سياسی

نقد مارکسیستی دربارۀ تئوری روانکاوی – آرزومندی و زیر بنا ۹

گاهنامۀ هنر و مبارزه

آرزومندی و زیر بنا

علی رغم گشایش چنین مسائل و مباحثی، یعنی آنهایی که هنوز پاسخ قطعی پیدا نکرده و در حال بلا تکلیف به سر می برند، ولی در مورد آن چه که به مسائل کلی روابط بین روانکاوی و ماتریالیسم تاریخی مربوط می شود، نتایج زیر برای ما کاملا قطعی خواهد بود :

نظریات فروید در بارۀ مرکزیت داشتن روانکاوی در علوم انسانی بسیار دور از واقعیت بوده و حرف آخر دربارۀ ساختار جامع زمینه های علوم انسانی در تعلق ماتریالیسم تاریخی است.

که ماتریالیسم تاریخی نیز به سهم خود در زمینۀ علوم روابط انسانی، پیش از همه روی اقتصاد سیاسی به معنای مارکسیستی کلمه تمرکز یافته، یعنی روی علم روابط تولیدی و مبادله، بی هیچ تردیدی مکانی را ضمیمه می کند که روانکاوی مدعی بررسی علمی آن است. ولی در موقعیتی با تابعیت مضاعف ، زیرا که تنها از طریق شناخت روابط اجتماعی که از روابط بنیادی نیز مشتق گردیده اند می توان به چنین موقعیتی دست یافت.

در آغاز به یکی از اشکال متقارنی می پردازیم که به مباحث ایدئولوژیک جاری و ساری مرتبط می گردد بی آن که به نتیجۀ قطعی رسیده باشد :

روانکاوان مارکسیسم را به کتمان نقش بنیادی آرزو و تمنّا (1) نزد فرد آدمی متهم می سازند، و علاوه براین، چنین موردی را به این شکل تعبیر می کنند که گویی کتمان مارکسیست ها حاکی از مقاومت روانی ناخود آگاه (2) آنان است. زیرا مارکسیست ها نیز مثل هر فرد دیگری واجد ناخودآگاه بوده و از تأثیرات آن نمی توانند معاف باشند.

مارکسیست ها نیز به سهم خود روانکاوی را به علت عدم شناخت در امر اساسی و پر اهمیت روابط تولیدی قابل انتقاد می دانند، و آنها نیز چنین فقدان شناختی را نزد روانکاوان به نحو خاصی تعبیر می کنند.

مارکسیست ها نیز علت واپس زدن واقعیت روابط تولیدی را در وابستگی انکار ناپذیر روانکاوی به ایدئولوژی بورژوا نسبت می دهند(3).

چگونه باید این مسئله را روشن کنیم؟ به سادگی با مشاهدۀ تقارن کاملا گول زننده، زیرا هیچ کدام از موضوع یگانه ای حرف نمی زنند، و سرزنش های متقابل به موضوع یگانه ای مربوط نمی شود، «انسان» ولی در بررسی « انسان» با دو موضوع کاملا متفاوت روبرو هستیم که ما را به « جامعه و فرد، تاریخ و زندگینامه» رجوع می دهد.

انتقاد روانکاوی به مارکسیسم در این نکته است که اولی را با دومی توضیح نمی دهد و جامعه شناسی را بر اساس روانشناسی تعریف نمی کند. در حقیقت مارکسیسم با آگاهی کامل از چنین تعریفی است که از آن اعراض می جوید، و برای این اتخاذ موقعیت و این برداشت نیز دلیل قاطعی دارد : زیرا این فرایند تاریخی است که چگونگی روان انسان را تعیین می کند و نه بر عکس.

به عنوان مثال « افراد » در مقام « دارندۀ آرزو » نیستند که برای تحقق بخشیدن به انقلاب اجتماعی به پا می خیزند ولی توده ها هستند که انقلاب می کنند، یعنی گروه های مردم و افراد مصمم در موقعیت طبقاتی شان در بطن کلیت اجتماعی. این موضوع به این معنا نیست که در چنین حرکتی آرزومندی وجود ندارد، بلکه به این معنا است که مبدأ انقلاب در این جا نیست و نمی تواند باشد. زیرا مبدأ اصلی انقلاب به عبارت کلی در هیچ واقعیتی که در عالم باطنی و روانشناختی قابل بررسی باشد نمی گنجد و ارتباطی با آن ندارد. با این وجود چنین امری مانع از این نیست که در صورت مقتضی به عنصر بنیادی تحرک شخصیتی تبدیل نشود.

