سرتیتر

در ستایش امید – نگاهی به رویدادهای مصر و تونس

امین حصوری

برجسته ساختن خطر بالقوه اسلام گرایان (جماعت اخوان المسلمین) از سوی آمریکا و سایر دولت های غربی و نادیده انگاشتن جریان های اصلی هدایت کننده اعتراضات و پشتوانه های مردمی آنها (۲)، در واقع نوعی زمینه سازی عمومی برای توجیه این دیپلماسی بود، همچنان که خطرهای گسترش انقلاب را نیز به مصریان گوشزد می کرد


1) اتفاقات شگرف تونس و آنچه که اینک در مصر می گذرد چند هفته ای است که چشمان جهانیان را خیره کرده است. در روزهای نخست بسیاری از نگاهها با تردید و از روی کنجکاوی روند شتابان حوادث را دنبال می کرد، ولی خیلی زود احساس همدلی با مردم آن منطقه، همه گیر شد. اگر چه بسیاری از فعالان و تحلیل گران سیاسی در ابتدا تردید داشتند این رویدادها را در قالب بخشی از روند عام انقلاب های سیاسی ارزیابی کنند و هنوز هم بخشی از این تردیدها با دلایل موجهی به قوه خود باقی است، اما وجه مسلم آن است که این حوادث امیدهای زیادی را به تغییر «وضع موجود» برانگیخته است؛ امیدهایی نه تنها در میان فرودستان کشورهای عرب و بخش هایی از خاورمیانه ، بلکه حتی در میان مردم بخش های به ظاهر «برخوردار» یا آن حوزه های جغرافیای سیاسی که به «دنیای آزاد» موسومند. اینکه مردم شمال آفریقا و خاورمیانه با اشتیاق ویژه ای چشم بر کار هم دوخته و از مبارزات یکدیگر انگیزه و الهام و شجاعت گرفته اند (می گیرند) چندان عجیب نیست: تشابه ملموس شرایط کلان اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در کنار همسایگی و همزبان بودن و ریشه های فرهنگی و تاریخی مشترک، احساس ویژه ای از پیوند و هم سرنوشتی در میان آنها ایجاد می کند. اما می توان پرسید این امید و اشتیاق عمومی در نقاط «امن تر» و آبادتر و «آزادتر» دنیا از چه روست؟! به نظر می رسد اغلب مردم دنیا از دردی پنهان رنج می برند که موجب می شود هر آنچه را که امکان رهایی از این رنج را نوید دهد، با اشتیاق و علاقه دنبال کنند (گیریم ناخودآگاه)؛ چون بسیار دور از ذهن است که تصور کنیم در دنیای کنونی احساس یا باور به هم سرنوشت بودنِ جهانشمول انسانها، مردم دیگر بخش های دنیا را به تعقیب مشتاقانه و تحسین آمیز مبارزات کنونی مردم شمال آفریقا بر می انگیزد. آن درد پنهان اما تصور تغییر ناپذیر بودنِ مناسباتی است که وضعیت ناهنجار امروزی را سرنوشت ابدیِ بشر جلوه می دهند. به بیان دیگر آن درد پنهان، احساس عجز و ناتوانی در برابر سیستمی است که شرایط و الزامات خود را هر روز با اقتدار بیشتری به همه مردم جهان تحمیل می کند. این احساس عجز به وِیژه به این امر مربوط است که همه مناسبات کلانی که انسان ها را به پراکندگی و انزوای بیشتر و از خودبیگانی روز افزون سوق می دهند، روز به روز «هنجاری تر» نمایانده می شوند، یعنی «سیستم» حاضر موجه بودن و پایدار/ ابدی بودنِ خود را هر روز بیش از پیش به سان واقعیتی «بدیهی» یا «ابر واقعیت» (بر فراز سایر واقعیت ها) جلوه می دهد. از همین روست که جنبش های انقلابی در تونس و مصر برای سایر مردم دنیا سویه ای «خیره کننده» یافته اند: تنها به این خاطر که این رویدادها «امید» را برای دنیای بی امید به ارمغان آورده اند.
