نظری, سرتیتر

خودانگیختگی، استراتژی و سیاست

نوشته ­ی: کریس هارمن

ح. ریاحی

نشر بیدار

گهگاه نماد رویدادها اهمیتی فراتر از مجموعه نیروهائی دارد که در آن شرکت داشته اند. به عنوان نمونه می­توان اعتراضاتی را که بیرون از همایش سازمان تجارت جهانی در سی نوامبر 1999 در سیاتل انجام گرفت از این دست به شمار آورد. اعتراضات در مقایسه با موارد قبلی خود خیلی گسترده نبود. شاید در اوج خود، سی هزار نفر را در بر می­گرفت.

اما این اعتراضات اشاره به امری فوق­العاده مهم داشت. دقیقا ده سال قبل از آن، فروریزی دیوار برلن را به نشانه­ی پایان سوسیالیسم معرفی کرده بودند و چنین به نظر می­رسید که سرمایه­داری بر هستی بقیه­ی بشریت در جهان کنترلی چالش­ناپذیری پیدا کرده است. سیاتل آغاز برآمد چالش جدیدی بود. رسانه­های سرمایه­داری در سراسر جهان به ناگاه گزارش دادند که هزاران نفر آگاهانه یکی از گردهمائی­های بین­المللی را برهم زده­اند و با افرادی مصاحبه­ی تلویزیونی کردند که «جهانی شدن رسته­ای» را در کلیت خود رد می­کردند. در هر کارخانه، معدن، اداره یا دبستان در جهان، اقلیتی از کسانی که آن تصاویر را تماشا می­کردند مشت­ها را به طور مجازی در هوا بالا بردند و نه به دیگران، بلکه به خود، گفتند: «چه خوب!» تقریبا یک دهه سرخوردگی، یاس، تسلیم و رضا و ناامیدی به ناگاه به کانون ابراز وجود تبدیل شد. از رویداد سیاتل یک جنبش جدید بین­المللی شکل گرفت.

پنج سال بعد کسانی که جرات می­کردند واقعیت و اهمیت این جنبش را انکار کنند، بسیار اندک بودند. از راست و چپ کسانی که این جنبش را به مثابه مدی گذرا در بین جوانان سفید پوست طبقه­ی متوسط رد می­کردند، پس از تظاهرات پی­درپی در واشنگتن، ملبورن، کُبک، پراگ، نیس، گوتنبورگ و از همه مهم­تر جنووا مجبور شدند لحن کلام­شان را عوض یا دست کم سکوت اختیار کنند. آن­هایی هم که پیش­بینی می­کردند که با نابودی مرکز تجارت جهانی فاتحه جنبش هم خوانده می­شود، ثابت شد که اشتباه می­کردند. چهار ماه پس از یازده سپتامبر 2001 در دومین فوروم اجتماعی پورتو الگره، گستردگی جنبش دو برابر همایش اول بود. با تبدیل جنبش به حرکتی گسترده­تر علیه جنگ­های جدید ایالات متحده­ی امریکا در افغانستان و عراق، اعتراضاتی در بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، یونان و دیگر کشورها صورت گرفت که بسیار گسترده­تر از جنبش­های اواخر دهه­ی شصت و اوائل دهه­ی هفتاد بود. صد هزار نفری که در ژانویه­ی امسال در چهارمین فوروم اجتماعی جهانی در مومبای شرکت کردند دلیل بی چون و چرای سر زندگی این جنبش را نشان می­دادند. همین­طور هم بود شور و سرزندگی تظاهراتی که در اواخر آوریل (در ورشو و دوبلین) در استقبال از گسترش اتحادیه اروپا برگزار شد، تظاهرات علیه دیدار بوش از اروپا چند هفته بعد (هزاران نفر در استانبول، دوبلین و پاریس و دو میلیون در رم) و علیه اجلاس جمهوری­خواهی در واشنگتن (دست کم نیم میلیون). پس از هر قدرت­نمائی عظیم جنبش، بدبینان شکست آن را پیش­بینی کرده­اند و در هریک این موارد ثابت شده است که اشتباه کرده­اند.

اما رشد هر جنبشی آن را وا می­دارد که با بحث­هایی درگیر شود که در دوره­ی آغازین خود از پرداختن به آن اجتناب می­کرد. در مقاله­ای در همین مجله(انترنشنال سوسیالیسم) در تابستان سال 2000 اشاره کردم که:

هر جنبش اعتراضی موفق دو مرحله را پشت سر می­گذارد. نخستین مرحله زمانی است که در جهان به ناگاه سر بر می­کشد و مخالفان خود را غافل­گیر می­کند و کسانی را به وجد می­آورد که با هدف­های آن موافق اند. هر چه دوره­ی آخرین جنبش اعتراضی طولانی­تر باشد، وجد و شعف بیش­تر است. و چنین به نظر می­رسد که قدرت محض این جنبش ضرورتا آن را هر چه نیرومند­تر می­کند. این امر حامیان آن را گرد هم می­آورد و آن­ها را بدان راستا سوق می­دهد که اختلافات فکری قدیم خود و بحث­های کهنه­ی مربوط به تاکتیک را کاهش دهند. اما کسانی که این اعتراضات علیه آن­ها بر پا می­شود به آسانی تسلیم نمی­شوند. وقتی تکان نخستین را پشت سر گذاشتند، قدرت دفاعی خود را افزایش می­دهند، سعی می­کنند اطمینان حاصل کنند که بار دیگر غافل­گیر نشوند و تلاش می­کنند از پیشروی جنبش جلوگیری کنند. در این مقطع است که بحث بر سر تاکتیک، ضرورتا در درون جنبش، حتی در بین کسانی که قسم خورده­اند که مشاجرات قدیمی را به نفع اتفاق نظرشان فراموش کنند، در می­گیرد. (1)

در مورد جنبش ضد سرمایه­داری بین­المللی، تابستان سال 2001، جنووا و یازده سپتامبر نقطه عطفی بودند و پس از آن اگر بنا بود جنبش رشد کند، دیگر نمی­شد از اختلاف عقیده اجتناب کرد. پاره­ای از رهبران جنبش با دیدن خشونت عریان پلیس در جنووا جا خوردند. (2) پاره­ای پس از یازده سپتامبر از شرکت در اعتراضات عقب کشیدند؛(3) و پاره­ای جنبش ضد جنگ را انحراف از جنبش ضد نئو لیبرالی دانستند. جنبش فقط در صورتی می­توانست پیشرفت داشته باشد که از توضیح صرف مصیبت­های اقتصادی و زیست محیطی نئولیبرالیسم یا «جهانی شدن» فراتر می­رفت و به بحث­های جدی پیرامون این امر بپردازد که بر سر نظام جهانی چه آمده است، و استراتژی و تاکتیک ضروری مبارزه علیه آن را تعیین کند. ضرورتا قطب­بندی بین دید­های گوناگون به وجود آمد. همان طور که کارل مارکس یک بار گفت:»بدون اختلاف پیشرفت به وجود نمی­آید.» (4)

در جنبش بر سر استراتژی و تاکتیک چهار بحث در گرفته است که بر فرارویی بیش­تر آن اثر می­گذارد. و اگر چه بسیاری از فعالان اصرار می­ورزند که جنبش نمی­تواند سیاسی باشد، هر یک از این چهار گرایش فکری با نگرش مشخص خود نسبت به قدرت دولتی خصلت­بندی می­شوند- یعنی با رویکردشان به سیاست. در این مفهوم جنبش به طور خودانگیخته راستاهای سیاسی را در درون خود به وجود آورده است.

در این مقاله نگاهی می­اندازم به این گرایش­ها، چگونگی تعامل آن­ها در لحظات تعیین کننده و ملزومات آن برای کسانی که می­خواهند جنبش را بسط وگسترش دهند.

سیاست مبارزه با نئولیبرالیسم

جریانات رفورمیستی

یک از دلایل پیروزی جنبش از سیاتل به بعد این بود که کارزار­های گسترده­ی تک مضمونی را گرد هم آورد و با این کار، این آگاهی را به وجود آورد که دشمن آن­ها مشترک است. اما پی­آمد ناگزیر آن این بود که گرایشی پدید آمد که مسائل را از منظر اصلاح نظام موجود و نه سرنگونی آن می­دید. باید توجه داشت که کارزارهای تک مضمونی هدف­شان تحمیل تغییر پاره­ای از مشخصه­های نفرت­انگیز نظام موجود است که قرار است اصلاح شوند.

رفورمیسم به نوعی نه یک پیوند بیرونی به یک مبارزه­ی بزرگ بلکه نخستین واکنش هر گروهی است که اعتراض علیه ستم و استثمار را آغاز می­کند. اعضاء آن در جامعه­ی موجود بزرگ شده­اند و معمولا جامعه­ی دیگری را نمی­شناسند. آن­ها فرض مسلم این را می­دانند که مسائل را صرفا می­توان به شیوه­های معینی سازمان داد و این که تنها می­توانند برای تغییراتی در این راستاها مبارزه کنند. اما نیروی فزاینده­ی مبارزه برای رفورم می­تواند چشم مردم را به این آگاهی بگشاید که ضروری است برای دگرگونی بسیار ریشه­ای­تر مبارزه کرد؛ آن­ها به قدرت جنبش­های خود برای انجام چنین هدفی نیز پی می­برند. جمع شدن کارزارهای تک مضمونی طی پنج سال گذشته به منظور ایجاد آن­چه گه­گاه «جنبش جنبش­ها» نامیده­اند دقیقا این نیروی فزاینده را به وجود آورده است. گرایش درک امور در مفهوم رو-در-رویی با نظام به طور کلی، و نه تنها یک جنبه­ی آن، هر چه بیش­تر برجسته شده است. جنبش از ضد سرمایه­داری بودن تلویحی هر چه بیش­تر به ضد سرمایه­داری آشکار تبدیل شده است.

چنین رادیکالیزه شدنی به شیوه­ی یکسان به وجود نیامده است. رفورمیسم صرفا مجموعه­ی ایده و نظراتی درباره­ی چگونگی تغییر جامعه نیست. رفورمیسم در انواع نهادها- مخصوصا نهادهای پارلمانی- نیز تجسم پیدا می­کند که به چنین ایده­هایی جهت می­دهند. افرادی که به خاطر پیوند با این نهادها سرشناس اند، می­توانند در درجه نخست در ایجاد کانون توجهی برای به وجود آوردن جنبش­ها نقش بسیار مهمی ایفا کنند. آن­ها با گرد آوردن مردم به دور خود به منظور فشار جهت تغیر کانون توجهی برای فعالیت به وجود می­آورند و با این کار، گرایش جنبش­ها به رشدی فراتر از رفورم صرف را ایجاد می­کنند. به این دلیل فعالیت چنین افرادی درراه اندازی جنبش­ها امری است که نه فقط باید تحمل، بلکه به طرز مثبتی تشویق کرد. این کار غالبا کلید رشد جنبش است.

زمانی که یک جنبش آغاز به اثربخشی می­کند، نقش رهبران رفورمیسم هرچه بیش­تر متناقض می­شود. از یک سو، هم­چنان می­توانند افراد جدیدی را جلب کنند که قبلا بی تفاوت بودند. از دیگر سو، رفورمیسم آن­ها مستلزم آنست که مسائل را در چارچوب امنی برای جامعه­ی موجود نگه دارند (و اغلب موقعیت خود را در آن حفظ کنند). گرایش آن­ها به این است که رزمندگی، اعتماد به نفس و خودفعالیتی آن­هایی که در فعالیت اند را کُند کنند. کسانی که ظاهرا قبل از شکل گرفتن جنبش سیمای چپ داشته­اند، می­توانند با سرگرفتن جنبش به سرعت راست شوند. در این مرحله جنبش فقط مادام که رهبری چنین افرادی را به چالش کشد، می­تواند رشد بیش­تر داشته باشد.

