نظری

دیالک تیک پراتیک و تئوری

دیتر ویتیچ (1930) فیلسوف و استاد دانشگاه کارل مارکس لایپزیگ متخصص تئوری شناخت مؤلف بیش از 150 اثر منتشره در آلمان، اتریش، انگلستان، ایالات متحده و کولومبیا

آثار: پراتیک، شناخت، علم   تئوری شناخت   موضوع و متدهای تئوری شناخت مارکسیستی ـ لنینیستی

پروفسور دیتر ویتیچ

برگردان شین میم شین

دایرالمعارف روشنگری

پراتیک

• پراتیک (ضد دیالک تیکی تئوری)

• پراتیک عبارت است از روند تمام ـ اجتماعی تحول واقعیت عینی بوسیله انسان ها.

• پراتیک عبارت است از «کردوکار شیئی» ، «کل کنش و تقلای» انسان های بطور اجتماعی متحد شده برای تغییر محیط طبیعی و اجتماعی خویش.

• پراتیک حلقه رابط میان سوبژکت و ابژکت است:

• سوبژکت، بشریتی است که بطور اجتماعی سازمان یافته است و ابژکت، عرصه واقعیت عینی است، که تحت تأثیر عملی سوبژکت قرار دارد.

• مفهوم مارکسیستی پراتیک شاخص های بنیادی روند زندگی انسانی را و شیوه زیست انسانی را عمده می کند.

• کشف تعین های بنیادی روند زندگی انسانی تنها در رابطه با تشکیل فلسفه مارکسیستی ـ بطورکلی ـ امکان پذیرشده است.

• پیش شرط این کشف ـ قبل از همه ـ عبارت بود از آگاهی به نقش تولید مادی در روند زندگی انسانی.

• آموزش مارکسیستی پراتیک به نشان دادن نحوه و نوعی می پردازد، که در آن جنبه های مختلف روند زندگی انسانی، بمثابه یک روند عملی، بمثابه پراتیک، به او نسبت داده می شوند.

• با آموزش مارکسیستی پراتیک، بطلان کلیه آموزش های ایدئالیستی که روند زندگی انسانی را به عنوان روندی عمدتا روحی قلمداد می کردند، بطور علمی اثبات می شود.

• آموزش ایدئالیستی پراتیک در کلیه فلسفه های غیرمارکسیستی، البته با تفاوت هائی نمایندگی می شود.

• اندیشه های اصلی آموزش مارکسیستی پراتیک درسال های 40 قرن نوزدهم، بوسیله مارکس و انگلس تدوین یافته اند.

• در ایام تشکیل مارکسیسم در آلمان، هگلیانیست های جوان (اشتراوس، ب. باوئر، اشتیرنر) پرنفوذترین نمایندگان آموزش ایدئالیستی پراتیک بودند.

• از این رو مارکس و انگلس می بایستی ـ قبل از همه ـ در چالش فکری با هگلیانیست های جوان، درک علمی و ماتریالیستی خود را در باره پراتیک توسعه دهند و تدوین کنند.

• هگلیانیست های جوان مسیحیت و اندیشه های مربوط بدان را علت اوضاع و احوال اجتماعی ارتجاعی حاکم در آلمان آن زمان می دانستند.

• (صادق هدایت، احمد کسروی و امثالهم نیز تقریبا همین نظر را در ایران نمایندگی می کردند و افرادی کماکان نمایندگی می کنند. مترجم)

• آنها به این نتیجه رسیده بودند که برای تغییر مناسبات اجتماعی ـ سیاسی موجود، باید در وهله اول به نقد این ایده ها پرداخت.

• هگلیانیست های جوان خود را نیروی محرکه تعیین کننده پیشرفت اجتماعی در آلمان می پنداشتند.

• آنها اما از سوی دیگر توده های مردم را به سبب عدم درک «نقد انتقادی» خود، سد راه تحولات اجتماعی می دانستند.

• آنها بیانگران درک ایدئالیستی تاریخ بودند، که بر کل فلسفه قبل از مارکس و انگلس حاکم بوده است.

• مارکس و انگلس بر پایه شناخت شخصی خود از مبارزه توده مردم بر ضد ستم و استثمار فئودالی و سرمایه داری و بویژه به سبب جانبداری خود از پرولتاریا، به علل واقعی توسعه اجتماعی پی برده بودند.

• یکی از نتایج درخشان آن، عبارت بود از کشف ماتریالیسم تاریخی که امکان درک روند زندگی انسانی را برمبنای تعین های ماهوی آن فراهم می آورد.

• در پرتو ماتریالیسم تاریخی به مسأله مطروحه از سوی هگلیانیست های جوان در باره نیروی محرکه توسعه اجتماعی پاسخ علمی داده می شود و بطلان درک ایدئالیستی و متافیزیکی از جامعه ـ بطور کلی ـ اثبات می گردد.

• این امر ـ اما ـ مانع به خدمت گرفتن آگاهانه اندیشه های فلاسفه پیشین از قبیل هگل و فویرباخ از سوی مارکس و انگلس نمی شود که حل مسأله پراتیک را تدارک دیده بودند.

• لنین به اهمیت این تدارک با صراحت تمام اشاره کرده است.

• اما باید یاد آور شد که نه هگل می تواند کاشف آموزش علمی پراتیک قلمداد شود و نه فویرباخ.

• آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی پراتیک مبتنی است بر تز ماتریالیستی که بنا بر آن تنها عوامل مادی قادر به تغییر واقعیت مادی اند.

• این امر در مورد رابطه انسان ها با واقعیت عینی (همانطور که مارکس در بحث با هگلیانییست های جوان یاد آور می شود) بدان معنی است که

• «ایده ها هرگز نمی توانند از وضع جهانی کهنه پا فراتر گذارند.

• ایده ها تنها می توانند از ایده های وضع جهانی کهنه پا فراتر گذارند.

• ایده ها اصلا قادر به انجام کاری نیستند.

• برای تحقق ایده ها به انسان ها نیاز است، که حاملین قهرعملی اند.»

• این «قهرعملی» برای حیات بشریت از اهمیت بنیادی برخوردار است.

• برای اینکه انسان (همانطور که مارکس در جای دیگر اشاره می کند) موجودی طبیعی است، یعنی «طبیعت، جسم انسان را محسوب می شود و انسان برای نجات از مرگ باید در روندی ابدی در پیوند با طبیعت باشد.»