2) انقلاب های سیاسی تونس و مصر ممکن است به لحاظ نتایج سیاسی به رغم تمامی تلاش ها و مجاهدت ها و دستاوردهای کنونی، ناکام بمانند. [این خاصیت هر انقلاب است که در عین برآمدنش از دل ضرورت ها، تنها بر امکان و امید متکی است. در عین حال روند پیشرفت یک انقلاب هم در عمل چیزی نیست جز فراگیر تر شدن اجتماعی دامنه امید که خود به طور دیالکتیکی حوزه امکان را نیز وسعت می بخشد]. اما این چیزی از یکتایی رخدادهای انقلابی در این دو کشور و مترقی بودن آنها نمی کاهد. مصر و تونس تغییر کرده اند، نه به این خاطر که بن علی و حسنی مبارک سرانجام (به ترتیب پس از بیست و سه سال و سی سال زمامداریِ مطلقه) صحنه را ترک کرده اند؛ چون در مصر ممکن است نظامیانی که اینک قدرت را از مبارک تحویل گرفته اند، به رغم وعده ها و انتظارات، حاضر به واگذاری کاملِ آن به مردم نباشند، کما اینکه محتمل تر آن است که درست به این دلیل که قدرت مستقیما و به تمامی به مردم واگذار نشود، اکنون به نام دوره گذار، به نظامیان انتقال یافته است. در تونس هم به طور مشابه ممکن است دوره گذار آنچنان که انتظار می رود موفقیت آمیز و «واقعی» نباشد؛ به ویژه به این خاطر که اینک در پروسه انتقال قدرت به مردم، در تونس نیز همانند مصر، مهره های قدرتمندی از ساختار پیشین نقش هایی کلیدی را بر عهده دارند (رئیس مجلس پیشین تونس، فوآد المبزع، اینک همانند عمر سلیمان که بلند پایه ترین چهره امنیتی سال های اخیرِ مصر بوده است، مسئولیت پیشبرد دوره گذار را بر عهده دارد). اما آنچه به انقلابات مصر و تونس یکتایی ویژه ای می بخشد، نه تغییرات بازگشت پذیر در ساختار سیاسی، بلکه تغییرات بازگشت ناپذیری است که در اذهان و باورهای مردم به وقوع پیوسته است. مردم این دو کشور در دوره کوتاهی تمام تاریخ طولانی فرودستی خود را در نوردیدند. آن جوشش عزم و همبستگی در مردم که این تحول را تا اینجا ممکن ساخته و آن نیروی خودباوری ای که به واسطه مشاهده نتایج شگرف این همبستگی در مردم ایجاد شده است، به آسانی و به زودی محو شدنی یا تصاحب کردنی نیست. فرودستان به نیروی عظیم خود برای تغییر پی برده اند و این خود به تنهایی نحوه موازنه قوا در مواجهه های آتی آنها با فرادستانِ ساختار قدرت را دگرگون خواهد کرد. به همین خاطر مردم این دو کشور به راستی تاریخ خود را گامی به پیش راندند. از سوی دیگر، انقلاب های سیاسی در تونس و مصر برای نخستین بار مردم این دو کشور را در جایگاه صاحبان واقعی این کشورها به جهانیان شناساند. تاکنون مردم مصر و تونس نه تنها در هیچ معادله سیاسیِ مربوط به این کشورها سهمی نداشتند، بلکه اساسا در نظر دیگران وجود نداشتند، چون دیده نمی شدند: مصر سرزمین اهرام ثلاثه و مومیایی های فراعنه باستان بود و تونس هم مکان دلپذیری برای گذراندن تعطیلات بی دغدغه! تا پیش از این، قضاوت عمومی در مورد مردم این کشورها، اگر به فرض نیازی به آن احساس می شد، بر عهده تصاویر کلیشه ای رسانه ها بود [نظیر همین روند را مردم ایران هم به واسطه خیزش و مقاومت باشکوه خود یا همان جنبش سبز تجربه کردند]. اما اینک فرآیند انقلاب نه تنها وضعیت این کشورها، بلکه چهره جهانی مردم این کشورها را هم تغییر داده است و البته نباید تردید کرد که پیش از همه اینها، تصویری که مردم هر یک از این دو کشور از خود داشتند، به تدریج متحول شده بود؛ خودباوری جمعی، نتیجه نهایی این تحول بود. انقلاب در این دو کشور، همچنین مفهوم انقلاب سیاسی در حوزه آکادمیک و به ویژه در جامعه شناسی سیاسی را از زوالی که در دهه های اخیر