تاریخی

مکتب فرانکفورت

گلناز مقدم فر

ميراث فکري و نظري گروهي از روشنفکران برجسته آلماني که مي کوشيدند، يک گونه فلسفي انقلابي از مارکسيسم غربي را که با عنوان نظريه انتقادي (Critical Theory) شناخته مي شد، پديد آورده و بسط دهند، را مکتب فرانکفورت (Frankfurt School) مي گويند.

به دنبال عدم تحقق پيشگويي هاي «مارکس»، مبني بر وقوع انقلاب کارگري عليه نظام توليد سرمايه داري و شکل گيري سوسياليسم و در پي ناکامي جنبش هاي مارکسيستي در اروپا و عدم تمايل کارگران به انقلاب و پيروزي انقلاب بلشويکي (7191) در روسيه، بسياري از نئو مارکسيست هاي آلماني برآن شدند، تا به بازخواني انديشه هاي مارکسيستي بپردازند. اين روشنفکران آلماني، در ارتباط با يک موسسه تحقيقات اجتماعي بودند، که در سال 1923 با همت و سرمايه «فيلکس وايل»، که يک کارخانه دار بود، تاسيس شد و به عنوان اولين موسسه مطالعات مارکسيستي در جهان سرمايه داري غرب، وابسته به دانشگاه فرانکفورت فعال بود. آنها در اين موسسه، مهم ترين جريان فکري دنياي سرمايه داري از زمان ظهور مارکسيسم به بعد را پي ريزي کردند، که بعدها به مکتب فرانکفورت يا نظريه انتقادي، موسوم شد.

اعضاي اين مکتب که از جمله اولين قربانيان سياست هاي نژادپرستانه آلمان نازي بودند، در اواخر دهه 1930، بعد از اوج گيري قدرت رژيم سوسياليسم آلمان، به خاطر ديدگاه هاي سياسي خود، مجبور به ترک آلمان و عزيمت به ايالات متحده آمريکا شدند. در اوايل دهه 1950 اعضاي مکتب، دوباره به آلمان بازگشتند و موسسه تحقيقات اجتماعي را در فرانکفورت فعال کردند.

در سال 1969 در پي مرگ «تئودور آدورنو» موسسه منحل شد و با مرگ «ماکس هورکهايمر» دوران فعاليت مکتب فرانکفورت خاتمه يافت، لکن نظريه انتقادي در شکل جديد و در عين حال بسط يافت و در قالب ديدگاه هاي «آلفرد اشميت»، «يورگن هابرماس»، «کارل اتواپل»، «کلاوس اوفه» و… تداوم پيدا کرد.

تازه ترين تلاشي که براي دنبال کردن و توسعه سنت هاي اين مکتب انجام شده، توسط «یورگن هابرماس» فيلسوف و جامعه شناس بوده که مهم ترين و مشهورترين سخنگوي مکتب فرانکفورت است.

اعضاي مکتب

از شخصيت ها و اعضاي مکتب فرانکفورت، که اکثرا يهودي بودند، مي توان به اين افراد اشاره کرد:

– ماکس هورکهايمر که از 1931 تا 1958 مديريت موسسه را بر عهده داشت،

– تئودور آدورنو جامعه شناس و فيلسوف و موسيقي شناس،

– هربرت مارکوزه فيلسوف،

– اريک فروم فيلسوف و روانکاو،

– والتر بنيامين نقاد ادبي،

– فريدريش پولوک اقتصاددان،

– فرانتس نويمان،

– هنريک گروسمن

– ماري يهودا.

در اين ميان آثار چهار شخصيت عمده يعني: هورکهايمر، مارکوزه، آدورنو و فروم بود که هسته اصلي نظريه انتقادي را شکل داد.

هدف مکتب فرانکفورت

هدف نظريه پردازان اين مکتب که ايجاد و تغيير سياسي و اقتصادي و فرهنگي را براي جوامع سرمايه داري دوران خود، تغيير بنيادي مي دانستند، اين بود که به مدد آثارشان و با افشاي تضادهاي زيربنايي و جوامع طبقاتي، تحولات اجتماعي مثبت و پيش رونده بيافرينند. اعضاي اين مکتب که در مقابل نظريه پوزيتويست ها که مويد و طرفدار وضع موجود و توصيف کننده آن بودند، تفکر آرماني جامعه يا وضع مطلوب را ارائه کردند که در واقع به دنبال تغيير و حرکت به سوي مطلوب بودند.