ولی در هر صورت باید دانست که مبدأ انقلاب در فرد نیست، بلکه در جهان اجتماعی و تناقضات آن است. همان طور که مارکس در ایدئولوژی آلمانی می نویسد، در این جا موضوعی مطرح است که فراتر از «فرمول» می باشد، پرولتاریا باید «دولت را واژگون سازد تا به شخصیت خودش تحقق ببخشد»(4).

آرزومندی(1) به علت موضع خاص خود نمی تواند معرف چنین ضرورتی باشد، و نمی تواند به درک زندگی یک مبارز اجتماعی نائل بیاید، یعنی عنصر زندگینامه با بردی جهان شمول که بر پایۀ آگاهی یافتن فرد به تغییر مکان یافتن مرکز اجتماعی از ذات انسان به مرکزیت داشتن فعالیت آگاهانه است.

این موضوع به این معنا است که در زندگی هر مبارز اجتماعی، زندگی فردی واقعی است که در عین حال، همواره با دوران کودکی خود روبرو می شود، به عبارت دیگر در ملازمت تنگاتنگ با دوران کودکی خود به سر می برد.

به همین علت، و به دلایل دیگر، جایی برای روانشناسی و احتمالا پاتولوژی زندگی فرد مبارز باقی می ماند، که این و یا آن وجه خاص از زندگی او را توضیح می دهد که نزد فرد یا گروهی از افراد وجود دارد. ولی چنین تحلیلی نه به درک زندگی مبارزین اجتماعی نائل می آید و نه این که روشنگر « ابدی شدن خواست پدر اولیه» به تمنّای نفرت انگیز ثروت خواهد بود ، که نتیجۀ خاص روابط پولی است (5). بنابراین مارکس هیچ چیزی را پنهان و کتمان نکرده و تفاوت بنیادی موجود بین عنصر فردی و تاریخی را آشکار ساخته و رابطۀ حقیقی آنها را مشخص نموده است. برعکس، مارکس علم تاریخ را بنیان گذاری کرد، و از این طریق نیز بود که نخستین نقد رادیکال در زمینۀ روانشناختی نوع بشر را گسترش داد. بنابراین تاریخ در رابطه با تمام علوم انسانی، علم راهبردی است، به این علت که واژگونی تدریجی طبیعت به تاریخ، حاوی سیر تحولی انسان و روند انسانی شدن انسان است.

از همین رو هر رشته ای در روانشناسی که به این بهانه که دقیقا به موضوع فرد می پردازد، و یا حتی منشأ آن را در زندگی فرد جستجو می کند، اگر از نتایجی که از کاربست ماتریالیسم تاریخی بر می آید صرفنظر کند، در این صورت ورود خود را به علم حقیقی مسدود خواهد ساخت.

در نتیجه مشاهده می کنیم برداشت پولیتزر در رابطه با روانکاوی که در ابتدای این نوشته یادآور شدیم، امروز به توجه و دقت و اصلاحاتی چند نیازمند است، خصوصا از نقطه نظر روابط بیرونی بین روانکاوی و ماتریالیسم تاریخی.

ادعای این نکته که « تفکیک روانکاوی از کاربرد سیاسی آن ممکن نیست»، و نتیجه گرفتن از این رابطه برای نفی موقعیت موضوع مورد بررسی در روانکاوی، آیا تلاشی نیست برای بازتولید معکوس روش بی پایه و اساس روانکاوی که وقتی بدون هیچ نقد بنیادی، گذار دوران کودکی به بلوغ و فردی به تاریخی را مورد بررسی قرار می دهد، و از تفکیک زمینه هایی که با این حال از نظر ماهوی از یک دیگر مجزا هستند قطع نظر می کند و روابط واقعی را نیز ندیده می گیرد؟

در این جا با کنار گذاردن مسئلۀ (داخلی) یعنی آیا این که روانکاوی در موقعیت کنونی علمی است که کاملا به موضوع خود احاطه دارد، در هر صورت می پذیریم که زمینۀ ای را که روانکاوی مشخصا به آن می پردازد – ریشه یابی در مسائل روانی و در این عرصه موضوعی که مورد بررسی قرار می دهد – ساختار ناخودآگاه تمنّا و آرزومندی – دور از پیوستگی حتمی با ایدئولوژی واپس گرا، واقعیات جهانشمولی را تشکیل می دهد( که وجود دارند و حتی تحت اشکال خاصی در جامعۀ سوسیالیستی، در جامعۀ کمونیستی وجود خواهند داشت). بهتر بگوییم : بی هیچ مشکلی می پذیریم که علمی که به این موضوع می پردازد در غالب امور انسان شناسی حرفی برای گفتن داشته باشد خصوصا وقتی که به نحوی از انحاء به روانشناختی فردی در ساحت تأثیرات مابعدی(6) دوران کودکی بپردازد.

