سياسی

شناخت جنبش­های جدید کارگری در "جهان سوم"

کیم سایپس

نسرین ابراهیمی

پديدارى اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى؛

سنخ جدیدی از اتحاديه­ خواهى (1)

نشر بیدار

کارگران در کشورهای گوناگون، هم­چون فیلیپین، آفریقای جنوبی و کره جنوبی در پاسخ به شرایطی که در کشورشان با آن مواجه اند، تشکل­هایی را به وجود آورده­اند- هر چند چالش­انگيز – اما پوياترين و قوی­ترین جنبش­های کارگری در جهان امروز به شمار می­روند. (2) اهمیت این جنبش­های جدید کارگری، که یک­سر بر بنیاد فرآیندهای تولید- توزیع- مبادله در کشورهای خود استوار اند٬ از سازمان­دهی «محض» کارگران فراتر می­روند: این جنبش­های کارگری به همراه طیفی از جنبش­های اجتماعی٬ كنش­گران اصلی نبرد برای دموکراسی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی در هر یک از این کشورها هستند.

اما چگونه ماها که بر روى مسایل طبقه­ى كارگر متمرکز هستیم می­توانیم این جنبش­هاى­ جدید را مورد شناسایی قرار دهیم؟ (3) چگونه می­توانیم مفهوم آن­ها را درک کنیم؟ حتا اگر چهارچوب مفیدی برای تعریف آن­ها داشته باشیم، آیا می­توانیم این تعریف را به هر جنبش کارگری موجود تعمیم دهیم؟ برای آن­که چهارچوب قابل تعریفی به دست دهيم، من روى­كردهاى مختلف و نيز دیدگاه خود را در باره­ى جنبش­هاى کارگری بیان خواهم کرد. در درون این چهارچوب است که سنخ جديد اتحاديه خواهى را تشريح خواهم كرد. و سپس نمونه­ی کیلو سانگ مایو آنو (KMU)، مرکز کارگری فیلیپین را مورد بررسی قرار خواهم داد که ماندگارى اين نوع جدید از تشکل را نشان می­دهد.

چهارچوب مفهومى

برای جا انداختن این بحث در چهارچوبی قابل فهم، نخست اشارتى به روى­كردهاى مختلف در تبيين جنبش­هاى کارگری خواهم کرد و به عنوان مثال برای هر کدام از آن­ها نمونه­ای ارائه می­دهم، سپس چهارچوب مشخصی را به بحث می­گذارم که در نوشتار حاضر برای درک جنبش­های جدید کارگری از آن استفاده می­کنم.

روش­های تبيين جنبش­های کارگری

جنبش­های کارگری را از منظرهاى گوناگون می­توان مورد بحث قرار داد. در پايين­ترين سطح٬ ناظرى مى­تواند جنبش كارگرى را در قالب مقولات فعاليت­هايى كه به لحاظ نظرى اين جنبش را در آن­ها جاى مى­دهد٬ مورد ملاحظه قرار دهد؛ ناظرى مى­تواند اين جنبش را٬ از دريچه­ى عواملى  كه براى تكامل آن بسيار مهم مى­نگرد٬ مورد بحث قرار دهد؛  ناظرى مى­تواند اين جنبش را٬ با نگاه به عمل­كرد آن در جامعه مورد بررسى قرار دهد؛ اين جنبش را مى­توان از نگرش اين جنبش به خودش٬ و يا آميزه­اى از همه­ى اين­ها و يا ديگر روى­كردها مورد توجه قرار داد.

در زمینه «مطالعات کارگری» سردرگمی­های نظری قابل ملاحظه­ای وجود دارد، زیرا بسیاری از نویسندگان مسائل کارگری بى آن­كه آگاهانه اختلافات خود را باز-شناسند٬ از چشم­اندازهای متفاوتی نقطه نظرات خود را مطرح کرده­اند. من در این نوشتار مى­كوشم ضمن معرفى اين ديدگاه­ها٬ ترکیبی از همه­ى این روى­كردها  را مورد استفاده قرار دهم. من به آن دسته از نظریه­هایی تعلق دارم که جنبش­های کارگری را چونان كارگزار دگرگونى اجتماعی رادیکال مى­نگرند – مدلی که در چهارچوب نظر لارسون و نیسان می­گنجد، و بر واكاوى نقش اجتماعی پايه­اى طبقه کارگر متكى است- و با در نظر داشت دورنمای هر دو نقش كنش­گرى و نظاره­گرى جنبش کارگری در جامعه. اما پيش از آن­كه جلوتر برویم، بایستی نخست دیدگاه نظری­ خود را معرفی کنم.

طبقه کارگر هم­چون كارگزار دگرگونى اجتماعی رادیکال

طبقه کارگر هم­چون كارگزار  دگرگونى اجتماعی رادیکال٬ نقطه نظری بوده است که به طور سنتی هم مارکسیست­ها و هم سندیکالیست­ها به آن باور داشته اند.

در این­جا٬ من روى­كرد ماركسيستى را٬ با صرف نظر كردن از روى­كرد سنديكاليستى٬ مورد توجه قرار خواهم داد (8). و در برابر تلاش­هاى روى­كرد ماركسيستى براى خلق ِ مفهومى از اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى٬ مفهوم اصلاح شده­ى خودم را از آن پيش خواهم نهاد.

ره­يافت­هاى سنتى ماركسيستى و لنينيستى

اين روى­كرد، يعنى طبقه کارگر را هم­چون كارگزار دگرگونى اجتماعی رادیکال نگريستن٬ به گذشته- و دست­كم- به مارکس برمی­گردد. همان­گونه که لوزورسکی يادآور مى­شود، «مارکس٬ پيش از هر چيز٬ اتحادیه­ها را به عنوان مراکز سازمان­دهی، مراکز تجمع نیروی کار، و سازمان­هايى برای ارائه آموزش اولیه طبقاتی به کارگران مورد توجه قرار داد». (لوزوسکی، 1935، باز چاپ در لارسون و نیسان٬ ص 44) آموزش طبقاتی­ای که به براندازی بورژوازی می­انجامد.

با این همه، مارکس در رابطه با اتحادیه­ها زیاد ننوشت. اما مارکسیستی که توجه­ى چشم­گيرى را صرف جنبش­هاى كارگرى کرد٬ لنین بود. اغلب ماها که با سنت مارکسیستی آشنايی داریم٬ با نوشته­ی لنین در پيوند با اتحادیه­ها در «چه باید کرد؟» آشناييم؛ با آن­كه نسلی از مارکسیست­ها بسیار از آن متاثر بودند، اما دیدگاه لنین در باب جنبش­هاى کارگری بسیار ابرازانگارانه بود؛ او در حالی­که اتحادیه­ها را برای کارگران مهم می­دانست٬ اما اساساً اتحادیه­ها را هم­چون ابزارهائی برای کمک به حزب ماركسيستى ِ پیشتاز در راستاى دست­یابی و نگه­داری ِ قدرت دولتی مى­نگريست.

توماس تایلرهاموند، در پژوهش خود در باره­ى لنین و اتحادیه­هاى كارگرى، روى­كرد لنين به اتحادیه­ها را چنین بیان می­کند: «در نوشته­های لنین کاملا روشن است که او از ابتدا می­خواست که اتحادیه­ها زیر نفوذ و در صورت امکان کنترل حزب باشند؛ او مى­خواست اتحاديه­ها در ایدئولوژی و در عمل سوسیال دموکرات باشند». اما در پاره­اى شرايط لنين خواهان آن بود که اتحادیه­ها خنثا جلوه كنند؛ از این­رو غیرسوسیالیست­ها را به عضویت خود جذب کنند و از دست­يازى  پلیس جلوگیری به عمل آورند.

لنین بر پيوستن اعضای حزب  به اتحادیه­ها٬ و تلاش آن­ها براى دست­يابى به نقش غالب در اتحادیه­ها تاكيد می­ورزيد. او می­گفت که هر اتحادیه، بایستی با سازمان­هاى محلی حزب رابطه برقرار کند؛ و در برخى شرایط٬ اتحادیه­ها می­توانند به حزب بپیوندند. برای تضمین کنترل کامل حزب بر فعالیت­های اتحادیه­اى، بایستی سلول­های حزبی در اتحادیه­ها ايجاد شوند.