گریبانگیر آن شده بود، نجات داده است و حتی سر فصل تازه ای برای اندیشیدن به انقلاب، بر مبنای ضرورت های امروزی و امکانات نوین آن خواهد گشود؛ بخش مهمی از این ضرورت های امروزی، از جهانی شدن سیاست های اقتصادی نئولیبرال بر می آیند که در عین اینکه فقر و محرومیت را در سطح جهان عمومی می سازند، برای تامین و حراستِ مناسبات و زیر ساخت های مورد نیاز خود در حوزه های ملی، نیازمند دولت ها و حکومت های خودکامه هستند (گیریم حتی در پوشش ساختارهای صوریِ دموکراسی پارلمانی). اما بخش مهمی از امکانات نوینی که انقلاب های سیاسی را بیش از پیش در کشورهای تحت سلطه ی استبدادهایِ عریان دسترس پذیر می سازد، قابلیت های رو به گسترش فناوری های ارتباطی است، که اطلاع رسانی و بسیج عمومی را به نحو بی سابقه ای آسان تر ساخته است و در عین حال مجالی برای ظهور مستقلانه آرمان خواهی نسل جوان، در برابر محاسبات و مصلحت اندیشی های احزاب رسمی یا ناکارآمدی های اپوزیسیون سنتی فراهم کرده است. در مورد فراگیر شدن امکانات نوین ارتباطی باید گفت مناسبات و ضرورت های جهان گستریِ سرمایه به گونه ایست که حتی کشورهای مستبد هم نمی توانند در جایگاه بازار مصرف، انتخاب چندانی در مقابل هجوم امواجِ کالاهای مصرفی و اشکال کالاییِ فناوری های نوین داشته باشند و یا روند فراگیر شدنِ آنها را سد کنند. [سرمایه داری در مسیر رشد تاریخی خود، بی گمان چهره جهان را برای گسترش مناسباتِ کالایی و تضمین جریان صعودیِ سود تغییر داده است، اما همین وابستگی اجباری به فروش روز افزونِ کالاها یکی از نقاط ضعف آن هم هست؛ چرا که فراگیر شدن برخی از کالاها و به ویژه کالاها و خدماتِ مرتبط با فن آوری های ارتباطی، ضمن کمک به گسترشِ قلمرو سرمایه داری و تسهیل چرخه های گردش سرمایه، همزمان توانِ بالقوه ی مقابله یا امکانات مخالفت با نظم سرمایه دارنه و مناس
ات سیاسی-اقتصادیِ برآمده از آن را نیز گسترش می دهند].
3) در وقایع مصر و تونس علاوه بر همه سویه های متعددِ قابل پی گیری و بررسی، سویه مهمی وجود دارد که بی گمان برای تصحیح یا بهبود درک ما از مناسبات دنیای معاصر اهمیت زیادی دارد و آن چگونگی واکنش دولت های بزرگ غربی نسبت به این وقایع و نحوه مواجهه آنها با خواست همگانیِ مردمِ این منطقه برای تغییر است. [پیش از این هم شاید مشاهده رویکردهای متناقض و معنی دار این دولت ها نسبت به جنبش آزادیخواهی مردم ایران، تا حدی به رفع ابهامات و پاره ای توهمات رایج در این زمینه کمک کرده باشد]. انقلاب تونس چنان سریع و غافلگیر کننده بود که مجالی برای اتخاذ یک رویکرد هماهنگ و نظام مند از سوی دولت های بزرگ، یا آن بخشی که منافع معینی در تونس داشتند باقی نگذاشت. وانگهی تونس کشور کوچکی است که هیچگاه نقش ژئوپلتیک مهمی نداشته است (به جز انقلاب اخیر که از این پس، حداقل به لحاظ تاریخی، اعتبار و جایگاه ویژه ای به این سرزمین کوچک می بخشد). بنابراین به نظر می رسد که انقلاب تونس، به رغم درس های فراوان، مورد مناسبی برای رصد کردنِ نشانه ها و شواهدی که به پرسش ما مربوط باشد نیست. در این مورد مصر نمونه بسیار خوبی است: هم به این خاطر که سرایت احتمالی شعله انقلاب به آن قابل پیش بینی بود و هم به دلیل اهمیت استرتژیک آن در خاورمیانه. برای سهولتِ بحث، تنها رویکرد دولت آمریکا را در نظر می گیریم که هم شاخص مهمی برای فهم رویکرد بسیاری از کشورهای متروپل است (حداقل آنهایی که در مسائل مهم، سیاست خارجی خود را با سیاست آمریکا تنظیم می کنند) و هم در مساله مصر بسیار فعالانه حضور داشته است.
