سياسی, سرتیتر

جنگ یمن : نمونه ی یک جنگ نامرئی در نظام جهانی سرمایه

یونس پارسا بناب

درآمد

بررسی تاریخ نظام جهانی سرمایه بویژه از زمانی که آمریکا بعد از پایان جنگ جهانی دوم در راس آن قرار گرفت، نشان می دهد که اولیگارشی های حاکم برای برون رفت از بحران بویژه بحران اقتصادی عموما» متوسل به تشدید پروسه ی نظامی گری و اشتعال و گسترش جنگ می شدند. ولی بحران عمیق ساختاری کنونی نظام ، زمانی برملاء و رسانه ای شد که نظام و اعضای سه گانه اصلی آن آمریکا، «اتحادیه اروپا» و ژاپن( امپریالیسم دسته جمعی) در باتلاق جنگهای متعدد «بی پایان» و» نامحدود » غوطه ور گشته اند. این جنگها که به عقیده ی بخشی از چالشگران ضد نظام آینده ی جهان را بر سر «دوراهی» قرار داده و ماهیت » فرتوتی» و «درماندگی» نظام را به نمایش می گذارند خود به دو گروه متفاوت تقسیم می شود: جنگهای «مرئی» و رسانه ای و جنگهای «نامرئی» و پشت پرده.

جنگهای مرئی شامل جنگهای فلسطین، افغانستان، عراق و پاکستان می باشند. جنگهای نامرئی که در گسترش آنها سازمان تازه میلیتاریزه شده ی «سیا» نقش کلیدی دارد شامل : جنگهای یمن، سومالی، سودان، شرق کنگو، میندانائو( در جنوب فیلیپین) و جنگ علیه » مواد مخدر» در مکزیک، کلمبیا و پرو (در آمریکای جنوبی) می باشند.

این ماجراجوئی های نظامی و جنگها ( که تحت بهانه هایی چون: علیه «تروریسم بین المللی»، «قاچاق مواد مخدر»،»دزدان دریائی»، «علیه ژنوساید»،»فساد» و …. توسط راس نظام در اکناف جهان گسترش می یابند) دارای یک هدف استراتژیکی که خود شامل سه مرحله است. این سه مرحله که بطور تنگاتنگ و روشن به هم متصل هستند، عبارتند از:

مرحله اول: کسب و تامین هژمونی آمریکا بر منابع طبیعی و معدنی در جهان ( بویژه منابع انرژی و مواد سوخت) در منطقه ی بزرگ خاور میانه ی «جدید» و مناطق ساحلی اقیانوس هند.

مرحله ی دوم: تطمیع و یا تهدید » شرکاء» اصلی ( «اتحادیه اروپا» و ژاپن) و «متحدین»نظام ( اکثر اعضای جی 8 و جی20) به پذیرش(ویا ادامه ی پذیرش) هژمونی آمریکا به عنوان راس نظام.

مرحله ی سوم: مهار «چین» ( به عنوان رقیب بزرگ امپریالیستی) از یک سو و سرکوب شکل گیری جنبش های رهائی بخش از یوغ سرمایه در جهان ( بویژه در آمریکای لاتین) از سوی دیگر در جهت تسخیر نظامی کره ی خاکی برای ایجاد» بازار آزاد»ی به بزرگی جهان.

جنگ های مرئی راس نظام در سراسر جهان از طریق رسانه های ارتباطاتی و اطلاعاتی رایج بطور وسیعی رسانه ای و برملاء گشته است. ولی جنگهای سری و «نامرئی» که عمدتا» توسط سازمان تازه نظامی شده ی» سیا» در اکناف جهان ( از شرق و مرکز آفریقا گرفته تا آسیای جنوب شرقی و آمریکای مرکزی و جنوبی) در حال گسترش هستند بطور قابل ملاحظه ای از انظار و افکار بین المللی عمومی مخفی مانده اند. یکی از این جنگهای نامرئی که از عمرش نزدیک به ده سال می گذرد، جنگ یمن است.

در این نوشتار بعد از بررسی اجمالی تاریخ سیاسی، موقعیت استراتژیکی و ژئوپولیتسیکی یمن به تشریح شکلگیری و رشد این جنگ «نامرئی» در پرتو اهمیت کلیدی یمن در محاسبات جهانی راس نظام (آمریکا) می پردازیم.

تاملی در تاریخ تکامل سیاسی یمن

1. صدها سال پیش از ظهور اسلام در شبه جزیره ی عربستان ، سرزمین یمن ( که امروز در بخش حاصلخیز جنوب غربی شبه جزیره ی عربستان قراردارد) تحت سلطه پادشاهی صبا قرارداشت ویک کشور کلیدی درتجارت بین المللی آن زمان محسوب می شد.

