نظری

درس هایی از مارکسیسم و درنگی بر اندیشه ی قد کوتاهان – بخش یک

خدامراد فولادی

بخش یک :
به نظر می رسد لیلی پوتی های بورژوازی جز با عرض اندام در برابر گالیورهای اندیشه و ایجاد هووجنجال در بوق ها و رسانه های امپریالیستی نمی توانند برای خود نام و شهرتی دست و پا کنند و از مزایا و هدایای ارباب خویش بهره مند شوند. تعداد این لیلی پوتی ها در روزگاری که نظام سرمایه به دوران نازایی و سترونی ایدئولوژیک خود رسیده و از هرگونه خلاقیت و زایش نوآورانه، به ویژه در عرصه های فکری- عقیدتی تهی شده روز به روز افزون تر می شود.
یائسگی نظام سرمایه و فرتوتی بورژوازی را در عرصه های فلسفی ، فرهنگی و هنری می توان در آثاری که در همین زمینه ها روانه بازار می شوند به خوبی مشاهده کرد.
ویژگی اصلی این آثار ایده آلیسم انکار گرایانه، پوچ انگار و هو چی گر است. در مقابل این سترونی تاریخی، بالندگی تاریخی دیگری وجود دارد که با تکیه بر حقیقت عینی جهان و دستاوردهای تاریخی انسان کارورز خود را به مثابه رهایی بخش همین انسان از بی آیندگی ناشی از سترونی بورژوازی به طور روز آمد بازتولید و در عرصه های یاد شده نوسازی کرده و هم گام با دانش روزآمد به سطوح عالی تری فرا برده است. لیلی پوتی های بورژوازی با این بالنده تاریخی است که سر دشمنی دارند و در برابر آن عرض وجود می کنند.
در نگرش تاریخی، نمی توان از این واقعیت چشم پوشی کرد که بورژوازی در عمر چند صدساله خود دو ((فرزند)) بالنده، اما ((ناخلف)) از خود پدید آورده است. یکی پرولتاریا در عرصه تولید مادی، و دیگری مارکسیسم در عرصه تولید اندیشگی و نظری. دو پدیده ای که در حقیقت ((دوقلو)) ی هم سرنوشت اند که یکی بدون دیگری تکیه گاهی برای اثبات خود چونان حقیقی تاریخی و فرا بالنده ندارد. ناخلفی این فرزندان است که بورژوازی را به چاره اندیشی واداشته تا به هر رطب و یا بس و جادو جنبلی برای مصون ماندن از چشم زخم، و بدتر از آن سرنگونی خود با همپیوندی این دو در تئوری و عمل متوسل گردد.
در این مبارزه مرگ و زندگی بورژوازی چاره و راهکاری جز پناه بردن به افیون و جادوجنبل ندارد. مذهب و ایده آلیسم فلسفی آماده ترین و دم دست ترین افیون و چشم بند تاریخی نه تنها بورژوازی بلکه همه طبقات حاکم پیش از او نیز بوده که کارآیی خود را در مقاطع حساس و سرنوشت ساز به حاکمان نشان داده اند.