یک نمونه از این قضیه، برنارد کاسن، فعال فرانسوی است. او به عنوان سردبیر روزنامه­ی متنفذ لوموند دیپلماتیک نقش مهمی در کمک به ایجاد جنبش پس از سیاتل ایفا کرد. او بنیان­گذارسازمان ضد سفتهبازی مالی، اتک، و آغازگر فوروم­های اجتماعی جهانی بود؛ با ایجاد اتک حول آن­چه او «برنامه­ی معطوف به عمل برای آموزش عمومی» توضیح داده است، مخالفت با اتخاد سیاست­های نئولیبرالی دولت را شروع کرد و در این برنامه تاکید ویژه­ای بر مشارکت اعضاء پارلمان و دیگر نظر­سازان داشت.(5) تلاش­های کاسن موجب شد که اتک ده­ها هزار عضو پیدا کرد. اما مرحله­ای پیش آمد که کسن شروع کرد به برخورد خصمانه با گسترش بیش­تر آن [اتک] و در مقابل پیوستن جنبش به مبارزه­ی ضد جنگ مقاومت کرد. همان زمانی که دولت فرانسه با ایالات متحده برای حمله به افغانستان همکاری می­کرد، کاسن انرژی جنبش در فرانسه را صرف چانه زدن با وزرا بر سرمالیات توبین کرد. (6) او شدیدا مخالف رزمندگی­ای بود که فوروم اجتماعی اروپائی در فلورانس در سال 2002 به نمایش گذاشت.(7) راه­حل او به قدرت امپریالیسم امریکا این بود که چپ باید حمایت از ایجاد یک ارتش اروپائی را بررسی کند (8)، و زمانی که بسیج علیه همایش گروه هشت در مرز سوئیس- فرانسه در تابستان سال 2003 در جریان بود، به جنبش به خاطر بیش از اندازه رادیکال شدن حمله می­کرد. (9)

پاره­ای از رهبران رفورمیست هم نقش متناقض مشابهی را در جنبش­های ضد جنگ در بریتانیا، اسپانیا ، ایتالیا و دیگر کشورها داشته­اند. بسیج گسترده­ی پانزده­ی فوریه­ی سال 2003 به ابتکار سازمان­های چپ، مسلمان و سازمان­های طرفدار صلح وابسته بود، اما همین­طور هم به چهره­های شناخته شده­ی رفورمیسم پارلمانی، مثلا چپ دموکرات در ایتالیا، پ. اس. او. ای در اسپانیا پ.ای. اس. او. سی در یونان و در بریتانیا افرادی چون روبین کوک. حضور آن­ها تضمین­کننده­ی آن بود که، نه چند صد هزار، بلکه میلیون­ها نفر به خیابان­ها آمدند. با این همه، زمانی که جنگ شروع شد، بسیاری از ادامه و موضع­گیری روشن علیه اشغال خودداری کردند و صرفا خواستار آن بودند که جریان نه تحت نظارت امریکا، بلکه تحت نظارت سازمان ملل قرار گیرد.

به همین شیوه هم چهره­های اصلی حزب کار برزیل نقش بسیار مهمی در ایجاد سه فوروم اجتماعی اولیه در پورتو الگره برزیل ایفا کردند. فعالیت آن­ها رویدادها را به کانون توجه فعالان سراسر امریکای لاتین و فراسوی آن تبدیل کرد. اکنون پاره­ای از این چهره­ها­ی اصلی در دولت اند و سیاست­های نئولیبرالی را از طریق موافقت با صندوق بین­المللی پول پیش می­برند. اما نیروی فزاینده­ی جنبش­های فوروم اجتماعی جهانی احتمالا چنین سیاست­هائی را به چالش می­کشد.

گرایشات استقلال­مدار (آتونومیست)

یکی از شیوه­هایی که جنبش «به طور خود­انگیخته» از نقطه شروع خود فراتر رفته عبارت است از رشد آن چیزی که غالبا «آتونومیسم» (استقلال­مداری) نامیده شده است. این اصطلاح فراگیر طیفی از موضع­گیری­های ایدئولوژیک و فعالیت­های عملی مختلف را در بر می­گیرد- ایجاد کارزارهای تک مضمونی، فعالیت از طریق ان. جی. اوها (سازمان­های غیردولتی)، شرکت در فعالیت­های مستقیم رزمنده­ی غیرخشونت­آمیز، تاکید بر سازمان­دهی جماعت محلی، سبک زندگی «کارهایت را خود انجام بده»، شکل­های تولید تعاونی- و در حاشیه هم، از این اصطلاح حتی در مورد نظامی­گری اقلیت بلوک سیاه هم استفاده شده که علیه پلیس و مالکیت است. (10) با این همه، دو مشخصه خصلت­نمای همه­ی کسانی است که این اصطلاح در موردشان به کار برده می­شود. یکی رد سازش­کاری­ها و مانوورهای سیاست رسمی و رفورمیسمی است که به آن نظر دارد. آتونومیسم (استقلال­مداری­) از هر نوع آن بر نقش فعالیت از پائین و شیوه­ای تاکید دارد که مردم ساختارهای بوروکراتیک را به چالش می­کشند؛ و تحسین از شیوه­ای است که مردم مبارز شروع می­کنند به نشان دادن سطوح شگفت­انگیزی از ابداع و خلاقیت، ابداع و خلاقیتی که با ظرفیت رو به رشدی برای سازماندهی خود همراه است. این سازمان­دهی به شیوه­ای است که ایده­های تثبیت شده­ی هرم [قدرت] را به چالش می­کشد.

آتونومیسم (استقلال­مداری)، درعین حال، تشکیلات انقلابی را رد می­کند، تشکیلاتی که هدف­های استراتژیک آن نشانه گرفتن کل نظام است. آتونومیسم به همان اندازه که چپ انقلابی را شدیدا نفی می­کند به همان اندازه هم مقام­پرستی پارلمانی را مردود اعلام می­کند. آتونومیسم به طرز نمونه­واری «انقلابیون » را به «پیشاهنگ باوری»، «قدرت­پرستی»، «حقه بازی» یا حتی «تمامیت­خواهی» (توتالیتاریانیسم) متهم می­کند. از نظر آتونومیسم سیاست از هر نوع آن، خواه هدفش اصلاح نظام باشد خواه سرنگونی آن، باید از جنبش جدا بماند. برخی از گونه­های آتونومیسم (که می­توان آن را «آتونومیسم نرم» نامید) می­پذیرد که احزاب سیاسی، جائی که انتخابات باشد، نقش دارند. اما این نقش باید در رابطه با جنبش نقشی بیرونی باشد، به طوری که فعالیت­های جنبش­ها و احزاب «به موازات» یک­دیگر پیش رود. احزاب نباید در کار جنبش­ها دخالت کنند.

نقطه­ی قوت آتونومیسم تاکید آن بر فعالیت از پائین است و رد اخلاقی سازش­ها در چارچوب نظام. اما فرا رفتن از این حد برای آتونومیسم مشکل است. تاکید می­شود که نظام بد و وحشتناک است و شیوه­ی مبارزه با آن عبارت است از تکوین شکل­هایی از فعالیت که در آن گروه­های مخصوصی بر استقلال خود از موارد و جنبه­های مربوط به نظام تاکید دارند. با نظام صرفا باید از طریق تجمع گروه­های مختلفی مبارزه کرد که هریک کار خود را انجام می­دهد.

آتونومیست­ها به ندرت نظرات خود را به گونه­ی تئوریک بیان می­کنند. نباید فراموش کرد که تئوری معمولا با دغدغه­های مربوط به بسط استراتژی پیوند دارد و آتونومیسم، بنا به تعریف، استراتژی را به مثابه هرمی کردن شکل­هایی از کنش بر فراز دیگر شکل­ها را رد می­کند. با این همه، دو تلاش موثر جهت تئوریزه کردن این نظرگاه وجود داشته است. نخستین آن،»امپراطوری»، نوشته­ی مایکل هارت و تونی نگری است، اثری که بیش­تر مرجع است تا آنکه واقعا خوانده شده باشد (زبان آن در بیش­تر موارد بسیار مبهم است). «استراتژی» آن اساسا غیر- استراتژی است و غسل تعمید مجدد به مجموعه­ی فعالیت­های مستقل گوناگون به مثابه­ی «انبوه خلق» و توجیه آن با ارجاعات متافیزیکی به اسپینوزا. تا آن جا که به سلسله مراتبی کردن می­پردازد، برای آن چه «کارگران بخش معطوف به اطلاعات» نام می­نهد، نقشی قائل است، قضیه­ای که از نظر من بسیار شبیه تجلیل از پایگاه محدود پاره­ای از جنبش­های «آتونوم» است در بین اشخاصی که تحصیلات عالی داشته­اند.

تلاش دوم از آن جان هالووی است که عبارت است از»تغیر جهان بدون کسب قدرت.» (11) این کتاب از کتاب «امپراطور» خواندنی­تر است و علی­رغم اصطلاحات خاصی که دارد، ایده­های مارکسیستی مربوط به استثمار و از خود بیگانگی را به طرز برجسته­ای توضیح می­دهد و آن را با پاره­ای نظرات مربوط به طبقه­ی کارگر تکمیل می­کند. این اثر به خاطر نقد رویکردهای استالینیستی و اقتدارمدارانه تشکیلات، پیروانی را در آن کشورها (جنوب آسیا، امریکای لاتین) پیدا کرده است؛ این رویکردها در این کشورها بر جنبش­هایی که ادعا می­شد انقلابی اند، مدت­های مدید غالب بود. با این همه، نتیجه­گیری استراتژیک آن، همانند هارت ونگری، عبارت است از رد استراتژی. درتوضیح هالووی فریاد، خشم گروه­های مختلف علیه مصیبت­های نظام [سرمایه­داری] به نوعی به هم خواهند پیوست تا بندهای وابستگی­ای را پاره کنند که همه را به نظام- ازجمله جانیان مسلح دولت- مقید می­کند. نیازی به گرفتن قدرت نیست زیرا دولت با غلبه­ی خودگردانی (آتونومی) به سادگی فرو می­پاشد.

در حقیقت استدلال هالووی چیزی چندان فراتر از صورت­بندی مجدد استدلال رفورمیستی قدیم در بر ندارد؛ طبق استدلال قدیمی اگر تعداد مردمی که خواهان تغییر جامعه اند کافی باشند، طبقه­ی حاکمه مجبور خواهد شد قدرت را بدون شلیک یک کلوله واگذارد. وجهه و محبوبیت این استدلال در بین بخش­هایی از مردم امریکای لاتین نشان می­دهد که لازم است به آن­ها (و هالووی) آنچه را یاد آور شد که ژنرال­ها بر سر جنبش­های «خودگردان» راستین کارگران، دهقانان و بومیان، مثلا برزیل در سال 1964 یا شیلی 1973، آوردند.

اما تمرکز عمده­ی هالووی نه بر فروپاشی خود­انگیخته­ی دولت در زمانی فرضی در آینده، بلکه بر توانمندی جنبش­ها در دستیابی به هدف­هایی است که هم اکنون و همین جا وجود دارد، بدون این­که نیازی به نگرانی نسبت به دولت یا آینده در میان باشد. نمونه­ی اصلی او زاپاتیست­ها در مکزیک اند. استدلال هالووی این است که آن­ها [زاپاتیست­ها] نمونه­ای به دست داده­اند از این که چگونه می­شود به یک نیروی خودگردان تبدیل شد، در عین حفظ دم و دستگاه دولت.

متاسفانه واقعیت چیز دیگری است. زاپاتیست­ها حرکت خود را به عنوان جنبشی مسلحانه علیه دولت شروع کردند. آن­ها در سال 1994 شهرت پیدا کردند زمانی­که قیام مسلحانه را در بخش­هایی از ایالت چیاپاس در جنوب مکزیک آغاز کردند. اعلان دشمنی آن­ها با جهانی شدن نئولیبرال در سراسر جهان بازتاب یافت و به یکی از نخستین کانون­های جنبشی تبدیل شد که در سیاتل برآمد داشت. اما خود قیام شکست خورد و زاپاتیست­ها مجبور به عقب­نشینی شدند و اساسا به سازمان­هایی دفاعی برای بومیان منطقه­ی جنگلی لکاندون تبدیل شدند. از آن­جا، گه­گاه توانسته­اند با دولت مکزیک بر سر بهبود حقوق بومیان و ساختارهای دولت محلی به توافق­هایی دست پیدا کنند-مخصوصا زمانی­که از پشتیبانی بیش­تر کارگران و دهقانان دیگر مناطق مکزیک برخوردار بودند، همانند زمانی که سه سال قبل به سوی پایتخت راه پیمائی کردند. اما این قول و قرارها بر سر اصلاحاتی در نظام موجودی بوده است که آن­ها را تهیدست رها کرده است. روزنامه­نگاری از جناح چپ روزنامه روزانه­ی مکزیکی، لجورنادا، که نسبت به زاپاتیست­ها سمپاتی داشت، یک سال پیش نوشت:

«خود ساختار زندگی جماعت [بومی] زیر ضربات زندگی از بیرون [از آن] در حال فروریزی است، ضرباتی که در دوران نئولیبرالیسم، رکود و مهاجرت توده­ای به ویژه توان فرساست… منطقه­ی شورشی نمی­تواند خود را از بازارهای قهوه، تولیدات صنایع دستی، نیروی کار، چوب و دیگر منابع منزوی کند، مخصوصا به این دلیل که ذرت و تولیداتی که برای خودمصرفی اند فقط غذای یک چهارم سال آن­ها را فراهم می­کند و هر چیز دیگر- غذا، دارو، لباس و غیره- را باید برای به دست آوردن پول به بازار آورد. (12)

جماعت­های بومی واقعا زندانی واحد­های ارتش مکزیک اند که در راه­هایی که به جنگل منتهی می­شود، گشت می­زنند و این امر به نوبه­ی خود به «نظامی شدن» داخلی آن­ها منتهی شده است، به طوری که معاون فرمانده، مارکوس، خود از «ساختار نظامی ای. زد. ال. ان. صحبت کرده و این که این ساختار به نوعی سنت دموکراسی و خود حکومتی را فاسد کرده است». (13) رفورم­های اندکی که مردم بومی به دست آورده­اند را نباید بی مطالعه رد کرد. اما از این منظر به آن­ها نگاه کردن که پاسخ مناسبی هستند به مصیبت­هایی که نظام جهانی بر آن­ها تحمیل کرده، فروغلطیدن به نازل­ترین شکل رفورمیسم است. هالووی با تجلیل از چنین جنبش­های «خودگردان» به مثابه هدفی در خود به صورت­بندی صد سال قدیمی نظریه­پرداز رفورمیست سوسیال دموکرات، ادوارد برنشتاین، نزدیک شده است که گفت: «جنبش همه چیز است و هدف نهائی هیچ».

