تاریخی

علل پیروزی ایالات متحده آمریکا در «جنگ جهانی سوم»

 

دومه نیکو لوسوردو

برگردان شین میم شین

دایرالمعارف روشنگری

1999

1

تهاجم نظامی ـ دیپلوماتیک ایالات متحده آمریکا

• آغاز و پایان «جنگ سرد» با دو اخطار نظامی، با دو تهدید نشانه گذاری شده است.

• نه فقط تهدید به جنگ، بلکه تهدید به جنگ ضربتی و توتالیتر (سرتاسری) و نابودی:

• نابودی اتمی هیروشیما و ناگازاکی بدستور ترومن.

• برنامهً «جنگ ستارگان»، به ابتکار رونالد ریگان.

• ولی نه فقط به این دلیل می توان دورهً 46 سالهً (1946 ـ 1991) را نوعی «جنگ جهانی سوم» با شاخص های خودویژه تلقی کرد.

• فاتحان این جنگ توانستند، ابتکار عمل سیاسی ـ نظامی را از دست کمونیست ها بربایند:

• 5 سال بعد از قطع رابطهً غرب با اتحاد جماهیر شوروی (سال 1953)، یوگوسلاوی ـ با امضای قراردادی با ترکیه و یونان (پیمان بالکان) ـ نقش عضو رابط ناتو در مواضع تدافعی غرب را بعهده می گیرد.

• در سال های 70 با نزدیکی مجدد امریکا ـ چین، اتحادی بر ضد شوروی قوام می گیرد.

• عکس العمل شوروی، عبارت است از روی آوری بیشتر بسوی امریکا، به قصد اتحاد دو جانبه بر ضد چین.

• ابتکارات موفق دیپلوماتیک غرب، با تشدید فشار نظامی همه جانبه همراه بوده اند.

• اکنون بیایید، سیاست جمهوری خلق چین را برای رسیدن به وحدت ملی (آرزوی سوزان مردم این کشور پس از دهه ها و حتی قرن ها تحقیر و ستم استعماری) در این کشمکش جهانی مورد مطالعه قرار دهیم:

• جمهوری خلق چین می خواست، در وهلهً اول کوموی و ماتسو را به خاک چین ملحق کند.

• این دو جزیره، همانطور که چرچیل، در نامه ای (15 فوریه 1955) به آیزنهاور می نویسد:

• «در مناطق ساحلی قرار دارند»، «از نظر حقوقی جزو خاک چین اند» و « می توان آنها را مثل تپانچه ای بر گیجگاه چین نهاد.»

• دولت ایالات متحدهً امریکا حاضر نیست، از این تپانچه صرفنظر کند و بدون کوچکترین مکثی دست به تهدید اتمی می زند.

• وقتی در سال 1958 بحران بر سر این دو جزیره مجددا بالا می گیرد، شوروی با توجه به برتری نظامی ایالات متحدهً امریکا، فقط می تواند به چین قول یک حمایت محدود به سرزمین های این کشور در خشکی را بدهد.

• در نتیجه کشور بزرگ آسیایی مجبور می شود، به جزایری که از نظر چرچیل هم به چین تعلق داشته اند، چشم پوشی کند.

• قول حمایت نظامی که خروشچف، دو سال قبل برای تاًمین هژمونی اردوگاه سوسیالیسم به مائو داده است، دیگر به درد نمی خورد.

• دیگر برای رهبری چین، زیر فرمان شوروی رفتن برای نیل به وحدت ملی، تمامیت ارضی و پایان دادن به تحقیر و خفت استعماری معنی ندارد.

• اگرچه امپریالیسم وارد جنگ نمی شود، ولی تهدید به جنگ، بویژه تهدید به جنگ اتمی، در تعیین سرنوشت «جنگ جهانی سوم» نقش برجسته ای بازی می کند.

