نظری

از سمیوتیک ماتریالیسی تا ماتریالیسم سمیوتیکی


از مارکس و انگلس و فردیناندو ساسور تا کلود لوی اشتراوس

مارکوس دیک
برگردان شین میم شین

از مجله توپوس شماره 31
دایرالمعارف روشنگری

آرتور شوپنهاور (1788 ـ 1860)
فیلسوف، نویسنده و استاد مدارس عالی آلمان
آموزش او شامل اتیک، متافیزیک و استه تیک بوده است.
او فلسفه کانت را مرحله تدارکی فلسفه خویش می دانست.
او جهان را مبتنی بر اصل نامعقول قلمداد می کرد
در زمینه آموزش ایده ای افلاطون و فلسفه های شرق نیز صاحب نظر بوده است.
او نماینده ایدئالیسم ذهنی و در تئوری شناخت نماینده سوبژکتیویسم بوده است.

از سمیوتیک ماتریالیسی تا ماتریالیسم سمیوتیکی
از مارکس و انگلس و فردیناندو ساسور تا کلود لوی اشتراوس
مارکوس دیک
برگردان شین میم شین

1
بخش اول

•    (سمیوتیک به تئوری عمومی علائم زبانی اطلاق می شود.
•    سمیوتیک بمثابه بخشی از تئوری شناخت به بررسی علائم مشخص زبان معینی نمی پردازد.
•    سمیوتیک تئوری زبانی عام است. مترجم)
•    خبر مرگ خدا شکننده ترین خبری بود که انسان شنیده است.
•    از آنجا که خدا هرگز نبوده است، یعنی مرگ او مرگی مجازی بوده است، با این حال، عواقب آن ویرانگر بوده اند.
•    در حالیکه در تفکر متافیزیکی غرب ـ از آناکسیمندر تا هگل ـ نظام کاینات و توسعه آن تحت تأثیر متعالی ترین معنای فنا ناپذیر، یعنی معنای کلی الهی و عام قرار داشت، تفکر مدرن از هر نوع ماوراء الطبیعه تهی است.

•    مرگ خدا که در سال های سی قرن نوزدهم رخ داد، بهائی است که انسان ها برای پیشرفت ضرور از متافیزیک به مدرنیته پرداخت می کنند.
•    به عبارت دقیق تر، بهائی است که انسان ها برای پیشرفت از تولید دستی و مانوفاکتور به شیوه تولید فنی ـ صنعتی می پردازند.

•    متافیزیک ـ از زمان آناکسیمندر تا زمان هگل ـ برای تفکر و عمل در این دنیا طبیعت الهی فراگیر و خلاق قائل می شود، یعنی تفکر و عمل را ـ بدون چون و چرا ـ تابع اراده الهی می داند.

•    تفاوت بنیادی متافیزیک با مدرنیته فقط این است که در طبیعت مدرنیته، ماده تغییریابنده بیشتری وجود دارد.
•    مشخصه مدرنیته عبارت از این است که انسان خود را فقط تابع طبیعت خود می سازد.
•    انسان ببرکت وسایل تولید فنی ـ صنعتی خویش به صنعتگر بدل می شود، به فرمانفرمای طبیعت مادی بدل می شود.
•    و انسان در نتیجه آن، مولدیت (خلاقیت) خود را کشف می کند، خود را بمثابه عالی ترین معنامولد کشف می کند.
•    کلام قصار نیچه، «خدا مرده است!» حاکی از آن است که در ورای جهان مادی چیزی وجود ندارد.

•    اما اگر هیچ نیروی غیرمادی الهی رابطه میان انسان و واقعیت، جهان و طبیعت را دوبله نمی کند، پس ضامن قابل شناخت بودن جهان و صحت تسلط فنی بر آن کی و یا چی می تواند باشد؟
•    انسان، سوبژکت، تفکر از سوئی و جهان، اوبژکت، وجود از سوی دیگر در چه رابطه ای نسبت به هم قرار دارند، اگر علت اولیه الهی وجود ندارد که هر دو طرف در آن بر هم انطباق پیدا کنند.
•    آیا در این صورت یک دره ایراسیونال پدید نمی آید؟

•    پایه رئال و مشترک سوبژکت و اوبژکت نه در واقعیت، بلکه در نیروهای مولده قرار دارد.
•    فلسفه بورژوائی از دوره رومانتیک به بعد، اما به وجود دره غیر قابل عبوری میان سوبژکت و اوبژکت اعتقاد راسخ دارد.
•    فلسفه بورژوائی تنها از طریق مقدم دانستن معرفتی ـ نظری سوبژکت بر اوبژکت می تواند راه خروجی از این بن بست پیدا کند:
•    یعنی از طریق انتقال (پروژکسیون) حقیقت جهان به تک تک سوبژکت های منفرد.

•    شوپنهاور در اثر خود تحت عنوان «جهان بمثابه اراده و تصور»  (1813) می نویسد:
•    «اوبژکت بطور کلی ـ بی اعتنا به منشاء آن ـ بمثابه اوبژکت بوسیله سوبژکت مشروط می شود.
•    یعنی اوبژکت ـ ماهیتا ـ چیزی جز تصور سوبژکت نیست.
•    این حکم با اطمینان و وضوح تام و تمام بدان معنی است که سودای درک ماهیت فی نفسه چیزها از طریق شناخت و تصور بطور کلی بیهوده و بی سرانجام است.
•    چون این سودا و نیت از خارج به سوی چیزها روانه می شود، به همان دلیل هم باید در خارج از آنها بماند.
•    تا زمانی ما در شناخت درجا بزنیم، جهان برای ما تصور صرف خواهد بود و بس.
•    زیرا اینجا راهی برای خروج وجود ندارد.»

•    همین جداسازی زورکی شناخت بشری از موضوعات شناخت بنیان هر نوع سوبژکتیویسم و اوبسکورانیسم به اصطلاح پسا استروکتورالیسم و پسامدرنیسم است.

•    (سوبژکتیویسم،  بطور کلی به هر قضاوت و عمل اطلاق می شود، که با اوضاع و احوال عینی تطابق نداشته باشد.
•    مشخصه کلی سوبژکتیویسم، عبارت است از مبالغه اراده گرایانه (وولونتاریستی) در نقش عامل سوبژکتیف.
•    سوبژکتیویسم مشخصه ماهوی اغلب تئوری های اجتماعی ایدئالیستی است. مترجم)
•    (اوبسکورانیسم به گرایشی اطلاق می شود که انسان ها را عمدا در جهل و نادانی نگه می دارد، مانع تفکر خلاق آنها می شود و به باور بر چیزهای ماورای طبیعی سوق می دهد.
•    طالبان نماینده بارز این گرایش است. مترجم)

کلود لوی اشتراوس (1908 ـ 2009)
اتنولوگ و آنتروپولوگ فرانسوی
مؤسس استروکتورالیسم اتنولوژیکی و از نمایندگان برجسته اتنو سوسیولوژی
مؤلف آثار بیشمار
او تز معروف به «تفکر وحشی» را نمایندگی می کند.
منظور او از تفکر وحشی، فرم تفکر غالب و مسلطی است که در فرهنگ های «بدوی» وجود داشته است و با جهان نگری جادوئی باستان در رابطه است:
همه موجودات، چیزها و پدیده در این جهان نگری در پیوند فراگیری با یکدیگر قرار دارند، پیوندی که بطور عقلائی نمی تواند توضیح داده شود و درک شود.
تفکر وحشی روند مستقل نیست، بلکه در فرم تصاویر بغرنج بمثابه جزء لاینفک ادراک حسی و قوه تصور صورت می گیرد.
نظام موجود اینجا نتیجه ترکیب و اتحاد هماره از نو است و نه پیامد انتزاع (تجرید) و اصول استقرائی از قبیل علیت.
بنظر او آماج نهائی علوم انسانی نه سرهمبندی کردن انسان، بلکه حل آن است.

