گوناگون

ساعدی‌؛ گوهرداستان و نمایش ایران

خسرو صادقی بروجنی

غلام‌حسين ساعدي (گوهرمراد)در سال 1314 در تبريز به دنيا آمد‌، در خانواده‌‌اي كارمند و به قول خودش اندكي بد‌حال .سال‌های كودكي و نوجواني او همراه بود با اوج و فرودهاي جنبش فرقه دموكرات آذربايجان‌. چه سال‌هايي كه در دبستان مشغول تحصيل بود و روس‌ها را مقدر بر سرنوشت مردم مي‌ديد و چه روزهايي كه پيشه وري در اوج قدرت ميان مردم در رفت وآمد بود و فرقه تحت حمايت همسايه شمالي خيابان آسفالت مي‌كرد و بناي مدرسه و دانشگاه را مي‌گذاشت‌. ساعدي نوشتن را ابتدا به صورت گزارش و تفسير در هنگامه نوجواني آغاز مي‌كند وبا نشريات فرياد، صعود، جوانان آذربايجان كه از طرف باقيمانده فرقه به صورت مخفي چاپ مي‌شود همكاري مي‌كند و اولين بار در ارتباط با همين نوشته‌ها به زندان مي‌افتد‌.

ساعدي 18 ساله بود كه كودتاي 28مردادسال 32 به اميدواري بسياري از هم نسلان او خط بطلان مي‌كشد‌.در اين سال ساعدي وارد دانشكده پزشكي تبريز مي‌شود و در اواخر سال‌هاي دانشكده فعاليت‌هاي ادبي و هنري خود را مجدانه پي‌گيري مي‌كند كه حاصل آن چاپ چند داستان در نشريات است‌. اوج فعاليت‌هاي قلمي او به زماني برمي‌گردد كه در سال 1338 براي خدمت سربازي به تهران مي‌آيد‌. به گمان بساري حتي خود ساعدي، دهه 40 دوره‌اي خاص در تاريخ ادبيات معاصر ايران به محسوب مي‌شود‌. ساعدي دراين فضا نوشت و رشد كرد و به تحصيل خود در رشته روانشناسي ادامه داد‌. حيطه ارتباطات او در اين دوره بسيار وسيع بود، آشنايي او با جلال آل‌احمد علي‌رغم اختلافي كه در ديدگاه‌های‌شان وجود داشت در نوشته‌هايش بي تأثير نبود‌. ساعدي همان قدر در نوشتن بي‌پروا و عجول بود كه آل‌احمد درحوزه نقد و سياست‌، ازسويي ديگر پيشينه سياسي اورادرگير جرياناتي كرد كه براي بسياري از روشنفكران آن سال‌هاگريزي نبود‌.

ساعدي بعد‌ها طي مصاحبه‌اي با دانشگاه هاروارد تحت عنوان ‹‹تاريخ شفاهي ايران››به توضيح جزييات اين حوادث مي‌پردازد‌. آشنايي با صمد بهرنگي و حلقه نزديكانش در تبريز‌، همراهي با ديگر نويسندگان در راه‌اندازي كانون نويسندگان‌، روابط حسنه وگريخته با بسياري از فعالان اجتماعي وسياسي و درعين حال امرطبابت بخشي ازدل مشغولي‌هاي او در اين دوره بود‌. علاوه بر داستان نويسي كه آثارش را در بسياري از مجلات مطرح آن دوره چاپ مي‌كند و مجموعه اي ازآن نيز به صورت كتاب روانه بازار مي‌شود‌. عمده فعاليت‌هاي قلمي او در حوزه نمايش‌نامه‌نويسي است‌. ساعدي به همراه تني چند هم چون بيضايي و رادي و نصيريان پيش‌زمينه تئاتري را بنيان نهادند كه در صورت ادامه‌، مي‌توانست تئاتر ملي ايران رابا مختصات خاص اجتماعي واقليمي شكل دهد‌. ساعدي در اوايل دهه 50 گاهنامه الفبا را به همراه تني چند منتشر كرد كه قبل از انقلاب شش شماره آن چاپ مي‌شود و بعد از مهاجرت به فرانسه اقدام به چاپ دوره جديد آن مي‌كند.

