی به زیربنای فکری جامعه ی جوان تحمیل می کرد. چه اینکه ساده بودن و ساده طرح شدن و کم عمق بودن علمی این اندیشه ها، کیفیت مخاطبان را کاهش و کمیت آنان را بخصوص در جمعیت جوان ایرانی افزایش می داد. برای مثال مهمترین استوانه ی یک تحلیل و یک نظر اجتماعی و تاریخی، نوع نگاه فرد تحلیل گر به حرکت و نیروهای محرک و مولد تغییرات اجتماعی و تاریخی است.

بطور مثال شریعتی در ابتدای همین مقاله می گوید:»اگر مارکس و پاپ نبودند، هم فلسفه ی تاریخ به گونه ای دیگر تدوین می شد و هم نهضت عدالت خواهی و ضد استثماری و گرایش عصر ما به سوسیالیزم و نفی نظام سرمایه داری که امروز جهت فکری روشنفکران شده است، به گونه ای دیگر طرح می شد.»

در اینجا باید گفت که این جمله حاکی از چیز دیگری جز فرد محوری تاریخی نیست. نگاه ایده آلیستی و عرفانی شریعتی به جامعه و تاریخ در اینجا به اوج خود می رسد که بودن یا نبودن یک فرد را (حتی اگر یک فرد بزرگ و نابغه باشد یا نباشد) تعیین کننده ی آینده و یا مسیر و حرکت یک جامعه و رقم زننده ی یک تاریخ بشری می داند!

بدون شک در نگاه شریعتی، اگر هیتلر نبود، شصت میلیون نفر در جهان کشته نمی شدند و جایگاه استعمار انگلیس با آمریکا عوض نمی شد و یا مثلا اگر بوش در کودکی بر اثر یک تصادف فوت می شد، نه دستور حمله به عراق و افغانستانی داده می شود و نه توطئه ی یازدهم سپتامبری چیده می شد! این نگاه فرد محور به تاریخ چنان صحنه ی تاریخ را به یک سناریوی کودکانه تبدیل خواهد کرد که هر کسی می تواند با تغییر دادن مسیر یک جوان در ازدواج اش، مدعی شود که با ایجاد نسل فرزندان دیگری از یک انسان، کل صحنه ی جهان را تغییر داده است و یا یک پشه ی سمی در آفریقا که دو اروپایی را کشته، می تواند ادعا کند که جهان را تا دو قرن بازیچه ی این عمل خود قرار داده است و حتی فراتر از آن. باک بنزین سوراخ شده به عنوان یک جامد بی جان نیز می تواند در تغییراتی که باعث نرسیدن یک انسان به محل استخدام اش و نتیجه ای که آن یک انسان و قدرت مالی او بر کل جهان خواهد گذاشت هم، برای تاریخ جهان شاخ و شانه بکشد!

این نگاه در مورد مارکس و پاپ نیز به همین اندازه کودکانه می باشد. درک این مسئله به غایت آسان است که روندهای کلی و کلان تاریخ را افراد و تصمیمات فردی مشخص نمی کنند و لازم نبوده است که ایشان مادران مارکس و انگلس و پاپ های قرون وسطا را بخاطر بدنیا آوردن این افراد ملامت کند و بخاطر وجود این افراد و از بدشانسی انسان در طول تاریخ اظهار ناراحتی کند!

نکته ای که آقای دکتر در طول حیات شان به آن توجه نکردند این است که یک فرد به واسطه ی اینکه در برابر اراده ی میلیون ها و بلکه میلیاردها انسان قرار دارد، بلاشک نمی تواند به شخصه با داشتن یک اندیشه ی خاص قدرت خود را افزایش داد. حتی اگر انسان باهوش ترین و با قدرت بدنی خارق العاده نیز باشد، بالاخره نمی تواند به تنهایی همه را مرعوب خود کند و هر فردی برای تاثیر گذاری عمیق، نیاز دارد که بر اساس اهداف، نیازها و منافع و آگاهی مشترک و تاریخی عده ای را با تبلیغات یا موعظه و یا هر روش دیگری جذب خود و فکر و یا هدف خود کند و آنها را با خود همراه سازد.