2
بخش دوم

•    در مدرنیته ـ ظاهرا ـ سایه ای خود را بسان سدی عبور ناپذیر میان انسان و چیزها قرار داده است:
•    سایه ای که ـ ظاهرا ـ تفکر را به همان سان به ظلمت می کشد که جهان را.

•    در شعر تی اس الیوت تحت عنوان «انسان توخالی» (1925) آمده است:
•    «میان اندیشه و اوبژکت
•    میان حرکت و عمل
•    سایه می افتد.

•    میان طرح و اجرا
•    میان احساس و واکنش
•    سایه می افتد.

•    میان تمایل و رخوت
•    میان قوه و فعل
•    سایه می افتد.»

•    آنچه تی اس الیوت شاعرانه بر زبان می راند، دکترین معرفتی ـ نظری مربوط به غیرقابل شناسائی بودن واقعیت عینی است، که اکثریت فلاسفه مدرن برسمیت می شناسند.
•    اما ـ هرازگاهی ـ  اندیشمندانی پیدا می شوند که سودای روشن کردن سد سایه در میان سوبژکت (تفکر) و اوبژکت (جهان) را بر سر دارند، به رغم کسانی که می کوشند تا سایه را قیرگون تر سازند.
•    قبل از همه مارکس و انگلس و بعد به پیروی از آنان، کلود لوی اشتراوس هرگز در لیاقت خرد انسان به شناخت واقعیت عینی تردید نکرده اند.
•    کلود لوی اشتراوس ـ بنیانگذار استروکتورالیسم علمی ـ فرهنگی ـ از همان آغاز، گشودن گره معماهای موجود میان انسان و جهان را، یعنی روشن کردن سایه تیره را که تی اس الیوت در شعر «انسان توخالی» بر زبان می آورد، آماج خود قرار می دهد.
•    کلود لوی اشتراوس ـ بر خلاف اکثریت قریب به اتفاق متفکران علم فرهنگ معاصر که رسالت شان توجیه غیرقابل شناسائی بودن و فقدان تعین مندی واقعیت و جهان است ـ موضعی دیگر دارد.

•    (علم فرهنگ ابعاد مادی و سمبولیک فرهنگ ها را مورد پژوهش قرار می دهد.
•    بدین طریق، جنبه های فرهنگی علوم هنری، ادبی، رسانه ای، زبانشناسی، اتنولوژی (قوم شناسی)، فلسفی، تئولوژی، روانشناسی و جامعه شناسی در رشته علمی واحدی به نام علم فرهنگ گرد می آیند. مترجم)
•    (استروکتورالیسم  به متدها و برنامه های پژوهشی اطلاق می شود که به بررسی ساختارها و روابط مربوط به سیستم های سمبولی فرهنگی می پردازد که عمدتا در مکانیسم های ناآگاهانه عمل می کنند.
•    استروکتورالیسم در دیالک تیک جزء و کل برای کل نقش منطقی مقدم قائل می شود و پیوند درونی پدیده ها را بمثابه ساختار مورد حلاجی قرار می دهد. مترجم)

•    در حالیکه گروه اول متفکران سودای «دسترسی بر حقایق بنیادی را در سر دارد» و «روند کلی شناخت بشری» را در مد نظر دارد، گروه دوم می کوشد تا وحدت جهان را از دیده ها پنهان و محو کند.
•    این گروه برای امحای وحدت جهان، ارزش حقیقت ـ به مثابه یک مقوله اوبژکتیف و بمثابه شناخت اوبژکتیف هر آنچه که وجود دارد ـ را منکر می شود و آن را با بازی زبانی در جزئیات ناسازگار می داند.

•    اگرچه شور پژوهشی لوی اشترواس در میدان اتنولوژیکی به بار می نشیند و شکوفا می شود، ولی با این حال، بررسی های او از چنان پایه پهناوری برخوردارند که به طرح (و حل) مسائل فلسفی می انجامند.
•    او در اثر خویش تحت عنوان «اسطوره و معنا» می نویسد:
•    برترین آماج عبارت است از «کشف شیوه عمل روح خود ما.
•    کشف معیارهای بنیادی صادق در مورد هر روح.»

•    لوی اشتراوس در پی پرده برداری از قوانین و ساختارهای روح بشری است.
•    به همان اندازه که مسائل مربوط به طبیعت روح بشری ـ بطور سنتی ـ به رشته فلسفه مربوط می شوند، به همان ادازه هم لوی اشترواس با فلسفه رسمی و آکادمیکی به رویاروئی برمی خیزد.
•    اینکه او در این راه دشوار پر پیچ و خم سکندری نمی خورد، دلیلش آموزش فلسفی کیفیتا عالی او ست.
•    لوی اشتراوس قبل از اینکه در سال 1934 پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه سائو پاولو (برزیل) گردد و از سال 1938 زندگی خود را وقف اتنولوژی سازد، از سال 1927 تا 1932 در سوربون (دانشگاه پاریس) فلسفه (و حقوق) تحصیل کرده است.

•    (اتنولوژی به علم ساختار اجتماعی و فرهنگ همبودهای باستانی اطلاق می شود. مترجم)

•    اگر کسی دنبال متفکری بگردد که به تقویت سوبژکتیویسم قانع نباشد، بلکه بی سرگیجه و سر در گمی راه دانش در نوردد، دیر و یا زود به مارکس و انگلس می رسد.
•    خدمت فلسفی مارکس و انگلس در اثبات این حقیقت امر است که خرد بشری حد و سرحد معرفتی نمی شناسد.
•    خرد بشری بمثابه فراورده و همزمان کاوشگر واقعیت عینی (خرد بشری ـ به زبان فلسفی ـ محصول ماده است و بررسی کننده ماده. مترجم) قادر است که از سطح چیزها به ذات آنها نفوذ کند.
•    این است پیام خجسته ماتریالیسم دیالک تیکی ـ تاریخی!
•    لوی اشتراوس که در سال های آغازین، عضو بخش فرانسوی بین الملل کارگری بوده است، هیچ ابائی در بیان این حقیقت امر نداشته که دانش فلسفی خود مدیون چیست.
•    لوی اشتراوس با صراحت تام و تمام اعلام می کند که «هدایت جوی دستاوردهای اتنولوژیکی به شط خروشان مارکسیسم»، عشق و اشتیاق دیرین او بوده است.