در همه آن سال‌ها‌،مطب دكتر‌ساعدي در ميدان قزوين برقرار بود كه علاوه بر طبابت محل رفت و آمد بسياري از نويسندگان مي‌شود‌. ساعدي را اولين بار در دهه 50 در ارتباط با همين رفت و آمدها دستگير مي‌كنند‌. وقتي از زندان بيرون مي‌آيد هرچند به كارهايش ادامه مي‌دهد اما سنگيني فضا را حس مي‌كند‌. سانسور شديدتر شده ‌است .رژيم در پي حادثه‌ی سياهكل با هراسي غريب همه را در مظان اتهام قرار مي‌دهد‌. اين بار در سال 53 دستگير مي‌شود و اگر ساواك ساعدي را از بين نبرد چنان با فشارهاي روحي وجسمي او را در هم شكست كه كمتر امكان بازآفريني نبوغ گذشته را پيدا كرد و در قبال اين همه او تنها مي‌بايست اعتراف مي‌كرد كه فضاي سياه و پريشان نوشته‌هاي او ربطي به جامعه روبه پيشرفت ايران ندارد‌.

خود ساعدي متن مصاحبه‌ی چاپ شده در كيهان 29 خرداد 1354 را برگرفته از برگه‌هاي بازجويي مي‌داند و حرف‌هايي كه براي خلاصي خود در آن شرايط خاص زده‌است. بعد از آزادي فعاليت او در فضاي جديد تا سال 1356 همانند بقيه كم رنگ مي‌شود‌. تا اين‌كه درسال 1356 همراه با بقيه شب‌هاي انستيتو گوته را ترتيب مي‌دهند كه آغاز فعاليت دوره جديد كانون نويسندگان ايران است و هم‌زمان با احمد شاملو در چاپ مجله ايرانشهر در خارج از كشور همكاري مي‌كند و بعد از انقلاب دل‌مشغولي اصلي او مقاله‌نويسي در روزنامه‌هاي كشور است و مسئوليت عمده هفته نامه آزادي را بر عهده دارد‌.

داستان‌هايش نيز همچنان در آرش، كتاب جمعه، ويژه هنر و ادبيات چاپ مي‌شود‌. ساعدي در پي حوادث دهه 60 به ناچار از ايران خارج مي‌شود و به فرانسه مي‌رود‌.جايي كه به قول خودش‌، هرگوشه آن مدعيان نجات ايران جمع شده اند و او بريده از همه در خانه‌اي تك و تنها با مردگي دست به گريبان است و اضطراب و پريشاني رهايش نمي‌كند‌. با اين همه حتي در روزهاي آخر از خودش مي پرسد ‹‹.كار اصلي من چيست‌؟ نويسندگي است؟ نه كار اصلي من مبارزه با مرگ است. من ژورناليست ومقاله نويس نيستم‌. كار اصلي من شروع شده‌است‌. درگيري سياسي تا به حال نگذاشته‌است كه به اين كار بپردازم‌. كار اصلي من مبارزه با مرگ است و حاصل اين مبارزه چندين داستان و نمايشنامه است كه موفق به نوشتن آنها شدم‌.››

ساعدي در سحرگاه دوم آذر 1364 پس از يك خون ريزي داخلي در بيمارستان سنت آنتوان پاريس درگذشت و روز هشت آذر در گورستان پرلاشز در نزديكي آرامگاه صادق هدايت به خاك سپرده‌ شد.

داستان ساعدي

در فاصله دوره سي‌‌ساله‌اي كه كه از 1332 شروع مي‌شود وبه سال 63 پايان مي‌يابد ساعدي بيش از 60 داستان كوتاه نوشته‌ است كه پاره‌اي از اين داستان‌ها به عللي (عدم رضايت از كمال آنها‌، ناتمام ماندن يا ملاحظات خاص )هنوز منتشر نشده‌ است‌.

