گوناگون

سهراب شهیدثالث

سهراب شهیدثالث

فیلمولوگی

مقدمه

در حال و هوایی که کمتر از دو دهه از ظهور سینمای نوین در ایران نمی‌گذشت و هنر هفتم در این سرزمین تنها و تنها در قالب برچسبی به نام «فیلم فارسی» هویت پیدا می‌نمود، ناگهان فیلمسازانی ظهور کردند و جنبشی آوانگارد را پدید آوردند که باعث شد تا این سینمای نوپا ظرف مدتی کمتر از ده سال خود را به سطح قابل قبول و مورد تحسینی در عرصه جهانی برساند. چهره‌هایی چون مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، پرویز کیمیاوی، علی حاتمی، عباس کیارستمی، امیر نادری، ناصر تقوایی و فراتر از همه آنها جوانی باهوش، وسواسی، حسّاس و مصمم به نام سهراب شهیدثالث.

سینمای خاص، پر تعلیق و کند شهیدثالث موجب گشت تا موج نو سینمای ایران پس از «قیصر» کیمیایی، «گاو» مهرجویی، «آرامش در حضور دیگران» تقوایی و «طوقی» حاتمی، خود را در فضا و هوایی دیگر احساس کند. فضایی نوستالژیک همراه با بار عمیق فلسفی و سرشار از رئالیسم زندگی. سینمایی تلخ و سیاه که عاری از آن قهرمان پروری‌های کیمیایی، داستان‌پردازی‌های بیضایی، شخصیت‌سازی‌های مهرجویی و مینیاتوریسم حاتمی بود اما خصوصیتی داشت که هیچ کارگردانی تا به آن زمان قادر به پرداختش نشده بود و آن همانا تلفیق جادویی و سحرآمیز ناتورالیسم و رئالیسم با یکدیگر بود که شهیدثالث با تأثیر از ادبیات نویسنده محبوبش، چخوف، توانسته بود بدان دست پیدا کند. سینمایی که پس از شهیدثالث بزرگانی چون کیارستمی و کیمیاوی را هم شیفته خود کرد اما آنها هیچ گاه نتوانستند تا اثری در حد و اندازه‌های «یک اتفاق ساده» و یا «طبیعت بی‌جان» در آن سالها بیافرینند. اگرچه در سالهای بعد کیارستمی در دو اثر تحسین برانگیز خود، «باد ما را خواهد برد» و «طعم گیلاس» تا حدودی خود را به سبک شهیدثالث نزدیک کرد اما هرگز قادر به خلق یک نوستالژی به عظمت آثار او نشد.

نوشته زیر کوششی‌ست در جهت معرفی این فیلمساز برجسته و مؤلف سینمای ایران که با تمامی نبوغش، غریبانه در غربت زیست و از دنیا رفت اما هرگز حاضر به انجام کاری بر خلاف تفکرات و عقایدش نشد. شهیدثالث انسان بیقراری بود، از آن نوع که می‌توان رنج و سرمستی و شوریدگی هنرمند را در آن سراغ گرفت. شهیدثالث شاید یک اتفاق ساده بود که با تولدش پا به طبیعت بی‌جانی گذاشت که ساکنانش گیج و منگ در تمام عمر خود به دنبال اوتوپیا می‌گشتند. شهیدثالث شاید برگی گمشده از دفتر خاطرات یک مرد عاشق بود که در غربت به دنبال گلهای سرخ برای آفریقا می‌گشت. شهیدثالث نقاش مناظر سرد و سیاه غربت بود. شهیدثالث سراینده نغمه‌های سوزناک و تلخ تنهایی بود….

پر واضح است که نام سهراب شهیدثالث تا ابد در تاریخ هنر و سینمای این مرز و بوم باقی خواهد ماند و آیندگان ما می‌توانند از اینکه روزگاری چنین مردی در سرزمینشان می‌زیسته بر خود ببالند.