« تئوری روانکاوی» در خصوص مذهب، یا هنر و یا مبارزۀ طبقاتی وجود ندارد، ولی قاعدتا هیچ مانعی نیز وجود ندارد که روانکاوی رابطۀ پویایی با درک این و یا آن شکل از پراتیک مذهبی، آفرینش هنری و یا چگونگی زندگی فرد مبارز داشته باشد.

بنابراین نه تنها علم و ایدئولوژی می توانند در تعیین موضوع روانکاوی و مرزهای آن از یک دیگر قابل تفکیک باشند، بلکه چنین تفکیکی در عین حال می تواند به عنوان نتیجۀ طبیعی و به عنوان وظیفۀ کاملا مناسبی برای ماتریالیسم تاریخی تجلی کند.

ولی پس از تصحیح نقد پولیتزر دربارۀ رابطۀ علم و ایدئولوژی، باید یادآور شویم که مسئلۀ اصلی نقد او همچنان اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.

اشتباه اصلی فروید، و غالب روانکاوانی که راه او را در پیش گرفتند، در رابطه با پیش فرضی بود که واقعیت انسان را در مفاهیم کلی در نظر می گیرد.

پولیتزر چهل سال پیش از این تشخیص داده بود که « روانکاوی در پی تعریف تاریخ از طریق روانشناسی است و نه روانشناسی از طریق تاریخ»، به این علت که آنها به وجه خاصی از جهان باطن می پردازند که ارتباط مستقیمی به تاریخ ندارد، و چگونگی تعلقات تاریخی آن اساسا روشن نیست و به این ترتیب روانکاوان موقعیت اولیه را بطور کلی با عملکرد روبنایی در جهان باطن تعبیر کرده و اشتباه آنها نیز در همین جا می باشد.

به همین دلیل این طور به نظر می رسد که به صرف این که مارکس و فروید هر دو در رابطه با موضوع انسان دست به توهم زدایی زده اند، اوّلی با ارائۀ مفهومی تازه از تاریخ، و دوّمی با ارائۀ بینشی تازه از ساختار روانی و باطنی انسان، موجب این توهم شده است که گویی می توان مارکس و فروید را کنار یک دیگر قرار داد، ولی چنین مقایسه ای جای بحث بسیار داشته و مشکل برانگیز خواهد بود. در واقع بین این دو اثر بیشتر تضاد وجود دارد تا هم گونی و هماهنگی.

این که در منطق برخی موضوعات در آثار فروید – همان هایی که امروز به عنوان ارزش های عالی آن بازشناسی می شود – به عنوان مثال، مفهوم تازه ای از ساختار روانی که روی تأثیرات دوران کودکی تکیه دارد، که کاملا صحیح است، و دقیقا به همین علت نیز بین ماتریالیسم تاریخی و روانکاوی بازخوانی شده با شاخص هایی که دقیقا تحت تأثیر مارکسیسم بوده است، واقعا هم می توانیم نقطۀ مفصلی تئوریکی بین آنها مشاهده کنیم. ولی در آثار فروید، و دیگرانی که نظریات او را گسترش دادند، چنین تفاهمی با مارکسیسم اگر در حالت جنینی هم باقی نمانده باشد، تناقضات آن بیشتر سنگینی می کند.

نظریاتی که هر چند به اندازۀ کافی حقانیت آن به اثبات رسیده، با این وجود به ویژه وقتی موضوع به دوران کودکی مربوط می شود، از اندام واره تا اندام، غالبا فرصتی است برای هدایت کردن موضوع به سوی نتایج طبیعت پندارانۀ (بیولوژیسم) میراث روانشناختی و غریزه که بررسی وجه روانشناختی بر اساس آنها انجام می گیرد. و غالبا روابط اولیه در مراحل اولیۀ زندگینامۀ فردی بخصوص روابط با نزدیکان را مورد توجه قرار می دهد، یعنی مرحله ای که خود به خود حائز اهمیت است، ولی از « من » روانشناختی کلاسیک تا « من رانشی » (11) در مبحث ناخودآگاه تا حدود خیلی زیادی به بینش روانشناختی می انجامد که کمابیش کاملا روی تمام مناسبات اجتماعی عینی پرده می کشد، یعنی مناسباتی که در واقع پایه و اساس چگونگی سیر تحولی و تکوینی آن را تشکیل می دهد.