آدم‌هاي قصه‌هاي ساعدي به جز داستان‌هاي شب نشيني با شكوه –كه داستان‌هاي چندان جدي نيستند – و چند داستان چون «شنبه شروع شد» و «آشفته حالان بيدار بخت» كه در فضاي ديگر مي‌گذرند، ‹‹مردم›› متعلق به ‹‹اعماق››هستند‌، گدايان، جاشوران فقير، روستاييان تهيدست و بيمار، جن زدگان، زاغه‌نشين‌ها، لمپن‌ها و خود فروشان، حاشيه‌نشين‌ها و تبعيدي‌هاي جامعه‌اي عقب‌مانده‌.ساعدي اينان را خوب مي‌شناسد آنان را نه تنها از نزديك ديده بلكه با آن‌ها نشسته، صحبت كرده و زندگي كرده‌ است‌، به عنوان يك پزشك معالجه‌شان كرده‌، به عنوان يك روانپزشك دردهاي ناگفتني آنان را ديده و شنيده، به عنوان يك نويسنده تا اعماق حركات‌، رابطه‌ها و فضا‌هاي زيستي آن‌ها نقبي هوشيارانه و هدفمند زده‌ است‌.

در قصه‌هاي «ترس و لرز» و «واهمه‌ها و عزاداران»‌، فضاي مسدود و زندگي باطل و بسته آنان را تصوير كرده‌ است و به تدريج آن فضاي تباه كننده سهمگين در قصه‌هاي ديگر حالت راز و رمز يافته‌ است و نويسنده كوشيده‌ است تا در وراي قصه‌ی زوال ارزش‌هاي قديم يك جامعه را طرح و تصوير كند كه آرزو مي‌كرد آزاد و خوشبخت و مرفه باشد اما در چنبره حوادث آوار شده بر او‌، به انهدام تن و جان خويش تن داد‌.

ساعدي كه فقر را تصوير مي‌كند اما به ستايش فقر و فقيران بر نمي‌خيزد‌، در آغاز كارهايش شباهت‌هايي با نوشته‌هاي گوركي دارد‌، به تدريج طنز چالاك و هوشيار او‌، قصه‌ها را از چنبره تلخي و سياهي رها مي‌كند و مضحكه ارتباطات انساني در باغ وحش بشري موضوع كار موضوع كار او مي‌شود كه «زنبورك‌خانه» و «آشغالدوني» نمونه والاي آنست‌. بعدها رد پاي چخوف را در قصه‌هاي نهاييش مي‌يابيم اما اين شباهت‌ها عمدي و آگاهانه است و نه چندان اهميت دارد‌. ساعدي مايه كارهايش را بي‌واسطه از مردم اعماق از جامعه‌اي كه با آن درگير است مي‌ستاند‌، بي پيرايه‌، سريع و حسي آن را منعكس مي‌كند.

رمان ساعدي

ساعدي هفت رمان نوشته كه سه تاي آن كامل است و چاپ شده‌. «توپ»‌، «غريبه در شهر» و «تاتارخندان»‌. آخري را در زندان نوشته‌است‌. پس از توپ به سال 1344 ‹‹مدخل›› را نوشته‌است كه خود در مقدمه آن نوشته ‌است: ‹‹قصه زير مدخل داستان دراز همراهان و همرزمان حسين بن علي است كه تاريكي شب عاشورا را نقاب چهره‌تر سوي خويش كردند و همگي او را تنها گذاشتند و به دنبال زندگي خود شتافتند و هيچ نام و نشاني از آن‌ها در هيچ دفتري باقي نماند.››

در اين قصه خواننده سردرپي آن مي‌گذارد و مي‌بيند كه گرچه عده اي از فراريان خفت زندگي خنثي و باري به هر جهت را تا لحظه مرگ تحمل كردند ولي عده‌اي ديگر وقتي موقعيت بشري خود را در يافتند و هوشيار گشتند و به بدين ترتيب دو جناح تشكيل شد و دوباره عاشورا‌ي دومي به وجود آمد و باز فرار عده اي ديگر و باز…بله…عاشوراي ديگر. اما آخرين رماني كه در دست داشت و خود آن را كتاب منتشر نشده مي‌ناميد و مي‌شود آن را ‹‹كاروان سفير خديو مصر به دربار امير تاتار›› ناميد‌.