در آن زمان موقعیت یمن و کنترل بر تنگه ی باب المندب آن کشور را به گذرگاهی معتبر بین تمدن شمال آفریقا(مصر، اتیوپی و…) ، تمدن خاور میانه (بین النهرین، ایران و…) و تمدن هند ( درآسیای جنوبی و سواحل اقیانوس هند) تبدیل ساخته بود

2. بعد از پیوستن یمن به امپراطوری اسلامی اهمیت یمن به سرعت افزایش یافت ازدیاد موقعیت تنگه ی باب المندب به خاطر تشدید تجارت بین مناطق متعدد امپراطوری اسلامی(مثل مصر در آفریقای شمالی) با هندوستان و چین از یک سو و کمک و خدمات یمنی ها ( مثل کمک و خدمات ایرانی ها) به امپراطوری اسلامی در گستره های دیوانسالاری ، جهانگشائی و گسترش آئین اسلام از سوی دیگر دو عامل بزرگ در افزایش اعتبار و نقش یمن در آن روزگار بودند.

3. در قرن دهم میلادی یمن نیز ( مثل ایران) از بدنه ی امپراطوری اسلام جدا شد و توسط سلسله های سلطنتی همانند قاسمیان که عموما» مستقل از بغداد عمل می کردند، اداره گشت.

تا آنجا که اطلاع داریم کشور یمن تا اواسط قرن شانزدهم( دوره ی اوج و تشدید استعمار گرائی) موقعیت خود را به عنوان یک کشور مستقل و مستبد آسیایی حفظ کرد. ولی بعد از نفوذ و شروع رقابت های خانمانسوز استعمارگران ( پرتقال و هلند) کشور یمن نیز مثل اکثر کشورهای آفریقا و آسیا بتدریج به یک کشور وابسته و توسعه نیافته تبدیل شد، و بالاخره در اواسط قرن نوزدهم بین امپراطوری های بریتانیا و عثمانی تقسیم گشت و به متصرفات و مستعمرات آنها ملحق شد.

4. بعد از پایان جنگ جهانی اول در سال 1918 و فروپاشی و تجزیه ی امپراطوری عثمانی، یکی از امامان مذهب زیدی ( شیعه ی چهار امامی) اوضاع را در شمال یمن به دست گرفته و اعلام استقلال کرد ولی جنوب یمن مثل سابق مستعمره ی انگلستان باقی ماند. در سالهای بین دو جنگ جهانی، دولت انگلستان طبق قراردادهای «کنفرانس ورسای» با تائید و عنایت «مجمع ملل» کشورهای عربی خلیج فارس ( کویت، بحرین، قطر و دیگر شیخ نشین های عربی همراه با کشورهای عمان و جنوب یمن) را تحت نام » استحکامات عدن» به مستعمره ی بزرگ خود در جنوب شبه جزیره ی عربستان تبدیل ساخت.

5. بعد از پایان جنگ جهانی دوم و اوجگیری آمریکا به عنوان یک قدرت مسلط جهانی اوضاع کشورهای خاورمیانه و کشورهای خلیج فارس نیز مثل دیگر کشورهای پیرامونی(جهان سوم) بشدت دستخوش تلاطم و تحول قرار گرفت. استعمارگران کهن ( انگلستان، فرانسه و…) که از جنگ جهانی دوم بی نهایت ضعیف و درمانده بیرون آمده بودند تلاش کردند که با پذیرش ابرقدرتی و موقعیت هژمونی طلبانه ی آمریکا و قراردادن حوزه های نفوذ و مستعمرات خود در اختیار راس نظام کنترل خود را حداقل بر بخشی از منابع طبیعی و انسانی آن کشورها، مثل سابق حفظ کنند.

6. به موازات این تغییر و تحول در ترکیب بندی نظام جهانی سرمایه و قرار گرفتن آمریکا در راس آن، تاریخ جهان شاهد شکل گیری و عروج سه چالش بزرگ( سه ستون مقاومت) در مقابل تهاجمات و جنگهای امپریالیستی آمریکا در دوره ی 1955 تا 1975 گشت که در تاریخ پانصد ساله ی رشد و تکامل نظام سرمایه داری حائز اهمیت بودند. عروج دو چالش و»ستون مقاومت» ( اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک قدرت جهانی در مقابله با راس نظام و جنبش های عظیم کارگری – سوسیالیستی در کشورهای اروپای غربی) کم و بیش توسط مورخین سیاسی و تحلیلگران ضد نظام ( و حتی منتقدین درون نظام ) پیش بینی و بطور قابل توجهی مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته بودند. ولی ظهور و گسترش چالش سوم (جنبش های پوپولیستی- رهائی بخش ملی در کشورهای سه قاره که در اول به گروه کنفرانس «باندونگ» و بعدا» در دهه ی 1960 به «سازمان کشورهای غیرمتعهد» معروف شد) تا اندازه ی زیادی غیر مترقبه و دور از انتظار برای تحلیل گران در کشورهای سرمایه داری ( و حتی در محافل آکادمیک و سیاسی- دولتی شوروی) بود.