3
بخش سوم

مارکوس دیک (1973)
دکتر فلسفه
هبیلیتاسیون در دانشگاه هیلدسهایم آلمان
تخصص:
آنتروپولوژی، استه تیک، تئوری شناخت، تاریخ ایدئولوژی، سمیوتیک، فلسفه مدرن، فلسفه فرانسوی در قرن بیستم، هومانیسم استروکتورالیسم، متا فلسفه

•    نه فقط برداشت رایج از استروکتورالیسم در کشورهای آلمانی زبان بر انکار همین پیوند یاد شده استوار است، بلکه نویسندگان کتابی که اخیرا تحت عنوان «اثرات تفکر وحشی»  منتشر شده است، سودائی جز این ندارند.
•    بنظر نویسندگان این کتاب لوی اشتراوس را باید در جرگه نمایندگان پسا استروکتورالیسم قلمداد کرد.
•    آنها به غلط ادعا می کنند که لوی اشتراوس میان طبیعت و فرهنگ دیواری عبور ناپذیر کشیده است.
•    اگر اندکی دقت به خرج داده می شد، می توانستند دریابند که لوی اشتراوس نه فقط در اثر خویش تحت عنوان «تفکر وحشی» (1962) اعلام می کند که ماتریالیسم دیالک تیکی انگلس و لنین «انسانیت های منفرد را در انسانیت عام شکوفا می سازد و همپیوندی مجدد فرهنگ را با طبیعت برقرار می کند و سرانجام حیات را در تمامت شرایط فیزیکی ـ شیمیائی جلوه گر می سازد.»

•    استروکتورالیسم فقط بلحاظ سمیوتیکی میان طبیعت و فرهنگ مرزبندی می کند، یعنی بمثابه یک نیاز آنتروپولوژیکی، طبیعت را بمثابه «غیرمن» در مقابل «من» قرار می دهد.
•    این نیاز بلحاظ آنتروپولوژیکی از آن رو اعتبار دارد که از همه موجودات زنده، تنها انسان است که از علائم استفاده می کند تا خود را نسبت به خویشتن خویش بیمه کند و بدین طریق خود را از طبیعت خارجی مرزبندی کند (دیالک تیک انسان و طبیعت را به شکل دیالک تیک من و غیرمن بسط و تعمیم دهد.  مترجم)
•    این البته وجود منشاء انسانواره برای سمیوتیک را مستثنی نمی سازد.
•    اگر اشتباه نکنم، آلفرد لوئیس کروبر ـ اتنولوگ و آنتروپولوگ ـ بوده که اولین نقاط مشترک جانوران و انسان را نشان داده است.
•    علاوه بر این، ادعا می شود که استروکتورالیسم با نظامات سمبولیکی سر و کار دارد و بس.
•    این برچسب حتی یک حقیقت نیم بند هم نیست.
•    زیرا لوی اشتراوس در اثر خود تحت عنوان «تفکر وحشی» با صراحتی بی چون و چرا از «تقدم پایه و زیربنا»، یعنی از حقیقت بنیادی ماتریالیسم تاریخی سخن می گوید.

•    لوی اشتراوس اما ـ برخلاف به اصطلاح پسا استروکتورالیسم ـ هرگز نمی گوید که فرهنگ یک سیستم خودتنظیمگر است و در آن علائم بدون تماسی با واقعیت موجود، آزادانه در نوسان اند.
•    لوی اشتراوس این ادعا را که نظامات سمبولیکی فرهنگ چیزی غیر از روبنای زیربنای اقتصادی ـ مادی می توانند باشند، یاوه می نامد.
•    اولین موفقیت لوی اشتراوس عبارت بود از کشف «ساختارهای بنیادی خویشاوندی» (1949)
•    او در این اثر خویش ـ اگر به زبان ساده بگوئیم ـ به نشان دادن منطق درونی مؤثرتنوع خاص سیستم های خویشاوندی اقوام بدوی سکونت گزین می پردازد.
•    بدین طریق معلوم می شود که تعویض زنان با یکدیگر فرمی از کومونیکاسیون است و روابط خویشاوندی بسان تبادل نظر زبانی و یا مبادله کالا عمل می کند.
•    زیرا آنها از عناصر منفرد تشکیل می یابند که تنها در متن مفهوم سازی چند شاخه ای معنا کسب می کنند.
•    لوی اشتراوس ضمنا در اثر خویش تحت عنوان «تفکر وحشی» به بررسی همبودها و فرهنگ های سکونت گزین (غیر کوچنده) از لحاظ انواع تفکر مبتنی بر تخمین دلبخواهی آنها می پردازد که ضمنا نحوه طبقه بندی واقعیت از سوی آنها معلوم می شود.
•    کلام قصار «تفکر وحشی» لوی اشتراوس اگرچه معروف خاص و عام است، ولی به سوء تفاهم شدیدی آلوده گشته است.
•    منظور لوی اشتراوس از مفهوم «تفکر وحشی» این نیست که کار فکری فاقد وضوح منطقی و وسواس تجربی (امپیریکی) است.
•    صفت «وحشی» تنها از آن رو بکار برده می شود که در این همبودها و فرهنگ ها انبوهه ای از چیزهای موجود تنها بلحاظ حسی بر مبنای خواص محسوس شان (فرم، رنگ، بو، طعم، اندازه و غیره) طبقه بندی می شوند.
•    اثر بلحاظ کمی و کیفی، اصلی لوی اشتراوس، یعنی کتاب چهار جلدی او تحت عنوان «میتولوژی» (اسطوره شناسی) در فاصله (1964 ـ 1971) پدید می آید.
•    او در این اثر خویش با استفاده از منابع تحقیقی تقریبا بی پایان، چند و چون وساطت دیالک تیکی اساطیر میان وجود و تفکر را در زمینه غلبه بر الزامات و حل تضادهای خارجی در تفکر و برای تفکر و ضمنا نه رئال، مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد.
•    دقتمندی بررسی های آزاد از تأثیرات سوبژکتیف لوی اشتراوس از متد استروکتورالیستی او نشئت می گیرد.
•    متد او را می توان ـ به اختصار ـ چنین توصیف کرد:
•    به جای بررسی پدیده های امپیریکی (تجربی) بهتر است که به بررسی ساختارهای ناآگاهانه بپردازیم.
•    به جای مطالعه فرم نمودین انسان ها بهتر است که به بررسی روابط میان آنها بپردازیم تا اگر بخت یار شد، از این طریق تمامت سیستم روابط را همراه با قانون عام مربوطه کشف و افشا کنیم.