داستان كارواني است كه از سوي خديو مصر هدايايي براي امير تيمور مي‌برد‌، منزل به منزل آن‌ها با حوادثي مواجه مي‌شوند كه تاكنون شش بخش از آن چاپ شده است. آخرين بخش آن ‹‹مير مهنا››است كه پس از مرگ ساعدي در الفباي يادواره او به چاپ رسيد‌. اين اثر ناتمام مانده است اگر چه مي‌توان هر بخش آن را مستقل و تمام شده در خود دانست‌. با بررسي رمان‌هاي ساعدي كه بهتر است آن‌ها را داستانهاي بلند بناميم مي‌توان مدعي بود آن‌ها بر ارزش درام نويس توانا و نويسنده چيره دست داستان‌هاي كوتاه چيزي نمي‌افزايد و مجموعاً تجربه‌هاي موفقي نبوده‌اند اگر چه به عنوان آثار خواندني و پر هيجان طالبان بسياري دارد.

نمايشنامه ساعدي

هنگامي كه ساعدي به كار نمايش پرداخت در دهه40 وضع تئاتر به اين گونه بود: يك سابقه تئاتر سياسي وجود داشت كه از نوشين و همكاري او شروع شده‌بود‌. اين نوع نمايش كه وظيفه خود را آگاهي بخشي به توده‌، اعتراض سياسي نسبت به اقتدار حاكم واعتراض عليه نا‌برابري‌ها و ستم و جهل و فقر اعلام مي‌كرد در اين زمان در غيبت پيش كسوت‌ها به فترت جدا شده ‌بود.

اگر چه شاگردان اين مكتب هنوز به كارهاي نمايشي اهتمام داشتند‌، اما نبودن متن‌هاي لازم و شيوه‌هاي ضروري براي اين نوع بيان، آن‌ها را از دور تنبل نشان مي‌داد‌. از سوي ديگر نمايشنامه‌هاي ترجمه شده ضمن فعاليت‌هاي پراكنده در گوشه و كنار اجرا مي‌شد كه از اقبال عامه برخوردار نبود‌، بالاخره تئاتر كاباره‌اي لاله زار هم نوعي تئأتر عامه‌پسند را چنان ترويج داده بودند كه تلقي بسياري از تما‌شاگران از تئأتر بدان محدود مي‌شد‌. مدت كوتاهي بود كه انديشه پي‌افكندن تئأتر بومي در بين هنرمندان تئأتر مطرح بود و تجربه‌هايي چون بلبل سرگشته‌، پهلوان اكبر مي‌ميرد‌، به اهتمام علي نصيريان و بهرام بيضايي سنگ بنايي براي تئأتر بومي شمرده مي‌شد‌. در اين فضا ساعدي به عنوان نمايشنامه‌نويسي كه با لحن كنايي و معترض‌، به طرح مسائل اجتماعي و واقعيت‌هاي موجود مي‌پردازد وارد گود مي‌شود‌.

نما‌يشنامه‌هاي ساعدي خيلي زود درخشيد و اين درخشش را مديون زبان ساده‌، شكل‌هاي طبيعي و واقعگرا، لحن معترض كنايي و مهم‌تر از همه ادامه سنت تئأتر سياسي بود كه مدتي تعطيل شده‌ بود اما نياز آن را همه حس مي‌كردند‌. اين نمايش‌ها توانست طيف وسيع تماشا‌گران را از روشنفكران، دانشجويان و كارمندان گرفته تا خانواده‌هاي عادي را به خود جلب كند‌.

حمايت روز افزون منتقدان گروه‌هاي روشنفكر خاصه جناح چپ از اين تئأتر معترض و شكل انديشيده و نوآورانه نما‌يشنامه‌ها كه در مايه‌هاي متفاوت براي هركس پيامي‌، نشانه‌اي يا مضموني داشت‌، موجب شد كه ساعدي كار نمايش را جدي‌تر بگيرد وحدود 20 نمايشي منتشر‌ كند كه بسياري از آن‌ها توسط هنرمندان برگزيده تئأتر ايران در تلويزيون ثابت پاسال اجرا شد يا روي صحنه تئاترآمد. پيداست كه با توجه به جو سياسي و شرايط اجتماعي آن روزگار‌، اين آثار كه در درونمايه آن‌ها اعتراض عليه ستم، فقر‌، جهل‌، خرافه و شئون مختلف استبداد است مخاطبان جدي بسياري داشته باشد. ساعدي در اين زمينه از آغاز كنندگان اين موج بخشنده و ادامه دهنده‌اش بود، موجي كه بيضايي و رادي و… بدان مدد مي‌رساندند و تئاتر خاص دهه چهل و پنجاه را پديد آوردند.