2

مسئله ملی و انحلال «اردوگاه سوسیالیسم»

• همهً این مسایل یاد شده، اشتباهات، عدم احساس مسئولیت و «جنایات اردوگاه سوسیالیسم» را از نظر پنهان نمی کند، بلکه برعکس آشکارتر می سازد.

• بیایید، نظری کوتاه به گشتاورهای بحرانی بیندازیم:

• 1948 قطع رابطهً شوروی با یوگوسلاوی.

• 1956 مداخلهً نظامی در مجارستان.

• 1968 مداخلهً نظامی درچکوسلواکی.

• 1969 کشمکش های خونین در خطوط مرزی شوروی ـ چین.

• درست در همین زمان، امکان برافروخته شدن آتش جنگ میان کشورهایی که خود را سوسیالیست می نامند، در آخرین لحظه گرفته می شود و 10 سال بعد میان ویتنام و کامبوج، میان چین و ویتنام شعله ور می شود.

• اینها حقایق تلخی اند، که نباید فراموش شان کرد.

• در سال 1981 برقراری حکومت نظامی در لهستان تا جلوی دخالت نظامی «برادرانهً» شوروی گرفته شود و جنبش ضد رژیم که فقط از آنرو مورد حمایت وسیع مردم قرار می گیرد، که طالب هویت ملی لگدمال شده توسط برادر بزرگ است، مهار گردد.

• علیرغم دلایل گوناگون، همهً این بحران ها یک پایهً مشترک دارند، که در این زمینه نقش مرکزی بازی می کند و آن عبارت است از مساًلهً ملی.

• تصادفی نیست، که شکست «اردوگاه سوسیالیسم» در حول و حوش امپراطوری، یعنی در کشورهایی که از دیرزمانی از خودمختاری نیم بند تحمیل شده رنج می برند و همچنین در درون خود اتحاد جماهیر شوروی، بطور جدی آغاز می شود.

• مدتها قبل از کودتای 1991 ناآرامی ها در جماهیر بالتیک، کشورهایی که در فاصلهً سال های 1939 تا 1940 سوسیالیسم صادراتی را به ناچار قبول کرده اند، شروع می شود.

• مسئلهً ملی که در پیروزی انقلاب اکتبر سهم بسزایی به عهده داشت، در بگور سپردن جریان تاریخی یی که محصول انقلاب اکتبر بود، نیز نقش تعیین کننده ای بازی می کند.

• شادابی بزرگ جمهوری خلق چین (صرفنظر از هر تعبیر و تفسیری که از سمتگیری کنونی آن داشته باشیم) در این است، که مائو از اشتباهات خطیر شوروی، در رابطه با دهقانان و اقلیت های ملی درس می گیرد و شیوهً عمل خود را تصحیح می کند.

• بالاخره کمونیست های چین می فهمند، که باید به اظهارات لنین در سال 1916 توجه ویژه ای مبذول دارند که «مساًلهً ملی بعد از به قدرت رسیدن حزب کمونیست و یا هر حزب کارگری دیگر ازبین نمی رود.»

• در سال 1956 در تعیین مواضع حزب کمونیست چین تاًکید می شود، که «در درون اردوگاه سوسیالیسم کوشش مداوم برای طرد تمایلات شووینیستی ملیت های بزرگ ضرور است».

• گرایشی که بلافاصله بعد از شکست رژیم های بورژوائی و یا نیمه فئودالی از بین نمی رود، بلکه در«احساس برتری»، که پیروزی انقلاب با خود می آورد، می تواند خوراک تازه ای برای تغذیه بیابد.

• ما با تصمیم گیری هایی سروکار داریم، که خاص این و یا آن کشور نیست.

• مثلا کشور (ب) می تواند در مقایسه با کشور (الف) کوچکتر و عقب مانده تر، ولی در عین حال بزرگتر و پیشرفته تر از کشور (ث) باشد.

• از اینرو ممکن است، که کشور (ب)، ضمن ابراز ناخشنودی نسبت به تمایلات شوینیستی کشور (الف)، خود در برابر کشور (ث) احساس برتری کند.