• (مارکس طبیعت را به همان نام می نامد که در مسیحیت مصطلح است:

• حضرت عیسی جسم خدا ست.

• حضرت عیسی محل جسمیت یابی مسیح است.

• خدا ـ بمثابه روح ـ در حضرت عیسی مادیت یافته و بدین ترفند مرئی و محسوس شده است.

• انسان به قول مارکس، بمثابه روح، در طبیعت مادیت یافته و مرئی و محسوس شده است. مترجم)

• اما تأثیر مادی بشریت بر محیط زیست طبیعی و اجتماعی خود، که در نتیجه آن، انسان قادر به ادامه حیات می شود، در عین حال، یک روند خاص انسانی است:

• انسان هم طبیعت آگاه است و هم طبیعت اجتماعی است.

• «پراتیک» بنظر مارکس و انگلس، عبارت است از کلنجار مادی بشریت با محیط زیست عینی ـ واقعی، که زیر فرمان شعور و در چارچوب جامعه صورت می گیرد.

• معنائی که واژه «پراتیک» در فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی دارد، با معنای رایج در زبان محاوره ای کاملا متفاوت است.

• پراتیک ـ به معنی فلسفی ـ مارکسیستی آن ـ عبارت است از روند کلی اجتماعی تحول مادی واقعیت عینی.

• پراتیک انسانی جنبه های متفاوت کلنجار مادی انسان با واقعیت عینی را در بر می گیرد:

• برای مثال

• کردوکار تولیدی،

• کرد و کار سیاسی،

• کرد و کار تجربی و

• کرد و کارهای مادی دیگر، که ببرکت آنها شرایط عینی ـ واقعی واقعا تغییر می یابد.

• جنبه بنیادی پراتیک عبارت است از کرد و کار تولیدی.

• کردوکار تولیدی نه تنها هستی انسانی را ـ در تحلیل نهائی و بطور کلی ـ تضمین می کند، بلکه ببرکت آن، انسان از جهان حیوانی به جهان انسانی فرا می گذرد.

• هر نوع فعالیت عملی وابسته به کردوکار تولیدی است.

• هر کرد و کار عملی نیز متقابلا بر کرد و کار تولیدی تأثیر می گذارد.

• از این رو ست که چند و چون کرد و کار تولیدی باید برای پراتیک بطور کلی تعیین کننده باشد.

• از کرد و کار تولیدی می توان خصلت اجتماعی پراتیک و چند و چون توسعه آن را دریافت.

• شیوه های تولیدی اصلی (فئودالی، سرمایه داری، سوسیالیستی و غیره) مراحل توسعه تاریخی پراتیک را نیز مشخص می کنند.

1

پراتیک و تئوری شناخت

• آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی پراتیک نه تنها برای جامعه شناسی، بلکه همچنین برای تئوری شناخت دارای اهمیت خاصی است.

• این مسأله که شالوده، معیار، نیروی محرکه و آماج شناخت انسانی کدام است، از زمان یونان باستان کلاسیک (آنتیک) تا کنون جا و مقام خاصی در فلسفه به خود اختصاص داده است.

• درفلسفه های ماقبل مارکسیستی ودر فلسفه بورژوائی معاصر، دلایل بیولوژیکی، پسیکولوژیکی و یا منطقی برای این مسئله ارائه داده می شود.

• دلایلی از این قبیل که گویا نیروی محرکه شناخت و پژوهش علمی لذت بردن از آن است، تاب تحمل انتقاد جدی را ندارند:

• چرا این لذت از شناخت در طول تاریخ بشری این قدر متفاوت بوده است؟

• چرا این لذت از شناخت در کشورهای مختلف این قدر متفاوت بوده است؟

• سؤالاتی از این قبیل برای نشان دادن بی پایه بودن دلایل یاد شده کفایت می کنند.

• فلسفه بورژوائی به مسأله پراتیک نیز پاسخ نادرست می دهد.

• تنها بر اساس درک مارکسیستی از پراتیک است که می توان به اینگونه پرسش ها پاسخ درست داد.

• از اهمیت عظیم پراتیک برای کل هستی انسانی و برای پیشرفت جامعه بشری، می توان دریافت که شناخت انسانی نیز بوسیله پراتیک تعیین می شود.

• پراتیک همواره عبارت بوده از کرد و کار مادی، آگاهانه و مبتنی بر دانش و شناخت جهان خارج.

• سؤال این است که شناخت انسانی واقعیت، در چارچوب روند تماماجتماعی تحول واقعیت عینی و در وابستگی بدان چگونه صورت می گیرد؟

• پراتیک ـ همواره ـ هم یک روند اجتماعی است و هم یک روند تغییر واقعیت عینی بوسیله بشریت است.

• تأثیر پراتیک بر شناخت انسانی بواسطه دو جنبه یاد شده تعیین می شود.

• مشخصه پراتیک ـ در وهله اول ـ عبارت است از این که آن منشاء شناخت است:

• پراتیک وسایل لازم را برای راهیابی به چیزهای واقعیت عینی، به خواص و روابط آنها در اختیار انسان قرار می دهد.

• انسان ها بطرز مادی، یعنی با جسم خود و با دستگاه ها و ابزار آلات مصنوع خود بر واقعیت عینی تأثیر می گذارند و لذا تنها بدین طریق است که آنها به کسب دانش در باره محیط زیست عینی خود نایل می آیند.

• این امر را نه تنها تاریخ شناخت طبیعت، بلکه همچنین توسعه دانش انسانی نسبت به جامعه (جامعه شناسی) بما نشان می دهد.

• مثلا آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی دیکتاتوری پرولتاریا بر پایه تجارب حاصل از مبارزه طبقه کارگر و متحدان آن بر ضد نظام سرمایه داری، برای تحقق پیروزی سوسیالیسم توسعه و تدوین یافته است.

• از این رو حوادث 1848 ـ 1849، کمون پاریس در سال 1871 ، انقلاب روسیه در سال 1905 ـ 1906 ، انقلاب کبیر اکتبر و سرانجام ساختمان سوسیالیسم در کشورهای مختلف سنگپایه توسعه و تکامل این آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی محسوب می شوند.