مي‌توان گفت كه ساعدي در عرصه تئأتر جديد ايران يك پيشرو و تأثیر گذار است‌، زبان سالم تئأتري را جست و يافت‌، نياز عصر خودش را به درستي درك كرد‌، آن‌چه را كه جامعه درآن فضا كم داشت و گمشده‌اش بود‌، كمابيش دريافت و عرضه كرد، پايه‌اي براي تئأتر ايراني نهاد كه بر اساس واقعيت‌هاي اين فرهنگ و تمدن آثاري آفريده‌ شود كه در عين بازتاب دادن شرايط‌، هم‌سنگ آثارتئأتر مدرن جهان باشد.

فيلمنامه ساعدي

فيلم‹‹گاو››ساخته داريوش مهرجويي وقتي در جشنواره‌ها به شهرت و جايزه‌ها دست يافت‌، اهميت همكاري همه جانبه ساعدي براي تدارك اين فيلم بيشترآشكار شد‌. وي علاوه بر نوشتن فيلمنامه‌، درانتخاب محل به عنوان يك پژوهشگر روستاشناس سنت آشنا‌، كوشيده بود. حتي درگزينش هنر‌پيشه‌ها كه سال‌ها با آن‌ها در تئاتر كار كرده و ظرفيت‌هاي بازيگري آن‌ها را مي‌شناخت‌، از مشورت‌هاي دايمي دريغ نورزيده‌بود‌. در فيلم بعدي ‹‹دايره مينا›› با شناخت دقيقي كه ساعدي از آدم‌هاي جنوب شهر‌، فضاي بيمارستان‌ها و روابط پيچيده مردم فرودست داشت همكاري وسيع‌تري را به مهرجويي ارائه كرد.

حضور ساعدي در سينماي پيشرو ايران براي نخستين بار با فيلم‹‹آرامش درحضور ديگران››كه ناصر تقوايي بر اساس قصه‌اي از‹‹واهمه هاي بي‌نام ونشان›› ساخته بود چشمگير شد .انتخاب هوشمندانه ناصر تقوايي از قصه ساعدي –كه يكي از بهترين داستان‌هاي خوب پرداخته ساعدي است- اين نكته را آشكارتر ساخت كه قصه‌هاي ساعدي از ظرفيت فراوان دراماتيك برخوردار است و در واقع قصه‌ها با اندك دستكاري بدل به فيلمنامه مي‌شدند‌، چون خاستگاه مشترك قصه‌ها و نمايشنامه‌ها در ذهنيتي بود كه دنيا را در حركات و گفتگوها خلاصه مي‌ديد و واقعيت، پشت اين حركات و گفتگوها جريان داشت و به تدريج آشكار مي‌شد‌. ساعدي هوشمندانه دريافته بود كه در كشورهاي توسعه‌نيافته كه فرهنگ مكتوب دور از دسترس مردم فقير كم سواد است سينما، توده عظيمي را مخاطب و تحت تأثير قرار مي‌دهد‌. او در مقطع درستي‌، سينما را بر تئأتر برگزيد وآن را چون ابزاري پيام رسان مورد استفاده قرار داد و تا پايان عمرش سينما‌، يكي ازوسوسه‌هاي ذهني او بود.

طنزساعدي

ساعدي هم از آغاز نويسندگي‌، قلمرو نويسندگي را مي‌آزمايد‌. داستان‹‹شب‌نشيني با شكوه›› را به همين قصد نوشته ‌است‌. دربسياري از اين قصه‌ها زندگي كارمنداني تصوير مي‌شود كه در وضع مضحكي زندگي حقير و كسالت‌بار خودرا مي‌گذرانند و در هرقصه‌اي‌، حادثه‌اي آن‌ها را از آن‌چه هستند مضحكتر مي‌نماياند.

