نظری

نقد مارکسیستی حق در فلسفه ارنست بلوخ

لی‌بومیرتاریج

برگردان: ح ریاحی

نشر بیدار

در مارکسیسم و سوسیالیسم ظاهراً حق (و اصول اخلاقی) به مفهوم متداول آن وجود ندارد. ‏حق و انقلاب (سوسیالیستی) ظاهراً به جای رواداری یکدیگر را دفع می‌کنند. مارکس در مقاله‌ی: «بورژوازی و ضد انقلاب» می‌نویسد:‏‎ ‎‏»حوزه‌ی مورد نظر ما نه حقوق که عرصه‌ایی انقلابی است.» فردریک انگلس بهترین دوست و همکار مارکس در مقاله‌ی:

«سوسیالیسم ‏قانونی» می‌گوید: «جهان‌بینی قانونی جهان‌بینی کلاسیک بورژوایی‌ است، جهان‌بینی دین‌زدایی از باورهای یزدان‌شناسانه است.» در قرون ‏وسطی، کلیسا حق الهی و ارزش‌های مختلف فئودالی رابگونه ایی با هم آشتی و پیوند می‌داد، در عصر بورژوازی چنین ارتباط و پیوندی را ‏دولت و حقوق بشر به وجود می‌آورد. همانطور که بورژوازی در مبارزه طبقاتی خود علیه اشرافیت زیر لوای مذهب عمل می‌کرد، پرولتاریا ‏نیز،دست کم در آغاز، مبارزه طبقاتی خود را علیه بورژوازی تحت پوشش قانون،  پیش می‌برد. ‏
پرولتاریا در عین حال می‌کوشد با حمله به توزیع ناعادلانه‌ی تولیدات اجتماعی، برابری بورژوایی را با برابری اجتماعی تکمیل کند. اما طبق ‏نظر انگلس کارگران به طور غریزی در می‌یابند که حل مسائل خود را نباید بر زمینه‌های قانونی دنبال كنند، چرا که بر چنین پايه‌ای ‏نمی‌توانند بر فلاکت خود فائق آیند. پرولتاریا برای رسیدن به رشد و پختگی مجبور است بر»توهمات قانونی» و حس فریبکارانه‌ی «عدالت ‏و انسانیت» غلبه کند و راه حل مشکلات خود را بر پایه‌ی مبارزه طبقاتی علنی جستجو کند. انگلس نظرات جدلی خود را این‌گونه پایان ‏می‌برد:» مالک نبودن کارگران می‌تواند تنها با متوهم نبودن ذهن آن‌ها انطباق داشته باشد.» (1)‏
انگلس بیان این آگاهی طبقاتی کمال‌یافته نزد مارکس را در مفهوم ماتریالیستی از تاریخ  می‌بیند. مبارزه طبقاتی پرولتاریا برای جامعه‌ایی ‏نوين بر اساس قانون پایه‌گذاری نشده است زیرا قانون عبارتست از ایدئولوژی بورژوایی، در صورتی‌که هدف نهایی سوسیالیسم نه جامعه‌ایی ‏عادلانه بلکه پی‌ریزی جامعه‌ایی بی طبقه است. ‏
انگلس در متن‌های جدلی که در سال 1887 علیه «سوسیالیسم قانونی» نوشت، جمع‌بندی تئوریک نظرات خود و مارکس را که در»سرمایه ‏‏» و در نوشته‌های آغازین‌شان موجودند، آورده است. فرازهای کم و بیش معروفی درکتاب‌هاي «خانواده مقدس»، » در باره مساله یهود»، ‏‏»ایدئولوژی آلمانی» و «نقد برنامه گوتا» آمده است که ضرورتی به ذکر آن‌ها نیست. اما مختصراً باید یادآور شد که قلمرو مبادله‌ی کالا ‏یعنی قلمرو خرید و فروش نیروی کار، قلمرویی است که مارکس در کتاب «سرمایه » به مثابه «بهشت حقوق طبیعی‌ي راستین بشر»، ‏‏»‌جائی‌که در آن فقط آزادی، برابری، مالکیت و بنتام‎*‎‏ سلطه دارد،» خصلت‌بندی کرده است. در بخش دیگری از «سرمایه» مارکس ‏استدلال می‌کند که یکی از پیش‌ شرط‌های برآمد سرمایه وجود کارگر آزاد است، آزاد در مفهومی دوگانه: یکی به این دلیل که کارگر ‏شخص آزادی است که نیروی کارش به خود او تعلق دارد و دیگر اینکه او جز نیروی کار خود مالک کالاهای دیگری نيست. بعدها مارکس ‏در «گروندریسه» (خلاصه نقد اقتصاد سیاسی) تاکید می‌کند» از اين رو شکل اقتصادی مبادله کالا‌ها،  مطلقا مستلزم برابری عوامل فردي ‏مبادله است، در حالي كه محتوی و جوهر آن، اعم از  ماده  يا افراد، انگيزه‌اي براي آزادي است.»(2)‏