علاوه بر تمام اعتقادات مؤکد به این امر که شکل روانشناختی فردی، شکل عمدۀ افعال آدمی ست، یعنی اعتقادی که در این نوشته سعی کردیم بی اعتباری و اشتباه عمیق آن را نشان دهیم، به شکل اسفناکی به تحلیل هایی تکیه می کنند که توهمات فرد را، از دیدگاه کلی، همچنان روی موضوع روانشناختی متمرکز می سازد– نظریه فروید در بررسی مذهب این موضوع را به روشنی نشان می دهد – و در نتیجه بر خلاف درکی واقعا جدید از واقعیات انسانی موضع می گیرد.

روانکاوی به شکلی که امروز مشاهده می کنیم، در اشکال گسترده و در بخش قابل توجهی از آن، بی هیچ شک و شبهه ای بر خلاف اصول مارکسیستی حرکت می کند، و به همین دلیل هماهنگی و اتفاق نظر مارکس و فروید که طی سال ها گوش ما را با آن پر کرده اند، خیلی بیشتر ابهام انگیز به نظر می رسد تا این که روشنگر مسئله ای جدی باشد، و تنها به مخدوش ساختن مفاهیم واقعی اثر فروید و به همین گونه در ابعاد وسیع تری به تحریف مفاهیم ماتریالیسم تاریخی انجامیده است.

زیرا اگر حقیقتا فروید همان شیوه ای را در مورد فرد روانشناختی به کار برده بود که مارکس از طریق آن ماتریالیسم تاریخی را بنیانگذاری کرد، در این صورت به این معنا خواهد بود که در فراسوی تخیلات و توهمات فرد آدمی، روانکاوی زیر بنای واقعی شخصیت را آشکار ساخته است.

باور داشتن به چنین موضوعی، به این معنا خواهد بود که بین زیر بنای شخصیتی و زیر بنای اجتماعی اختلاف بنیادی وجود دارد – تمنّا و آرزومندی به هیچ عنوان در حالت قرینه و همتای روانشناختی با مناسبات تولیدی نیست – و چنین برداشتی نتیجه ای بجز مخدوش ساختن مجموع علوم انسانی، و به همین گونه مخدوش ساختن تاریخ در بر نخواهد داشت.

در واقع کافی نیست بگوییم – اگر چه کاملا حقیقت دارد – که تعریف نهایی تاریخ نه در وجه روانشناختی افراد بلکه در دیالکتیک مناسبات متوالی قابل تعریف می گردد. چه این که برای تحقق مبارزۀ طبقاتی به عنوان موتور تاریخ، چنین دیالکتیکی باید از طریق افراد عینی تحقق یابد.

اگر این افراد عینی در تحلیل نهایی همان افرادی بودند که روانکاوی آنها را به عنوان عامل و حامل تمنّا و آرزومندی تعریف می کند، در این صورت به روشنی مشاهده می کنیم که بنیادهای مبارزۀ طبقاتی به عنوان واقعیتی انسانی در وحدت وجوه متضادی – اجتماعی و فردی.

زیر بنایی دانستن مفاهیم روانکاوی، یعنی کاری که از عهدۀ آن خارج است – زیرا دوران کودکی نمی تواند اساس واقعی فردیت روانشناختی را آشکار سازد– چرا که با چنین تعبیری از شخصیت روانشناختی حلقه ای اساسی در زنجیره را به فراموشی می سپاریم و در این صورت یکی از عناصر بنیادی را ندیده می گیریم، و روانشناختی عینی نامکشوف خواهد ماند.

پولیتزر به این موضوع پی برده و به خوبی فقدان توانایی روانکاوی در درک چنین موضوعی را مشاهده کرده بود و می گفت که روانکاوی نمی تواند کاملا تئوری شخصیت تکامل یافته را دریابد، زیرا چنین امری مستقیما در پیوند با علم تاریخ و ماتریالیسم تاریخی بوده و بر این پایه است که می توان ماهیت آن را آشکار ساخت.

