سياسی, سرتیتر

انقلاب مصر در تقابل با پروژه ی جهانی آمریکا در خاور میانه ی بزرگ


یونس پارسا بناب

درآمد

قیام تاریخی مردم مصر و گسترش اعتصابات، شورش ها و تظاهرات در کشورهای مختلف عربی از اردن در خاورمیانه گرفته تا تونس، الجزایر و مراکش میتوانند نمودارها و نشانه هائی از شکل گیری (و عروج) امواج خروشان رهائی در کشورهای جنوب باشند که مدتها پیش از طرف تحلیلگران ضد نظام جهانی سرمایه بویژه مارکسیست ها پیش بینی میگشت. این قیام ها که ممکن است در ماههای آینده در دیگر کشورهای خاورمیانه عربی و آفریقا نیز به وقوع بپیوندند، به هیچ وجه از نوع انقلابات «رنگارنگ» و «مخملی» نبوده و مطالبات مردم بطور عمده بر محور مسائل معیشتی  نان، مسکن و کار و آزادی و حق تعیین سرنوشت ملی دور میزنند.

با تغییر سریع اوضاع در مصر، تونس و … پرسش های مهمی در باره ی علل، مکانیزم ها و پی آمد های این دگردیسی های غیر مترقبه در بین تحلیل گران امور بین المللی و چالشگران ضد نظام مطرح میگردند که توجه به آنها حائز اهمیت می باشند. در حال حاضر موفقیت هائی از سوی مردم در مبارزاتشان کسب گردیده اند که نقدأ چشمگیر و امیدوار کننده هستند، اما آینده این قیام ها را نمی توان به دقت پیش بینی و آینده نگری کرد. آیا این قیام ها بالاخره منجر به سرنگونی کمپرادورها و گسست این دولت – ملت ها از نظام جهان سرمایه خواهند گشت؟ یا اینکه نه این قیام ها منجر به روی کار آمدن «وجیه المله» هائی در این کشورها خواهند گشت که برای مدتی با اعمال رفورم های قلابی و اقدامات «ضد فساد» مالی و سیاسی، توده های وسیعی از مردم را این دفعه در زندانهای «توهمات سکولاریستی» حبس خواهند ساخت؟ در تهیه پاسخ های مناسب به این پرسش ها آنچه که در حال حاضر ختم به یقین است  موقعیت ژئوپولیتکی این کشور ها بویژه مصر و یمن در استراتژی و پروژه ای جهانی راس نظام آمریکا می باشد که چالشگران ضد نظام در استراتژی مبارزاتی خود باید در مد نظر داشته باشند.

در این نوشتار بعد از بررسی موقعیت و مکان کشورهای خاورمیانه ی بزرگ در استراتژی جهانی آمریکا به چند و چون اهمیت این قیام های تاریخی که بمقدار قابل توجهی منبعث از گلوبالیزاسیون سرمایه بویژه در دوره ی بعد از پایان «جنگ سرد» و وقوع بحران عمیق سازی ساختاری نظام است، میپردازیم.

موقعیت خاورمیانه در پروژه ی جهانی آمریکا

1-    خاورمیانه با گسترش خود به سوی کشورهای قفقاز و آسیای مرکزی از یک سو و داشتن رشته های تاریخی، فرهنگی و اقتصادی با کشور های عربی آفریقای شمالی از سوی دیگر از موقعیت ویژه یی در استراتژیهای معماران پروژه ی جهانی آمریکا (جهانی ساختن «دکترین مونرو») بر خوردار است. این موقعیت ژئو- پولیتکی منبعث از سه عامل در هم تنیده و مرتبط بهم است:

‏    ثروت عظیم نفت و گاز طبیعی
‏    مکان و موقعیت جغرا- سیاسی آن در قلب «دنیای قدیم» (اروپا، آسیا و آفریقا) و
‏    شرایط آسیب پذیری آن به عنوان «حلقه ی ضعیف» در نظام جهانی سرمایه.

2-    دسترسی به نفت و گاز طبیعی در سرنوشت اقتصاد امپریالیسم سه سره (آمریکا، ژاپن و «اتحادیه اروپا») نقش حائز اهمیتی بازی میکند. برای تامین و تضمین این دسترسی بهترین وسیله اعمال کنترل سیاسی و نظامی بر کشورهای واقع در این خطه بزرگ است.

فعل و انفعالات بزرگ تاریخی و دگردیسی ها، انقلابات و جنبش های متنوع از ترکیه و ایران و عراق در غرب این خطه ی بزرگ گرفته تا یمن، عربستان سعودی و  … در جنوب و مصر و تونس و … در بخش آفریقای شمالی آن خطه را نمی توان بدون توجه کافی به حرکت راس نظام (آمریکا) در جهت اعمال هژمونی بر این خطه بزرگ بطور دقیق و جامع مورد بررسی قرار داد.

3-     اهمیت ژئوپولیتکی (مکان و موقعیت جغرافبائی) این منطقه در سطح جهانی کمتر از اهمیت وجود ذخایر و ثروتهای نفتی و گاز طبیعی آن نیست و در واقع این دو «موهبت» (موقعیت جغرافیائی و وجود ثروت های طبیعی) که مکمل هم و دو روی یک سکه هستندهم در استراتژی هژمونیکی معماران پروژه ی راس نظام و هم در استراتژی مبارزات رهائی بخش چالشگران ضد نظام از اهمیت ویژه ایی برخوردار هستند. نظری بر نقشه ی جغرافیائی منطقه به روشنی نشان میدهد که حداقل به دو علت اصلی این خطه از اهمیت جغرافیائی مهمی بر خوردار است.