این باراما این کارزارطبقاتی با کارزارهای پیشین تفاوت دارد. زیرا: حریف طبقاتی بورژوازی برخلاف دوره های قبل، پشتوانه قابل اعتمادی از تئوری راه نما دارد، که طبقات پیشین نداشته اند. بورژوازی در مقابل برای حفظ سرمایه اش از چشم زخم دشمن، از خود سرمایه اندک مایه ای می گذارد و قلم به دستانی را به خدمت می گیرد تا در برابر تئوری های طرف مقابل پاتک بزنند و آن تئوری ها را ناکارآمد جلوه گر سازند. این قلم به دستان که نمی توانند از ذخیره فکری بورژوازی به دلیل تهی شدن مغز او از اندیشه روزآمد خرج کنند دوراهکار بیش تر پیش رو ندارند: یا خود را مارکسیست جا بزنند و متقلبانه با تحریفِ مارکسیسم آن را ناکارآمد و دمده (Demode) معرفی نمایند، یا از همان موضعِ رسِوا و قدیمیِ اتهام زنی و جعل ایده آلیستی – کشیشی، ماتریالیسمِ مارکسیستی را شکم پرستی و خوش باشیِ بلهوسانه و غیراندیش مندانه قلمداد کنند. در هر دو روش، قلم به دستِ بورژوا که مخاطب خویش را موجودی خام اندیش و تهی مغز می پندارد، با تحریف و وارونه نمایی قصد دارد ذهنِ وی را با تعاریفِ نادرستی که از پدیده ها، مفاهیم و مقولات ارائه می دهد بیانبارد و به این ترتیب بخشی از مخالفان بالقوه ی نظام سرمایه داری و ایدئولوژیِ واپس گرایی بورژوایی را – دست کم- منفعل یا در قفسِ انفراد نگه دارد.
از این رو وظیفه آنی و فوریِ مارکسیست ها در شرایطِ کنونی افشای نیاتِ واقعی و ترفندِ جدید بورژوازی در به خدمتِ گرفتنِ فلسفه، و نیز شناساندنِ قلم به دستانی است که یا در پوشش مارکسیسم یا به طور علنی از موضعِ بورژوایی و ایده آلیستی مارکسیسم را تحریف و خلافگویی های خود را به آن نسبت می دهند. دشمنان مارکس و مارکسیسم از یک ویژگیِ اختصاصیِ فلسفه ی مارکسیستی به خوبی آگاهی دارند و آن علمی بودنِ این فلسفه است. به عبارت دیگر آن ها می دانند که فلسفه مارکسیستی را پشتوانه ی قابل اعتمادی از علومِ طبیعی و تجربی تأیید می کند. از این رو آن ها برای انکارِ این جهان بینی چاره ای جز انکار علوم تجربی و طبیعی و پناه بردن به خرافه های قرون وسطایی ندارند. چنین است که حتی آن دسته از ردیه نویسان بر ایده های مارکس که خود را مارکسیست هم می نامند و در پوشش ادبیاتِ مارکسیستی خود را استتار می کنند با آن دسته که از چنین پوشش و گویشی استفاده نمی کنند. تفاوتی ندارند، و هر دو خصوصیت مشترکی دارند که عبارت است از: ضدیت با علم و اندیشه علمی.
ظاهراً- آری ظاهراً- دشمنی اینان با اندیشه مارکسیستی توتالیتاریسمِ سیاسی آن است، که در حکومت های نوع شورویِ استالینی در سده بیستم در بخشی از کره زمین عملاً خود را نشان داد. اما آیا این ها واقعاً با توتالیتاریسم – با هر شکل و شمایلی از سوی هر که باشد- مخالف اند، یا فقط با آن توتالیتاریسمی مخالف اند که نام ناراستینِ «کمونیسم» بر خود داشت؟ و اگر آنها در ادعای شان صداقت دارند، چه آلترناتیوی را در برابرِ توتالیتاریسمِ سیاسیِ استالینی ارائه می دهند؟
برای آن که به دنباله روی از در هم گوییِ بی حاصلِ این مدعیانِ افواهیِ مخالفت با توتالیتاریسم گرفتار نشویم، باید پیش از هر چیز دو مساله ی مهم را از هم تفکیک کنیم: یکی مساله توتالیتاریسم سیاسی، و دیگری جهان بینی فلسفی، اگر چه این دو هرگز و هیچ گاه از یکدیگر جدایی پذیر نیستند و پیوند ارگانیک و تنگاتنگی با هم دارند. با این حال، اما باید بر این نکته تأکید نمود که این دو کاملاً بر هم دیگر منطبق نیستند و هم پیوندیِ نامشروط با یکدیگر ندارند. به ویژه- و چرا که- یکی در قلمرو ذهن- و تئوری- اتفاق می افتد و دیگری در قلمرو عین و عمل. درست است که جهان بینیِ فلسفی راه نمای عمل سیاسی است، اما هیچ معلوم نیست که عملِ سیاسی دقیقاً و واقعاً از جهان بینیِ فلسفیِ مورد ادعا رهنمود گرفته باشد. یا حتا اگر رهنمود گرفته باشد، به دلیلِ پیچیدگی کارکردهای اجتماعی و سیاسی، و تضادها و پیچیدگی هایی که به طور پیش بینی نشده هر دم بر آنها افزوده می شود، از مسیری که جهان بینی فلسفی و تئوری برایش تعیین نموده، منحرف نگردد.