• دانش ما در باره واقعیت عینی تنها در نتیجه تأثیرگذاری مادی مبتنی بر پراتیک می تواند پدید آید و توسعه یابد.

• و لذا اعتقاد ماتریالیسم ماقبل مارکس، مبنی بر اینکه تنها به برکت مشاهده ابژکت ها می توان به شناخت آنها نایل آمد، نظری باطل و یکسونگرانه بوده است.

• از این روست که شرکت فعال توده های مردم درسراسرجهان در مبارزه بخاطر صلح، دموکراسی و سوسیالیسم، برای رشد و توسعه شعور سیاسی آنان از اهمیت بزرگی برخوردار است.

• با شرکت در این مبارزات است که انسان ها با چند و چون واقعیت اجتماعی آشنا می شوند و خود را از توهمات ایدئولوژی بورژوائی و مذهبی آزاد می سازند و بر گنجینه تجارب مترقی (ضد ارتجاعی) خود می افزایند.

• تاریخ سرشار است از مثال هائی که حتی حوادث منفرد تاریخی توانسته اند خصلت واقعی نظام اجتماعی حاکم را بطرز بارزی برملا سازند و باعث اعتلای شعور سیاسی توده ها شوند:

• مثلا اهمیت یکشنبه خونین سال 1905، در سن پطرزبورگ برای توسعه انقلاب 1905 ـ 1906.

• هر چه پراتیک پیشرفته تر باشد، به همان اندازه نیز واقعیت عینی خود را بیشتر نمایان می سازد، به همان اندازه نیز انسان به شناخت عمیقتر و همه جانبه تر واقعیت عینی موفق می شود.

• تنها در سطح معینی از توسعه پراتیک بود که انسان قادر به ساختن سفینه های فضائی شد و بدانوسیله نیز دانش بشریت در باره کاینات به پله جدیدی ارتقا یافت.

• پیوند یونیورسال و پایان ناپذیری کمی و کیفی چیزها، خواص و روابط واقعی ـ عینی آنها برای شناخت انسانی از این نظر مهم است که با هر رابطه واقعیت عینی که مورد پژوهش قرار می گیرد، انسان ها با بیشتر از یک رابطه نا شناخته مواجه می شوند.

• از این روست که هر سطح تاریخی موجود پراتیک، دسترسی به معارف بمراتب بیشتر از آن را که برای اجرای آن لازم است، امکان پذیرمی سازد.

• سبقت امروزین علم از پراتیک ـ بطورکلی ـ توسعه علم بدرجه نیروی مولده بیواسطه و کسب اهمیت اجتماعی تعیین کننده نیز به همین دلیل است.

• پراتیک، علاوه بر تأثیرگذاری مادی بر واقعیت عینی دارای فونکسیون معرفتی ـ نظری دیگری است و آن عبارت است از معیار شناخت بودن، سنگ محک حقیقت احکام، پیوندهای حکمی و سیستم های حکمی بودن.

ویلیام جیمز (1842 ـ 1910)

روانشناس، فیلسوف پراگماتیست آمریکائی

مؤسس روانشناسی آمریکائی

استاد دانشگاه هاروارد

آثار:

پراگماتیسم: نامی جدید برای طرز تفکر های قدیم

معنای حقیقت

پراتیک

بخش دوم

1

پراتیک به مثابه معیار حقیقت احکام

• ملاک صحت هر حکم، انطباق آن با واقعیت عینی ئی است که حکم در باره اش صادر می شود.

• اگر حکمی منطبق بر واقعیت عینی مورد نظر نباشد، این امر دلیل بر بطلان و نادرستی آن حکم خواهد بود.

• فلسفه های ماقبل مارکسیستی و غیر مارکسیستی هرگز قادر به تعیین قاطعانه ملاک و معیار حقیقت نبوده اند.

• حتی متفکران دوره ماقبل مارکسیستی که در رابطه با تعریف حقیقت، موضع ماتریالیستی داشته اند، در رابطه با مسأله ملاک و معیار حقیقت دچار اشتباهات ایدئالیستی گشته اند.

• بدین سان است که فویرباخ معیار حقیقت هر حکم را در میزان پذیرش آن از سوی انسان های دیگر می داند.

• تعیین معیار حقیقت از این دست همان قدر ناکافی است که قلمداد کردن بدیهیت و یا خالی از تناقض منطقی بودن احکام و یا پیوندهای حکمی بمثابه سنگ محک حقیقت ناکافی است.

• صرفنظر از این که معیارهای یاد شده برای اثبات صحت خود به معیارهای دیگر نیاز دارند، نارسائی آنها قبل از همه از آن رو ست، که آنها بر خلاف درک ماتریالیستی حقیقت، وسیله ای برای انطباق حکم با واقعیت امر عینی مورد نظر عرضه نمی کنند.

• این معیارهای حقیقت و معیارهای مشابه فقط یک جانب رابطه حقیقت را، یعنی فقط جانب مربوط به شعور را در نظر می گیرند.

• از سوی دیگر، طبیعی است که هیچ حکمی را نمی توان منفصل از شعور و بدون واسطه و میانجی با واقعیت عینی مقایسه کرد.

• مقایسه هر حکمی با واقعیت امر مورد نظر به واسطه و میانجی نیاز دارد و پراتیک نقش واسطه و میانجی را در این میان به عهده دارد.

• پراتیک حاکی از جریان عمل مادی ئی است که بوسیله شعور هدایت می شود و ضمنا در آن (در رابطه با مقایسه با واقعیت عینی) پیش بینی در باره واقعیت امر تغییریابنده نیز وارد می شود، البته تا آنجا که جریان عمل مادی یاد شده (قاعدتا) منطبق با پیش بینی مربوطه صورت گیرد.

• عمل مادی یاد شده که بیانگر پیش بینی مربوط به واقعیت امر تغییریابنده است، باید به عنوان عامل مادی برای تأثیرگذاری واقعی بر واقعیت امر عینی و مقایسه حکم ذاتی خود با آن مناسب باشد.

• اگر عمل مادی واقعیت امر عینی را در مطابقت با پیش بینی مورد نظر تغییر دهد، آنگاه آن بمثابه معیاری حواهد بود، برای کشف انطباق حکم نهفته در عمل (حکمی که این عمل بیانگر آن است) با واقعیت امر عینی، یعنی معیار حقیقی بودن آن حکم خواهد بود.