از اين سلول­های حزبی چشم­داشتند تا انتخاب اعضاى حزب براى همه­­ى پست­هاى مهم {دراتحادیه­ها} را تامين كنند و مراقب باشند که اتحادیه­ها خط حزب را پى بگيرند. لنین گمان مى­برد که اگر اتحادیه­ها سخت زير کنترل حزب نباشند، این خطر­ وجود دارد که کارگران در برابر ایدئولوژی بورژوازی به زانو در آيند؛ از مبارزه سياسى غافل شوند، و تنها به مبارزه اقتصادی بپردازند؛ و رهائی خود را در اتحادیه­ها بجويند تا در پیوند با حزب انقلابی. (هاموند، 1957، در لارسون و نیسان٬ ص 58)

كليد ِ فهم روى­كرد لنينِ به كنترل كارگران٬ اين باور­داشت او بود كه اتحادیه­ها هرگز نمى توانند انقلابى شوند٬ و كارگران براى دست­يابى به اين موضع[انقلابى] بايستى به حزب سیاسی انقلابی بپيوندند؛ كه کارگران هرگز به تنهائی نمی­توانند [در مبارزه­ی خود] از جدائی ميان اقتصاد و سیاست بر­گذرند. و درست همین شكاف ِ دهان گشوده – که زمینه­ى دريافت لنین از نقش اتحادیه­هاى كارگرى را می­سازد – كليد درك مفهوم لنينى از اتحادیه­ها است.

اما٬ در حالى­كه امروزه هم­چنان سنت ِ»کنترل حزب»  را مى­توان هم در جرگه­هاى ماركسيستى و هم راديكال ناسيوناليستى یافت٬ تلاش برای درک اتحادیه­های جدید ايجاب مى­كند كه تحليل­گران از چنين  تفكر ابزارانگارانه­اى فراتر بروند.

اتحادیه­گرايى جنبش  اجتماعی: گسترش ِ آغازين ِ يك مفهوم

پيدايى اتحادیه­های جدید كارگرى به ويژه در برزیل، فيلیپین و آفریقای جنوبی، و شکست ره­يافت لنينى سبب شد که محققانی هم­چون پیتر واترمن در هلند و راب لمبرت و ادی وبستر در آفریقای جنوبی مبادرت به تبيين اين اتحاديه­گرايى جديد نمايند.

پیتر واترمن (1988) در پاسخ به درخواست کسانی که در مطالعات و مبارزات کارگری در فیلیپین درگیر بودند٬ و هم­چون اقدامى در راستاى تبيين مبارزات کارگری در این کشور، كوشيد مفهوم اتحاديه گرايى جنبش اجتماعى را بپروراند. در کارهای وبستر (1987)، لمبرت (1988)، لمبرت و وبستر (1988) و مانک (1988) استفاده از این مفهوم مورد پذیرش قرار گرفت؛ واترمن به خصوص بر استفاده لمبرت و وبستر از تِرم « اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى » متمرکز شد و در این اندیشه بود که آیا این تِرم چیزی بیش از یک جای­گزین  برای تِرم ِ پيشين ِ اتحاديه­گرايى سیاسی نیست؟

واترمن مى­خواست اطمینان يابد که این تِرم به لحاظ نظرى بسط یافته است٬ چنان­كه از جای­گزینی صرف یک تِرم فراتر می­رود:

«علاقه­مندم كه اين تِرم چنان تعريف شود كه هم يك ابزار نظرى جديد و هم يك هنجار نوين سياسى را فراهم آورد. به دیگر سخن، هم از ترم­هاى سنتی و هم از شيوه­هاى عمل ِ سنتى باز شناخته شود «(واترمن، 1988 ٬ص 1). در این مقاله واترمن از لزوم پیوند اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى با جنبش­های اجتماعی سخن گفته و سپس بسط نظريه­ى جنبش اجتماعی را مورد بحث قرار می­دهد. واترمن با مقايسه­ى اتحاديه گرايى جنبش اجتماعى با مفهوم قديمى اتحاديه­گرايى سیاسی مى­نويسد:»ما نه تنها نمونه­ى متفاوتى از اتحادیه٬ بلکه ازِ درک متفاوتى از نقش طبقه کارگر و تشکیلات خاص او در دگرسانى جامعه حرف مى­زنيم». او در ادامه٬ يادآور مى­شود  که این درک جدید فراورده­ى جنبش­های اجتماعی نوظهور و سنخ جدیدی از اتحادباورى است. (واترمن ، ٬1988:صص 7-6)

بنابراین در چهارچوب این جهت­گيرى است که بحث ما صورت خواهد گرفت.

سه نکته اصلى در برداشتِ واترمن عبارت­اند از: اول، او اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى را نه تنها یک نمونه­ى متفاوت از اتحادیه خواهى ، بلکه مدلی بر پايه­ى درک متفاوت از طبقه كارگر و تشکیلات­اش در مبارزه برای تغییر جامعه می­بیند؛ دوم، او فکر می­کند این مدل به طور رادیکالى متفاوت از مفهوم لنینستی از اتحادیه گرايى است و باید باشد؛ و سوم، او پیوند ضروری بین اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى با دیگر جنبش­های اجتماعی را مورد توجه قرار مى­دهد.

راب لمبرت کوشید تا كار واترمن را گسترش دهد. او سه عرصه را٬ که گمان مى­برد در تعریف اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى حیاتی بودند٬ برگزید: از نظر تشکیلاتی٬ فراتر رفتن از مرز­بندى سنتی ميان سیاست و اقتصاد؛ كوشش براى شكل دادن به اتحاد ساختارى با جنبش­های اجتماعی؛ و سرانجام٬ مشاركت در کارزارهای مقاومت ملی بر علیه دولت. قوی­ترین نکته در نظر لمبرت٬ كه براى فهم اين اتحادیه­گرايى  جدید اهمیت اساسی دارد٬ عبارت است از:

«…كارِِ اصلى اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى برگذشتن از جدایی بورژوائی سیاست از اقتصاد است که در سایه­ى رابطه­ى میان اقتصاد، جامعه مدنی و دولت نیاز به فهمیده شدن دارد. هر چه اتحادیه­ها بیش­تر در نظام چانه زنی گروهى محصور شوند، پاى­دارى اجتماعی سرمایه­داری افزون­تر است. هم از اين­رو است که٬ اشکال جدید سازمان­یابی و فعالیت در محيط كار که از سد و جدایی ميان جامعه مدنی و دولت فراتر می­روند٬ برای سرمایه­داری مسلط تهدید محسوب می­شوند.(لمبرت٬1989٬ ص89 )

اما «برگذشتن از دوپارگى ِ اقتصاد- سیاست» در زندگی واقعی به چه معنا است؟ مسأله­ى واقعی٬ جدایی اقتصاد از سیاست در محل کار نیست؛ زيرا مبارزه­ى کارگران با قدرت مسلط در محل کار ذاتاَ سیاسی است، بلکه مسأله جدایی بین محل کار و بقیه­ى فضاهای زندگی کارگران است (10). جنبش­های جدید کارگری، خود قادر اند که نظم اجتماعی موجود و نقش­شان را در آن واكاوند، و خود تصمیم بگیرند که چگونه به آن واكنش نشان دهند؛ آن­ها پى­رو اندرز و رهبرى هیچ تشکیلات بيرون از خود نیستند٬ فارغ از اين­كه آن نهاد ادعاى نمایندگی منافع چه کسی را دارد.

لمبرت و وبستر برای تمايزگذارىِ اتحادیه­های جدید از سنتی – چه راست و چه چپ – سنخ ­شناسى انواع مختلف اتحاديه­­گرايى٬ که امروزه وجود دارند٬ را پروراندند. اين سنخ ­شناسى٬ دست­كم به طور ضمنى٬ در آن سنت نظرى­ باليده كه جنبش طبقه كارگر را هم­چون كارگزار  دگرگونى اجتماعی رادیکال مى­نگرد.