مارکس در ادامه می‌گوید :»برابری و آزادی نه تنها در مبادله مبتني  بر ارزش‌هاي مبادله‌اي محترم شمرده می‌شوند، بلکه علاوه بر آن ‏مبادله ارزش‌های مبادله‌ای پايه مولد  واقعی همه‌ي آزادی‌ها و برابری‌ها است. اين‌ها به عنوان ایده‌های محض صرفا صورت ذهني تعالي ‏يافته‌ي آن روابط واقعي‌اند. و چون به گونه‌اي تحول‌يافته در مناسبات حقوقی، سیاسی و اجتماعی ظاهر شوند در واقع تجلي همان پایه ‏تولیدی گيرم با قدرتي ديگر هستند. » (3) او در ادامه مي‌گويد: «تمامي جريان تاريخ شاهد اين مدعاست. برابري و آزادي در اين حد از ‏توسعه اجتماعي، دقيقا مفهومي مخالف آزادی‌ و برابری‌ در جهان باستان دارند كه بناي‌شان بر ارزش مبادله‌اي توسعه‌يافته نبود، بلكه توسعه ‏ارزش مبادله‌اي بيش‌تر سبب انهدام آن‌ها شد. برابري و آزادي مسبوق به مناسبات توليدي‌اند كه هنوز در جهان باستان و سده‌هاي ميانه ‏تحقق پيدا نكرده بودند؛ كار اجباري مستقيم شالوده‌ي بناي جهان باستان است». (4) ‏
سرمایه بدون الغای برده‌داری، فئودالیسم و کار اجباری اساساً ناممکن است و پیش‌‌ فرض چنین الغایی آزادی سیاسی و برابری قانونی ‏همگانی است. اما دستیابی به چنین دگرگونی مهمی در مناسبات تولیدی ضرورت داشت، یعنی در مالکیت که به‌وجود آورنده «جدایی مطلق ‏مالکیت از ظرفیت نیروی کار زنده است.»(5) به دیگر بیان، مناسبات عینی کار باید نسبت به ظرفیت نیروی کار زنده چنان بی تفاوت و ‏بیگانه شود که به تواند نیروی کار مرده و شيئی‌شده را به مثابه قدرتی فائقه بر نیروی کار زنده تحمیل کنند. در شیوه تولید سرمایه‌داری کار ‏از ظرفیتی ملموس و دست‌یافتنی به یک شیئی تبدیل می‌شود، به رابطه‌ای‌که در آن اشیاء بر انسان‌ها تسلط دارند و تولیدات بر ‏تولیدکنندگان. بدین ترتیب است که تولید‌کنندگانی که به لحاظ سیاسی آزاد و به لحاظ قانونی برابرند، خود تابعیت نیرویی از خود بیگانه و ‏بندگی خویش را به وجود می‌آورند. مارکس در ادامه تحزیه و تحلیل خود اشاره می‌کند که در جریان روند مبادله هم سرمایه‌دار و هم کارگر ‏در بازار به مثابه اشخاص آزاد ظاهر می‌شوند و طبق اصول مبادله آزاد برابرها به تجارت کالاهای خود می‌پردازند؛ با این همه، در این روند، ‏ارزشی ایجاد می‌شود که در شکل صرف دستمزد نمی‌توان پاداش داد. و بدین ترتیب، قانون قرارداد کار، مناسبات واقعی استثمار و ستم بر ‏کارگران را پرده‌پوشی می‌کند. در نتیجه، روابط مبادله برابرها به افسانه‌ایی محض تبدیل می‌شود. پی‌آمد حق بورژوایی مالکیت خصوصی ‏جدایی آشکار بین حق و وظیفه است که بر اساس مناسبات طبقاتی پایه‌گذاری شده است. از سویی،  سرمایه‌دار حق دارد کار