7. یکی از گروه های جنبش های رهائی بخش در دوره» باندونگ»رشد و گسترش ملی گرائی ضد نظام جهانی و استقلال طلبانه تحت رهبری گروه های افسران نظامی کشورهای سه قاره بود. یکی از مهمترین این جنبش ها که خواهان استقلال از کنترل نیروهای خارجی و رهائی از استبداد داخلی بود در سرزمین یمن ( شمال و جنوب) شکل گرفته و رشد یافت. این جنبش تحت نام » آزادی یمن» بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم توسط افسران «رادیکال» و جوان درون ارتش یمن شمالی آغاز گشت. بعد از شکست «نکبت بار» اعراب در اولین جنگ اعراب و اسرائیل در سال 1948، افسران متعلق به «آزادی یمن» مثل افسران رادیگال و استقلال طلب مصر، سودان، عراق ، لبنان، سوریه و … در تحلیل خود از اوضاع یمن به این نتیجه رسیدند که علت شکست اعراب به غیر از عامل خارجی(امپریالیسم) بی کفایتی و وابستگی هیئت های حاکمه ی کشورهای عربی نیزبود. بر این اساس افسران جوان جنبش دست به کودتای نظامی در سال 1949 علیه «امامان حاکم» در شمال یمن زدند. با اینکه این کودتا با کمک انگلیس ها که هنوز یمن جنوبی را به عنوان مستعمره در اختیار خود داشتند، با شکست و سرکوب روبرو گشت ولی جنبش افسران «آزادی یمن» نه تنها در یمن شمالی حمایت مردم را کسب کرد بلکه در آغاز دهه ی 1950 به درون نیروهای نظامی یمن جنوبی ( که هنوز جزو مستعمرات انگلستان در شبه جزیره ی عربستان بود) نیز نفوذ کرد.

8. در اوایل دهه ی 1950 مبارزات جنبش یمن آزاد علیه حاکمیت ارتجاعی امامان در شمال یمن از یک سو و علیه حاکمیت استعماری انگلستان از سوی دیگر توسعه یافت . شایان توجه است، که سالها رهبری جنبش یمن آزاد به مقدار قابل توجهی تحت تاثیر اندیشه های جنبش ارتجاعی اخوان المسلمین بود. اخوان المسلمین مصر (مثل فدائیان اسلام و «مجاهدین اسلامی» در ایران) به شدت ضد انگلیسی بود و از منویات آمریکا که خواهان گسترش نفوذ خود در خاورمیانه و آفریقای شمالی بود حمایت میکرد، در نتیجه متقابلا» آمریکا نیز که در این دوره به رقابت بزرگی مقابل انگلستان و فرانسه در این مناطق دست زده بود از این جنبش های ارتجاعی حمایت می کرد.

9. ولی بعد از کودتای افسران جوان در مصر و روی کار آمدن ناصر به عنوان یک ملی گرای ضد امپریالیست و محبوب در کشورهای عربی و در کشورهای آفریقا و خاورمیانه، افسران جوان در رهبری یمن آزاد نیز به کلی از اندیشه های دینی و مذهبی دست برداشته و به تبلیغ و ترویج مبارزات ملی و اتحاد یمن روی آوردند. بعد از مبارزات ممتد و مدام که نزدیک به ده سال طول کشید افسران جنبش یمن آزاد موفق شدند که حکومت امامان زیدی را در یمن شمالی در سال 1962 ساقط ساخته و استقرار «جمهوری عرب یمن » را اعلام کنند.

10. بعد از این پیروزی در یمن شمالی، مبارزات در یمن جنوبی بویژه در روستاهای آن کشور نیز گسترش یافت و در سالهای 1963-1967 به صورت یک جنبش چریکی در شهرهای یمن بویژه در عدن نیز نفوذ کرد. جنبش چریکی در یمن جنوبی در سال 1967 دچار انشعاب گشته و به دوبخش تقسیم گشت: بخش ناصریست ها و بخش مارکسیستی»جبهه ی رهائی بخش ملی». ولی در یمن شمالی افسران حاکم که به اسم ناصریست های یمن معروف شده بودند به اصلاحات اجتماعی بویژه در حیطه های آموزش و پرورش و طب و بهداشت دست زدند که خیلی حائز اهمیت بودند. این اصلاحات با آغاز جنگ داخلی در یمن شمالی در نیمه راه قطع گردید.

