سياسی

نقد مارکسیستی دربارۀ تئوری روانکاوی – ساختار روانی انسان و تحولات اجتماعی ۶

ساختار روانی انسان و تحولات اجتماعی

گاهنامۀ هنر و مبارزه

بر خلاف حیوانات، آن چه که وجه مشخصۀ جهان درونی نوع بشر تحول یافته را تشکیل می دهد، تنها فقر توانایی ارثی و رفتارهای مرتبط به بلوغ زیست شناختی او نیست، بلکه در مقایسه با جهان حیوانات گسترش فوق العادۀ قابلیت طبیعی در امور اکتسابی و آموزشی نزد فرد انسان است که از اهمیت ویژه ای برخوردار می گردد.

ولی با وجود چنین قابلیت اکتسابی، اگر یک «کودک وحشی» (1) را متصور شویم، از دیدگاه رفتاری به درجه ای بالاتر از مهره داران عالی نخواهد رسید.

به ویژه از این روی که آموزش فردی، اگر چه به عهدۀ سازواره ها (2) با امکانات کالبدی و جسمی (3) مشخصی است، ولی به دو دلیل کاملا روشن اساسا وابستگی تام و تمامی به آنها ندارد.

اولین علت این است که آموزش از طریق داده ها و آموزه ها و در اشکال رفتار واره هایی تحقق می یابد که در خارج از هر گونه ارث ژنتیک واقع شده و در ثانی دارای قابلیت و ذخیرۀ بی حد و مرز در طول تاریخ می باشد.

در واقع از یک سو انسان با تولید ابزارهای مورد نیازش اعمال سادۀ روانی و هوشمندانه ای را به کار می بندد که در مرحلۀ پسا تکوینی آن به فراموشی سپرده نشده و به خاموشی نمی گراید، زیرا این اعمال در آغاز با کار روی سنگ آتش زنه (سیلکس) انجام گرفته و پس از عمل تولید و حتی پس از ناپدید شدن تولید کنندۀ آن، به عنوان الگوی رفتاری مشخصی در جهان بیرونی باقی می ماند ( یک سنگ دولبۀ تراشیده شده، حاکی از فن تراش و در عین حال نحوۀ استفاده از آن می باشد که عینیت یافته است) که هر دو وجهه دارای قابلیت انباشت است.

بر این پایه است که تشکل میراث اجتماعی آغاز می گردد نیروهای تولیدی، روابط اجتماعی، زبان و دانش، نهادها، و غیره – که از دیدگاهی که مربوط به موضوع ما می باشد، چیزی نیست مگر فعالیت درونی و روانی عینیت یافته، ولی تحت اشکالی که به هیچ روی روانشناختی نیست. از سوی دیگر و در پیوند با همین موضوع، زیر ساخت عصبی رفتارها بیش از پیش تنها به مغز به عنوان سازواره ای از پیش مهیا ( و به عنوان فرآورده ای طبیعی) محدود نبوده، بلکه بر پایۀ سیستم های پایدار فعالیت فکری که در طول آموزش فردی شکل می گیرد و در نتیجه سازواره ای را تشکیل می دهد که کاملا از الزامات ثبات و انتقال ارثی آزاد هستند و به آنها بستگی ندارد(4).

به عبارت دیگر، گذار از جهان حیوانی به جهان بشری به این شکل قابل درک خواهد بود که از شیوۀ ذخیره سازی و انباشت درونی که به تجربۀ نوعی باز می گردد، و تحت اشکال میراث ژنتیک که به علت سیر تحولی طبیعت به انواع بستگی دارد و الزاما شامل قابلیت رفتاری محدودی می باشد فاصله گرفته و با افزایش و جایگزین ساختن تدریجی آن از طریق شیوۀ بسیار سریع ذخیرۀ سازی در جهان بیرونی که در اشکال میراث اجتماعی (ابژه) عینیت و تداوم می یابد، و شامل سرمایه ای رونشناختی می گردد، بر این پایه می توانمی نتیجه بگیریم که در محدوده های فرد روانشناختی نمی گنجد.

بر خلاف جهان حیوانات، آن چه را که عالم بشریت انباشت می کند مستقیما به عرصۀ رفتاری ارتباط پیدا نمی کند بلکه عبارت است از واقعیاتی اجتماعی که وجه روانشناختی در آن ظاهرا به خاموشی گراییده است، به طوری که هر فردی باید از همان بدو تولد یعنی وقتی که هنوز در دوران حیوانی خود به سر می برد، این شکل از جهان درونی و روانی را باز سازی کند و با در اختیار گرفتن آن، و با همانند سازی آنها به درجه ای از مهارت دست پیدا کند که تا کنون بشریت به آن نائل آمده است.