در این زمینه مارکس از ایدئولوژی آلمانی تا کاپیتال، مواد اولیۀ بسیار گران بهایی مثل تحلیل های او دربارۀ تأثیرات روابط پولی بر جای گذارده است. بر این پایه با تکیه به نوشته های متعدد مارکس و انگلس تنها « انسان ها سازندۀ تاریخ هستند». چنین انسان های تاریخ سازی می توانند با آنهایی که تاریخ می سازد، در اعماق، انطباق پیدا کنند.

فقدان چنین روانشناسی شخصیتی ماتریالیسم تاریخی که به بینشی از تاریخ تأویل یافته که خالی از انسان است، به شکل اجتناب ناپذیری جذب تعبیر ساختارگرا شده و عمیقا تحریف می شود، در حالی که عرصۀ فردی به روانکاوی واگذار می گردد. به این ترتیب است که بخش قابل توجهی از آنچه که مارکس برای درک واقعیات انسانی نشان داده بود، ندیده گرفته می شود.

از این جهت که نشان دهند که نقش زیر بنایی روانکاوی با ماتریالیسم تاریخی در تضاد نیست، راه دیگری نداشتند بجز بازخوانی ( رویزیونیست) که عبارت است از ترجمۀ ماتریالیسم تاریخی، سوسیالیسم علمی که به زبان «ناخودآگاه فرویدی»، تا رابطۀ روانکاوی و مارکسیسم را – تنها – در عالم تخیل نشان دهند. در این جا ما وارد زمینه ای می شویم که به طریق اولی باید آن را زمینۀ سوء تفاهمات نظریه پردازانه بنامیم، در این صورت : منع هم خوابگی با محارم نخستین شکل و حتی مرکز تمام محرومیت های اجتماعی خواهد بود، و «اصل واقعیت» (12) عمومی ترین توضیحی خواهد بود که برای ستم طبقاتی عرضه می شود، و واپس زدگی (13) جنسی قرینۀ بهره کشی از کار حقوق بگیران، و نیروی کار نیز نیرویی لیبیدو می باشد که به حالت والاگرایانه در آمده – چنین قرینه سازی هایی ( بین روانکاوی و مارکسیسم) در زنجیره ای که ایجاد می کند به فراخواست « انقلاب جنسی» می انجامد که نتیجۀ منطقی آن است و حتی به عنوان شاخص انقلاب سوسیالیستی معرفی می شود (14). چنین آمیزش و قرینه سازی های ناسره ای به راحتی قابل درک است که بازشناسی دقیق مفاهیم ایدئولوژیک را ناممکن می سازد : این که به نام تعمیق رادیکال و کشف ریشه های انسان که گویی در تمنا و آرزومندی و لذت (17) تثبیت شده است، در واقع حاکی از تضاد بسیار جدی با مارکسیسم است.

در دورانی که بحران جامعۀ سرمایه داری تا این اندازه عمیق و در سطح عمومی گسترش می یابد و انقلاب سوسیالیستی تا جایی تحول یافته و رشد کرده است که حتی اقشار بورژوا را نیز به خود جذب می کند. بورژواهایی که هنوز عینا از واقعیت استثمار سرمایه داری چیزی نمی دانند ولی تأثیرات جانبی آن را به شکل حرمان در وجود بورژوایی خود حس می کنند و بر این اساس به طرف انقلاب می آیند که در این صورت البته صرفا به خاطر رهایی از محرومیت های قدیمی یعنی در موقعیتی که مبارزۀ ایدئولوژیک در دو جبهه قویا در جریان است. بر این اساس است که برای دست یابی نیروهای جدید به خودآگاه سیل ادبیات فروید انقلابی را سرازیر می کنند تا مسیر انقلابی را به سوی دعاوی موهومی جشن آزادی منحرف سازند که در واقع تنها می تواند از عوارض بحران عمومی جامعۀ بورژوایی باشد.

زیرا اولویت فرد در مناسبات اجتماعی، و ارتقاء تمنّا و آرزومندی در سطح زیربنا دیدگاه های بی طرفانۀ روح علمی و نظریه پرداز نیستند، بلکه درونمایه های ایدئولوژیک آنها حاوی مفاهیم سیاسی و طبقاتی انکار ناپذیری می باشد. چنین نظریاتی که، علیه علم مارکسیستی در عرصۀ نبردهای طبقاتی، می خواهد نظریات کهنه و پوسیده دربارۀ « انسان» را احیاء کند یعنی باززایی فرد بورژوا، مبارزات رهایی بخش این « انسان» را به ابعاد «انقلابی» تأویل می کند که در واقع هیچ تحول اساسی ایجاد نمی کند. در این جا برای روانکاوان جدی بسیار ساده و راحت خواهد بود تا بگویند که : چنین ادبیاتی به ما مربوط نمی شود.

