سياسی

نقد مارکسیستی دربارۀ تئوری روانکاوی – خصوصیت مضاعف تاریخ فردی ۸

خصوصیت مضاعف تاریخ فردی

گاهنامۀ هنر و مبارزه

بررسی شرایط مرتبط به درون سازی (1) در جهان باطنی، در واقع مسائل خاصی را در تمام زمینه های علوم انسانی مطرح می سازد که کلید آن را علم مارکسیسم در زمینۀ مناسبات اجتماعی در اختیار ما می گذارد. باید دانست که ماتریالیسم تاریخی چنین خصوصیت روانشناختی را نه تنها نفی نمی کند، بلکه برای آشکار ساختن ریشۀ مضاعف آن ابزار کار بسیار مؤثری را در اختیار ما می گذارد.

1) اگر چه رشد شخصیت انسان بر پایۀ مناسبات اجتماعی امکان پذیر می گردد، ولی به هیچ عنوان موضوعی روبنایی نیست. برای این که شخصیت انسان بتواند به چنین مناسباتی بستگی داشته باشد، در این صورت می بایستی وجود آن همانند دولت به چنین واقعیت بنیادی بستگی داشته باشد. به عنوان مثال وجود دولت بستگی به مناسبات اجتماعی دارد و در عین حال مرتبط است با مناسبات طبقاتی. به عبارت دیگر دولت از مناسبات طبقاتی منشأ می گیرد. در صورتی که شخصیت انسان از منشأ فرد طبیعی(2) بر می آید که به هیچ عنوان محصول تاریخی نبوده بلکه از داده های طبیعی است. یعنی در واقع منشأ جانوری «انسان»، همان طور که بعضا به شکل ابهام انگیزی می گویند، یا برای این که مشخص تر بگوییم، فرایند انسانی شدن جامعه منشأ جانوری داشته است. اگر حقیقت این است که مجموع مناسبات اجتماعی واقعیت ذات انسان است، یعنی دقیقا ذات است – و یعنی ذاتی که از شکل فرد طبیعت شناختی به شکل بنیادی آزاد شده و از طرف دیگر گسترش جهانشمول او نیز مدیون همین آزادی از طبیعت است. ولی افراد همواره در بدو تولد باید از منشأ جانوری آغاز کنند، زیرا آنچه که مربوط به بخش انسانی و تحول یافته در جامعه می شود، در بیرون از سازواره های جسمی ذخیره شده است(3).

به مدد ماتریالیسم تاریخی بهتر به ویژگی خارق العادۀ زندگینامه پی می بریم که چگونه ذات آن از انفکاک اجتماعی منتج می گردد : به این معنا که هر نوزاد انسان به انسان مبدل نمی گردد مگر این که در بطن زندگی اش در واژگون ساختن شگرف دیالکتیکی بین دو ساحت از واقعیت چرخشی ایجاد کند که تنها در فراسوی فرایندی چند هزار ساله ممکن می گردد. این واژگون سازی برای فرد امری طبیعی نبوده، همان طور که تحولات بشری امور طبیعی نیستند. ضرورت آن در انفکاک است ( انفکاک انسان از طبیعت) – اگر چه اشکال درون سازی آن متعدد است – به طوری که شخصیت پیامد اجتماعی فرد طبیعی نمی باشد، بلکه کاملا برعکس تشکل اجتماعی است که از جهان بیرون و بر اساس منطق خاص خود، فرد طبیعی را تحت تأثیر خود قرار می دهد. به همین علت مجموعه ای از فرایندهای در هم پیچیده در کار هستند که روشن ساختن آنها وظیفۀ اصلی روانشناسی شخصیت می باشد.