این نفی مضاعف ( نفی نفی)، همان طور که روش دیالکتیک به ما می آموزد، صورت تحول و پیشرفت کیفی عظیمی را در بر می گیرد که نمایانگر انسانی شدن حیوان است. به همان نسبت که ماهیت کالا، در ابتدا به شکل ضمنی در داد و ستد مستقیم و سپس زمانی که به پول تبدیل می شود و از اشکال عینی کالایی رها می گردد، و از همین رو، به عنصر انقلابی در گسترش جهانشمول تولید کالا مبدل می گردد. به همین نسبت فعالیت روانی به شکل ضمنی و محدود در رفتار حیوان، زمانی که به شکل ابزار عینیت پیدا می کند و علاوه بر این به طور کلی به میراث اجتماعی انسان تبدیل می گردد، از اشکال تنگ فردیت طبیعی آزاد می شود و گسترش بی مرز جهان درونی و شخصیتی را امکان پذیر می سازد.

در حالی که هر حیوانی کمابیش و بر حسب تعریف عامی که از آن داریم، تنها قابلیت انجام آن اعمالی را دارد که در حیطۀ نوع طبیعی آن می باشد، در حالی که نوع طبیعی آن در هیچ کجای دیگری بجز در حیطۀ فردیت خود او ثبت نشده است. ولی بشریت به تدریج در طول تاریخ فزایندۀ خود، بیش از پیش به شکل بسیار گسترده ای از حد آن چه که یک فرد می تواند در محدودۀ زندگی اش کسب کند فراتر می رود، به طوری که انسان ها در برابر امکانات بی اندازه متنوعی قرار می گیرند، و از همین روی، فردیت طبیعی نزد انسان، به امکان رشد شخصیت روانشناختی فزاینده و تمام عیاری دست می یابد.

چنین نگرش نسبت به تفاوت حیوان و انسان و امکان رشد بی سابقۀ انسان، به روشنگری هایی چند نیازمند است تا به خوبی فهمیده شود، ولی در همین کران ناچیز، و با وجود تمام پژوهش ها و گفتمان های کنونی دربارۀ نقش شرایط طبیعی و نقش شرایط اجتماعی در این و یا آن روند روانشناختی، به تنهایی به ما اجازه می دهد تا با اطمینان کامل بگوییم که رجوع به « میراث روانشناختی» به عنوان عنصر مرکزی، برای تعریف و روشن ساختن واقعیات انسانی گویای نبود شناخت اساسی و بنیادی خود مسئله است، زیرا تمام رمز و راز گذار بشریت بر اساس روندی کاملا متفاوت با جهان طبیعت حیوانات تحقق یافته، و در این نکته نهفته است که روند بازتولید ساده و بی واسطه در رابطه با فردیت طبیعی، بازتولید با واسطه جایگزین می گردد که شامل میراث اجتماعی بوده و در تشکل فردیت روانشناختی شرکت دارد.

بر این پایه، نتیجه می گیریم که چنین بازتولیدی که گسترش آن بی کران بوده و مرزی را بر نمی تابد، با شرایط تاریخی مطابقت دارد.

وقتی که به تمام ظواهر دروغین و نظریات بی پایه و اساسی فکر کنیم که مدت ها پیش می بایستی از پردۀ ابهام بیرون می آمدند، و مواد اولیه علمی که می بایستی مورد بررسی قرار می گرفتند، و یا مشکلات تئوریکی که می بایستی برای رسیدن به این مفهوم کلی حل می شدند، تحت چنین شرایطی تنها می توانیم به خاطر پیش دستی کردن تحلیل فلسفی، دست کم وقتی که به فلسفه ای مربوط می شود که به شکل رادیکال غیر نظری است عمیقا شگفت زده می شویم. زیرا در حالی که امروز حتی افراد آگاه و دانشمندان صلاحیت دار هنوز بعید به نظر می رسد که آگاهی کامل و روشنی به راه حل مشکل داشته باشند ، یک قرن پیش از این، حتی پیش از هر گونه تحولی در زمینۀ انسان شناسی مدرن، حتی پیش از داروین و تنها از طریق نقد فلسفی – همان نقدی که در عین حال به بنیان گذاری علم تاریخ انجامید – مارکس و انگلس کلی ترین شکل تئوریک آن را یافته بودند.

