نظری

فلسفه مارکس – ماتریالیسم دیالک تیک

اِتین بالیبار

برگردان: ب. کیوان

نگرش

ماتریالیسم دیالک تیک

فلسفه در دکترین رسمی حزب های کمونیست و هم چنین درنزد برخی ازمنتقدان اش، این اصطلاح را برگزیده است (بنگرید به هانری لوفور: ماتریالیسم دیالک تیک PUF چاپ نخست 1940). این اصطلاح را نه مارکس (که از «روش دیالک تیکی» اش صحبت کرد) و نه انگلس (که از اصطلاح «دیالک تیک ماتریالیستی» استفاده کرد) به کار نبرده است، بلکه به نظر می رسد، در 1887 ژوزف دیتسگن کارگر سوسیالیست طرف مکاتبه مارکس آن را ابداع کرده است. با این همه، این از انگلس است که طرح ریزی آن توسط لنین (ماتریالیسم و آمپیریوکریتیسیم 1908، در مجموعه کامل آثار، مسکو، پاریس، جلد 14) پیرامون سه موضوع راهنما از آن ناشی می شود: «وارونگی ماتریالیستی» دیالک تیک هگل، تاریخمندی اصل های منظم اخلاقی در مبارزه طبقه ها و همگرایی «قانون های تحول» در فیزیک (هلمولتز)، در بیولوژی (داروین) و در اقتصاد سیاسی (مارکس). از این رو، لنین بین مارکسیسم تاریخ باور (لابریولا) و مارکسیسم جبر باور نزدیک به «سوسیال داروینیسم» (کائوتسکی) موضع گیری می کند. پس از انقلاب روسیه، فلسفه شوروی بین «دیالک تیک پردازان» (دبورین) و «مکانیکی انگاران» (بوخارین) تقسیم می شود. بحث در این باره، به طور آمرانه توسط استالین دبیر کل حزب طی فرمانی در 1931 که ماتریالیسم دیالک تیک را با مارکسیسم – لنینیسم یکسان اعلام کرد، فیصله یافت (بنگرید به رنه زاپاتا، مبارزه های فلسفی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی 1931-1922، PUF ، پاریس، 1983). هفت سال بعد او در جزوه ماتریالیسم دیالک تیک و ماتریالیسم تاریخی (1938) مضمون آن را با برشمردن قانون های دیالک تیک، پایه رشته های ویژه و به خصوص علم تاریخ و هم چنین ضامن مطابقت آن ها با «مفهوم آفرینی دنیای پرولتری» کُدبندی کرد. این سیستم که Diamat (کوتاه شده ماتریالیسم دیالک تیک) نامیده شده به سراسر فعالیت فکری کشورهای سوسیالیستی و کم یا بیش به آسانی به حزب های کمونیست غرب تحمیل می شود. این سیستم در خدمت محکم کردن ایدئولوژی حزب – دولت و کنترل کردن فعالیت دانشمندان قرار می گیرد (بنگرید به کار لیسنکو که توسط دومینیک لوکور، درباره لیسنکو، تاریخ واقعی علم پرولتری، بررسی شده است. ماسپرو، پاریس، 1976). با این همه، بجاست، دو اصلاح در این تصور یکپارچه به عمل آورد. نخست، از 1937، مائوتسه تونگ با بررسی که درباره تضاد کرد (در چهار بررسی فلسفی، انتشارات پکن S. D )، یک دریافت بدیل پیشنهاد کرد که اندیشه «قانون های دیالک تیک» را رد می کند و روی بغرنجی تضاد اصرار می ورزد (آلتوسر خیلی بعد در «تضاد و فراتعین» از آن الهام گرفت، در اثر برله مارکس 1945). دوّم، دست کم یک مکتب از ماتریالیسم دیالک تیک، نقطه عزیمت یک معرفت شناسی تاریخی را ساخته که بی بهره از ارزش نیست: مکتب جی مونار در ایتالیا (بنگرید به آندره توزل «لودوویکوجی مونا یا مبارزه برای یک ماتریالیسم دیالک تیک جدید»، در پراکسیس، به سوی صلاح اساسی دوباره در فلسفه مارکسیستی، مسیدور، انتشارات سوسیال، پاریس، 1984).