• لنین به پیروی از هگل و در چالش همزمان با او می نویسد:

• «نتیجه کردوکار محک شناخت سوبژکتیف و معیار حقیقت عینیت موجود است.»

• «پراتیک ـ به این معنا ـ برتر از شناخت تئوریک است، زیرا آن نه تنها اعتبار عام را بر دوش دارد، بلکه اعتبار واقعی بودن بیواسطه را نیز.»

• کشف پراتیک ـ به عنوان معیار علمی، تعیین کننده و کافی برای احکام و پیوندهای حکمی از هرنوع ـ از سوی مارکسیسم ـ لنینیسم دارای اهمیت عظیم عملی و نظری بوده است.

• این امر بخصوص در مبارزه بر ضد ایدئولوژی بورژوائی خود را نشان می دهد.

• بکمک این کشف، امکان اثبات قطعی بطلان هرگونه اگنوستیسیسم (ندانم گرائی) و ایدئالیسم ذهنی پدید می آید.

• مراجعه کنید به اگنوستیسیم، ایدئالیسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری.

• البته باید میان پراتیک ـ به عنوان معیار مارکسیستی ـ لنینیستی حقیقت ـ و سودمندی ـ به عنوان معیار فلسفی ـ ایدئالیستی حقیقت ـ از سوی پراگماتیسم اکیدا تفاوت قائل شد.

• ویلیام جیمز سودمندی را معیار حقیقت می داند:

• «اگر ثابت شود که اندیشه های تئولوژیکی برای زندگی واقعی سودمند اند، پراگماتیسم آنها را به دلیل مفید بودن شان حقیقی خواهد دانست.»

• در مکتب پراگماتیسم، احکامی از قبیل «خدای واحدی وجود دارد» و یا «خدا قادر است، کریم است، بر همه چیز واقف است و غیره» مورد مطالعه، بحث و بررسی قرار نمی گیرند، بلکه صرفا به دلیل سودمندی شان برای گروه های اجتماعی معینی (مثلا برده داران، فئودال ها و سرمایه داران)، ادعا می شود که این احکام حقیقت دارند.

• صحت و سقم این احکام البته (و حتی قبل از تولد جیمز) بواسطه پراتیک جامعه طبقاتی تعیین شده است و ضمنا نقش اجتماعی مذهب نیز برملا گردیده است.

• پراگماتیسم برای اثبات صحت هر حکم به بررسی آن حکم نمی پردازد، بلکه تفسیری از آن ارائه می دهد و بر مبنای تفسیر خود (مفید یا مضر بودن آن برای گروه اجتماعی معینی) حقیقت و یا بطلان آن حکم را نتیجه می گیرد.

• در واقع، احکام پراگماتیستی در باره سودمندی احکام مذهبی، فرقی با خود این احکام ندارند.

• در این گونه موارد ما با احکام کاملا متفاوت سر و کار داریم که درباره موضوعات کاملا متفاوتی صادر می شوند و از این رو بطرق مختلف نیز مورد آزمون و آزمایش و بررسی قرار می گیرند.

• یکسان قلمداد کردن این دو نوع حکم امکان آن را پدید می آورد که هر حکم دلبخواهی باطل و نادرست به عنوان حکم حقیقی جا زده شود، اگر در بطلان و حقیقت ستیزی آن نفعی برای کسی نهفته باشد.

2

پراتیک به مثابه بنیان مادی و معیار شناخت

• کشف پراتیک به مثابه معیار حقیقت از سوی مارکسیسم شالوده محکمی برای شناخت ماتریالیستی ما قبل مارکسیستی پدید می آورد که بنا بر آن، شناخت انعکاس منطبق با واقعیت عینی است.

• این امر از سوی دیگر به اثبات اصل قابل شناسائی بودن جهان بوسیله انسان ها کمک بسزائی می رساند.

• اکنون سؤال این است که توسعه تاریخی پراتیک چه تأثیری بر خاصیت آن، بمثابه معیار حقیقت دارد؟

• پاسخ این پرسش عبارت است از اینکه اگر حکمی در مرحله معینی از توسعه پراتیک صحتش اثبات شده، عرصه اعتبار آن می تواند در آینده وسیعتر و یا تنگتر شود، ولی هرگز نمی توان آن را غلط مطلق تلقی کرد، به همان سان که اگر حکمی در مرحله معینی از توسعه پراتیک بطلانش اثبات شده باشد، هرگز نمی توان آن را در آینده حکمی مطلقا حقیقی تلقی کرد:

• این بدان معنی است که پراتیک معیار مطلق حقیقت است.

• از سوی دیگر اما درمرحله معینی از توسعه پراتیک می تواند دانش بمراتب بیشتری از آنچه که در پراتیک تحقق یافته، کسب شود.

• تعیین صحت و سقم این دانش جدید که در مقابل شالوده خود، یعنی پراتیک قرارمی گیرد، در چارچوب پراتیک موجود دشوار خواهد بود، مگر اینکه سطح علمی آزموده موجود بتواند این وظیفه را به انجام رساند.

• این بدان معنی است که هر پراتیک معین تاریخی هرگز نمی تواند صحت و سقم کل دانشی را که خود موجد آن بوده است، اثبات کند.

• پراتیک می تواند هر بار تنها در چارچوب توسعه تاریخی معین خویش ملاک و معیار حقیقت باشد:

• این بدان معنی است که پراتیک معیار نسبی حقیقت است.

• از این رو وجود احکام و پیوندهای حکمی که در زمان مشخصی امکان پراتیکی تعیین صحت و سقم آنها وجود ندارد، اجتناب ناپذیر است.

• این امر را می توان درمورد فرضیه های بیشماری دید، که اکنون در علوم مختلف مورد بحث اند.

• فرضیه یعنی حکمی که هنوز امکان تعیین پراتیکی صحت و سقم آن وجود ندارد، اما راه را برای پیشرفت تئوریکی و پراتیکی آماده می سازد.

• لنین اهمیت پراتیک را به عنوان بنیان شناخت، به مثابه ملاک و معیار حقیقت و خصلت نسبی و مطلق حقیقت را چنین توصیف می کند:

• «آئینه زندگی، یعنی پراتیک باید اولین و اصلی ترین آئینه تئوری شناخت باشد.