• اگرچه مسئله بطور عام مطرح می شود، ولی فهمش مشکل نیست، که منظور از کشور (ب)، یوگوسلاوی است، که از سویی نسبت به تمایلات شوینیستی و خود خواهانهً شوروی (هرچند بحق) اعتراض می کند و از سوی دیگر خود نسبت به کشور آلبانی (ث) تمایلات برتری طلبانه نشان می دهد.

• بعدها خود کمونیست های چینی، اتحاد جماهیر شوروی را در حرف سوسیالیست و در عمل امپریالیست می نامند، تا اینکه بالاخره مقولهً سوسیال ـ امپریالیسم را دوباره کشف می کنند.

• مقولهً سوسیال ـ امپریالیسم اگرچه بحق برخی از اعمال شوروی (از آنجمله مداخله در چکوسلواکی) را منعکس می کند، ولی به نا حق وجود تضادهای ملی و گرایشات شووینیستی و برتری طلبانه را در واقعیت جهان سوسیالیستی منکر می شود و بدین وسیله به یک استنباط اوتوپیکی از سوسیالیسم بر می گردد.

• فیدل کاسترو اخیرا در ارزیابی «انتقادی» و «خود انتقادی» از گذشته، به نتیجهً ارزندهً زیرین می رسد:

• «خطای ما سوسیالیست ها در آن بود، که قدرت ناسیونالیسم و مذهب را دستکم گرفتیم.»

• ما باید اضافه کنیم، که مذهب می تواند بخش مهمی از هویت ملی به حساب آید:

• کافی است به کشورهائی مانند لهستان و ایرلند بنگریم.

• امروز می توان احتمالا کشورهای اسلامی را نیز به همان گونه ارزیابی کرد.

تجزیه و فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم» و سرانجام پیروزی و سیطرهً «دیکتاتوری بین المللی بورژوائی» به سرکردگی ایالات متحدهً امریکا از همین جا سرچشمه می گیرد.

بخش سوم

جبههً اقتصادی و ایدئولوژیک «جنگ جهانی سوم»

• جبههً دوم «جنگ جهانی سوم» ـ بعد از جبههً اول آن، یعنی جبههً نظامی ـ دیپلوماتیک ـ عبارت است از جبههً اقتصادی که با محاصرهً تکنولوژیک اتحاد جماهیر شوروی شروع می شود و تا شکست آن ادامه می یابد.

• ولی اشتباه خواهد بود، اگر به نقش اقتصاد در این زمینه پربها بدهیم.

• کافی است به آثار تعدادی از موًلفین بیطرف امریکایی اشاره کنیم:

• پاول کندی روسیهً سال های 30 را در راه تبدیل پرشتاب به یک ابرقدرت اقتصادی می بیند، که در دورهً پنجسالهً (1945 ـ 1950) قادر به تحقق یک اعجاز اقتصادی است.

• در سال های بعد، اقتصاد شوروی سریعتر از اقتصاد امریکا توسعه می یابد.

• محقق دیگری به نام تورو شکست غیرقابل پیش بینی شوروی را ـ دستکم در عرصهً اقتصادی ـ تردیدآمیز تلقی می کند.

• اگر ما مختل شدن تولید را در نظربگیریم، که در کشورهای«اردوگاه سوسیالیسم» سابق بعد ازسال 1991 صورت گرفت، آنگاه می توانیم به جراًت بگوییم که اقتصاد در ورشکستگی «سوسیالیسم واقعا موجود» نقش کلیدی به عهده نداشته است.

• از این رو باید به بررسی جبههً سوم «جنگ جهانی سوم»، یعنی جبههً ایدیولوژیک بپردازیم:

• گشودن یک «جبههً جنگ روانی» یکی از مهمترین وظایف سازمان سیا بوده است.

• در سال 1945 هریمن ـ سفیر امریکا در مسکو ـ خواستار به راه انداختن فرستنده های قوی رادیویی می شود، که به زبان های مختلف خلق های شوروی برنامه پخش کنند.