•    لوی اشتراوس با درایت خارق العاده ای بکمک این متد، میان پژوهش های تجربی عملی و تفکر آزمایشگاهی وحدت برقرار می کند، آن سان که نه فقط اتنولوژی نوینی را پدید می آورد، بلکه فراتر آن،  شیوه اساسا نوینی را برای بررسی واقعیت عینی توسعه می دهد.

•    در نقطه اوج شهرت  لوی اشتراوس مشاجره شدیدی در زمینه حقانیت و شیوه عمل استروکتورالیسم در گرفت.
•    تا همین امروز، پذیرش تئوری او از این بابت دچار مشکل گشته است که گویا آن در آغاز، بمثابه موضع فلسفه سنتی و مبتنی بر سوبژکت تلقی شده و بعد در بحث با به اصطلاح پسا استروکتورالیسم از چاله در آمده و به چاه افتاده است.

•    این ادعا که استروکتورالیسم به دلیل کنکاش ساختارهای اوبژکتیف آنتی هومانیستی است، ادعای سرتاپا نادرستی است.
•    این ادعای ـ قبل از همه ـ ژان پل سارتر که لوی اشتراوس گویا تصور خود را و تصور سوبژکت جهاندگرگونساز فعال را به سخره می گیرد، نیز سرتاپا غلط است.
•    اما ادعای فرقه به اصطلاح پسا استروکتورالیسم نیز از پا تا سر نادرست است، که از سوئی برای اختراع مبدأ و منشاء قابل قبول برای خود به استروکتورالیسم نیاز مبرم دارد و از سوی دیگر آن را به تازیانه ملامت می بندد که گویا بر ضد مفهوم «سوبژکتیویته خودمختار» به قدر کافی مبارزه نمی کند.

4
بخش چهارم

فردیناند د ساسور (1857 ـ  1913)
زبانشناس سوئیسی
از مؤسسان استروکتورالیسم و سمیوتیک
آثار:
مسائل اساسی زبانشناسی عمومی
زبانشناسی و سمیولوژی
زبانشناسی (علم زبان)

•    خدمت علمی لوی اشتراوس عبارت از این است که او شناخت مدرنیته را، یعنی «زبانشناسی استروکتورالیستی را» بر پدیده های اجتماعی از هر نوع منتقل می کند:
•    این شناخت را که معنی هرچیز هرگز از خود آن و بوسیله خود آن تشکیل نمی یابد، بلکه فقط از آن رو ست که آن معنی با (کلیه) دیگر معانی در تضاد (اوپوزیسیون منطقی) و یا در پیوند قرار می گیرد.
•    معنا عبارت است از تأثیر ناشی از روابط متقابل حاملین بیشمار اطلاعات.
•    معنا عبارت است از ارزش هر واژه، اوبژکت، حادثه و تصویرکه این معنای خود را تنها نسبت به دیگر حاملین اطلاعات همان سیستم معنوی دارد.
•    هر چیز معنای خود را به همان میزان دارد که آن بطور متمایز و یا مثبت در مقابل کلیه حاملین اطلاعات (علائم) که در چارچوب سیستم وجود دارند، قرار می گیرد و جزئی از ترکیب محسوب می شود.
•    تفاوت بنیادی میان علوم طبیعی و علوم انسانی در این نیست که فقط علوم طبیعی قادر به انجام آزمایشاتی اند که در جاها و زمان های دیگر می توانند به همان سان تکرارشان کنند.
•    چون علوم انسانی نیز از عهده چنین کاری می توانند برآیند.
•    اگر هم همه علوم انسان نتوانند، حداقل علومی (از قبیل زبانشناسی و اندکی نیز اتنولوژی)  که قادر باشند در ورای علائم و خوویژگی مکانی هر سیستم تعداد قلیلی از عناصر تکرار شونده در تعداد کثیری از سیستم ها را در نظر گیرند، از عهده ان برمی آیند.
•    اغلب ـ هر جا که انتقال معارف زبانشناسی به عرصه مسئله گذاری های اتنولوژیکی و سوسیولوژیکی از سوی لوی اشتراوس در میان است ـ به خدمات او ارج نهاده می شود.
•    آنچه بکلی از دیده ها پنهان نگه داشته می شود، این حقیقت امر است که لوی اشتراوس از سال 1950 به بعد، روی مسئله ماتریالیستی ـ دیالک تیکی ـ تاریخی روبنا کار کرده، به اثبات صحت آن پرداخته و توسعه اش داده است.
•    او اثر خود تحت عنوان «تفکر وحشی» را ـ قبل از همه ـ به بررسی مسئله «ایدئولوژی و روبنا اختصاص داده است.»
•    او در همان اثر خود می نویسد:
•    « ما به هیچوجه مدعی این نیستیم که تحولات ایدئولوژیکی علت تحولات اجتماعی اند.
•    بلکه درست برعکس.
•    تصوراتی که انسان ها راجع به روابط طبیعت و فرهنگ به مخیله خویش خطور می دهند، فونکسیونی است که نحوه و نوع تغییر روابط اجتماعی آنها را تشکیل می دهد.»

•    در حالیکه مارکسیسم مدرسی اغلب به توضیح نحوه نشئت بیواسطه ایدئولوژی هر جامعه از پراتیک مادی می پردازد، لوی اشتراوس این مسئله را مطرح می سازد که کدامین روندهای معرفتی میانجیگری انعکاس معنوی واقعیات امور زیربنا را امکان پذیر می سازند.
•    زیرا معلوم است که «زیربنا تنها زمانی اثر می گذارد که اندیشیده شود (به قول انگلس از کله انسانی بگذرد. مترجم) و در لحظه ای که اندیشیده می شود، در فرم معینی آورده شده باشد که حاوی عنصر مکلف ساز است.»

•    (مفهوم «پراتیک مادی» در حکم دوست مان «در حالیکه مارکسیسم مدرسی اغلب به توضیح نحوه نشئت بیواسطه ایدئولوژی هر جامعه از پراتیک مادی می پردازد»، ظاهرا همان دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی است که علیرغم حضور انسان مولد در قلب نیروهای مولده مستقل از خواست و میل و اراده انسانی، یعنی بطور اوبژکتیف و یا عینی عمل می کند.
•    در خود نیروهای مولده، دیالک تیک انسان مولد و طبیعت خارجی تشکیل می شود و طبیعت چیزی خمیرگونه نیست که انسان به میل خویش تغییر دهد، بلکه حاوی قانونمندی های آهنین خویش است و انسان فقط به میران شناخت این قانونمندی های عینی قادر به تغییر فرم چیزهای مادی و یا طبیعت است. مترجم)