دیگران را به ‏شکل ارزش اضافه و بدون پرداخت واقعی پاداش برابر تصرف کند و از دیگر سو، وظیفه کارگراست که در پیوند با کار خود و حاصل کار به ‏مثابه دارایی بیگانه برخورد کند. اما از نقطه نظر قانون مدنی همه چیز به بهترین شیوه پیش‌رفته است:»خواست پاداش و دستمزد برابر و ‏عادلانه بر اساس نظام دستمزدی همانند خواست آزادی در نظام مبتنی بر برده‌داری است.» (6) دقیقاً به خاطر دو پهلو بودن مفاهیم آزادی و ‏برابری بورژوایی، مارکس جامعه بورژوایی را با عبارت متناقض «برده‌داری آزاد شده «(7) توصیف می‌کند. ‏
طبق نظر مارکس توسل به قانون و عدالت نمی‌تواند مسائلی را حل کند که ریشه در ماهیت متضاد جامعه طبقاتی بورژوایی دارد. جائی‌که ‏نتوان مسائل را به کمک عدالت حل و فصل کرد، می‌بایست با مبارزه  و قدرت طبقاتی حل شوند. جامعه بورژوایی را فقط از طریق ‏‏»یورش‌های مستبدانه» در مناسبات مالکیت و «سلب مالکیت از سلب مالکیت‌ کنندگان» می‌توان از میان برد. با این وجود، مارکس رهایی ‏پرولتاریا از مناسبات استثمارگرانه سرمایه‌داری را نه صرفاً در رهایی طبقاتی بلکه در چشم‌انداز رهایی انسانی از همه مناسبات و شکل‌های ‏بندگی می‌بیند. دقیقاً به این دلیل طبقه کارگر در مبارزه خود «حق ویژه‌ایی» را طلب نمی‌کند «زیرا ظلمی که به او می‌شود نه بی‌عدالتی ‏ویژه بلکه بی‌عدالتی عامی است که نه ماهیت تاریخی ویژه بلکه ماهیتی انسانی دارد. (8) ‏
بدین ترتیب دیدگاه انتقادي مارکس از استثمار سرمایه‌داری و قانون بورژوایی نه آرمان حق طبیعی پرولتاریا بلکه رهایی افراد بشر از همه ‏اشکال بندگی است. این خواست جهانشمول رهایی با جهانشمولی فلاکت طبقه کارگر تبيین شدنی است. این فلاکت را با توسل به اخلاق ‏نمی‌توان از میان برد. بی عدالتی ریشه و شالوده‌ی یک جامعه طبقاتی است. مارکس در پیوند با همه‌ی بی‌عدالتی‌های جامعه، طبقه کارگر را ‏مجری حکم دادگاه تاریخ می‌داند. این دادگاه را مارکس در سخنرانی خود به مناسبت سالگرد جشن روزنامه «مردم» در سال 1856 با دادگاه ‏مخفی قرون وسطای آلمان که احکام خطاکاران طبقات حکام را صادر می‌کرد مقایسه کرد. (9) انقلاب سوسیالیستی اهدافی را پیش‌روی ‏خود می‌گذارد که به بیان مارکس شکل دستور مطلق را دارد:»نابودی همه شرایطی که در آن انسان به موجودی اسیر، وانهاده، خوار و ‏خفیف تبدیل می‌شود…» (10) در دنیای بی‌عدالتی مطلق دستیابی به چنین آماج‌هایی با اقدامات بشردوستانه ممکن نیست، به بیان مارکس ‏‏»باید به یاری قدرت ضعیفان و ضعف قدرتمندان به این هدف تحقق بخشید» (11) طبقه‌ی انقلابی باید قدرت پیدا کرده و از قهر برای ‏رسیدن به آن هدف‌ها استفاده کند. افزون بر این، طبقه انقلابی تا رسیدن به پیروزی به مدت معینی از قهر استفاده می‌کند تا روند تحول ‏جامعه سرمایه‌داری را به کمال رساند. این قدرت طبقه انقلابی را مارکس با استفاده از نمونه‌های تلاش‌های انقلابی پیشین و موجود ‏‏»دیکتاتوری پرولتاریا» نام نهاد. ‏