— سه منبع یا چهار استاد

نمایش مارکسیسم به عنوان دریافت جهان مدت ها پیرامون فرمول «سه منبع مارکسیسم»: فلسفه آلمان، سوسیالیسم فرانسه، اقتصاد سیاسی انگلیس تبلور یافت و ناشی از روشی است که انگلس در آنتی دورینگ (1878) شرح آن را درباره ماتریالیسم تاریخی تقسیم بندی و تاریخ آنتی تزهای ماتریالیسم و ایده آلیسم، متافیزیک و دیالک تیک را طرح ریزی کرده است. کائوتسکی این شکلواره را در کنفرانس 1907: سه منبع مارکسیسم سیستم بندی کرد، اثرهای تاریخی مارکس (ترجمه فرانسه، اسپارتاکوس S. d) که در آن از «علم جامعه از دیدگاه پرولتاریا» صحبت می کند، به عنوان «سنتز اندیشه آلمانی، اندیشه فرانسوی و اندیشه انگلیسی» توصیف شده است: آن چه که هدف آن فقط تشویق انترناسیونالیسم نیست، بلکه نشان دادن تئوری پرولتاریا به عنوان جمع بندی تاریخ اروپاست که حکومت جهانی را بنا می نهد. لنین در یک کنفرانس 1913 آن را در «سه منبع و سه جزء تشکیل دهنده مارکسیسم» بکار گرفت (آثار کامل، مسکو، پاریس، جلد 19). البته، مدل نمادین گردآوردن اجزاء فرهنگ، در واقع، هیچ چیز تازه ای نداشته است: او پایداری اسطوره شگرف «منبع سه گانه اروپایی» را بیان کرد که پیش از آن توسط موزس هس (که آن را عنوان یکی از کتاب های اش در 1841 قرار داده بود) شرح داده شد و مارکس آن را در نوشته های جوانی اش که مفهوم پرولتاریا را در آن وارد کرد، تکرار کرده است.

از زمانی که از رؤیای دست یازیدن به جمع بندی اندیشه طبق سرنمون «سه جزء جهان» (که به طور با معنایی در فضای اروپا خلاصه شده) فاصله می گیریم، مسئله «منبع» های اندیشه فلسفی مارکس، یعنی رابطه های ممتازی که با اثرهای تئوری پردازان گذشته حفظ شده، به مسئله باز تبدیل می شود. (Il Filo di Arianna, quindici lezioni di Filosofia, Marxista vangelista Milan, 1990 ) کنستانزو پرووه نمونه آن را با مشخص کردن «چهار استاد» مارکس ارائه داده است: اپیکور (که مارکس تز خود درباره «اختلاف فلسفه طبیعی نزد دموکریت و اپیکور» را به او اختصاص داد 1841) بنا بر دکترین گرایش (Clinamen) یا انحراف اتفاقی اتم ها، برای ماتریالیسم آزادی جنبه استعاری دارد. روسو؛ که دموکراتیسم برابری خواه از او مایه می گیرد و معتقد به اندیشه شرکت مستقیم شهروندان درتصمیم گیری های عمومی است؛ آدام اسمیت که اندیشه پایه مالکیت کاراست، به او تعلق دارد. سرانجام هگل، بسیار با اهمیت و بسیار دو سویه، الهام بخش و مخالف پایدار کار مارکس درباره «تضاد دیالک تیکی» و تاریخمندی. امتیاز این شکلواره مربوط به سمت دادن بررسی به سوی بغرنجی درونی و جابجایی های پیاپی است که رابطه نقد مارکس با سنت فلسفی را نشان می دهد.