محورهاي انديشه مکتب فرانکفورت

محور کانوني انديشه مکتب فرانکفورت را بايد در مفهوم نظريه انتقادي جستجو کرد که معطوف به بررسي، مطالعه و تجزيه و تحليل و تبيين جنبه هايي از واقعيت اجتماعي است که مارکس و پيروان ارتدکس وي، آنها را ناديده گرفته يا بدان ها بي توجهي کرده اند.

اين مفهوم که مبناي همه تحقيقات فکري و فلسفي و پروژه هاي مطالعاتي اعضاي موسسه، تحقيقات اجتماعي بوده است، اولين بار در سال 1937 باب شد و اساسا نوعي قالب تئوريک، براي متمايز کردن پيروان و معتقدان خود، از اشکال رايج و غالب مارکسيسم ارتدکس و رسمي محسوب مي شد و در عين حال پوششي بود، براي پنهان کردن گرايش هاي انقلابي و تعهدات راديکال آنها، در محيطي که با هر نوع گرايش انقلابي خصومت داشت.

اين نظريه که توجه خاصي به نابرابري و ظلم دارد، ماهيت انتقادي داشته و در برخورد با مسائل جوامع معاصر، نوعي رويکرد انتقادي چند رشته اي را براي تحليل کردن آنها، ارائه مي کند.

برخي از حوزه ها و رشته هاي متعددي که در اين نظريه، براي تجزيه و تحليل مسائل و مشکلات به خدمت گرفته شده اند، عبارتند از: فلسفه، جامعه شناسي، ادبيات، هنر، روان شناسي، اقتصاد و علوم سياسي. البته لازم به ذکر است جريانات فکري نوين مانند هرمنوتيک، سيبرنتيک، فمنيسم و زيبايي شناسي نيز در عرصه تحليل ها مورد استفاده قرار مي گيرند.

«دنيس مک کوايل» در تبيين اين نظريه مي گويد: «اين مفهوم کم و بيش با تحليل هاي مارکسيستي يا چ‘ نو، انطباق دارد و ويژگي هاي اصلي آن عبارتند از: توجه به تقسيم و اعمال قدرت نابرابر در جامعه و برگزيدن زاويه ديد طبقات استثمارشده، بجاي اداره کنندگان رسانه ها، يا جامعه به طور کلي».

نظريه انتقادي، ضمن انتقادات زيربنايي از رويکردهاي رايج، در شناخت جامعه به ايرادات روش شناختي و متدولوژيکي اين رويکردها پرداخته و شيوه هاي پوزيتيويستي را براي مطالعه جامعه، مورد نقد قرار مي دهد و قائل است صرف تجربه و روش هاي تجربي کافي نيست و نبايد مطالعه جامعه را با مطالعه طبيعت يکسان فرض کرد و مطالعات اجتماعي و انساني را به صورت علمي در آورد که درصدد کشف قوانين اجتماعي و انساني باشد، قوانيني که اعتبار و اقتدارشان بايد همانند اعتبار و اقتدار قوانين فيزيکي و علوم تجربي و طبيعي باشد. يعني قوانين عام، فراگير، آزمون پذير و اثبات پذير براساس روش هاي تجربي و علمي.

اساس اين نظريه را همين نقد اعتقادات پوزيتويسم تشکيل مي دهد که معتقد است کامل ترين يا تنها شکل شناخت توصيف پديده هاي حسي و تجربي است و هرگونه شناخت مبتني بر تجربه حسي و هرگونه پژوهش اصيل نيز مبتني بر توصيف واقعيات تجربي مي باشد.

تفاوت مکتب فرانکفورت و نظريه انتقادي

مکتب فرانکفورت تعبيري عام و کلي است که بر کل عرصه فعاليت هاي فکري و عملي موسسه تحقيقات اجتماعي از سال 1923 تا اواخر دهه 1950 که هورکهايمر و پولوک بازنشسته شدند و در واقع بر کل دوران حيات موسسه اطلاق مي شود و بيانگر يک هويت يا پيکره کلي است که تکامل يافته يا برآمده از درون موسسه است. اما نظريه انتقادي، رويکرد نظري و تحليلي و پارادايم يا چارچوب فکري اعضاي اين مکتب است که هر کدام علي رغم پايبندي به اصول فکري شخصي خود در چارچوب مذکور به تحليل و تبيين پديده هاي مورد مطالعه در راستاي خطوط کلي حاکم بر موسسه مي پرداختند.