لمبرت و وبستر اتحادیه­گرايى «ارتدوکس» را این­گونه تعریف می­کنند:

«اين شكل از اتحاديه­خواهى در واقع صرفا بر روی مسائل محل کار متمرکز است؛ از برقراری پیوند بین مسائل عرصه­ى تولید با مسائل گسترده­تر سیاسی ناتوان­است؛ و بالاخره٬ اعضا را تشویق مى­كند که در مسائل سیاسی درگیر شوند بى­آن­كه خود اتحادیه ضرورتا  وارد گود وسیع­تر سياست شود، با این باور که این کار را بهتر است به سازمان­هاى ديگر وانهيم که برای این وظیفه مناسب اند. درونه­ى  سیاسی این گونه از اتحاديه­گرى بسيار متفاوت است، اما آن­چه­ که در هر مورد از آن مشترک است هم­سازى و جذب شدگى در نظام مناسبات صنعتی است؛ که نه تنها مبارزه را نهادی می­کند، بلکه هم­چنين در خدمت تقویت جداسازى ِ اشکال اقتصادی و سیاسی مبارزه است؛ و برای محافظت از مناسبات، سرمایه­داری در تولید، جامعه و در دولت اساسی به شمار می­رود». (لمبرت و وبستر٬ صص21-20)

آن­ها اتحادیه­گرايى  «خلقی» را این­گونه تعریف می­کنند:

«در اين شكل از اتحاديه­گرايى٬ اتحادیه و مبارزه در کارخانه كم بها می­شود؛ مبارزه بر سر دست­مزدها٬ نظارت و کنترل بر مدیران در محل کار و ارزش­يابى شغلى مورد بی­توجهی قرار مى­گيرد. و در عوض٬ درگیر شدن در مبارزات سیاسی را جای­گزین آن­ها می­سازد که تنها به پراکنده کردن مبارزات در سطح بنگاه­ها می­انجامد. (لمبرت و وبستر٬ص21)

و «اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى- سياسى» را چنین­ تعریف می­کنند:

اين شكلى از سازمان­دهى اتحاديه­اى است كه درگیر شدن فعالانه در سطح کارخانه، سیاست­های ناظر بر تولید، و در سطح جامعه و مسائل معطوف به قدرت دولتی را تسهیل می­کند٬ و مى­كوشد عرصه­ى توليد را با مسائل گسترده­تر سیاسی پيوند بزند… و گر چه نقش حزب سیاسی را ناديده نمى­گيرد اما  بیش­تر از لزوم يك تشکل سیاسی هماهنگ کننده و در عمل دموکراتیک دفاع می­کند، که قادر است با اتحادیه­ها برخورد غیر ابزاری داشته باشد. (لمبرت و وبستر٬ص21)

اما نظر من  با سنخ­شناسى لمبرت و وبستر تفاوت­هاى چندى دارد. من با تعریف آن­ها از نوع «ارتدکس» مخالف هستم، آن­جا که می­گویند این سنخ از اتحادیه­گرى ضرورتا وارد گود وسیع­تر سياست نمى­شود. این تعریف بى­ ترديد در مورد AEL-CIO درست نیست (و احتمالا در مورد هر نوع جنبش اتحادیه­ای در جهان در هر شکل آن). AEL-CIO به طور خیلی فعالی در سیاست­های انتخاباتی درگیر می­شود، در حالی­که خود را با نظام مناسبات صنعتی رسمی منطبق می­کند و یا جذب آن می­شود. من عموما با نظر لمبرت و وبستر در مورد نوع «خلقی»  موافق هستم، با این وجود فکر می­کنم که این اتحادیه­ها به وسیله احزاب سیاسی کنترل شده و یا از آن­ها تبعیت می­کنند، و وفادارى اصلى آن­ها به اين احزاب است تا منافع بلافصل ِ اعضای اتحادیه. در مواردى كه این اتحادیه­ها در درون يك نظام اجتماعیِ سوسیالیسم دولتی موجوديت مى­يابند، آن­ها مى­توانند و گاهی اوقات در فعالیت­های بین­المللی کارگری (به قصد حمایت از اتحادیه­های وابسته به احزاب سیاسی که متحد احزاب غالب اند) درگیر مى­شوند.

در زیر من دريافت خود را از اتحاديه گرايى جنبش اجتماعى بیان می­کنم.

ره­يافتِ  من

برای فهم جنبش­هاى جدید کارگری، بايسته است كه روى­كرد مفهومى خود را نسبت به آن­ها بیان کنم. اول٬ از دیدگاه نظری، من جنبش­های کارگری را، اساسا هم­چون عامل تغییر اجتماعی رادیکال مى­نگرم. دوم، مدت زمانى را كه با اعضا و رهبران(KMU) در  فيلیپین – در طی پنج دیدار از سراسر اين کشور در بيش از هفت سال گذشته- گذراندم٬ هم­راه با پژوهش گسترده٬ دريافتم كه اکثریت اعضا و رهبران اين سازمان٬ به جنبش کارگری هم­چون عامل تغییر اجتماعی رادیکال مى­نگرند. و من بر اساس مشاهده­های خود از (KMU) و بر پایه­ى چگونگی عمل­کرد آن در جامعه٬ به تعریف این سنخ جدید اتحادیه­خواهى رسیده­ام.

از پى لمبرت و وبستر، من بازشناسى سه سنخ عمومى از اتحاديه­گرايىِ موجود را پیش­نهاد می­کنم. گو اين­كه من آن­ها را» اقتصادی»، «سیاسی» و «جنبش اجتماعی» می­خوانم٬ و به گونه­اى متفاوت از لمبرت و وبستر اين  تِرم­ها را به كار مى­گيرم. براى آن­كه اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعى را به مثابه­ى نوع متفاوتى از اتحاديه خواهى متمايز كنم٬ لازم است حدود و ثغور اين تِرم­ها را معين كنم.

من اتحادیه­گرايى «اقتصادی» را سنخى از اتحادیه خواهى تعریف می­کنم كه خود را با نظام مناسبات صنعتى هم­ساز كرده و جذب آن مى­شود؛ در فعالیت­های سیاسی٬ در چارچوب نظام سیاسی مسلط، به منظور بهبود وضعیت اعضایش و رسمی شدن خود درگیر می­شود٬ اما غالبا خود را به منافع آنی محدود می­کند؛ در فعالیت­های بین­المللی کارگری مى­تواند و گه­گاه نيز درگير مى­شود٬ و گر چه اين را به ظاهر براى بهبود وضعیت اعضایش مى­كند٬ اما عمدتا- و نه به طور كامل- با هدفِِ كمك به حفظ به­تر نظام اقتصادى جارى كشور انجام مى­دهد٬ و اين فعالیت­های بین­المللی معمولا در تقابل با هر نوع اتحاديه­گرايى٬ كه نظام را به چالش مى­گيرد٬ قرار دارند. اتحادیه­گرايى «سياسى» را سنخى از اتحادیه خواهى تعریف می­کنم كه زيردست و يا دنبال­رو حزب سیاسی و یا دولت است- و وفادارى اصلى رهبرانش متوجه آن­ها  است[حزب سیاسی و یا دولت تا اتحادیه]؛ و اين تعريف هر دو روايت لنينستى و «راديكال ناسيوناليستى» را در بر مى­گيرد(11). اين روى­كرد غالبا- و نه به طور كامل- به بی توجهی به مسائل محل کار به نفع مسائل «بزرگ­تر» سیاسی مى­انجامد. این اتحادیه­ها مى­توانند و گاه نيز در فعالیت­های بین­المللی کارگری٬ که به منظور حمایت از اتحادیه­های وابسته به احزاب سیاسی و دولت طرح­ریزی شده­اند٬ شرکت می­کنند.