این را نمی­توان در مورد هالووی انحراف عجیبی دانست. آتونومیسم (استقلال­مداری) تا آن جا که صرفا به ژست­های اخلاقی مربوط نباشد و به چاره­جویی درباره­ی مصیبت­های جهان سروکار داشته باشد، به آسانی به رفورمیسم در می­غلطد، گیرم که به رفورمیسمی رادیکال. بنابراین، آن­هایی که جذب تاکید ضد اقتدارمداری مبارزه از پائین قرار گرفته­اند می­توانند فقط با زیر سوال بردن پاره­ای از اصول اعتقادی آتونومیسم بر آن تاکید باقی بمانند.

رفورمیسم رادیکال

باید تاکید کرد که رفورمیسم بیش از مانوور دادن در چارچوب ساختارهای سیاسی تثبیت شده­ی معنی می­دهد. رفورمیسم هم­چنین بسیج مردم برای فشار آوردن به آن ساختارها را نیز در بر می­گیرد. حتی زمانی که پاره­ای از رهبران رفورمیست از پیش بردن جنبش به جلو کنار می­روند، دیگران به چنین کاری ادامه می­دهند. این گونه است که مثلا در بریتانیا چهره­هایی که هنوز به ساختارهای پارلمانی ایمان دارند، اشخاصی چون تونی بن، جرمی کوربین، عضو پارلمانی حزب کارگر [لیبر] و کارولین لوکاس، عضو حزب سبز پارلمان اروپا، همگی نقش مهمی در ایجاد و استمرار جنبش ضد جنگ ایفا کرده­اند. همین طور هم افرادی از بقایای حزب کمونیست قدیم. (14). نقش مشابهی را هم نویسندگان و روزنامه­نگارانی چون جورج منبیوت، سوزان جورج و نومی کلاین در ایجاد جنبش­ها در سطح بین المللی ایفا کرده­اند. آن­ها در ارائه­ی بحث­ها علیه نئولیبرالیسم و جنگ نقشی بسیار با اهمیت دارند، اما این را امری مسلم می­دانند که تغییر نهائی با فشار بر نظام موجود پیش خواهد آمد. آن­ها می­گویند که بحث بین رفورم و انقلاب در دنیای امروز بی جاست، با اشاره به این که کل آنچه می­توانیم انجام دهیم مبارزه برای رفورم است.

رفورمیست­های رادیکال معمولا با وضوح بیش­تری از مبلغان آتونومیسم «خالص» این امر را درک می­کنند که جنبش به استراتژی و تاکتیک نیاز دارد. حتی اگر نظرشان درباره­ی آنچه ضروری است گاه عناصری از فریب، بوروکراسی و نظام پارلمانی را در بر داشته باشد، معمولا نوعی درک از استراتژی و تاکتیک دارند. آن­ها این را می­توانند درک کنند که پاره­ای از مسائل از دیگر مسائل مهم­تر اند و اگر قرار است تاثیر گذار باشیم، باید به آن­ها اولویت دهیم. آن­ها این درک را دارند که جنبش­ها با دشمنانی رودررویند که اگر مشخص نکنند که کی، چگونه و با چه نیرویی با آن­ها مبارزه کنند، نابودشان خواهند کرد (و در پاره­ای از کشورهای جهان سوم فعالان را هم نابود خواهند کرد). آن­ها درک می­کنند که نمی­توانیم از موعظه­ی آتونومیستی: «هر کاری خوب است.» پیروی کنیم. چنین است تناقض آشکار مبنی بر این که این رفورمیست­ها گهگاه می­توانند از آتونومیست­های ظاهرا رادیکال­تر تصور بهتری داشته باشند از آن­چه جنبش­ها لازم است در مرحله­ی بعدی باید انجام دهند.

با این همه، رفورمیسم رادیکال می­تواند به آنجا منتهی شود که استدلال­های آتونومیستی را کم و بیش به همان شیوه­ای بپذیرد که آتونومیسم می­تواند به رفورمیسم رادیکال در غلطد. بدین ترتیب بود که تونی بن وقتی با این مساله روبه­رو شد که در مورد رهبری جدید حزب کارگر [لیبر] چه باید کرد، مکررا جواب داد که آن­چه اهمیت دارد نه رهبری که جنبش از پائین است- گویا جنبش از پائین با نادیده گرفتن آن­چه دربالا اتفاق می­افتد، پایه­ریزی می­شود. جورج موبیوت پس از نوشتن یک کتاب و طرح کلی برنامه­اش برای اصلاح جهان از طریق دگرگونی سازمان ملل، می­تواند از آن به عنوان نقشه­ای «تمامیت­خواهانه» برای مردمی صحبت کند که خواهان وضوح ایده­ها در درون جنبش اند. (15) نومی کلاین خلاقیت جنبش پیکتروها (اعتصابیون) در آرژانتین را تحسین می­کند، اما به ندرت درکی از مسائلی که آن جنبش با آن روبه­روست به دست می­دهد. (16) یک عضو شورای ملی حزب کمونیست فرانسه می­تواند سابقه­ی دولت در مجموع چپ را به نقد کشد (دولتی که حزب در آن عضو داشت) و سپس استدلال­های هارت و نگری را هم تحسین کند. (17) در هر یک از این موارد وقتی تلاش برای فشار بر نهادهای موجود با بن بست روبه­رو می­شود، رفورمیست­های رادیکال به آسانی کنار می­کشند و صرفا به تحسین از خلاقیتی می­پردازند که می­تواند از پائین به وجود آید. آن­ها از نیاز به تدوین استراتژی و تاکتیک مبارزه دقیقا به همان شیوه­ی اتونومیست­ها سرباز می­زنند و پس از آن اغلب موضع­گیری خود را با صحبت در باره­ی نیاز به دور نگه داشتن سیاست از دولت توجیه می­کنند.

گرایش انقلابی

این گرایشی است که به وضوح تاکید دارد بر این که دشمن سرمایه­داری است، که نئولیبرالیسم فقط بیان ایدئولوژیک آخرین مرحله­ی آنست. گرایش انقلابی این مرحله را در عین حال شامل صف­آرائی نیروی مسلح دولت­ها به نفع سرمایه­ها می­داند که پایه­اش در درون آن­هاست. به سخن دیگر، امپریالیسم را پی­آمد اندام­وار [ارگانیک] سرمایه­داری می­داند و به دولت از منظر برخورد با «افراط­کاری­های» نظام نگاه نمی­کند. بلکه [معتقد است که] کارگران و دیگر طبقات استثمارشونده می­بایست به منظور سرنگونی حکومت موجود و در دست گرفتن ابزار تولید متشکل شوند.

صادقانه باید گفت که این گرایش زمانی­که جنبش­های جدید پنج سال پیش آغاز به فعالیت کردند، جنبه­ی حاشیه­ای داشت و امروزه هم هنوز گرایشی است در اقلیت. نقطه ضعف این نیرو ماحصل دوران طولانی شکست­ها و ناامیدی کسانی بود که علیه نظام مبارزه می­کردند. زمانی که جنبش­ها شکست خورده­اند، فعالان قربانی شده­اند و تلاش­های­شان به پراکندگی منتهی شده است، فقط تعداد نسبتا کوچکی به ایده­ی تغییر کل جهان پایبند می­مانند و خود را در رابطه با بخش­های اصلی طبقه­ی کارگر حاشیه­ای احساس می­کنند. آن­ها می­بینند که از ایده­هایی دفاع می­کنند که بازتاب اندکی در بین کارگران دارد، کارگرانی که تنها تجربه­ی اخیرشان پراکندگی و شکست بوده است. سازمان­های­شان زمانی که مردم از نفس افتاده، خسته و سرخورده­اند و گاه نیز به سوی ایده­های غیرسوسیالیستی میل پیدا می­کنند، در حفظ خود با مشکل روبه­رو می­شوند و جلب عضو جدید گهگاه یکی یکی یا دو تا دو تا صورت می­گیرد. (18) در بهترین حالت خود را سرپا نگه می­دارند تا به پیش حرکت کنند.

یک عامل دیگر نیز این نقطه ضعف را تشدید کرد. سال­های شکست به ناگزیر در میان کسانی­که به سنت انقلابی چسبیده بودند، نوعی سکتاریسم را تقویت کرد. آن­ها فقط با احساس این­که در ضدیت با کل جهان، از جمله در رابطه با کسانی حق با آن­ها بود که از گفتگوی انقلابی درباره­ی دهه­ی شصت و اوائل دهه­ی هفتاد کنار کشیده و به کارزارهای تک مضمونی و سیاست هویت پیوسته بودند. تحت چین شرایطی در مقابل جنبش­های جدیدی که تحت تاثیر این گرایشات بودند، می­توانستند حالت دفاعی شدیدی داشته باشند. انقلابیون به سادگی به حرکت­های سکتاریستی که از آن جمله است کنارکشیدن از این جنبش­ها- و حتی رد آن­ها- کشیده می­شوند و به این ترتیب کار را برای فعالین جنبش جهت رد بدون مطالعه­ی رویکرد انقلابی، حتی زمانی آسان­تر می­کنند که آن­ها احساس کنند که رویکرد رفورمیستی و آتونومیستی نامناسب است.

سرانجام هم، میراث استالینیسم بسیاری از افراد در جنبش را نسبت به رویکرد انقلابی بدبین­تر کرده است. آن­ها ازین بیم دارند که انقلابیون بخواهند از جنبش­ها صرفا به عنوان «تسمه نقاله» برای هدف­های سیاسی­شان استفاده کنند. پیشینه­ی بسیاری از سازمان­هائی که رژیم­های ساقط شده در سال­های 1991-1989 را به نوعی سوسیالیست-یا دست کم، دولت­های کارگری «منحرف» و»ناقص»- می­دانستند، این بدبینی را افزایش داد. این امر تا به حال وضعیتی به وجود آورده است که سازمان­های بسیار چپی که قبلا چنین نظراتی داشتند راسا بگویند که هرنوع دخالت سیاسی چپ در جنبش­ها به معنی کوشش جهت تبدیل آن­ها به تسمه نقاله است. چنین است مشخصه­ی موضع­گیری رهبری ریفونداسیونه کمونیستا در ایتالیا و موضع­گیری بسیاری در «اتحاد کمونیست­های انقلابی» در فرانسه. (19)

پیامد این امر ندیدن شیوه­ای است که جنبش- همانند هر مبارزه­ی توده­ای- بحث­های «خودبه­خودی»ای را دامن می­زند که، خواه و ناخواه، دارای پارامترهای سیاسی است. و اگر انقلابیون قطب سازمان­یافته­ی جذابی را در این بحث­ها به وجود نیاورند، در غیاب آن­ها، کسانی (رفورمیست­ها) برنده­ی این بحث خواهند بود که ارائه دهنده­ی استراتژی فعالیت در درون نظام موجود اند یا کسانی­که (آتونومیست­ها) هیچ استراتژی­ای ارائه نمی­کنند.

فرصت­ها و چالش­ها

مدل نادرست حزب

تنها درک ضرورت [داشتن] حزب کافی نیست. نوع درست حزب باید وجود داشته باشد، حزبی که در درون جنبش­ها تکوین یابد و آن­ها را متحد کند و نه حزبی که با خفه کردن خلاقیت و نابودی انرژی آن­ها مانع پیشرفت­شان شود. و این دقیقا آن کاری است که پاره­ای از مدل­های متداول حزب قصد انجامش را داشتند. آن­ها به جای جلب بهترین مبارزان آن­ها را از خود دور و با چنین کاری آتونومیسم و رفورمیسم را تقویت کردند.