شهیدثالث: از آغاز تا پایان

سهراب شهیدثالث در هفتم تیر ماه سال 1322 در شهر تهران دیده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران دبستان و دبیرستان، در سال 1343 برای تحصیل در رشته سینما عازم اتریش شد و در مدرسه پروفسور کراوس شهر وین به فراگیری سینما پرداخت و پس از آن به فرانسه رفت تا بتواند تحصیلات خود را در کنسرواتوار مستقل پاریس تکمیل کند. پس از اتمام تحصیلات، شهیدثالث به ایران بازگشت و در وزارت فرهنگ و هنر استخدام شد اما برای این منظور و ورود به این وزارتخانه فیلمی کوتاه تحت عنوان «قفس» را ساخت که البته امروز هیچ اثری از آن در دسترس نیست. در دوران کار در وزارت فرهنگ او مجموعاً 22 فیلم کوتاه را در طی مدت سه سال و بطور مشترک برای «وزارت فرهنگ» و «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» کارگردانی کرد. این فیلم‌ها که شهیدثالث خود بر روی اکثرشان اسمی نگذاشت، به مضامینی چون نقاشی، رقص‌های محلی، شهر مهاباد و چندین موضوع دیگر می‌پرداخت که شهیدثالث آنها را با دوربینی ثابت و تصاویری به دور از هرگونه بدعت و ظرافت ساخت، بطوریکه طراحی موضوع در آنها بسیار پرداخته‌تر از کارگردانی به نظر می‌رسید. بسیاری از این فیلم‌ها را کسی ندیده و یا حتی سراغی از آنها هم ندارد اما از آنهایی که هم اکنون نسخه‌هایی از آن در دسترس است می‌توان به «نمایشگاه آسیایی»، «از مجلس تا سرچشمه»، «بزم درویشان»، «رقص‌های تربت جام»، «رقص‌های محلی ترکمن»، «رقص‌های بجنورد»، «رقص‌های کردی»، «رستاخیز» و اثر تلخ و سیاه و البته تحسین شده «سیاه و سفید» اشاره کرد.

«سیاه و سفید» محصول سال 1350 فیلمی بود که در ابتدا فیلمنامه اش رد شد اما با وساطت دوستان شهیدثالث و با سرمایه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سرانجام ساخته شد. خود شهیدثالث درباره این اثرش می‌گوید: «سیاه و سفید اثری تلخ و سیاه است که به هیچ وجه به درد بچه‌ها نمی‌خورد.»

پس از این دوره سه ساله که ثمره آن 22 فیلم کوتاه بود، شهیدثالث تصمیم گرفت تا بیست و سومین فیلم کوتاه خود را هم برای وزارت فرهنگ بسازد. این فیلم که ابتدا قرار بود یک اثر کوتاه و 20 دقیقه‌ای باشد، ناگهان تبدیل به فیلمی داستانی و 90 دقیقه‌ای به نام «یک اتفاق ساده» محصول 1352 گشت. شهیدثالث برای ساخت این فیلم بودجه‌ای در حدود سیزده هزار تومان و مواد خامی برای مصرف 1 به 5 از وزارت فرهنگ دریافت کرد که البته معلوم شد که مواد اولیه داده شده به او حتی برای مصرف  1 به 1 هم کافی نیست. شهیدثالث با دیدن این شرایط و امکانات کم ابتدا با فیلمبردارش «نقی معصومی» تماس گرفت و از او در مورد مواد اولیه مورد نیاز برای ساختن یک فیلم 90 دقیقه‌ای پرسید. معصومی در جواب او گفت که برای این کار می‌بایست مواد موجود حداقل به اندازه 1 به 7 در دسترس باشد تا بتوان حدود دویست تا سیصد دقیقه فیلم گرفت و سپس از دل آن 90 دقیقه را بیرون کشید. وقتی شهیدثالث به معصومی جواب داد که چنین امکاناتی را ندارد و تنها به اندازه حتی کمتر از 90 دقیقه فیلم 35 میلیمتری در اختیار دارد و در عین حال مصمم به ساختن این فیلم است، معصومی جواب داد اگر کار تو درست باشد من از جانب خودم قول می‌دهم تا هر سکانس را تنها با یک برداشت فیلمبرداری کنم. و این اتفاق افتاد و شهیدثالث «یک اتفاق ساده» را با تنها یک برداشت برای هر سکانس ساخت، پدیده‌ای که تا آن زمان نه در سینمای ایران بلکه در سینمای جهان نیز اتفاق نیفتاده بود و در آینده نیز اتفاق نیفتاد و پس از این نیز نخواهد افتاد، و این مسئله چیزی جز نبوغ سهراب شهیدثالث را در کارش نمی‌رساند.

«یک اتفاق ساده» فیلمی آرام همراه با لانگ شات‌های ساکن و با نوری ملایم، در هوای ابری بندر انزلی فیلمبرداری شد. شهیدثالث در این فیلم، مرگ مادر سالخورده یک نوجوان دانش آموز به نام محمد زمانی را به عنوان یک اتفاق ساده نگاه می‌کند و بدین ترتیب روایت خاص و متفاوتی را از مسئله مرگ ارائه می‌دهد، واقعه‌ای که به رغم طبیعی و محتوم بودن آن همواره چون اتفاقی ناگوار تاثیر عمیقی بر زندگی می‌گذارد. خود شهیدثالث درباره علت انتخاب عنوانی که بر فیلمش گذاشته می‌گوید: «همان گونه مرگ غریبه‌ها برای ما یک اتفاق ساده است و ما به سادگی از کنار آن می‌گذریم که مرگ ما برای غریبه‌ها.»

عباس کیارستمی نیز درباره این فیلم گفته است: «از یک اتفاق ساده خیلی خوشم آمد و بیش‌تر به‌خاطر صمیمیتش، این فیلم شباهت‌های زیادی به خود شهیدثالث دارد.»