الف – یکم اینکه این منطقه بخاطر موقعیت ومکان جغرافیائی اش در مرکز «دنیای قدیم» در مسافتی برابر از پاریس، پکن، سنگاپور و ژوهانسبورگ (هم از نظر زمینی و هم از نظر هوائی) قرار  دارد. در اعصار مختلف گذشته این خطه از طریق «راه های ابریشم» سه قاره ی بزرگ «جهان قدیم » (اروپا، آسیا و آفریقا) را به هم متصل می ساخت. بدون تردید این موهبت در عروج و افول امپراتوریهای «خلافتی» اسلامی قرون هشتم تا دهم و عثمانی در قرون شانزدهم تا نوزدهم نقش مهمی ایفاء میکرد. پس از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز «جنگ سرد» این منطقه بخاطر همجواری با کشور شوراها در استراتژی نظام جهانی سرمایه مبنی بر «محاصره» و»مهار» شوروی و «نفوذ کمونیزم» مقام و منزلت بس مهم تر و برتری را اتخاذ کرد. بعد از سقوط و فروپاشی شوروی و پایان دوره ی «جنگ سرد» نه تنها از اهمیت ژئوپولیتکی این منطقه کاسته نشد بلکه اهمیت آن دو چندان افزایش یافت. توضیح اینکه آمریکا در فقدان یک رقیب جدی نظامی تلاش کرد که با گسترش «دکترین مونرو» به منطقه ی بزرگ خاورمیانه و اقیانوس اطلس و اتخاذ هژمونی نفتی در آن خطه وابستگی و «همبستگی» شرکا و متحدین خود (کشورهای اروپای آتلانتیک و ژاپن) را که برای بقای خود نیاز مبرم به نفت و گاز طبیعی خاورمیانه دارند تامین و یقین تر ساخته و کشورهای «نوظهور» چین و هندوستان را (که برای ادامه ی پروسه ی صنعتی سازی در عصر گلوبالیزاسیون سرمایه به نفت محتاجند) برای همیشه مجبور به تبانی با راس نظام سازد البته باید اضافه کرد که این تلاش از سوی نظام با تهدید های مستقیم و غیر مستقیم نظامی همراه بوده و بررسی نقشه ی نظامی  جهان نشان میدهد که امروز آمریکا در نقاط متعدد این خطه ی بزرگ (خاورمیانه، اقیانوس هند و آسیای مرکزی) برای ارعاب روسیه و «مهار» چین دست به جنگ های مرئی و نامرئی از یک سو و اقدامات و ماجراجوئی های نظامی از سوی دیگر در مرزهای آن کشورها، زده است.

ب- دوم اینکه از مجموع هشت راه آبی سوق الجیشی مهم جهان، سه راه آبی (تنگه ی هرمز، تنگه ی باب المندب و کانال سوئز) در این خطه ی بزرگ قرار دارند. در صد بسیار مهم نفت مورد نیاز (و حتی حیاتی) کشورهای اروپای آتلانتیک، ژاپن، هندوستان، شبه جزیره ی کره، چین و … بعد از عبور از تنگه ی هرمز (که خلیج فارس را از طریق دریای عمان به اقیانوس هند متصل می سازد) و ورود به آب های اقیانوس هند بعد از طی دو مسیر مختلف به آن کشورها صادر میگردد. در مسیر اولی، کشتی های نفتی بعد ازعبور از خلیج عدن و تنگه ی باب المندب (راه آبی بین یمن در شبه جزیره ی عربستان و کشور سومالی در شاخ آفریقا) وارد دریای سرخ شده و سپس بعد از عبور از کانال سوئز وارد دریای مدیترانه گشته و نفت را به کشورهای آتلانتیک مثل انگلستان، هلند، فرانسه، آلمان و … میرسانند.

از مسیر دومی، نفت بعد از عبور از دریای عمان و دریای عربی و طی اقیانوس هند به کشورهای هندوستان، چین، شبه جزیره ی کره، ژاپن و دیگر کشورهای آسیای شرقی و جنوب شرقی صادر میگردد.

4-    شایان توجه است که مثل همیشه در تاریخ جوامع بشری آن فاکتوری که به عنوان موتور حرکت باعث تحول مراحل تاریخی است نفس وجود منابع طبیعی و راههای آبی استراتژیکی نیست بلکه باید تاکید کرد که موتور اصلی حرکت به پیش همانا تلاقی های جدی و مبارزات طبقاتی و ملی بر سر کنترل براین منابع و راههای آبی است. به نظر نگارنده تم اصلی مبارزات در سطح جهانی در قرن بیست و یکم نیز مثل گذشته بر سر کنترل بر این منابع طبیعی بین نظام جهانی سرمایه (بویژه آمریکا به عنوان راس نظام) و خلقهای کشورهای پیرامونی خواهد بود.