— آلتوسر

لویی آلتوسر (زاده بیرماندری الجزیره در 1918 مرگ در پاریس در 1990) امروز در نزد توده وسیعی از مردم به خاطر تراژدی ای که در پایان زندگی اش اتفاق افتاد (قتل همسرش، بازداشت روانپزشکی: بنگرید به زندگینامه زمان بسیار دشوار آینده Stock/Mec پاریس، 1992 و هم به خاطر اثرهای تئوریک بسیار آوازه مند است. با این همه، اثرهای تئوریک او در بحث های فلسفی دهه 60 و 70، پس از انتشار «برله مارکس» و «خواندن کاپیتال» در 1965 (هر دو از انتشارات فرانسوا ماسپرو) جای مرکزی دارد. در ان وقت او با لوی اشتراوس، لاکان، فوکو، بارته چونان چهره ای جلودار «ساختارگرایی» جلوه می کند. او با تأیید بحران مارکسیسم، امّا با ردّ نسبت دادن آن به دگم پردازی ساده به بازخوانی مارکس پرداخت. او با وام گرفتن از شناخت شناسی تاریخی (باشلار)، مفهوم «بریدگی شناخت شناسی»، نقد مارکسی از اقتصاد سیاسی را به عنوان گُسست با هومانیسم تئوریک و تاریخ گرایی فلسفه های ایده آلیستی (از جمله هگل) و به عنوان پی ریزی علم تاریخ که مقوله های مرکزی آن «تضاد فراتعینی» شیوه تولید و «ساختار متمایز» شکل بندی های اجتماعی هستند، تفسیر می کند. یک چنین شکل بندی رویاروی ایدئولوژی بورژوایی قرار دارد، امّا در همان حال مادیت و کارایی تاریخی ایدئولوژی ها را که به عنوان «رابطه تخیلی افراد و طبقه ها در شرایط هستی شان تعریف شده» نشان می دهد. چون دیگر پایان تاریخ وجود ندارد، پس پایان ایدئولوژی وجود ندارد. آلتوسر هم زمان ارزش یابی دوباره تزهای لنینی درباره فلسفه را که به عنوان «مبارزه طبقاتی در تئوری» تعریف می کند، مطرح می کند (لنین و فلسفه، ماسپرو، پاریس، 1969) و آن را برای تحلیل کردن تضادها بین «گرایش های ماتریالیستی» و گرایش های ایده آلیستی درون پراتیک علمی بکار می برد (فلسفه و فلسفه خود بخود دانشمندان، ماسپرو، پاریس 1974). آلتوسر در مرحله بعدی – زیر تأثیر «انقلاب فرهنگی» چین و جنبش های مه 1968 – از آن چه که از این پس آن را به عنوان «انحراف تئوریمندانه» نخستین بررسی های اش تلقی می کند و آن را به تأثیر اسپینوزایی به زیان دیالک تیک نسبت می دهد، انتقاد می کند (عنصرهای خودنقدی، هاشت – ادبیات، پاریس، 1974). او با تأیید دوباره اختلاف مارکسیسم و هومانیسم تئوری عمومی ایدئولوژی را به عنوان «پرسش افراد به صورت سوژه ها» و به عنوان سیستم نهادهای هم زمان عمومی و خصوصی که بازتولید رابطه های اجتماعی را تأیید می کند، طرح ریزی می کند («ایدئولوژی و دستگاه های ایدئولوژیک دولت»، In Positions، چاپ سوسیال، پاریس 1976).

— کارل مارکس: تزهایی درباره فویرباخ (1845)

« I- تا این جا، نقص اساسی همه ماتریالیسم ها […] این است که شئ، واقعیت موجود، احساس، تنها به صورت اُبژه یا شهود درک شده است، نه به صورت فعالیت حسی انسان، به صورت پراتیک، نه به صورت ذهنی. از این رو، نقش فعال به طور انتزاعی در تقابل با ماتریالیسم به وسیله ایده آلیسم تکامل یافته است – که به طور طبیعی فعالیت واقعی موجود، محسوس را آن چنان که هست، قبول ندارد. فویرباخ چیزهای حسی را که واقعاً متمایز از چیزهای اندیشه است، می پذیرد، امّا او خود فعالیت بشری را به عنوان فعالیت پراتیکی درک نمی کند […]

« III – آموزه ماتریالیستی دگرگونی شرایط و تربیت از یاد می برد که شرایط توسط انسان ها دگرگون شده اند و خودِ مربی ها باید تربیت شوند. از این رو، باید جامعه را به دو بخش تقسیم کرد که یک بخش آن در بالای آن قرار دارد.

تطابق دگرگونی شرایط و فعالیت بشری یا خود – دگرگونی فقط می تواند به صورت پراتیک انقلابی درک شود».

«IV – فویرباخ از واقعیت از خودبیگانگی مذهبی خودبخود و دوگانه انگاری جهان – جهان مذهبی و جهان دهری عزیمت می کند. کار او استوار بر حل دنیای مذهبی در پایه دهری آن است. امّا این که پایه دهری از خود جدا و در قلمرو مستقلی در ابرها مستقر می شود، فقط می تواند بر پایه خودگُسستگی و خود تضاد این پایه دهری توضیح پذیر باشد. پس خود این پایه باید در خودش به همان اندازه که در تضادش در عمل دستخوش انقلاب شده است، درک شود؛ به ترتیبی که مثلاً به محض این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده آسمانی کشف شد، ازان پس این خود خانواده زمینی است که باید از حیث تئوری و پراتیک از میان برخیزد […]»

«VI – فویرباخ گوهر مذهبی را در گوهر بشری حل می کند، امّا گوهر بشری یک انتزاع جدانشدنی از فرد یکتا نیست. این گوهر در واقعیت موجوداش مجموع رابطه های اجتماعی است. فویرباخ که در نقد گوهر واقعی موجود وارد نمی شود؛ بنابراین مجبور است:

1- جریان تاریخ را ندیده انگارد و احساس مذهبی را در نفس خود بررسی کند و فردِ انسان را مجرد – مجزا فرض کند.