«یک اتفاق ساده» علیرغم تمام مشکلاتی که شهیدثالث برای ساخت آن متحمل شد اما هیچگاه به اکران عمومی در نیامد و از سوی منتقدین هم مورد بی مهری و بی توجهی قرار گرفت. با این حال توانست جایزه بهترین کارگردانی را از دومین جشنواره فیلم تهران نصیب شهیدثالث کند و همچنین توانست در جشنواره فیلم برلین نیز خوش بدرخشد و دو جایزه مربوط به اقلیت‌های مذهبی کاتولیک و پروتستان یعنی OCIC و Interfilm را از آن خود کند.

دو سال بعد از ساخت «یک اتفاق ساده» شهیدثالث به سراغ پروژه دیگری تحت عنوان «طبیعت بی‌جان» رفت و در سال 1354 «طبیعت بی‌جان» را به تهیه کنندگی «پرویز صیاد» و فیلمبرداری «هوشنگ بهارلو» کارگردانی کرد. این فیلم از جمله نمونه‌های موفقی است که داستان آن به شیوه سوم شخص روایت می‌شود و ماجراها بر محور سوزن بان پیری می‌گذرد که معنای واژه بازنشستگی را نمی‌فهمد و با شنیدن آن در چنان بهت و حیرتی فرو می‌رود که گویی زندگی اش پایان یافته است. در واقع شهیدثالث در «طبیعت بی‌جان» می‌کوشد تا بازتاب راستینی از زندگی یکنواخت و طوطی وار انسان امروزی را ترسیم کند و او را آن چنان که هست و بدون هیچ گونه پیش داوری در پیش دیدگان تماشاگر بگذارد. به عبارت دیگر همان گونه که در «یک اتفاق ساده» رفتار سرد و متصنع محمد زمانی در قبال مرگ مادرش نشان از عدم درک صحیح و درست او از واقعه مرگ دارد، حیرت سوزن بان پیر فیلم «طبیعت بی‌جان» نیز از واژه بازنشستگی به همان اندازه سرد و متصنع است.

«طبیعت بی‌جان» همچون «یک اتفاق ساده» نام شهیدثالث را در عرصه بین الملل بار دیگر بر سر زبان‌ها انداخت و او را برنده چهار جایزه خرس نقره‌ای، Interfilm، OCIC و FIPRESCI از جشنواره فیلم برلین کرد و همچنین شهیدثالث را نامزد دریافت جایزه اصلی جشنواره برلین یعنی خرس طلایی در همان سال کرد.

پس از «طبیعت بی‌جان» شهیدثالث به آلمان غربی رفت و بدلیل درخششی که دو فیلم اول او در جشنواره فیلم برلین داشتند، از سوی مسئولین سینمای آلمان مورد حمایت قرار گرفت بطوریکه توانست در سال 1975 و با سرمایه گذاری یک آلمانی به نام «یورگن موربوتز» سومین اثر بلند خود را جلوی دوربین ببرد. فیلمی با درون مایه‌ای نوستالژیک به نام «در غربت» با موضوعی پیرامون زندگی عده‌ای از کارگران ترک تبار که برای کار به آلمان مهاجرت کرده بودند و در نتیجه احساس غربتی که گریبان آنها را در سرزمین بیگانه گرفته بود. شهیدثالث در این فیلم عنصر زمان را مورد تاکید قرار نمی‌دهد و فیلمش را با الگوهای زمان مستقیم و استفاده از واقعیت عینی روایت می‌کند. رئالیسمی که شهیدثالث بر آن متکی است در این فیلم به نوعی به کمک او آمده تا زوایای دوربینش را طوری برگزیند که واقعیت را هرچه بهتر و موثرتر نشان دهد. «در غربت» برای سومین سال پیاپی شهیدثالث را مرد سربلند فستیوال برلین کرد و سه جایزه  Interfilm، OCIC و FIPRESCI را به همراه نامزدی خرس طلایی از آن او کرد.

پس از فیلم «در غربت» و در سال 1976، شهیدثالث فیلمی تحت عنوان «زمان بلوغ» را درباره پسری که همراه با مادرش به تنهایی زندگی می‌کند و رویای داشتن یک دوچرخه را در سر می‌پروراند ساخت و پس از آن فیلم تحسین برانگیز «خاطرات یک عاشق» را کارگردانی کرد. اثری که حتی آلن دلون، بازیگر مطرح و بزرگ سینمای آن زمان، پس از خواندن فیلمنامه اش حاضر به بازی در نقش اصلی آن شده بود، که این مسئله پس از مخالفت شدید از سوی شهیدثالث منتفی شد و شهیدثالث «خاطرات یک عاشق» را بدون حضور آلن دلون ساخت چراکه اعتقادی به حضور بازیگران حرفه‌ای در کارهایش نداشت.