تاثیر برخی از سازمان­های انقلابی در امریکای لاتین چنین بوده است. در اکوادور تاریخچه­ی سازمان­های مارکسیستی نشان­دهنده­ی آنست که آن­ها تلاش داشته­اند خود را جایگزین جنبش­ها کنند- از سوئی از طریق گروه­های چریکی کوچکی که دور از هر جنبش توده­ای فعالیت می­کردند، و از دیگر سو، در مورد حزب کمونیست طرفدار مسکو، از طریق پشتیبانی از یکی از دیکتاتورها (53). در آرژانتین سکتاریسم دو سازمان، که بزرگ­ترین سازمان­ها بودند، و سکتاریسم­شان ریشه در یاس و ناامیدی دهه­ی نود داشت، به قدری قوی بود که هریک ماهرانه تلاش می­کردند شعار­های خود را به جنبش­های پیکتروها (اعتصابیون) و اسمبلیاها در سال 2002 تحمیل کنند- در مقطعی، در یک تجمع توده­ای، کارشان حتی به برخورد فیزیکی با یک دیگر کشیده شد و تماشاچیان مجبور شدند آن­ها را از یک دیگر جدا کنند. در بولیوی شورش­های چهار سال گذشته با داشتن عناصر جدید، با شورش­های دهه­ی پنجاه تا دهه­ی هشتاد فرق می­کرد و حزب تروتسکیست پی. او. ار. ظاهرا قادر نبوده است با آن پیوند برقرار کند.(54)

چنین رویکردهایی از مدل حزبی معمولی­ای بر آمده است که از مبارزات واقعی و مشخص جدا افتاده است و خود را تجسم شعور سوسیالیستی می­داند که وظیفه­اش صرفا این است که کارگران را تشویق کند از آن پیروی کنند.

گونه کلاسیک این فکر همان نظر پیش از جنگ جهانی اول سوسیال دموکراسی بود. کارل کائوتسکی، با نفوذترین نظریه­پرداز آن در سطح بین­المللی، معتقد بود که سوسیالیسم زمانی به وجود می­آید که حزب اکثریت کارگران را تشویق کرده باشد که به آن رای دهند. بنابراین، وظیفه­ی حزب آن نبود که مبارزه­ی بلافصل را هدایت کند، بلکه آن بود که صبورانه به تبلیغ نظرات خود بپردازد تا به آن مرحله برسد. (55) سلطه چنین نظری، حتی در درون جناح چپ سوسیال دموکراسی، بود که، علی­رغم وجود شورش­های انقلابی، هم­چون اشغال کارخانه­ها در سال 1920 در ایتالیا، به بی تفاوتی [توده­ها] منجر شد. طبقه­ی کارگر درکلیت خود به انقلاب رای نداد و انقلاب ممکن نشد. (56)

تصویر انقلابی مشابهی از این نظر وجود دارد. طبق این نظر، حزب گروه کوچک پیشاهنگی است که باید خود را از آلودگی جریانات گسترده­ی غیرانقلابی حفظ کند و در عین حال منتظر رویدادهایی باشد که مردم را به پیوستن به آن وادارد. سپس فرض بر این است که خلوصش به آن فرصت می­دهد سرنگونی انقلابی سرمایه­داری را از جانب کارگران به عهده بگیرد. این نظر را آمادئو بوردیگا، نخستین رهبر حزب کمونیست ایتالیا، به روشن­ترین شیوه بیان کرد. آنتونیو گرامشی مفهوم این نظر را در عمل این گونه توضیح داد:

«مشارکت توده­ها در فعالیت و زندگی درونی حزب که فراتر از فرصت­های بزرگ و پیروی از دستور رسمی مرکزیت باشد، برای وحدت و سانترالیسم حزب تهدید محسوب می­شده است. به حزب از این منظر نگریسته نمی­شده است که پی­آمد فرایند دیالکتیکی­ای است که در آن جنبش خودانگیخته­ی توده­های انقلابی و اراده­ی سازمان­ده و هدایت­گر مرکز به هم­گرائی می­رسند. به حزب صرفا به مثابه­ی چیزی معلق در هوا نگریسته می­شده، چیزی که دارای رشد و تکوینی آزاد و خودگستر است؛ چیزی که توده­ها زمانی به آن خواهند پیوست که موقعیت مناسب است و موج انقلابی به بالاترین اوج خود رسیده یا زمانی­که حزب تصمیم می­گیرد حمله­ای را آغاز کند و خود را به سطح توده­ها به منظور بر انگیختن آن­ها و هدایت­شان به اقدام وکنش پایین بیاورد. (57)

«از دوره­ی بوردیگا به بعد اغلب گرایشات مشابهی به وجود آمده است. استالینیسم با این دریافت که حزب باید منتظر دستورات از مسکو باشد، مشوق چنین گرایشاتی بود. همین­طور هم شکست و ناامیدی سازمان­های واقعا انقلابی طی دوران شکست و ناامیدی به طور کلی برای طبقه­ی کارگر چنین کارکردی داشت. از تاکید درست بر حفظ سنت انقلابی در دورانی که کارگران علاقه­ی اندکی نشان می­دادند، میل به این باور بسیار آسان بود که حزب تجسم شعور «واقعی» طبقه است و این که انقلاب به آن وابسته بود که حزب به گونه­ای ایده­های خود را به سازمان­های طبقه [ی کارگر] تحمیل کند(58). این مدل از حزب است که بسیاری از شرکت­کنندگان در جنبش­ها را بر آن می­دارد که بخواهند احزاب را از خود دور نگه دارند. آن­ها باور دارند که دخالت احزاب به معنی رویکرد هرمی است، رویکردی که جنبش را تابع دستورات حزب می­سازد.

با این همه، یک مدل بسیار متفاوت دیگر حزب هم هست. این مدل از هر خیزش کم و بیش خودانگیخته­ی مبارزه تجلیل می کند و به آن می پردازد. ولی این مدل هم می­پذیرد که نیروهای مبارز در حرکت به جلو انشعاب پیدا می­کنند. پاره­ای از آن­ها راه ساده­ی سازش را برمی­گزینند. دیگران می­خواهند مبارزه را تا آن­جا که می­توانند به پیش سوق دهند و آن را به دیگر مبارزات مرتبط سازند. حزب انقلابی تلاش می­کند به این گروه دوم وحدت و انسجام ببخشد. این مدل حزبی است که می­توان در نوشته­های لنین یافت (59) و در آثار نخستین رهبر حزب کمونیست ایتالیا، آنتونیو گرامشی (که درسال 1924 از بوردیگا جدا شد). این مدل بر این تاکید دارد که حزب، طبقه به طور کلی نیست.»تمایز بارزی می­بایست بین مفهوم «طبقه» و»حزب» قائل شد». (60) «حزب بخشی از طبقه است، پیشروترین بخش آن، بخش انقلابی و به لحاظ سیاسی آگاه آن» (61) که می­کوشد در درون طبقه فعالیت داشته باشد و علیه جریانات رفورمیست بحث کند تا مردم به نقطه نظرات خود جلب شوند. حزب می­پذیرد که در هر جنبشی بین کسانی که می­خواهند مبارزه را به پیش برند و کسانی که مایل اند به شیوه­های قدیمی باز گردند، اختلافات بروز می­کند. این است منظور از اصطلاح «پیش قراولان» و»پس قراولان» که مکررا آتونومیست­ها و رفورمیست­ها به نقد کشیدند. تلاش برای ایجاد حزب به معنی تلاش جهت تحمیل چیزی به جنبش­ها از بیرون نیست، بلکه هدفش گردآوری متعهدترین عناصر درون هر مبارزه­ای است تا بتوانند کوشش­های خود را هم­آهنگ کنند و بکوشند دیگران را به آن­چه باید انجام داد، جلب کنند. تلاش در جهت پایه­ریزی حزب، عبارت از این نیست که چیزی از بیرون به جنبش­ها تحمیل شود، بلکه تلاشی است برای متحد کردن متعهدترین عناصر درون هر یک از مبارزات به طوری که بتوانند تلاش­های خود را هماهنگ کنند و بکوشند دیگران را به نظرشان جلب کنند، در مورد آن­چه باید انجام داد. از دیگر سو، آن­چه از «خارج»، به داخل [طبقه] آورده می­شود عبارت است از دانش مربوط به مبارزات گذشته و مبارزات در سطح بین­المللی که خارج از تجربه­ی بلافصل مردم است، و از دیگر سو، آمادگی به چالش کشیدن تفاله­های ایده­های نظام در اذهان مردم (برای نمونه، نژادپرستی، سکس­باوری و حرمت­گزاری به طبقات فرادست). هر کس که به حزبی که چنین کارهائی را انجام می­دهد ایراد بگیرد، سر انجامش عقب نگه­داشتن جنبش و نه پیشبرد آن به پیش است.

نوشته­های کلاسیکی در سنت انقلابی وجود دارد که دقیقا به این مسئله می­پردازد که اقلیت رزمنده­ای که به نتایج انقلابی رسیده است چگونه باید با جنبش­ها و مبارزات بسیار گسترده­تر ارتباط داشته باشد- کمونیسم جناح چپ لنین، پنچ سال اول انترناسیونال کمونست تروتسکی و تزهای لیون گرامشی در این زمینه برجسته­اند. آن­ها همگی به خطرات عظیم رویکرد «سکتاریستی» جدا بودن از مبارزه اشاره می­کنند و پی­آمد مکرر «التیماتیسمی» که بر طبق آن انقلابیون تلاش می­کنند نظرات خود را از بیرون به مبارزات تحمیل کنند. این رویکرد زمانی به وجود می­آید که، به جای درگیری با مسائل واقعی به عنوان شرکت­کنندگان در گسترش جنبش­ها، انقلابیون فرمول­های از پیش تنظیم شده و انتقادهای انتزاعی را به کار می­گیرند که ربطی به گسترش آگاهی توده مردم ندارد. این رویکرد، در عمل، به ضد آشکار خود تبدیل می­شود، به عقب ماندن از جنبش و آن­چه اغلب «تیلیسم» نام نهاده شده است. این وضعیت زمانی به وجود می­آید که انقلابیون به بهترین افراد دور و بر خود «با صبر و حوصله» پیش­شرط­های دراز مدت جهت پیروزی را توضیح نمی­دهند و این پرسش که قدم بعدی چه باید باشد را مطرح نمی­کنند. به همین نسبت هم در مورد فرقه­گرائی، مساله این است که نمی­تواند سازمان انقلابی در درون جنبش به وجود آورد و این را رد می­کند که افراد جدیدی را می­توان به سیاست انقلابی سوق داد.

مرحله­ی بعدی جنبش

همه­ی جنبش­هایی که طی پنچ سال گذشته به وجود آمده­اند، به نقطه­ی عطفی رسیده­اند که مساله­ی جهت­گیری سیاسی برای­شان اهمیت پیدا کرده است. ناتوانی در پرداختن به این مسائل، آن­ها را با مشکل روبه­رو کرده است. اما هنوز در هیچ جایی شکست نابود کننده نخورده­اند.

قیام­های که در امریکای لاتین پیش آمد، سرمایه­داری را به زانو در نیاورده، یا جلوی حمله به کارگران، دهقانان، تهی­دستان شهری و خلق­های بومی را نگرفته است. اما دولت­ها هنوز در وضعیتی نیستند که عقربه­ی زمان را به پیش از این قیام­ها بر گردانند. آن­ها مجبور اند بین فشار از پائین طبقات مردمی که طعم قدرت خود را چشیده­اند و فشار سرمایه­داری محلی از بالا و منافع امپریالیستی چون صندوق بین­المللی پول توازن برقرار کنند. این عمل برقراری توازن نمی­تواند به مدت نامعلومی ادامه داشته باشد و آن­ها در مقطع زمانی معینی حملا ت مستقیم خود را از سر خواهند گرفت. ولی چنین کاری را در شرایطی انجام می­دهند که احتمال از سر گرفته شدن مبارزه­ی توده ای زیاد باشد. این که این آخرین باری باشد که در باره­ی جنبش­های آرژانتین، بولیوی و اکوادور (و همان طور که مایک گونزالز در جای دیگری در این مجله نشان داده است، نمونه­ی ونزوئلا) و اثرات آن­ها در جاهای دیگر خبر پیدا می­کنیم ، احتمالش کم است. در این تابستان شاهد درگیری­های جدیدی بین معترضان و نیروهای دولتی بوده­ایم. کل امریکای جنوبی، از تیرا دل فوگو تا کارائیب، به استثناء شیلی، در غلیان­های سیاسی گرفتار بوده است.

