نظری

وحدت در تنوع

آتیلیو بورون

برگردان ناهيد جعفرپور

یونگه ولت – دنیای جوان

Einheit in der Vielfalt

در باره سوسياليسم قرن 21 و رابطه طبقه کارگر با جنبش های اجتماعی

سوسياليسم را از نو بيانديشيم. آيا زندگی ای بعد از نئوليبراليسم وجود دارد؟ در قرن 21 طبقات و اقشار استثمار شده غالبا در شرايط جديد ومتفاوت از هم مبارزه می کنند.

در باره نويسنده: وی در دانشگاه بويرس آيرس حقوق سياسی تدريس می کند و رئيس برنامه تحصيل از راه دور آمريکای لاتين برای علوم اجتماعی است. سال 2009 از طرف يونسکو جايزه جوزه مارتی را دريافت نمود.

جنبش های اجتماعی آمريکای لاتين انديشه مارکسيستی قرن 21 را با چشم انداز های نو از مناسبات رفرم و انقلاب، طرح های سوسياليسم و راه های تحقق آن روبرو نمودند.

آتيليو بورون دانشمند علوم سياسی آرژانتينی در کتابش که همين روزهای اخير از سوی انتشارات » و اس آ » در هامبورگ منتشر شده است در اين باره تجربيات جديدی را مطرح نموده است و فضای حرکتی را برای سياست چپ بازگشوده است. درنوشته زير روزنامه يونگه ولت چکيده ای از مطالب کتاب نامبرده را به چاپ رسانده است.

فيدل کاسترو در سخنرانی معروفش » تاريخ مرا تبرئه خواهد نمود» واژه » ملت » را تعريف نموده است و با بيانات زير سنتی قديمی را شکسته است: » ما می فهميم زمانيکه در باره مبارزه صحبت می کنيم. مبارزه در ميان ملت (…..) ملتی که از هر سوی گول خورده است و مورد خيانت قرار گرفته است و آرزوی ميهنی بهتر، عادلانه و در خور شرف انسانی را در سر دارد. کسی که از قديم بخاطر آرزوی عدالت رانده شده است. زيرا که نسل هاست تحت بی عدالتی و ريشخند رنج کشيده است (….) و در اينجا 600000 کوبائی بيکار، 500000 کارگر مزارع، 400000 کارگر صنعتی و روزمزد، 100000دهقان خرد، 30000 معلم، 20000 تاجر خرد، 10000 جوان آموزش داده شده (…) به اين ملت (…) نمی خواستيم بگوئيم:» که می خواهيم چيزی را بتو ببخشيم بلکه با تمام نيرويت بجنگ تا آزادی و خوشبختی از آن تو شود».

از ميان اين سخنان کاسترو منطقی ديگر بيرون می آيد تا منطق طبقه کارگر. تمرکز قوی روی طبقه کارگر برای چپ های آمريکای لاتين خسارات فراوانی را به همراه داشت و پيامدهايش اين بود که بخش عظيمی از مليت های سرخ پوست، تهيدستان روستائی و شهری از سوی چپ ها با بی اعتنائی روبرو شوند و بنابراين اين پهنه عظيم مردم لعنت شده در پيرامون سرمايه داری به شکلی از چشم چپ ها ديده نشود.

مسئله ای را که کاسترو در بالا بيان نمود در واقع شکستگی در مارکسيسم کلاسيک را به نمايش نهاد. تصوری که از ضرورت ها و نياز های پهنه جامعه تحت ستم قرار گرفته و استثمارشده حرکت می کند و وحدت آنان را در مبارزات برابری طلبانه خواهان است.