انسان ها نیز تا زمانی که سعادت و کامیابی و رفع نیازهای خود را در گروی همکاری با آن شخص نبینند به یاری و همراهی با اندیشه ها و اهداف آن شخص نمی شتابند. البته این بحث که همان فرد پیشتاز از دل شرایط عینی همان جامعه و با میراث تاریخی همان جامعه دست به ایجاد یک موج و یا یک جریان، در فازهای مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، مذهبی و … می زند (در غیر این صورت طبقات و یا گروههای مشخص به دور آنها جمع نمی شوند) بحث ملموس و نسبتا ساده ای است که بسط و طرح آن از حوصله ی این نقد خارج است. هرچند این حقیقت عینی که امثال پاپ های قرون وسطا با کارکرد اجتماعی و نظری شان چه قبل و چه بعد از قرون وسطا همتایانی در ادیان دیگر و در جوامع دیگری و در تاریخ های متفاوتی داشتند که البته این مسئله ی تاریخی در مورد مارکس و سوسیالیست های لائیک پیش از او و پس از او نیز وجود دارد. مثلا سوسیالیزم پرودون و برونوبائر و یا دورینگ هیچ سنخیت و رابطه ی خاصی با سوسیالیزم مورد نظر مارکس و انگلس ندارند و با آن هم عصرند، ولی همگی ملحدانه می اندیشند.

هم ایده ی ماتریالیزم و هم ایده ی دیالکتیک (که ترکیب آن دو نزد شریعتی یعنی «اندیشه ی ماتریالیزم دیالکتیک» آسیبی است که مارکس بر جریان مطالبه ی سوسیالیزم در سطح جهانی وارد ساخته است) در انواع متفاوتی پیش از مارکس نیز وجود داشتند و تنها مارکس نقطه ی عطفی در فیلسوفان مادی گرا و مدافع دیالکتیک گذشته بود و نگاهش به اقتصاد و بنیان های جوامع طبقاتی و سیاست در جوامع پیشین و پیش بینی جوامع آینده، تنها علمی تر و واقع بینانه تر بود و اگر این گناه آلوده شدن سوسیالیزم مطهر مورد نظر ایشان بر گردن مارکس است، چرا و به چه دلیل میلیون ها سوسیالیست دیگر در بین الملل های مختلف کارگری و سوسیالیستی به سمت مارکسیزم گرایش پیدا کردند! صحبت شریعتی در مورد اینکه اگر «ایکس» یا «ایگرگ» نا جوانمرد! نبودند، مثل این حرف در میان مذهبیون و روحانیون است که «اگر شیطان نبود» جهان چگونه بود! پس روند گسترش الحاد و نقد مذهب در غرب ، ویژگی هایی متفاوت با آنچه ایشان می فرمایند دارد.

آگاهی کاذب و وارانه ی شریعتی نسبت به اقتصاد، تاریخ و مارکسیزم

البته در مطالب مورد بحث از سوی شریعتی، سانتی منتالیزم (احساسات گرایی) و غلبه ی شور بر شعور پای ثابت است. چنانکه میگوید: «در همین اروپا ناگاه! ماشین و ماشینیزم وارد شد. سرمایه تجاری و کارگاهی بدل به سرمایه داری صنعتی شد و تمرکز سرمایه ها و تمرکز کارگران را پدید آورد … که این موجب افزایش چند برابر ضریب استثمار طبقاتی شده و تضاد طبقاتی و فشار را به انسان کارگر چندین برابر ساخت.»(تاکید از ماست)

صرف نظر از نظرات شبه هایدگری و شبه پست مدرن و ماشین ستیزی که از ادبیات شریعتی به مشام می رسد، بخش دوم نظرات ایشان، انس و الفت بیشتر ایشان را با مناسبات طبقاتی قبل از سرمایه داری بیشتر نشان می دهد و انسان را به یاد سوسیالیست های تخیلی پیش از مارکس و برخی محافظه کاران و اشراف قرن هجدهم اروپا می اندازد که مناسبات قبل از سرمایه داری را بهتر از مناسبات سرمایه داری مدرن می پنداشتند. قضاوت بی پروا در مورد چندین برابر! شدن استثمار انسان در مدل های تولیدی گذشته البته از شریعتی بعید نیست. بررسی کوتاه روش تولید مبتنی بر نظام آسیایی و استبداد شرقی در چین و ایران و هند و مقایسه ی آن با فرماسیون اجتماعی شبه مدرن فعلی و همینطور مقایسه ی نظام های تولید برده داری و استثمار و شرایط وحشتناک آن با امروز و مقایسه ی جامعه ی فئودالی و اربابی با جامعه ی سرمایه داری (یعنی مقایسه ی جوامعی که حتی ازدواج فرد و تفکر فرد هم تحت کنترل ارباب بود و خانه، زمین و کل هستی انسان زیر دست مایملک ارباب _ و در جوامع شرقی و آسیایی مایملک حاکم و سلطان _ محسوب می شد و قرار گرفتن بدیل سرمایه داری و فروش آزاد نیروی کار باعث فرار انسان ها از روستا به محیط سرمایه داری و بردگی مزدی می شد) غلط بودن این ادعا را ثابت می کند.