در اینجاست که امکان تعبیر و تفسیرهای گوناگون فراهم می‌شود. دو تفسیر ازین مجموعه که ظاهراً مهمترین‌اند را مختصراً به بحث ‏می‌گذاریم. اول تفسیرهای حقوق‌دانان شوروی در اولین دوره پس از انقلاب‌ (رایسنر، اشتوتشکا، پاشو کانیس) و دوم تفسیر ارنست بلوخ که ‏در اثر او تحت عنوان «حق طبیعی و منزلت انسانی» آمده است. هم حقوق‌دانان شوروی و هم بلوخ به درستی دریافته‌اند که از نظر مارکس ‏‏(و انگلس) تئوری «حق» تنها به مثابه نقد حق و نقد ایدئولوژی حق قابل تصور است. اما این دو تفسیر به لحاظ شیوه فهم و درکشان از ‏ماهیت این نقد در اساس متفاوتند. بر زمینه‌ی این تفاوت‌ها برداشت‌های گوناگونی از مفهوم استثمار قابل تشخيص است. ‏
حقوق‌دانان شوروی تحت نفوذ تفسیر لنین از مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا قرار داشتند. طبق نظر لنین دیکتاتوری پرولتاریا از سویی ‏سلطه‌ایست که به هیچ قانونی مقيد نيست و از دیگر سو، سلطه‌ایست که مالکیت خصوصی و حق خصوصی را الغا و آنرا با مالکیت و حق ‏دولتی جایگزین می‌کند. دارایی و حقوق در این شکل جدید دارایی و حقوق «سوسیالیستی» نام گرفته است. حقوق‌دانان شوروی این مفهوم ‏را » انقلاب حق» نام‌گذاري كرده بودند. تئوری شورایی قانون دوره‌ی پس از انقلاب، بر شدیدترین نقد ایدئولوژی بورژوایی حق متمرکز شد. ‏مثلاً رایسنر قانون را «افیون توده‌ها» خصلت‌بندی کرده است و با تابع كردن کامل قانون از سیاست در دوره‌ی انتقالی شوروی،  تئوری ‏قانونی را با «هدفمندی انقلابی» توجیه می‌کرد. حقوق‌دانان شوروی همه‌ی نیروی خود را به‌کار می‌گرفتند تا کارکرد محافظه‌کارانه ‏ایدئولوژی حق را به اثبات برسانند. در مقابل چنین کارکردی، حقوق‌دانان شوروی معتقد بودند که «انعطاف‌‌ پذیری سیاسی» باید تحول ‏هدفمند پیشروی جامعه شوروی را تضمین کند. این اعتماد مطلق غیر نقادانه به سیاست (حتی به سیاست «انقلابی») حقوق‌دانان شوروی را ‏به این نتیجه‌گیری رساند که «قانون انقلابی» آن‌گونه که پاشو کانیس  ادعا می‌کرد «نودونه درصد یک وظیفه‌ی سیاسی» است.» (12)‏
پس از سال بحرانی 1921 دیدگاه مسلط بر رهبری حزب بلشویک که بوخارین به لحاظ نظری پیش برنده آن بود عبارت از این بود که ‏‏»سازوکار حزب در نظام دیکتاتوری پرولتاریا موقعیت هدایت‌گر خود را تنها تحت شرایط وحدت یکپارچه می‌تواند تضمین کند.» بوخارین ‏مفهوم عملی این نظر را چنین می‌پنداشت که اولاً احزاب قانونی دیگر (حتی احزاب سوسیالیستی) باید قدغن شود و ثانیاً گروه‌ها، ‏دسته‌بندی‌ها و جریانات متشکل درون ساختار حزب بلشویک نیز باید اخراج شوند. (13) بر مبناي این دیدگاه به این نتیجه رسیدند که ‏دیکتاتوری پرولتاریا با دموکراسی سیاسی سازگار نیست. این نقد جزم‌گرایانه و غیردیالکتیکی از ایدئولوژی بورژوایی قانون و دموکراسی ‏سیاسی برای نظریه سیاسی و حقوقی شوروی، پیامدهای ویرانگری داشت. بتواره‌پرستی قانون از بتواره‌پرستی سیاست جدا شد و مفهوم مبهم ‏‏»‌هدفمندی انقلابی» به زودی به عملکرد خودسرانه و استبدادی «خرد دولتی» تبدیل شد. این وضعیت زمانی پیش آمد که خشونت و بی ‏قانونی بر آزادی چیره شد. همان‌طور که ارنست بلوخ پی برده است هر جا قانون و قانون‌گزاری تنها در خدمت نظم و تشکیلات قرار گیرد، ‏دیگر نه با قوانینی که متعلق به  قلمرو حقوق‌اند بلکه تنها با قوانین ریاضی- فیزیک سرو کار داریم. (14)‏