جامعه شناس فرانسوی:
François Houtart
می نويسد:» سرمايه داری کنونی مدتهاست که ديگر تنها پرولتاريا را تحت ستم قرار نمی دهد بلکه وی اکثريت بالائی از مردم جهان را مجبور می سازد که خود را با منطق سرمايه تطابق دهند. مسئله ای که باعث می گردد تا بخشی مهمی ازگردانندگان اجتماعی متفاوت در تضاد با بورژوازی قرار بگيرند. پرولتاريای صنعتی قديمی کوچک تر شده و در فراکسيون های بيشماری بخش بخش گرديده است. بجای آن بسياری از طبقات تحت ستم و گروه هائی پای جلو نهاده اند که تحت شرايط مشخص حاضر به مبارزه می باشند.
بی شک انعکاس اين توسعه باعث شکست پروژه های سرمايه داری شد».

با اين حال مقاومت طبقه کارگر در برابر منطق سرمايه بی نتيجه نبود و همانطور که مارکسيست بريتانيائی:
Ralph Miliband
می نويسد:» اگر ما امروز در برخی از نقاط يک سرمايه داری دمکراتيک، يک دولت رفاه، جامعه ای باز داريم، دليلش اين است که طبقه کارگر در غرب به سرمايه داری حمله نموده است و يا حداقل تلاش کرده است اين سرمايه داری را اصلاح نمايد».

روشن است که تلاش نشد تا آسمان را در حال طوفان فتح نمايند و پروژه ها موفقيت های متفاوت داشتند. اما نقش محوری طبقه کارگر و محرک بودن آنها در دگرگونی رد شدنی نيست. از اين روی طبقه کارگر جوامع توسعه يافته در نيمه دوم قرن بيستم موفق نشد ميسيون تاريخی خويش را يعنی گذر از سرمايه داری را به اجرا در آورد ـ اما همچنان بارها تلاش نمود.

مدل جديد پرولتاريا
با توضيحات بالا اين پرسش باز است که آيا اصولا نقشی برای طبقه کارگر وجود دارد. درتئوری های غالب در علوم اجتماعی نه تنها برای طبقه کارگر نقش تغيير دهنده را پاک کرده اند بلکه همزمان در بررسی ها به آن پرداخته نشده و در باره اهميت طبقات اجتماعی به هيچ وجه تحقيقی نمی شود. اما همانطور که تئولوگ های قرون وسطا تلاش نمودند قوانين طبيعی را نفی کنند در مد روشنفکری کنونی هم همينطور شده است: قوانين حرکت جامعه بورژوازی به اين سادگی محو نمی شوند آنهم تنها به اين خاطر که بررسی های اجتماعی ماترياليستی توسط بازی با کلمات جايگزين شده اند. بازی با کلماتی که تنها کمک می کنند تا کاراکتر استثمار گر و ستم گر جامعه بورژوازی پوشانده شوند. همانطور که مخالفين گاليله ادعا می نمودند که زمين بدور خورشيد نمی گردد بلکه خورشيد و کرات ديگر دور زمين می گردند، پست مدرن های علوم اجتماعی هم ادعا می کنند که اعتقاد دارند طبقات اجتماعی و مبارزاتشان بعنوان موتور حرکت تاريخ به ديروز و گذشته تعلق دارند.

بله افزايش تعداد گردانندگان اجتماعی به اين معنی نيست که کاراکتر طبقاتی جامعه از بين رفته است. بلکه قبل از همه به اين معنی است که پيرامون های اجتماعی و سياسی مجموعه ای شده اند و تنوع و افزايش گردانندگان اجتماعی با محو طبقات اجتماعی رابطه ای ندارد و به اين معنی نيست که پايان مبارزات طبقاتی فرا رسيده است.

در مرکزيت قرار داشتن طبقه کارگر موضوعی آماری نيست. بزرگی آن و يا شرکت آن در جامعه سرمايه داری يک نقش اساسی دارد. نقش محوری طبقه کارگر تغذيه می شود از پروسه توليد و نقش غير قابل جايگزينی اش در به کاربری سرمايه. نتيجه گرفته می شود که تنها اين طبقه است که می تواند در شرايط مشخص نظم بورژوازی را سرنگون سازد و مسلم است که اين طبقه برای اين ميسيون تاريخی به پشتيبانی طبقات ديگر اجتماعی و گروه های ديگر نياز مند است. در مانيفست حزب کمونيست مارکس و انگلس به اين مسئله پرداخته اند.