• در خیزش مردم مجارستان (1956) تعدادی از ایستگاه های کوچک رادیویی، که بطور قاچاقی وارد کشور و بکار انداخته شده بودند، نقش برجسته ای بازی می کنند.

بخش چهارم

تئوری سرتاپا غیرواقعی کمونیسم

• در برتری ایالات متحدهً امریکا در رسانه های گروهی نیزنباید مبالغه کرد.

• در سالهای 50 (در ایامی که رشد اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی امید بخش بود) خروشچف کمونیسم و سبقت از امریکا را به عنوان هدف بعدی اعلام می کند:

• در آن زمان «سوسیالیسم واقعا موجود» آنچنان در حال پیشرفت بود، که سرنوشت سرمایه داری در عرصهً تاریخ و فلسفهً تاریخی به پایان رسیده بنظر می رسید.

• در سال های بعد چند و چون غیرواقعی بودن این نظریه برملا شد.

• اتحاد جماهیر شوروی که مجبور شده بود، انتظارات مورد نظر خود را بطور جدی تخفیف دهد، قادر نبود تاریخ خود را مورد ارزیابی قرار دهد و به تجدید نظر بنیادی در ایدئولوژی خود اقدام کند:

• رهبران کشور طوطی وار تکرار می کردند، که رسیدن به کمونیسم نزدیک است.

• منظور آنها کمونیسمی بود، که بر جملاتی از مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» استوار می شد:

• کمونیسم شرایطی را فراهم خواهد آورد که «برای فرد فرد جامعه امکان آن فراهم آید، امروز این کار را و فردا کار دیگری را انجام دهند، صبح برای مثال پی شکار بروند، بعد از ظهر ماهیگیری و عصر دامپروری کنند و شب بعد از صرف شام به انتقاد بپردازند. بسته به میل وحال، بدون اینکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان و منتقد باشند.»

• اگر ما یک همچو تعریفی را بپذیریم، پس کمونیسم به درجهً فوق العاده بالایی از توسعه نیروهای مولده احتیاج دارد، تا معضلات و تناقضاتی را از بین ببرد، که با تقسیم ثروت اجتماعی و در نتیجه با کار، با اندازه گیری و کنترل روند کار لازم، برای تولید این ثروت در رابطه اند.

• از سوی دیگر یک همچو برداشتی از کمونیسم، نه تنها به معنی محو دولت، بلکه همچنین بمعنی زاید بودن تقسیم کار و حتی خود کار وبالاخره به معنی محو هرنوعی از قدرت، وظیفه و تکلیف خواهد بود.

• تجارب گرانبهای بشری، در طی دهه های متمادی می بایستی مورد استفاده قرار گیرد، تا حلاجی همه جانبهً سه مساًلهً مهم جامهً عمل پوشد:

مسئله اول

• تئوری انقلاب سوسیالیستی همچنان در مرحلهً لنینی آن مانده بود و هنوز کسی پیدا نشده بود، که آن را مورد تجدید نظر قرار دهد، از نو فرمولبندی کند و مدت و بغرنجی های مرحله گذار را مورد بررسی قرار دهد.

• جای آن هنوز هم خالی است و تحقق آن ضرورت مطلق دارد.

مسئله دوم و سوم

• جای بررسی ژرف و نوین از تئوری سوسیالیسم و کمونیسم و جامعهً ما بعد کاپیتالیستی در مجموع آن خالی بود.

• جای آنها هنوز هم خالی است و تحقق آن ضرورت مطلق دارد.

• ولی هرقدر رسیدن به کمونیسم به آینده ای بی نهایت دور و خارج از دسترسی محول می شد، همان قدر هم «سوسیالیسم واقعا موجود» حقانیت قانونی خود را از دست می داد، به سیستمی انباشته از شعارهای توخالی بدل می شد، که راه را برای انواع و اقسام خودخواهی ها و خودستائی ها باز می کرد، به گسترش رشوه و فساد میدان می داد و به فقدان هرگونه حقانیت قانونی عام در جهان معاصر، در زمینهً دموکراسی و خودمختاری خلق ها می انجامید.