بدین ترتیب، تئوری ‌پردازان شوروی استثمار را منحصراً پدیده‌ایی سرمایه‌دارانه می‌فهمیدند و همه نیروی خود را در چالش با ایدئولوژی ‏حقوق مدنی بورژوایی به کار می‌گرفتند و در عین حال، سعی می‌کردند همه شکل‌های استثماری راتوجیه کنند که هنوز در سوسیالیسم ‏‏(جائی‌که «سوسیالیسم» منحصراً در مفهوم بلشویکی درک می‌شود ) وجود داشت. ‏
ارنست بلوخ درستی تجزیه و تحلیل مارکسیستی مالکیت خصوصی بورژوایی و همه شکل‌های قانونی و ایدئو‌لوژی قانون که بر زمینه‌ی آن ‏پدیده آمده است را قبول دارد. او در عین حال بین «عدالت» طبقه حاکم» از بالا» و «عدالت» طبقات استثمار‌شونده»از پائین» تمایز قایل ‏می‌شود و معتقد است که بدون عدالت از پائین نمی‌توان حقوق بشر را پایه‌گذاری کرد. (15) اما بلوخ نیک می‌دانست که «هر آنچه ضد ‏فردباوری و ضد لیبرال باشد سوسیالیسم نیست «. (16)‏
به علاوه آن‌چه در پس پشت آزادی بنتام، یعنی منافع خصوصی خودخواهانه، نهفته است به معناي این نیست که آزادی در به اصطلاح ‏رقابت آزاد از تب و تاب می افتد. از نظر بلوخ مالکیت خصوصی محدوده‌ی بورژوایی حقوق بشر است. در ایدئولوژی قانون مدنی، خود ‏سرانگی با آزادی در هم آمیخته است. آزادی مالکیت خصوصی را نمی‌توان آزادی بشری دانست. بدین ترتیب، نقد مارکسیستی مالکیت ‏خصوصی در پیوند با آزادی ممکن بود زیرا»فرد فرضی» بورژوا را نمی‌توان به مثابه «فرد شخصی» پذیرفت. آزادی به مثابه (قدرت برای ‏خود ) را باید کاملاً از استنباط بورژوایی آزادی به مثابه (قدرت در خود ) مجزا کرد.‏
پرسش اصلی‌ای‌که پیش از تجریه و تحلیل بلوخ از تصور عدالت وجود داشت چنین بود: آیا حقوق بشر مندرج در منشورهای مهم را می‌توان ‏بدون کم و کاست به اقتصاد و حقوق مدنی بورژوایی تقلیل داد؟ به دیگر بیان، آیا مشخصه‌هایی از میراث انقلابی که سوسیالیسم بتواند به ‏طور مشروع بدان تکیه كند در این منشور وجود دارد؟ ‏
جواب بلوخ چنین است: «هر انقلابي، مقاومت یا قیامی حق طبیعی آگاهانه یا نا‌آگاهانه‌ایی را با خود به همراه دارد. جامعه بی طبقه مبناي ‏اساسی حقوق طبیعی راديكال است و غيرطبقاتی بودن این قانون در نهایت ذات خود شرط لازم شأن و منزلت انسانی است». (18) اندیشه ‏عام موجود در مبناي حق طبیعی در مارکسیسم انقلابی چنین است: تعین داشتن واقعی یک رابطه قانونی به خودی خود نمی‌تواند دلیلی بر ‏درستی و اعتبار آن باشد. نتیجه‌ی این درک اساسی این است که فرد استثمارشده نیروی خود را علیه تمامی نیروهای استثمارگر گذشته و ‏حال به کار می‌گیرد؛ ریشه و سر منشاء اراده راسخ او و عصیان تاریخی‌اش علیه سرنوشت در همین جاست. الغاي سلطه سرنوشت در تاریخ ‏یا به بیان بلوخ «توانمندی قیام علیه سرنوشت » بدون حق مقاومت علیه هر نوع استثمار و استبداد غیر قابل فهم است. ‏