•    لوی اشتراوس از همین جا استروکتورالیسم عمومی خود را توسعه می دهد و بدین طریق، جویبار استروکتورالیسم زبانشناسانه را به شط خروشان ماتریالیسم دیالک تیکی ـ تاریخی هدایت می کند و ضمنا ماتریالیسم دیالک تیکی ـ تاریخی را تکمیل می کند و غنا می بخشد.
•    لوی اشتراوس نحوه تبدیل حقایق امور مادی از سوی روح بشری به ایده ها را، یعنی به روبنا را توضیح می دهد و اضافه می کند که این روند تبدیل حقایق امور مادی به ایده و روبنا روندی دیالک تیکی است.
•    اگر ـ آن سان که از زمان فردیناند دساسور در زبانشناسی مدرن اعلام شده ـ  تفکر ما ماهیتا بوسیله زبان مشروط می شود، پس باید تبدیل حقایق امور به ایده ها ـ آن سان که مارکسیسم اعلام می کند ـ در روح انسانی به راه افتد، به راهی که زبانشناسی توصیف می کند.
•    روبنا در انطباق دیالک تیک زبان با دیالک تیک روبنا به انعکاس زیربنا می پردازد.
•    در هر دو مورد، به قول لوی اشتراوس، «واحدهای اساسی به خدمت گرفته می شوند و جفت به جفت در مقابل هم قرار داده می شوند، تا سرانجام بواسطه آنها سیستمی تشکیل گردد، سیستمی که بوسیله آن در پایان، نقش عامل ترکیبگر میان ایده و حقیقت امر ایفا می شود و حقیقت امر به علامتی (به حامل اطلاعات) بدل می شود.»

•    لوی اشتراوس به دو طریق مارکس و انگلس را با فردیناند دساسور پیوند می دهد.
•    او از سوئی، خلئی را که مارکسیسم میان زیربنا و روبنا باقی نهاده، بوسیله سطح ساختاری واسطی پر می کند، سطح ساختاری واسطی که بر روی آن تبدل حقیقت امر به ایده صورت می گیرد.
•    او از سوی دیگر، پیشاپیش بطلان به اصطلاح پست استروکتورالیسم (پسا ساختارگرائی) را ـ حتی قبل از پیدایش آن ـ اثبات می کند.

•    حکم اصلی پست استروکتورالیسم به شرح زیر است:
•     تبدل علائم به معانی بطور خودپو صورت می گیرد.
•    جهان ماورای زبانی حقایق امور، لنگرگاه زبان نیست.
•    در زمینه حقیقت و یا بطلان عینی احکام نمی توان داوری کرد.

•    به عبارت دقیقتر، در واقع خود مارکس و انگلس بطلان نقطه نظرات پست استروکتورالیسم را اثبات کرده اند:
•    آندو در اثر مشترک شان تحت عنوان «ایدئولوژی آلمانی» (1845 ـ 1846) با ایجاز و وضوح تام و تمام اعلام کرده اند که «ماسک کشی های زبانی تنها زمانی معنا کسب می کنند که بیانگر آگاهانه و یا ناآگاهانه ماسک کشی های واقعی باشند.»

5
بخش پنجم

پطر هاکس (1928 ـ 2003)
شاعر، نویسنده (نمایشنامه، مقاله و کتاب کودکان) آلمان دموکراتیک
بنیانگذار «کلاسیک سوسیالیستی»
آثار:
اوتوپی و واقعیت
هنر و انقلاب
آدم و حوا
اقبال: سفری تئاتری به بابل
پولخدا

•    مسئله تعیین کننده عبارت از این است که آیا وجود جامعه ای بی سمت و سو و بی کانون در مورد مدرنیته رسانه ای و پسامدرنیته نیز اعتبار و مصداق دارد و یا نه؟

•    اگر پاسخ به این پرسش منفی باشد، مارکسیسم و همراه با آن، کردوکار لوی اشتراوس در زمینه تفهیم روبنای فرهنگی بمثابه آئینه زیربنای جامعه روی هم رفته کهنه جلوه خواهد کرد.
•    کهنه بدان دلیل، که مدرنیته رسانه ای، پساصنعتی ـ که ما اکنون در آن بسر می بریم ـ رشته پیوند میان زیربنای اقتصادی و روبنای فرهنگی را پاره کرده است.
•    به عبارت دقیقتر باید گفت که زیربنا به جای روبنا خزیده است، در حالیکه روبنای ادای زیربنا را در می آورد.
•    اگر زیربنا و روبنا در مدرنیته رسانه ای، پساصنعتی انگار جا عوض می کنند، این پدیده در وهله اول، حاکی از آن است که فراشکلگیری به حدی رسیده، که اطاعت و تأیید پیشتازنده مناسبات به درجه توهم سردرگم ارتقا می یابد.
•    اگر اکونومیزاسیون عرصه زندگی به پیروزی آشکار دست یافته، بی آنکه با مقاومتی در خور مواجه شود، دلیلی برای سرپوش نهادن بر این توتالیتاریسم (خودکامگی) وجود نخواهد داشت.
•    در این صورت، انعکاس زیربنا در روبنا به اصطلاح در صراط مستقیم انجام می یابد.
•    زیربنا در این صورت، به همان میزان که فونکسیون روبنا عملکرد زیربنا را زر و زیور می بندد، بسان روبنا ست، اما مسئله این است که آیا اکنون سیطره بی چون و چرای خرد کاپیتالیستی بی اعتبار می شود؟
•    اینکه روابط و تأثیرات متقابل میان تولید اجتماعی و شعور اجتماعی بارها و بارها حالت سیال به خود می گیرند، همانقدر معلوم همگان است که استقلال نسبی روبنا.
•    اما اینکه چرا استثنائا گذار از شیوه تولید صنعتی به جامعه خدماتی و رسانه ای باید به تعویض جا میان زیربنا و روبنا منجر شود، یکی از اسرار طرز تفکر پسامدرن است.

•    طبیعی است که شعور اجتماعی و نهادهای اجتماعی از شیوه تولید پساصنعتی و منطق اقتصادی آن پیروی می کنند.
•    مثال برای این حقیقت امر، دیکتاتوری موسوم به «گفتگوهای 2010» (حذف خدمات دولتی در زمینه رفاه شهروندان) در آلمان فدرال و عدم بروز مقاومت بر ضد آن است.
•    تنها چیزی که تازگی دارد، این است که رسانه های عصر پساصنعتی زورگوئی و اجبار بی توضیح مناسبات (حاکم. مترجم) را در های و هوی معرکه لاینقطع از دیده ها پنهان نگه می دارند، آن سان که حق حیات کاپیتالیستی، یعنی ظفرمندی اگوئیسم فردی بظاهر طبیعی با رحمت الهی هماهنگ و همنوا جلوه می کند.
•    به میزانی که رسانه ها ـ بمثابه ایدئولوژی مادیت یافته و منبع نیروی روبنا ـ بطرزی نامرئی و مستور بر واقعیت زندگی اثر می گذارند، ظاهرا زیربنا به جای روبنا می خزد.
•    به قول گوی دبورد، «ایدئولوژی در جریان تضادمند تاریخ، شالوده تفکر حاکمیت طبقاتی را تشکیل می دهد.
•    حقایق امور ایدئولوژیکی هرگز تصاویر تخیلی صرف نبوده اند، بلکه شعور مسخگشته واقعیات بوده اند، فاکتورهای رئال بوده اند که به نوبه خود تأثیر مسخکننده اعمال می کنند.
•    مادیت یابی ایدئولوژی در فرم معرکه که موفقیت مشخص اقتصاد مستقلگشته را جذب خود می کند، عملا با واقعیت اجتماعی ترکیب می شود و به هیئت ایدئولوژی در می آید که می تواند تمامت واقعیت را بنا بر مدل خویش ببرد و بدوزد.»