چنانچه موضوع را در قالبِ مشخص و مورد مناقشه اش وارسی کنیم، خواهیم دید جهان بینی و فلسفه مارکسیستی به رغمِ تبلیغات بورژوازی با دلایلی که خواهم گفت کم ترین قرابتی با توتالیتاریسم ندارد، و بلکه برعکس تضمین کننده گسترده ترین آزادی های سیاسی است. پایه و بنیاد مارکسیسم، آن چنان که از نامِ آن پیداست ایده ها و تئوری های مارکس است. این تئوری ها بیان گر دیدگاه های مارکس در زمینه های فلسفی و جامعه شناختی، یعنی بیانِ قوانینِ حاکم بر طبیعت، جامعه و اندیشه اند. یا به بیان دیگر، مارکسیسم دانشِ شناخت و تغییر جهان است در کلیت و جزئیتِ آن. حاملانِ این دانش تا پیش از برقراری کمونیسم، مارکسیست ها، و کارگزارانِ تاریخیِِ تغییر طبقه کارگر، و در دورانِ کمونیسم به دلیل زوال جامعه طبقاتی- و دولت و ایدئولوژیِ طبقاتی- تمام بشریت است.
مارکس گفت: تئوری همین که به میانِ توده ها رفت مادیت می یابد. یا به عبارت دیگر: تئوری تا به میان توده ها- یعنی عمل کنندگانِ به آن- نرود مادیت نمی یابد، و نمی توان آن را چونان ایده ای تحقق یافته نگریست. این به آن معنی است که زمانی می توان از تحقق تئوری های مارکس سخن گفت که این تئوری ها به طور گسترده و فراگیر به میان توده های عمل کننده به آن رفته و توده ها آن را فرا گرفته و به آن عمل کنند. خودِ این گذارِ تئوری به عمل- یا ذهنی به عینی- مشروط به وجودِ زمینه مادی برای تحقق آن است. در صورتی که زمینه برای واقعیت بخشیدن به تئوری در جامعه کاملاً فراهم نباشد، یقیناً با هیچ و لونتاریسم و قوه قهریه ای نمی توان آن را عملی نمود.
کار اساسیِ مارکس این بود که قوانینِ حاکم بر طبیعت و جامعه را کشف و اعلام نمود. به گفته مارکس طبیعت و جامعه مطابق قوانین خود ویژه در حرکت و تکامل اند. این حرکت و تکامل روندی است از ساده به پیچیده. تکاملِ طبیعت (جهان مادی) نامحدود است، یعنی آغاز و پایان ندارد. تکامل جامعه اما به دلیل وابستگیِ هستیِ انسان به هستی و شرایط زمین، زمان مند و تاریخ مند است. قوانین حاکم بر جامعه، مانند دیگر قوانینی که توسط اندیش مندان و دانش مندان کشف شده اند، ربطی به انسان کشف کننده ندارد، و بیرون و مستقل از جمجمه ومغز و ذهنِ اندیشنده بر آن پدیده موجود و معین حاکمیت دارد، خواه کشف بشود یا نشود. از این رو، انسان کشف کننده مسئولِ ضرورت و حتمیتِ وقوع یک رویدادِ خاص در یک پدیده معین نیست. ضرورت و حتمیت وقوع آن رویداد را قوانین و شرایط مشخص خود پدیده مفروض تعیین می کند. به همین دلیل است که مارکس ضمن کشف قانون مندی های جامعه به انسان های اندیشمند پیشنهاد شرکتِ فعال به ویژه در تغییر شرایط اجتماعی- سیاسی و سرعت بخشیدن به دگرگونی را می دهد: زیرا انسان چه به عنوانِ موجودی طبیعی، و چه خصوصاً موجودی اجتماعی، هستی مندی منفعل نیست بلکه موجودی کنشگر و تأثیرگذار، و از این رو عاملِ اصلیِ تغییر و دگرگونی است. تکامل اجتماعی را انسان ها می توانند در صورتی که شناخت درست- یعنی علمی- از حرکت تاریخ و عوامل دخالت مند در تکامل داشته باشند، تسریع کنند، اما به هیچ وجه نمی توانند دگرگونی و فرارفت را در نبود شرایط لازم و کافی به جامعه – و تاریخ- تحمیل نمایند.