انسان برای این‌که خود را از قید و بند کور سرنوشت برهاند مجبور است با مفهوم آزارطلبانه (مازوخیستی) فضیلت به مثابه شجاعت در ‏تحمل بردبارانه‌ي اطاعت و تسلیم به وضعیت موجود امور درگیر شود. اگر کسی آرزوی سعادت و آزادی دارد، می بایست جسور باشد. ‏مارکس نوشت: «خدایی جز خودآگاهی انسانی نمی‌تواند وجود داشته باشد.»(19) بلوخ نیز همین جهت‌گیری را دارد آنجا که مصرانه می‌گوید ‏که در تراژدی‌های باستان انسان برخدایان برتری داشت. هم از این روست که اعتقاد تاریخی فرد به مبارزه علیه سرنوشت در قهرمانان ‏باستان تجلی پیدا می‌کند. نخستین نمونه این اعتماد را در «پرومته در زنجیر» اثر اشیل مشاهده می‌کنیم آنجا که پرومته خطاب به هرمس، ‏بنده خدایان، می‌گوید : ‏
‏» مطمئن باش كه وضع خويش را،‏
سرنوشت شوم خود را،
با بندگي تو عوض نمي‌كنم،
‏ صدبار بهتر آن كه خدمتكار اين صخره باشم،‏
تا غلام حلقه به گوش پدر زئوس.» ‏
مارکس این جملات را در آخر پایان‌نامه خود می آورد و نتیجه‌گیری می‌کند که «پرومته شهيرترین قدیس و شهید گاه‌شمار فلسفی ‏است.»(20) ‏
ارنست بلوخ در ظلمت استبداد استالینی نور سنت آزادی‌خواهی مارکسیسم را برافروخته و نشان داد که لغو استثمار انسان‌ها به دست ‏انسان‌های دیگر بدون لغو ستم انسان‌ها به دست انسان‌های دیگر غیر ممکن است زیرا در جامعه‌ای‌که فردي به‌تواند بدون مجازات شدن ‏شأن و منزلت انسانی را لگدمال کند، نمی‌توان به سعادت دست یافت. اگر سوسیالیسم تنها هم‌هویتی رزمنده با کسانی باشد که مورد سوء ‏استفاده قرار می‌گیرند یا زیر فشار کار کمر خم می‌کنند و نه آن‎‎هایی که تحقیر و توهین می‌شوند، در آن‌صورت چنین سوسیالیسمی هنوز با ‏هدف حقیقی خود فرسنگ‌ها فاصله دارد. برنامه یک جامعه سوسیالیستی و عمل فعال و آگاهانه در پيوند با آن، در عین حال، باید نه فقط ‏الغاء استبداد کارخانه بلکه الغاء کارخانه‌ی استبداد را نیز در بر گيرد. (21) بدین ترتیب درک بلوخ این بود که استثمار نه فقط حاصل ‏سرمایه‌داری و شکلی از سلطه‌گری قدیم و جدید بلکه تحقیر و توهین انسانی است.‏
بلوخ باور به این‌که از بین بردن استثمار سرمایه‌داری بدون تحول مردم به انسان‌های آزاد ممکن است را باوری خوش‌بینانه و ساده‌انگارانه ‏می‌داند و ما را از آن بر حذر می‌دارد. بدین ترتیب، مادام که امکان سلطه‌گری و مادام که شبح دولت وجود داشته باشد و مردم را به‌توان ‏همواره به سکوت واداشت، باید دغدغه‌ی حق به پا خاستن را که حقی است بر آمده از قانون طبیعی، برای خود حفظ کرد؛ در غیر این ‏صورت یک انقلاب «‌طوفانی است که همه چیز را مثل همیشه حفظ خواهد کرد.» بلوخ در گفت و شنودی با فریتس ویلمار به درستی اشاره ‏می‌کند که مقوله‌ی «دیکتاتوری» در تئوری مارکس «به‌ اندازه کافی تجزیه و تحلیل نشده است.» و نتیجه این‌که زمینه‌ی سوء استفاده ‏عملی از مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را به‌وجود آورده است.‏