در روزهای نخست، دولت آمریکا با احتیاط مردم را دعوت به آرامش می کرد و خواهان بازگشت اوضاع به شرایطی بود که «زندگی عادی» به کشور بازگردد، در حالیکه مردم برای تغییر همین شرایطِ به ظاهر عادیِ زندگی به خیابان ها آمده بودند. پس از سرکوب های خونین اولیه و مشاهده جدیت و استقامت مردم و گسترش ناگهانی دامنه جنبش، دولت آمریکا به کرات واکنش های متناقضی در پیش گرفت (1). برای نمونه ساعاتی پس از آنکه اوباما خواهان کناره گیری فوری مبارک شد، سخنگوی دولت آمریکا در حالیکه با لحن آمرانه ای حکومت مصر را به پیش گرفتن رفورم سیاسی دعوت می کرد، حمایت دولت خود را از واگذاری تدریجی قدرت در مصر اعلام کرد. برجسته ساختن خطر بالقوه اسلام گرایان (جماعت اخوان المسلمین) از سوی آمریکا و سایر دولت های غربی و نادیده انگاشتن جریان های اصلی هدایت کننده اعتراضات و پشتوانه های مردمی آنها (2)، در واقع نوعی زمینه سازی عمومی برای توجیه این دیپلماسی بود، همچنان که خطرهای گسترش انقلاب را نیز به مصریان گوشزد می کرد (3). از سوی دیگر درخواست دولت آمریکا از حکومت مصر برای به رسمیت شناختن اعتراضات مردم و پرهیز از خشونت، در حالی انجام می شد که آمریکا همزمان حمایت و حتی پافشاری خود را برای انتقال قدرت به چهره سیاسی – امنیتیِ نزدیک به خود (عمر سلیمان، کسی که از سال 1993 تا کنون رئیس سازمان اطلاعات و امنیت مصر بود) پنهان نمی کرد و به موازات آن، پیش شرط های خود را نیز برای به رسمیت شناختنِ آینده ی تحولات مصر آشکارا اعلام می کرد (4). به بیان دیگر ژست های رسانه ای دولتمردان آمریکا که بر داعیه پایبندی های دموکراتیک و دغدغه های مردم سالارانه متکی است، در تناقض آشکار با سیاستی است که واگذاریِ زودهنگامِ قدرت به مردم را خطرناک ارزیابی می کند. در واقع دولت آمریکا با رویکردی قیم مابانه نسبت به مردم مصر و نیز رویکردی نخبه گرایانه و سلسله مراتبی نسبت به مقوله دموکراسی، خواهان واگذاری جریان امور به متولیانی است که از قضا تنها مورد اعتماد حکومت فعلی مصر و مورد وثوق دولتمردان آمریکا هستند. نفس اتخاذ چنین جایگاه آمرانه ای نسبت به روند وقایع مصر از سوی دولت آمریکا، خود انکار روشنِ شعور جمعی و حق تعیین سرنوشتِ مردمی است که آمریکا در قالب نگرانی برای آنها سخن می گوید؛ که این هم به طبع سویه دیگری است از تناقضات یاد شده.
از این رو پرسش اصلی اینجاست که چه چیزی آمریکا را بر آن می دارد که در تحولات اخیر مصر چنین نقش مهمی برای خود قایل باشد؟! چرا که واکنش های روزانه دولت آمریکا نسبت به تحولات مصر، به لحاظ کمی و کیفی بسیار فراتر از صدور بیانیه های صوری و مرسوم دیپلماتیک بود؛ گویی این تنها حکومت مصر نیست که با خیزش تحول خواهانه مردم با چالش مواجه شده است، بلکه دولت آمریکا نیز دلایل مهمی برای بازگرداندن «آرامش» به مصر در دست دارد، که مسئولیت های مهمی را متوجه آن می سازد (5). بر همین اساس دولت آمریکا در موضع گیری هایش کمابیش خطوط اصلی آنچه «باید» بشود را نه تنها خطاب به سیاستمداران مصر (که با توجه به پیشینه طولانیِ روابط نزدیک، تا حدی قابل فهم است)، بلکه حتی خطاب به مردم معترض مصر هم ترسیم کرده است. از این لحاظ پی گیری ریشه های آنچه که آمریکا را در چنین جایگاه اقتداری (بسیار فراتر از داعیه های ناظر بی طرف) قرار می دهد، اهمیت زیادی برای فهم ما از پرسش طرح شده در آغاز این بحث، یعنی فهم بهتر مناسبات جاری در جهان دارد. آنچه که آمریکا به نام نگرانی برای مردم مصر و در پوشش دغدغه برای تامین دموکراسی انجام می دهد، در واقع چیزی نیست جز تضمین آنکه مسیر تحولات مصر در تلاقی با منافع کنونی و آینده آمریکا (و شرکای غربی اش) قرار نگیرد. در اینجا اهمیتی ندارد که چه میزان از این منافع ناشی از هم پیمانی همیشگی آمریکا با اسرائیل است و چه میزان از آن به استراتژی بلند مدت آمریکا در خاورمیانه مربوط است؛ بلکه مهم آن است که این واقعیت ها نشان می دهد که سرنوشت مردم کشورهای پیرامونی در جغرافیای سیاسی جهان، به نحو تنگاتنگی با نوع رویکرد کشورهای «برخوردار» نسبت به آینده «مطلوب» این کشورها گره خورده است. دقیق تر که به رویدادهای انقلابی مصر بنگریم در می یابیم که شرایط سیاسی و اقتصادی خردکننده ای که مردم مصر برای تغییر آنها به پا خواسته اند، از سوی نظامی بر آنها تحمیل شده است که در تمامی سه دهه عمر خویش از پشتوانه حمایت همه جانبه آمریکا و سایر متحدانش برخوردار بوده است (6). بنابراین همان دلایلی که آن حمایت ها و مناسبات نزدیک را توجیه می کرده است، از آنجا که ناگهان و با خواست مردم مصر رخت بر نمی بندد، به ناچار در شکل فشارها و اعمال نفوذهای دیپلماتیکِ بین المللی در جهت مهار روند تحولات مصر ظاهر می شود/ خواهد شد (7).