11. امام یمن که به عنوان سلطان یمن از سلطنت خلع گشته بود پس از سرنگونی به کوه های شمالی یمن در مرز عربستان پناه برد. او پس از جمع آوری نیرو و تجدید قوا و با کمک سعودی ها، انگلستان، سازمان های جاسوسی موساد، سیا و ساواک علیه دولت صنعا (پایتخت یمن شمالی) اعلام جنگ کرد. رژیم افسران از دولت ناصر در مصر طلب کمک نظامی کردند. در سال 1965 نزدیک به 70000سرباز مصری در یمن شمالی درگیر جنگ با امام زیدی و حامیانش گشتند که تا سال 1968 ادامه یافت. دربحبوبه ی جنگ داخلی در یمن شمالی، «جبهه ی رهائی بخش ملی» در جنوب موفق گشت که در سال 1967 با تسخیر بخش بزرگی از یمن جنوبی و محاصرهی عدن نیروهای نظامی انگلستان را مجبور به ترک خاک یمن ساخته و در آنجا استقرار» جمهوری توده ی یمن» را اعلام سازد.

12. بعد از پیروزی جبهه ی رهائی بخش ملی در یمن جنوبی ، جهانیان عوض اینکه وحدت یمن را ناظر باشند، شاهد بروز و رشد رقابت های خونین بین دولت های یمن جنوبی و یمن شمالی گشتند. این رقابت های خونین که بعد از خروج نیروهای نظامی مصر از یمن شمالی در 1968 تشدید یافت، حتی در سال 1972 به جنگ کوتاهی بین شمال و جنوب منتهی گشت. در سرتاسر دهه ی 1980 هر دو یمن به جولانگاه رقابت های خونین بین حامیان یمن شمالی ( عربستان سعودی، اسرائیل، انگلستان و آمریکا) از یک سو و حامیان یمن جنوبی (عمدتا» شوروی) از سوی دیگر تبدیل گشت. این وضع تا پایان دوره ی «جنگ سرد» و فروپاشی و تجزیه شوروی به قوت خود باقی ماند.

13. بعد از پایان » جنگ سرد» در سالهای 1990- 1989 ، موقعیت ضعیف دولت های شمال و جنوب آنها را مجبور ساخت که در ماه می 1990 «وحدت موقتی» اعلام نمایند. رهبران شمال و جنوب واقعا» اعتقادی به «وحدت»دوبخش یمن نداشتند بلکه آنها از این»وحدت موقتی» به عنوان ابزاری برای ادامه ی رقابت در جهت تسلط کامل یکی بر دیگری استفاده کردند. کوته بینی ها و عدم دانش رهبران هردو کمپ در مورد اوضاع جهانی و تحویل و تحولات بین المللی شرایط را آماده آن ساخت که هم بخش «ناسیونال» یمن که عمدتا» در شمال بودند و هم بخش «سوسیال» یمن که هنوز در جنوب بودند ابتکار عمل را از دست بدهند و میدان را برای بروز و رشد اندیشه های بنیادگرائی مذهبی (وهابیسم از یک سو و امت گرائی شیعه از سوی دیگر) باز سازند.

14. اوج و گسترش جنگهای مذهبی (بین وهابی ها و شیعه ها) و شیوع بنیاد گرائی در نیمه دوم دهه ی 1990 شرایط را آماده ساخت که راس نظام جهانی سرمایه یکی از جنگهای نامرئی خود را در آن منطقه ی ژئو – پولیتیکی از جهان در نیمه ی اول دهه ی 2000 تعبیه و تنظیم سازد.

اهمیت یمن در محاسبات جهانی نظام سرمایه

1. اهمیت یمن را باید در موقعیتی که آن کشور تاریخی در ارتباط با خلیج عدن و تنگه ی باب المندب دارد، جستجو کرد. یمن در راس خلیج عدن که دریای سرخ را از طریق تنگه ی باب المندب به دریای عربی در اقیانوس هند وصل می کند، قرار دارد. خلیج عدن یک گذرگاه انتقالی مهمی برای عبور کشتی های حامل نفت کشورهای خلیج فارس به کشورهای اروپا از یک سو و انتقال و صدور نفت کشورهای آفریقایی به چین، ژاپن و کره ی جنوبی و … از سوی دیگر است. روشن است کنترل گذرگاه های انتقالی مهم جهان برای عبور کشتی های حامل منابع معدنی بویژه انرژی، نقش کلیدی در محاسبات استراتژیکی هر قدرت جهانی مثل آمریکا ایفاء می کند. یمن که در جنوب عربستان (یکی از سه منبع بزرگ نفتی در جهان) قراردارد «نمی تواند» و «نباید» صاحب دولتی باشد که به خاطر حفظ حاکمیت ملی و حق تعیین سرنوشت خویش خواهان گسست از محور نظام جهانی است.