تعریف من از اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی

اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی٬ سنخى از اتحادیه خواهى است كه با هر دو شكل ِ سنتى ِ اتحادیه­گرايى اقتصادی و سياسى فرق دارد.  این نوع اتحادیه­گرايى، به مبارزه کارگران صرفا به عنوان یکی از بسيار تلاش­ها برای دگرگونى کیفی جامعه مى­نگرد، و نه هم­چون يگانه عامل مبارزه سیاسی و تغییر اجتماعی و یا حتا عامل اصلی آن. بنابراین، در جست­و­جوى متحدانى با دیگر جنبش­های اجتماعی بر يك بنيان ِ برابر است، و تلاش می­کند چه در داخل کشور و چه در سطح بین­المللی در عمل به آن­ها بپیوندد.اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی٬ خواهان آن است كه اتحاديه به طور دموکراتیک توسط اعضاى آن كنترل شود و نه  به دست هيچ تشكلى بيرون از آن؛ و اذعان دارد كه مبارزات بر سر كنترلِ زندگىِ كارى روزانه­ى كارگران٬ دست­مزد و شرایط کار كاملا به هم مرتبط­اند و نمى­توانند بى­نسبت با وضعيت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی در مقیاس ملی باشند. اين ايجاب مى­كند كه  مبارزه برای  بهبود وضع­و­حال کارگران در مقياس ملى در بگيرد- ترکیب مبارزه علیه ستم­گرى و بهره­كشى در محل کار و رويارويى با سلطه٬ هم داخلى و هم خارجى٬ در سطحى گسترده­تر در جامعه٬ و به علاوه روابط سرورانه در درون خودِ اتحاديه­ها. بنابراین اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی٬ مستقل از سرمایه، دولت و احزاب سیاسی عمل مى­كند؛ و دستورِ كار خود را از چشم­انداز ويژه­ى خود تعيين مى­كند٬ در همان حال كه آماده است در مذاكره با جنبش­های اجتماعی- كه متحد او و داراى روابط برابر با هم­اند- بر سر تعديل­ ديدگاه خود درنگ كند.

اين مفهوم از اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی٬ نه تنها آن را هم­چون سنخ متفاوتى از اتحاديه­گرايى بازمى­شناسد٬ بلكه هم­چنين بر بنيانِ درك متفاوتى از طبقه کارگر و سازمان­يابى آن در مبارزه برای تغییر جامعه قرار دارد. اين ره­يافت٬ فراسوىِ دوپارگى سنتىِ اقتصادى-سياسى مى­رود٬ آن­گونه كه در مفاهیم اقتصادی و هم­چنین سیاسی رایج است. و از اين­رو٬ به طور رادیکالی از مفهوم لنینیستی اتحاديه­گرايى متفاوت است. اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی٬ بر کنترل دموکراتیک توسط اعضا در داخل اتحادیه­ها استوار است و هيچ كنترلى از خارج از خود را- خواه از سوى چپ و خواه راست- نمى­پذيرد. و آماده­ى هم­کاری با جنبش­های اجتماعی بر پایه روابط برابر است و حتا تعديل ديدگاه ويژه­اش را در مذاكره با آن­ها مورد توجه قرار مى­دهد؛ اين هم­ پيمانى­ها٬ هم شامل ارتباط­هاى كوتاه ­مدت و هم روابط ساختارى درازمدت­تر مى­شوند. و سرانجام٬ هدف­اش درگير شدن در كارزارهاى مقاومت ملى بر عليه دولت است. به علاوه٬ تلقى آن از انترناسیونالیسم بر بنياد روابط هم­بستگی استوار است.

از اين­رو در بحث حاضر٬ اتحاديه­گرايى جنبش اجتماعی را از دیدگاه نظری سنخى از اتحاديه­خواهى مى­يابم كه به جنبش­هاى كارگرى هم­چون كنش­گران تغيير اجتماعىراديكال مى­نگرد؛ اما اين سنخ جديد از اتحاديه­گرايى٬ از اتحاديه­خواهىِِ سنتىِ لنينيستى متمایز است٬ و  بر تدقيق بيش­تر دريافت ِ واترمن يا لمبرت و وبستر  متكى است.

و اکنون پس از  به دست دادن مفهومى نظرى از جنبش­های جدید كارگرى٬ هنگام آن است كه یکی از آن­ها را مورد بررسی قرار دهیم تا دريابيم که آیا، اين مفهوم پایه­اى در واقعيت دارد. به اين منظور٬ من پاره­اى از پژوهش­ام را در باره­ى KMU ارايه مى­كنم.

بررسی کیلو سنگ مایو آنو (KMU) در فیلیپین

(KMU) تنها یکی از پنج  تشکل کارگری مختلف در فیلیپین است- سایر تشکل­ها وابسته به فدراسیون تحت سلطه­ی شوروی سابق اند، فدراسیون جهانی کارگری (WFTU)، فدراسیون کارگران آزاد (FFW)، مرکز کارگری لاگاس منگاگوا (LMLC)، و اتحادیه کنگره فیلیپین(TUCP). در جائی­که فدراسیون­های وابسته­ای مانند- فدراسیون جهان کارگری از لحاظ سیاسی از جانب KMU پیشرفته محسوب می­شود، فدراسیون کارگران آزاد و مرکز کارگری منکاگوا، میانه­رو، و اتحادیه­ی کنگره فیلیپین محافظه کار به شمار می­رود. (مارکوس TUCP را، به مثابه­ی تشکیلات توده­ای در درون کارگران به منظور حمایت از دیکتاتوری به وجود آورد.) علاوه بر این­ها اتحادیه­های مستقلی وجود دارند که در اطراف طیف­های سیاسی قرار دارند. KMU گاهی اوقات این طبقه­بندی را جایگزین دسته­بندی دیگری می­کند، تحت عنوان اتحادیه­های «واقعی» و «زرد» که اولی پیشرفته و دومی ارتجاعی است. اتحادیه­های مختلف گاهی اوقات به طور تاکتیکی حول موضوعات مختلف، به خصوص خواست اقتصادی نظیر دستمزد با هم متحد می­شوند در حالی­که از نظر سیاسی مخالف یکدیگر باقی می­مانند.

چرا KMU رشد کرد؟ چه شرایطی سبب ایجاد آن توسط کارگران گردید؟ چه عامل باعث شد که KMU باقی بماند و رشد کند؟ سه دلیل برای تاسیس KMU وجود دارد. اول، شرایط وحشتناک کار بود. دوم، اتحادیه­های سنتی کارگران را فروخته بودند. و سوم وجود نیاز روشن برای سازمان­یابی کارگری که علیه تسلط خارجی کارگران را متشکل کند. تا زمانی­که کشور تابع منافع خارجی بود، اتحادیه­ها قادر به رشد و گسترش مبارزه و مواجهه با مشکلات نبودند که مردم از آن رنج می­بردند.

کیلو سانک مایو آنو KMU

KMU، تحت عنوان جنبش اول مه ترجمه می­شود، و در اول مه 1980، در زمان دیکتاتوری سیاه مارکوس تاسیس شد. این هفتمین تشکیلات اتحادیه­ای بود که 35 هزار نفر عضو را در آن زمان تحت پوشش قراردادهای دسته جمعی قرار می­داد، به علاوه 15 هزار عضو بدون این پوشش را در بر می­گرفت(14). پس از ده­سال، این اتحادیه دارای 350 هزار عضو زیر پوشش قراردادهای دسته جمعی، و 400 هزار کارگر دیگر بدون پوشش قراردادهای دسته جمعی، اما زیر چتر KMU بودند. (15)

اما واضح است که به غیر از اندازه و یا حتی رشد اعضای آن، باید آگاهی بیش­تری از KMU به دست آورد. KMU چگونه در مقابل سرکوب دیکتاتوری از جمله دستگیری، بازداشت رهبران، سخنگویان و تقریبا صد نفر از رهبران بالای آن مقاومت کرد؟ چگونه تشکیلات پس از ترور پی در پی رهبرانش، نقض حقوق بشر و مخالفت تقریبا کامل ارتش و طبقه حاکم توانست راهش را ادامه دهد؟

KMU از کجا این توانائی را به دست آورد که وی را قادر کرد تا دومین اعتصاب عمومی کارگری را در طول 7 سال از تاسیس خود رهبری کند و پیروز شود؟

بخشی از قدرت KMU در تداوم راهش، به اصول پایه­ای مثل اصالت، رزمندگی و خصلت ملی بر می­گردد. یکی از رهبران اصلی آن که از فاش شدن نامش امتناع داشت در سال 1986 مصاحبه­ای کرد، و توضیح داد که این اصول چه معنائی برای اعضای KMU در بر دارد.