ولی چنین پاسخی مانع از این نیست که بپرسیم : پس چگونه است که روانکاوی آلت دست تئوری های انقلابیون دروغین جشن آنارشیستینیچه ای شده اند که تا این اندازه در بازی های جامعۀ بورژوایی مهارت دارد؟

با توجه به چنین پرسشی و کندوکاو آن تا ریشه هایش : باید دانست که در مقابل روانشناختی سازی ذات انسان، مارکسیسم به اصول بنیادی خود وفادار باقی می ماند که نقد و انقلاب است.

پا نوشت

Désir1)

(مترجم : از این جهت که موضوع تمنّا از نقطه نظر روانکاوی کمی بیشتر روشن شود، با مراجعه به لغت نامۀ روانکاوی نامۀ روانکاوی که بسیار ابتدایی و در عین حال جامع نیز بنظر می رسد، در این جا توضیحاتی خواهید یافت : « این کلمه که در مفهوم عادی آن کاملا روشن است و مشکلی ایجاد نمی کند ( یعنی تمایلی که فرد را به نیل و دست یابی به شیئی واقعی یا خیالی تشویق می کند) در مباحث تئوریک روانکاوی مفهوم پیچیده ای پیدا می کند. از دیدگاه فروید، آرزو و تمنّا به نیاز مربوط می شود و این نیازی ست که فرد به تکرار نخستین تجربۀ لذت بخشی احساس می کند که در گذشته داشته است. نزد کودک، نیاز اساسی به تغذیه تنشی را در او بوجود بیاورد که ارضاء آن تنها از طریق دستیابی به پستان مادر امکان پذیر است. ارضاء چنین نیازی که در عین حال دارای طبیعتی جنسی نیز هست، به ضرورت وجود شیء تکیه دارد. از زمانی که فقدان این شیء ( مطلوب) حس شود، تمنا و آرزومندی نیز با آن اعلام می شود. ولی بر خلاف نیاز که ارضاء آن با دستیابی به شیء مطلوب برآورده می شود ( به عنوان مثال غذا برای گرسنگی)، تمنّا و آرزومندی ارضای خود را در بازتولید موهومی علامات و نشانه هایی که مرتبط به نخستین تجربۀ لذت آمیز آن می باشد، که تعیین کننده های واقعی تمنا و آرزومندی نزد فرد هستند.

ژاک لکان در تفکیک نیاز، آرزومندی و تقاضا ( در خواست چیزی) تأکید می ورزد. نیاز طبیعی به تغذیه نزد نوزاد از طریق فریاد و گریه بیان می شود که مادر آن را به عنوان درخواست یا تقاضای نوزاد تعبیر می کند و در عین حال فاعل ( سوژه ) را در ساحت زبان و ارتباط قرار می دهد.

آرزومندی نزد لکان، ممکن نیست مگر این که شیء مطلوب ( در رابطۀ نوزاد و مادر، پستان مادر) در دسترس نوزاد نباشد و حالت فقدانی پیدا کند. از این جهت که کودک از پستان مادر محروم بوده است که می تواند مجرد سازد و با آرزومندی خود تطبیق دهد. در نتیجه آرزومندی با فقدان آن مرتبط می باشد ( لکان این شیء فقدانی را [شیء آ ] می نامد

)Objet a(

ثبت فقدان شیء در عمل درخواست، آرزومندی نوزاد توسط فردی ( غیر) که آن را دریافت می کند تشکل می یابد. به همین علت است که لکان می گوید که آرزومندی همواره آرزومندی غیر است، و الزاما در ساحت اصوات زبانی ( دال) ثبت می شود، آرزومندی ماهیتا از خود بیگانه است و منوط است به فنای از عورت ( کستراسیون). بنابراین نوروتیک ها به عبارتی عدم ارضای خود را حراست می کنند زیرا قادر نیستند که آرزومندی خود را با قوانین نمادین که ارضای آن را تا حدودی و تحت شرایطی مجاز می داند، تطبیق دهند

(Frédéric de Scitiviaux.Lexique de psychanalyse. Coll.MEMO, Ed Seuil.1977)

Résistance2-

فروید در « مقدمۀ روانکاوی» (1916) مقاومت را در روند درمانی به مفهوم امتناع فرد بیمار از بهبود خود تعریف می کند. این مقاومت الزاما ناخود آگاه است.