پيش فرض هاي تحليل هاي انتقادي

نظريه انتقادي در جامعه، که يک نظريه ارزشي و سنجشي به شمار مي رود و از اهداف مهمش ارائه تحليل هاي انتقادي از مسائل و معضلات جامعه است، براساس يک سري پيش فرض ها، که در واقع خطوط راهنماي کلي آن هستند، به تحليل و انتقاد از وجوه مختلف جامعه، مي پردازد که اهم اين خطوط عبارتند از:

1. آرا و عقايد افراد، برخاسته از جامعه اي است که در آن زندگي مي کنند. لذا براي نيل به شناخت و نتايج عيني آن، بايد به بستر زماني و مکاني اي که افراد در آن بسر مي برند، توجه کرد.

2. روشنفکران، نبايد در جهت گيري هاي علمي- تحقيقاتي و همين طور در برخوردهاي سياسي- اجتماعي خود، عيني و برون گرا باشند و نبايد واقعيت را از قضاوت ارزشي جدا کنند.

3. روشنفکران بايد نسبت به جامعه مورد بررسي خود، موضعي انتقادي داشته باشن؛ موضعي که هدف اساسي آن آگاه ساختن افراد و ايجاد تحول اجتماعي باشد.

4. با توجه به وجود مقولاتي چون حقيقت و شناخت «رويکرد هنجاري»، نظريه انتقادي به مراتب بيش از «رويکرد امر واقع » پوزيتويسم، مي تواند روشنفکران را در تحقيقاتشان در زمينه علوم اجتماعي و انساني به اين مقولات نزديک کند.

5. ابراز قضاوت نظريه انتقادي، به دريافت هگلي از عقل نزديک تر است تا به دريافت مارکسي از آن. براساس دريافت هگلي، تکامل و پيشرفت آزاد افراد به قوام و بنياد عقلاني جامعه وابسته است.

6. اين توهم که مالکيت و سود، نقش کليدي خود را از دست داده اند، مردود است و به زعم نظريه انتقادي، حتي خود نظريه سنتي نيز بخشي از فرايند توليد بوده و در خدمت واقعيت موجود و بويژه افزايش سود و تحکيم سلطه مالکيت قرار دارد.

نقد مکتب

در نزد اعضاي اين مکتب و نظريه، يک سري اصول محوري مقبول وجود داشت که بايد به عنوان مباني عمده حاکم بر فعاليت هاي پژوهشي، در راس برنامه هاي مکتب قرار مي گرفتند که از جمله مهم ترين آنها عبارتند از:

1 – سرمايه داري در رشته اي از بحران هاي حاد به سر مي برد، بهترين راه براي درک صحيح اين بحران ها چيست و چه رابطه اي بين امور سياسي و اقتصادي وجود دارد؟

2 – مناسبات اجتماعي در معرض تغيير جدي قرار گرفته اند. جهت گيري اين تغيير به کدام سو است و اين تغيير چه اثري بر روند فرد دارد؟

3 – اقتدارگرايي(اتوريتايانيسم) و توسعه نهادهاي بوروکراسي، ظاهرا نظم مسلط روز به شمار مي روند. اين پديده ها را چگوه مي توان درک و تحليل کرد؟

4- مبارزات جنبش هاي کارگري در اروپا به صورت مبارزه واحد تمام کارگران جهان، تحقق نيافت. عوامل و موانع اين امر کدامند؟

5- عرصه هاي مختلف فرهنگ، در معرض دخل و تصرف و تحت نظارت دقيق قرار گرفته و به بازي گرفته شده اند. آيا نوع جديدي از ايدئولوژي در حال تکوين است؟ اگر آري، اين ايدئولوژي جديد چگونه و چه اثراتي بر زندگي روزمره افراد دارد؟

لازم به ذکر است نظريه پردازان اين مکتب ابتدا عقايد خود را بر تفکر مارکسيستي استوار کردند و اساسا تاثيرگرفته از انديشه هاي مارکس بودند (هر چند وام دار بودن آنها به هگل را نيز نبايد ناديده گرفت) اما در 50 سال اخير، از اصول خود بسيار فاصله گرفته اند. اصول اوليه آنها را سرمايه داري و ليبرال دموکراسي تشکيل مي داد. اما بعد از گذشت سال هاي اوليه اين مکتب، هيچ نظريه واحدي که مورد توافق اعضاي آن باشد، وجود نداشت.

منبع

– گلناز مقدم فر، مکتب فرانکفورت و بسط نظريه انتقادي، روزنامه رسالت 26/5/88