2) مسئله به این جا خاتمه نمی یابد. زیرا فرایند دراز مدتی که به تغییر و تبدیل انسان به انسان اجتماعی (4) می انجامد با رابطۀ مستقیم فرد در مناسبات تولیدی آغاز نمی شود – البته مناسبات اجتماعی، همان طور که دیدیم در رشد و گسترش شخصیت فرد آدمی دارای اهمیت شگرفی می باشد و نقش تعیین کننده دارد. در جوامعی نظیر جامعۀ ما از دیدگاه روانشناختی فاصلۀ عظیمی بین نوزاد و فرد بالغ وجود دارد، و در عین حال بلوغ طبیعیروانی(5) نزد فرد آدمی نیز شامل زمانی نسبتا طولانی بوده(6)، و نتیجۀ چنین واقعیتی این است که زندگینامۀ فرد آدمی متأثر از دوران مقدماتی گسترده ای است. به این معنا که ساختار روانی بر اساس مناسبات اجتماعی اشتقاقی شکل می گیرد (پیش از همه مناسبات خانوادگی و سپس مناسبات تحصیلی) یعنی دورانی که فرد با مناسبات تولیدی رابطۀ غیر مستقیم دارد ( به عنوان مثال از طریق تأثیراتشان در مناسبات خانوادگی و تحصیلی، و بازنمایی های ایدئولوژیک آنها و غیره.). به عبارت دیگر از آن جایی که ذات انسان در جامعۀ پیشرفته بر پایه و اساس روابط تولیدی می باشد، ساحت روانی کودک در این رابطه هنوز متشکل از روابط غیر بنیادی است. ولی به جهت پیش گیری از سوء تفاهمات احتمالی دربارۀ چنین نظریه ای باید بگوییم که غیر بنیادی دانستن روابطی که کودک مستقیما در آن پرورش می یابد به معنای بی اهمیت دانستن آن نیست. روشن است که چنین مناسباتی برای ساخت و ساز روانی کودک نقش بنیادی دارد. ولی روابطی که برای کودک بنیادی هستند، همان هایی نیستند که در گسترش جامعه نقش بنیادی دارند، مضافا بر این که به دلیل همین نقش بنیادی نیز هست که در گسترش شخصیت فرد دخالت دارد.

این جا به جایی زندگینامۀ ذات، موضوع تازه ای است برای روابط انسان شناسانه کلی است که در بالا مورد بررسی قرار دادیم. ولی می توانیم نتیجه بگیریم که بررسی روانشناسانۀ ساخت و سازهای کودک به شکل گسترده روی تحلیل واقعیات اجتماعی فرااقتصادی (7) تکیه دارد، حتی اگر مجبور باشیم که چنین تحلیلی را دائما به نقطۀ مفصلی مناسبات تولیدی بازگردانیم و نسبت به هر موضوع دیگری برای علم تاریخ امتیاز خاصی قائل شویم.

این خصوصیت مضاعف در مورد فرد(8) روانشناختی در رابطه با فرد تاریخی، که تمایلات روانشناختی سازی تاریخ، آن را ندیده گرفته و منحرف ساخته است، معرف زمینۀ گسترده ای در مجموع علوم انسانی می باشد.

بررسی هایی که در این زمینه انجام می شود، با این در رابطه با علوم انسانی بوده، ولی مانع از استقلال نسبی آنها نیست.

اگر بنابراین است که روانکاوی به عنوان علم و یا به عنوان یکی از علوم مطرح باشد از ساخت و ساز اولیه شخصیت انسان، یعنی از اشکال اولیه تغییر و تبدیل مرکز سقل طبیعی به انفکاکی که جامعه متعاقبا در جریان زندگینامه دوران کودکی از طریق مجموعه ای خاص از مناسبات اجتماعی ایجاد می کند، و به شرط این که به مفاهیم صحیحی از این روابط تکیه کند، در این صورت هیچ مباینتی با ماتریالیسم تاریخی ندارد، و قاعدتا می تواند به زمینۀ علوم انسانی بپیوندد. ولی بهتر بگوییم : چنین علمی، با توجه به خصوصیات موضوع آن، خیلی به راحتی در عرصۀ فعالیت های خود موضع گیری های ناهماهنگی با علم مارکسیستی در رابطه با فرماسیون اجتماعی نشان می دهد.

به عنوان مثال در زمینۀ اهمیتی که آگاهی کودک در رابطه با مسئلۀ جنسیت می تواند داشته باشد، یا با مسئلۀ زبان و یا هر گونه موضوع روانشناختی دیگر در ارتباط با دوران کودکی، توجهات روانکاوان ضرورتا به این سو هدایت می شود که روابط با والدین را برجسته سازند و یا برای آنچه که به ساحت نمادینه (9) مربوط می شود، امتیاز خاصی قائل شوند، در حالی که ماتریالیسم تاریخی از تشکیلات اجتماعی برداشت کاملا متفاوتی دارد.