5-    تلاش های مدام و پی گیر آمریکا بعد از پایان جنگ جهانی دوم در جهت تبدیل خاورمیانه به «حیاط خلوت» آمریکا در «دنیای قدیم» با اینکه در مرحله ی اول – تضعیف و اخراج انگلستان و فرانسه از منطقه – با پیروزی روبرو گشت ولی در مرحله ی دوم – الحاق آن منطقه به محور نظامی (ناتو) از طریق «معاهده ی بغداد» – با شکست روبرو گردید. این شکست که با کودتای نظامی در عراق تحت رهبری عبدالکریم قاسم در سده 19 شروع گشته و سپس با انقلاب ایران در سال 1979 و سرنگونی رژیم سلطنتی شاهنشاهی تا سقوط و فروپاشی شوروی در 1991 کامل گشت، آمریکا را مجبور ساخت که اجرای پروژه ی تبدیل خاورمیانه به «حیاط خلوت» خود در «دنیای قدیم» را به تعویق اندازد.

علت این امر به روشنی این بود که مبارزات رهائی از یوغ نظام توسط ملی گرایان پوپولیست که در دهه های 1950 و 1960 در حال نضج گیری در خاورمیانه بود آن را به میدان کارزار بین نیروهای ضد امپریالیستی (ایران عهد دولت کوتاه مصدق، عراق زمان عبدالکریم قاسم، مصر دوره ی جمال عبدالناصر و …) و آمریکا که به سرکردگی نظام جهانی سرمایه رسیده بود، تبدیل ساخت. این پروژه ی رهائی علیرغم کمبودها، نقصان ها و محدودیت های تاریخی خود دارای یک اندیشه بلند پروازانه بود که توده های عظیمی از مردم بویژه جوانان و کارگران را به حمایت جدی از آن جلب کرد وآن اندیشه ی استقلال از استعمارگران کهن (انگلستان و فرانسه و …) و «نیافتادن در تله ی» هژمونی آمریکا بود. نتیجه ی این بلند پروازی مشروع و مناسب بالاخره به برگزاری موفقیت آمیز «کنفرانس باندونگ» در سال 1955 و سپس ایجاد سازمان «کشورهای غیر متعهد» در سال 1962 منجرگشت. به نظر نگارنده چین توده ی به مقدار قابل توجهی (و شوروی نیز تا اندازه ئی) متوجه این اندیشه ی رهائی در کشورهای خاومیانه و دیگر مناطق جهان سوم گشته و نقش مهمی در جلوگیری از تهاجمات میلیتاریستی آمریکا علیه اوجگیری جنبش های آزادیبخش ملی ایفا کرد. مضافأ حضور شوروی (بویژه بخاطر قدرت نظامی اش) در صحنه ی سیاسی جهان از عوامل اصلی در تصمیم گیری هئیت حاکمه ی آمریکا مبنی بر عقب نشینی تاکتیکی و معوق ساختن پروژه ی تبدیل خاورمیانه به «حیاط خلوت» راس نظام محسوب میگردند.

6-    با اینکه این جنبش ها و دولت های بر آمده از آنها خدمات قابل ملاحظه ایی بویژه در حیطه های صنعتی سازی کشورها، در ارتقاء آموزش و پرورش مجانی، معرفی برنامه های بیمه بهداشتی و … انجام دادند و با ایجاد همبستگی های منطقه ای بین خود در اعتلای آگاهی های طبقاتی و ملی در آن کشورها ارثیه های ارزنده ایی از خود به جا گذاشتند ولی به خاطر نقصان ها و کمبودهای نمایان بویژه در امر دموکراسی و عدم شرکت توده های مردم در تصمیم گیری ها و حتی رواج عادات و سیاست های استبدادی در نیمه راه از نفس افتادند. مضافأ این جنبش ها و دولت های بر آمده از آنها در یک برهه از تاریخ رشد خود (در آغاز دهه ی 1970) با قبول تئوری توسعه از طریق مدرنیزاسیون (صنعتی سازی) یکی بعد از دیگری «مسحور» و «مقهور» منطق حرکت سرمایه گشته و بالاخره مشروعیت وجودی خود را از دست دادند. کاهش روزانه ی محبوبیت و سپس ریزش مشروعیت این دولت ها بالاخره یک خلاء عظیم سیاسی در خاورمیانه ی بزرگ بوجود آورد که در آن انواع و اقسام بنیادگرائی های آئینی و مذهبی از یک سو و اندیشه های پان ایستی (خاک پرستی، الحاق طلبی، تجزیه طلبی) از سوی دیگر که جملگی از عنایت و حمایت هئیت جاکمه آمریکا برخوردار بودند، شروع به رشد کردند. در نتیجه با سقوط و فروپاشی شوروی، تبدیل چین به یک کشور سرمایه داری نوظهور و پایان دوره ی «جنگ سرد» کلیه ی این خطه ی بزرگ تبدیل به آسیب پذیر ترین منطقه در کلیت نظام جهانی گشت که  درآن مداخلات (منجمله تجاوزات نظامی) راس نظام در روز روشن به آسانی به وقوع پیوستند.