•    انعکاس وجود اجتماعی، اکنون دیگر نه بطور ناآگاهانه (خودپو. مترجم)، بلکه روی هم رفته عامدانه و آگاهانه انجام می یابد.
•    برای برآورده ساختن حوایج خرد کاپیتالیستی، شعور رسانه ای با آگاهی کامل، شرایط خاص خود را مورد تجلیل قرار می دهد.
•    این تعویض تعمدی جای شرط و مشروط را می توان در همرأیی با پطر هاکس، بمثابه دروغ رسانه ای بزرگ نامید:
•    «دروغ بزرگ می گوید که جامعه در وضعی که هست تغییرناپذیر و بی عیب و نقص است.
•    چنین جمله ای دیوانه کننده است و تنها از طریق رسانه ها می تواند گفته شود.
•    دروغ رسانه ای بزرگ بطور بیواسطه بر زبان نمی آید.
•    دروغ رسانه ای بزرگ به مثابه خشکاندن چشمه کشش شنونده به شناخت از سرچشمه است.
•    دروغ رسانه ای بزرگ به معنی بیهوش سازی شناخت و اشاعه تردید و دو دلی عمومی است.
•    رسانه ها ـ اصولا ـ  دروغ واحدی را میلیون ها بار بر زبان می رانند.
•    دروغ واحد رسانه ها عبارت است از انکار شناخت.
•    رسانه ها منظور خود را بطرز خاص خود بر زبان می رانند:
•    وقتی می خواهند بگویند که در جامعه مسئله ای وجود ندارد تا زحمت تفکر راجع بدان به خود داده شود، می گویند که خیال ما راجع به جامعه راحت است.»
•    اکنون ضمنا انعکاس بی کم و کاست وجود در شعور کیفیتی کسب می کند که در واقع اسطوره ای است.
•    لوی اشتراوس می نویسد:
•    «خودویژگی اسطوره در این است که آن وقتی با مسئله ای مواجه می شود، آن را با مسائل دیگر که در عرصه های دیگر (مثلا کاینات، فیزیک، اخلاق، حقوق، جامعه و غیره) مطرح می شوند، همریشه (هومولوگ) تلقی می کند.
•    وقتی که طرز تفکر اسطوره ای با مسئله ای خاص روبرو می شود، آن را بموازات مسائل دیگر در نظر می گیرد:
•    کدهای بیشماری را در آن واحد مورد استفاده قرار می دهد.»

•    (کد به نحوه استعمال زبان متناسب با تعلق افراد به قشر اجتماعی معین اطلاق می شود. مترجم)

•    به عبارت دیگر، اسطوره وسیله ای است که جهان را عاری از تضاد تلقی می کند و چنان منعکس می سازد که انگار بهترین جهان ممکنه ست.
•    طرز تفکر اسطوره ای چنان وانمود می کند که انگار قادر به توضیح این مسئله است که چرا چیزها در آغاز چنان بودند و اکنون چنین شده اند و چرا حتما می بایستی چنین شوند و نه جور دیگر.»

•    سیستم خودمرجعدان پسامدرن که در آن فرماسیون اجتماعی کاپیتالیستی بمثابه بهترین فرماسوین ممکنه تلقی می شود، شرایط طبیعی و اجتماعی ئی را احیا می کند که گویا بی قید و شرط و تغییرناپذیر اند.
•    به عبارت دیگر، بمثابه چیزی بی قید و شرط و غیرقابل تغییر ادراک می شوند.
•    بدین طریق، تصور جهانی بمثابه بهترین جهان ممکنه قابل مقایسه است با متافیزیک از سوئی و با اسطوره و کاپیتالیسم از سوی دیگر.
•    لوی اشتراوس میان جوامع بدوی (سرد) و جوامع پیشرفته (داغ) فرق می گذارد.
•    جالب است که او نشان می دهد که جوامع داغ به محض اینکه منطق کاپیتالیستی را از آن خود می کنند، خود را به جامعه سرد (اسطوره ای) مبدل می سازند تا عوامفریبانه از پایان تاریخ سخن گویند.
•    از آنجا که جوامع و فرهنگ های غیرکوچ نشین نمی توانند مایل به «امکان پذیرساختن نفوذ هر تغییر در ساختار در تاریخ باشند و نومیدانه دست به مقاومت می زنند»، بررسی های لوی اشتراوس احتیاج به تصحیح دارند.

•    جامعه کاپیتالیستی تنها زمانی داغ بود که دیگری به او اجازه می داد که در سایه استثمار مادی و یا خصومت ایدئولوژیکی خود را مشروعیت ببخشد:
•    در سایه استثمار مادی از زمان کشف آمریکا و شروع به کولونیالیسم (استعمار).
•    در سایه خصومت ایدئولوژیکی از زمان گذار به مرحله امپریالیسم و رقابت سیستمی میان شرق و غرب تا سال 1989

•    اینکه سرمایه داری سردگشته، سرمایه داری گردان به حول خویش روبنائی پدید می آورد که بعدها در آن، نگرش های آنتروپولوژیکی از هر نوع مثل علف هرز رو به رشد می نهند، تعجبی ندارد.
•    دیری است که ثابت های آنتروپولوژیکی از این قماش در فرم های گوناگون دوباره عرض اندام می کنند:
•    نویروبیولوگ ها از مقید بودن اراده دم می زنند.
•    سوسیوبیولوگ ها هدایت بیولوژیکی رفتار اجتماعی انسان ها را موعظه می کنند.
•    نئوداروینیست ها گوش بنی بشر را کر می کنند که گویا ماهیت و خوی و خصال انسان ها همان ماهیت و خوی و خصال اجداد میمونی آنها ست.

•    (نویروبیولوژی به علمی اطلاق می شود که به بررسی سیستم عصبی در سطوح سیستمی، سلولی و مولکولی و ضمنا به بررسی شیوه عمل نویرون های منفرد و تأثیر متقابل آنها در بافت های ارگانیسم می پردازد.
•    نویروبیولوژی مبانی یادگیری، ادراک و روندهای روانی را نیز مورد بررسی قرار می دهد. مترجم.
•    سوسیوبیولوژی رشته ای از بیولوژی رفتاری است، که سمتگیری اکید بیولوژی تکاملی دارد و در سال 1940 در ایالات متحده آمریکا بنیانگذاری شده است و به بررسی بنیان های بیولوژیکی هر فرم از رفتار اجتماعی کلیه ارگانیسم های اجتماعی می پردازد. مترجم.
•    نئوداروینیسم و یا تئوری تکامل ترکیبی به توسعه تئوری تکامل داروین در پرتو معارف ژنتیک، بیولوژی تکثیر، پلنتولوژی، جانورشناسی، بوتانیک و سیستماتیک می پردازد.
•    سردمداران آن عبارت بوده اند از آگوست وایزمن، ارنست مایر و جولیان هاکسلی. مترجم)

•    هیچ کدام از این فرم ها خالی از خطر نبوده و نیست.
•    زیرا انسان ـ عملا ـ بوسیله شرایط و اوضاعی فرم می گیرد که در خارج از اختیار او قرار دارند.
•    راه و رویه حفظ وسعت نظر و خرد خویش تحت این شرایط و اوضاع و احوال را می توان از لوی اشتراوس فرا گرفت.