2. یک نکته ی کلیدی دیگر که یمن را در صدر الویت ها برای معماران راس نظام قرار می دهد، نقش مهم گذرگاه تنگه ی باب المندب در ارتباط با انتقال و صدور نفت از جنوب سودان و ایالت نفت خیز دارفور سودان از دریای سرخ و عبور از تنگه ی باب المندب به خلیج عدن و سپس صدور آن به چین از طریق اقیانوس هند است. تجزیه احتمالی کشور سودان حداقل به سه کشور مجزا ازهم در سال 2011 توسط دولت اوباما نمی تواند بدون کنترل بلامنازع آمریکا بر تنگه ی باب المندب عملی گردد.

3. سومین عاملی که یمن و منطقه ی خلیج عدن را در محاسبات جهانی راس نظام مهم می سازد استراتژی جهانی آن در مورد قاره ی آفریقا است. یمن مستقیما» از طریق آبهای خلیج عدن، تنگه ی باب المندب و دریای سرخ همسایه ی نزدیک سومالی، جیبوتی، اریتره، اتیوپی و سودان است. نقش این کشورها در عرضه ی نفت، گاز و دیگر مواد سوختی به جهان و بویژه به خود آمریکا روزانه در حال افزایش است. در حال حاضر( سال2011) 15درصد نفت مورد نیاز داخلی آمریکا از آفریقا تامین می گردد. این رقم در ده سال آینده به 30 درصد و مقدار صدور گاز طبیعی آفریقا به آمریکا به بیشتر از 35 درصد خواهد رسید. با این حساب، مقدار نفت و گاز طبیعی که آمریکا در سال 2020 از آفریقا وارد خواهد ساخت دقیقا» با مقدار واردات آن کشور از کلیه کشورهای خاورمیانه برابر خواهد گشت. آیا آمریکا بدون اعمال هژمونی جهانی خود در آفریقا می تواند در پرتو عروج چین به یک رقیب بلامنازع جهانی به این منابع دسترسی داشته باشد؟ بررسی رقابت بین آمریکا و چین بر سر منابع آفریقا که عمدتا» باید از گذرگاه تنگه ی باب المندب صادر گردند، اهمیت استراتژیکی یمن و کنترل نظامی بر راه های بحری آن کشور را نمایان تر می سازد.

4. به موازات اهتزاز علم پاره های «مبارزه علیه تروریسم»(در خاورمیانه ی بزرگ و آسیای جنوبی) و «مبارزه علیه مواد مخدر» (درکشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی) اولیگارشی حاکم دو حزبی در آمریکا با توسل به شعار «مبارزه علیه دزدان دریایی» تلاش می کند که با میلیتاریزه ساختن یمن و سومالی و حمایت از رفراندوم در سودان و تجزیه آن کشور حداقل به سه کشور(سودان شمالی، سودان جنوبی و دارفور) رقیب خود چین را که از دولت مرکزی سودان حمایت می کند، به چالش طلبد.

آمریکا با تاسیس پایگاه های فرماندهی مرکزی (CENTCOM) در «شاخ آفریقا» عملا» دهه ی 2010 را به دوره ی جدید «تقسیم آفریقا» تبدیل ساخته است. توضیح اینکه در سال 1884(در کنگره ی وین) در بحبوحه ی اولین بحران عمیق ساختاری نظام سرمایه داری «تقسیم آفریقا» از نظر ارضی و فیزیکی بین کشورهای استعمارگر کهن برای برون رفت از بحران توسط حاکمین نظام جهانی تعبیه و تنظیم گشت. امروز تقسیم مجدد آفریقا نه ارضی و فیزیکی بلکه بر اساس تقسیم منابع بویژه انرژی و الماس (و نه بین امپریالیست های متکثر بلکه بین راس نظام و رقیب شماره یک اش چین) دارد پیاده می شود.