2- پس گوهر نمی تواند جز به عنوان «نوع»، به عنوان کلیت درونی و گُنگی که افراد شمارمندی را به شکل طبیعی به هم پیوند می دهد، درک شود. […]»

«XI – فیلسوفان تنها جهان را به شکل گوناگون تفسیر کرده اند، امّا آن چه اهمیت دارد، مسئله دگرگون کردن آن است». (ترجمه به فرانسه از لابیکا است).

— نقد اقتصاد سیاسی

اصطلاح «نقد اقتصاد سیاسی» پیوسته در عنوان یا برنامه اثرهای عمده مارکس حضور دارد، هر چند که مضمون آن همواره تغییر می کند. اکنون دست نوشته های 1844 چرکنویس های اثری هستند که می بایست Zur Kritik der politischen Ökonomie، نام گذاری شود، عنوانی که بعد عنوان اثر منتشر شده در 1859 به عنوان «نخستین بخش» یک رساله کلی و زیر تیتر کاپیتال می شود (که کتاب نخست آن توسط خود مارکس ویرایش یافت، در 1867 منتشر شد). شمار بسیار زیادی مقاله ها، بخش هایی از اثرهای جدلی منتشر نشده به آن اضافه می شوند.

پس بنظر می رسد که این اصطلاح، چگونگی دایمی رابطه فکری مارکس را با موضوع علمی اش بیان می کند. عینیت باوری آغازین، نقد از خود بیگانگی سیاسی در جامعه مدنی بورژوایی و «ماده های نظری» بود که فلسفه مدعی بیان یگانگی اورگانیک آن است. البته، خیلی زود یک جا به جایی اساسی رخداده است. «نقد کردن» حقوق، اخلاق و سیاست، مقایسه کردن آن ها با «پایه ماتریالیستی» شان در روند تشکیل رابطه های اجتماعی در کار و تولید است.

بنابراین، مارکس با روش خود مفهوم دوگانه واژه نقد را در فلسفه باز می یابد: رفع اشتباه، شناخت حدود توانایی یا پراتیک. البته، کارگزار این نقد در قبال فقط تحلیلی بودن تاریخی شده است. این چیزی است که به او امکان داد «به طور دیالک تیکی» نقد پندارهای ناگزیر تئوری «فتیشیسم کالا»، توسعه تضادهای درونی، ناسازگار واقعیت اقتصادی (بحران ها، تعارض های سرمایه – کار استوار بر استثمار کالای «نیروی کار»)، سرانجام، طرح «اقتصاد سیاسی طبقه کارگر» را که مخالف با طرح اولیه بورژوازی است در آمیزد (بیان نامه گشایش انجمن بین المللی زحمتکشان 1864). سرنوشت نقد در «دو کشفی» که به او اختصاص دارد، گشوده می شود: نتیجه گیری شکل پول از ضرورت های گردش کالاها و کاهش قانون های انباشت به سرمایه اندوزی از «اضافه ارزش» (Mehrwert ). آن ها هر دو به تعریف ارزش به عنوان نمود کار اجتماعی لازم باز می گردند که در آن رد دیدگاه Homo œconomicus انتزاعی که تنها بنا بر محاسبه «مفید بودن» فردی تعریف می شود، ریشه می دواند.

برای نشان دادن جنبه های فنی نقد اقتصاد سیاسی در نزد مارکس. بنگرید به پیر سالاما و تران های هاک: مقدمه بر اقتصاد مارکس (لادکوورت، «روپر»، پاریس، 1992).

— آنتونیو گرامشی

اثرهای آنتونیو گرامشی (1937-1891) یکی از برجسته ترین رهبران فکری جنبش کمونیستی اروپا پس از لنین، مدیون سه گروه از متن ها در وضعیت به کلی متفاوت است: نوشته های سیاسی: مقاله ها و گزارش های سال های 1926-1914. دفترهای زندان که پس از بازگشت گرامشی توسط دولت فاشیستی ایتالیا، نگاشته شد و در زمان آزادی منتشر گردید و سرانجام نامه نگاری.

دستگاه سرکوبگر مخوف موسولینی با همه ترفندها و عذاب های جسمی و روحی توان فرسا موفق نشد این مغز اندیشمند را از آفرینش فکری باز دارد. اندیشه گرامشی اختصارپذیر به چند سطر نیست. چهار درونمایه بهم پیوسته تنگاتنگ در پژوهش تئوریک او قابل تأکید است:

1- گرامشی به کلی بیگانه با سُنت «ماتریالیسم دیالک تیک» در مارکسیسم یک «فلسفه» پراکسیس تمیز می دهد که بر حسب آن انقلاب 1917 روسیه و جنبش «شوراهای کارگری» تورین را به مثابه تثبیت اراده در قبال جبر باوری سازمان های سوسیالیستی و بعد به عنوان «علم سیاست» الهام گرفته از ماکیاولیسم که به ساختن عامل های هژمونی تولیدکنندگان اختصاص داده شده، تفسیر می کند.