7-    بدون تردید، آمریکا در خاور میانه با همکاری دو «متحد» وفادار و بی قید وشرط خود – اسرائیل و ترکیه – عمل میکند ولی کشورهای اروپای آتلانتیک و ژاپن (دو ستون دیگر امپریالیسم «دسته جمعی») نقش حاشیه ای و جانبی در خاورمیانه ایفاء می کنند. علیرغم اعلان بعضی نارضایتی های الکی و قلابی در مورد سیاست های آمریکا، دولت های اروپائی تا زمانی که توسط نیروهای نئو لیبرالی «اروپای کاپیتال» اداره و کنترل می شوند هژمونی آمریکا را در خاورمیانه پذیرا هستند. آمریکا نیز تا زمانی که آن کشورها سیاست های هژمونی طلبانه ی آمریکا را زیر سئوال نبرند، حاضر است که دسترسی آن دولت ها به منابع طبیعی بویژه نفت در منطقه را تامین سازد.

فرود هژمونی آمریکا و پی آمدهای آن

1-    روشن است که اگر آمریکا بخواهد هژمونی خود را بر جهان اعمال سازد باید با تضمین کنترل بلا شرط بر منابع طبیعی خاورمیانه به انقیاد «شرکا (ژاپن و کشورهای اروپای آتلانتیک) از یک سو و تبانی سازی رقبای نو ظهور خود (چین، روسیه، هندوستان، برزیل) از سوی دیگر نایل آید. این امر در دو دهه ی 1980 و 1990 به خاطر «شکوفائی» و «رستگاری» اقتصادی منبعث از «عهد زیبای» گلوبالیزاسیون سرمایه (و گسترش امواج نئو لیبرالیستی «بازار آزاد») عملأ از سوی حامیان و ایدئولوگهای راس نظام جشن گرفته شد. ولی با در غلطیدن آمریکا در باطلاق جنگهای «بی پایان» و «نامحدود» افغانستان و عراق و گسترش آنها به یمن در خاورمیانه و پاکستان در آسیای جنوبی جهانیان شاهد نا کامی آمریکا درکسب هژمونی «بلامنازع» در خاورمیانه گشتند.

2-    در نیمه ی دوم دهه ی 2000 پروسه ی ناکامی آمریکا در پرتو بروز بحران عمیق ساختاری نظام سرمایه (که در ماههای پائیزسال 2008 بر ملاء و رسانه ای گشت) موقعیت جهانی آمریکا را در سراشیب فرود و ریزش قرار داد. تا زمانی که «عهد زیبای» گلوبالیزاسیون نئو لیبرالی «شرکا و رقبای راس نظام را در تاراج منابع طبیعی و انسانی جهان و انباشت سرمایه سهیم ساخته بود آنها به درجات مختلف هژمونی آمریکا را بویژه در مدیریت اقتصاد جهانی پذیرا بودند ولی با در غلطیدن بیشتر آمریکا در باتلاق جنگ های مرئی و نامرئی  و بروز و رشد بحران عمیق ساختاری، این شرکا و رقبا همراه با دیگر اولیگارش های عضو کشور های جی 20، سیاست های هژمونی طلبانه ی آمریکا در مدیریت سیاسی جهان را به درجات مختلف به زیر سئوال کشیدند.

3-     اما وقایع متعاقب از این رویداد ها و تغییرات (فرود موقعیت هژمونیکی و پرستیژآمریکا در سطح جهانی و عروج نیروهای نو ظهور در صحنه ی سیاسی جهان) برای جهان کنونی چه خواهند بود؟ بدون تردید وضع نظام جهانی که ما در آن زندگی میکنیم و نقدأ تا حد زیادی در آشوب و بی امنی است، آشوبناک تر و فلاکت بار تر خواهد گشت. بی امنی های ناشی از این آشوب ها نگرانی های بزرگ و متعددی را در سراسر جهان ببار آورده است.

یکی از نگرانی هایی که همگان از آن در خصوص این اتفاقات احساس دلهرگی نموده و حتی هراس نشان میدهند، احتمال برخوردهای نظامی بین آمریکا و شرکایش با نیروهای نو ظهور اقتصادی است. به نظر این نگارنده پیش بینی و آینده نگری دقیق د راین خصوص بسیار دشوار میباشد. به استنباط نگارنده، اولیگارشی «دو حزبی» حاکم در آمریکا انتخاب نوعی انزوای مبتنی بر «حفظ سنگر آمریکا (سیاست ایزولاسیون) و عقب نشینی بر اساس سیاست «بررسی نوین تالم انگیز» (که برای مدتی بعد از پایان جنگ ویتنام در نیمه ی دهه ی 1970 اتخاذ کرد) را رد کرده و پروژه ی جهانی سازی «دکترین مونرو» را بر گزیده است. به عبارت دیگر اولیگو پولی های حاکم (بر اولیگارشی آمریکا) تصمیم گرفته اند که با توسل به میلیتاریسم (آخرین حربه ی بزرگ خود) به ماجراجوئی های نظامی در سطح جهان بویژه در کشورهای خاورمیانه ی بزرگ نه تنها موقعیت هژمونیکی خود را حفظ کند بلکه با اتخاذ هژمونی نفتی در آن منطقه و متعاقبأ تطمیع شرکا و تحدید و مهار رقبای نوظهور خود به اندیشه ی سلطه ی «پاکس آمریکانا» در سطح جهانی جامه ی عمل بپوشانند.