5. بررسی فعل و انفعالات سیاسی در ده سال گذشته در منطقه ی خلیج عدن و شاخ آفریقا – «جنگ علیه دزدان دریایی» سومالی، حمله نظامی اتیوپی به سومالی در سال 2006، همراه با تشدید حملات نظامی نیروهای ویژه ی نظامی آمریکا به سومالی، درگیری نظامی کشور اوگاندا در سودان و تاسیس پست ها و پایگاه های مخفی آمریکا در کشورهای شاخ آفریقا و گسترش آنها به دیگر کشورهای شرق و غرب آفریقا تحت نام «آفریکم» (ستاد آفریقایی)- به خوبی نشان می دهد که آمریکا با اشتعال یک جنگ نامرئی «نامحدود» و » بی پایان» در یمن در صدد است که کنترل بلامنازع نظامی خود را بر آفریقا از طریق کنترل بر تنگه ی باب المندب اعمال ساخته و از حرکت و رشد نفوذ چین در آفریقا جلوگیری کند. با اینکه تعدادی از دولتمردان آفریقایی مثل رئیس جمهور کشور غنا علنا» با تاسیس شعبه ی آمریکایی «آفریکم» در کشورهای خود مخالفت می ورزند ولی آمریکا با تبلیغ روی «مبارزه با تروریسم» اکثر این رهبران را با تطمیع ، ترغیب و تهدید بتدریج وادار به تسلیم در مقابل پروژه های نظامی خود در آفریقا می سازد. مضافا» سیاست های آمریکا در ارتباط با پدیده ی «تروریسم دزدان دریائی» و طیف های مختلف القاعده در یمن نه تنها باعث آشفتگی های فکری و سیاسی در کشورهای شاخ آفریقا، یمن و دیگر کشورهای منطقه گشته بلکه خیلی از تحلیل گران سیاسی را که ضرورتا» طرفدار نظام جهانی سرمایه نیستند نیز با بهت و تعجب روبرو ساخته است.

6. روابط مرموز و پیچیده ی عناصر «تروریست» متعلق به تشکل های مختلف طالبان، القاعده و… در کشورهای خاورمیانه و آسیای جنوبی ( افغانستان، پاکستان و هندوستان) با سازمانهای اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا، عربستان سعودی و پاکستان تا اندازه ی زیادی برملاء و رسانه ای گشته اند. ولی این روابط در یمن و دیگر کشورهای خلیج عدن و شاخ آفریقا به غایت پیچیده تر و مرموزتر به نظر می رسند. بطور مثال دزدان دریائی سومالی ( که دولت آمریکا ادعا می کند که مبارزه علیه آنها در صدر دستور استراتژی آمریکا قرار دارد) اکثر مواقع از سوی یمنی ها اسلحه، مواد سوختی و… دریافت می کنند و وقتی که این دزدان دریائی به خطر می افتند بطور روزافزون و فزاینده ای به سواحل وسیع یمن پناهنده می شوند. اکثریت بزرگی از اقشار مختلف مردم در یمن منجمله کارمندان رده پائین دولت بر این باورند که توجه بسیار زیاد بین المللی به راهزنی دریائی بهانه و پوششی است که توسط آن قدرت های بزرگ ( مثل آمریکا) بتوانند کنترل خود را به خلیج عدن اعمال سازند ،» گذرگاهی که از مسیر آن هر روز میلیون ها بشکه ی نفت عبور می کنند» .

7. در داخل خود یمن رابطه ی » مثلث» بین دولت یمن ، پدیده ی «القاعده» و پروژه ی آمریکا نیز پراز تضاد و ابهام است – از یک سو مقامات آمریکائی دولتمردان عالیرتبه ی یمنی را ( بعد از انتقاد و اخطار که در مبارزه علیه تروریسم «ضعف» نشان می دهند) ترغیب و مسلح می سازند که در مبارزه علیه تروریسم به «متحد» آمریکا در منطقه در آیند – ولی از سوی دیگر همان مقامات به حرکات و عملیاتی دست می زنند که در عمل به رشد و گسترش القاعده کمک می کنند. بطور مثال، در اواخر سال 2001 در بحبوحه ی کمک های نظامی آمریکا به دولت یمن در مبارزه علیه تروریسم، نیروهای آمریکا بعد از اشغال نظامی افغانستان فردی بنام سعید علی شهری را بعد از دستگیری به زندان آمریکائی گوانتانامو منتقل کردند. چندی بعد ، در سال 2007 آمریکائی ها علی شهری را تحویل مقامات سعودی دادند. علی شهری بعد از چند ماهی استراحت در یکی از استراحتگاه های سعودی بدون ممانعتی آزاد شد و در سال 2009 در مقام دوم رهبری القاعده در یمن اعلام موجودیت کرد. به عبارت دیگر، کسی که قرار بود در «استراحتگاه» توبه کنندگان به عنوان «جهادیست» مورد توبه و اصلاح قرار گیرد ناگهان در سال 2008 » ناپدید » گشته و بعدا» به رهبری القاعده در یمن می رسد.