اگر چه منتقدین معاصر دربارۀ نظریۀ «رمان خانوادگی» فروید به دقت اشاره می کنند که مناسبات خانوادگی مطلق نیستند و از مناسبات اجتماعی بنیادی تری منشعب می شوند.

با این وجود چنین منتقدینی اگر بخواهند به هر بهایی که شده در فراسوی مثلث ادیپی ساختار اولیۀ تمنّا و آرزومندی را با مبارزۀ طبقاتی مرتبط سازند، در این صورت این خطر تهدیدشان خواهد کرد که به کاریکاتور نقد مارکسیستی تبدیل شوند.

زیرا چنین برداشتی در نهایت به این معنا خواهد بود که از پیش با مبدل ساختن مصنوعی ناخودآگاه فرویدی به موضوعی سیاسی، ماتریالیسم تاریخی و انقلاب اجتماعی را موضوعی روانشناختی بدانیم.

بر این پایه، تمایل عمیق روانکاوی مبنی بر اولویت قائل شدن برای «طبیعت انسان» که در عین حال آن را فارغ از تحولات اجتماعی – تاریخی می داند، اگر چه در مبانی غیر قابل قبول خود اصرار می ورزد و به شکل بنیادی در کاربرد آن در خصوص رشد شخصیت و در رابطه با تاریخ به خطا می رود، با این وجود چنان که به موضوع خاص خود بپردازد، چندان هم از حقیقت و از مارکسیسم به دور نخواهد بود : موضوع خاص روانکاوی یعنی نخستین اشکال ساختار روانی که از طریق مناسبات خاص اجتماعی حاصل آمده است.

زیرا در خصوص گسترش روابط اجتماعی، از دیدگاه مارکسیستی هیچ بینشی بیگانه تر از بینش مکانیستی و یک دست در رابطه با ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک وجود ندارد. بینش دیالکتیک واقعی، بر خلاف نگرش های یک سویه و تک بعدی، ما را به بازشناسی تنوع زمانی هدایت می کند که بر اساس آن، عناصر مختلف در تشکلات اجتماعی تحول می یابند، و اگر زمان در رابطه با بنیادی ترین مناسبات اجتماعی تأثیراتش را بر دیگر عناصر و عوامل تحمیل می کند، با این وجود مانع از این نیست که آنها به سهم خود ریتم و آهنگ مستقلی نیز داشته باشند.

به این ترتیب عنصر زمانی که مرتبط به تحولات مناسبات خانوادگی می باشد، از عنصر زمانی مرتبط به مناسبات تولیدی و طبقاتی چندان دور نمی باشد.

علاوه بر این : در صورتی که مناسبات خیلی کلی را در نظر بگیریم، باید دانست که همین مناسبات غیر بنیادی در تشکلات اجتماعی خاص، شرایط عمومی را برای رشد دیگر مناسبات اجتماعی در تشکلات اجتماعی مختلف فراهم می سازد (به عنوان مثال از این جهت که چنین روابطی به شرایط جغرافیایی یا طبیعی بستگی پیدا می کند – یعنی مناسباتی که غیر بنیادی هستند – که سیر تحولی خاص آن در سطح تاریخ اجتماعی نامحسوس است) و به همین علت جزء نخستین مناسباتی قرار می گیرند که وارد زندگینامۀ فردی می شوند. چنین عناصری (که در تعلق مناسبات غیر بنیادی اولیه بوده – مثل شرایط جغرافیایی یا طبیعی و زندگینامۀ فردی را متأثر ساخته اند) ممکن است که در وحلۀ نخست تغییرناپذیر و دائمی به نظر رسند، و بر این اساس – البته از روی خطا – چنین به ذهن ما خطور می کند که گویی عنصری را کشف کرده ایم که به «طبیعت انسان » تعلق دارد.