2- این درونمایه به «گسترش: «تئوری مارکسیستی دولت» مربوط است که تعین طبقاتی آن را حذف نمی کند، بلکه روی کامل گری آن بنا بر تناسب نیروها و «وفاق» بدست آمده از راه نهادهای فرهنگی پافشاری می کند.

3- از این راه می فهمیم که گرامشی تمامی یک بخش از برنامه پژوهش های ناتمام اش را به تحلیل کارکرد گونه های مختلف فکری در چشم انداز اصلاح رابطه «اورگانیکی» اختصاص داده است که آن ها را با توده ها در هنگامی که یک طبقه اجتماعی جدید در بالا است، یگانه می کند.

4- این اندیشه ورزی نقدی هم چنین یک بُعد اخلاقی، نه فقط بنا بر جستجوی یک اخلاق یا یک «مفهوم مشترک» زحمتکشان که آن ها را از هژمونی بورژوایی آزاد می کند، بلکه بنا بر فرمولبندی و کاربرد اصل تنظیم گر کُنش سیاسی ،به طور اساسی لاییک، را در بر می گیرد که علیه هر ایدئولوژی مسیحی («خوش بینی ارادی، بدبینی هوشمندانه») رهبری شده است.

— کارل مارکس «خصلت بتواره کالا و راز آن»

(کاپیتال، کتاب I، فص 1 و 4)

«پس خصلت معمایی فرآورده کار، همین که شکل کالا می گیرد، از کجا ناشی می شود؟ آشکارا از خود شکل، همانندی کارهای بشری از عینیت ارزش همانند فرآورده های کار شکل مادی پیدا می کند. سنجه نیروی کار بشری بنا بر مدت آن شکل کمیت ارزش فرآورده های کار را پیدا می کند. سرانجام رابطه های تولیدکنندگان که در آن ها این تعین های اجتماعی کارهای شان صورت گرفته شکل رابطه اجتماعی بین فرآورده های کار را پیدا می کند».

«بنابراین، آن چه از رازها در شکل کالا وجود دارد، تنها استوار بر این است که تصویر خصلت های اجتماعی رابطه کار انسان ها را به عنوان خصلت های عینی فرآورده های خودِ کار به عنوان کیفیت های اجتماعی که این چیزها بنا بر طبیعت در اختیار دارند، به خود آن ها باز می گرداند: هم چنین آن ها را به تصویر رابطه اجتماعی تولیدکنندگان در کار کلی، به عنوان یک رابطه اجتماعی موجود در خارج از آن ها بین چیزها باز می گرداند. این سوء تفاهم است که نشان می دهد که فرآورده های کار به کالاها، به چیزهای محسوس فراحسی چیزهای اجتماعی تبدیل می شود، به همان ترتیب، تأثیر نور یک چیز روی عصب بینانیی به مثابه تحریک عصب بینایی به معنی خاص نیست، بلکه به عنوان شکل عینی یک چیز در خارج از چشم است. تنها در بینایی است که واقعاً نوری پدیدار می شود که ازیک چیز، شئی خارجی به سوی چیز دیگر، یعنی چشم افکنده می شود. این یک رابطه فیزیکی بین چیزهای فیزیکی است؛ در صورتی که شکل کالا و رابطه ارزش فرآورده های کار که خود را در آن می نمایاند به کلی هیچ چیزی برای دیدن نه بنا بر طبیعت فیزیکی اش، نه بنا بر رابطه های طبیعی که از آن ناشی می شود، ندارد. این تنها رابطه اجتماعی معین خود انسان ها است که این جا برای آن ها شکل خیال بندانه رابطه بین چیزها را پیدا می کند؛ هر چند که برای یافتن یک تشابه ما باید خود را از منطقه های تاریک دنیای مذهبی وا رهانیم. بنظر می رسد در این جهان فرآورده های مغز بشری انگاره های مستقل داده های یک زندگی خاص اند و رابطه یکی با دیگری و با انسان ها را حفظ می کنند. از این رو، از آن جا در دنیای تجارت فرآورده های دست بشری پیش می رود. من آن را فتیشیسم می نامم، فتیشیسمی که در آن فرآورده های کار جای دارد، البته از زمانی که به عنوان کالاها تولید می شوند و از این رو، از تولید تجاری جدایی ناپذیرند» (ترجمه به فرانسه از اتین بالیبار و ژی. ب. لوفور).