«خاطرات یک عاشق» درباره مردی است که توانایی برقراری ارتباط با محیط پیرامونش را ندارد و لذا هر روز اتفاقاتی را که در محل کار و خانه برایش می‌افتد در ذهن خود می‌پروراند. خود شهیدثالث درباره این فیلمش می‌گوید: «در سینما احساساتی بودن خیلی خطرناک است. در فیلم خاطرات یک عاشق، من برای بعضی از سکانس‌ها یک صفحه آلمانی خیلی رمانتیک انتخاب کردم تا تماشاچی به یک داستان عاشقانه فکر کند. ولی در نمای بعدی، یک شوک دادم. این روش من است: معالجه با شوک، به‌خاطر این‌که مردم فراموش نکنند چه چیزی دیده‌اند و درضمن تصمیم بگیرند که دست به کاری بزنند.»

فیلم بعدی شهیدثالث اثری مستند و 16 میلیمتری به نام «تعطیلات طولانی لوته ایزنر» درباره زندگی نویسنده، بازیگر و منتقد معروف سینما و همچنین یکی از بنیان گذاران سینماتک فرانسه و نیز همسر کارگردان برجسته سینمای اکسپرسیونیسم آلمان، «فریتس لانگ»، خانم «لوته ایزنر» بود. ایزنر در این فیلم از خاطرات کودکی، زندگی با فریتس لانگ، کارگردانان اکسپرسیونیست، خاطرات تبعید و همچنین رابطه اش با «هانری لانگلوا»، مدیر فیلمخانه پاریس سخن می‌گوید.  این اثر، شهیدثالث را برای نخستین بار به جشنواره معتبر کن و همچنین فستیوال فیلم لندن راه داد، اگرچه که در آنجا فیلم او در بخش مسابقه شرکت نکرد و تنها در چند سالن محدود به نمایش درآمد ولی حضور او در کن نوید آینده‌ای موفق تر و پربارتر برای شهیدثالث و سینمای ایران را می‌داد.

شهیدثالث در ادامه راه و در سال 1980 بار دیگر به کمک یک تهیه‌کننده آلمانی به نام «مارتن تاگه» و همچنین فیلمبرداری دوست دیرینه‌اش «رامین مولایی» فیلمی تحت عنوان «نظم» را ساخت. «نظم» روایت مردی است که شغلش را از دست داده و مدت‌هاست که بیکار است و برای این امر مدام از سوی اطرافیان و بویژه همسرش مورد ملامت قرار می‌گیرد، بطوریکه مجبور می‌شود تا دست به انجام شغل‌های خرده پا بزند و چون تحمل آنرا ندارد سرانجام به دیوانگی راه می‌پوید. «نظم» در تداوم «یک اتفاق ساده» و «طبیعت بی‌جان» اعتراضی است به زندگی کسالت وار و روزمره. نکته اساسی در این فیلم این است که اعتراض هرگز به عصیان و یا آشوب منجر نمی‌شود، بلکه با خستگی و نومیدی فرو می‌نشیند و به صورت پذیرش رنج آور واقعیت رخ می‌نماید، به گونه‌ای تلخ که ادامه وضعیت در چشم تماشاگر باقی می‌ماند و ذهن او را می‌فرساید. «نظم» در چندین جشنواره معتبر از جمله جشنواره فیلم سیدنی و جشنواره فیلم مونترال و از همه مهمتر در بخش دو هفته کارگردانهای فستیوال فیلم کن به نمایش در آمد و همینطور توانست جایزه هوگوی برنز را از فستیوال فیلم شیکاگو از آن آن خود کند و نام شهیدثالث را بیش از گذشته در سطح بین الملل مطرح گرداند.

پس از «نظم»، شهیدثالث به سراغ رمانی از «توماس والنتین» رفت و بر اساس آن فیلمی با نام «آخرین تابستان گرابه» را کارگردانی کرد. این فیلم درباره زندگی شاعر و فیلمنامه نویس آلمانی «کریستیان دیتریش گرابه» بود. کسی که در دوره‌ای میان «یوهان ولفگانک گوته» و «هاینریش هاینه» زیست و به همین دلیل چندان مورد توجه قرار نگرفت و همین احساس عدم توجه و دلزدگی دست مایه شهیدثالث برای پرداختن درون مایه نوستالژیک فیلمنامه اش شد.

شهیدثالث در ادامه فعالیت سینمایی اش به سراغ داستان زندگی نویسنده محبوب و در واقع مرشد و الگوی خویش، «آنتوان چخوف» رفت. «یک زندگی، چخوف» عنوان فیلمی بود که شهیدثالث آنرا برای چخوف ساخت و سعی کرد تا در آن تصاویر واقعی را از مکان و زمانی که چخوف در آن می‌زیست ارائه کند. شهیدثالث چخوف را برای خود به یک ماجرای عاشقانه تشبیه می‌کند و می‌گوید: «چخوف برای من مسئله‌ای است شخصی و خصوصی، درست مثل یک ماجرای عاشقانه. او دین زیادی بر گردن من دارد. من نیز اولین کسی هستم در دنیا که توانستم فیلمی از زندگی اش بسازم.»

