گوناگون

از زبان برگ…

برزین آذرمهر

رزم مشترک

همراه شو رفیق!
تنها
ممان به درد!

کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود!

دشوار زندگی

هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمی شود!

تنها
ممان به درد!
همراه شو رفیق!

تیر ماه ۱۳۵۲
برزین آذرمهر

شعر «رزم مشترک» (همراه شو رفیق) از جمله شعرهای مجموعه‌ی «بپا خیز ایران من» سروده‌ی برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی) است که نخستین بار در سال ۱۳۵۵ به همت انتشارات «ارانی» در خارج از کشور، و بعدها، در سال ۱۳۵۸ توسط «نشر صلح» به سرپرستی آقای ناصر مؤذن در ایران منتشر گردید. این شعر همان زمان‌ها ـ البته بی آن‌که من در جریان آن قرار بگیرم ـ به ابتکار هنرمند چیره‌دست، پرویز مشکاتیان و با هنرمندی استاد شجریان به‌صورت سرود رزمی درآمد و امروز شاهد اجراهای دیگری نیز از آن هستیم. علاوه بر آن، شعر «محبوب من وطن» با آواز شهرام ناظری و شعر دیگری نیز از همین مجموعه، آن‌گونه که در سایت رسمی زنده‌یاد مشکاتیان آمده است، برای تنظم آهنگ «پیروزی» مورد استفاده‌ی استاد قرار گرفته است.
از آنجا که شعر «رزم مشترک» و اساساً خود مجموعه‌ی «بپا خیز ایران من» تا مدت‌ها به شاعر پرآوازه‌ی ما، سیاوش کسرایی نسبت داده می‌شد و حتی اینجا و آنجا به نام او به چاپ هم رسید، بنا به توصیه‌ی برخی دوستان، بهتر دیدم یادداشت کوتاهی همراه این شعر کنم و بدین ترتیب بکوشم تا شاید به این توهم سرسخت، ریشه‌دار و حتی گاه آزاردهنده که هنوز که هنوز است پایداری نشان می‌دهد، پایان بدهم.
به‌گمان من شما هم همچون من، بر این باورید که به هیچ وجه گوارا نیست که شاعر اثری، هر بارخود را در وضعیتی بیابد که مجبور باشد دلیل و مدرک بیاورد تا ثابت کند شعری که خود او سروده، متعلق به دیگری نیست و تازه همیشه موفق هم نباشد! بی‌شک شما بهتر از من می دانید که درافتادن با توهمی که بر اثر نفوذ برخی از رسانه‌های گروهی جا باز کرده و گسترش یافته، کار چندان ساده‌ای نیست؛ مگر آن‌که با سلاح برابر به جنگ آن رفت. دلیل رویکرد من به شما این است.
در ضمن به آنهایی که شک و یقین‌شان در این مورد، نیرومندتر از آن است که آماده‌ی پذیرش چیزی غیر آن باشند، پیشنهاد می‌کنم دست کم به فهرست مجموعه شعرهای زنده‌یاد سیاوش کسرایی، از انتشارات «نشر کتاب نادر»، سال ۱۳۸۴، مراجعه کنند و اگر در آن، اثری از مجموعه‌ی شعر «بپا خیز ایران من» و یا شعرهایی که از این مجموعه به آن شاعر پرآوازه نسبت داده می‌شود، یافتند؛ بر باور خود اصرار ورزند!
با احترام و سپاس