اگر ما امروز از پرولتاريا صحبت می کنيم دو شرايط متفاوت را پيش روی می بينيم: اول کوچک شدن پرولتاريای صنعتی کلاسيک و دوم بزرگ شدن غير قابل باور و رشد غير يکنواختی و تنوع است. در جهان توسعه يافته و پيرامونش همواره پرولتاريای صنعتی کلاسيک کمتر می شوند. اما همزمان می تواند گفته شود که در تاريخ تا کنونی اينقدر پرولتاريا بمانند امروزوجود نداشته است ـ تنها فرقش اين است که اينان پرولتاريای مدل جديد می باشند. دقيقا از اين منظر:
Frei Betto
فعال سياسی و تئولوگ برزيلی حرکت می کند زمانيکه وی از پرولتاريای آمريکا لاتينی و نقشش در دگرگونی جوامع صحبت می کند. اين پرولتاريا مخلوطی است از کارگران صنعتي، کارگران اسبق که بيکار شده اند، بخش های غير رسمی شهری و روستائي، طبقه متوسط فقير شده و پرولتاريزه شده، سرخپوستان و مليت های ديگر. يا با زبان ديگر: از مردان و زنانی که در اين سيستم برای آنها هيج اميد و راه نجاتی نيست.

مجموعه مناسبات طبقاتی
اين تغييرات در آناتومی طبقات تحتانی بخش بزرگی توضيح دهنده اين مسئله می باشند که چرا سازمان های سنتی در بحران قرار گرفته اند: زيرا که احزاب و اتحاديه های کارگری تا کنون موفق نشده اند خود را با اين واقعيت جديد تطابق دهند و اين فضای خالی هر چه بيشتر توسط جنبش های اجتماعی پر شده است. اين جنبش ها بيانگر اين يا آن واقعيت هستند. اما آنها در تضاد با اين هدف که تغييرات به وجود آيد قرار ندارند. خواسته های سازمان های همسايه در محله های فقير نشين، گروه های زنان، سازمانهای جوانان، طرفداران محيط زيست، پاسيفيست ها، فعالان حقوق بشر کاملا فهميده نمی شوند اگر که آنها را در فضای مجادلات طبقاتی و نفوذ بورژوازی بررسی نکنيم. از سوی ديگر اين به آن مفهوم نيست که حرکات اين جنبش ها را به بررسی های طبقاتی مختصر نمائيم و از اين مسئله اين را استخراج نمائيم که اين همانی است که معامله را تعيين می کند. اين جنبش های جديد پديده های کلاسيک مبارزه طبقاتی نيستند اما آنها طريقه جديد تضاد ها و خواسته ها را بيان می کنند. تضاد ها و خواسته هائی که از اختلافات در ميان جامعه سرمايه داری خلق شده اند. اما ديناميک جنبش های نوين اجتماعی را به هيچ وجه نمی توانيم توضيح دهيم اگر که ما آنها را در يک قرينه بزرگ مناسبات طبقاتی و تضاد هايشان مورد توجه قرار ندهيم. در غير اين صورت چگونه می توان مبارزه سازمانهای همسايه ( منظور سازمانهائی است که از مردم حاشيه شهرها تشکيل شده است)در پيرامون شهر ها را فهميد که خواهان برق و آب می باشند بدون اينکه توجه کنند که چگونه بورژوازی ای که زمين ها را انباشت کرده رهبريت می کند و با سفته بازی هايش ميليون ها مردم آمريکا لاتين را دچار لعنت نموده است و آنان را در فقری سياه فرو برده است؟.
چگونه می توان خواسته های فعالان حقوق بشری در آمريکای لاتين را تفسير نمود. اگر که فراموش کنيم که در اين کشور ها بورژوازی و امپرياليسم بارها تلاش نموده اند با فشار های بيحد يک نظم ناعادلانه را ايجاد کنند؟.
چگونه می توان طرفداران محيط زيست را فهميد اگر که توجه نداشته باشيم که منطق آنها در حفظ محيط زيست در تقابل منطق سرمايه داری قرار دارد؟