«یک زندگی، چخوف» مجموعه‌ای است از اسناد عکسی عصر چخوف، نامه‌های او، نامه‌های برادر، خواهر و زنش، حتی نامه‌های «ویشنیه وسکی» هنرپیشه و نیز نامه‌های سایر کارگردان‌ها و بازیگرانی که با او کار کرده اند و همچنین اظهار نظرهای استانیلدوسکی در مورد قسمتی از رمان‌های چخوف و نمایشنامه‌های «ایوانف» و «مرغ دریایی».

شهیدثالث پیش از ساختن این فیلم در این فکر بود که فیلمی عظیم همراه با هنرپیشگان مطرح جهان در مورد چخوف بسازد، اما از آنجا که چنین فیلمی نیازمند سرمایه‌ای هنگفت بود و در آن زمان هیچ تهیه کننده‌ای حاضر نمی‌شد که به یک کارگردان سی و هشت ساله مهاجر چنین سرمایه‌ای بدهد، لذا او تصمیم گرفت تا اثری مستند درباره چخوف بسازد. بنابراین برای مدت یک ماه به زادگاه او در تاگانروکِ شوروی رفت و آنجا را به دقت مورد بررسی قرار داد.

چخوف و رئالیسم بی نظیر او چنان تاثیر عمیقی بر شهیدثالث گذاشته بود که خودش درباره آن گفته: «فرهنگ من، چخوف است. قصد هم ندارم که خودم را از چخوف رها کنم، زیرا او خیلی واقعی است. روش نشان دادن اوست که اهمیت دارد. او دارای حس بشری بود. چخوف دیگران را دوست داشته و به‌خاطر آن‌ها رنج می‌برده است.»

پس از این اثر مستند، شهیدثالث فیلمی فوق العاده تحسین برانگیز به نام «اوتوپیا» را در سال 1983 ساخت. «اوتوپیا» درباره زندگی پر از آرزو و آمال پنج زن است که برای تحقق خواسته‌ها و زندگی ایده‌آلی که به دنبالش هستند به عشرتکده‌ای می‌روند که مردی سادیستیک آنرا اداره می‌کند. اما دست آخر به جای رسیدن به اتوپیا، به چیزی جز قتل آن مرد نمی‌رسند. «اوتوپیا» فیلمی بود که خود شهیدثالث برای آن ارزش بسیاری قائل بود و آنرا رادیکال ترین اثر خود معرفی کرد، بطوریکه درباره این فیلم گفته است: «موضوع این فیلم برای من دارای یک اهمیت اساسی است. با این که داستان در یک خانه‌ی بدنام اتفاق می‌افتد، موضوعی پورنوگرافی نیست. نمایش مستقیم انسان‌هایی است که در غرب، در یک سیستم خاص زندگی می‌کنند. این سیستم نیز انتخاب خودشان است. درحالی ‌که امکان انتخاب دیگری هم داشته‌اند. در حقیقت آن‌ها قربانی انتخاب خودشان هستند. در خلال این فیلم، یک جامعه‌ی خاص به‌نمایش درمی‌آید. سیستمی که می‌توان در آن همه‌چیز را خرید و همه‌چیز را مصرف کرد. از این‌روست که «اوتوپیا» رادیکال‌ترین فیلم من است.»

«اوتوپیا» از حیث نوع روایت و ساختار بصری در ردیف «یک اتفاق ساده» و «طبیعت بی‌جان» قرار نمی‌گیرد. به بیان بهتر شهیدثالث در این فیلم تعمد دارد تا اثری تلخ و سیاه بیافریند، بطوریکه خودش گفته که: «یاد گرفته ام تا به اندازه کافی سرد باشم، مثل یخ».

«اوتوپیا» فیلمی تلخ و گزنده و رنج آور است و آنرا بیش از هر اثر دیگری می‌توان با دو فیلم «ناامیدی» ساخته راینر وارنر فاسبیندر و فیلم «امپراطوری احساس» اثر ناگیسا اوشیما مقایسه کرد. آدم‌های «اوتوپیا»  انسان‌هایی سرگردان، آشفته و گاهاً امیدوار در جستجوی چیزی آرمانی هستند، آنان عشرتکده‌ای را به عنوان مکان برگزیده خود انتخاب می‌کنند و به آنجا می‌روند، اما این کار سرنوشت تلخی را برای آنان رقم می‌زند. این انسان‌ها هریک به نوعی به واکنش علیه محیط کشیده می‌شوند، واکنشی تا سرحد جنایت. فیلم به گونه‌ای استعاری نماد زندگی در جامعه مدرن غربی است. به عبارت بهتر «اوتوپیا»  اثری نمایش دهنده و تحلیل گراست که گویای زندگی رقت بار و ترحم برانگیز در جامعه غربی است، جامعه‌ای که لذت و هیجان در آن نابود شده و همه چیز به سردترین و تلخ ترین شکل ممکن در آن اتفاق می‌افتد. «اوتوپیا» به شدت ناامید کننده و اثرگذار است و می‌توان آنرا نمونه بارزی از یک سینمای تبعیدی دانست.