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

  • باغ را گفتم:
  • باغ!
  • باغ، ای گریه‌ ی طولانی و زرد!
  • ای همه ریزش ِ باران ِ تو
  • گل!
  • در غروب ِ پاییز
  • گرمی ‌ات، گرمی آغوش ِ بهار
  • غزلت، زمزمه‌ ی برگ و نسیم
  • وهم ِ وحشی ِ بهارانت
  • ابر
  • خوشه‌ی تاک ِ بلندت
  • خورشید
  • سیب ِ سرخت
  • مهتاب!
  • باغ، ای خاطره‌ ی پاییزی!
  • هستی من بی ‌تو
  • می‌دانم
  • در شبی تیره
  • به گیتی شده این‌ سان چیره
  • برگ ِ زردی ا‌ست
  • که بازیچه‌ ی دست ِ باد است.
  • سوگوارم دیری ا‌ست
  • در بهارانی تاراج شده
  • در جهانی به غم و زهر ِ خزان آلوده
  • اشکبارم ‌دیری‌ است.
  • زین دریچه که به تنگی ِ دل ِ تنگ ِ من است
  • با صدایی هشیار
  • گرم یا سرد
  • وَ یا نرم و عتاب آلوده
  • سخنی با دل ِ ماتم ‌زده ‌ام داشته باش!
  • مرهمی نِه تو بر این زخم ِ کبود
  • شبچراغی بنه ‌ام باز بر این پهنه ‌ی دود
  • که شبم تیره و
  • بس تاریک است
  • که ره ِ تیره و بی‌ همسفرم
  • باریک است
  • و نه مشتی و نه پشتی با من
  • اندرین ورطه
  • که هر لحظه خطر نزدیک است.
  • عمر کاهیده و
  • بیمارم از این زخمه‌ ی زهرینه به جان
  • و به هر شاخه‌ ی باغ ِ نظرم
  • می ‌زند نیش به تاریکی شب
  • خار پرسش‌ هایی سرگردان:
  • چه شد آن چشمه‌ی جوشنده؟ چه شد؟
  • چه شد آن غرش توفنده و سرخ؟
  • وآن دم ِ گرم ِ بهارنده چه شد؟
  • تا کی افسرده و پژمرده، خزیده در خویش؟
  • تا کی افتاده، سترون، خاموش؟
  • بندی ِ دهشت ِ پاییز و زمستان
  • تا کی؟
  • بختک ِ فتنه ‌گر ِ این دوران
  • به کجا می‌بردت بی‌سامان؟
  • باغ، ای گریه‌ ی طولانی و زرد!
  • جاودانه پاییز!
  • ای تمام ِ بدنت سوخته از زخم تبر!
  • ای به دوشت شبح ِ قحطی و خشکسالی ها!
  • سخن از همهمه‌ ی مبهم ِ برگان ِ تو نیست
  • سخن از ویرانی ا‌ست
  • سخن از آفت و طاعون ِ سیه‌ سالی ‌ها ست.
  • آفتابت اگر امروز ندارد رنگی
  • شاخه‌ هایت اگر از برگ، تهی ا‌ست
  • تن و جانت اگر از لاله‌ ی پرپر، رنگین
  • مرغکانت اگر از دار ِ ستم حلق ‌آویز
  • باغبانی ات نمانده ا‌ست، اگر
  • چاره‌ جو و دلسوز
  • همه اینها باری
  • حاصل ِ کژخواهی
  • حاصل ِ خامی ِ خیلی غافل
  • در تمیز ِ راه از چاه نبود؟
  • حاصل ِ گمراهی
  • یا فروافتادن
  • به سیه‌ دام ِ بتی از حیل آگاه نبود؟
  • به کجا داری رو؟
  • به بهاری در راه؟
  • یا فرومرده زمستانی سرد؟
  • پرده بردار از این چشمه ‌ی راز
  • سخن از روز ِ دگر کن آغاز.
  • باغ!
  • می‌دانم من
  • در هوای تو چنان رازی بود
  • که شبی حتی در کوچه ‌ی باد
  • مرگ را بازی داد.
  • باغ!
  • می‌دانم من
  • که سخن‌ های تو در لوحه‌ ی صبح
  • آفتابی را خاکستر کرد.
  • و در این لحظه که می ‌بندد
  • شب
  • نقشه‌ ی شبنم ِ خون
  • در عالم
  • بازگو با همه شور
  • نه در این گوشه ‌ی تاریک و نمور
  • نه در آن سوی که بر پهنه ‌ی دشت
  • آسمان سفره‌ ی خون گسترده ا‌ست
  • پای هر خرمن ِ فقر
  • کاستخوان ِ بدنی سوخته است.
  • بی‌گمان می‌ آید
  • دلگشاتر روزی
  • و زمان نطفه ‌ی پر بارتری
  • در نهانگاه ِ زمین می‌ کارد
  • که زمان راهگشا ست
  • گوش هوشی تنها
  • می ‌باید
  • تا پیامش دریافت
  • ولی این دیودوپایان ِ به ظاهر مردم
  • رهزن و غارتگر
  • و جهانساز بهشتان که ندارند به جز نیروی کار
  • بی ‌نوا و مضطر
  • و از این خیل ِ کثیر
  • ای دریغا که یکی زندانی
  • دگری زندانبان
  • به خطا برهم و اما باهم
  • در به پاداشت ِ کاخ ِ دگری…
  • باغ!
  • می‌دانم من
  • که به ما می ‌گویی
  • وه از این کهنه طلسم ِ باقی!
  • وه از این خیل ِ پراکنده و جادو شده‌ای که
  • ماییم!
  • چون درختان ِ تو سر برده به هم
  • همچو برگان ِ پراکنده ‌ی تو دور از هم.
  • حالیا که باید
  • بند از شهپر ِ پرواز گشود
  • رو به بالاتر رفت
  • همه‌ ی امیدم
  • باز بر نور ِ اهورایی تو ست
  • تا بتابی بر من
  • بخروشی در من
  • در من ِ زاده ‌ی رنج
  • بر من ِ مانده به امّید ِ کمال
  • تا برافروزم گرم
  • اخگری روشن و بخشنده ز خون
  • روشنایی بخشم
  • به یکی خلوت ِ سرد
  • به یکی خرمن ِ هول
  • همچو آن زنده ‌دل ِ دریایی
  • که در اندیشه ‌ی صبحی روشن
  • دل به دریا داده
  • از دل ِ تندر و توفان زاده
  • پای دروازه ‌ی روز
  • زیر ِ آتشکده‌ ی برج هنوز
  • دل به آتش زد و سوخت.