با اين وجود بايد تحقيق شود که طبقات و اقشار تحتانی کدام تغييرات عميق را تجربه کرده اند. همچنين بايد پذيرفته شود که نوک هرم اجتماعی بورژوازی و فراکسيون های متفاوت آن تقويت شده اند. بورژوازی در اين موقعيت قرار داشت که استراتژی ها و تاکتيک هايش را با هم يکی کند. آنهم در فضای فوروم اقتصادی داوس حتی در سرتاسر جهان. در حاليکه طبقات تحتانی از هم تکه تکه می شدند در طبقات فوقانی بر عکسش اتفاق افتاد: آنها خود را متحد نشان دادند. برای کسانی که می خواهند سوسياليسم را بسازند اين ها مبارزه طلبی های جديد و بزرگ است.

يکی شدن بيش از حد سرمايه داری کنونی خطوط مجادلات جديدی را به وجود آورده است که اين مجادلات در کنار مجادلات طبقاتی کلاسيک وجود دارند. ميلی باند می نويسد: » اين نبايد به اين مفهوم باشد که زنان، سياهان، صلح طلبان، زيست محيطی ها، جنبش هموسکسوئل ها مهم نيستند و يا انعکاسی ندارند و يا اين گروه ها هويت خويش را بايد فراموش کنند. نه به هيچ وجه! اين تنها به آن معنی است که مهم ترين ( و نه تنها ترين) گور کن سرمايه داری طبقه کارگر سازمانيافته باقی می ماند. در حقيقت همانطور که هميشه گفته شده است اگر که طبقه کارگر سازمانيافته اين وظيفه را به عهده نگيرد در اين صورت اين وظيفه انجام نخواهد پذيرفت. به هيچ وجه تا کنون در دنيای پيشرفته سرمايه داری و دنيای طبقه کارگر اين اتفاق نيافتاده است که تصورات آينده مبهم و مه آلوده گردند.

اگر جمع بندی کنيم بايد گفت که برای ساختمان سوسياليسم قرن 21 بايد پذيرفته شود که
نه يک بلکه بيشمار فاعل وجود دارد. اين وطيفه وجود دارد که هر آنجا که تعداد بيشماری تفاوت ها وجود دارند وحدتی به وجود آورد. زبان ها، فرهنگ ها، سنت ها، آداب، ايدئولوژی های طبقات تحتانی بسيار متفاوتند و ضروری است که آنها را آنچنان يکی نمود که موفق گرديد توسط آن سازماندهی سياسی را به وجود آورد ـ مسئله ای که بسيار دشوار است ـ کسی که بخواهد با منطق های نادرست و ايده های متافيزيکی چون ايده هاردت و نگری وارد عمل شود مسلما برنده نخواهد شد. همچنين ايده های ارنستو لاکلايو هم نمی تواند به موفقيت ياری رساند. همچنين با منطق های ليبرالی هم چون منطق شهروندی و شرايطی که شهروندان در آن بسر می برند نمی توان به اين امر دست يافت. به اين امر همچنين استفاده از واژه های مجردی چون » ملت» و يا » ملت خودگردان» هم کمتر ياری می رساند. بد تر از همه اين است که اعتقاد داشته باشيم که فاعلين جديد از شکل دادن استراتژی برای گرفتن قدرت صرف نظر کنند. زيرا که در انديشه مارکسيستی گرفتن قدرت تم مرکزی هر انقلابی است.