«اوتوپیا» به عنوان تنها فیلم آلمانی آن سال در فستیوال برلین به نمایش درآمد و جنجال عظیمی را به راه انداخت. شهیدثالث نقل کرده که وقتی این فیلم در فستیوال برلین به نمایش درآمد، نیمی از تماشاگران اعتراض می‌کردند و علیه او فحش و ناسزا می‌گفتند و نیمی دیگر به آنهایی که ناسزا می‌گفتند، پرخاش می‌کردند. در حالی که اکثر منتقدان در آن سال «اوتوپیا» را شایسته ترین فیلم برای دریافت خرس طلایی می‌دانستند، اما شهیدثالث موفق به اخذ این جایزه نشد.

پس از «اوتوپیا» شهیدثالث فیلمی را برای شبکه‌های تلویزیونی ZDF و CrdativeAge آلمان، تحت عنوان «گیرنده‌ی ناشناس» ساخت. این فیلم از حیث درون مایه به نوعی در ادامه «در غربت» قرار می‌گیرد و داستان آن درباره زنی است که همسرش را ترک کرده و به تنها چیزی که فکر می‌کند موقعیت شغلی اش است، او در ادامه با مهندس آرشیتکت بیکاری آشنا می‌شود که احساس بی‌خانمانی، تنها رشته ارتباط آن‌هاست. شهیدثالث در این فیلم در واقع به مسایل و گرفتاری‌های کارگران خارجی مقیم آلمان می‌پردازد و از این منظر انتقادهایی را متوجه جامعه آلمان می‌کند. خودش درباره نحوه و انگیزه ساختن «گیرنده ناشناس» می‌گوید: «روزی در روزنامه خواندم که یک زن ترک، خودش را زنده زنده در خیابان آتش زده است، زیرا از جامعه‌ی آلمان دچار انزجار و وحشت شده بود. به کانال اول تلویزیون آلمان رجوع کردم و پیشنهاد ساختن فیلمی برمبنای زندگی خارجیانی که در آلمان زندگی می‌کنند، ارائه دادم. مدیر شبکه گفت که مردم در انتظار دیدن چنین فیلمی هستند. ولی برای من، این مورد دلیل ساختن فیلم نبود. برای من ساختن فیلمی روی این درام، تراژیک‌تر است. باید دلایل این داستان را به آلمانی‌ها و همچنین به کارگران مهاجر نشان داد. این فیلم داستان عجیبی دارد. دو سوم از گروه فنی را از تلویزیون فرانکفورت به من دادند که آدم‌های حرفه‌ای نبودند. من فقط دستیارم (دستیار کارگردان)، فیلمبردار و طراح لباس را خودم انتخاب کردم. بقیه‌اش از تلویزیون فرانکفورت بود و پنجاه نفر هم از چک و اسلواکی. یعنی حدود هشتاد نفر پشت دوربین بودند، دو تا مدیر تهیه داشتیم که اصلاً زبان همدیگر را نمی‌فهمیدند. خیلی وضعیت مشکل و پیچیده‌ای بود. اول، آخر فیلم را گرفتند، بعد وسطش را و دست‌آخر اولش را. دستیار فیلمبردار را که خرابکاری می‌کرد بیرون کردند. طراح صحنه‌ی فیلم را بیرون کردند. فیلم را که مونتاژ کردند، شده بود سه ساعت و ده دقیقه، مثل همه فیلم‌های خود من. گفتند ما دو ساعت و نیم بیش‌تر نمی‌خواهیم گفتم بسیار خوب خودم کوتاهش می‌کنم.»

پس از «گیرنده ناشناس» شهیدثالث بار دیگر برای یکی از شبکه‌های تلویزیونی آلمان فیلم ساخت. فیلمی تحت عنوان «هانس، نوجوانی از آلمان» که اقتباسی از رمان «ساعتهای آبی» اثر «هانس فریک» بود.

فریک در رمان «ساعتهای آبی»، شرح حال سه سال از دوران نوجوانی خود را روایت می‌کند که طی آن سال‌ها شاهد وقایع ناگواری بوده است. وقایعی از جمله آزار و اذیت مادرش بوسیله نامه‌هایی تهدید آمیز از سوی افرادی ناشناس و کشته شدن دوستش توسط افسران گشتاپو و در نهایت فرار او از شهر بخاطر ترس از کشته شدن به جرم یک کودک نیمه یهودی! این فیلم در فستیوال فیلمهای تلویزیونی بادن-بادن شرکت کرد و موفق به اخذ جایزه Teleplay از این جشنواره گردید.