ماتریالیسم تاریخی که آنها یک سال پیش از انقلاب های سال 1848 بنیان گذاری کردند مشخصا همان راه حل واقعی است که برای درک مشکل عظیم انسان شناسی فلسفی ضروری می باشد : انسان چیست؟ در عین حال که «حل معمای تاریخ»، و بهتر بگوییم : حل معمای تاریخ از این جهت که حقیقتا به پرسش : انسان چیست؟ پاسخ می گوید.

پرسش های کلاسیک مردم شناسانه را چگونه باید مطرح کرد؟ و این از جمله پرسشهایی است که به شکل دائمی هنوز هم مطرح می باشد.

وقتی ما انسان را به عنوان متنوع ترین افراد به شکل یک سان در نظر می گیریم، این کار را بر اساس محاسبه ای انتزاعی انجام می دهیم که توجیه آن کاملا روشن به نظر می رسد، یعنی بر اساس ویژگی های طبیعی و اجتماعی که آنها را از یک دیگر قابل تشخیص ساخته و خصوصیات عمومی انسان که آنها را در پیوند با یکدیگر قرار می دهد.

خیلی می توانیم دربارۀ فهرست دقیق «خصوصیات» « انسان در حالت کلی» صحبت کنیم – بدن راست، مغز حجیم، انگشت شست متقابل، مهارت در ساخت ابزار، زبان و قدرت فکری ذهنی، و غیره _ ولی به هر صورت چنین فهرستی است که اساس درک مفهوم انسان را امکان پذیر می سازد، و در نتیجه تعریفی را ارائه می دهد که در زبان فلسفی آن را ذات (4) انسان می نامند.

ولی این طور به نظر می رسد که حضور این خصوصیت ها در تمام افراد به شکل مستقل از شرایط زمانی و مکانی، گویای این واقعیت است که جزء لاینفک فرد انسان بوده و مادر زاد هستند. در نتیجه ذات انسان معرف ساحت طبیعی به مفهوم واژه به واژۀ آن است.

بر این پایه، با توجه به چنین موضوعی، مسئلۀ مردم شناسانه حل نخواهد شد.

اگر این « طبیعت انسان» را برآمده از روح آسمانی بدانیم – مثل هر گونه نظریه در طیف ایده آلیسم – و یا این که آن را حاصل « قوانین ماده» منطبق بر نظریات مادی گرا از نوع ماقبل مارکسیستی ارزیابی نماییم، و یا حتی به شکلی که مکتب ساختارگرا آن را تعریف می کند، درک بنیادی ترین واقعیاتی که روشنگر وجوه مشخصۀ بشریت هستند ناممکن خواهد بود، و در وحلۀ نخست این موضوع که چگونه « طبیعت انسان» در طول تاریخ تکوین یافته است، درک نخواهد شد.

به همین علت نیز ظهور تاریخ در مرکز تأملات انسان شناسانه، به طور مشخص از دوران انقلاب فرانسه، مصادف بود با بحران عمیق «ذات باوری» (5) و زیر علامت سؤال بردن مفهوم ذات انسان.

ولی در صورتی که زیر علامت سؤال بردن چنین موضوعی به نفی قطعی پاسخ ذات باوری محدود گردد بی آن که تا نقد رادیکال مفاهیم انتزاعی که مسائل را به شکل جعلی مطرح می کند پیش نرود، به روشن ساختن چنین موضوعی مددی نمی رساند.

بنابراین ذات باوری (اگزیستانسیالیسم) نتیجه می گیرد که «انسان فاقد ذات است». و این نکته اگر چه نیک اندیشانه به نظر می رسد ولی به شکل بنیادی متناقض است، زیرا با پذیرش چنین دلایلی در رابطه با « انسان»، مجبور خواهیم بود که پرسش را بر اساس مفهوم ذات انتزاعی مطرح کنیم.

اگر « انسان» فاقد ذات است، در نتیجه «انسان» « موجودی است فاقد ذات». این فقدان ذات همان ذات اصلی اوست. از همین رو «اگزیستانسیالیسم» (مکتب اصالت ذات) که اساس و بنیاد آن را همواره باید در مذهبی جستجو کنیم، از مفهوم متافیزیک «آزادی» جدایی ناپذیر بوده و فقدان ذات به جزء لاینفک طبیعت انسان تعبیر خواهد شد، چه در جریان فکری ایده آلیستی ( به عنوان مثال عزلت(6) در خدا شناسی) و چه در جریان مادی گرایی ( به عنوان مثال در جریان های فکری روانشناختی که فقدان ارث روانشناختی نزد انسان به این معنا است که در آغاز فرد در حالت کاملا نامشخصی از رشد است، و به شکلی که گویا می تواند شرایط تاریخی و اجتماعی روند انسان شدن خود را انتخاب کند.)