جنبش ضد جنگ نتوانست جلوی حملات شدید امپریالیستی به عراق را بگیرد. اما مسائل بسیاری را برای اتحاد بوش- بلر به وجود آورد و مقاومت بالنده در عراق به معنی آن است که این مسائل شدت بیش­تری به خود می­گیرد. ایالات متحده بدین منظور به عراق حمله کرد که کنترل خود بر مرکز استراتژیک منطقه را تثبیت کند، منطقه­ای که مهم­ترین محل تولید ماده­ی خام جهان است. از این طریق قرار بود مخارج سلطه بر بقیه­ی سرمایه­داری جهانی را در یک «قرن امریکائی جدید» به دست آورد. سهل است، امریکا به گرداب جنگ استعماری­ای فرو رفته است که بقیه منطقه را بی ثبات می­کند. هر عقب نشینی­ای- حتی اگر نیروی اشغال­گر امپریالیستی تحت نظارت سازمان ملل متحد جای آن را بگیرد – برای امریکا تحقیر محسوب می­شود. تلاش برای باقی ماندن احتمالا به معنی بربریت­ها و ماجراجویی­های نظامی بیش­تر معنی می­دهد و هریک از آن­ها جرقه­ای برای بر پا کردن جنبش ضد جنگ می­توانند باشند. مرکزی بودن دائمی جنگ بدین طریق نشان داده شد که جنبش به ناگاه در اسپانیا احیا شد و تاثیر قاطعی بر انتخابات داشت.

دولت­های اروپایی در تلاش­های خود برای تحمیل ضد رفورم­های نئولیبرالی به پیشرفت­هایی نائل شده­اند- پیروزی برلوسکونی در کاهش حقوق کارگران، پیروزی دولت شیراک- رفرن در فرانسه در یورش به حقوق بازنشستگی بخش عمومی، موفقیت دولت شرودر در آلمان در تقلیل مزایای بیکاری [همگی از این جمله است]. اما هیچ یک از این پیشرفت­ها به پای شکست­های نابودکننده­ای نمی­رسد که طبقه­ی کارگر طی سال­های حکومت تاچر در انگلیس متحمل شد (زمانی که سه بخش مهم رزمنده کارگران به نوبت در هم کوبیده شد- معدن­چیان، کارگران بخش چاپ و سپس هم پزشکان). همین طور هم این پیشرفت­ها آن اندازه نبود که سرمایه­داران اروپایی را قادر سازد به نرخ استثمار (و سطوح رقابت) رقبای خود در ایالات متحده و آسیای شرقی دست پیدا کنند (در هر دو­ی این مناطق متوسط ساعات کار سالانه 400 یا 500 ساعت بیش­تر از فرانسه وآلمان است).

هم اکنون که این مقاله را می­نویسم، دولت­های آلمان، فرانسه و ایتالیا برنامه­ریزی خود ب ههدف حمله علیه شرایط کارگران را از شروع کرده­اند. تحت چنین شرایطی حتی رفورمیست­ترین رهبران اتحادیه­های کارگری ممکن است مجبور شوند فراخوان به فعالیت و عمل بدهند- همان­طوری­که چنین وضعیتی زمانی پیش آمد ­که رهبران اتحادیه­های کارگری یونان، ایتالیا و اسپانیا اعتصابات عمومی موثر بیست و چهارساعته در سال 2002 را سازمان دادند. رهبران اتحادیه می­خواهند چنین حرکت­هایی را به نمایش­های نمادین محدود کنند، اما از تجربه­ی محض میلیون­ها کارگری نمی­توانند جلوگیری کنند که با هم حرکت می­کنند و در اعضای عادی اتحادیه اعتماد به پیشروی را به وجود می­آورند. در بریتانیا ما هنوز اعتصابات بیست و چهارساعته نداشته­ایم، اما مسئولیت ایدئولوژیک حزب کارگر جدید در حمله به شرایط کارگران، مخصوصا در بخش عمومی طی پنج سال گذشته، به آن چیزی منتهی شده که به آن تیم ناجور نام نهاده­اند- رهبرانی که بخشی از زبان مبارزه­ی طبقاتی را، حتی با وجودی که اغلب­شان آن را به عمل در نمی­آورند، مورد استفاده قرار می­دهند. (62) ایتالیا و آلمان پیش درآمدی از آن چه می­توانیم در دیگر جاها انتظار داشته باشیم، در اختیارمان می­گذارند. ترکیب احیاء اعتراضات توده­ای علیه جنگ و مبارزات صنعتی جدید (مخصوصا اشغال کارخانه­ی جدید فیات در ملفی که کلیه فعالیت­های آن را فلج کرد) (63). در بهار امسال همه­ی ناامیدی­های سال پیش چپ رادیکال را از میان برد. در عمل ثابت شد که کسانی که موانع را شکست عمده تحلیل می­کردند، در اشتباه­ اند. در آلمان بخش محلی اتک توانسته است با اعضای اتحادیه­ی کارگری موج وسیعی از اعتراضات هفتگی را علیه دولت به خاطر کاهش حقوق بیکاری، به خصوص در آلمان شرقی، به راه اندازد.

در جاهایی که دولت­های رفورمیست بر سر کار اند، فشار بر بوروکراسی اتحادیه تاثیر دیگری دارد. این فشارها در احزاب رفورمیست قدیمی شکاف ایجاد می­کند، و بدین ترتیب نفوذ آن­ها را در بین لایه­های وسیعی از کارگران کاهش می­دهد. اغلب رهبران اتحاد ملی بین جاروجنجال تهدید­آمیز در مورد پیوندهای خود با احزابی که این دولت­ها را رهبری می­کنند و کرنش در مقابل­شان در نوسان اند (64). اما در رده­های پائین­تر نارضایی به سطح قطع حمایت سیاسی می­رسد. بسیاری از بوروکرات­های سطح متوسط در آلمان از فراخوان برای ایجاد یک حزب جدید برای مقابله با حزب اس. پی . دی (حزب سوسیال دموکرات) شرودر حمایت می­کنند؛ آن­ها با فعالانی از جنبش ضد­سرمایه داری به منظور به چالش کشیدن آن [اس. پی. دی] در انتخابات سال 2006 با ایجاد حزب جدید «بدیل کار و عدالت اجتماعی انتخابات» همکاری می­کنند. (65) بدین ترتیب نارضائی از بلیر در بریتانیا موجب ایجاد دو اتحادیه­ی کارگری شد ( اتحادیه کارگران راه آهن: ار. ام. تی. و اتحادیه­ی کارگری آتش نشانی: اف. بی. یو). هدف قطع پیوند با حزب کارگر و چندین شاخه­ی مهم دیگر به منظور پشتیبانی از «ریسپکت یونیتی کوئلیشن» و حزب «سوسیالیست اسکاتلند» بوده است. امکان این که از دل جنبش­های ضد سرمایه­داری و ضد جنگ چپ جدید سر برآورد و در میان لایه­های گسترده­ای از مردم نفوذ پیدا کند، احتمالی واقعی و نیرومند است، یعنی همان لایه­هایی که به طور سنتی خود را با احزاب رفورمیست هم هویت می­دانستند. در عین حال، احیای مبارزه­ی صنعتی، حتی اگر پراکنده و محدود باشد، این امکان را برای چپ فراهم می­آورد که تعداد بیش­تری از کارگران سازمان­یافته را به خود جذب کند، مخصوصا کارگران جوانی که شکست­های گذشته بر آن­ها اثر سویی نگذاشته است و نیاز به مبارزه به شیوه­ای را دریافته­اند که اغلب با بوروکراسی اتحادیه­ی کارگری برخورد دارد. بسیاری از اینان باید تحت تاثیر جنبش ضد جنگ قرار گرفته باشند. پی­ریزی سازمان­های رده­های پائین در درون اتحادیه­های کارگری موجود به گونه­ی دهه­ی هشتاد و نود در دستور کار قرار نگرفته است. و اتحادیه­های کارگری، علی­رغم از دست دادن عضو طی دو دهه­ی گذشته، به صورت بزرگ­ترین سازمان­های داوطلبانه در کشورهای اصلی غرب باقی می­مانند.

سیاست گسترش جنبش­ها

چنین ابتکاراتی می­تواند فرصت­های بسیاری را برای فعالان جنبش­های پس از سیاتل فراهم کند. قدرت این جنبش­ها در شور و شوق به چالش کشیدن نظام [سرمایه­داری] است که زندگی مردم را به تباهی کشیده است. ضعف آن­ها این بوده که چالش آن­ها به طور عمده طی رویدادهای بزرگ، تظاهرات و فوروم­های گسترده بر آمد داشته است؛ این چالش پیوند دائمی و اندام­وار (ارگانیک) با مردمی ندارد که رنج اصلی این تباهی را در محل کار و زندگی خود تحمل می­کنند. این ابتکار راه­های فائق آمدن بر این شکاف را ارائه می­کند و فعالان از مبارزات گوناگون را گرد هم می­آورد و سپس شمار بسیار زیادتری از توده­ی طبقه­ی کارگر را جذب می­کند. اما پای­ریزی چنین گروهی صرفا به طور خودبه­خودی و با تکرار گفت وگو درباره­ی «استقلال» جنبش­ها به وجود نمی­آید. لازمه­اش این است که کسانی که ضرورت سازمان­دهی گروه­های فعال اصلی را درک می­کنند، کارزار برای آن به راه بیندازند، با دیگران راجع به آن­ها و علیه کسانی بحث کنند که با آن مخالفت می­کنند. این امر به موثرترین وجه جایی پیش می­آید که تشکیلات حزب، گونه­ی انقلابی­ترین افراد در درون جنبش­ها وجود داشته باشد.

با پیروزی هر یک از این ابتکارات، بحث­های بیش­تری در می­گیرد. بدین ترتیب، مثلا، شبکه­های رده­های پائین در اتحادیه­ها و صنایع به خصوص، ضرورتا کسانی را درگیر فعالیت می­کند که به برخی از رهبران اتحادیه­ی موجود که سخن­گوی چپ این اتحادیه اند، باور دارند- یا به فعالان اتحادیه­های معروف که مایل باشند به عنوان رهبر اتحادیه جایگزین آن­ها شوند. این بدان معنی است که همواره بر کسانی فشار وارد می­شود که صرفا به دم و دستگاه اتحادیه­های موجودی اعتماد می­کنند، اتحادیه­هایی که مبتنی بر هرمی از مامورانی بنا دارند که اساس شغل­شان بر مذاکره بر سر سازش با کارفرماها و دولت­ها گذاشته شده است. تاکید متفاوتی هست که لازم است آگاهانه برای آن تلاش کرد، تاکیدی مبتنی بر ایجاد شبکه­هایی از فعالانی در سطح مغازه (یا اداره)، کسانی که تزلزل ماموران چپی را رد می­کنند که به فشارهای کارفرمایان و بقیه­ی بوروکراسی سرتعظیم فرود می­آورند. انقلابیونی که به مثابه­ی اقلیتی سازمان داده شده­اند که در درون شبکه­های گسترده­تر نقطه نظرات خود را به بحث و بررسی بگذارند، می­توانند اجتناب از چنین خطراتی را آسان­تر کنند.