شهیدثالث پس از «هانس، نوجوانی از آلمان» و در سال 1984 باز هم به سراغ چخوف رفت و فیلمی با عنوان «درخت بید» را بر اساس داستان کوتاهی به همین نام از این نویسنده ساخت. این اثر از حیث درون مایه و ساختار بصری بیش از هر فیلم دیگر شهیدثالث در تداوم «طبیعت بی‌جان» قرار می‌گیرد. ترکیب بندی تصاویر، نور و رنگ و همچنین فیلمبرداری خیره کننده «رامین مولایی» در این اثر در چنان مرتبه‌ای به سر می‌برد که گویی به تماشای تابلویی متعلق به مکتب امپرسیونیست نشسته‌ایم.

پس از «درخت بید» و در سال 1986، شهیدثالث فیلمی بلند بر اساس داستانی از «یورگن برست» به نام «فرزندخوانده ویرانگر» را جلوی دوربینش برد. این فیلم که مدت زمان اصلی آن 213 دقیقه بود سرانجام در نسخه نهایی اش به 135 دقیقه تقلیل یافت و با این مدت زمان روانه سینماها و جشنواره‌های سینمایی شد. این فیلم درباره زن و شوهری است که به دلیل عدم توانایی در بچه دار شدن، زندگی سرد و بی روحی را می‌گذرانند. در نهایت آنها برای فرار از این سردی دختر بچه‌ای را از پرورشگاه می‌آورند. اما پی آمد آمدن دخترک مشکلات تازه تری برای آن زوج پیش می‌آید بطوریکه بار دیگر کودک به خواست خود راهی پرورشگاه می‌شود.

«گلهای سرخ برای آفریقا» محصول 1991، عنوان آخرین اثر سهراب شهیدثالث در عرصه سینماست. فیلمی که او قصد ساخت آنرا 5 سال زودتر داشت اما بالاخره در ژانویه 1991 فیلمبرداری آنرا شروع و در جولای همان سال آنرا به پایان برد. اثری تحسین برانگیز که دربردارنده نوستالژیک همیشگی شهیدثالث به شکلی مستقیم بود. فیلمی در ادامه «اوتوپیا» که داستان مردی را شرح می‌دهد که رؤیای پرواز به آفریقا را در سر می‌پروراند و وقتی در انتهای فیلم با شلیک گلوله‌ای به زندگی خود پایان می‌دهد و خون از گوشه چشمش خارج می‌شود، صدای پرواز هواپیما به گوش می‌رسد. شهیدثالث معتقد است که نمای آخر فیلم او نمادی از مردی است که انگار در تمام طول زندگی اش خون گریه کرده است.

پس از «گلهای سرخ برای آفریقا»، شهیدثالث از آلمان به آمریکا رفت و تا زمان مرگش در سال 1998 دیگر فیلمی نساخت. ویژگی بارز رئالیسم شهیدثالث، نشان دادن برخوردها و گزینش موقعیت‌های دشوار از طریق ترسیم زندگی روزمره انسانهای ضعیف، تنها، سرخورده و غریب است که او آنرا از طریق نماهای بلند که به تعبیر خودش باید آنقدر روی پرده بمانند تا در ذهن تماشاگر جا بیفتند، به تحقق می‌رساند. از سوی دیگر شخصیت‌های آثار شهیدثالث، انسان‌هایی غم انگیز و تراژیک هستند، چراکه قادر نبوده اند که در محیط پیرامون خود راه پویند و با متعلقات آن آشنا شوند و آنها را درک کنند. فیلم‌های شهیدثالث،  آثاری سرد، خشن و به شدت هشدار دهنده است.

سهراب شهیدثالث فیلمساز برجسته و مولف سینمای ایران، که بی گمان نوع و شیوه سینمای او یک سر و گردن بالاتر از سایر فیلمسازان سینمای ایران بود و هست، سرانجام در دهم تیر ماه سال 1377 مصادف با دوم جون 1998 بر اثر بیماری مزمن سرطان کبد، در واشنگتون دیده از جهان فرو بست. او اگرچه خود معترف به الهام از سینمای «یاسوجیرو اوزو» و ادبیات نمایشی «آنتوان چخوف» بود، اما هیچ گاه تقلیدی از آنان نکرد و همواره برای خود سبک و شیوه‌ای منحصر به فرد داشت، شیوه‌ای غریب و نوستالژیک که از دید من شاید بتوان نمونه‌های آنرا در آثار بزرگانی چون «اندری تارکوفسکی»، «یاسوجیرو اوزو»، «راینر وارنر فاسبیندر»، «پیر پائولو پازولینی» و یا «تئودوروس آنجلوپلوس» مشاهده کرد. شاید اگر شهیدثالث در سینمای روسیه بالیده می‌شد اکنون نامش در کنار خداوندی چون تارکوفسکی می‌آمد و یا اگر در اروپا به دنیا می‌آمد امروز شهرت و آوازه بزرگانی چون فلینی، برگمان، تروفو و … را پیدا می‌کرد. اما افسوس که این همه نبوغ در دوره‌ای از سینمای کشوری شکوفا شد که از آن تنها انتظار ساختن فیلم فارسی می‌رفت و نه یک فیلم متعلق به جنبش آوانگارد.