جامعه پیچیده ترین قوانین و روابط را دارد، اما بنابر همین قوانین و روابط پیچیده، تکامل یابنده و فرارونده از یک مرحله به مرحله پیشرفته تری است: عاملِ تکاملِ آن نیز- هم چون هر پدیده مادی دیگر- تضادهای درونی آن است.
تضادهای درونیِ جامعه از آسمان به زمین نیامده اند، بلکه تضاد انسان های کنشگرِ اجتماعی با یکدیگر است. هر مرحله اجتماعی تضادهای خود ویژه ای دارد که آن را از دیگر مرحله ها (فرماسیون ها) متمایز می سازد، و همان تضاد خودویژه عاملِ دگرگونی اجتماعی و فرارفت جامعه به مرحله عالی تر است. یک مرحله از آن جهت نسبت به مرحله پیش از آن عالی تر و تکامل یافته تر است که ضمن حفظ خصوصیات پیشرفته مرحله پیشین، خصوصیات نوینی را که موجب رفاه و آسایش و بهبود شرایط کار و زیست انسان ها می شود نیز به همراه می آورد.
معنای تکامل چیزی جز پشت سر نهادن و گذرکردن از وضعیت ناکامل و عقب مانده، و فرارفتن به وضعیت بهتر و کامل تر و پیشرفته تر نیست. تکامل سرمایه داری به سوسیالیسم – و سپس به کمونیسم- آن چنان که مارکس و انگلس بیان کرده اند فرارفتِ جامعه از محدودیت ها وشرایط غیر انسانی نظام سرمایه داری به نظام انسانی سوسیالیستی و کمونیستی با حفظ جنبه های اثباتی و فرابرنده سرمایه داری یعنی تکنولوژی پیشرفته و کلیتِ فونداسیون حاضر و آماده ای است که با یک دگرگونی کیفی انقلابی (جهشی) در شکل بندی اجتماعی- اقتصادی اش از مالکیتِ خصوصی به مالکیت اجتماعی تغییر کارکرد می دهد. به این معنا سوسیالیسم جنبه های مثبت سرمایه داری را حفظ و آن ها را انسانی (تماماً اجتماعی) می کند. تمام نقد مارکس و مارکسیست ها بر نظام سرمایه داری، در خود موجودیت آن نیست که ضرورتی تاریخی بوده است، بلکه در مالکیت خصوصیِ آن و سلطه گری یک طبقه بهره کشِ انگل به نام بورژوازی بر آن، و اصرارش بر ماندگاری به زور سرکوب فاشیستی و عقیدتی (ایدئولوژیک) است.