• اما دراین زمینه نباید فراموش کرد که پراتیک ـ به مثابه معیار ـ بنا برماهیت امر، نمی تواند هر تصور مفروض انسانی را بطور کامل تأیید و یا تکذیب کند.

• پراتیک ـ به مثابه معیار ـ اما باندازه کافی نامعین است تا از تبدیل شناخت انسانی به حقیقت مطلق جلوگیری کند، ولی در عین حال باندازه کافی معین است، تا راه مبارزه سرسختانه بر ضد هر نوع ایدئالیسم و اگنوستیسیسم را هموار سازد.»

• احکامی که صحت و سقم آنها در پراتیک ثابت شده، بویژه در علوم نقش معیار باصطلاح ثانوی بازی می کنند.

• مثلا حکمی که مغایر با قانون بقاء انرژی (که صحتش در پراتیک ثابت شده) باشد، می تواند به عنوان حکم غلط محسوب شود، بی نیاز از آزمون پراتیکی مستقیم:

• مثلا ادعای وجود ماشینی که بتواند بی نیاز از انرژی همیشه کار کند.

• معیارهای ثانوی حقیقت در استدلال، نقش مهمی بازی می کنند.

• اما از آنجا که احکام مورد استفاده معیارهای ثانوی حقیقت (همانند همه احکام دیگر) در جریان توسعه تاریخی شناخت در رابطه با عرصه اعتبار خود دستخوش تحول اند، بنابرین آنها تنها با توجه به شرایط معینی می توانند به عنوان معیار ثانوی حقیقت مورد استفاده قرار گیرند.

3

پراتیک به مثابه منشاء، نیروی محرکه و آماج شناخت

• پراتیک نه تنها بنیان مادی و معیار شناخت، بلکه در عین حال منشاء، نیروی محرکه و آماج شناخت است:

• زیرا بالاخره این نیازهای ناشی از کردوکار پراتیکی اند که انگیزه شناخت می شوند، توسعه آن نیازها ست که به توسعه شناخت منجر می شود و برآورده کردن آنها ست که به شناخت خدمت می کند.

• در ممالک سوسیالیستی باید احزاب و سازمان های این کشورها برای علوم وظایف بالاتری را در برنامه خود محول سازند:

• مثلا کیهان شناسی، توسعه و تکمیل وسایل لازم برای پروازهای فضائی، توسعه سیبرنتیک، پژوهش روش های عقلائی تولید انرژی، کشف منابع جدید انرژی، پژوهش سنتز مواد مصنوعی جدید و پژوهش قانونمندی های جدید ساختمان سوسیالیسم و کمونیسم و …

• انجام این وظایف به تحکیم و توسعه جامعه سوسیالیستی خدمت می کند و گذار به کمونیسم را امکان پذیرمی سازد.

• بدینوسیله امکان رفع همه جانبه نیازهای مادی و معنوی مردم در این کشورها فراهم می آید.

• این امر ـ در تحلیل نهائی ـ به تقویت مبارزه کشورهای سوسیالیستی در راه صلح منجر می شود و امکانات بیشتری را برای حمایت از نیروهای ضدامپریالیستی در کشورهای دیگر فراهم می آورد.

• توسعه جامعه سوسیالیستی و بویژه ساختمان جامعه کمونیستی بدون شالوده مادی ـ فنی ثمربخش و بدون افزایش راندمان کار، که خود محتاج سطح بالاتری از رشد علم است، امکان پذیر نیست.

• علم در جوامع سوسیالیستی وظیفه خدمت به رفع نیازهای مردم (رفاه، پیشرفت اجتماعی و صلح) را به عهده دارد.

• این نیازها خود بازتاب وظایف پراتیکی اند که انسان ها بر عهده دارند و بازتاب امکانات مادی و معنوی اند که پراتیک برای انسان ها پدید آورده است.

• و لذا نیازها بسته به درجه و نوع توسعه پراتیک گوناگون اند:

• از این روست که پراتیک آغاز و انجام شناخت است، مقصد و مقصود شناخت است.

• وقتی انسان ها به تغییر پراتیکی یعنی به تغییر مادی جهان می پردازند، برای آنان ضرورت شناخت جهان افزایش می یابد.

• زیرا طبیعت را و جامعه را نمی توان بدون شناخت شرایط، خواص و روابط حاکم، آماجگرایانه و آگاهانه تغییر داد.

• وظایف و آماج هائی که شناخت انسانی تعیین می کند، از نیازهای پراتیک اجتماعی ناشی می شوند و برای رفع آن نیازها تعیین می شوند.

• مارکسیسم ـ بدین طریق ـ به حل قدیمی ترین مسأله مربوط به معنا و هدف شناخت انسانی نایل می آید.

• شناخت کردوکاری نیست که در مقابل انسان ـ به عنوان موجود عملا فعال ـ قرار گرفته باشد.

• شناخت در شرایط اجتماعی انسان ها وظایف و آماج های خود را و راه تحقق آنها را می یابد.

• بلحاظ متدی می توان گفت که علم تنها در وحدت با پراتیک اجتماعی است که می تواند شکوفا شود وعلم در بی اعتنائی نسبت به نیازهای پراتیکی مهم مردم دچار بیگانگی نسبت به زندگی خواهد شد.

• اما در عین حال با آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی پراتیک اهمیت عظیم علم و شناخت بطور کلی برای زندگی انسانی معلوم می شود.

• شناخت راهنمای پراتیک اجتماعی است و پراتیک اجتماعی بدون بهره گیری از سطح موجود شناخت به منجلاب پرکتیسیسم فرو می غلتد.

• (پرکتیسیسم عبارت است از درک یکجانبه رابطه تئوری و پراتیک:

• مطلق کردن پراتیک در دیالک تیک پراتیک و تئوری و هیچ انگاشتن تئوری.

• پرکتیسیسم گرایشی است که جنبه عملی فعالیت تولیدی و اجتماعی ـ تاریخی انسان ها را مطلق می کند و ضمنا به جنبه نظری (تئوریکی) آن کم بها می دهد.

• پرکتیسیسم فقط نتایج بی واسطه کردوکار عملی انسان ها را در نظر می گیرد، استقلال نسبی تئوری را نادیده می گیرد و ارزش گرانبهای تئوری را در پیش بینی نتایج کردوکار عملی و نقش راهنمای آن را برای پراتیک به باد فراموشی می سپارد. مترجم)

• مراجعه کنید به پرکتیسیسم.