انشعابی که دراثر انتخابات از یک حزب رفورمیست موجود پیش می­آید، ضرورتا فعالانی را در برمی­گیرد که سیاست­های دولت­های حاکم را رد می­کنند ولی با کل مفهوم سوسیالیسم پارلمانی گسست حاصل نکرده­اند. در این صورت امکان آن هست که بسیاری از آن­ها آماده باشند که در صورتی که حزب سیاست خود را تغییر دهد یا، دست کم، رهبر خود را عوض کند، به آن باز گردند. همان­گونه که مشاهده کردیم، این وضعیت در خصوص پاره­ای از چهره­های بسیار سرشناس «حزب سوسیال دموکرات مستقل» آلمان پس از سال 1920 پیش آمد. همین طور هم بود وضعیت کسانی که «حزب کارگر مستقل» را از «حزب کارگر بریتانیا» در سال 1932 منشعب کردند. نمونه­ی متاخری از این تحول «حزب اتحاد» در زلاند نو بود. این حزب در سال 1991 در واکنش به تجربه­ی تلخ دولت کارگری شکل گرفت که موجب شد بیکاری افزایش پیدا کند، بسیاری از کمک­های رفاهی را قطع کرد و هر چه را دید خصوصی کرد. انشعاب از حزب کارگر (66) که به دست جیم اندرتن صورت گرفت، که رئیس پیشین حزب کارگر بود، آن­ها را با سبزها، یک حزب مائوری و گروه دیگری را برای به چالش کشیدن حزب کارگر و حزب ملی محافظه کار (توری) به هم پیوند داد. بنیان­گذاران حزب اتحاد لاف می­زدند که: «هیچ جا در دنیای غرب انگلیسی زبان دارای چنین نیروی قابل ملاحظه ­ای در جناح چپ طیف سیاسی نبوده است». این حزب جدید، در آغاز، به خاطر سرخوردگی از حزب کارگر بسیار رشد کرد و در رای گیری ملی سال 1993 هیجده و هفت دهم در صد رای و در انتخابات عمومی سال 1996 ده و سه دهم درصد رای آورد. این پیروزی کرسی­های کافی در پارلمان جدید در اختیارش قرار داد تا آن را به نیروی قابل ملاحظه­ای تبدیل کند و برای «حزب ملی محافظه کار(توری)» زمانی­که با جناح راست «حزب نیوزلاند فرست» دولت ائتلافی تشکیل داد، دردسرهای زیادی به وجود آورد. فشار بسیار زیادی بر «حزب اتحاد» وارد شد به منظور این که مخالفت با حزب کارگر را کنار بگذارد تا راست را از میدان بدر کند و»حزب اتحاد» سرانجام در سال 1999 به ائتلاف پیوست و آندرتن معاون نخست وزیر شد. حزب کارگر که با حمایت «حزب اتحاد» اعتبار خود را باز یافته بود، از جنگ بوش علیه افغانستان حمایت کرد و اندرتن به این حمایت ادامه داد و بدین ترتیب حزبی که خود پایه گذارآن بود را با شکست روبه­رو ساخت. ( 67 )

در خصوص این راه و روش امر اجتناب­ناپذیری در میان نیست؛ بلکه فقط نشان­دهنده­ی آن است که وقتی پیشرفت مشکل باشد، فعالانی که پیشینه­ی فکری سیاسی­شان رفومیسم بوده است، فشار می­آورند و بازگشت به روش­های اتحادهای پارلمانی را طلب می­کنند. آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم آیا کسان دیگری در کنار آن­ها مبارزه می­کنند و طرح این بحث که آن­چه، در تحلیل نهائی، اهمیت دارد نه حساب­گری­های پارلمانی بلکه، با در نظر گرفتن جمیع جهات، توازن نیروهای طبقاتی در جامعه است.

در آلمان در سال 1920 سطح مبارزه فرا پارلمانی و وجود سازمان انقلابی­ای که در کنار اعضاء «حزب سوسیال دموکرات مستقل» مبارزه­ی متحدی را پیش می­بردند، اکثر آن­ها را از رهبران متمایل به حزب رفورمیست اصلی دور و به خود جلب کرد. در خصوص «حزب کارگر مستقل» در دهه­ی سی، بسیاری از فعال­ترین اعضای آن، بسیار پیش از عقب­نشینی رهبران به حزب کارگر، به حزب کمونیست (و تعداد کمی هم به تروتسکیسم) پیوستند. علت شکست [حزب] در نیوزلند را نباید در به وجود آمدن حزب جدید با حمایت شخصیتی که هم­چنان دیدگاهی اساسا رفورمیستی داشت جستجو کرد، بلکه علت آن فقدان گرایش سازمان­یافته­ی انقلابی در درون حزب بود که با او [آن شخصیت]، مادام که کانون توجهش به چپ، به حامیان مایوس حزب کارگر بود، در یک جبهه­ی متحد همکاری کنند، و همین طور هم همواره تلاش کنند مردم را به دیدگاهی جلب کند که بتوانند درمقابل بازگشت به وضع قبلی مقاومت کنند.

فرمول جادوئی در کار نیست که جلو طرف­دارانی را بگیرد که از حزبی که در دولت است فاصله می­گیرند، حزبی که توهمات جدیدی را با تغییر زبان خود در اپوزیسیون دامن می­زند. فشارهایی که بر ریفونداسیونه کمونیستا (بازسازی کمونیستی) در ایتالیا گذاشته شد تا با ائتلاف چپ میانه «درخت زیتون»، معامله کند، نشان­دهنده­ی این مدعا است. همان­طوری­که یکی از سخن­گویان همایش ملی سال گذشته بیان کرده: «هژمونی چپ دموکرات بر طبقه­ی کارگر عمدتا دست نخورده باقی می­ماند». (68) انتخابات اخیر اروپا نشان می­دهد که حمایت از سوسیال دموکراسی در پاره­ای از کشورها احیا و در دیگر جاها در سطح گسترده­ای تضعیف شده است. در اسپانیا میلیون­ها نفر از کسانی که از حمایت از حزب سوسیال دموکرات پی . اس. او. ای خودداری کرده بودند، در واکنش ناگهانی به جناح راست دولت ازنار، به آن [حزب سوسیال دموکرات] روی آوردند. در فرانسه ده درصد از مردم به دو کاندید انقلابی رئیس جمهوری در سال 2002 رای دادند. این رقم در سال 2004 به سه درصد تقلیل یافته بود. حتی در بریتانیا رای «حزب سوسیالیست اسکاتلند» در سال 2004 در مقایسه با انتخابات پارلمانی اسکاتلند در سال قبل از آن تقریبا به نصف انتخابات اروپائی رسید.(69)

چنین تجربه­هایی ثابت می­کند که اشتباه است اگر ادعا شود که «احزاب سوسیال دموکرات و تا حد بسیار زیادی احزاب کمونیست به عنوان ابزارهای پیش­برد آرزوهای طبقه کارگر به پایان کار خود رسیده­اند». (70) بی تردید زمانی که در قدرت اند ناامیدی گسترده­ای نسبت به آن­ها به وجود می­آید (همان­طور که در بریتانیا در مورد دولت­های کارگری در سال­های بیست و نه تا سی و یک، 1964-1970 و 1974-1979 وجود داشت)، (71) اما این قضیه جلوی بازگشت آن­ها به این احزاب را سد نکرده است زمانی­که آن­ها در اپوزیسیون سیمای چپ گرفته­اند.

گسست از یک حزب رفورمیست خاص، خودبه­خود به معنی گسست از رفورمیسم نیست. رفورمیسم از نحوه­ی رشد اعضای هر طبقه­ی استثمار شونده­ای در جامعه به وجود می­آید که آن­ها را استثمار می­کند و بسیاری از ایده­های آن را را بدیهی فرض می­کنند. گسست کامل از رفورمیسم فقط زمانی پیش می­آید که ترکیبی از تجارب آن­ها و دسترسی­شان به ایده­های انقلابی، جهان­بینی کاملا متفاوتی را به رویشان می گشاید. و لازمه­ی این امر آنست که انقلابیون به منظور گسست از حزب رفورمیست قدیم، کاملا در مبارزه درگیر باشند، تجربه­ی ایجاد بدیلی را با طرفدارانی داشته باشند که هنوز، دست­کم، تحت تاثیر ایده­های رفورمیستی قرار دارند اما نظرات متمایز خود را مخفی نمی­کنند و از هر فرصتی برای جلب مردم از طریق انتشارات خود، همایش­ها و بحث رودررو به این ایده­ها استفاده می­کنند.

متاسفانه سابقه­ی چپ افراطی در این مورد در سراسر اروپا در دوره­ی اخیر چندان رضایت بخش نیست. حزب ریفونداسیونه در ایتالیا، همان­گونه که مشاهده کرده­ایم، در واقع، یک سال پیش نیرو از دست می­داد. مایک گونزالز در مورد حزب اس. اس. پی. می­گوید: «شمار کنونی اعضا کم و بیش در همان سطحی است که یک سال پیش بود- و فقط نیمی از آن­ها حق عضویت می­پردازند». چنین کاهش عضویتی، اگر تمرکز بر فعالیت انتخاباتی باشد، که ظاهرا در مورد بسیاری از اعضاء حزب اس. اس. پی. چنین است، خواه ناخواه پیش می­آید. (72) حزب ال. سی. ار. در فرانسه هم [وضعیت­اش] از این بهتر نبوده است. این حزب در سال 2002 که سه میلیون نفر به چپ انقلابی رای دادند، احتمالا شمار اعضاء آن به دو برابر افزایش یافت؛ با این همه، سه هزار عضو «رزمنده»اش هنوز بخش کوچکی از مردمی را در نظر سنجی تشکیل می­دهند که خود را با چپ انقلابی «دقیقا» هم هویت می­دانند.(73) حذف چپ افراطی به منظور برقراری پیوند با، دست کم، بخشی از کسانی که به آن رای دادند و یافتن راه­هایی برای کشیدن آن­ها به مبارزات نوع غیر انتخاباتی و جذب آن­ها به عنوان خوانندگان منظم روزنامه­اش، خطای آن [حزب ال. سی. ار.] بوده است. در بریتانیا و آلمان (و با سوسیالیسم جدید و «حزب لیبرال» در برزیل) ضروری­ترین کار جذب مردم به دخالت­های جدید در انتخابات است. اما این هم به تنهائی کافی نیست. ضروری است که آن­ها به شرکت در دیگر شکل­های مبارزه نیز تشویق شوند. این کار ممکن است که همیشه آسان نباشد. کسانی که پیشینه­ی فعالیت در سیاست رفورمیستی داشته­اند غالبا این گونه تصور خواهند کرد که فعالیت فقط با ضرب­آهنگی صورت می­گیرد که برنامه­های انتخاباتی آن را تعیین می­کنند. اگر چنین نشود، چپ افراطی ناپایدار می­شود.

ایجاد حزب برای پایه­ریزی جنبش

نیاز به تشکیلات سیاسی و مداخله در هر نقطه عطفی در مبارزات گسترده­تر ضرورت خود را به اثبات می­رساند. این ضرورت در سه سال گذشته در بریتانیا بارها به وضوح احساس شده است. دخالت قاطع حزب کارگران سوسیالیست برای پی­ریزی یک جنبش ضد جنگ پس از یازده­ی سپتامبر اهمیت حیاتی داشت. حتی برنارد کاسن «کنش­باوری شگفت­انگیز حزب اس. دبلیو. پی. (حزب کارگران سوسیالیست) را قبول دارد، حزبی که می­تواند تظاهرات توده­ای علیه جنگ سازمان دهد، علی­رغم آن­چه او ادعا دارد که «شمار اعضاء ما محدود» است… اما کارآمدی ما بستگی به این دارد که بتوانیم در هر مرحله­ای سریع و به گونه­ی سیاسی واکنش نشان دهیم. ما همایش حزب­مان را طی سه روز پس از یازده سپتامبر برگزار کردیم و ابتکار عمل را به دست گرفتیم تا دیگر افراد را در یک همایش وسیع­تر به منظور مقاومت علیه حملات ایالات متحده به افغانستان فعال کنیم. سپس در همایش­های اولیه­ی سازمان­گری کارزار جدید، باید در بحث­ها می­توانستیم این امر را پیش ببریم که نگذاریم کارزار خواست­هایی را مطرح کند که برای فعال کردن شمار بیش­تری از مردم بیش از حد محدود کننده باشد. در نتیجه بحث در این باره در گرفت که آیا جهت­گیری باید به سوی فعالیت توده­ای باشد یا شکل­های محدود فعالیت مستقیم و این که آیا پس از پایان جنگ افغانستان کارزار باید به فعالیت ادامه دهد یا نه. طی تمامی این مدت علیه کسانی که، به این یا آن طریق، می­خواستند برای اسلام هراسی امتیاز قائل شوند، جدل وجود داشت. اخیرا هم در باره­ی بر پائی رسپکت بحث شد- هم با کسانی که هنوز خود را به «اصلاح» حزب کارگر متعهد می­دانند، و هم پیرامون فرقه­گرایانی که اهمیت داشتن برنامه­ی محدود جهت جذب تعداد بیش­تری از فعالان را درک نمی­کنند.

هیچ یک از این بحث­ها از بیرون بر جنبش رشد یابنده تحمیل نشد، همان­طور هم بود بحثی که شامگاه پس از قتل کارلو جولیانی در جنوا پیرامون دست کشیدن از مبارزه (آن گونه که شهردار چپ دمکرات جنوا استدلال می­کرد) یا بازگشت به خیابان در روز بعد با تعداد بیش­تر (آن گونه که فاستو برتینوتی از حزب ریفونداسیونه واگنولتو از سوسیال فوروم جنووا استدلال می­کردند) صورت گرفت. (75) کسانی که از «دستکاری» یا «دخالت از خارج احزاب در جنبش» درباره­ی چنین موضوعاتی صحبت می­کنند، در واقع، از این حقیقت متاسف اند که خود نتوانسته­اند جنبش­ها را به حرکت در راستای متفاوتی «دستکاری» کنند.