— لوکاچ

راه دراز و پرفراز و نشیبی که لوکاچ گئورکی در آن گام نهاد به چهار دوره بزرگ تقسیم می شود (لوکاچ در 1885 در بوداپست در محیط اشرافی یهودی زاده شد. او را هم چنین گئورگ [فون] لوکاچ می نامند. اثرهای لوکاچ جملگی در آلمان نوشته شد). لوکاچ در جوانی فلسفه و جامعه شناسی را در آلمان از نوکانتی ها و ماکس وبر آموخت و به گُسترش زیبایی شناسی الهام گرفته از «رمانتیسم ضد سرمایه داری» پرداخت. («روح و شکل ها» حاصل کار او در این دوره است). در همان زمان توجه او به عرفان یهودی جلب شد. لوکاچ طی نخستین جنگ جهانی زیر تأثیر بسیار زیاد رُزا لوکزامبورگ و جنبش اسپارتاکیست ها مارکسیست شد و این او را به شرکت در انقلاب مجاری «شوراها» که او کمیسر فرهنگ توده ای آن بود، هدایت کرد (1919). کتاب او «تاریخ و آگاهی طبقاتی» که در 1923 منتشر شد، کوششی بسیار شگفتی آور در فعلیت بخشیدن دوباره اندیشه هگلی سیستم دیالک تیکی عینیت و ذهنیت، یکپارچگی تغییر جا داده در عنصر «آگاهی طبقاتی» و پراتیک انقلابی پرولتاریا است که فرجام تاریخ است. هر چند این کتاب از جانب مارکسیسم رسمی مردود شناخته شد، امّا نویسنده آن این ادعا را رد کرد، به منبع آشکار و نهان بخش قابل توجّه «مارکسیسم نقدی» تبدیل شد. پس از مستقر شدن در مسکو در آغاز دهه 30، سپس بازگشت او به مجارستان سوسیالیستی بعد از 1945، لوکاچ اثری بسیار «ارتدکس»، عالمانه و نظام مند منتشر کرد که شامل تئوری «رئالیسم نقدی» (رُمان تاریخی)، تاریخ فلسفه (هگل جوان، درباره رابطه های دیالک تیک و اقتصاد) جدل سیاسی و فلسفی (تخریب خِرَد، بررسی ناعقلانیت در فلسفه آلمان و نقش آن در تدارک فکری ناسیونال – سوسیالیسم). او در 1956 به انقلابی که به رهبری ایمره ناگی رُخ داد، می پیوندد و از آن پس زیر مراقبت شدید پلیس قرار می گیرد. دو اثر بزرگ واپسین دوره او «زیبایی شناسی» (1963) و به ویژه «هستی شناسی وجود اجتماعی» که (پس از مرگ اش در 1971 منتشر شد)، در آن آگاهی از خویش نوع انسان به مثابه «راه حل رابطه بین فرجام شناسی و علیت» درباره پایه از خودبیگانگی و از خود بیگانگی زدایی کار بررسی می شود.

— بنیامین

زاده شده در برلین در 1891 و مرگ در پورت – بو در 1940 (جایی که او از ترس تحویل اش به گشتاپو توسط پلیس فرانکو دست به خودکشی زد). والتر بنیامین اغلب به ناروا نماینده مکتب فرانکفورت (آدورنو، هورکهایمر و نخست مارکوزه و سپس هابرماس) نگریسته شده، در صورتی که او فقط «رفیق راه» بود و لذا بد فهمیده شده است. بنیامین در جوانی اش زیر تأثیر شدید ژرژ سورل، نویسنده «اندیشه ورزی ها درباره خشونت» در 1908 و کافکا بود. او با تئوری پرداز و تاریخ دان عرفان یهودی گرشوم شولم دوستی داشت. چندی بعد توسط رفیق اش Asja Lacis انقلابی لیتوانی به کمونیسم تغییر عقیده داد و چند سال با برتولت برشت در پیوند بسیار نزدیک بود و در پرداختن به ادبیات مبارز سهیم شد. تز دکترای او درباره «مفهوم نقدی زیبایی شناسی در رمانتیسم آلمان (1919) و اثر بعدی او درباره «سرچشمه های درام باروک آلمان» به او مجال ندادند به دریافت دانشنامه دکترا نایل آید و با به قدرت رسیدن نازیسم او را به خاطر اخلال در نظم و امنیت محکوم کردند. نکته اساسی کارش از قطعه ها و بررسی هایی تشکیل شده (که بیشتر آن ها به الهام دهنده بزرگ اثر دوره کمال اش بودلر اختصاص داده شده) که به آفرینش یک اثر تاریخی فلسفی و زیبایی شناسی درباره «قطعه های پاریسی ها» در معماری امپراتوری دوّم اختصاص دارد که در آن ترکیب چیزهای خیالی و عقلانی که «روزمرگی» مدرن را نمایش می دهد، تحلیل شده ا ست. پس از فاصله گیری اش از اتحاد شوروی و در شرایط تراژیک نازیسم نقد او از ایدئولوژی های پیشرفت به ویژه در تزهایی درباره فلسفه تاریخ 1940 در راستای اندیشه ورزی هم زمان سیاسی و مذهبی درباره «زمان حال» سمت و سو داده شده است.