مکتب اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم) و به همین منوال مکتب ذات باور (اسانسیالیسم) کلاسیک هر دو زندانی نظریۀ «طبیعت انسان» هستند، که البته انتقادهای متعدد و قاطعانه ای به آنها وارد آمده است.

بی آن که در پی مداحی باشیم، باید بگوییم که تنها مارکسیسم است که پاسخگویی به این مشکل اساسی انسان شناسی تئوریک را ممکن می سازد. به همین علت، عدم آگاهی و کمبود شناخت مارکسیسم نزد فروید و به همین منوال نزد هر متخصص علوم انسانی نتایج اسفناکی ببار خواهد آورد. ولی برای درک واقعی راه حل مارکسیست در رابطه با این مسئله، ضروری خواهد بود که به دام های نظریات ذهنی که تفکر صرفا تئوریک بدان منتهی می گردد آگاهی پیدا کنیم .

مارکس تنها پس از روشن ساختن «معمای ساختار نظریات صرفا نظریه پردازانه» ( در خانوادۀ مقدس، 1844) (7) بود که توانست مسئلۀ ذات انسان را به روشنی مورد بررسی قرار دهد (تز دربارۀ فویر باخ، ایده ئولوژی آلمانی، 1845- 1846).

ولی باید ببینیم که دام ذهنیت گرایی به چه معنایی است؟ دام ذهنیت گرایی به این معناست که کاربرد مفهوم کلّی (به عنوان مثال « انسان» ) برای مجموعه ای از عناصر مشخص (8) ( در اینجا « افراد آدمی»)، چنین استفاده ای به اندازه ای ثابت و دائمی است که امر بدیهی به نظر رسیده، و نتیجۀ منطقی و غیر قابل انکاری به بار می آورد که اگر هوشیار نباشیم، به شکل نامحسوسی به نتایج تئوریک مهمی می انجامد که به هیچ روی پایه و اساس ندارد.

در واقع با مجرد ساختن مفهوم (انسان) تشکل یافته از عناصر مشخص به شکلی که معنای خاصی( افراد) از آنها به ذهن متبادر سازد، در این صورت در مسیری قرار می گیریم که، بدون کوشش نقادانه، مفهومی را که تعیین کنندۀ خصوصیات کلی می باشد ( خصوصیات انسان) به خود عناصری نسبت می دهیم که در نقطۀ آغاز انتزاع بوده اند ( در اینجا یعنی در نظر گرفتن افراد به شکل منفرد).

به عبارت دیگر پیش از هر تأمل روشنی دربارۀ موضوع «طبیعت انسان» پذیرفته ایم که چنین خصوصیاتی (آنچه را که فلسفۀ در اشکال کلاسیک خود ذات می نامد) در افراد مجرد و منفرد جای دارد که جزء لاینفک آنها بوده و معرف طبیعت آنها می باشد.

از همین رو نه تنها دعاوی فلسفی نظیر « انسان فاقد ذات است» بلکه به همین منوال دعاوی ظاهرا ناب علمی نظیر «انسان ابزار ساز است» یا « انسان موجودی است که داری تمنّا و آرزومندی می باشد» در شکل منطقی شان یعنی «انسان این است و آن» خطر قبول نامشهود و باز هم خطر ناک در طبیعت باوری مردم شناسانه را در بر می گیرد، به این علت که با تکیه به معنای واژه به واژۀ آنها، در این صورت می بایستی بپذیریم که بشریت (موجود انسان) با افراد بشر در کلی ترین خصوصیاتشان انطباق هویتی بنیادی دارد، و بنابراین در اشکال فردی ( یعنی در زمینۀ روانشناختی ) است که باید به بررسی پرداخته و در جستجوی راه حل تمام مسائل بنیادی علوم انسانی باشیم.

اشتباه این نظریات در کجاست؟ در اندیشه ای که اساسا انتزاعی بوده و از کاربرد تعیین کنندۀ دیالکتیک ماتریالیست در تئوری و پراتیک شناخت آگاه نیست. کاربردی که ایدئولوژی بورژوا در تعریف فرد انتزاعی و ذهنی(9) ( فرد در رقابت کاپیتالیست) جایز می داند مشخصا نتایج حاصله از موضوعی به نام انسان را تحت تأثیر قرار می دهد.