جامعه ای که قرار است و باید به سوسیالیسم گذر کند (فرارود)، جامعه سرمایه داری پیشرفته ای است که تضادهای آن به مرحله آنتاگونیستی رسیده باشد، و نه جامعه ما قبل آن یا حتا سرمایه داری کم تر پیشرفته. با فونداسیون پیشرفته ای که از سرمایه داری به جا می ماند، و نظم نوینی که طبقه کارگرِ به قدرت رسیده به طور موقت و گذرا در جامعه مستقر می سازد، این شعار تاریخی باید بر پیشانی جامعه نوشته و اجرا شود: از هر کس به قدر توان اش، به هر کس به اندازه کارش. این شعار متناسب با درجه پیشرفتِ صنعتی و تکنیکی جامعه و وفور نعمت های مادی و فرهنگی و آزادی های سیاسی نظیر آزادیِ بیان عقیده و اندیشه با هر وسیله ممکن، چندان دوام نخواهد آورد، چرا که به زودی باید با شعار عالی تر و کاملاً در شأنِ انسانی جا عوض کند، و تبدیل شود به: از هر کس به قدر توان اش، به هر کس به اندازه نیازش. و این زمانی است که دیگر نه از طبقات و نه از دولت اثری و خبری نیست. یعنی زمانی که طبقه و دولت، فقر و بیسوادی و تمام آن چه محصولِ نظام های طبقاتی و دولت های شان بود از روی زمین برای همیشه رخت بر بسته باشد.
مارکس و انگلس، سوسیالیسم را مرحله گذار، یعنی مرحله ای که در آن باید نافِ نوزاد بریده شود، و رابطه آن با ساز و کارِ زیستیِ گذشته قطع گردد، تا بتواند در فضای زیستیِ متفاوتی دم بزند و آماده ادامه حیات در شرایط نوین حیاتِ اجتماعیِ خود گردد می دانند.
سوسیالیسم عمدتاً مرحله تدارک فکری و فرهنگی برای پیشروی به کمونیسم و گذار از ضرورت به آزادی در همه اشکال تاریخی باقیمانده از نظام های طبقاتی است، چرا که جامعه باید قبل از هر چیز پیش شرط اقتصادی ورود به سوسیالیسم یعنی رشد کافی نیروهای تولیدی را که حامل تضاد اصلی دوران پیش از سوسیالیسم است و براساس آن مرحله ی انقلاب تعیین می شود دارا بوده و مجوز گذر به مرحله بالاتر را از نیروی محرکه ی پیشرو و انقلابی دریافت کرده باشد.
در غیر این صورت هیچ سخنی از انقلاب پرولتری(سوسیالیستی) پیروزمند نمی تواند در میان باشد. مارکس وانگلس در ایدئولوژی آلمانی به همین پیش شرط اشاره می کنند: ((تنها در شرایط وجود صنعت در مقیاس وسیع است که الغای مالکیت خصوصی امکان پذیر می شود.)) مارکس وجود شرایط مادی ایجاب کننده الغای مالکیت خصوصی و برقراری سوسیالیسم را ضرورتی تاریخی می داند: (( تا زمانی که در مسیر تاریخی و حرکت جامعه شرایط مادی یی به وجود نیامده باشد که الغای شیوه تولید بورژوایی و بنابراین براندازی قدرت سیاسی آن را ضروری سازد، حتا اگر پرولتاریا حاکمیت سیاسی بورژوازی را براندازد، پیروزی او موقتی خواهد بود و عاملی در خدمت انقلاب بورژوایی است…….)). (نقل از مقاله: نقد موعظه وار و اخلاق نقادانه، مرتضا محیط، کارل مارکس، زندگی و دیدگاه های او، ص 424 ) . بنابراین ((انقلاب سوسیالیستی)) فاقد زمینه ی مادی ایجاب کننده آن، همچنان که در شوروی ، اروپای شرقی و چین شاهد آن بودیم، همانگونه که مارکس به طور علمی پیش بینی کرده بود، محکوم به شکست است و انقلابی است در خدمت بورژوازی.