اين شيوه به فكاهه نزديك‌تر است تا به طنز‌، دست انداختن كسي تا لبخند به لب ديگري بياورد. كارمندان در ايران مثل بسيار جاهاي عالم سال‌هاست كه سوژه تكراري فكاهه نويسان و كاريكاتوريست‌هايي هستند كه نيشخند را نه درهمه جا كه در يك دو نقطه مجال تجلي مي‌دهند‌. كتاب سال 39 منتشر شده و چند سال قبل ازآن نوشته شده ‌است‌. برادرش مي‌گويد من و غلامحسين روزهاي زيادي‌، مخصوصاً تابستان‌ها به اداره دارايي مي‌رفتم‌.

پدر ليست كارمندان و حقوق ماهانه‌اش را به ما مي‌داد پاكنويس كنيم، آنجا غلامحسين به درون زندگي كارمندان نقبي زد‌. سال‌ها مي‌گذرد تا ساعدي به تدريج طنز مضمون‌گرا رابه طنز موقعيت يا فضاي طنزآميز ارتقا مي‌دهد‌. او بيشتر درنمايشنامه‌هايش طنز را به كار مي‌گيرد‌، با ديالوگ‌هاي ساده، بديهي، تكرارشونده پيش مي‌رود بي آنكه مزه‌پراني و مضمون سازي كند‌، ازمجموعه گفتگو‌ها و حركات، موقعيت ساخته مي‌شود كه اگر خوب بنگري ديگر ساده‌، بديهي وتكرار شونده نيست‌. تمام اجزا ساخته شده تا تركيبي مضحك از روابط آدم‌ها وجهان پيش چشم بيايد‌.

اين جهان واژگونه‌، روابط عبث وپوچ‌، ابتذال پنهان و آشكار، تنا‌قض‌هاي غريب، فضايي كه بين واقعيت وخيال‌، بين هيچ و پوچ معلق است‌، اين خاصيت جهان و اشياء نيست. آدم‌ها دركاركرد‌هايش، اين معنا يا بهتر بی‌معنايی را به آن داده ‌اند‌. ساعدی نه درزندگی خصوصی و نه درآثارش تا بدان‌جا که عبيد پيش تاخته‌بود نرفته‌است، قلمرو اخلاق، خانواده ملت برای او‹‹ تابو››بود‌. درميان معاصران او با بهرام صادقی و نگاه عيارانه او نزديک‌تر است، درنمايش‌نامه‌هايش طرب اندوهگين او را مي‌بينيم، حتی در تلخ‌ترين آثارش، از اين شرايط خوف‌انگيز فقط نمی‌ترسيم، گاهی هم به خنده می‌افتيم موقعی که پوشالی بودنش را به ما يادآوری می‌کند‌.

گروهی ساعدی را درنوشته‌هايش کابوس زده، تلخ و مرگ انديش يافته‌اند و به همان اندازه مي‌توان او را شيرين‌کار و طنزانديش و پوچي گراديد. شيوه طنز‌پردازی او زيرکانه و غافلگيرکننده است، او مضمون‌سازی طنزآميز نمی‌کند، بر عبارات طنزآميز تکيه نمی‌کند، با توصيف‌ها و ديالوگ‌ها‌ی سريع، او به موقعيت‌های طنزآميز مي‌رسد و گاه از آن فراتر می‌رود، از طنز به پوچی می‌رسد، فضايی که ساعدی از ديدگاه سياسي و رفتار اجتماعي نمي‌پسندد اما چيزی در اعماق مجودش او را به شناسايی آن«‌پوچ بي انتها» مشتاق مي‌کند.

ژورناليسم ساعدی

با اندکي تسامح نيمي از آثار ساعدی را مي‌توان در حوزه ژرناليسم دسته‌بندی کرد‌. يعني به جز قصه‌ها‌، رمان‌ها و فيلمنامه‌هايش، بقيه نوشته‌ها حتي تک نگاري‌ها را مي‌توان ژورناليسم به معنای عام آن دانست که ذهن روزآمد يک روشنفکر به مسا‌ئل حاد جامعه خود پرداخته‌است و در پی طرح و پاسخ‌گويی به قضايای جدی روزگار برآمده‌است‌. اما اگر ژورناليسم را به معنای مقاله‌نويسي برای روزنامه‌ها و واکنش دربرابر حوادث جاری سياسي و اجتماعي کشور بدانيم در اين زمينه ساعدی دو نوبت در عرصه فعاليت شديد داشته‌است‌.