با گفتن «اصالت» منظور ما این است که KMU به وسیله اعضایش هدایت می­شود. تمام اطلاعات در اختیار اعضاء قرار داده می­شود و سیاست­هایی که تشکیلات را هدایت می­کند توسط آن­ها اخذ می­شود. منظور ما از رزمنده بودن این است که KMU هرگز به منافع طبقه کارگر خیانت نمی­کند، حتی اگر به قیمت جان­مان تمام شود. KMU معتقد است که کارگران از طریق عمل جمعی توده­ای به حیثیت و حرمت انسانی خود آگاه می­شوند. خصلت ملی بدین معناست که ثروت فیلیپین به مردم فیلیپین تعلق دارد و حاکمیت ملی نباید تحت هر شرایطی مورد مسالحه قرار گیرد. KMU مخالف حضور پایگاه­های آمریکا در فیلیپین است.

به دیگر سخن KMU، از نظر طبقاتی آگاه است، و معتقد است که کارگران بیش­تر از مبارزات توده­ای­شان می­آموزند تا معاملات پشت پرده رهبران، و مصمم است که فیلیپین باید به وسیله­ی مردم فیلیپین کنترل شود. اظهار این­که KMUحتی به قیمت جان رهبران، هرگز به منافع طبقه کارگر خیانت نمی­کند اغراق­آمیز نیست. بسیاری از سازمان­دهندگان، رهبران و اعضای آن دستگیر یا کشته شده­اند. ترور رولاندو اولالیا رهبر KMU در نوامبر 1986 نشان داد که فعال بودن در اتحادیه اصیل، برای آن­ها با بالاترین خطر همراه است.

یکی دیگر از جنبه­های بقا و رشد KMU درک سیاسی تشکیلات از مفهوم اتحادیه اصیل است. اتحادیه­ای واقعا اصیل است که قلمرو فعالیت اتحادیه­ای خود را از روابط خاص کارخانه فراتر ببرد و مبارزه برای اقتصاد سیاسی در سطح ملی و روابط اجتماعی داخلی را نیز شامل شود. اتحادیه­های مربوط به KMU این درک را تا بالاترین سطح خود در فیلیپین توسعه داده­اند، هر چند مسئله به این جا محدود نمی­شود.

اتحادیه­های اصیل، مخالف مداخله امپریالیستی و سلطه از طرف ملت­هایی نظیر آمریکا و ژاپن، هم­چنین موسساتی مثل صندوق بین­المللی پول، بانک جهانی و … هستند.

دخالت KMU در بحث­های مربوط به مسیر و شکل آینده­ی جامعه همراه با قدرت روزافزون آن در مداخله در تولید اقتصادی به علت موقعیت آن در سازمان کار، آن­چنان این اتحادیه را با اهمیت می­سازد که موضوعی برای بررسی و آموزش به شمار می­رود.

نقاط قوت تشکیلاتی دیگر آن را باید در فرآیند درونی سازمان­های مربوط به KMU یافت: KMU به دموکراسی پایبند است و به اعضایش حساب پس می­دهد. خواهان از خودگذشتگی و فداکاری رهبران و جنگ با فساد درونی است. KMU به وسیله­ی اعضایش رهبری می­شود و نه به وسیله تشکیلات دیگر چه چپ و یا راست.

سه عامل سیاسی سبب بی همتا بودن KMU شده است: برنامه آموزشی آن (9)، به گونه­ای طرح­ریزی شده که آموزش سیاسی را برای همه اعضاء مهیا می­کند و آن را فقط به نمایندگان کارگران و رهبران محدود نمی­کند. رابطه­اش با دیگر جنبش­های اجتماعی هم­چون دهقانان، زنان، ماهی­گیران، فقرای حاشیه شهر، قبایل و محصلان، و بر عدم وابستگی به تشکلات بیرونی استوار است.

آموزش

KMU یکی از رشد یافته­ترین برنامه­های آموزشی اتحادیه­ای در جهان را داراست. شاید بخشی کلیدی که در خدمت گسترش رهبری است.

برنامه آموزشی KMU که با عنوان عمومی «اتحادیه اصیل» شناخته می­شود شامل سه دوره متفاوت:PAMA ، GTU، KPD است.

PAMA یک دوره­ی یک روزه کوتاه است که سازمان­دهندگان آن می­توانند آموزش پایه­ای عملی حتی در رابطه با صف اعتصاب به کارگران ارائه دهند. در این دوره کارگران نه تنها حقوق و مسئولیت­های اتحادیه­ای، بلکه اقتصاد سیاسی را نیز فرا می­گیرند. ارزش اضافی به شکلی قابل فهم برای کارگران توضیح داده می­شود. به مفهوم امپریالیسم روشنی انداخته می­شود، و به عنوان عاملی کلیدی در ایجاد فقر و سقوط کشور نشان داده می­شود. دست­یابی به حاکمیت ملی به طور واضح، بخش مهمی از مبارزه­ی کارگران برای آزادی تلقی می­شود.

GTU دوره­ی سه روزه اتحادیه، جزئیات بیش­تری را دربر می­گیرد. کارگران مشکلاتِ کار را مورد بحث قرار می­دهند. آن­ها تفاوت میان اتحادیه­های واقعی از یک­طرف و اتحادیه زرد (چه از نوع «نان و کره ، برنج» یا مدل بیش­تر همکاری­کننده آن) از طرف دیگر را مورد بحث و تجزیه و تحلیل قرار می­دهند. آن­ها پیرامون تاریخ جنبش کارگری فیلیپین و کوشش­های پیشین به منظور توسعه­ی اتحادیه واقعی متمرکز می­شوند. و کارگران چگونگی مبارزه برای آزادی ملی و طبقه کارگر را مورد بحث و بررسی قرار می­دهند.

دوره­ی سوم، KPD برنامه ملی دموکراتیک را ترویج می­کند. (17) دوره­ی KPD اساسا بخشی از دوره­ی دوم، یعنی GTU است، اما این دوره ارتقاء یافته و رشد بیش­تری کرده است. KPD توجه­ی خود را حول مبارزه برای دموکراسی ملی متمرکز می­کند و اتحاد با نیروهای سیاسی مختلف را دربر می­گیرد که برای حکومت ملی می­جنگند. هدف دموکراسی ملی، تاسیس کشور واقعا مستقل و یک دولت ائتلاف ملی دموکراتیک است که بر پایه­ی بخش­های مختلف جامعه مثل دهقانان، کارگران، ماهی­گیران، زنان، فقیران حاشیه شهر، محصلان، غیره استوار است. (18)

این دوره­ها به طور رسمی در انستیتوی آموزشی و تحقیقات جهانی کارگریEILER رشد پیدا کرد که یک تشکیلات اساسا کلیسائی در پایتخت مانیل به شمار می­رفت، اما آن­ها در پاسخ به جایگاه مقدم آموزشی اعضاء در کنگره موسس KMU در سال 1980 به وجود آمد. این دوره­های آموزشی در محل (در خطوط اعتصاب کارگری و جلسات اتحادیه) رشد و گسترش یافت و به منظور تصحیح و رشد بیش­تر اعضاء به انستیتو EILER در مانیل فرستاده می­شوند. پس از آن دوباره به کارخانه برگردانده شده، مورد آزمایش قرار گرفته و آن­جائی که لازم باشد آموزش آن­ها مورد جرح و تعدیل قرار می­گیرد.

این مراکز آموزشی در سرتاسر کشور تاسیس شده است. هر فدراسیون KMUو همین طور معتمدان محلی هم یک بخش آموزشی دارند، هدف آن­ها آماده و قابل دسترس ساختن اطلاعات برای کارگران است.

این اطلاعات منحصر به اعضای KMU نیست. در باتان، کارگران حتی خواهان آن بودند که همه اعضای متحدان ایالتی آن­ها- حتی اتحادیه­های وابسته به دیگر مراکز کارگری- از این آموزش­ها بهره­مند شوند. به نظر می­رسد که در رابطه با اغلب متحدان مسئله به همین روال باشد. هر چند، در بعضی مناطق برنامه­های آموزشی مستقلی به وجود آمده است، مثل انستیتوی ویسایا برای تحقیقات و آموزش اتحادیه­ای در سبو، که به اتحادیه­های موجود در منطقه دییایاز خدمت می­کند.