3) به متن « روانکاوی ایده ئولوژی واپسگرا» نیز مراجعه شود.

L’idéologie allemande. Editions sociales, p.964)

5) در جریان بحث دربارۀ «مارکسیسم و روانکاوی» ( در مجلۀ نوول کریتیک شمارۀ 37 اکتبر 1970)(6) آندره گرین(7) به این موضوع اشاره می کرد که زندگینامۀ مارکس می تواند به شیوۀ روانکاوی مورد بررسی قرار گیرد و « شاید بی علت نبود » که مارکس « مقدما می بایستی با مادرش قهر می کرد تا پس از هفت سال دوران نامزدی با جنی وون وستفالن (8) ازدواج می کرد. در واقع بی دلیل نیست که کارل و جنی هر دو می بایستی علیه خانواده هایشان مبارزات سختی را پشت سر بگذارند : این « آریستوکرات های مؤمن پروتستان» نمی خواستند چیزی دربارۀ این ازدواج بشنوند ( در نامه های مارکس به انگلس (9) ). ولی حتی اگر این دلایل سیاسی و مذهبی با مقاومت های ناخودآگاه احتمالی تداخل داشته باشد، بر چه اساسی آندره گرین می گوید « و باز هم بی دلیل نیست» که مارکس دست نوشته های سال 1844 در همان سالی نوشت که دخترش جنی به دنیا آمد ؟ ولی زندگی عاطفی مارکس نیست که می تواند پیدایش مارکسیسم را توضیح دهد.

La Nouvelle Critique, n° 37, octobre 19706)

André Green7)

Jenny von Westphalen8)

Correspondance Marx-Engels, Editions Sociales, t.1,pp.281 et 2899)

Après-coup10-

فرد به شکل مابعدی ( پس از واقعه) دربارۀ حوادثی که زندگی کرده است درک تازه و تعبیر تازه ای می یابد که مرتبط است با تجربه و گسترش آن. به این ترتیب واقعۀ گذشته نزد فرد مفهوم تازه ای پیدا می کند و عملکرد آن نیز دچار تحول می شود. و این نکته مربوط است به تأثرات روان درمانی و فرآیندهای بازخوانی خاطرات در روانکاوی.

Ça11)

یکی از لغات و اصطلاحات روانکاوی ست که برخی از روانکاوان ایرانی احتمالا به دلایل خاصی – ایدئولوژیک و واپسگرا این کلمه را به اشکال دیگری ترجمه کرده اند که به نظر من چندان مناسب نیست، به همین علت من این کلمه را به شکل « من رانشی» ترجمه می کنم که مطابق با مفهوم اصلی آن در تئوری فروید نیز هست. توضیح این که : این کلمه برای اولین بار توسط گرودک به کار برده شد، و سپس به یکی از مفاهیم کلیدی روانکاوی تبدیل گشت، که با « من » و « فرامن » سه عنصر از دومین تاپیک فروید را تشکیل می دهد.

« من رانشی» جایگاه رانش ها شخصیت روانی ست که برخی از آنها مادر زاد و برخی دیگر اکتسابی هستند. البته « من رانشی» به واپس زده ها و به طور کلی به حیطۀ ناخود آگاه تعلق دارد. « من رانشی» قدیمی ترین از « من» و « فرامن » بوده و این دو ساحت در واقع به شکل مابعدی به آن اضافه می شوند. « من رانشی» مخزن انرژی روانی یعنی مکانی ست که در آن مشخصا رانش زندگی و مرگ در حالت تنش با یک دیگر به سر می برند. « من رانشی» کاملا ناخود آگاه است، در حالی که « من» و « فرامن» به شکل جزئی ناخود آگاه هستند. با این وجود « من رانشی» با مفهوم ناخود آگاه در تاپیک اوّل مقایرت دارد. بر اساس یکی از جملات معروف فروید، هدف روانکاوی تسلط تدریجی « من » بر «من رانشی» ست :

« Wo es war soll ich werden »

« جایی که من رانشی بوده است من باید فرا رسددر کتاب « زندگی من و روانکاوی» فروید می نویسد :

«مبارزه علیه تمام مقاومتهای من رانشی وظیفۀ اصلی روانکاوی ست

Principe de réalité12-

از واژگان روانکاوی فرویدی ست که قطب مخالف « اصل لذت» می باشد . « اصل واقعیت» آن چیزی یا چیزهایی ست که موجب تأخیر در ارضای رانش می شود، اصل واقعیت به عبارتی حاکی از واقعیات جهان خارج است، و در عین حال قاعدتا موجب سازگاری اصل لذت با آن می باشد.