ولی دیالکتیک به ما چه می آموزد؟ که کلّیات انتزاعی و ذهنی فاقد ارزش است و ذات وجود ندارد؟ ولی به هیچ عنوان این طور نیست.

چنین رفتار و خط مشی فکری و روش تحقیق نزد تحصل گرایان(10) که فقط به خود عناصر تکیه می کنند و این طور که آشکار است ظاهرا قاطعانه « ذات » را مردود می دانند، مطمئنا ما را در موقعیت بسته ای در رابطه با چنین پرسشی قرار می دهند، زیرا که تمام دام نظریه پردازی های انتزاعی دقیقا در پذیرش عنصر حی و حاضر (منفرد – بخوانید غیر دیالکتیک) نهفته است که آن را به عنوان اساس و بنیاد دانش و آگاهی کافی می پندارند، و از همین رو تجربه باوری تحصل گرا (11) در علوم انسانی قطعا به نحوی از انحاء به طبیعت باوری در انسان شناسی خاص ایدئولوژی بورژوا منتهی می گردد.

نه : عملی که عناصر خاصی را به مفهوم کلی و انتزاعی ارتقاء می بخشد، نه تنها حاکی از اندیشه ای ذهنی نیست، بلکه همچنین، و مقدما عملی واقعی را در بر می گیرد. ذات البته به عنوان موضوعی یا عنصری کلی(12)، واقعا می تواند وجود داشته باشد، یعنی این که نه تنها ذات می تواند در عناصر مشخص(13) وجود داشته باشد بلکه حتی وقتی که ذات به اندازۀ کافی و در حدی تکامل یافته باشد که به عنوان عنصر مشخص در کنار عناصر مشخص دیگر قرار گیرد ( به عنوان مثال عنصر مشخصی مثل پول به عنوان کالایی خاص در کنار کالاهای خاص دیگر). و دقیقا از همین رو شناخت نباید در اشکال ایده آلیست به عنوان « تولید» درنظر گرفته شود، بلکه به شکل ماتریالیست، یعنی همانند « انعکاس» وجود در تفکر. چنین امری به این معنا نیست که حرکت فکری تنها به سادگی منطبق بر وجود باشد.

ولی ذات به عنوان شیء کلی، خیلی دور از این که بتواند توضیحی قطعی و تغییر ناپذیر برای اشیاء باشد ( توهم نظریه پردازانه)، به سهم خود محصولی تاریخی است، محصول روابطی ( در مورد پول : روابط تولیدی) که ذات را به شکل کاملا بنیادی تشکیل می دهد ( دیالکتیک)، نه در بستر ذهنیات انتزاعی بلکه در واقعیت عینی و نه در اشکال طبیعی بلکه در اشکال تاریخی. و نه این که به عنوان جزئی تفکیک ناپذیر از شیء در حالت منفرد تشکل یافته باشد، بلکه منتج از شرایط عمیقی بوده که از بطن آن حاصل آمده است. در مقابل استعمال رایج نظریات انتزاعی که با تعبیر مغلطه آمیز کلیات شیء یا شیء کلی تصور می کنند که حقیقت نهایی و طبیعت آن را دریافته اند، استعمال ماتریالیسم دیالکتیک نسبیت تاریخی و غیر ضروری بودن آن را مطرح می کند، وتأملات را به سوی بررسی عینی روابط بسیار عمیقی متوجه می سازد که در بطن آنها کلی (یا عام) و به همین منوال خاص (یا جزئی )به وجود می آید. چنین امری در عین حال موجب می گردد که تئوری واقعا به پراتیک بیانجامد، زیرا شناخت شرایط تولید هر واقعیتی راه مداخله در آن را نیز نشان می دهد و به عبارت دیگر امکان دگرگون ساختن آن را نیز نشان می دهد.

این همان موضوعی است که مارکس در خصوص انسان در «تز دربارۀ فویر باخ» نشان داده است. البته به عنوان مفهومی که جزء لاینفک فرد منفرد بوده، و به عنوان جهانشمولیت درونی که به شکل کاملا طبیعی افراد متعددی را به یک دیگر متصل می سازد، و باید دانست که ذات انسان دیدگاه نظریه پردازانه است. چنین امری به این مفهوم نیست که ذات انسان پایه و اساس ندارد. چرا که پایه و اساس آن فرد انتزاعی و ذهنی است که حاصل روابط اجتماعی مشخصی می باشد، به این معنا که مناسبات تولیدی که نقطۀ اوج تکاملی آن به کاپیتالیسم می رسد: یعنی تأویل انسان عینی به خاصیت ذهنی، و ، به نیروی کار ذهنی.