اما اگر چنین بحث­هایی «به طرز خود به خود» پیش می­آید، درک چگونگی پاسخ به آن­ها چنین نیست. این درک به نظری همه جانبه به این وضعیت بستگی دارد و این نظر فقط با وارد کردن رویدادهای بلافصل درچارچوب نظری بسیار گسترده­تر می­تواند حاصل شود. بدین ترتیب، واکنش حزب کارگران سوسیالیست به جر و بحث­هایی که در هر مرحله از پایه­ریزی جنبش ضدجنگ از یازده سپتامبر به این سو در پیش می­آمد، با تبادل نظرهایی که درحزب در گذشته (از جمله در همین مجله) بر سر امپریالیسم، اسلام سیاسی و جبهه­ی متحد صورت گرفت، شکل پیدا کرد. موفقیت در راه­اندازی اعتراضات عظیم، تا حدی، به جرو بحث­هایی بستگی داشت که در گذشته در همایش­های نسبتا کوچک با تلاش فراوان سامان می­گرفت.

همان گونه که گرامشی نوشت:

«عنصر آگاهی، عنصر ایدئولوژیک، ضروری است: به سخن دیگر، درک وضعیت مبارزه، مناسبات اجتماعی زندگی کارگران، گرایشات اساسی­ای که در سیستم آن مناسبات عمل می­کنند و فرایند تکوینی که جامعه در نتیجه­ی وجود تضادهای حل ناشدنی درون خود پشت سر می­گذارد و غیره … بی تردید از هر کارگر نمی­توان خواست که به کل کارکرد پیچیده­ای کاملا آگاه باشد که طبقه­اش مقدر است در روند تکامل بشریت انجام دهد. اما این را باید از اعضاء حزب پرسید…. حزب، به طور کلی، می­تواند و باید این آگاهی برتر را نشان دهد. در غیر این صورت نه در راس توده­ها که در پس توده­ها خواهد بود؛ آن­ها را رهبری نمی­کند بلکه به دنبال­شان کشیده می­شود. بنابراین، حزب باید مارکسیسم را درک کند».(76)

مجادله پیرامون رفورم یا انقلاب فقط مربوط به امکانات مبارزه برای قدرت در دیگر جاهای جهان یا در آینده در این جا مربوط نمی­شود. این مجادله به این هم تاویل می­شود که هر مرحله از مبارزه­ی جاری را چگونه درک می­کنیم- این که آیا تاکید را بر تلاش جهت بسیج مبارزه­ی توده­ای از پائین قرار می­دهید یا مانوور در نهادهای موجود. حتی مبارزترین مردم با عناصر آگاهی رفورمیستی می­توانند در لحظات تعیین­کننده مبارزه عقب بنشینند. این به معنی پی­گیری سیاست رد در رابطه با آن­ها نیست. این به معنی پی­گیری بحث­ها و تلاش در جهت جذب آن­هاست.

در هر مقطعی باید به خاطر داشت که فقط یک جبهه در مبارزه علیه این نظام [نظام سرمایه­داری] وجود ندارد. فقط مبارزه علیه این جنگ وحشتناک در بین نیست؛ این موج قتل­های نژادپرستانه؛ این کاهش دستمزدها؛ این چرخه­ی اخراج­سازی­ها؛ این انکار حق بومیان به تکلم به زبان خود؛ این تحقیر نژاد پرستانه­ی یک قوم یا اقلیت مذهبی. مبارزه بر سر هر یک از این مسائل ضرورتا فراز و فرود دارد. اما همگی بخشی از مبارزه علیه یک نظام واحد جهانی است و در هر مبارزه یک اقلیت بسیار مهمی از مردم شرکت دارند که می­توان آن­ها را تشویق کرد که آن را درک کنند و به این مبارزه­ی جهانی متعهد شوند. به سخن دیگر، می­توان آن­ها را به شرکت در ایجاد تشکیلات انقلابی جلب کرد.

اما این در صورتی پیش می­آید که انقلابیون خود اهمیت ایجاد چنین تشکیلات انقلابی را درک کنند. حزب خود به خود از [درون] مبارزه به وجود نمی­آید، گرچه قطبی شدنی که نیاز به ایجاد حزب را موجب می­شود، در مفهومی، حاصل خود به خودی هر مبارزه است. اعضاء حزب در عین شرکت در مبارزه، باید به طور مجزا هم همایش داشته باشند و به طور مجزا سازمان­دهی کنند تا بتوانند تجارب خود را یک کاسه کرده، به نوعی تحلیل پیرامون چگونگی پیوند مبارزات گوناگون به مثابه­ی بخشی از کل مبارزه، نائل شوند. سپس باید از هر فرصتی برای انتقال این تحلیل به دیگرانی که در مبارزات گوناگون شرکت دارند، استفاده کنند، آن هم از طریق همایش­ها، فوروم­های بحث و گفتگو، مداخله­ی سازمان­یافته در اتحادیه­های کارگری و همایش­های جنبش، مخصوصا از طریق فروش منظم روزنامه­ی حزب در درون جنبش­ها. فقط از این طریق است که می­توانند اطمینان حاصل کنند که فعال­ترین و آگاه­ترین هواداران یک جبهه­ی مبارزه را به دیدگاهی جلب کنند که آن­ها را به شرکت در دیگر جبهه­ها هدایت کند.

چنین کنش متقابلی، اگر قرار باشد تئوری حزب به درستی بسط پیدا کند، دارای اهمیت است. تحلیل­های گذشته را باید مرتبا در مقایسه با تجربه­ی مبارزات جاری آزمود. هر جنبش بالنده­ای شمار بسیار زیادی از مردمی را شامل می­شود که به طور خلاقه می­اندیشند و فعالیت می­کنند، مسائل جدیدی را طرح و راه­حل­های جدیدی را ارائه می­کنند. حزب درصورتی می­تواند به این خلاقیت واکنش نشان دهد و تحلیل­های قدیم را به منظور در برگرفتن آن [خلاقیت] بسط و توسعه دهد که همواره پویاترین شرکت­کنندگان در مبارزات را به سوی خود جلب کند. باز هم گرامشی می­گوید:

«تئوری مدرن [یعنی مارکسیسم] نمی­تواند مخالف احساسات «خودانگیخته­ی» توده­ها باشد… بین این دو تفاوت درجه­ی «کمی» و نه کیفی وجود دارد. اگر بتوان چنین گفت «فروکاستن» دوجانبه­ی یکی به دیگری و برعکس باید ممکن باشد… » حزب نباید از چنین احساساتی «غافل» باشد، بلکه باید «آن­ها را با گنجاندشان در سیاست به سطحی بالاتر ارتقا دهد». (77) چنین کاری را در صورتی می­تواند انجام دهد که کنش متقابل مداومی بین جنبش­های توده­ای و حزب وجود داشته باشد. این امر، اگر قرار است حزب امتیار ضرور برای مبارزه­ی گسترده­تر و نه مانعی بر سر راه آن باشد،استلزام­های مهمی را برای آن دربر دارد.

در هر تشکیلات انقلابی بر حسب ضرورت تقسیم کار وجود دارد. مداخله در مبارزاتی که به سرعت بسط می­یابند- خواه تهاجمی خواه دفاعی- مستلزم وجود یک مرکز حزبی است. راه دیگری جز این برای تبدیل استراتژی به تاکتیک، انتقال این­ها از طریق روزنامه­ها، اعلامیه­ها و پوسترها به منظور یک پارچه کردن جبهه­های گوناگون مبارزات، بسط ابتکارات یک بخش از حزب به بخش­های دیگر، وجود ندارد. این کار بدون نوعی دم و دستگاه سیاسی تمام وقتی که شامل کسانی باشد که اعضاء حزب تعیین می­کنند، کسانی که در تعمیم تجربه­ی مبارزه و تبدیل آن به استراتژی و تاکتیک مناسب­ترین اند، یعنی بدون رهبری حزب، پیش نمی­آید. این کار هم­چنین مستلزم آنست که اعضاء حزب انضباط پیشبرد تصمیماتی که مرکزیت حزب تعیین کرده است را بر خود تحمیل کنند. راه دیگری جز از طریق چنین فعالیت متحدی وجود ندارد که حزب به طور کلی بتواند پی ببرد که تصمیماتی که مرکزیت گرفته درست است یا نه. اگر هر عضو حزب کاری را انجام دهد که دوست دارد، هرگز ممکن نیست بتوان مشخص کرد که چه مداخله­ای درست و کدام نادرست بوده است. به سخن دیگر، حزب کارا، بدون درجه­ای از تمرکز و انضباط در درون حزب، نمی­تواند ممکن گردد.

اما هیچ رهبریت متمرکزی نمی­تواند تصمیمات درست اتخاذ کند، اگر فعالان حزب از پائین به طور مرتب واکنش نشان ندهند. فعالان باید دلائل مربوط به تصمیماتی که به اجرا می­گذارند را درک کنند، و بتوانند هر زمان که به نظر رسد که تصمیمات با تجارب جمعی­شان خوانائی ندارد، رهبری را بازخواست کنند. این امر به بحث آزاد در درون حزب بستگی دارد به طوری که اعضاء هم درمرکز و هم در هر جبهه­ی مبارزه در فرایند مداوم آموزش دوجانبه فعال باشند. حزب باید هم دموکراتیک باشد هم متمرکز. این نه فقط حق اعضاء است که مخالفت خود را بدین طریق ابراز دارند، بلکه وظیفه­ی آن­هاست. راه دیگری برای گسترش بحث لازم جهت دستیابی به نتیجه­گیری­های سیاسی درست در کار نیست.

این امر اغلب نوشتن­اش آسان­تر است از تبدیل آن به عمل. هر کس که به نوعی در جامعه­ی سرمایه­داری در تشکیلاتی فعالیت داشته است، پی خواهد برد که بحث­ها چگونه جریان خاص خود را پیش می­برند، تضادهای شخصی را چگونه می­توان مبالغه­آمیز و دیگر اختلافات را تشدید کرد و هواداران چگونه بر سر جزئیات دچار مشغله­ی ذهنی می­شوند. سازمان­های انقلابی، استثنائی براین گرایش نیستند- اعضاء آن تحت نظام سرمایه­داری رشد کرده­اند و حتی درعین حالی که سعی می­کنند علیه آن بجنگند، تحت فشار آن شکل می­گیرند. اما این سازمان­ها اگر قرار است کارآ باشند، نمی­توانند صرفا انجمن­های بحث باشند. (78) اعضاء آن­ها باید در خود این انضباط را به وجود آورند که تحت تاثیر مجادله­های حقیر یا بحث­های بی ربط قرار نگیرند- و این در مواردی معنی­اش اقدام انضباطی جمعی علیه اعضائی است که فعالیت حزب را با چنین کاری [مجادله] بر هم می­زنند.

فعالانی که عضو سازمان­های انقلابی نیستند، اغلب دو شکایت مختلف از این سازمان­ها دارند. از یک سو، شکوه می­کنند که این سازمان­ها غیردموکراتیک اند و تصمیمات سرخود را به اعضاء خود و به جنبش تحمیل می­کنند. از دیگر سو، شکوه عکس آن را دارند، این که این سازمان­ها درگیر بحث­های فرقه­ای خود اند. هر دوی این شکوه­ها کاریکاتورهائی هستند مبتنی بر شایعات مربوط به آن­چه در پاره­ای گروه­های فرافرقه­ای پیش آمده است. اما اگر هر دوی این شکوه­ها موجه باشد، درآن صورت سازمان انقلابی در وظیفه­ای که برای خود تعیین کرده، شکست خورده است: وظیفه­ی گردآوری رزمنده­ترین مبارزان همه­ی جبهه­ها برای هم آهنگ کردن موثر مبارزه­ی خود برای جامعه­ای بهتر. و این نه تنها به سازمان لطمه می­زند، بلکه هم­چنین نمی­تواند برای جنبش گسترده­تر ابزاری که نیاز دارد را فراهم کند.

نتیجه­گیری

در زمان تظاهرات سیاتل چپ انقلابی در سطح بین­المللی نیروی کوچکی بود و تعجب­آور نبود که هزاران نفری که درآن بسیج عظیم شرکت داشتند به ندرت با بحث­های آن آشنا باشند. اما هر زمان که جنبش گسترده­تر با مسائل جدید روبه­رو شده، مجادله سیاسی در این مورد درگرفته است که چگونه باید با این مسائل برخورد کرد. در این بحث وجود یک قطب سازمان­یافته­ی انقلابی در درون جنبش­ها، در کنار کسانی که به نفع رفورمیسم یا اتونومیسم بحث می­کنند، حائز اهمیت بوده است. بسیاری از کسانی­که هم­چنان تحت تاثیر ایده­های رفورمیستی بودند، زمانی که به مبارزه وارد شدند در نتیجه­ی تجاربی که پشت سر گذاشتند از آن ایده­ها دست کشیدند. اگر قرار است بالندگی جنبش ادامه پیدا کند و گستره­ی وسیع­تری از مردم را در بر بگیرد، باید آن­ها [کسانی که از ایده­های رفورمیستی فاصله گرفته­اند] سازمان­دهی شوند. و لازم است کسانی که تا حدی با ایده­های قدیمی فاصله گرفته­اند، تشویق به بازاندیشی شوند.