Principe de plaisir

«اصل لذت» اصلی ست که کاهش تنش انرژی را هدف قرار می دهد و فعالیت روانی را بر اساس جستجوی لذّت سامان می بخشد یعنی کاهش تنش و به طور مشخص کاهش تنش های رانشی به شکل کاملا فوری.

Refoulement13-

فروید دربارۀ واپس زدگی می نویسد که« نوعی فراموشی ست. نوعی فراموشی که موانع آن با دیگر فراموش کاری ها متفاوت است، و حتی علی رغم علائم و نشانه های بسیار بارز گویی نیروی درونی مانع به یاد آوردن موضوع می شود. این نوع فراموشی در روانشناسی « واپس زدگی» نامیده می شود.» (متاپسیکولوژی)

در تنش ها و منازعات باطنی، واپس زدگی سامانۀ اصلی برای « دفاع» ( به زیر نویس شمارۀ 2 مراجعه شود) محسوب می شود. بر این اساس همانند دیگر سامانه های دفاعی، فی نفسه بیماری زا ( پاتولوژیک) نیست، ولی می تواند در حفظ تعادل روانی فرد شرکت داشته باشد.

واپس زدگی عبارت است از منع ورود بازنمایی ها و خاطرات ناخوشایند و غیر قابل تحمل در ضمیر آگاه و انباشت آن در ضمیر ناخود آگاه.

واپس زدگی بر نوع است : واپس زدگی اولیه (یا واپس زدگی ابتدایی) و واپس زدگی معمولی یا ثانوی. واپس زدگی ابتدایی عبارت است از بازنمایی هایی که هرگز به خودآگاه راه پیدا نمی کنند و در ناخودآگاه نقطۀ تثبیتی به وجود می آورند. واپس زدگی ثانوی عبارت است از بازنمایی هایی که به شکل مابعدی توسط من نفسانی و یا فرامن به ناخودآگاه رانده می شوند.

14- به عنوان مثال طرز تلقی ویلهلم رایش (15) در «ماتریالیسم تاریخی و روانکاوی» (در «بحران جنسی…) (16) رایش تصور می کند که ویژگی انقلابی و عینی روانکاوی را پیدا کرده است( صفحات 158 و 190). ادعایی اشتباه و ادعایی متناقض به همان دلیل : اختلاطی مغشوش که در سطوح کاملا متفاوتی مطرح هستند. البته انقلاب سوسیالیستی قاعدتا در زندگی جنسی افراد تأثیرات مستقیمی خواهد داشت ( به عنوان مثال تحول در روابط اجتماعی، حقوقی، خانوادگی، و غیره.) و در عین حال تأثیرات غیر مستقیم نیز خواهد داشت (به علت تحولات عمیق در ساختار شخصیت و روابط آنها) که به طور کلی در جهت آزادی تحقق می پذیرد. ولی از انقلاب جنسی حرف زدن و آن را به جای انقلاب اجتماعی قلمداد کردن تنها به مخدوش ساختن موضوع می انجامد.

W.Reich15-

La crise sexuelle, E.S.1.1934. L’article cité date de 192916

Jouissance17-

لذت. این مفهومی ست که بیشتر توسط ژاک لکان به کار برده شده است. البته لذت در معنای جاری و ساری عبارت است از نتیجۀ ارضای تمنّا. با این وجود می توانیم بگوییم که فرد نوروتیک از عوارض بیماری خود لذت می برد، از این جهت که عارضه (عکس العمل ناشی از بیماری) به عبارتی تحقق آرزومندی ناخودآگاه است. به همین دلیل بین مفهوم عادی لذت و مفهوم روانکاوانۀ آن فاصله ایجاد می شود، لذا لذت در معنای روانکاوانه می تواند منشأ درد و رنج نیز باشد – از این جهت که اساسا عارضه یک تشکل سازش کارانه با خود بیماری ست.