تفاوت اصلی میان سازمان­های KMUو دیگر گروه­های کارگری همین فرآیند آموزشی است. KMU تلاش دارد که به منظور دخالت کارگران در مواجهه با مشکلات­ خود و کشورشان دانش آن­ها را رشد دهد. آن­ها از هر فرصتی به منظور آموزش کارگران استفاده می­کنند، یا کوشش می­کنند که در طی «دوره آزادی» نسبی برنامه­ی انتخاباتی ارائه کنند و یا به کارگران کمک می­کنند که کنترل بر اتحادیه خود را در دست بگیرند تا آن را به نهادی رزمنده تبدیل سازند.

کلید این فرآیند آموزشی در شیوه­ی اداره آن قرار دارد. به جای آن­که فقط به کارگران بگویند که آن­ها چگونه باید فکر و یا عمل کند؛ آموزش­دهندگان KMU یک برنامه­ی آموزشی ایجاد کرده­اند که در آن کارگران قادر اند ایده­ها و دیدگاه­های­شان را در پیوند با موضوعات گوناگون، با آن­ها درمیان بگذارند و راه­های بدیل را مورد بحث قرار دهند. از طریق بحث­های آزاد و داده­ها از طرف آموزش­دهندگان، کارگران خودشان و دیگران را آموزش می­دهند.

به سادگی اهمیت آموزش را نباید ناچیز شمرد. آموزش، کارگران را بیرون از محل کار دور هم جمع می­کند. به آن­ها این امکان را می­دهد که در پیوند با خواسته­های­شان و چگونگی رسیدن به اهداف­شان فکر و بحث کنند. آموزش هم چنین برای آن­ها این فرصت را فراهم می­کند که با یک­دیگر برخورد کنند، و در درون تشکیلات همبستگی ایجاد کنند.

مهم­ترین دست­آورد آن، احساس قدرت در میان کارگران است. کافی است که یک­بار کارگران این دوره­های آموزشی را از سر بگذرانند آن­ها درک واقعی از خودشان و این­که چه کار دارند می­کنند را به دست می­آورند. شاید انتزاعی به نظر برسد، اما این مسئله به طور واقعی خود را در عزم­شان در پیوند با مبارزات مشخص، تداوم حرکت­های اعتراضی 24 ساعته برای بیش­تر از یک­سال نشان می­دهد که به امری رایج تبدیل شده است.

این کلاس­ها کارگران را تشویق می­کنند که دوره­های ویژه خود را گسترش دهند. به عنوان مثال اتحادیه­ی کارگران IGMC در منطقه­ی خط صادرات باتان برای کارگرانش کلاسی را در باره­ی روابط سرمایه­داری تولید در شرکت­شان بر پا کرد. چرا تولیدات به شکل موجود ترتیب داده شده است؟ کمپانی تلاش دارد که چکار کند؟ چگونه آن­ها قادر به انجام آن هستند؟ اتحادیه برای تقویت خودش چه کار می­تواند بکند؟ این­ها پرسش­هایی هستند که کلاس­ها برای جواب دادن به آن­ها متمرکز می­شوند. اتحادیه تا قبل از اوایل 1986 همه اعضایش را در این دوره­ها جا داده بود.

رابطه با تشکل­های بخش­های دیگر جامعه

در فیلیپین، دموکرات­های ملی در درون هر گروه از جامعه (مثل کارگران، دهقانان، ماهی­گیران، زنان، فقرای حاشیه شهر و محصلان) تشکل­هایی به وجود آورده­اند که نیازهای ویژه­ی مردم آن بخش را نمایندگی می­کند. این­ها به اسم تشکل­های سکتوری  یا «بخشی» نامیده می­شوند.

پیوستن به تشکل­های یک بخش به منظور مبارزه برای خواست­هائی که تمامی مردم فیلیپین از آن بهره می­گیرند و منحصر نشدن منافع KMU فقط به کارگران و مشکلات آن­ها، نکته کلیدی دیگری در رشد آن به شمار می­رود. مردم فیلیپین با استفاده از این اتحادیه­ی جنبی قادر شده­اند تاکتیکی به اسم ولگانگ بایان و یا «اعتصاب مردم» را بسط دهند که حتی بسیار قوی­تر از «اعتصاب عمومی» تقریبا افسانه­ای در کشورهای صنعتی می­باشد.

یک «اعتصاب مردمی» شامل اعتصاب عمومی کارگری هم می­شود، اما از آن فراتر می­رود. به علاوه، تمام حمل و نقل متوقف می­شود، همه­ی مغازه­ها و دکان­ها بسته می­شوند، تمامی اعضای جامعه به قصد جلوگیری از کار، و باریکادهائی برای وسایل نقلیه خصوصی که به کار ادامه می­دهند و یا برای کسانی­که می­خواهند به صف کارگران بپیوندند ایجاد می­کنند.

اولین اعتصاب مردمی در شهر داراتر در میندانائو در سال 1984 اتفاق افتاد. عمده­ترین فعالیت­های اقتصادی در نتیجه­ی عمل هماهنگ شده­ی مردم در پاسخ به درنده­خوئی و عملیات افزایش یابنده­ی نظامی در این جزیره، از کار افتاد. دو اعتصاب مردمی در دو جزیره دیگر، در طول سال­های 1985 آغاز گردید. که باز هم در اعتراض به نظامی شدن این جزایر بود. سومین اعتصاب مردمی با موفقیت همراه بود تا حدی ­که فرماندار نظامی جزیره، از رهبران اعتصاب خواست که به آن پایان دهند، اما آن­ها از پذیرش خواست او امتناع ورزیدند. یکی از رهبران به او گفت»وقتی به تمام هدف­های­مان رسیدیم به اعتصاب پایان می­دهیم» (19) این اعتصاب مردمی سه روز طول کشید.

چگونه این تاکتیک رشد پیدا کرد؟ اراستو  «نونی» لیبرادر، دبیر کل در منطقه میندانائو توضیح داد که رهبران تشکل­های بخش­های گوناگون دریافته بودند که تلاش­شان در پیروزی برای خواسته­های ویژه­شان دست­آورد ناچیزی دارد. KMU و آن­ها شروع به مذاکره کردند که ببینند آیا فعالیت مشترک موفق­تر است یا نه. (20). نتیجه­ی تلاش­های آن­ها تاکتیکی بود، که هر چند بسیج آن به درستی مشکل بود، اما وقتی آغاز می­شد به طور غیر قابل باوری قدرت خود را به نمایش می­گذاشت.

در ماه مه 1985، تشکل­های بخش­های مختلف، از جمله KMU، در چارچوب یک اتحاد ملی به نام بایان، یا اتحادیه جدید میهن­پرستان متشکل شدند. بایان، که به معنی «خلق» یا «سرزمین» است در سطح ملی متشکل شده است و دارای شعبه­های محلی در بیش­تر مناطق شهری در سراسر کشور می­باشد.

اعتصاب مردمی قابل توجه دیگر در استان باتان بر علیه ساخت نیروگاه اتمی در سال 1985 رخ داد. این نیروگاه در دامنه­ی آتشفشان در منطقه­ی زلزله­خیز ساخته شده بود، هدف رساندن برق به پایگاه­های آمریکائی، به اسم کلارک و سابیک، و به منطقه­ی صادراتی در ماری ولز بود. این اعتصاب مردمی را چنین  توصیف کردند:

«چندین تظاهرات بزرگ بر علیه نیروگاه آغاز شد. بزرگ­ترین آن سه روز اعتصاب در سطح استان در ماه ژوئن 1985 بود. فعالیت 8 شهر به حالت توقف درآمد. تمام بانک­ها، مغازه­ها، مدارس، وسایل حمل و نقل عمومی، مشاغل خصوصی و ادارات دولتی بسته شد. حتی قایق­های ماهی­گیری در بنادر محلی، از رفتن به دریا امتناع کردند، کارگران مناطق صنعتی آزاد تجاری، مناطقی که کارخانجات چندملیتی در آن قرار دارد، دو روز بیرون آمده و راهپیمائی کرده و به اعتصاب پیوستند. کارگران تمام راه­هائی را  مسدود کردند که به نیروگاه منتهی می­شد و با ماشین­های نظامی درگیر شدند که به منظور باز کردن راه فرستاده شد (1980، واتر و جکسون). اولین اعتصاب خلقی سرتاسری در ماه اگوست 1987 در پاسخ به افزایش قیمت نفت توسط دولت آغاز شد. با وجود آن­که به دلیل اقدام به کودتا زود خاتمه یافت، اما سازمان­دهی این اعتصاب، بیش از 95 درصد کشور را به حالت تعطیل درآورد. جالب توجه است که پس از اعلام برنامه برای اعتصاب مردمی سرتاسری دیگر و قبل از این­که آن اعتصاب بتواند در دسامبر 1989 شروع شود، اقدام برای کودتا بعدی صورت گرفت.