این امر پیش نمی­آید مگر این که انقلابیون این بحث­ها را پی بگیرند. به سخن دیگر، یک تشکیلات قابل ملاحظه­ی انقلابی یک ضرورت است و نه یک چیز اضافی گزینشی. لازم است اعضاء آن در مبارزات گسترده­تر شرکت کنند و از طریق گروه­های حزبی در محلات و کارگاه­ها فعالیت داشته باشند. آن­ها باید مردم را از طریق فروش منظم روزنامه و جذب آن­ها به همایش­ها سازمان­دهی کنند و بحث­ها فقط نباید درباره­ی تاکتیک­های بلاواسطه باشد بلکه باید مساله­ی دگرگونی جامعه در کلیت آن، یعنی مساله­ی انقلاب و نه رفورم را مطرح کند. فقط از این طریق می­توانیم در راستای به ثمر رساندن ظرفیت کامل پنج سال گذشته- به سوی سرنگونی این نظام و ایجاد نظامی بهتر حرکت کنیم.

به نقل از کتاب «انقلاب، جنبش اجتماعی و رهبری سیاسی» که از سوی نشر بیدار منتشر شده است.

یادداشت­ها:

1- «ضدسرمایه­داری: تئوری و عمل» اثر کریس هارمن، در مجله­ی «سوسیالیسم اینترنشنل» (پائیز 2000)، ص 49 .

2- برای نمونه، نگاه کنید به نوشته­ی سوزن جورج در مجله­ی «سوسیالیست ریویو» سپتامبر 2001 : «هم اکنون نمی­توانم وجدانا اعضای­مان را به به خطر انداختن زندگی خود تشویق کنم که در تظاهراتی شرکت کنند که در آن پلیس مردم را دستگیر کند، از سویی به آن­ها تیر اندازی کند و از دیگر سو، بلوک سیاه که پلیس و فاشیست­ها کاملا در آن نفوذ کرده­اند، اختیار خود از دست بدهند و ظاهرا نتوانند یا مایل نباشند رده­های [اعضای] خود را کنترل کنند.» خوشبختانه سوزان جورج- احساسات فوریش بعد از جنووا هر چه بود-ولی به تظاهرات ادامه داد.

3 – در خصوص جزئیات مربوط به واکنش نسبت به جنبش یازده سپتامبر، نگاه کنید به «جنبش ضدسرمایه­داری و جنگ» اثر اس. اشمن: در مجله­ی سوسیالیسم اینترنشنل، شماره­ی 98 (بهار 2003) ص­ص 22- 7.

4- نقل از نوشته­ی اس. هوک، انگلس و مارکس، ص 18. انگلس این نکته را در نامه­ای به ببل تکرار می­کند: «در مورد بقیه هگل آن را گفته است: یک حزب با این که انشعاب کند و بتواند انشعاب را پشت سر بگذارد ثابت می­کند که حزب پیروزی است. جنبش پرولتاریا ضرورتا مراحل رشدی دارد که در هر یک، یک بخش از مردم عقب می­مانند و به ادامه­ی پیشرفت نمی­پیوندند؛ این امر تنها توضیح دهنده­ی آنست که چرا در واقعیت امر، «همبستگی پرولتاریا در همه جا به دست گروه­های حزبی گوناگونی تحقق پیدا می­کند که با یک دیگر خصومتی در حد مرگ و زندگی دارند….»( 20 ژوئن 1873).

5- درخصوص جزئیات کامل درباره­ی رویکرد کاسن، نگاه کنید به کتاب او تحت عنوان: «همه چیز در پورتو الگره آغاز شد» (پاریس، 2003). توجه داشته باشید که او [کاسن] آغاز را در پورتو الگره، در کنفرانس می­بیند و نه در حرکت در سیاتل. 6- نگاه کنید به مجله­ی نیو لفت رویو، مثل بالا .

7- نگاه کنید به بی. کاسن، نقل در بالا، ص 128. کاسن مخصوصا، در خصوص عصبی کردن رهبران مرکز تجارت جهانی اروپا پس از واکنش خصمانه به یکی از آن­ها، ناراحت بود- خصومت تعجب­آور نبود، چرا که سخن­گوی حاضرین در حال چرت زدن را با خواست یک اقتصاد «بازار اجتماعی» بیدار کرد!

8- «سه پرسش از اتک» نوشته­ی بی. کاسن، مه 2003 .

9- او از شیوه­ی معمولی خود فراتر رفت و چنین حمله­ای را در یک فوروم عمومی کرد که اتک سوئیس در جنووا سازمان داده بود، و عمدا فوروم را قطبی کرد پس از این که سخن­گویان پلاتفرم قبلی، اشخاصی چون کریس نینهام از گلوبالایز رزیستانس در بریتانیا از چنین کاری اجتناب کرده بودند.

10- در وب سایت ایندی مدیا بحث­های زیادی بین اتونومیست­های «روپوش سفید» طرفدار مبارزه­ی منفی و حامیان بلوک سیاه در گرد همآیی جنووا موجود است.

11- «تغییر جهان بدون فتح قدرت» نوشته­ی جان هالووی (لندن، 2002) 12- «ای.زد. ال. ان.؛ اون ویرای ایمپورتانت» اثر جی. آلمیرا، در مجله­ی وینتو سور شماره 70 ( اکتبر 2003 ) ص 55 .

13 – لجورنادو، مکزیکو سیتی، 28 جولای 2003، نقل شده در نوشته­ی جی. آلمیرا، نقل در بالا،ص 54.

14- حزب کمونست بریتانی- نباید آن را با گروه سکتاریستی که خود را حزب کمونیست بریتانیای کبیر می­نامد، اشتباه گرفت.

15- او این کار را در حالی انجام داد که در فوروم گلوبالایز رزیستنس در سوسیال فوروم جهانی در مومبای در ژانویه­ی 2004 شرکت داشت.

16- در مقالات گوناگون در روزنامه ی گاردین.

17- «یک سوسیال بسیار سیاسی» نوشته­ی ای. برتو. منتشر در مجله­ی کمونیست کریتیک ­های 169 و 170 (تابستان، پائیز 2003 ) ص 184 .

18- دو مورد افراطی احتمالا عبارت بودند از اسپانیا (جائی که دو تشکیلات باقیمانده نسبتا بزرگ،»جنبش کمونیستی» و «اتحاد انقلابیون کمونیست» خود را در آغاز دهه­ی نود منحل کردند.) وآرژانتین، جایی که شمار انقلابیون سازمان­یافته در سال 2000 حدود بیست در صد رقم سال 1985 را شامل می­شد.

19- نگاه کنید به مقالات مربوط به بحثی پیرامون «جنبش اجتماعی وسیاست » نقل در بالا.

53- مثل نقل بالا در نوشته­ی سی. رودریگزگرا.

54 – دگرگونی­های اساسی عبارتند از شکوفائی جنبش حقوق بومیان و دگرگونی­ها در ساختار صنعتی که ترکیب طبقه­ی کار گر را به طوری تغییر داد که معدن­چیان اهمیت گذشته را دیگر ندارند.

55- نگاه کنید به توضیح من پیرامون نظرات کائوتسکی در مقاله­ام زیر عنوان: «حزب و طبقه» در تی. کلیف، دی. هالاس، سی. هارمن و ال. ترتسکی: حزب وطبقه (لندن، 1996) صص 50- 48.

56- توضیح کلاسیک در نوشته­ی پی. سپریانو، «اشغال کارخانه­ها» ( لندن،1975)

57 – «نامه به تولیاتی، تراسینی و دیگران» اثر ای. گرامشی نهم فوریه­ی 1924، «نوشته­های سیاسی» اثر گرامشی، 26-1919 (لندن، 1978) ص 198.

58- تفسیرهایی درباره­ی «چه باید کرد» لنین هست که به نظر می­رسد این رویکرد را توجیه می­کند، اما همان طوری که در «حزب و طبقه» استدلال کردم (در بالا) رویکرد عمومی لنین بسیار متفاوت بود. همین­طور هم نگاه کنید به «مارکسیسم و حزب» اثر جی. مولینو (لندن، 1978)ص­ص 96-36.

59- هر چند شکل کامل آن نیست که نوشته­ی لنین است و استالینیسم آن را تبلیغ می­کرد.

60 – نگاه کنید به «نقش حزب کمونیست در انقلاب پرولتاریایی» در تزها، قطعنامه­ها و مانیفست انترناسیونال کمونیست (لندن، 1980) ص 69 در دومین کنگره­ی انترناسیونال کمونیست.

– ایضا مثل نقل بالا ص 68. گرامشی این گونه استدلال کرد که حزب «جزیی از طبقه­ی کارگر» است نه آن گونه که بوردیگا ادعا می­کرد «یک ارگان طبقه­ی کارگر». نگاه کنید به «تزهای لیون» اثر ای. گرامشی و تولیاتی، در ای. گرامشی، منتخب نوشته­های سیاسی، 26-1921 ( لندن، 1978)، ص 360.

62- نگاه کنید به مقاله­ی ام. سمیت تحت عنوان: «تیم خطرناک» (لندن، 2003)

63- توضیح خیلی مفیدی درباره­ی اعتصاب در ای میل زیر هست:

http://www.eiro.eurofound.eu.int

64- در بریتانیا اختلافی بین صحبت افرادی چون رهبر اتحادیه گ. ام. بی.، کوین کوران، در مورد جدا شدن از حزب کارگر در اوائل تابستان 2004 با «توافق» بین رهبران اصلی اتحادیه و دولت که در اواخر تابستان عملی شد، وجود داشته است. نگاه کنید مثلا، به سرمقاله­ی مجله­ی «سوسیالست ورکر» 21 اوت 2004.

65- نگاه کنید به «شبح 1989 در آلمان» اثر ای. کالینیکوس، در مجله­ی سوسیالیست ورکر شماره­ی 14 اوت 2004 .

66 – به طرز مغشوشی «حزب کارگر جدید !» نامیده شد.

67 – در مورد توضیحات مربوط به حزب اتحاد نگاه کنید به ای. میل زیر:

http://www.wsws.org

68 – سی . بلتی در ای میل زیر:

http://www.liberazione.it 69- طبق نظر مایک گونزالز، عضوی از پلاتفرم سوسیالیست ورکر در درون اس.اس. پی.

70- «حزب گسترده، حزب انقلابی و جبهه­ی متحد: پاسخی به جان ریس، در مجله­ی سوسیالیسم اینترنشنل شماره­ی 100 (پائیز 2003) ص 69 .

71- نگاه کنید به نوشته من در مورد این مقاله: «ایمان به پدران­شان» سوسیالیست رویو، نوامبر 2003.

72- مایک گونزالز می­نویسد:»به نظرم می­رسد که متد سیاسی، اعضاء پارلمان اسکاتلند را قلب فعالیت حزب می­فهمد. این برداشت ضرب­آهنگ و جهت­گیری حزب را به طرز فزاینده­ای شکل می­بخشد». مدرکی نوشته شده برای پلاتفرم کارگران سوسیالیست اس. اس. پی. جولای 2004.

73- یک نظر سنجی در مجله­ی کمونیست کریتیک اشاره می­کند که اکثریت کسانی که به انقلابیون در سال 2002 رای دادند، به این دلیل این کار را کردند که آن را روشی می­دانستند برای فشار آوردن برای رفورم­های انقلابی- اما یک اقلیتی، حدود چهار در صد،کل رای دهندگان، با چپ انقلابی هم هویت بودند- یعنی حدود چهار صد هزار نفر. در مجله­ی کمونیست کریتیک شماره­ی 173 (تابستان 2004) ص 198.

74- مثل بالا، نوشته­ی بی. کاسن، ص­ص 120- 119.

75- در مورد جزئیات، نگاه کنید به تی. بهن، نقل در بالا، ص 10.

76- «پیش در­آمدی بر دوره­ی اول در مدرسه­ی حزب «نوشته­ی ای. گرامشی، گزیده­هائی از نوشته­های سیاسی، 26-1921 (لندن، 1978) ص 288 .

77- «خودانگیختگی و رهبری آگاهانه» گزیده­هائی از یادداشت­های زندان (لندن، 1971)

78- نقل در بالا ص 166 جی. مولینو این نکته را آورده است.

پایان