• بدین طریق بود، که سوسیالیسم با نتایج درخشان خودش، تبر بر شالوده های هستی خود فرود آورد:

• اجبار عریان برای جامعهً مدنی که ببرکت آموزش عمومی، گسترش فرهنگ و تاًمین اجتماعی نسبتا قابل قبول، رشد یافته بود، بتدریج تحمل ناپذیر شد.

• معضلات درونی «اردوگاه سوسیالیسم» روزبه روز آشکارتر گردید.

• آهنگ رشد اقتصادی کندتر شد و تز تاریخی ـ فلسفی دربارهً ناگزیری بحران در سیستم سرمایه داری، برسر خود سوسیالیسم آمد و به بحرانش کشید.

• عجز سیستم رهبری در پاسخگویی به مشکلات متنوع برملا شد.

• دستگاه غول آسای فشار با عدم استقبال روزافزون مردم مواجه گردید.

• رهبری شوروی به جای درک لحظه و اتخاذ تدابیرکارگشا، همچنان به یاوه گویی در بارهً فرارسیدن عنقریب کمونیسم (با تصوری خیالی از آن) طوطی وار ادامه می داد.

• موعظه هایی از این دست تاًثیر منفی بر اقتصاد کشور می گذاشت:

• عقب ماندگی و عدم تعادل به کاهش راندمان کار منجر می شد.

• ولی حل این معضلات نه با تکرار شعار «پیشرفت در مسیر کمونیسم خیالی» آسانتر می شد و نه با ایجاد جو فکری یی که هر کوششی را در جهت راسیونالیزه کردن روندهای تولیدی با کوبیدن مهر «احیای سرمایه داری» در نطفه خفه می کرد.

• اگر درکشورهای اروپای شرقی فروپاشی اتفاق افتاده است، این بیشتر یک فروپاشی ایدئولوژیکی بوده، تا اقتصادی.

بخش پنجم

بدون یک تئوری انقلابی، انقلاب امکان ناپذیر است!

• آیا مهمتر انگاشتن نقش عوامل ایدئولوژیکی ـ در مقایسه با عوامل اقتصادی ـ نوعی ایدئالیسم نیست؟

• در پاسخ به این پرسش، مارکسیست ها باید طنز گرامشی را به یاد آورند که گفت:

• «افراط در استناد به عوامل مادی، نوعی جا نماز آب کشیدن است.»

• علاوه بر آن یادآوری یکی از معروف ترین تزهای لنین ضرری نخواهد داشت که گفت:

• «بدون یک تئوری انقلابی، انقلاب امکان ناپذیر است! »

• حزب بلشویک ـ بی تردید ـ برای بدست گرفتن قدرت، یک تئوری انقلابی در اختیار داشت، ولی وقتی انقلاب مرحلهً سرکوب نظام کهنه را پشت سر گذاشت و ساختمان جامعهً نو را آغاز کرد، بلشویک ها و جنبش کمونیستی عمدتا به سبب فقدان یک تئوری انقلابی درجا زدند.

• امید به ظهورامام زمان و تشکیل جامعهً مهر و صلح و آشتی و فارغ از تضادها و تناقضات متنوع هرگز نمی تواند جای یک تئوری انقلابی را بگیرد و چراغ راه بنای جامعهً ما بعد سرمایه داری باشد.

باید اقرار کنیم که در همین جا خلأ ئی عظیم دهن باز می کند.

این خلأ را نه با رجعت به مارکس می شود پر کرد و نه با متوسل شدن به دامن یکی دیگر از کلاسیک ها.

ما اینجا در مقابل یک وظیفهً نو، دشوار و مطلقا ضرور ایستاده ایم.

پایان