— تعیین در واپسین مرحله

متن پیش گفتار «مقدمه بر نقد اقتصاد سیاسی» 1859 مدّت ها توضیح رسمی «دریافت ماتریالیستی تاریخ» را تشکیل می داد، هر چند که به روشنی فقط یک برنامه بود. مارکسیست ها هزاران صفحه تفسیر بهتر و بدتر به آن اختصاص داده اند. اصطلاح «تعیین در واپسین مرحله» که عادت کرده ایم در جستجوی توضیح آن برآییم، آن را با حروف کامل مجسّم نمی کند. این اصطلاح چندی بعد توسط انگلس ساخته شد. «لحظه تعیین کننده در تاریخ، در واپسین مرحله، تولید و بازتولید زندگی واقعی است […]. اگر کسی این جمله را تحریف کند، برای این که خود را به گفتن وادارد که عامل اقتصادی تنها تعیین کننده است، آن را به جمله تهی، مجرد، پوچ تبدیل می کند» (نامه به بلوخ 21 سپتامبر 1890). با این همه نزدیکی دو متن و پسینینان آن ها القاء می کنند که فرمولبندی های انگلس هنوز فاقد عنصر مرزبندی روش با اقتصادگرایی، حتی تکنولوژی باوری است. زیرا این «انحراف ها» از رجوع کردن به کاربُرد شکلواره مارکسی تعیین سطح های مختلف یا مرحله های پراتیک اجتماعی باز نایستاده اند. این امر آشکارا مربوط به این واقعیت است که «تعیین در واپسین مرحله»، هر قدر که دیالک تیکی کردن ها یا کُنش های متقابل موجود که بین جامعه کلی («شکل بندی اجتماعی») و شیوه تولید، «پایه اقتصادی» و «روبنای سیاسی-ایدئولوژی»، نیروهای مولّد و شگل های مالکیت را ممکن می سازد، دقیق باشند، با ملاحظه همه جهت ها، به طور کلی، جز بیرون کشیدن فرجام شناسی توسعه تاریخی کاری انجام نمی دهد. بنابراین، درک می کنیم که چرا انگلس در همان زمان نوشت «ساعت متروک واپسین مرحله هرگز زنگ نمی زند»، آلتوسر مطرح کرده است که کُنش متقابل و کُنش در برابر روبناها بر پایه این «فراتعین» جانشین مفهوم هایی می گردد که بغرنجی کاهش ناپذیر «هر چیز اجتماعی» را که بنا بر دیالک تیک ماتریالیستی طرح شده، بیان می کند.