6
بخش ششم
(سرچشمه: توپوس 31)

•    لوی اشتراوس ـ به مثابه شاگرد ماتریالیسم دیالک تیکی ـ شناختی را دنبال می گیرد که بنا بر آن، انسان جزئی از طبیعت است، محصول طبیعت است و به همین دلیل تحت سیطره همان قوانینی قرار دارد که دیگر موجودات زنده تحت سیطره شان قرار دارند.
•    انسان ـ به مثابه محصول طبیعت ـ اما در عین حال، قادر به شناخت قوانین عینی طبیعت و بدین وسیله و بر طبق این قوانین، قادر به نفوذ در طبیعت است.
•    انسان قادر به تبدیل جبر به اختیار است.

•    (نویسنده در این حکم دیالک تیک جبر و اختیار (دیالک تیک ضرورت و آزادی) را در نظر دارد که ما مستقلا تشریح خواهیم کرد.
•    در دیالک تیک جبر و اختیار، نقش تعیین کننده از آن جبر است و اختیار (آزادی) انسانی به اندازه شناخت او از قوانین عینی است. مترجم)

•    همین اختیار (آزادی) که وجه ممیزه خاص انسان است، تبیین بیواسطه خود را کجا پیدا می کند؟
•    این وجه ممیزه خاص انسانی تبیین خود را در تعین (مراجعه کنید به دترمینیسم) دوگانه انسان بمثابه هوموفابر و هوموانتلکتوس از سوئی و بمثابه هومودمیرگوس و هوموسمیوتیکوس از سوی دیگر پیدا می کند، یعنی بمثابه موجودی روحمند، خودپو، خلاق و خودآگاه.

•    (هوموفابر یعنی اینکه انسان استعداد و توانائی ساختن ابزار و وسایل فنی برای غلبه بر طبیعت و بارآورسازی آن را دارد. مترجم)
•    (هوموانتلکتوس یعنی اینکه انسان استعداد و توانائی استفاده از تفکر برای کسب معارف و نگرش را دارد. مترجم)
•    (هومودمیورگوس یعنی اینکه انسان موجودی خلاق است.
•    هوموسمیوتیکوس یعنی اینکه انسان علامتگذار و هنرمند است. مترجم)

•    انسان تنها موجود طبیعی است که خلاقیت طبیعی خود را در چارچوب فرماسیون های اجتماعی ـ اقتصادی از آن خود می کند و این روند مادی را بلحاظ فکری، یعنی هوشمندانه در روندی معرفتی (شناختی) منعکس می کند.

•    (تئوری انعکاس یکی از تئوری های مهم تئوری شناخت مارکسیستی ـ لنینیستی است که ما پس از تهیه و ترجمه در دایرة المعارف روشنگری معرفی خواهیم کرد. مترجم)

•    روشن کردن این دیالک تیک میان تعین مندی مادی و شناخت خلاق آماج لوی اشتراوس و مقصد و مقصود استروکتورالیسم است.
•    استروکتورالیسم ما را به گزینش یکی از دو فرضیه زیر مکلف نمی سازد:
•    فرضیه اول مبتنی است بر روح سهل التشکیل که بطور منفعل تحت تأثیرات خارجی فرم می گیرد.
•    فرضیه دوم با استناد بر قوانین پسیکولوژیکی مادر زاد از روح عام سخن می گوید، همه جا تأثیرات واحدی را اعمال می کند، بی آنکه تاریخ و خودویژگی های محیط نقشی بازی کنند.
•    این دو نظام واقعیت از طریق انطباق بر یکدیگر و ذوب در همدیگر به تشکیل کلیت معنابری منجر می شوند.»

•    استروکتورالیسم تئوری انعکاس ماتریالیسم تاریخی را از نقطه نظر زیر از نو تنظیم می کند:
•    استروکتورالیسم حقایق امور پراتیک ـ زیربنا را بلافاصله بمثابه پدیده های روبنائی دو برابر نمی کند، بلکه نخست در جائی انبار می کند:
•    نخست در سطح ساختاری ارگانیکی ـ فیزیولوژیکی، آنجا که ادراکات حسی مورد حلاجی قرار می گیرند.
•    بعد بطور معرفتی در فرم واحدهای اطلاعاتی که سرانجام با واحدهای اطلاعاتی دیگر ساختار معنوی واحدی را تشکیل می دهند، یعنی روبنا را.

•    روبنا از دیدگاه استروکتورالیسم نه تصویرسازی بیواسطه از زیربنا، بلکه نمایشی است که بواسطه قوانین تصویرسازی معینی تشکیل می یابد و مدیون خدمات ترجمانی معرفتی ـ فکری (هوشی) است.
•    تصویری که کدش عوض شده نیز تصویر یک چیز رئال است.
•    به عبارت دیگر، آنچه که نتیجه یک ساختار و یا نظام اندیشیده (درونروحی)  در ضمیر آدمی است، اگر هم بلحاظ ساختاری با واسطه باشد، تصویر و یا انعکاس یک ساختار و یا نظام عینی (برونروحی)  خواهد بود.
•    روح انسانی با تبدیل زبان حقایق امور ـ بدون گسستن پیوند جهان با تفکر ـ به حقایق امور زبان، به ترجمه ساختارهائی به ساختارهای دیگر می پردازد و با این کار کل جهان را و همراه با آن لیاقت انسان به تحول بخشیدن بدان را آشکار می سازد.

•    لوی اشتراوس در یکی از آخرین متون خویش می نویسد:
•    «بدیهی است ـ و تاریخ تفکر علمی، بویژه تفکر ریاضیدانان ثابت کرده است ـ که پژوهش قوای روحی همیشه به جائی ختم می شود، اگر هم قرنها و هزاره ها طول بکشد تا انسان دریابد که اندیشه هائی که روزی تخیلی تلقی می شدند، جز انعکاس سطح معینی نبوده اند که برای جهان واقعی عمری پنهان مانده بوده اند.»
•    بویژه با توجه به اساطیر که به عرصه کار اتنولوگ ها نیز تعلق دارند، آشکار شد که تصاویر واقعیت چگونه خود را در روبنا قابل فهم می سازند و می توانند قابل فهم سازند.
•    هرچه کمتر بتوان نظام سمبولی ئی را بر بنیان سد و بندهای رئال توضیح داد ـ چیزی که قبل از همه در میتولوژی (اسطوره شناسی) مصداق دارد ـ به همان اندازه نیز روح انسانی می تواند بدون مزاحمت به تحقق خود در آن بپردازد.
•    منظور این است که آن می تواند در این جور موارد مکانیسم های خود را به میل خویش بکار اندازد.
•    لوی اشتراوس به تأکید یادآور می شود:
•    «بنظر من هیچ چیز بهتر از میتولوژی نمی تواند این تفکر عینیت یافته را بروشنی توضیح دهد و واقعی بودن آن را بطور امپیریکی اثبات کند.»