بلوخ با روزا لوکزامبورگ هم نظر بود آن‌جا که تئوری قانون خود را این‌طور جمع‌بندی کرد: «دموکراسی بدون سوسیالیسم و سوسیالیسم ‏بدون دموکراسی وجود ندارد.» حقیقت این است که اگر مارکسیسم سوسیالیسم را بدون دموکراسی ممکن می‌دانست، مارکس هرگز متن ‏مشهور خود پیرامون سانسور و آزادی مطبوعات را نمی‌نوشت و انگلس هم هرگز نسبت به تلاش‌هایی که برای خفه کردن آزادی انتقاد در ‏مطبوعات سوسیالیستی آن‌زمان می‌شد از خود بیزاری نشان نمی‌داد. ‏
به نظر من ارزش والای بلوخ در این است که در زمان بحران عمیق، بر ضرورت تداوم سنت انقلابی تاکید کرد، سنتی که ارتجاع ترمیدور ‏فرانسه و شوروی از آن جلوگیری کرده بودند. این ارتجاع ترمیدوری هدف‌های خود را در اثبات‌گرایی قانونی بیان می‌کرد که در بدبینی و ‏نفرت از تدوین قانون طبیعی معقول تجلی پیدا می‌کرد.  بلوخ در اثر خود»روح آرمان‌شهر» (1918) جهت‌گیری ضد اثبات‌گرایی اصلی خود را ‏این‌گونه توضیح می‌دهد: ‏
‏»‌آن‌چه هست نمی‌تواند حقیقی باشد.»(22) از نظر او تفکر همیشه وجود داشته و همواره باید فعال باشد. بلوخ مفهوم اندیشیدن فلسفی در ‏باره حقوق را تلاش جهت دستيابي به حقیقت‌، آزادی و معنی می‌داند. به باور او آزادی بنیان حقیقت است. اینکه ادعا شود که مسائل انسان ‏بی معنی و به لحاظ علمی دروغین و ایدئولوژیک‌اند مفهوم‌اش این است که تنها باید به آنچه اثبات شدنی، قابل شناخت و نظری است ‏متکی باشیم. ضديت با انسان‌باوری فلسفی، یعنی توجیه اثبات‌گرایی، ویژگی عام بسیاری از دانشمندان فلسفی معاصر است. علی رغم ‏همه‌ی جرح و تعدیل‌ها، در گذشته و حال دو مفهوم از خرد فلسفی یا دو شیوه‌ی کردار فلسفی وجود داشته است که بیان‌گر جهت‌گیری ‏اساسی یک فیلسوف است: سکوت فرمان‌بردارانه و عصیان. این‌جا سکوت اجباری منظور نیست. تحت چنین شرایطی امتناع یک فیلسوف از ‏صحبت کردن می‌تواند از هر کلامی گویاتر باشد. منظور از سکوت عزیمت‌گاه خرد به‌مثابه اعتقاد و کناره‌جویی داوطلبانه فلسفه از گرداب ‏زندگی است. هیپولیت‌ تین هنجار چنین نگرشی را در زمان حاکمیت ناپلئون سوم این‌گونه توضیح می‌دهد:»دم بندیم، فرمانبردار باشیم، با ‏علم زندگي کنیم!» بسیاری از فیلسوفان معاصر چه در کشورهای بورژوا، چه در کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی هنجار رفتاری هیپولیت ‏تین را پی گرفته‌اند. چیزی حیرت‌انگیزتر از تسلیم حقیرانه‌ی بسیاری از فیلسوفان (و روشنفکران به طور عام) کشورهای به اصطلاح ‏سوسیالیستی به بورکرات‌ها و جرگه‌سالاران حاکم وجود ندارد. آن‌ها آموزه انضباط سفت و سخت را پذيرفتند، گفتی انضباط والاترین فضیلت ‏طبقه کارگر است و فلاسفه و روشنفکران باید به آن وفادار باشند. نظر مارکس مبنی بر این‌که «اساس تحقیق فلسفی خود روحیه‌ایی ‏جسورانه است»، دقیقا ً در کشورهایی اعتبار خود را از دست داده است که مارکسیسم ایدئولوژی رسمی آن‌هاست. ‏