4) با دنبال کردن اخبار و گزارش هایِ «کلان – رسانه ها» از خیزش مردم در این دو کشور، در وهله نخست چنین به نظر می رسید که دولت های بزرگ غربی برای جلوگیری از ایجاد هرج مرج و گسترش خشونت ها و نجات جان انسان های بی گناه سخت به تکاپو افتاده اند و لذا مصرانه طرفین درگیر را به آرامش و مصالحه فرا می خوانند. اما در عین حال هیچگاه حرفی از ریشه های آنچه که مردم این گوشه از جهان را وادشته است که حتی به قیمت به خطر انداختن جان خویش، آرامش کذایی موجود را به چالش بکشند در میان نبوده و نیست؛ و به طبع حرفی هم از دولت هایی که در برقراری آن آرامش سهم داشتند و یا نفعی که از آن می بردند در بین نبوده و نیست؛ گویی برای دولتمردان قدرت های بزرگ و رسانه های بزرگی که کمابیش صورتبندی ژورنالیستیِ دیدگاهها و منافع آنان را بازتاب می دهند، ضرورتِ مهار «خشونت» و نجات جان انسان ها تنها در برهه های به هم خوردن آرامش های کاذب آشکار می شود؛ برهه هایی که به خیابان آمدنِ مردم و ریخته شدنِ خون تعدادی از آنان بر سنگفرش خیابان ها، به سادگی قابل بی اعتنایی یا پنهان سازی نیست. در حالیکه در تمامی دوره های طولانیِ پیش از چنین رویدادهایی، در همه ی سالهایی که حرمت انسانها در مقیاسی میلیونی لگد مال می شد و شیره جان اکثریت مردم بیرحمانه مکیده می شد، این حنجره هایِ اینک متورم و تریبون های پرصدا، چنان خاموش بودند که گویی چنین روندهایی اساسا وجود نداشته یا دسترسی به واقعیتِ آنها ناممکن بوده است! اما در واقع، در حوزه سلطه بر فرودستان و استثمار ملت ها راز پنهانی در میان نیست، جز اینکه قدرتمندان همزمان که چهره هایشان را در پشت ژست های خیرخواهانه پنهان می کنند، برای تحریف واقعیتِ ستم و زمینه های عینیِ بازتولید آن به هر راهی متوسل می شوند. در همین راستا است که «گفتمان حقوق بشری» از مدتها پیش به طور سیستماتیک ابزار دست دولت های بزرگ قرار گرفته است تا با استفاده از حرمت جان انسان ها، جنبشِ «جان به لب رسیده ها» به قهقرا کشانده شود. درست به همین خاطر هر گاه رسانه های بزرگ به پوشش گسترده و متمرکز یک جنبش اعتراضی توده ای می پردازند، اهمیتِ حرکتِ مردم آزاده ای که با شهامت و ایستادگیِ خود دنیایِ «خوشبخت» را به «دیدن» واداشته اند، تنها یک سوی ماجراست؛ سویه دیگر اما تلاشی است که رسانه های بزرگ (Mainstream Media) برای «برساختن» تصویر مورد نظر خود از این رخداد در پیش گرفته اند؛ جایی که از طریق انتشار و حک تدریجیِ چنین تصویری از جنبش در اذهان مردم، به ویژه آنهایی که مستقیم یا غیر مستقیم بخشی از آن رخداد هستند، تاثیر گذاری بر روند آتیِ جنبش دنبال می شود (با برجسته سازیِ قرائت یا گفتمان ویژه ای از جنبش جاری)؛ چرا که برای دولت های قدرتمند، صرفِ برخورداری از پشتوانه حمایتی ارتش های «ملی» یا جریان های سیاسیِ همسو در کشورهای مورد «علاقه»، به تنهایی برای «کنترل» اوضاع بحرانی در این کشورها کافی نیست، بلکه موثر عمل کردنِ این عوامل نیازمند مکملی است که از طریق شکل دادن به افکار عمومی یا «هدایت» آنها تامین می شود. به طور مشخص در مورد حوادث مصر، رسانه های کلان به رغم پوشش گسترده رویدادها، با تمرکز بر موضوع استبداد فردی مبارک، کنار رفتن او را مهمترین خواست جنبش تصویر کرده اند (8). این امر اگر چه ممکن است در حقیقت تجلی باورِ بخشی از معترضان باشد، ولی طرح آن در این شکل و ابعاد و مطلق نمایی آن، به پنهان ماندن این واقعیت می انجامد که شخص مبارک صرفا نماینده نمادینِ ساختار معیوبی بوده است که مردم برای تغییر آن به پا