اعتصابات مردمی نمونه­ی شناخته شده­ای نزد فیلیپینی­های پیشرو است که نشان می­دهد فعالیت مشترک دست­آورد بیش­تری می­تواند به دست دهد تا به تنهائی. اعتصابات مردمی هم چنین به KMU این شناخت را ارائه داد که طبقه کارگر بایستی در مسائل ملی­ای درگیر شود که بر سایر بخش­های جامعه تاثیر دارد، به دلیل این­که این مسائل بر کارگران هم اثر خاص خود را بر جای می­گذارد.

استقلال KMU از تشکل­های بیرونی

KMU بارها به عنوان این­که بخشی از جبهه حزب کمونیست فیلیپین است متهم شده است. با زدن برچسب به عنوان جبهه، خشونت و سرکوب علیه آن در بین طبقات متوسط و بالا در جامعه­ مشروعیت می­یابد که هم­چون آمریکا قویا ضد کمونیست هستند. این اتهام در رابطه با بحث من از این اتحادیه به عنوان نوع جدیدی از اتحادیه مهم است، چرا که اگر این اتهام درست باشد KMU را باید کاملا به عنوان اتحادیه­ای از نوع سیاسی دسته­بندی کرد و نه به عنوان اتحادیه جنبش اجتماعی.

چرا من ادعا می­کنم که KMU از حزب کمونیست مستقل است؟ چه شواهدی از آن حمایت می­کنند؟ در واقع اما ملاحظات بیش­تری وجود دارد.

با وجود اتهامات وارده، هیچ­کس تاکنون ثابت نکرده است که KMU به وسیله­ی حزب کمونیست کنترل می­شود، حتی فردینالد مارکوس با همه قدرتش و سیستم قضائی تابع و زیردستش نتوانست این ادعا را ثابت کند. KMU بارها این ادعا را تکذیب کرده است، که بخشی از جبهه حزب کمونیست فیلیپین است. تعدادی از رهبران KMU به اتهام «خرابکاری» و «شورشی» دستگیر و بازداشت شده­اند، که در واقعیت امر این­ها از نوع اتهاماتی است که به حزب کمونیست فیلیپین تعلق دارد. تا آن­جائی که من می­دانم این اتهامات هرگز در دادگاهی علیه آن­ها اثبات نشده. رهبران KMU بارها و بارها به وسیله دستگاه­های دولتی مورد بازجوئی قرار گرفته­اند، و تاکنون نشان داده نشده است که عضو حزب کمونیست هستند. کریسپین بلتوان مسئول KMU مخصوصا گفته است که این مسئله واقعیت ندارد: حزب کمونیست فیلیپین برنامه خودش را دارد، بخش قابل توجهی از آن شبیه برنامه ماست، اما در مجموع با برنامه­ی ما متفاوت است. در اولین مرحله، مهم­ترین ملاحظه­ای را که باید در نظر داشت خصوصیت صلح­جویانه و پارلمانی مبارزه ماست: ما استفاده از خشونت را برای دستیابی به اهداف­مان رد کرده ایم، ما قانون اساسی جمهوری فیلیپین را راهنمای خود قرار داده، ما بارها وفاداری خود را به پرچم و قانون اساسی اعلام کرده­ایم.(21)

هنگامی­که تشکل­های زیر اتهام، لزوم مبارزه مسلحانه یکی از اجزاء کلیدی سیاست حزب کمونیست را رد می­کرده­اند در واقع این اتهام که بخشی از جبهه حزب کمونیست اند را هم نفی می­کردند.

بدین جهت، هر دو دولت­های اکنیو و راموس با KMU به عنوان یک حزب مسئول برخورد کرده­اند، و دولت اکینو KMU را در شورای مشاوره و راهنمائی خود وارد کرد.

با وجود این واقعیت که هیچ مدرک معتبری نشان داده نشده است، هنوز هم اتهام کمونیست بودن ایراد می­شود. اما بر اساس این اعتقاد که «جائی که دود است، نشانه­ی آتش است» این اتهامات ممکن­ست مردم را متقاعد کند که شاید چیزی وجود داشته باشد.

در 7 سالی گذشته من پیرامون این مسئله تحقیقات کاملی انجام داده­ام، با این کوشش که مشخص کنم که آیا KMU یکی از انواع جدید رشدیافته اتحادیه است یا این­که محصول یک حزب کمونیست بسیار پیچیده است. من با کارگران، فعالین اتحادیه­ها، سازمان­دهندگان و رهبران KMU، رهبران مخالف اتحادیهKMU، اکادمیسین­ها، روحانیون و فعالین کلیسا، سازمان­دهندگان اجتماعات، به اضافه خبرنگاران، بعضی­ها را به تنهائی و با برخی در گروه­های کوچک صحبت کرده­ام. من موضوعات مطروحه به وسیله KMU را (به علاوه GTU– یعنی دوره آموزشی برای اتحادیه­های واقعی که به وسیله­ی انستیتو جهانی برای آموزش و تحقیقات کارگری ایجاد شده و KMU از آن به عنوان پایه­های مدارک آموزشی خود استفاده می­کند) را خوانده­ام و نظرات و ادعاهای کسانی را که از نظر سیاسی در طیف چپ و یا راست KMU قرار داشتند را مورد ارزیابی قرار داده­ام.

به علاوه این­ها، در صحبت­هائی که با رهبران KMU داشته­ام (23)، من به طور مشخص در رابطه با فرآیند تصمیم­گیری و رشد آن اطلاعاتی به دست آورده­ام. دستیابی به این اطلاعات، نکات کلیدی را پیرامون چگونگی عملکرد درونی تشکیلات به دست می­دهد.

از طریق این تحقیقات (که شامل حضور در جلسات وسیع اتحادیه محلی و فدراسیون­های منطقه­ای می­شود) من متوجه شدم که KMU به طور دموکراتیکی اداره می­شود. جلسات اتحادیه­ای که من در آن حضور یافتم، تعداد شرکت­کنندگان خوب، بخش­ها قوی، فکر شده و انتقادی بودند. رابطه میان رهبران و اعضا، باز و با احترام متقابل بود.

در بین فدراسیون­های گوناگون KMU طیفی از سیاست­های گوناگون وجود دارد، و بحث­ها در درون و میان آن­ها زنده و فعال است. اتحادیه­ها از این حق برخوردارند که از شرکت در حرکت­های اعتراضی بزرگ امتناع کنند، هر چند امتناع به طور واضح تشویق نمی­شود. لااقل در یک مورد برجسته که در آن شواهد کاملا روشن و نتیجه واضح و شناخته شده به نظر می­رسد (نمونه­ی مداخله­ی سیاسی به وسیله جامعه بین المللی کارگران مواد غذائی و معتمدین IUF) (24)، فدراسیون ملی کار (NFL) را به جدایی از IUF مجبور نکردند؛ این در حالتی بود که سه فدراسیون دیگر عقب نشینی کرده بودند، این حمله بزرگی به موجودیت KMU تلقی می­شد. به علاوه، فدراسیون ملی کار به طور عام با تحلیل اولیه KMU در رابطه با کشتار میدان تین­آن مین مخالف بود، ولی اجباری در کار نبود که از تشکیلات بیرون رود.(25) KMU به وسیله­ی «سانترالیسم دموکراتیک» کنترل نمی­شود.