پراتیک

بخش سوم و پایانی

• احزاب مارکسیستی ـ لنینیستی و دول سوسیالیستی باید در بهره گیری آگاهانه از شناخت به پیوند تنگاتنگ تئوری و پراتیک توجه عظیمی مبذول دارند.

• با حلاجی خصلت اجتماعا مشروط شناخت نقش اساسی توده ها در کلیه دوران ها در کسب شناخت و علم معلوم می گردد.

• توده های خلق ـ بمثابه سوبژکت کردوکار تعیین کننده پراتیکی (تولید) ـ کردوکار علمی خاصی را آشکارا امکان پذیر می سازند و نیازهای راهگشا برای علوم را نیز پدید می آورند.

• این اما همزمان به معنی اثبات بطلان کلیه تصورات ارتجاعی است که بطورعرفانی، نوابغ را در مقابل توده های خلق عمده می کنند و به عنوان عامل اصلی و یا یگانه پیشرفت علمی جا می زنند.

• برای اولین بار در سوسیالیسم و کمونیسم است که توده های خلق به حاکمان بر علم و به برپا دارندگان فعال علم بدل می شوند.

• سطح معین ساختمان جامعه سوسیالیستی که نیازهای یاد شده را ایجاد می کند، خود نتیجه رفع نیازهای سابق است:

• مثلا نیازهای بعد از تشکیل صنایع و کشاورزی سوسیالیستی.

• از اینجا معلوم می شود که رفع نیازهائی که پراتیک مشروط می سازد، موجب پیدایش نیازهای جدید می شود و پراتیک پیشرونده ـ در عین حال ـ امکان رفع نیازهای جدید را فراهم می آورد.

• بدین سان است که پراتیک، شناخت را پیش می راند، یعنی نیروی محرکه شناخت است.

• شناخت انسانی روندی است که همگام با پراتیک ـ بطور تاریخی ـ توسعه می یابد.

• بدین طریق روشن می شود که چرا مردم در زمان های مختلف تاریخی به موضوعات مختلف شناخت روی می آورند.

• انسان ها تمرکزحواس خود را معطوف ابژکت هائی می سازند که برای زندگی پراتیکی آنها از اهمیت بنیادی برخوردارند.

• همراه با پراتیک تغییر یابنده، موضوعات شناخت نیز تغییر می یابند و ابژکت های جدید شناخت و یا جوانب معینی از ابژکت های تاکنونی شناخت در کانون توجه انسان ها قرار می گیرند.

• بطور کلی می توان گفت که نیازهای اجتماعی یکسان و امکانات یکسان رفع آنها ـ قاعدتا ـ اقدامات پژوهشی یکسان را ایجاب می کنند.

• از اینجا می توان به علل جدال بر سرمسأله ای که در تاریخ علوم جای خاصی به خود اختصاص می دهد، پی برد:

• مثلا مجادله میان نیوتون و لایب نیتس بر سر کشف محاسبه گرایشات بی نهایت کوچک.

• پراتیک هرچه پیشرفته تر باشد، نیازهای ناشی از آن به همان اندازه پیشرفته تر می شوند و توسعه عالی تر علم و شناخت را حداقل امکان پذیر سازند.

• از این رو تعجبی ندارد که تکوین اقتصاد بورژوائی نه در آلمان قرن هجدهم و نوزدهم، بلکه درممالک پیشرفه اروپای غربی صورت می گیرد و تصادفی نیست که سطح رشد علوم در کشورهای سوسیالیستی بالاتر و بالاتر می رود.

• این امر شامل حال توسعه تئوری مارکسیستی نیز می شود.

• توسعه تاریخی پراتیک چنان است که پراتیک معینی همواره دارای خطوط میرنده و بالنده است.

• شناخت و به عبارت روشنتر، علم تنها در پیوند با جوانب بالنده پراتیک می تواند بطور مطلوب رشد و توسعه یابد.

• هر تئوری که نتایج مهم حاصل از جوانب بالنده پراتیک را نادیده بگیرد، دچار دگماتیسم و بیگانگی نسبت به زندگی می شود.

• (دگماتیسم عبارت است از طرز تفکر غیرانتقادی، غیرتاریخی و متافیزیکی که بر مبنای دگم های روایت شده، یعنی نظرات، براهین و اعتقادات استوار است، دگم ها را بمثابه حقایق همیشه همان و همه جا معتبر تلقی می کند، بدون این که آنها را در شرایط تاریخی ـ مشخص موجود مورد آزمون و آزمایش قرار دهد، بدون این که بر مبنای معارف جدید و تجارب عملی جدید به کنترل محتوای حقیقت آنها و ارزش معرفتی آنها بپردازد. مترجم)

• پرس کردن دگماتیکی گرایشات توسعه نوین پراتیک در قالب تئوری می تواند به اشتباهات پراتیکی سنگینی منجر شود:

• از آن جمله بود نتایج حاصل از تعیین دگماتیکی تضاد اصلی دوران ما از سوی حزب کمونیست چین برای جنبش بین المللی کارگری و متحدان آن.

• پراتیک پیشرفته به تئوری پیشرفته نیاز دارد.

• نتیجه گیری متدی از مطالب یاد شده در بالا عبارت از این است که تنها با توجه مداوم به پراتیک می توان تاریخ شناخت بشری را بطور علمی درک کرد.

• هر تاریخ ایده ها که بسان تاریخ نگاری بورژوائی پراتیک را نادیده بگیرد، نمی تواند قادر به توضیح این مسئله باشد که چرا این و یا آن ایده، ولی نه ایده های دیگر در زمان گذشته از استمرار تاریخی بهره مند بوده است.

• نگرش مبتنی بر تاریخ ایده ها فقط به سرهم بندی کردن استمرار معنوی ـ تاریخی توسعه معینی نایل می آید، بدون این که قادر به توضیح علل «چنانی ـ چنینی» آنها باشد.

• کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم با توجه به پیوند علم با پراتیک تجزیه و تحلیل ارزشمندی از تاریخ علم عرضه می کنند.