خواسته اند. این تصویر سازی ضمن آنکه به رسم معمولِ رسانه های بزرگ، سویه های اقتصادی اعتراضات مردمی را در پس برجسته سازیِ کلیشه ایِ اشتیاق عمومی به دموکراسی پنهان می سازد، در عین حال خواسته های دموکراتیک و الزامات چنین تحولی را هم به جایگزینیِ صرفِ چهره های مستبد تقلیل می دهد. بر این اساس، از دید رسانه های بزرگ اکنون و با رفتن مبارک انقلاب مصر به ثمر رسیده است و اینک وقت آن است که مردم به خانه هایشان برگردند و باقی امور را به متولیان و نخبگان مربوطه بسپارند. سایر مردم دنیا هم باید متقاعد شوند که با پادرمیانی دولت های بزرگ، موضوع به خیر و خوشی ختم شده است (وجه جذاب و دراماتیک خبر سازی ها در دنیای هالیوود زده)؛ همچنانکه تحولات تونس نیز مدتی است که از نگاه رسانه های بزرگ پایان یافته قلمداد شده و از تیتر خبرها خارج شده است. در این میان آنچه نادیده انگاشته می شود آن است که روی کار آمدن حسنی مبارک به عنوان یک افسر عالی رتبه نظامی در مصر و حمایت بی دریغ آمریکا و غرب از او در تمامی سه دهه گذشته، تنها سمبل هم پیمانی و اتحادی بود که آمریکا را با ارتش مصر پیوند می داده است، نه تمامی این اتحاد. بنابراین رفتن مبارک و واگذاری محتاطانه قدرت به ارتش (9)، اگر چه در اثر مبارزه و فشار مردمی رخ داده است، اما هنوز چیزی از آن پیوند و اتحادی را که سه دهه مصیبت و فلاکت را به مردم مصر ارزانی داشت تغییر نداده است (10). این در حالی است که از خواسته های چهارگانه اصلی معترضان مصری (11)، تاکنون تنها کناره گیری مبارک از قدرت تحقق یافته است (یعنی ضعیف ترین حلقه از زنجیره سلطه و استبداد). از سوی دیگر انقلاب مصر در حالی از سوی رسانه های بزرگ خاتمه یافته قلمداد می شود که نه تنها ساختار قدرت همچنان دست نخورده باقی مانده و انتخابات زودرس هم در دستور کار نیست، بلکه ارتش حتی حاضر نشده است مصو
به قدیمیِ «شرایط اضطراری» را که به موجب آن از سی سال پیش تاکنون بسیاری از قوانین و آزادیهای مدنی و سیاسی در مصر تحت الشعاعِ نوعی «وضعیت فوق العاده» به حالت تعلیق در آمده است، لغو کند؛ در حالیکه لغو این مصوبه ی شبه قانونی یکی از خواسته های اصلی معترضان بوده است (در مورد قانون شرایط اضطراری درمصر رجوع کنید به پانوشت 11).
از این منظر، انقلاب مصر تا تغییر واقعیِ مناسبات، حتی در سطح صرفا سیاسی، هنوز راه زیادی در پیش دارد و پایان یافته تلقی کردن آن بزرگترین ظلم در حق مردمی است که در طی خیزش و استقامت 18 روزه خود بیش از سیصد کشته و هزاران مجروح متحمل شدند.
اما همه اینها چیزی از اهمیت و ارزش رویدادهای با شکوه و امیدبخشی که مردم مصر و تونس خلق کرده اند، نمی کاهد؛ بلکه از منظر دیگر، نمایش عزم عمومی برای تغییر و رسیدن به خودباوری جمعی، دستاورد بزرگی است که بدون آن هیچ تغییری آغاز نمی شود. حتی به یک تعبیر می توان گفت هر انقلاب تنها یک نقطه آغاز یا سرفصلی است برای یک پروژه عظیم جمعی در جهت تغییر وضع موجود؛ پروژه ای که بنا به ماهیت خود همیشه ناتمام است و تداوم دستاوردهای آن (در جهت تغییر) وابسته است به چگونگی تضمین حضور و مشارکت همیشگی مردم در مراحل بعدی. شاید بر چنین بستری بتوان انقلاب های مصر و تونس را «انقلاب امید» نام نهاد: رخدادهایی که از پتانسیل های عظیم فرودستان برای به عهده گرفتن نقش سوژگی تاریخی خبر می دهند. در عین حال، از آنجا که «امید» به خودی خود برای پیشبرد تحول ناکافی است، وفاداری جمعی به وجه انقلابی رخدادها، همیشه حرف آخر را در تغییر روندهای تاریخی در جهت تعیین سرنوشت جمعی خواهد زد.