فیلم شناسی (کارگردان)

گلهای سرخ برای آفریقا (1991) / فرزندخوانده ویرانگر (1986) / درخت بید (1984) / هانس نوجوانی از آلمان (1983) / گیرنده ناشناس (1983) / اوتوپیا (1982) / یک زندگی، چخوف (1981) مستند / آخرین تابستان گرابه (1980) / نظم (1980) / تعطیلات طولانی لوته ایزنر (1979) مستند / خاطرات یک عاشق (1977) / زمان بلوغ (1976) / در غربت (1975) / طبیعت بی‌جان (1974) / یک اتفاق ساده (1974) / سیاه و سفید (1973) فیلم کوتاه / آیا؟ (1973) فیلم کوتاه / رقص‌های محلی ترکمن (1971) فیلم کوتاه / رقص بجنورد (1970) فیلم کوتاه / رقص‌های تربت جام (1970) فیلم کوتاه / نمایشگاه 48 (1969) فیلم کوتاه / رستاخیز (1969) فیلم کوتاه / بزم درویشان (1969) فیلم کوتاه / قفس (1966) فیلم کوتاه

فیلم شناسی (نویسنده)

گلهای سرخ برای آفریقا (1991) / درخت بید (1984) / گیرنده ناشناس (1983) / اوتوپیا (1982) / یک زندگی، چخوف (1981) مستند / آخرین تابستان گرابه (1980) / نظم (1980) / تعطیلات طولانی لوته ایزنر (1979) مستند / خاطرات یک عاشق (1977) / زمان بلوغ (1976) / در غربت (1975) / طبیعت بی‌جان (1974) / یک اتفاق ساده (1974) / سیاه و سفید (1973) فیلم کوتاه / آیا؟ (1973) فیلم کوتاه / رقص‌های محلی ترکمن (1971) فیلم کوتاه / رقص بجنورد (1970) فیلم کوتاه / رقص‌های تربت جام (1970) فیلم کوتاه / نمایشگاه 48 (1969) فیلم کوتاه / رستاخیز (1969) فیلم کوتاه / بزم درویشان (1969) فیلم کوتاه / قفس (1966) فیلم کوتاه

فیلم شناسی (تدوین گر)

ساز دهنی (1974)

جوایز و افتخارات

نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (اوتوپیا / 1983)

نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

برنده جایزه FIPRESCI از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

برنده جایزه OCIC از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی‌جان / 1974)

برنده جایزه خرس نقره‌ای از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی‌جان / 1974)

برنده جایزه FIPRESCI از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی‌جان / 1974)

برنده جایزه OCIC از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی‌جان / 1974)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی‌جان / 1974)

برنده جایزه OCIC از فستیوال فیلم برلین (یک اتفاق ساده / 1974)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (یک اتفاق ساده / 1974)

برنده جایزه ویژه هیئت داوران بین الملل از جشنواره فیلم لوکارنو (زمان بلوغ / 1976)

برنده جایزه Teleplay از فستیوال فیلمهای تلویزیونی بادن بادن (هانس، نوجوانی از آلمان / 1985)

برنده جایزه Teleplay از فستیوال فیلمهای تلویزیونی بادن بادن (اوتوپیا / 1983)

برنده جایزه بهترین کارگردانی از فستیوال فیلم تهران (یک اتفاق ساده / 1974)

برنده جایزه هوگوی نقره‌ای از فستیوال فیلم شیکاگو (زمان بلوغ / 1976)

برنده جایزه هوگوی برنز از فستیوال فیلم شیکاگو (نظم / 1980)

برنده جایزه ویژه از سینماتک انگلستان (تعطیلات طولانی لوته ایزنر / 1979)

پی نوشت:

کلیه متونی که با رنگ نارنجی در این مقاله آمده است، عیناً از سایت رسمی جناب آقای مسعود مهرابی، مدیر مسئول محترم مجله ماهنامه فیلم، و با کسب اجازه از ایشان آورده شده است.

پیش درآمد این مقاله بیانگر دیدگاه‌های شخصی نویسنده مطلب است و به هیچ عنوان قصدی بر ارزش گذاری و رتبه بندی میان فیلمسازان موج نو سینمای ایران ندارد.