•    (میتولوژی عبارت است از مجموعه میراث اسطوره ای (اساطیر، اندرزها، اشعار، قصص و غیره قدیم هر خلق)
•    پژوهش علمی مربوط به تشکیل اساطیر، نقل اساطیر و معنی اساطیر. مترجم)

•    خطا نخواهد بود، اگر ما اینجا مفهوم تخیل را به یاد آوریم.
•    البته منظور از تخیل ـ آن سان که گوته به اکرمن می نویسد ـ  کمتر «قوه تصور سرسری است که به سرهم بندی کردن چیزهای غیر واقعی می پردازد.
•    بلکه بیشتر تخیلی است که عرصه واقعی و زمینی را ترک نمی کند و با معیارهای واقعی و شناخته شده به سوی چیزهای قابل تصور و قابل پیش بینی حرکت می کند.»
•    لوی اشتراوس می تواند در چارچوب اتنولوژی مکانیسم های روح انسانی را مورد پژوهش همه جانبه و ژرف قرار دهد، بویژه مکانیسم های روحی ئی را که با ساختن ایده های فکری از حقایق امور امپیریکی (تجربی) در رابطه اند.
•    این مکانیسم ها کمک می کنند تا «رورح از تنوع امپیریکی به سادگیت مفهومی بگذرد و سپس از سادگیت مفهومی به ترکیب محتوای علائم زبانی برسد.»

•    این گذار دیالک تیکی چیزی جز دیالک تیک زبان نیست:
•    دیالک تیک علامتگذار ـ علامتگذاری شونده که تشکیل شان ـ همزمان ـ عبارت است از علائم امپیریکی و فکری.

•    علائم پایه چیزهای فکری را تشکیل می دهند.
•    بوسیله علائم چیزهای فکری می توانند اندیشیده شوند.
•    اما «در حین اندیشیده شدن، به آنها فرم داده می شود که حاوی چیزی مکلف ساز است.»

•    علم علائم ـ سمیوتیک ـ به مجموعه حقایق امور بشری تعلق دارد.
•    این حقیقت امر را که مناسبات انسانی جزئی از پراتیک اجتماعی معینی اند، جزئی از فرماسیون اجتماعی معینی اند، پیشاپیش مارکس و انگلس بیان داشته اند.
•    در نیتجه، وظیفه سمیوتیک ماتریالیستی و یا ماتریالیسم سمیوتیکی عبارت است از در مد نظر داشتن قناعت پیشگی در استفاده از علائم ناشی از انفراساختار مادی زیربنائی که مناسبات انسانی را و بدانوسیله استفاده میانسوبژکتیف (میانانسانی)  از علائم را تحت تأثیر قرار می دهد.
•    لوی اشتراوس از این نقطه به بررسی روبنا بر اساس سیستم های طبقه بندی همبودهای غیر کوچ نشین (مراجعه کنید به «تفکر وحشی») و منطق اسطوره ای (مراجعه کنید به «میتولوژی») می پردازد.

•    فردیناند ساسور ـ زبانشناس بزرگ ـ می نویسد:
•    «زبان فونکسیون سوبژکت سخنگو نیست.
•    زبان محصول و فراورده ای است که فرد بطور منفعل دریافت می کند.
•    تأمل از قبل هرگز پیش شرط زبان نبوده و بازتاب در اینجا فقط در رابطه با کردوکار مربوط به طبقه بندی چیزها  وارد عمل می شود.»

•    سؤال اکنون این است که زبان فراورده و محصول چیست؟

•    پاسخ فردیناند ساسور به این پرسش به شرح زیر است:
•    زبان محصول و فراورده پراتیک اجتماعی است:
•    زبان فراورده کلکتیف (دسته جمعی) هر همبود اجتماعی است که اعضایش ببرکت تماس ناآگاهانه با هم متحد می شوند.
•    از همین جا بآسانی می توان دید که پراتیک اجتماعی که زبان یکی از فراورده های آن است، به کلیت اجتماعی ـ تاریخی مادی تعلق دارد.
•    رشته پیوند مورد نظر فردیناند ساسور که وحدت هر همبود زبانی را بطور سمیوتیکی حفظ می کند، به تولید اجتماعی ـ تاریخی عام تعلق دارد، به همان سان که مارکس و انگلس با صراحت تمام بر زبان می رانند، «نوع معینی از کردوکار افراد انسانی است، نوع معینی از نمود زندگی آنها ست، بیانگر شیوه زیست معینی است.»

•    روشن کردن این پیوند یکی از خدمات علمی و فلسفی بزرگ لوی اشتراوس بوده است.

7
بخش هفتم

•    باید ـ نه آخر از همه ـ یادآور شد که منتقدین استروکتورالیسم بناحق آن را به نادیده گرفتن تاریخیت و توان توسعه هستی انسانی متهم می کنند.
•    لوی اشتراوس ـ بی هیچ تردیدی ـ می کوشد تا ساختارهائی را روشن سازد که در خارج از حیطه اختیار ما قرار دارند.
•    این اما به مسئله توان و لیاقت انسانی در زمینه عمل آگاهانه کوچکترین ربطی ندارد.
•    این مسئله ـ در نهایت امر ـ مسئله دورنما ست.
•    لوی اشتراوس هرگز ادعا نکرده که استروکتورالیسم او همه عرصه های واقعیت را در برمی گیرد.
•    لوی اشتراوس در پی پرده برداری از ساختارهای جامعه (مناسبات خویشاوندی) و تفکر (سیستم های طبقه بندی و میتولوژیکی) است که برای عوام نا شناخته مانده اند.
•    انتقاد از طرز تفکر لوی اشتراوس باید از نقطه نظر دیگری صورت گیرد که تا کنون جایش در ادبیات جاری خالی مانده است.
•    لوی اشتراوس علیرغم اینکه به ضرورت جهان مبتنی بر عدالت یقین دارد، ایمان به راه حل سیاسی برای معضلات موجود را از دست داده است.
•    تفرقه عملکردی در جوامع پساصنعتی ـ بنظر او ـ چنان تعمیق یافته است که از بین بردنش محال می نماید.
•    اما این نظر او می تواند به پایداری نکبتی کمک کند که لوی اشتراوس تحت عنوان «بیگانگی پایدار انسان در فرماسیون اجتماعی سرمایه داری» مذموم تلقی می کند.

پایان