از نقد قاطع این تمایل ایدئولوژیک با چنین نگرشی برای علم روانشناسی می توان نتیجه گرفت که زیربنای تاریخی ثابت و دائمی وجود دارد، که خارج از آن، به عنوان مثال، بررسی مسائل و مشکلات جنسی امکان پذیر نیست. در این زمینه نیز برای مارکسیسم دشمنی بدتر از این نیست که در بررسی هر شیئی – هر چه باشد بینش و یا قانون مناسب با واقعیتی مشخص به کاربرده شود.

ولی علاوه بر این تحت چنین شرایطی پی می بریم که در فقدان هوشیاری قاطع تئوریک بی آن که در مکتب ماتریالیسم تاریخی شکل گرفته باشد، نظریۀ روانکاوی تا چه اندازه با عام و شامل گردانیدن چنین مواردی در معرض بی اعتباری قرار می گیرد : یعنی نظریه ای که می خواهد از ساخت و ساز دوران کودکی نسبتی دائمی مبنی بر غیر قابل تغییر بودن روان و عالم باطنی انسان قائل شود و حتی آن را به ذات جامعۀ بشری تعمیم دهد . لوی استروس (10) مردم شناس ساختار گرا نیز در همین دام افتاده بود، زیرا از دیدگاه او به شکل خیلی بارزی مارکسیسم و به همین گونه روانکاوی در رابطه با واقعیات بشری خط مشی زمین شناسانه ای را بازتولید می کنند، یعنی زمان را به عنوان سیر سادۀ خصوصیات غیر قابل تغییر جهان در طول زمان (11) تعبیر می کنند.

علم تاریخی که مارکسیسم بنیان گذاری کرده چنین تمایلات ساختارگرا را از پیش مردود دانسته و نشان داده است که دعاوی آنهایی که «داده های تغییر ناپذیر» را مطرح می سازند به عنوان مثال عناصر جغرافیایی – در فرایندهای تاریخی بیش از پیش از طریق تاریخ تحول یافته و به نتایج تغییر پذیر انجامیده است. به عبارت دیگر چنین نظریاتی به این معنا خواهد بود که شرایط اولیه قابلیت تعیین کننده داشته و دائمی هستند.

برای پیش گیری از چنین تمایلات تقریبا عمومی روانکاوی به ایدئولوژی «طبیعت پندار» چه این که از طبیعت باوری فروید تبعیت کند و چه این که به تعابیر ساختارگرای معاصر تکیه نماید، هیچ کاری ضروری تر از این نیست که در جریان زندگینامه، به دقت چگونگی پیوند مفصلی ساخت و ساز دوران کودکی در ساحت روانشناختی را با ساختار شخصیت فرد بالغ مورد بررسی قرار دهیم .

تلاش جهت ایجاد تئوری علمی دقیق دربارۀ این نقطۀ مفصلی، بی گمان یکی از وظایف اساسی است که امروز باید برای تحقق بخشیدن به پیشرفت های عمومی در زمینۀ علوم انسانی انجام گیرد. که چنین وظیفه ای را در تعلق متخصصین بدانیم، با این وجود چنین امری زمانی امکان پذیر خواهد بود که عرصۀ انسان شناسی به ماتریالیسم تاریخی آگاه باشد : هیچ تئوری قادر به روشن ساختن این نقطۀ مفصلی نخواهد بود چنان چه اگر واقعیت تحول یافتۀ اجتماعی را در پیوند با موضوع ذات انسان در نظر نگیرد. بنابراین چنین تحولی و چنین جابه جایی در مرکز ثقل اجتماعی[( مترجم: چنان که پیش از این دیدیم جابجایی مرکز ثقل به این معناست که ذات انسان غریزی نیست بلکه به شکل میراثی اجتماعی در بیرون از وجود او در طول تاریخ ذخیره شده است)] موجب می گردد که اساس واقعی شخصیت انسان همزمان با جا به جایی موضع او در رابطه بامناسبات اجتماعی همگام باشد و تحول یابد.

پایه و بنیاد شخصیت فرد بالغ (شخصیت تحول یافته)، از این پس، دیگر به شخصیت کودک تکیه ندارد، و یا به عبارت دیگر اگر شخصیت کودک همواره نقطۀ آغاز زندگینامه باقی می ماند، ولی چنین دورانی بنیاد واقعی شخصیت فرد بالغ نیست.