4-     تا آنجا که ما میتوانیم حدس بزنیم چین به عنوان یک قدرت نوظهور و رقیب بالقوه ی آمریکا خواهان رودرروئی و تلاقی نظامی با آمریکا نیست و روی این اصل در روابطش با آمریکا به سیاست «تبانی و رقابت» روی آورده است. در این میان آنچه که سرکردگان راس نظام و شرکای اصلی (و رقبای نوظهور) آن را غافلگیر کرده آغاز عروج امواج بیداری و رهائی از یوغ نظام جهانی در آسیب پذیرترین و ضعیف ترین «حلقه ی» نظام جهانی (خاور میانه بزرگ) است که راس نظام مدتهاست که میخواهد با تبدیل آن به «حیاط خلوت» خود «قدم اول» را در اجرای پروژه ی جهانی و تسلط نظامی بر کلیه ی کره ی خاکی بر دارد.

مصر: سر آغاز عروج امواج بیداری و رهائی در خاور میانه ی بزرگ

بررسی تاریخ قرن بیستم نشان میدهد که اولین بحران عمیق ساختاری نظام سرمایه که در سال 1873 شروع گشت بعد از عبور از «عهد زیبای» جهانی شدن سرمایه وارد مرحله ی «صلح مسلح» گشته و بتدریج جهان را بعد از گذار از یک مرحله ی فلاکت و آشوب به سوی جنگ جهانی اول (1918 – 1914) سوق داد. ولی در عین حال این بحران ساختاری و سیاست های منبعث از آن جهان را بسوی ظهور و عروج امواج خروشان بیداری و رهائی از یوغ سرمایه برد.

اتفاقأ سر آغاز آن امواج (انقلاب اکتبر 1917) نیز در «حلقه ی ضعیف» نظام جهانی ان زمان (در امپراطوری روسیه  تزاری) به وقوع پیوست و سپس بطور غیر مترقبه در کشور های «مشرق زمین» توسعه و گسترش یافت.

امروز نیز در بحبوحه ی دومین بحران عمیق ساختاری نظام ما شاهد بروز و عروج امواج بیداری و رهائی در کشور های خاورمیانه ی بزرگ هستیم که آسیب پذیر ترین و «بی محافظ» ترین حلقه ی ضعیف نظام جهانی را تشکیل میدهد. مسلمأ چند و چون مسیر انقلاب اخیر مصر و سرانجام آن میتوانند روایت ها، تحلیل های گوناگون و پیش بینی های متنوع را در بر گیرند ولی برای مردم مصر و مردمان متعلق به دیگر کشورهای آن منطقه ی بزرگ نقش و رفتار نیروهای چالشگر ضد نظام از یک سو و حرکت و رفتار آمریکا در این کشورها از سوی دیگر حائز اهمیت هستند. در اینجا به بررسی نکات مهم این انقلاب بویژه در ارتباط با » برندگان» و «بازندگان» آن میپردازیم.

1-    سرزمین مصر از لحاظ بعضی فنون و موقعیت ژئوپولیتیکی و ویژگی های تاریخی و فرهنگی مقام مهمی را در کشورهای خاورمیانه (آسیای جنوب غربی) و آفریقا ایفاء میکند که بررسی هریک از آن ها حائز اهمیت هستند.  ولی در اینجا فقط به بررسی نقش مصر به عنوان آغازگر عروج امواج نوین بیداری و رهائی میپردازیم.

انقلاب کنونی مصر و گسترش آن به کشورهای مختلف عربی در منطقه توسط بعضی از تحلیلگران (منجمله امانوئل والرستین) دومین قیام در دنیای عربی محسوب میشود. قیام اول در بحبوحه ی جنگ اول جهانی (که خود منبعث از تشدید اولین بحران عمیق ساختاری سرمایه بود) به رهبری شریف حسین بن علی در سال 1916 آغاز گشت. در جریان جنگ جهانی نیروهای استقلال طلب عرب نیروهای نظامی عثمانی را از سرزمین های عربی اخراج کردند. بعد از پایان جنگ و شکست امپراطوری عثمانی، کشورهای عربی بخاطر «اخته شدن» و وادادگی رهبری قیام یکی بعد از دیگری بطور رسمی به مستعمرات نوین نیروهای امپریالیستی (انگلستان و فرانسه) تبدیل گشتند. در دوره ی بین دو جنگ جهانی با اینکه بعضی از کشورهای عربی (مثل مصر، لبنان، عراق …) به طور رسمی مستقل گشتند ولی اکثر آن کشورها به سان کشورهای نیمه مستعمره عمل کرده و دولتمردانشان به کمپرادورهای دولت های امپریالیستی تبدیل شدند.

2-    اما مردم مصر و دیگر کشورهای عربی آرمانهای استقلال طلبانه و آزادیخواهانه ی خود را فراموش نکرده و با عروج جنبش های رهائی بخش در دهه ی بعد از پایان جنگ جهانی دوم دو باره دست به مبارزه زدند. با پیروزی «افسران جوان» تحت رهبری جمال عبدالناصر نه تنها مصر به گسست از محور نظام جهانی سرمایه فایق آمد بلکه مردم مصر و خود ناصر در توسعه و گسترش جنبش های بیداری و رهائی کشورهای خاورمیانه ی عربی و آفریقا در «کنفرانس باندونگ» و سپس در تاسیس و پیشرفت «جنبش کشورهای غیر متعهد» نقش های برجسته و مهمی ایفا کردند.