23 بهمن ماه 1389
پانوشت:
(1) فرانک ویسنر، دیپلمات بازنشسته و مشاور امنیتی باراک اوباما در پیامی ویدئوی که در کنفرانس امنیتی مونیخ پخش شد گفت که مخالف کناره‌گیری فوری مبارک از قدرت است. دولت آمریکا بلافاصله اعلام کرد که این سخنان نظرشخصی ویسنر است. اما مدت کوتاهی پس از آن، هیلاری کلینتون اعلام کرد:«دولت آمریکا خواستار انتقال منظم قدرت است و نه لزوماَ کناره‌گیری فوری مبارک» وزیر خارجه آمریکا برگزاری انتخابات ظرف مدت ۶۰ روز را مایه نگرانی خواند:
www.dw-world.de
(2) «رهبران انقلاب مصر چه کسانی هستند؟»
www.radiozamaneh.com
(3) گسترش رسانه ایِ فوبیا نسبت به خطر تسلط اخوان المسلمین بر سرنوشت کشور در حالی انجام می شد که از قضا اخوان المسلمین جزو نخستین گروههایی بود که از دعوت دولت مبارک برای مذاکره استقبال کرد. هر چند ناخرسندی مردم از چنین مذاکراتی و تشدید اعتراضات، این جریان پوپولیستی را بر آن داشت تا برای نزدیک کردن خود به قدرت و سهم خواهی های آینده مسیر محتاطانه تری را در پیش بگیرد. به بیان دیگر پناه بردن دولت مبارک به اخوان المسلمین، در حالی که نمایندگان بسیاری از سازمان دهندگان واقعی جنبش به مذاکرات دعوت نشده بودند، نشاندهنده آن بود که دولت مبارک و به تبع آن دیپلماسی آمریکا، برای کاهش دامنه جنبش، هم پیمانی با این گروه مرتجع را سودمند ارزیابی می کند. همچنان که دولت آمریکا سابقه زیادی در هم پیمانی با بنیادگرایان خاورمیانه (نظیر طالبان) یا حکومتهای مرتجع منطقه (نظیر عربستان صعودی) دارد.
(4) رابرت گیبس، سخنگوی رئیس جمهور آمریکا، روز دوشنبه تاکید کرده است، ایالات متحده آمریکا به عنوان یکی از شرکای «مصر نوین» باقی خواهد ماند. وی در عین حال از رهبران آینده مصر خواسته است، به معاهدات پیشین این کشور و از جمله پیمان صلح با اسرائیل پایبند باشند:
www.radiofarda.com

در عین حال مخالفت با انتخابات زودرس هم یکی از خواسته هایی است که آمریکا بیش از همه بر آن اصرار                                                   داشته است (رجوع کنید به بند هفتم پانوشت).
(5) دلایلی که به دولت آمریکا مسئولیت ویژه ای برای بازگرداندن «آرامش» به مصر می دهد («تغییر با حفظ ثبات»)، چیزی نیست جز ضرورت چینش و آرایشِ «مناسب» ساختار کلان سیاسی در خاورمیانه و برقراری موازنه قوا در جهت حفظ هژمونی جهانی آمریکا و نیز تامین مناسبات اقتصادی مطلوب و بلند مدت این کشور در این منطقه از جهان. از منظر دیگر، نظام اقتصاد جهانی، اگر چه خود بنا به ماهیت و ضرورت هایش، اغتشاش های زیادی را به زندگی مردم (حتی در دور دست ترین و کم اهمیت ترین مناطق) تحمیل می کند و حتی بار سنگین بحران های ادواری اش را نیز به دوش مردم فرودست می افکند، ولی هیچ اغتشاش پیش بینی نشده ای را در قلمرو بازارهایش نمی پذیرد. به بیان دیگر، برقراری «آرامش»، لازمه حفظ «نظم» لازم برای گردش سرمایه در بازار «آزاد» جهانی است.