فقدان درک چنین موضوعی، موجب می گردد که دچار توهمات رایجی شویم که معمولا عناصر روانشناختی را جایگزین مفاهیم بنیادی می سازد، و این توهمی است که هر گونه درک علمی واقعیات انسانی را ناممکن خواهد ساخت.

بنابراین عمل کرد دوران کودکی نمی تواند زیربنایی باشد، ولی این طور به نظر می رسد که چنین مرحله ای بیشتر به عنوان زمینۀ حامل(12) می تواند مطرح گردد که البته با حمل شونده (13) (ویعنی شخصیت فرد بالغ) و الگوی خود تداخل پیدا می کند و کمابیش به آن شکل می دهد، و یا حتی مواد اولیه را به آن مسترد می سازد، ولی تعیین کنندۀ ذات آن نیست.

بر عکس، این «حمل شونده» است که در گسترش و رشد خود و بر اساس پایه و اساس خاص خود (تعیین کننده های بیرونی) قوانین خودش را تحمیل می کند، بی آن که بتواند کاملا آن را ملغا سازد. در نتیجه باید زمان زندگینامه را نه بر اساس مقولات ژنتیسم – یعنی ژنتیسمی که در علوم روانشناسی بیداد می کند – بلکه بر اساس مقولات دیالکتیکی و جهش کیفی و واژگون سازی ذات مورد بررسی قرار دهیم (14).

این طور به نظر می رسد که فروید کمابیش به وجه دیالکتیک زمانی در زندگینامه آگاهی داشته است زیرا در آثارش به پدیدار «درک مابعدی» می پردازد ولی با این وجود، توجه خاصی نسبت به آن نشان نمی دهد – «درک مابعدی» یا «برداشت مابعدی» (15) به معنای بازبینی خاطرات گذشته به هدف بازخوانی مجدد آن و جستجوی تعبیر تازه است.

متأسفانه فروید به این علت که کاملا با مفهوم دیالکتیک مارکسیستی بیگانه بوده، از نظر تئوریک نتوانست نتیجه گیری قاطعانه ای از مفهوم « درک مابعدی » ارائه دهد.

اگر این امر را در نظر بگیریم که فرد خاطرات گذشته اش را بازخوانی می کند، در این صورت خود او در رابطه با دوران کودکی اش نقش روبنایی خواهد داشت – در این صورت با کتمان تمام آن عوامل و عناصری مواجه خواهیم بود که ذات او را تشکیل می دهند – چنین موضوعی به این معناست که هنوز از ژنتیسم آزاد نشده ایم و به این معناست که در اصل هنوز از روانشناختی سازی واقعیات انسانی فاصله نگرفته ایم.

ولی باید از خودمان بپرسیم، که آیا این بازگشت واپس زده (16) یا فرایند نوروتیک هستند که خودشان به تنهایی بر اساس تضادهای خاص شخصیت بالغ، تضادهایی را آشکار می سازند که به خودی خود هیچ ربطی به دوران کودکی ندارند ولی عبارتند از تضادهای مناسبات اجتماعی که توسط زندگینامۀ فردی هضم شده است.

پانوشت

Intériorisation1-

فرایندی که از به موجب آن تحریکات بیرونی به تحولات باطنی و روانی در فرد می انجامد. این فرایند بر اساس تداوم فعالیت عصبی ست که توسط عامل بیرونی تحریک شده است. همذات پنداری یا انطباق هویتی را می توانیم از انواع درون سازی بدانیم. اصطلاح «درون سازی» احتمالا می تواند به شکل فرافکنی داخلی یا فرافکنی باطنی یا روانی نیز ترجمه شود. به عبارت دیگر می تونیم آن را هضم وجسم باطنی خصوصیتی و یا رفتاری باطنی تعبیر کنیم.

Individualité biologique2-

Lucien sève. Marxisme et théorie de la personnalité, p.2003-

در جاهای دیگر نیز در همین متن این موضوع توضیح داده شده است.