3-    این جنبش های بزرگ تاریخی و رهائی بخش و دولت های برآمده از آنها پس از دو دهه به خاطر محدودیت ها و نقصان های سیاسی درونی خود از یک سو و حرکت و رفتارهای آمریکا در جهت تبدیل منطقه ی بزرگ خاورمیانه (بویژه بخش کشورهای عربی آن) به «حیاط خلوت» خود و «متحد» وفادارش – اسرائیل – از سوی دیگر مورد هجوم و تجاوزات متعدد قرار گرفته  وبار دیگر با پروسه ی فروپاشی و ریزش روبرو گشتند. علیرغم خدما ت قابل تحسینی که به مردم بویژه زحمتکشان مصر هم در زمینه های معیشتی مسکن، کار آموزش و پرورش و هم در حیطه ی صنعتی سازی کشور انجام داد، جنبش مصر و دولت های برآمده از آن بالاخره به خاطر پراتیک اندیشه ی «رسیدن به آنهأ(کشورهای توسعه یافته ی مرکز) در دام منطق حرکت جهانی سرمایه (گلوبالیزاسیون) افتاده و بالاخره بپایان عمر خود رسید.

امروز بعد از دو دهه گلوبالیزاسیون «با شکوه» و وعده های «عهد زیبای» دوم دو باره عروج امواج بیداری و رهائی از یوغ سرمایه در کشورهای بویژه عربی منطقه ی بزرگ خاورمیانه جدید آغاز گشته است. قیام جوانان عمومأ تحصیل کرده (و عمدتأ فرودست) در تونس در نیمه دوم ماه ژانویه 2011 که پیروزمندانه موفق به عزل و فرار زین العابدین بن علی گشت، واقعأ یک نقطه ی عطفی بود که بررسی اش حائز اهمیت است.

4-    موقعی که توده های جوان زندگی خود را به خطر می اندازند که بر علیه مستبدین «ابر فاسد» و کمپراتور (در خدمت اولیگوپولی های مالی انحصاری سرمایه) بپاخیزند و عملأ در براندازی آنها موفق گردند، مسلمأتحسین جهانیان را کسب میکنند. جدا و مستقل ازهراتفاقی که بعدأ امکان و احتمال دارد که در تونس و مصر به وقوع به پیوندد، این یک لحظه ای نشاط انگیز برای «بشریت بهره مند از انسانیت» بود که توده های زحمتکش جوان دست خالی موفق به براندازی » تزارهای» خود گشتند. سئوالی که مطرح است این است که چه اتفاقی بعدأ به وقوع خواهد پیوست و مهم تر از آن اینکه بالاخره بازندگان و برندگان این قیام ها و انقلابات در مصر، تونس و … کدام نیروها خواهند بود؟

5-    در دنیای واقعی آسان نیست علیه یک رژیم مستبد قیام کرد. زیرا این رژیم که از وجود نیروهای مسلح، پلیس امنیتی و اطلاعاتی، ثروت و پول و حمایت و عنایت نظام جهانی سرمایه (بویژه رأس آن) بهره مند است، میتواند به سرکوب این قیام ها اقدام کند. ولی اگر پذیرا باشیم که اقدامات سمبولیک مثل عمل خودسوزی یک جوان فروشنده ی کنا ر خیابانی (محمد بو عزیزی) در اعتراض علیه بی عدالتی های اجتماعی (بیکاری از یک سو و ستم پلیس از سوی دیگر) می تواند اقشار مختلف توده های فرودست بویژه جوانان را علیه رژیم کمپرادور و مستبد بسیج و آماده سازد آن وقت متوجه میشویم که چگونه «انفجار» توده های عظیمی از مردم که از فقر مزمن و ستم بیحد به ستوه آمده اند بالاخره منجر به براندازی «تزارهای» حاکم در «حلقه های ضعیف» نظام جهانی میگردند. ولی برای اینکه این قیام منجر به براندازی کل رژیم گردد ما باید شاهد رشد دو جریان سیاسی در آن جوامع باشیم:

یکم بروز و تشدید تلاقی های جدی بین جناح های بزرگ درون رژیم و دوم تدارک و رشد سازماندهی در بین چالشگران ضد رژیم به عنوان روشنفکران متعهد و «ارگانیک» توده های مردم بویژه فرودست.

6-    در مورد نکته اول ما به وضوح شاهد بودیم که هم در تونس و هم در مصر بنیاد ها و جناح های درون رژیم ها چندان اجماع و اتحادی در مقابل قیام مردم از خود نشان ندادند. نیروهای نظامی (ارتش) در تضاد با نیروهای امنیتی و پلیس حاضر نشدند علیه توده های مردم که به ستوه در آمده و به انقلاب متوسل شده بودند، تیر اندازی کنند.

در مصر و تونس زمانی که نیروهای امنیتی – پلیس نتوانستند جنبش بیداری و رهائی مردم را از یوغ استبداد و وابستگی بدون کمک نیروهای نظامی سرکوب سازند، هم زین العابدین بن علی و هم حسنی مبارک چاره ی دیگری به غیر از فرار و کناره گیری از قدرت نداشتند.