— انگلس

همکاری فردریش انگلس (1895- 1820) با مارکس طی 40 سال مانع از پرداختن به تقسیم مانوی («دیالک تیک پردازی خوب» مارکس و «برداشت ماتریالیستی بد» انگلس گردید. البته، این همکاری از شناخت نوآوری فکری و دست یازیدن او به دگرگونی در مسئله گزاری مارکسیستی جلوگیری نکرد. لحظه های حاد دخالت او در 1844 در هنگامی است که «وضعیت طبقه زحمتکش در انگلستان» را منتشر کرد و در آن وقت روایت بسیار کامل تری را از مارکس در نقد مزدبری به عنوان از خودبیگانگی گوهر انسان در بیان آورد و از سوی دیگر، در واقع پس از 1875 است که انگلس مبادرت به ارائه شکل منظمی از «ماتریالیسم تاریخی» کرد و برای این کار به مفصل بندی استراتژی انقلابی، تحلیل های شرایط و موقعیت ها و نقد اقتصاد سیاسی پرداخت. جنبه بسیار جالب برای ما تکرار مفهوم ایدئولوژی در آنتی دورینگ (1878) است. انگلس نخست از آن تعریفی شناخت شناسانه بدست می دهد که روی پدیدار «حقیقت ابدی» مفهوم های حقوق و اخلاق متمرکز است. در طرح های نخستین آن دوره که دیرتر در (1935) زیر عنوان «دیالک تیک و طبیعت» منتشر شد، این تعریف در عمل به تقابل با تزهای «ایدئولوژی آلمانی» منتهی شد. بسی دور از آن که ایدئولوژی «فاقد تاریخ خاص» باشد، در تاریخ اندیشه جای دارد و خط راهنمای آن تضاد ایده آلیسم و ماتریالیسم است و بنظر می رسد تقابل شیوه اندیشه «متافیزیک» (آن چه هگل آن را «فاهمه» می نامد) و شیوه اندیشه «دیالک تیکی (آن چه هگل آن را «خِرَد» نامید) در فراسو مشخص می گردد. در حقیقت مسئله آشکارا عبارت از روبرو بودن با فلسفه کلی، مجهز کردن مارکسیسم با ضمانت علمی است. امّا این طرح به دلیل تناقض های درونی اش معلق می ماند و چون مسئله اصلی آن نیست، در معمای ایدئولوژی پرولتری یا دریافت دنیای کمونیستی باقی می ماند. – اصطلاح ترجیحی از انگلس است، زیرا امکان می دهد، دشواری مفهوم «ایدئولوژی ماتریالیستی» دور زده شود. واپسین متن ها (از لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان (1888) تا «مقدمه بر تاریخ مسیحیت آغازین 1895-1894 و نیز تا مقاله «سوسیالیسم حقوقی» نوشته کائوتسکی در 1886) به یاری دو جنبه از مسئله بحث می کنند: توالی «مفهوم آفرینی های جهان فرمانروا»، یعنی گذار از یک اندیشه مذهبی به یک اندیشه لاییک (به طور اساسی حقوقی) و از این راه به یک بینش سیاسی دنیای استوار بر مبارزه طبقه ها و مکانیسم شکل بندی «باورهای» جمعی در رابطه توده ها با دولت. بدین ترتیب، ماتریالیسم تاریخی به یک هدف و یک پایان مجهز می شود.

— لنین فیلسوف؟

از زمانی که «ماتریالیسم دیالک تیک» با مارکسیسم- لنینیسم یکی دانسته شد (با وجود این که پیکر مومیایی شده «بنیانگذار» در مقبره میدان سرخ گذاشته شد)، اندیشه لنین- بیرون کشیده شده از 47 جلد از اثرهای کامل او بنا بر هزاران تفسیر- به چیز دیگری جز فلسفه تبدیل شد: یک مرجع ناگزیر که حق بیان را بگشاید. حرکت امروز بر عکس است (بنا بر ارزش یابی یک تفسیرگر جدید مسئله عبارت از یک مورد از آسیب شناسی روانی است: دومینیک کولا، لنینیسم، PUF، پاریس، 1982). مدت ها وقت لازم بود تا این که به واقع بتوان برهان آوری های لنین را در شرایط و اقتصادشان بررسی کرد.

در مارکسیسم فرانسه دو فیلسوف از هر جهت با دیدگاه مخالف رابطه لنین را با فلسفه با روشی آزاد تحلیل کرده اند: هانری لوفور به ویژه روی نوشته های چاپ نشده 1916-1915 تکیه کرده است که در آن لنین نزد فیلسوفان کلاسیک، به ویژه هگل و هم چنین نزد کلوس ویتز راه های اندیشیدن «دیالک تیکی» درباره جنگ را به عنوان یک روند جستجو کرده است که در آن کارکرد تضادهای سیاسی ادامه می یابند. لویی آلتوسر که تحلیل های او توسط دومینیک لوکور دنبال شده است، در بازخوانی ماتریالیسم و آمپیریو کریتیسیسم، عنصرهای مفهوم «پراتیک» فلسفه به مثابه مسیر خط مرزبندی میان ماتریالیسم و ایده آلیسم در پیچیدگی موقعیت های فکری که در آن متقابلاً علم و سیاست مشخص می شوند، پی کاوی شده است.

البته، جنبه های دیگر فلسفی نزد لنین وجود دارد که بی تردید قابل توجه است.

1- اصلاح اندیشه پرولتاریا «طبقه فراگیر» در «چه باید کرد»؟ که در برابر اندیشه «خود به خود انقلابی» در ارتباط با رهبری فکری انقلاب دموکراتیک عنوان شده است.

2- در طرف دیگر، کار تئوریک درباره تضاد انقلاب سوسیالیستی («دولت»، بی- دولت» کار مزدبری و کار آزاد) که از اتوپی آغازین تا واپسین اندیشه ورزی درباره نهاد تعاونی پیش می رود.