نخستين بار در دوران جواني در هفده سالگي همزمان در سه روزنامه همکاری و مباشرت داشته‌است‌. بعدها درحوالي انقلاب ,سال‌هاي 56تا 58، او دوبار به روزنامه‌نگاری رايج روی آورد‌. نخست در نشريان مستقل ملي چون ايرانشهر و نشريات سياسي مخفي و آشکار مقالاتي چاپ کرد. وقتي که ظهور انقلاب شد و بند سانسور را شل کرد، همکاری او با نشريات گسترده‌تر شد. چنان‌که روزنامه های کيهان، اطلاعات و آيندگان و چند نشريه سياسي ديگر هر هفته چند مقاله از او داشتند که پيرامون مسائل روز و قضايای حاد جامعه درعرصه سياست و فرهنگ بود و جدا از اين دو دوره روزنامه‌نگاری، او درسراسر عمر فعاليتش، به همکاری با مطبوعات ادبي ادامه داد‌.

سه بار به عنوان سردبير از جمله سردبيری نشريه آناهيتا و در بقيه موارد به عنوان عضو اصلي تحريريه ماهنامه‌های معتبر ادبي‌. آثار ادبي او نخستين بار در نشريات و ماهنامه‌ها و جنگ‌ها چاپ مي‌شد‌. بسياری از قصه‌ها، نمايشنامه‌ها و لال‌بازی حتي رمان توپ قبلاً در هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌ها آمده‌ است‌. اين همکاری بيشتر با ماهنامه آرش، دفترهای زمان، خوشه، کتاب هفته، کتاب جمعه، فردوسي، جهان نو، مهد آزادی و جنگ‌های گاه‌گاهي منتشر‌شده درشهرستان‌ها صورت مي‌پذيرفت‌. در بسياری ازشماره‌های آرش، او سهمي بسزا دارد و بعد از انقلاب مدني سردبيری آن را با همکاری خانم سيمين دانشور به عهده گرفت‌. در سال 53 انتشارات اميرکبير به ساعدی پيشنهاد کرد که يک فصلنامه ادبي منتشر کند و او پذيرفت‌.

الفبا يک نشريه سنگين ادبي است که در آن سخت‌گيری و وسواس ساعدی و همچنين روحيه دموکراتيک او تجلي مي‌کند‌. پس ازالفبا ساعدی عازم آمريکا مي‌شود، در بازگشت به لندن در ايرانشهر به سردبيری شاملو، مقالاتي مي‌نويسد و همکاری مي‌کند‌. او که پيش از اين فقط همکاری ادبي با مجلات داشت اکنون به مناسب وضعيت حاد پيش از انقلاب مقاله سياسي مي‌نويسد و نسبت به وقايع روز واکنش نشان مي‌دهد که مجموعه اين نوشته‌ها مجلد قطوری را تشکيل مي‌دهد که به نوعي زير و بم‌های انقلاب ايران را بازتاب مي‌دهد.

ساعدی درنگاه خودش

ساعدی در مقاله‌ای تحت عنوان‹‹ زندگی من›› به شرح زندگی و کودکي خود مي‌پردازد که در اين‌جا خلاصه‌ای ازآن آمده‌ است.

‹‹پيش از اين‌كه مدرسه بروم خواندن و نوشتن را از پدر يادگرفتم و به ناچار انگ شاگرد اولي از همان اولين سال روي من بود‌، و شدم يك بچه مرتب و مودب و ترسو و توسري خور‌، متنفر از بازي و ورزش و شيطنت و فراري ازشادي‌ها و شادابي‌هاي ايام طفوليت‌. همه‌اش غرق در اوهام و خيال و عاشق كتاب و مدرسه و شب‌هاي طولاني زمستان كه پاي چراغ نفتي بنشينيم و تا لحظه‌اي كه بختك خواب گرفتارم نكرده، داستان پشت داستان بخوانم‌.