تبدیل مارکسیسم به ایدئولوژی رسمی و عموماً به یک ایدئولوژی معنی دیگری ندارد جز محکومیت روح بشری به این توهم که جهان را ‏می‌توان با پذیرش فلسفه حقیرانه سکوت تغییر داد. مارکس این نوع فلسفه را در پایان نامه‌ی دکترای خود رد کرد. چنین فلسفه‌هایی را تنها ‏کسانی موعظه می‌کنند که در «چنگال ترس و خشونت گرفتارند» و «در پوست خود احساس ناراحتی می‌کنند.» و حاضرند خود را تحقیر ‏کنند و برای بی‌گناهی شخصی خود شیون سر دهند. پلوتارک در عهد باستان از این جمله بود. از دیگر سو، یک نمونه اولیه روحیه آزاد و ‏جسور لوکریتوس بود که در اثر خود ‏De Reum Natura‏ جملات زیر را نوشت : ‏
‏» وقتي که زندگی آدمي‏
‏ در منظر همه‌ي انسان‌ها خوار مي‌شود،
‏ و زير وزن مرده‌ي مذهب كه هيبت عبوسش از چهار گوشه‌ي آسمان تهديدكنان بر سر موجود فاني آوار مي شود،
‏ مردی از یونان،  نخستین كسي بود كه فانيان را به تمرد و سركشي فرا خواند؛‏
‏ نخستين كسي كه راست ايستاد و شجاعانه به چالش پرداخت.‏
‏ نه افسانه‌هاي خدایان مقهورش كرد، نه رعد و تندر و نه تهديد غران آسمان
‏… مذهب زير پاي او خرد مي‌شود و با پيروزي او تا بلنداي آسمان‌ها اوج مي‌گيريم». ‏
ارنست بلوخ در میان فلاسفه‌ی زمان ما نخستین کسی بود که پرچم حق بپاخاستن که تحت استبداد استالینی بر زمین افتاده بود را دو باره ‏بر افراشت. از جمله شایستگی‌های این لوکرتیوس مارکسیسم ادراک اوست و این‌که یک جامعه بشری هرگز بدون احترام به عزت و شان ‏انسانی نمی‌تواند پایه‌ریزی شود و این‌که سعادت بشری تنها در فضای سرشار از آزادی و «هوای تازه صبح‌گاهی» می‌تواند بر آیند داشته ‏باشد. تنها در چنین فضایی خدایگان آسمانی و زمینی نمی‌توانند نفس بکشند و چونان سرنوشت بر مردم فرمان‌روایی کنند. ‏
زیرنویس‌ها:‏
‎*‎‏-  جرجي بنتام (1832- 1748) حقوقدان و فيلسوف انگليسي كه فلسفه سوداگرايي‌اش معروف است. مشخصه اين فلسفه ارزش‌گذاري ‏معنوي و اخلاقي رفتارهاست. اگر رفتارها ايجادكننده‌ي خوشي و لذت باشتد خوب و اگر در راستاي ايجاد درد و رنج باشند بد ارز‌ش‌گذاري ‏مي‌شوند.‏
‏1- منتخب آثار مارکس جلد 21 ص 14.‏
‏2- گروندریسه ( برلن 1953) ص 201 ترجمه فارسي.‏
‏3- همان‌جا. ‏
‏4- همان‌جا. ‏
‏5- همان‌جا. ‏
‏6- آثار آکادمیک مارکس و انگلس جلد دوم ص 195 .‏
‏7- گزیده آثار جلد دوم ص 129. ‏
‏8- همان‌جا جلد اول ص 309. ‏
‏9- همان‌جا جلد 12 ص 4 .‏
‏10- همان‌جا جلد اول ص 385.‏
‏11 – همان‌جاجلد چهار ص 298.‏
‏12 – ‏Polozenie na teoreticeskom pravovom fronte, „ Sovetskoe gossurdarstovo i revoljucija prava,“  ‎‏ اثر ای. آی. پاشوکانیس ‏شماره‌های 11 و 12  سال 1930 بخش 49 .‏
‏13 – ‏Partija i oppozicionni j blok, izd. Vtoroe‏ اثر ای. آی. ریکف و ان. آی. بوخارین بخش 76-80 (مسکو، لنین گراد سال 1926 ).‏
‏14- کتاب:» حق طبیعی ومنزلت انسانی» (فرانکفورت سال 1961 ) ص 242 .‏
‏15- همان اثر ص 231 .‏
‏16 – همان اثرص 214.‏
‏17- همان اثرص 212 .‏
‏18- منتخب آثار جلد تکمیلی. بخش نخست  ص 262.‏
‏19- همان‌جا ص 263 .‏
‏20- همان‌جا ص 257 .‏
‏21- » درباره ارنست بلوخ» نشر سورکمپ ( فرانکفورت 1968 )ص 88 .‏
‏22- » روح آرمانشهر».‏