اما پرولتاریای پیروزمند، بعد از برقراری حاکمیت اش بر جامعه دیکتاتوری خود را به مثابه تحکیم اقتدارش بر تمام ارکان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه اعمال می کند. محتوای واقعی این دیکتاتوری دموکراسی برای طبقه کارگر و دیکتاتوری علیه بورژوازی است یا به عبارت دیگر: دموکراسی همه جانبه در جهت ایجاد جامعه نوین پسا سرمایه داری رها گشته از بهره کشی، برپایه مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید و دیکتاتوری طبقاتی علیه گرایش هایی که در هر شکل و پوششی خواهان بازگرداندن مالکیت خصوصی سرمایه داران یعنی بازگرداندن تاریخ به گذشته اند.
فوری ترین اقدام هایی که پرولتاریای قدرت مند و پیروزمند در این مرحله باید انجام دهد تا خود را چونان نماینده شایسته و نیروی پیش برنده تاریخ اثبات کند را مارکس همان اقدام های کوتاه مدت کمون پاریس میداند: (( نخستین تصویب نامه کمون انحلال ارتش دائمی و ایجاد ارتش مرکب از خلق مسلح بود. کمون تشکیل می شد از مشاوران انجمن که از راه آرای عمومی در محله های مختلف انتخاب شده و دارای مسئولیت و قابل انفصال در هر زمان بودند. کمون می بایست نه یک ارگان پارلمانی، بلکه یک ارگان کار و اجرایی و در عین حال قانونگذار باشد. پلیس به جای آن که عامل حکومت مرکزی باشد، فوراً از اختیارات سیاسی اش محروم شد و به عامل کمون که مسئول و در هر لحظه قابل انفصال است مبدل گشت. در مورد کارکنان تمام شاخه های اداری دیگر نیز به همین ترتیب عمل شد. از اعضای کمون گرفته تا به پایین حقوق کارمندان خدمات عمومی مساوی دست مزد کارگران شد. مزایای معمول و مقرری های نمایندگی مقامات عالی رتبه دولتی همراه با خود این مقام ها حذف گردید. نقش های سیاسی دیگر از مالکیت خصوصی افرادی که نماینده حکومت مرکزی بودند خارج گردید. نه تنها اداره شهر بلکه هر اختیاری که تا آن وقت متعلق به دولت بود از آن پس به دست کمون سپرده شد. پس از حذف ارتش دائمی و پلیس که عوامل سرکوب فیزیکی حکومت پیشین بودند، کمون اقدام به در هم شکستن نیروی معنوی اختناق و سرکوب یعنی قدرت کشیش ها از راه عزل و خلع ید تمام کلیساها به عنوان صاحبان ثروت افتاد. کشیش ها به سوی آرامش زندگی خصوصی فرستاده شدند تا به تقلید از پیشینیان خود – حواریون – از راه صدقه مومنان ارتزاق کنند.
تمام موسسه های آموزشی رایگان به روی خلق باز شد و در عین حال از هر نوع اعمال نفوذ دولت و کلیسا رها گردید. بدین ترتیب نه تنها آموزش رایگان برای عموم مقدور گشت، بلکه خود علم نیز از زیر بار وابستگی های طبقاتی و اعمال نفوذ حکومتی درآمد. قضات و دادرسان همچون دیگر خدمت گزاران عمومی ، انتخابی، مسئول و قابل انفصال بودند. در طرح مختصر سازمان کشوری که کمون فرصت نیافت آن را کامل کند، به روشنی اعلام شده بود که کمون می باید شکل سیاسی حتی کوچک ترین واحدهای روستایی باشد و در مناطق روستایی، ارتش دائمی باید جای خود را به چریک ملی با خدمت نظام کوتاه مدت بدهد. وظایف اندک، اما مهمی که هنوز برای حکومت مرکزی باقی می ماند نمی باید حذف شوند، بلکه باید توسط کارگزاران کمون که کاملاً مسئول بودند اجرا شود. وحدت ملی شکسته نمی شد، بلکه برعکس با قانون کمونی شکل می گرفت و از راه خرد کردن و درهم شکستن قدرت دولتی که ادعا می کردتجسم این وحدت مستقل از خود جامعه است و مافوق جامعه قرار دارد، اما در حقیقت چیزی جز زایده انگلی بر پیکر جامعه نبود واقعیت می یافت.