از همان روزگار چشم من يكباره باز شد. نمي‌دانم، چيزي شكست و فرو ريخت و هجوم هزاران حادثه نوظهور و هزاران آدم و غوطه زدن درصدها كتاب و آشنايي با عشق‌، عشق به ده‌ها نويسنده ناشناخته كه خود زير خاك پوسيده‌ بودند ولي در خواب هم‌، بله درخواب هم مرا رها نمي‌كردند، من صدها بار چخوف را روي پله‌هاي آجري خانه‌مان، زير درخت به، لم داده در اتاق نشيمن ديده‌بودم، از فاصله دور‌، جرأت نزديك شدن به او را نداشتم‌، و هنوز هم ندارم‌. آيا ‹‹روياي صادقانه››همين نيست‌؟ و همزمان با اين حال وهوا‌، در خفا نوشتن، سياه مشق بچه‌گانه، و همان طور و همان سان تا اين لحظه با من ماند كه ماند كه ماند.

اولين چرت و پرت‌هايم در روزنامه‌هاي هنري، سياسي تهران چاپ شد و خودم درهمان مسقط الرأس يكباره ديدم كه دارم سه گزارش و قصه تا تنظيم اخبار. درگيري‌هاي زيادي پيش آمد و يك‌باره سر از دانشكده پزشكي درآوردم‌. ولي اگر يك كتاب طبي مي‌خواندم درعوض ده رمان نيز همراهش بود‌. اولين و دومين كتابم كه مزخرف‌نويسي مطلق بود و همه‌اش يك جور گردن‌كشي در مقابل لاكتابي ، درسال1344 چاپ شد‌. خنده دار است كه آدم درسنين بالا‌، به بي مايگي و عوضي بودن خود پي ببرد و شيشه ظريف روح هنرمند كاذب هم تحمل يك تلنگر كوچك را ندارد‌.

چيزكي درجايي نوشته و من غرق در نا‌اميدي مطلق شدم‌. سيانور هم فراهم كردم كه خودكشي كنم‌، ولي، ولي يك پروانه حيرت آور در يك سحرگاه مرا ازمرگ نجات داد و زيبايي او به جاي آن‌كه مرا به عالم هنر سوق دهد‌، به طرف دانشمندبازي كشاند‌، دانشمند جوان قلابي‌. شروع كردم شكار پروانه و مطالعه درباره پروانه‌هاي حومه تبريز ،كه خوشبختانه اين هوس نا‌بجا زوددست از سرم برداشت و تنها چيزي كه به من داد اين بود كه زود نشكنم .بله، نشكستن‌‌، چيزي كه با تمام ضربه‌هايي كه خورده‌ام حس مي‌كنم نشكسته‌ام و از اينجا به بعد داستان من حادثه زياد دارم ومن يكي اعتقاد دارم كه داستان پر حادثه‌، فضاي غريبي لازم دارد كه سرهم كردن آن با جمله چه فايده‌؟ اگر مي‌شد با آمار مدار تغيير تحول روحي يك انسان را نشان داد چه فوق‌العاده بود‌. يك طبيب كه در سربازخانه‌، سرباز صفر شده است‌، و مدتي سرگرداني كشيده و آخر سر روي به روان پزشكي آورده‌. و بعد سالي نبود يك يا دو ضربه جانانه روحي و جسمي نخورده باشد‌، و بقيه خواندن و نوشتن‌.

حال كه به چهل سالگي رسيده‌ام احساس مي كنم تمام اين انبوه نوشته‌هايم چرت و پرت و عوضي بوده‌، شتاب زده نوشته شده، شتاب زده چاپ شده و هر وقت من اين حرف را مي‌زنم خيال مي‌كنند كه دارم تواضع به خرج مي‌دهم‌. نه‌، من آدم خجول و درويشي هستم ولي هيچ‌گاه اداي تواضع درنمي‌آورم‌. من اگر عمري باقي باشد –كه مطمئناً طولاني نخواهد‌بود – از حالا به بعد خواهم نوشت ،بله، از حالا به بعد كه مي‌دانم در كدام گوشه بنشينم تا بر تمام صحنه مسلط باشم، چگونه فرياد بزنم كه تأثيرش تنها انعكاس صدا نباشد‌. نوشتن كه دست كمي از كشتي‌گيري ندارد‌، فن كشتي گرفتن را خيال مي كنم اندكي ياد گرفته باشم چه درزندگي ،و جسارت بكنم بگويم مختصري هم در نوشتن››‌.

* http://www.koukh1.blogfa.com