پایان

———————-

بس که در این شب خونین…

آسمان آ‌بی نیست،

سرخابی ست؛

ماه با نیزه ی نوری باریک

می خلاند شرری در تن ِ کوه،

کوه با پیکره‌ای سخت ترک خورده، ز تب

شیهه بر می کشد اندر دل ِ شب،

پشت کوهانه ی کوه ِ جادو

نعره هایی ز ستوه دریاست…

دل مجروح زمین

لیک غمین،

چون دل ِ من خونی است،

هر چه را

در هر جا
می بیند،

در تب و دهشت سرخی ست
فرو

هر دلی در هر جا
گویی سخت،
یا
به سوگی ست فرو رفته و
یا
زیر آوار ِ شکنجی
مدفون…

بس که در این شب ِ خونین
یکریز،
مثل باران از ابر،
مثل شبنم از گل،
ازدم ِ تیغ ِجنون،

خون قلب ِ عاشق،

قطره
قطره
به زمین
می ریزد!

———————————

آزادی!

ای طنین ِترکش ‌بهار

در کویر ِ سترونی!

عطر گرم ِ پیکر ِ زمین

دررگان ِهر چه رستنی!

دربهار سرزمین ِمن،

همچو پرتو سپیده دم

بر ستیغ ِ قله ها

به دم!

بی تو

‌ای جوانی ِ جهان!

بی تو

لحظه‌ای

نمی توان

در بهار ِ سرد این دیار،

چون پرنده‌های بیقرار،

عاشقانه خواند!

ای هماره تشنه ی سفر،

در شبان  سرد و

بی مفر،

بی تو

بار‌ها و بارها

طعم هر الم چشیده ایم

سختی ستم کشیده ایم

وز ورای نکبت ِ زمان

رو به این یقین

نهاده ایم:

بی تو

دل نمی تپد

به شوق

بی تو

دانه‌های سرخ ِ عشق

درضمیر ما

قد نمی کشند

بر نمی دهند

بی تو چهره‌ها

همه کبود می شوند.

بی تو جامه ها

همه سیاه

بی تو لحظه ها

همه تباه…

در بهار ِ تو

ای شکوه ِ باغ ِزندگی

نبض ِ تند عشق

از رگان نازک وجوان لحظه ها

می رسد به گوش!

در فروغ خنده‌های تو

گرم می شود ضمیر خاک

صبح می شود

بهار می شود

دست‌های بسته گرم کار می شود

روزگار خفته باز

می کند

خروش!

ای شهاب ِ تیز بال و سرخ!

ای ز مهرو عشق

ارغوان!

سر زدی ز صخره‌های خونی ستم

در بهار ِ سرزمین من

رسم ِ دیگری رقم بزن !

جاودانه جلوه کن

بجان!

آمدی

خوش آمدی

بمان!

برزین آذرمهر

اردیبهشت

۵۸