(6) برای نمونه، دولت آلمان که یکی از بازیگران اصلی در مناقشات بین المللی مربوط به تحولات مصر است و حتی برای گره گشایی از موقعیت، نقش پناهگاه نهایی حسنی مبارک را هم به عهده گرفته است، در سالهای اخیر مناسبات اقتصادی بسیار محکم و رو به گسترشی با دولت مصر داشته است. برای نمونه در فرازی از بیانیه ای انتقادی که حزب چپ آلمان به مناسبت تحولات مصر منتشر کرده چنین آمده:
» اتحادیه اروپا و همچنین آلمان سال هاست که رژیم های غیردمکراتیک در کشورهای عربی را پشتیبانی می نمایند. دولت آلمان در سال ۲۰۰۹ اجازه صادرات اسلحه به قیمت ۷۷،۵ میلیون یورو را به دیکتاتور مصر حسنی مبارک صادر نمود. »                                                                karzar.org
(7) در همین بین بنا بر گزارش «دویچه وله» به تازگی در نشست امنیتی مونیخ هم بحث از نحوه مواجهه با تحولات مصر، محور اصلی مذاکرات میان نمایندگانِ دولت های بزرگ بود.   «مخالفت غرب با انتخابات زودرس در مصر» :
www.dw-world.de
(8) تمرکز رسانه ها بر مصر هنگامی وجه نگران کننده یافت که تعدادی از رسانه های بزرگ کمابیش همزمان با هم به پخش زنده مستمر از میدان رهایی مصر (التحریر) روی آوردند؛ با آغاز این پخش زنده تلویزیونی، حس می کردی گویا نوعی کارناوال رسانه ای حول وقایع مصر به جریان افتاده است که مردم را برای دیدن مهیج ترین صحنه مهیا می کند: اعلام بیرون رفتن مبارک و پخش زنده صحنه های جشن و پایکوبی مردم، نقطه اوج این کارناوال خبری بود که قصد اصلی آن چیزی نبود جز رسمیت بخشیدن به پایان جنبش و القای همگانی آن با اعلام پیروزی انقلاب مصر! همچنان که در این روند با تمرکز بر رفتن مبارک، فرآیند آمدن و ماندن او را بی اهمیت و مغفول مانده است؛ چون پرسناژ مبارک اینک به قدر کافی در جایگاه نقش منفی این سناریوی همگانی شده پذیرفته شده است، تا کسی به ماهیت و چرایی و تارخچه این منفی بودن اهمیتی ندهد.
(9) شاهپور بختیار در فرازی از کتاب خاطراتی که پس از انقلاب 57 در فرانسه منتشر کرده است (یکرنگی/ ترجمه مهشید امیر شاهی)، مطلبی به رویدادی اشاره کرده است که به لحاظی با آنچه که دیروز در جریان موافقت ارتش مصر با کناره گیری مبارک رخ داد مشابهت دارد: روز 22 بهمن 57 اعلام پیروزی انقلاب مقارن با پایان جلسه ای بود که میان سران و امرای ارتش برگزار شد. پس از این جلسه با اتشار بیانیه ای ارتش رسما اعلام بی طرفی کرد و با پایان دادن به حمایت خود از حکومت شاه، انقلاب را به رسمیت شناخت. شباهت این دو رویداد است که در هر دو رویداد نهایتا تصمیم ارتش تعیین کننده بود. جالب اینکه ارتش آن زمان ایران نیز همانند ارتش امروز مصر ارتباط دیرینه و محکمی با دولت آمریکا داشت. برخی شواهد حاکی از آن است که تعدادی از سران ارتش از جمله فرمانده ستاد ارتش، ارتشبد قره باغی، در روزها و هفته های پیش از آن جلسه تاریخی صبح 22 بهمن، نشست های متعددی با فرستاده ویژه آمریکا، ژنرال هاوزر، داشتند. و طنز گزنده تاریخ آنکه از جمع یست و پنج نفریِ ارتشیان حاضر در آن جلسه، به جز سه نفر همگی در همان سالهای اولیه انقلاب به فرمان خمینی اعدام شدند.
(10) شورای عالی نظامی مصر اعلم کرد که ظرف ۶ ماه آینده پارلمان این کشور منحل و انتخابات جدید برگزار خواهد شد. هم چنین شورایی برای بازبینی قانون اساسی تشکیل خواهد شد. بنا بر اعلام ارتش، «با بی نظمی و آشوب نیز برخورد خواهد شد» :
www.dw-world.de
(11) محمد فاضل، پژوهشگر مصری و استاد رشته‌ی حقوق دانشگاه تورنتو در مورد مطالبات مردم مصر در اعتراض‌های اخیر نوشته است:
» آن‌طور که من می‌فهمم، تظاهرات اخیر در مصر حول چهار نیاز پایه‌ای [مردم مصر] شکل گرفته‌اند:
1- از میان برداشته شدن قانون شرایط اضطراری.
2- محدود شدن زمان ریاست جمهوری [یعنی زمان زمامداری شخص اول مملکت] حداکثر به دو دوره.
3- انحلال مجلس و برگزاری دوباره‌ی انتخابات مجلس تحت نظارت اشخاص ثالث بی‌طرف، مثلاً حقوقدانان مصری.
4- تهیه‌ی پیش‌نویس جدید برای قانون اساسی که مورد قبول اکثریت مردم باشد در فرایندی باز [و نه در پشت درهای بسته] . » :
www.radiozamaneh.com