8. اکثریت عظیمی از اعضای القاعده بویژه در یمن به فرقه وهابیت تعلق دارند. مدارس این فرقه در یمن با کمک مالی دولت سعودی اداره می شود و علمای وهابی وظیفه ی آموزش و پرورش اکثر جوانان را که بلافاصله به «جهادیست» های القاعده ملحق می شوند، به عهده دارند. شایان توجه است که عبدالله صالح رئیس جمهور یمن در دهه ی 1990 با کمک وهابی ها بتدریج کمونیست ها و سوسیالیست های یمن را در سراسر یمن سرکوب و نابود ساخت و سپس با کمک آنها ملی گرایان و بقایای ناصریست ها را قلع و قمع ساخت و پس از آن شیعه های زیدی را از حاکمیت اخراج ساخت. پرزیدنت صالح در تمام این عملیات از حمایت همه جانبه ی دولت آمریکا و عربستان سعودی و القاعده برخوردار بود.

9. هم اکنون رژیم صالح که در «عبودیت» به راس نظام چندان تفاوتی با دیگر حامیان بومی نظام (مثل مالکی در عراق و کرزای در افغانستان) ندارد، با گرفتن نیرو ازبین فراریان القاعده از کشورهای پاکستان ، افغانستان، مصر، سومالی و… که در یمن موقعیت پناهندگی دارند، تلاش می کند که شیعه های متعلق به فرقه «حوزه ای ها» را نیز که در شمال یمن در مرز های عربستان سعودی هستند سرکوب و مطیع خود سازد. به کلامی دیگر، امروز دولت یمن و عربستان سعودی با حمایت القاعده یک جنگ نامرئی و مرموز را در یمن راه انداخته اند که با ایجاد آشوب بهانه به آمریکا بدهند که تهاجم نظامی «مرئی» خود را به یمن در آینده ی نزدیک قابل توجیه سازد. در این پروژه ی جنگی نیز عربستان سعودی (مثل سی سال گذشته) به عنوان بزرگترین منبع مالی کمک به القاعده عمل می کند. به نظرخیلی از تحلیل گران، عناصر رهبری القاعده نیز به عنوان یک سازمان خود مختار و یا مستقل از عربستان سعودی عمل نمی کنند.

در یک کلام سازمان سیا که در ماه های اخیر (تابستان و پائیز2010) میلیتاریزه شده است بجای هم عربستان سعودی و هم رهبران القاعده «می اندیشد». رژیم صالح با کمک القاعده تلاش می کند که جنبش جنوب را نیز سرکوب ساخته و یمن را به پایگاه بزرگ آمریکا در آن منطقه از جهان تبدیل سازد.

جنبش جنوب یمن علیه دولت مرکزی

1. جنبش جنوب تلاش می کند که با استقرار خود مختاری ایالات جنوب یمن را از یوغ رژیم صالح رها کند. صالح با اینکه در خفا (و با همکاری با دولت عربستان سعودی) با حمایت القاعده می خواهد شیعه های فرقه حوزه ای را در شمال یمن سرکوب سازد، در ایالات جنوب نیز به بهانه ِ «مبارزه علیه تروریسم» و القاعده تلاش می کند که جنبش جنوب را نیز سرکوب سازد. با اینکه رهبران جنبش جنوب تاکنون با برگزاری تظاهرات وسیع و اعتراضات معیشتی، مبارزات خود را بطور مسالمت آمیز و از طریق نافرمانی های مدنی به پیش برده اند ولی رژیم صالح پیوسته به بهانه ی اینکه جنوبی ها با القاعده همکاری می کنند، در صدد است که جنبش جنوب را از طریق قهرآمیز نظامی نابود سازد.

2. شایان ذکر است که رهبر شناخته شده ی القاعده در یمن طی اعلامیه ای مطرح کرد که القاعده از جنبش جنوب حمایت می کند. بلافاصله بعد از صدور این اعلامیه، رهبران جنبش جنوب این حمایت را رد کردند. علی سالم الابیض (رئیس جمهور سابق یمن جنوبی) طی یک مصاحبه با «فرانسه24″ توضیح داد که :»ما هیچ رابطه ای با القاعده نداریم. ما هیچوقت در تماس با این سازمان نبودیم و جنبش ما تروریسم را که در شمال یمن رایج است، رد می کند. رژیم صالح با زیر پا گذاشتن حقوق بشر علیه جنبش جنوب که معتقد به مبارزات مسالمت آمیز است ، مرتکب جنایت گشته است».

3. جنبش اعتراضی جنوب بطور فراگیری در ایالات جنوب یمن در حال گسترش است. این جنبش سکولار و دموکراتیک خواهان استقرار یک جمهوری مستقل از نیروهای خارجی در یمن جنوبی است. احتمال زیادی دارد که این جنبش و یا بخش هائی از آن در آینده ی نزدیک و در پرتو سیاست های قهرآمیز نظامی دولت مرکزی متوسل به مبارزات قهرآمیز و مسلحانه گردند. رهبران این جنبش در جریان تظاهرات وسیع پیوسته اعلام می کنند که آنها به قوانین بین المللی احترام گذاشته و تحمل و دموکراسی را تبلیغ کرده و ترویج می سازند. به عقیده ی آنها این دولت مرکزی در شمال است که همیشه در گذشته با استفاده از «جهادیست ها» به عنوان «رزمندگان نیابتی» تلاش کرده اند که جنبش های مردمی را سرکوب سازد.