می بایستی ارگان های اختناقی قدرت حکومتی سابق را حذف کرد و در عین حال وظایف مفید آنها را از چنگ نیرویی که غاصبانه بر فراز جامعه نشسته بود به در آورد و به کارگزاران مسئول جامعه سپرد……….)). (مارکس: جنگ داخلی در فرانسه: ترجمه فارسی ص 61-59). انگلس برخی دیگر ازکارهای انجام شده توسط کمون را این چنین توصیف می کند: ((کمون اعلام کرد: پرچم کمون پرچم جمهوری جهانی است………..
گیوتین ها (ابزار اعدام) توسط گردان صد و سی و هفتم گارد ملی از محل خود بیرون آورده شد و در حضور عموم در میان هلهله و شادی و پایکوبی مردم سوزانده شدند.
کمون دستور داد لیستی از کارخانه هایی که صاحبان شان از کار انداخته بودند تهیه شود وبرای اداره این کارخانه ها به دست کارگرانی که تا آن زمان در آن ها کار می کردند و همچنین برای گردهم آوردن این کارگران در اتحادیه های تعاونی و نیز سازمان دادن این اتحادیه ها در یک فدراسیون بزرگ، طرح هایی تهیه گردد…… کمون کلیسایی را که به عنوان کفاره اعدام لویی شانزدهم ساخته شده بود ویران کرد…….))
(همان کتاب ص 32-30)
کمون پاریس بیش از هفتاد روز دوام نیاورد وزیر گلوله باران شدید بورژوازی هارِ فرانسه- با همراهی بورژوازی آلمان- سرانجام تسلیم شد، اما در همین مدت بسیار اندک در تاریخ، دموکراسی و برابری و عدالت اجتماعی پرولتری را به بهترین وجهی به بشریت نشان داد. مارکس در این باره نوشت: (( چه شگفت انگیز است تغییراتی که کمون در پاریس به وجود آورد! دیگر اثری از پاریس درباری مآب امپراتوری دوم نبود. پاریس دیگر محل ملاقات زمین داران انگلیسی و برده فروشان قدیم و تازه به دوران رسیده های در آمریکا پولدار شده و برده داران سابق روسیه و اشراف والاک نبود. دیگر در سردخانه ها جنازه پیدا نمی شد، دیگر دست بردهای شبانه و دزدی تقریباً از میان رفته بود. در واقع پس از فوریه 1848 برای نخستین بار کوچه های پاریس بدون هیچ پاسبانی امنیت یافته بود. یکی از اعضای کمون می گفت: دیگر سخنی از قتل و دزدی و تجاوز نیست، گویی پلیس تمام مشتری های محافظه کارش را با خود به ورسای (محل استقرار حکومت بورژوازی) برده است. نشمه ها همراه حامیان خود یعنی طرفداران ریاکار خانواده، مذهب و به خصوص مالکیت خصوصی به زمین فرو رفتند. به جای آن ها زنان واقعی، قهرمان، شرافت مند و فداکار پاریس رو آمدند. پاریس کمون، پاریسی بود فعال ، متفکر، مبارز، خونین، در حال پرورش جامعه ای نو که آدمخواران را پشت دروازه های خود تقریباً فراموشکرده بود. پاریسی که در هیجان نوآوری تاریخی خود می درخشید.) (همان کتاب ص 65).
پس از سقوط کمون واکنش مارکس به این نخستین تجربه حکومت کارگری و سرکوب خونین و ددمنشانه آن توسط بورژوازی چنین بود: (( پاریس کارگربا کمون اش، به عنوان پیشتاز پر افتخار جامعه نو جاودان خواهد ماند. جان باخته گان آن در قلب بزرگ طبقه کارگر جای خواهند داشت.
قاتلان آنان را تاریخ از هم اکنون چنان به چهار میخ کشیده است که تمام دعاهای کشیش های شان هم قادر به نجات شان نیست.))
(ادامه دارد )