• برای مثال، انگلس در اثر خود تحت عنوان «دیالک تیک طبیعت، مقدمه» و لنین در اثر خود تحت عنوان «دولت و انقلاب»

• پراتیک هرچه پیشرفته ترباشد، نه تنها سطح شناخت مبتنی بر آن به همان اندازه بالاتر می رود، بلکه علاوه بر آن جامعه به کسب دانش بمراتب بیشتری در مدت زمان معینی نایل می آید.

• اگر مدت زمان های تاریخی بزرگ را با هم مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که سرعت توسعه علم همواره رو به فزونی رفته است:

• فاصله زمانی میان اختراع ماشین بخار پاپن در سال 1690 میلادی (که بکمک هوا کار می کرد) و پیدایش ماشین بخار کارآتر وات بر یکصد سال بالغ می شود.

• اما فاصله زمانی میان اولین پرواز فضائی (اسپوتنیک) (4. 10. 1957) و اولین پرواز سفینه سرنشیندار (12. 4. 1961) تنها سه سال و نیم بوده است.

• به قول ساموئل لی لی در اثر خود تحت عنوان «انسان و ماشین»، اهمیت عملی کشفیات به عمل آمده در عرض 50 سال (1900 ـ 1950) در سراسر جهان، برابر با 20 در صد اهمیت عملی کلیه کشفیاتی است که بشریت از آغاز پیدایش خود انجام داده است.

• سرعت دم افزون توسعه علمی ـ بمثابه پیش شرط عینی ـ مبتنی است بر این حقیقت امر که شناخت یک رابطه عینی، انسان ها را به روابط بمراتب بیشتری رهنمون می شود.

• اینکه روابط عینی جدید وارده بر حوزه امکانات شناخت انسانی واقعا مورد بررسی و شناسائی قرار می گیرند و یا نه، به چند و چون معین پراتیک وابسته است.

• فقط درصورتی که با رفع نیازی بیش از یک نیاز جدید پدید آید و برای رفع این نیازهای جدید امکانات لازم موجود باشند، سرعت دم افزون توسعه شناخت نیز می تواند تحقق یابد.

• این امر اما فقط تحت شرایط اجتماعی معینی می تواند جامه عمل پوشد.

• از این رو ست که افزایش سرعت توسعه شناخت نیز درطول تاریخ بشر پیگیر نبوده است.

• سرعت توسعه شناخت ـ در حال حاضر ـ از آن رو بالا می رود که علم به عنوان عالی ترین فرم شناخت به عرصه های هرچه وسیعتر پراتیک رخنه می کند:

• افزایش تعداد نیازهای عملی به توسعه و گسترش هرچه بیشتر علم می انجامد.

• در این زمینه باید به دو مسئله توجه خاصی مبذول داشت:

1

مسئله اول

• اولا به این مسئله که با تشکیل علوم اجتماعی، یعنی مارکسیسم ـ لنینیسم، امکان هدایت علمی تحولات اجتماعی فراهم می آید.

• تحت شرایط سرمایه داری این امر تنها در مبارزه طبقه کارگر بر ضد نظام سرمایه داری خلاصه می شود.

• در نظام اجتماعی سوسیالیستی اما برعکس، هدایت علمی روند کلی جامعه امکان پذیر می گردد.

2

مسئله دوم

• ثانیا به این مسئله که با تولید صنعتی، ضرورت پی ریزی علمی همه جانبه روند تولید پدید می آید و در رابطه با آن علم به یک نیروی مولده بی واسطه توسعه و تکامل می یابد.

• علم از پایان قرن نوزدهم در ممالک پیشرفته به اهرم تعیین کننده ای در روند تولید بدل شده است و تحقق روند تولید تنها ببرکت پیشرفت علم می تواند صورت گیرد.

• پراتیک بالنده نه تنها تعیین کننده سطح و سرعت توسعه شناخت است، بلکه علاوه بر آن، بنیان های فیزیولوژیکی و پسیکولوژیکی شناخت را و نحوه و نوع حصول سیستماتیک شناخت (پژوهش علمی) را مشروط می سازد.

• مارکس در اثر خود تحت عنوان «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» در رابطه با علوم طبیعی (تئوری عکس العمل پاولوف) به این امر اشاره می کند که «چشم انسانی در مقایسه با چشم خام و غیر انسانی لذت دیگری می برد و گوش انسانی در مقایسه با گوش غیر انسانی هم همینطور.»

• علاوه بر این، ببرکت پراتیک، توان انتزاع و تعمیم انسانی، قوه تخیل و استعدادهای روانی دیگر او نیز توسعه می یابند.

• ذوب روزافزون علم در تولید بنا بر درجه رشد معین پراتیک صورت می گیرد و بدین طریق علم دمبدم به نیروی مولده بیواسطه مبدل می شود و تجهیز مادی ـ فنی آزمایشگاه ها (صنعتی شدن علم) دستخوش تحول می گردد.

• علم تبدیل شده به نیروی مولده، فرم های سازمانی پژوهشی جدیدی را الزامی می سازد (مثلا مراکز پژوهشی گسترده، دسته جمعی شدن روز افزون پژوهش علمی و غیره.)

• هر شناختی ـ در تحلیل نهائی ـ مبتنی است بر نیازهای عملی بیواسطه، اما هر شناختی نباید همواره و در هر حال بطور بیواسطه از آن ناشی شود.

• پراتیک هرچه پیشرفته تر باشد، به همان اندازه نیز نیازهای روحی که نتیجه مستقیم نیازهای پراتیکی اند، علم را تحت تأثیر خود قرار می دهند.

• این نیازهای روحی که برای پیشرفت شناخت از اهمیت خاصی برخوردارند، از خود علم نشأت می گیرند.

• مثلا نیازهای علم ریاضی در سال های اخیر نقش تعیین کننده ای در توسعه منطق صوری ایفا کرده اند، یعنی توسعه منطق صوری نتیجه بیواسطه پیشرفت پراتیک نبوده است.

• این نیازهای پراتیکی باواسطه صرف، مبانی تئوری های زیرین را نیز تشکیل می دهند:

1

• سمیوتیک

2

• بررسی های مربوط به ماهیت روندهای انتزاع و تعمیم

3

• فرضیه سازی

4

• تئوری سازی و غیره.

• اما امروزه با توجه به ارتقای علم به درجه یک نیروی مولده بیواسطه، تحصیل توأم با پراتیک باید امکان آن را پدید آورد که علم در آن واحد، هم علم باشد و هم نیروی مولده.