Hominisation sociale4- انسان اجتماعی

Biopsychique5-

6- آیا نمونه ای گویاتر از خصوصیت کاملا اجتماعیتاریخی شخصیت انسان و گسترش آن وجود دارد که دوران کودکی تا این اندازه طولانی باشد، بطوریکه در جهان حیوانات هیچ معادلی برای آن یافت نمی شود. چنین مدت زمان طولانی به هیچ عنوان محصول طبیعی نیست بلکه از بسیاری جهات محصول تدریجی تاریخ است. اینطور به نظر می رسد که فروید نیز کمابیش متوجه موضوع «تأخیر» بلوغ شده بوده است.

Extra-économique 7-

Objet8- موضوع

Symbolique9-

نمادینه. برخی مدعیان روانکاوی این اصطلاح را – نه بر حسب اتفاق – بر اساس فرهنگ عرفان ایرانی به شکل « ساحت رمز و اشارت» ترجمه کرده اند. البته ساحت نمادینه به شکل پر رنگ تری در نظریۀ ژاک لکان مطرح است، ولی این اصطلاح به طریق اولی در آثار فروید مطرح می باشد. فروید خواب را به شکل نمادهایی تعریف می کرد که باید تعبیر شوند. نمادها به عنوان پدیدارهای معنی دار ( دال در نظریۀ لکان با الهام از نظریان زبانشناسی) همان ظواهری هستند که بینندۀ خواب از آنچه در عالم رؤیا دیده بوده است بیاد می آورد و تعریف می کند. بر این اساس نماد، علامات و نشانه های آشکاری هستند که مفهوم دیگری را با خود حمل می کنند که می بایستی تعبیر شود. این نماد ها هم آشکار هستند و هم پنهان و مکانیسم آن نیز براساس انسجام و جابجایی ست. انسجام عنصری آشکار است – نماد است – که چندین عنصر دیگر را در بر می گیرد که هر کدام رابطه ای خاص با عنصر ظاهر شده در خواب دارند. لکان مفهوم دیگری برای این مکانیسم ایجاد کرده است که اساسا به زبان مربوط می شود که بیشتر در ملازمت با استعاره است. و مفهوم جابجایی نیز نوعی ساز و کار برای واپس زدن محتوای ناخودآگاه است. جا به جایی به این معناست که آنچه در بازنمایی مشاهده می شود رابطۀ غیر مستقیمی با بازنمایی اصلی دارد. در پنج روانکاوی به قلم فروید، هانس کوچولو، نفرت از پدرش را به شکل ترس ابراز می کند، اسب جایگزین پدر می شود. در چشم انداز نظریۀ فروید، نماد برای فاعل نفسانی وسیله ای ست برای پنهان ساختن تمنّا.

Lévi-Strauss10-

Cl.Lévi-Strauss : Triste tropique, coll 10/18, 1955,pp.43 sq.11-

Support12- زمینۀ حامل. در نقاشی به معنی بوم نقاشی ست که روی آن نقاشی می کنند. پایه

Supporté13- حمل شونده. رنگ عنصری ست که بوم نقاشی نسبت به آن عملکرد زمینۀ حامل را دارد.

14- در این باره تحلیل مارکسیستی بسیار خوبی از مفهوم «بازمانده» در تاریخ توسط پلوتیه و گیلو نوشته شده است

A.PELLETIER et J.J.GOBLOT : Matérialisme historique et histoire des civilisation, Edition sociales, 1973,p.104 et suivantes.

D’après-coup15- درک مابعدی

Nachträglichkeitبه آلمانی

فرد به شکل مابعدی حوادث و تجربیات گذشته اش را بازخوانی می کند و تعبیر و درک تازه ای از آنها ارائه می دهد که مرتبط است با رشد و تجربیات خود او. برخی حوادث که در هنگام وقوع برای فرد اساسا بی معنی و حتی گنگ هستند در سیر تحولی شخصیت باطنی – خصوصا در چهار چوب تحلیل روانکاوی – موجب می گردد که فرد برای آنها معنی تازه ای پیدا می کند.

Retour du refoulé16- بازگشت واپس زده

عبارت است از تمام عوارض و نشانه هایی که از طریق آنها محتوای ناخودآگاه به خودآگاه بازگشت می کند. اشتباهات لفظی و اعمال سهوی از نمونه های بازگشت واپس زده هستند.

در زیر نویس شمارۀ 13 در بخش بعدی) Refoulement مراجعه شود به(