در هر حال به صرفه است که سخنان ميلی باند را به خاطر آوريم که می نويسد:» اگر که همچنين جنبش های جديد اجتماعی و » روشنفکران پست مدرن» هم به محوری بودن طبقه کارگر شک کنند (…)، اما نيروهای محافظه کار جامعه اين کار را نمی کنند. برای آنها طبقه کارگر و چپ ها هنوز هم مهمترين مخالفين می باشند».

نکته ای که در اين مشکل بايد مورد توجه قرار گيرد تناقض غلط ميان احزاب و جنبش های اجتماعی است. اين تناقض فرضی در سال های گذشته متاسفانه عميقا در تصورات بسياری از فعالان اجتماعی و سياسی در آمريکای لاتين و کاربيک پديد آمده است
اين ساده سازی واقعيت هيچ پايه تحقيقی که واقعيت های سياسی و اجتماعی کشور های آمريکای لاتين را در نظر گرفته باشد، ندارد: فشارهائی که احزاب از آن رنج می برند در قاعده سريعا به جنبش های اجتماعی هم منتقل خواهد شد. شعار های آنان مبنی بر دمکراسی پهنه جامعه در سلسله مراتب خويش انجام نمی شود. بحث و تبادل نظر به اندازه کافی نمی شود و شکل جديد سياست ورزی ای که بسياری از جنبش های اجتماعی پيشه می کنند دست آخر به عملکردهائی خاتمه می يابد که در احزاب سياسی مورد تنفرشان انجام شد.

با زبانی ديگر: احزاب و جنبش های اجتماعی دو نوع متفاوت از بيان منافع طبقات تحتانی جامعه را نمايندگی می کنند. زيرا که آنها در صحنه های متفاوت بازی می کنند و به همين خاطر هم دو نوع متفاوت هستند که در تظاد با يکديگر قرار ندارند بلکه همديگر را بسيار تکميل می کنند: احزاب در فضای نهاد های سياسی کار می کنند و جنبش ها در پيرامون جوامع مدنی. اگر که جنبش های اجتماعی رابطه تنگاتنگ با پهنه خود به وجود آورند و از اين طريق آنها را قدرتمند تر نمايندگی کنند در اينجا مشکلی به وجود خواهد آمد به اين صورت که در همان لحظه که می خواهند منافع بيان شده متفاوت را در يک فرمول سياسی جمع نمايند، ضعف نشان خواهند داد. از اين روی احزاب بزبان گرامشی » شاهزاده های مدرنی هستند» که از اين عملکرد برخوردارند که تکه تکه های طبقات تحتانی را جذب کنند و با هم متحد سازند. بی تفاوت از اينکه کدام انتقاد های صحيح به يک حزب وجود دارد اما همچنان اين خود توانائی در روند برابری خواهانه است (….).
رفرم و انقلاب

در اينجا هنوز مسئله ای ناشناخته می ماند: چگونه پختگی آگاهی انقلابی در طبقات تحتانی تعيين کننده خواهد بود؟ در سخنرانی در دانشگاه کنسپسيون شيلی در سال 1971 فيدل کاسترو گفت که در مجموعه ديالکتيک رفرم و انقلاب با يکديگر عجين می باشند:» انقلاب فاز های متفاوت دارد. مبارزه ما بر عليه باتيستا برنامه ای سوسياليستی نبود و نمی توانست برنامه ای سوسياليستی باشد. زيرا که اهداف بلاواسطه مبارزه ما هنوز اهداف سوسياليستی نبودند و نمی توانستند باشند. اين اهداف سطح آگاهی سياسی جامعه کوبائی را در اين فاز به جلو برد و همچنين می توانست سطح امکانات ملت ما را در اين فاز بجلو برد. برنامه در زمان حمله به پادگان نظامی مونکادا برنامه ای سوسياليستی نبود اما برنامه ای انقلابی بود. اين ملت ما بود که در اين لحظه خود را نشان می داد».