• و تحقیقات توأم با پراتیک در چارچوب تماماجتماعی باید هم نیازهای ناشی از علم را در نظر گیرد و هم پژوهش های در خور برای رفع این نیازها را.

• باید درنظرداشت که پراتیک همیشه با مجموعه خواص خود بر روند شناخت تأثیرمی گذارد.

• از این رو، آن دسته از مناسبات انسانها بر شناخت تأثیر ماهوی می گذارند که تعیین کننده جایگاه انسان ها در تولید و مبادله نعمات مادی باشند، یعنی مناسبات تولیدی باشند.

• از آنجا که مناسبات تولیدی بلحاظ تاریخی کهنه و فرتوت مانع توسعه نیروهای مولده می شوند، طبیعتا مانع پیشرفت شناخت نیز می گردند که تحت تأثیر تعیین کننده کردوکار تولیدی انسانها قرار دارد.

• دلیل یکنواخت نبودن سرعت رشد شناخت در طول تاریخ بشری همین است.

• جان سختی فئودالیسم واپسین در اروپا حتی سبب کاهش سرعت رشد شناخت در مقایسه با دوران های قبلی بوده است.

• در سرمایه داری روند شناخت با موانع جدی از جمله عدم رشد آموزش عمومی مواجه است.

• این امر در عصری که آموزش علمی اقشار پهناوری از مردم، معنائی بمراتب بیشتر از تحقق یک امر هومانیستی را دارد و شرط ضرور پیشرفت اجتماعی است، عواقب وخیمی بدنبال خواهد داشت.

• زیرا امروزه پیشرفت اجتماعی تنها از طریق ذوب فراگیر تولید و علم در یکدیگر می تواند تحقق یابد.

• به عبارت دیگر، پیشرفت اجتماعی تنها از طریق آموزش علمی هر چه وسیعتر و عمیقتر مولدان قابل دست یابی است.

• علاوه بر آن، باید به مشکلاتی اشاره کرد که کنسرن های رقیب و دول مربوطه در هدایت آماجگرایانه پژوهش های علمی با هزینه بالا دارند.

• قرار دادن علم در خدمت آماج های امپریالیستی که خود را در میلیتاریزاسیون علم نشان می دهد، تأثیر بازدارنده خود را در امر توسعه علوم از طریق دچار ساختن بسیاری از دانشمندان به عذاب وجدان و یا بازداری آنان از تحقیقات معین عیان می سازد.

• سریت ناشی از میلیتاریزاسیون علم، مبادله دستاوردهای علمی و همکاری در مقیاس ملی و بین المللی را مختل می سازد.

• در جامعه سرمایه داری، برنامه ریزی علم و تولید در مقیاس تماماجتماعی محال است.

• این امرسبب عدم تناسب و دوگانگی رشد می شود که سد راه توسعه علمی است.

• در جامعه سرمایه داری، ایدئولوژی بورژوائی، که پس از پیدایش مارکسیسم بیانگر مرحله کهنه توسعه معنوی است، بنا بر دلایل اجتماعی همچنان تقویت و ترویج می شود و مجموعه زندگی اجتماعی را با انبوهی از طرز تفکرات و تعاریف فکری غیرعلمی و حتی جاهلانه مسموم می کند.

• این امر نه تنها در علوم منفرد سبب بروز بحران های اصولی مداوم می شود، بلکه مانع تشکیل تفکر علمی در توده های خلق می گردد.

• بنابرین تسریع بیشتر توسعه علم تحت شرایط سوسیالیستی امری قانونمند است.

• این امر امروزه در کیهان شناسی آشکار شده است.

• این اما بدان معنی نیست که سطح معینی از تکنیک تولیدی و سازماندهی کارخانه ای کار به خودی خود پیدایش مرحله توسعه علمی منطبق با آن را بدنبال می آورد.

• اتحاد شوروی در مدت زمان معینی در پژوهش های فضائی پیشرفته تر از ایالات متحده امریکا بود، اما بلحاظ بازدهی و دامنه تولید در بسیاری از رشته ها عقب تر بود.

• چنین مقایسه هائی نشان می دهند که نقش بازدارنده سرمایه داری امروزه در قبال پیشرفت علمی در مجموع تا چه حدی است.

• و سرانجام در مد نظر داشتن خصلت کلی پراتیک نشان می دهد، که چگونه واقعیات امور عینی ـ واقعی بوسیله مذهب، ایدئولوژی بورژوائی و امثالهم بطور مخدوش انعکاس می یابند.

• کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم مسائلی از این نوع را که در تحلیل نهائی ناشی از مناسبات مبتنی بر استثمار و ستم اند، مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار داده اند.

• از آن جمله اند کالاپرستی، بیگانگی، ریشه های اجتماعی مذهب و ایدئالیسم.

• بنابرین، پراتیک در کلیت آن است که شناخت را تعیین می کند، موضوعات شناخت را برمی گزیند، سرعت، وسعت و عمق پژوهش این ابژکت ها را مشروط می سازد.

• بنابرین، معارف ما نه تنها انعکاس واقعیات امور، بلکه انعکاس پراتیک (که خود برمبنای آن حاصل می آیند) نیز هستند.

• اما حتی پیشرفته ترین پراتیک تنها به شرط وجود شرایط معین ذهنی در رابطه با انسان های شناسنده می تواند شناخت را امکان پذیر سازد و گرنه مثلا نه فقط تعداد انگشت شماری بلکه کلیه کارکنان تولید سوسیالیستی می توانستند به مبتکران و نوآوران بدل شوند.

• از این مثال، در باره جنبش ابتکار و نوآوری معلوم می شود که دانش عمومی عالی، قوه تخیل توسعه یافته و استعداد تفکر انتزاعی چه نقش عظیمی در شناخت بازی می کنند.

• بنابرین، باید به تقویت عوامل یاد شده (مثلا با تشویق هنر حتی به عنوان سرگرمی) توجه جدی داشت.

• تنها در صورتی که خصایص فردی افراد در رابطه با موضوع معین مورد بررسی قرار گیرند و ابزار لازم در اختیار افراد گذاشته شود، می توان ببرکت کردوکار عملی به کسب دانش نو نایل آمد.

• مراجعه کنید به تئوری، حقیقت، شناخت، پیش بینی

پایان