البته بعد از فرار بن علی و کناره گیری مبارک، جهانیان به استثنای ایتالیای برلسکونی، اسرائیل نتن یاهو و آمریکای نئوکان ها به تحسین و تمجید این انقلابات پرداختند. فرانسه (حامی اصلی دیکتاتور تونس) و آمریکا (حامی اصلی دیکتاتور مصر) در مقابل عروج امواج خروشان بیداری و رهائی مردمان تونس و مصر مجبور به عقب نشینی موقتی گشته و وانمود کردند که » قربانی» «قضاوتهای» ناقص و «گمراه کننده ی» بنیادهای امنیتی خود گشته اند.

آینده نگری در باره ی انقلابات مصر و تونس

1-    همانطوری که خیلی از تحلیلگران پیش بینی میکردند، موج بیداری و رهائی، به طور غیر مترقبه به دیگر کشورها ی بویژه عربی خاورمیانه و آفریقای شمالی – یمن، اردن، الجزیره، لیبی و … گسترش یافته و باعث قیام ها و تلاطمات بزرگ سیاسی گشته است.  در این برهه از تاریخ این موج نوین که عملأبه نظر میرسد  به گشایش «جبهه ی دوم» در کشور های جنوب برای رهائی از یوغ نظام جهانی بیانجامد پرسش اصلی این است که برندگان و بازندگان اصلی این انقلابات کدامین نیروهای سیاسی خواهند بود؟ و آیا چالشگران ضد نظام که به خانواده ی بزرگ چپ تعلق دارند موفق خواهند شد که با ایجاد همدلی و هم زبانی و ادغام، مسئولیت تاریخی خود را نسبت به قربانیان نظام جهانی بنحو مناسبی بنمایش بگذارند؟

2-    آینده و سرنوشت این انقلابات را حداقل تا شش ماه آینده نمی توان به دقت پیش بینی کرد که کدام نیروئی موفق به تسخیر قدرت در این کشورها خواهد گشت. انقلابات خود جوش و غیر مترقبه شرایط سیالی (مثل انقلاب 1917 روسیه) بوجود میاورند که در آن بقول لنین «قدرت در خیابان دراز کشیده است» و «طبیعتا» آن نیروئی که متمرکز و سازمان یافته و قاطع است میتواند به قدرت (مثل بلشویک ها در اکتبر 1917) برسد.

اوضاع سیاسی عینی در کشورهای عربی خیلی متفاوت است. تا آنجا که این نگارنده اطلاع دارد در هیچ یک از کشورهای عربی، یک حزب و یا سازمان رادیکال، سکولار و متشکلی (مثل بلشویک ها) را سراغ نداریم که آماده ی تسخیر قدرت در آن کشور مشخص باشد.

3-    در اکثر این کشورها تعداد زیادی جنبش های اجتماعی و سیاسی وجود دارند که تلاش میکنند نقش مهمی در سرنوشت و آینده ی انقلاب مصر وتونس ایفاء کنند ولی بسیاری از آنها دارای پایگاه توده ایی قابل ملاحظه ای نیستند. در نگاه اول چنین بنظر میرسد که جنبش های «اسلامیست» در مصر بیش از دیگر نیروها متشکل هستند اما در یک نگاه دقیق تر مشاهده میشود که این جنبش ها هدف مشترک نداشته و دارای دیدگاههای متفاوتی در باره ی نوع و شکل حکومت برای مصر هستند. نسخه های متفاوتی که این اسلامیست ها برای آینده ی مصر طرح کرده اند از نوع حکومت اسلامی در ترکیه گرفته تا نوع طالبان در افغانستان را در بر میگیرند. حتی سازمان «اخوان المسلمین» که متشکل ترین سازمان اسلامیست در مصر محسوب میشود به خاطر وجود جناههای مختلف درون آن موفق نخواهند گشت که بیش تر از بیست در صد کرسی های پارلمان مصر را در انتخابات سپتامبر 2011 بدست آورند.

4-    نیروهای ملی گرا (عمدتأ ناصریست ها) و بعثی های مصری بیشتر ازاسلامیست ها در پراکندگی و انشقاق بسر میبرند ولی برخلاف اسلامیست ها دارای پایگاههای مردمی بیشتری در جنبش های جوانان، دانشجویان، زنان و … هستند. «نیروهای سوسیال» (کمونست ها و دیگر سوسیالیسها) به خاطر حداقل سی سال سرکوب، سانسور و سرخوردگی ضعیف تر و حتی پراکنده تر از «نیروهای ناسیونال» (ناصریست ها، هسته ای بعثی ها و جناح چپ سازمان «وفد») می باشند ولی اخیرأدر بحبوحه ی بروز و گسترش انقلاب مصر دو باره «جان تازه» یافته و رشد کرده اند.