چیزی که شریعتی نتوانسته آن را درک کند این است که روش تولید سرمایه داری و ویژگی های آن به همراه تکنولوژی مدرن است که باعث انباشت وسیع تر ثروت در این روش تولید شده و حتی باعث فتیشیزم (بت وارگی ِ) رقابت و پول شده است. چیزی که واضح می باشد این مطلب جالب است که شریعتی، تجمع بیشتر ثروت را به مثابه استثمار بیشتر و فشار بیشتر ارزیابی کرده است! حتی اگر بر فرض نظر شریعتی و هم نظران وی درست باشد، استثمار لزوما خود را در ساحت تولیدی خود را نشان نمی دهد. بلکه در جوامع پیشین استثمار سیاسی و نظامی و فرهنگی نیز جایگاه ویژه تری را داشته است. وگرنه انتخاب محل زندگی و انتخاب ارباب و حق داشتن روابط آزادانه تر و حتی حق داشتن اتحادیه ی کاری (یا حتی حق بازنشستگی که معمولا سرمایه داران صنعتی تنگ نظر هم آن را برای کارگران – بواسطه ی وفور ثروت این دوره – قائل می شدند) و حق شرکت در مسائل سیاسی، برای یک انسان دوران فئودالیزم و یا دوران استبداد شرقی و یا دوران برده داری، احتمالا حقوق یگ مدینه فاضله و اتوپیای مضحک تلقی می شده است. البته بطور قطع شرایط جدید برای خرده بورژواها و خرده مالکان شهر نشین سنتی و دیگر رسته های غیر مترقی بدتر بوده است!

شریعتی می افزاید:»در این شرایط مارکس که یک فیلسوف هگلی بی خدا بود و هم یک روشنفکر یهودی قربانی نژاد پرستی و تبعیض های ضد انسانی کلیسا، تحت تاثیر نهضت کارگری و نهضت هایی مثل سوسیالیزم و کمونیزم و …» (تاکید از ماست)

چند نکته ی دیگر:

الف)مارکس هیچ گاه خود را هگلی نمی دانست و هگلی نبود. البته تحت تاثیر دیالکتیک هگل بود، ولی بر خلاف نظر شریعتی، مارکس بقول خودش از ابتدا، هگل را به صورت سر و ته قرار داده و دقیقا بجای «تقدم شعور بر ماده» اینبار «ماده را بر شعور» تقدم بخشیده است. هرچند به گفته ی برخی از روشنفکران اعم از چپ یا راست (حتی ارنست کاسیرر و آیزایا برلین دست راستی لیبرال) درک مارکسِ ماتریالیست در مورد دیالکتیک نیز با هگلِ ایده آلیست متفاوت بوده است.

ب)مارکس هرگز یهودی نبوده است. پدر مارکس هم یهودی نماند. پدر مارکس در جوانی به مسیحیت پروتستان گروید. مطالبی که مارکس در کتاب مشترک اش با انگلس یعنی «خانواده ی مقدس» در مورد مسئله ی یهود نوشته است، ارتباط خاصی با سابقه ی دینی خانواده اش و یا مسائل قومی و نژادی شخصی مارکس نداشته است و برخاسته از انسان دوستی و برابری طلبی مارکس است.

ج)در زمان مارکس یعنی قرن نوزدهم میلادی، تقریبا قدرت کلیسا در سراسر اروپای غربی تضعیف شده بود. بطوریکه قوانین لائیک در نیمه ی دوم این قرن در فرانسه رفته رفته به جزئی ثابت از قوانین این کشور تبدیل شد. ملاحظات شدید مذهبی در پروس و آلمان نیز در حوزه مطبوعات در مدت اجرای قانون موسوم به «ضد سوسیالیست ها» در زمان دیکتاتوری نه چندان طولانی بیسمارک برقرار شد و قدرت و اتوریته ی مذهب و کلیسا در این قرن قابل مقایسه با قرون پیش از آن و قبل از انقلاب فرانسه در قرن هجدهم نیست. بطوریکه در بریتانیا شاگردان مادی گرا و بی خدای داروین رسما با اسقف های این کشور آزادانه مناظره می کردند و بعضا پیروز هم می شدند و از گزند فیزیکی کلیسا (بر خلاف قرون گذشته) در امان بودند.