4. بررسی ادبیات سیاسی جنبش جنوب در یمن و اسناد و مدارک منتشره از سوی رهبران نهادهای متعلق به این جنبش به روشنی نشان می دهد که این جنبش تنها جنبش سیاسی در منطقه ی خاور میانه – خلیج فارس است که پرچم آزادی و رهائی از یوغ رژیم صالح و نظام جهانی سرمایه را به اهتزاز درآورده است. این جنبش به خاطر پیشینه ی کادرهای ورزیده ی خود که تاریخ فعالیت های سیاسی شان به اوان دهه 1970 می رسد، قادر است که در صورت لزوم تاکتیک مبارزاتی خود را از شیوه ی مسالمت آمیز و نافرمانی های مدنی به شیوه ی قهرآمیز مسلحانه ی نظامی تغییر دهد.

5. اما معضل اساسی که این جنبش «سوسیال» و «ناسیونال» در حال حاضر با آن روبرو است نه نقصان دموکراسی، نه عدم شرکت توده های وسیع در تصمیم گیری ها و نه وجود کمپلکس ها و دغدغه های حزبی و دولتی است بلکه آن است که این جنبش بدون «ستاد رهبری» مشخص و معین است. این جنبش که دموکراتیک، سکولار و استقلال طلب است ادغامی از کمونیست ها وسوسیالیست ها

(نیروهای متعلق به خانواده ی بزرگ «سوسیال») ازیک سو و ملی گرایان، ناصریست ها و ملی – مذهبی های سکولار(نیروهای متعلق به خانواده بزرگ «ناسیونال») از سوی دیگر است. وقوع این ادغام نه تنها در تاریخ بعد از پایان دوره ی «جنگ سرد» بی نظیر است بلکه یکی از پدیده های مترقی است که چالشگران ضد نظام موفق شده اند که در آن منطقه از جهان تعبیه و تنظیم سازند. با این همه امتیاز و ابتکار، همانطور که اشاره شد این جنبش در حال حاضر فاقد یک ستاد متشکل و منظم رهبری است، معضلی که هر آن امکان دارد که مورد بهره گیری از سوی بنیاد گرایان اسلامی القاعده و حامیان نظام جهانی سرمایه قرار گیرد.

6. در پرتو بررسی اسناد و مدارک مربوط به جنبش جنوب در یمن و تحلیل از چند و چون موقعیت سوق الجیشی و ژئوپولیتیکی کشور یمن روشن است که هدف آمریکا به عنوان راس نظام از طرح پروژه ی «جنگ نامرئی» کنونی در یمن و تبدیل آن به یک «جنگ مرئی» در آینده دارای دو جنبه در آن کشور است : جنبه ی داخلی (سرکوب همه جانبه ی جنبش جنوب) و «جنبه ی خارجی (تسلط و اعمال هژمونی آمریکا بر آب های یمن و کنترل بلامنازع نظامی خلیج عدن و تنگه ی باب المندب).

منتخبی از منابع

1. اندروگوین مارشال،»القاعده،سیا و طاق بحران» در سایت «گلوبال ریسرچ»،5 سپتامبر2010.

2. اندروگوین مارشال، «یمن : عملیات مخفی امپراطوری آمریکا» ، در سایت «گلوبال ریسرچ»، 5 اکتبر2010، صفحات 8-3

3. دیوید لی و دیوید پلستیر، «تقسیم مجدد آفریقا»، در نشریه «گاردین» اول ژوئن2005.

4. روزنامه «واشنگتن پست»، 17 می2006.

5. مجله «نیوزویک»، 17 سپتامبر2007.

6. یوهان هاری، «درباره ی دزدان دریائی دروغ می شنوید»، روزنامه»ایندپندنت» 5 ژانویه2009.

7. اریک اشمیت و دیوید سنقر، «بعضی از اعضای القاعده از پاکستان به سومالی و یمن فرستاده می شوند»، در روزنامه «نیویورک تایمز»، 11 ژوئن 2009.

8. روزنامه «فایننشل تایمز»، 14 ژوئیه 2010.

9. روزنامه «یو . اس. نیوز وورلد ریپورت»، 11 ژانویه 2010.

10. نشریه «یمن تایمز» به انگلیسی شماره های سال2010 و ژانویه2011.