در پرتو این اوضاع پیش بینی دقیق در مورد این که کدام نیرویی در آینده ی نزدیک (حداقل در شش تا ده ماه آینده) قدرت را بدست خواهد گرفت مشکل است. سئوالی که بطور طبیعی بین توده های مردم و چالشگران ضد نظام سرمایه مطرح است این است که آیا احتمال رشد هم دلی و هم رنگی و اتحاد بین » نیروهای سوسیال» و «نیروهای ناسیونال» در مصر (به سان عهد باندونگ» و یا به شیوه و شکل کنونی کشورهای درون «آلبا» در آمریکای لاتین قرن بیست و یکم) وجود دارد؟

آنچه که روشن است این است که اگر این اتفاق در کشور های عربی به وقوع به پیوندد، مسلمأ جهان ما شاهد عروج امواج بیداری و رهائی در جهت گسست از محور نظام سرمایه خواهد گشت. فعل و انفعالات داخلی در مصر، تونس و … در شش ماه آینده نشان خواهند داد که چقدر قربانیان نظام سرمایه در آسیب پذیر ترین «حلقه ی ضعیف» سیستم جهانی در بر داشتن قدم هائی در جهت گسست از محور نظام موفق شده اند.

5-    و اما در سطح جهانی آن کدام نیروهای خارجی هستند که تلاش خواهند کرد اوضاع را در مصر، تونس و … به نفع خویش به پیش رانده و دولت ها ی برآمده از این انقلابات را تحت کنترل خود قرار دهند؟ بدون تردید عمده ترین نیروی خارجی که میخواهد منافع و قدرت خود را در کنترل راه آبهای مصر و شمال آفریقا از یک سو و خلیج عدن و تنگه ی باب المندب  از سوی دیگر از دست ندهد، همانا   (راس نظام امپریالیستی سه سره) است. در انقلابات اخیر کشورهای عربی اگر توده های مردم با کمک چالشگران ضد نظام (که طبیعتأ ضد رژیم های کمپرادور نیز هستند) بتوانند دولت های ضد گلوبالیزاسیون را بر سر کار آورده و سیاست های نئولیبرالیستی حاکم بر «بازار آزاد» (سیاست های خصوصی سازی، کالا سازی و مقررات صندوق بین المللی پول منبعث از «تعدیل ساختاری اقتصادی» و …) را با دخالت گری خود در حق تعیین سرنوشت خویش لغو سازند در آن صورت سیاست های هژمونی طلبانه ی آمریکا با ضربه ی دیگری از سوی ملل کشورهای جنوب مواجه خواهد گشت.

جمع بندی و نتیجه گیری

1-    عروج امواج بیداری و رهائی از یوغ سرمایه (که با افتتاح جبهه ی دوم در کشورهای عربی آغاز گشته) زمانی اتفاق می افتد که جهان ما وضع پر از آشوب و بی امنی را از سر میگذراند. این «امپراتوری آشوب» دارای سه ویژگی مسلط است که به ترتیب عبارتند از:

‏    سقوط و کاهش سطح زندگی معیشتی برای حداقل دو سوم جمعیت شش میلیاردو هفتصد میلیون نفری مردم جهان بویژه در کشورهای پیرامونی در بند،
‏    افزایش وقیحانه و تجاوز کارانه در آمد جاری قشرهای کوچک متعلق به طبقه ی فرا دست بویژه در کشورهای مسلط مرکز و
‏    سقوط جدی در قدر قدرتی «بلامنازع» آمریکا در سطح جهانی.

2-    عروج امواج رهائی در کشور های عربی (مستقل از نوع سرانجام و آینده اش) روند فرود و ریزش قدر قدرتی آمریکا را تشدید خواهد ساخت. همراه و به موازات کشورهای آمریکای لاتین دنیا ی عرب که در بر گیرنده ی بیست و دو کشور عربی با سیصد و پنجاه میلیون نفر جمعیت است دومین خطه ی بزرگ در کشورهای پیرامونی (جنوب) است که در آنجا مخالفت و مقاومت علیه مداخلات آمریکا در امر داخلی آن کشورها از یک پایگاه وسیع مردمی برخوردار است.

روند ریزش اعتبار و پرستیژ آمریکا در این کشورها به حدی در سالهای اخیر شدت یافته است که حتی رژیم های کمپرادور حاکم علیرغم خواست و تمایلات آمریکوفیلی خود شرایط را برای بقای خود خطرناک دیده و در وابستگی خود به راس نظام بطور کافی پایداری نشان نمی دهند.

3-    علیرغم احتمال تجاوز نظامی و یا مداخلات ماجراجویانه آمریکا در جهت «دژنره» و اخته ساختن این انقلابات، امواج نوین بیداری و رهائی از یوغ نظام جهانی سرمایه این دفعه در دنیای عرب (که از موهبت و برکت ویژگی های همبستگی تاریخی و سیاسی ملل «افرو – آسیائی» برخوردار است) بطور حتم آغاز گشته است.

به نظر نگارنده، مردمان در بند این کشورها که بطور پیوسته «تزارهای» خود را یکی بعد از دیگری سرنگون ساخته و یا موقعیت آنها را به زیر سئوال میکشند در تحلیل نهائی برندگان اصلی این انقلابات خواهند بود به شرط اینکه در این کشورها نیروهای چپ عام (نیروهای «سوسیال»    و نیروهای «ناسیونال») با گسترش و رشد همدلی، هم زبانی و بالاخره همبستگی در صفوف خود بتوانند به عنوان چالشگران ارگانیک این جنبش ها مسئولیت و وظیفه ی تاریخی خود را نسبت به آرمانهای توده های مردم در جهت استقرار استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی به نحو احسن به مورد اجرا گذارند.