پس « ذات انسان» در ساحت ذهنی، توهم پیش پا افتاده ای نیست، ولی طبیعت مطلق و تغییر ناپذیر « انسان» هم نیست. این «ذات انسان» به همان نحوی که به افراد عینی تعلق دارد، محصول روابط اجتماعی مشخصی است که پایه و اساس عینی آن را تشکیل می دهد، به عبارت دیگر ذات آنها به مفهومی بنیادی باز می گردد که ماتریالیسم دیالکتیک مبین آن می باشد. « ذات انسان مفهومی نیست که جزء لاینفک افراد منفرد باشد. ذات در واقعیت مجموع روابط اجتماعی است.» (ششمین تز دربارۀ فویر باخ). چنین است راه حل مجموع مشکلات مرکزی انسان شناسانۀ : انسان چیست؟ چنین راه حلی بر اساس نقد رادیکال طرز تلقی و جایگاه خود مسئله است، که هر گونه پاسخ در اشکالی نظیر : « انساناین استو آن است» را نفی می کند، و ما را متوجه تاریخ می سازد، زیرا افراد بشر ذات واقعی دیگری بجز مجموع شرایط تاریخی در حال گسترش ندارند که از طریق آن به بشریت خودشان تحقق ببخشند، و با این حساب که چنین شرایطی در هیچ ساحتی به طبیعت ارتباطی ندارد.

چنین پرسشی، به شکل عمومی در تعالیم معاصر علوم انسانی در اولویت قرار می گیرد، و به ویژه زمانی که این فرایند پر اهمیت و مشخصا انسانی به تحول پذیری اجتماعی ذات منتهی می شود، و به تراکم سریع و ماهیتا نامحدود روانشناختی عینیت یافته در اشکال میراث اجتماعی تکیه دارد.

زیر نویس

Un enfant sauvage1)

کودک وحشی. منظور کودکی ست که بر حسب تصادف و به دور از والدین و جامعه در فضای طبیعی بزرگ می شود.

Organisme2- سازواره

Anatomo-physiologique3- کالبدی و جسمی

4)

Cf.Les études de A.N.Léontiev dans Recherches internationales à la lumière du marxisme,n°28(1961) sur « L’Education » et n° 46 (1965) sur « L’Homme ».

«بلکه به سیستم های پایدار فعالیت فکری که در طول آموزش فردی شکل می گیرند و در دومین مرحلۀ تشکیل دهندۀ سازوارۀ واجد عمکرد واقعی می باشد…»

به عبارت دیگر « سیستم های پایدار فعالیت فکری » را به این معنا است کخ نه تنها ابزارهای ساخته شده و باقی مانده بلکه علاوه بر آنها قابل ذخیره بودن فعالیت های فکری و جسمی انسان به ایجاد مؤسسه یا نهاد آموزشی می انجامد. به این ترتیب است که آموزش تنها به وجود بیولوژیک آن محدود نیست و به نهادها بستگی خواهد داشت.

Essence5) ذات

Essentialisteذات گرا

Déréliction6)

عزلت. مفهومی ست مذهبی در مسیحیت. مسیح فریاد می زند : خدایا چرا مرا تنها رها کردی. تجربۀ تنهایی حضرت مسیح در درد و رنجی که متحمل می شود. به معنی تنهایی فکری و ذهنی انسان است.

La Sainte Famille,pp.73 à 777)

Objets particliers8) عناصر مشخص . موضوعات مشخص

Individu abstrait9) فرد ذهنی . فرد در مفهوم تجریدی. فرد انتزاعی

Positiviste10)

تحصل گرا. پوزیتیویسم : اثبات گرایی یا تحصل گرایی

Empirisme positiviste11- (داریوش آشوری. فرهنگ علوم انسانی : تجربه باوری).تجربه باوری تحصل گرا

تجربه باوری دکترینی معرفت شناختی ( در فلسفه و روانشناسی) ( و به همین منوال زیبایی شناسی) است که هر شناختی را منوط به تجربۀ حسی می داند. غالبا صفت « تجربی» به معنی نتایج حاصله از آمار به کار می رود، که در نقطۀ مقابل نتایجی قرار می گیرد که از تئوری بر می آید.

Objet général12-

Objet particulier13-