چه درس هائی ميشود از اين جمله ها گرفت؟ در هر صورت يک درس: اين وظيفه نيروهای اجتماعی است که درجه آگاهی واقعی سياسی و امکانات واقعی مبارزه مردم آمريکای لاتين را دقيقا منتقل سازند. موضوع بر سر اين است که شرايط واقعی به وجود آورد که به هيچ وجه هم ساده نيست زيرا که مردم قرن هاست با هر نوعی از پيش داوری ها، عرفان ها، خرافات، فرهنگ و سنت ها و ايدئولوژيک ها بمباران شده اند که اين مسئله رشد خودآگاهی روشن در باره وضعيتشان را مانع گشته است.

درس ديگری که از بيانات فيدل کاسترو می گيريم اين است که: برای جرقه زدن به فکر ها احتياج به مقداری زياد ولت برق است برای آنکه آنها در موقعيتی قرار بگيرند تا عملکرد از خود نشان دهند. عملکردی که می تواند پيرامون را به آتش بزند. در کنار اين بايد موضوع بر سر اين باشد تا توضيحی قابل فهم و متقاعد کننده برای بحران کنونی داد و همچنين راه های واقعی خروج اضطراری را نشان داد. يکی از ابزاری که به نفوذ امپرياليستی کنونی بيشتر از همه کمک می کند، نبود عدم آگاهی در باره فاجعه اجتماعی اقتصادی که سرمايه داری باعثش می باشد نيست بلکه تفديرانديشی خشک و قطع اميد کردن است که ناممکن می سازد تا بديلی اصولا شکل گيرد. مارکسيسم معاصر بايد ثابت کند که بديل هائی وجود دارند که راه برای عملکرد را هموار می کنند. هيچکسی به اين نمی انديشد که از اين زندان فرار کند زمانی که راه خروج را نمی شناسد و استراتژی برای برون رفت از زندان را ندارد.

نئوليبراليسم موفقيت تعيين کننده ای را در جبهه ايدئولوژيک بدست آورد و موفق شد جوامع ما را و از همه مهمتر اقشار و طبقات تحتانی اين جوامع را متفاعد سازد که هيچ راه خروجی وجود ندارد.

اين در واقع بستر مبارزه ايده هاست: که نشان داد که زندگی بعد از نئوليبراليسم وجود دارد که جهانی ديگر ممکن است و پايان تاريخ هنوز نرسيده است. برای اين منظور بايد نيروهای چپ اما به اندازه کافی روشنی تئوريک به وجود آورند تا روحيه ملی و بين المللی بدرستی خود را نشان دهد و با اطمينان بتوان گفت که مناسبات قدرتی چگونه قرار دارند (….).

فيدل کاسترو گفته است که يک انقلابی حقيقی همواره تلاش برای تغييرات اجتماعی خواهد نمود. اما اين به آن مفهوم نيست که اين تلاش حداکثر برای تغييرات اجتماعی هميشه پيشنهاد خواهد گشت. اين مسئله همواره به موقعيت ها و شرايط مشخص و توجه به سطح پيشرفت آگاهيو مناسبات قدرتی بستگی دارد که آيا يک هدف مشخص انجام گردد يا نه. اگر که اين هدف يکبار بدست آمد بعد بايد هدفی ديگر را بجای آن دنبال نمود (….)

بايد همواره توجه داده شود که موجوديت انقلاب باعث می شود که نيروهای ضدانقلاب برنامه ريزی کنند و نقشه بريزند . مثال های بيشماری وجود دارند که نشان داد در آمريکای لاتين يعنی خانه پشتی امپرياليسم هنوز هم رفرم های کوچک عکس العمل های ضد انقلابی را باعث می شوند.
پاسخ ديگری برای توضيح تلاش برای ايجاد سوسياليسم قرن 21 وجود ندارد. اما زمانيکه فاعلان مقاومت و شورش آگاهی کامل در باره وظيفه تاريخی خويش بدست آورند و اشکال سازماندهی را پيدا نمايند تا توسط آن توانائی خويش را نشان دهند در اين صورت ديگر هيچ مانعی نمی تواند جلوی راه آنان را سد کند.