عامل دیگری که به وسیله­ی منتقدان KMU مورد چشم پوشی قرار گرفته بود، نحوه رشد آن بود و تعداد قابل توجهی از تشکل­ها و رهبران درون KMU به طور قابل ملاحظه­ای از جناح راست به KMU آمده بودند. از 11 فدراسیونی که اکنون عضو هستند، سه عدد آن­ها تاریخا در اوایل فعالیت­شان تشکلی زرد محسوب می­شدند. همین­طور (ULGWP) قبل از این­که عقب نشینی کند. در واقع IBM فقط در سال 1987 بود که اتحادیه دست راستی TUCP را ترک کرد و به KMU پیوست. AMA-SUGBO متحد سبو، در ابتدا به اتحادیه­ی TUCP وابسته بود. لااقل یکی از رهبران رده بالای KMU یک­بار رهبر محلی در درون TUCP بوده است، و گمان می­کنم که اکنون افرادی از رهبران سابق رده بالای تشکلات زرد وجود دارند که در درون KMU کار می­کنند. برای این  تشکل­ها و رهبران آن­ها غیر متحمل به نظر می­رسد- به خصوص به دلیل شهرت بحث­برانگیز KMU– که بدون بررسی جدی این اتهام پیرامون وابستگی و عدم وابستگی KMU، به این تصمیم برسند که از راست به چپ بروند.

نه فقط این اتهامات توسط مدارک ویژه­ای حمایت نمی­شود، بلکه تحقیقات مریم گلدن در ایتالیا نشان داده است که حتی در جائی­که حزب کمونیست قانونی و رسمی است و دارای پشتیبانی توده­ای در انتخابات است، برای حزب کنترل کارگران سازمان­یافته مشکل است حتی فعالان حزبی داخل اتحادیه­ با سیاست­های حزب غیر هماهنگ و گاهی اوقات به طور موثری بر علیه حزب خودشان عمل می­کنند (245: 1988، گلدن). شرایط برای حزب کمونیست که غیرقانونی است و برچسب کمونیست بودن نتیجه­اش بدبختانه می­تواند محکوم به مرگ باشد کنترل به همان شکل بسیار غیرمتحمل به نظر می­رسد. علاوه بر این، درک KMU از اتحادیه واقعی (جائی­که مسائل کارخانه در پیوند با شرایط ملی دیده می­شود به این مفهوم که جنبه­های اقتصادی مبارزه را نمی­توان از جنبه سیاسی جدا کرد) به طور رادیکال با آن­چه متفاوت است که در زمان لنین به وجود آمد. اگر کسی کتاب کلاسیک لنین چه باید کرد را قرائت کند- که در آن تئوری کمونیسم از اتحادیه در دوره پس از کسب قدرت دولتی رشد زیادی کرده است- کشف می­کند که این درک بر این امر استوار است که اتحادیه نمی­تواند از جنبه­های اقتصادی مبارزه فراتر رود، برای فراتر رفتن، کارگران بایستی به تشکل­های انقلابی بپیوندند. (26) اتحادیه­های واقعی خصوصا این جدا کردن جنبه­های دوگانه­ی مبارزه برای آزادی را قبول ندارند. هنگامی­که این تمایز فهمیده شد، کاملا واضح به نظر می­رسد که KMU جزیی از جبهه کمونیست نیست.

با توجه به شواهدی که من دیدم، به این نتیجه رسیده­ام که KMU به وسیله اعضاء خود کنترل می­شود و نه تشکلات بیرونی چه چپ و چه راست. (27) موضع­گیری­های آن نتیجه مبارزات سیاسی در درون تشکیلات است، و از بیرون اخذ نشده­اند، نقاط ضعف و قدرت KMU را باید به خود تشکیلات نسبت داد و نه یک نیروی بیرونی.

انتقاد از KMU

در حالی­که نکات زیادی برای ستودن KMU وجود دارد، محورهای از کارکردهایش وجود دارند که نیاز به تغییر و پالودگی را یادآوری می­کند. KMU به ویژه نیاز دارد که ایدئولوژی­اش را روشن کند و به خصوص به اتهام عضویت در جبهه­ی حزب کمونیست فیلیپین برخورد کند. هم­چنین لازم است که حضور زنان را فعالانه گسترش داده و مصممانه در جهت شرکت زنان در رهبری حرکت کند که انعکاسی از مشارکت آنان در کل تشکیلات است. هم­چنین نیاز به رشد یک کانون ضد بوروکراتیک وجود دارد.

خلاصه:

زنان و مردان در KMU یک تشکیلات قوی و قدرتمندی را ایجاد کرده­اند. این مرکز کارگری فلسفه­اش بر اساس حقیقتی رزمنده، ملی­گرایانه پایه­ریزی شده است. و از این فلسفه حکایت دارد که کارگران مفهوم اتحادیه حقیقی را گسترش دادند. به علاوه عوامل دیگری مانند فرآیند تصمیم­گیری دموکراتیک، ساختار فدرالیستی و متحدانی که به طور دو جانبه هم­دیگر را تقویت می­کنند، برنامه آموزشی، موشکافانه و موثر، اتحاد با ­تشکل­های بخش­های دیگر و استقلال از آن­ها همگی نقش داشته­اند.

KMU سطوح مختلف تشکیلات را در سراسر کشور، در یک مرکز کارگری ملی متحد کرده است. و بیش از ده سال است که به بقای خود ادامه می­دهد. چیزی که هیچ مرکز رادیکال کارگری قبلی نتوانست به انجام برساند.

در نتیجه، KMU در طول ده­سال اول در اعتصاب کارگری سراسری و عمومی را رهبری کرد و نیروی عظیمی را در یک اعتصاب مردمی سرتاسری به وجود آورد. این تلاش­ها، اتحادیه­های KMUرا با اتحادیه­های دیگر از سایر گرایش­ها و بخش­های کارگری متحد کرد.

کاملا روشن است که جنبش اجتماعی که در بایان (اتحادیه­ی جدید میهن­پرستان) متحد شده است نیروی کلیدی در رشد آینده فیلیپین است. و در مرکز بایان، KMU قرار دارد.

هر چند در آن واحد KMU مشکلاتی دارد که جا دارد که به آن بپردازد، ایدئولوژی سیاسی و چشم­انداز خود را در قبال آینده باید روشن کند، بین دیدگاه خود و حزب کمونیست فیلیپین تفاوت قائل شود. KMU در رابطه با برخورد با ستم بر زنان چه در اتحادیه­ها، چه فرهنگ عمومی بایستی خیلی بیش­تر حساس و فعال باشد. باید با مشکل دموکراسی در درون صف تشکیلات برخورد کند. اما با وجود انتقاد از KMU این نکته بایستی مد نظر قرار گیرد که مرکز کارگری یک روند تشکیلاتی را به وجود آورده است که از آن طریق این مشکلات را می­توان مورد پرسش و برخورد قرار داد. و کاملا واضح به نظر می­رسد که این کار را انجام داده است، من چشم­انداز و انتظار پیشرفت قابل توجهی را در دوره­ی آینده در پیوند با این مسائل مشاهده می­کنم.

ارزیابی از مطالعه­ی این نمونه

از مطالعه­ی این نمونه سه عامل مهم بیرون آمده است. مهم­ترین آن درک متفاوت از تشکیلات طبقه کارگر و فراتر رفتن از جدائی میان اقتصاد و سیاست است، این دو عامل با درک KMU از اتحادیه واقعی انطباق دارد. هیچ شکی وجود ندارد که KMU خود را جریانی می­داند که برای رفاه و بهبود کارگران فیلیپین مبارزه می­کند، و به طور برابر با دیگر جنبش­های اجتماعی برای تغییر جامعه همکاری می­کند. این فعالیت در شرکتش در ولگا نگ بایانز (اعتصاب مردمی) و عضویتش در بایان یا اتحاد ملی دیده می­شود. اما این مسئله نیز فهمیده می­شود که باید برای خارج کردن کشور از زیر سیطره خارجی ملت­های خاص، موسسات بین­المللی و یا جنبش­های ارتجاعی کارگری خارجی مبارزه کرد.

فاکتور کلیدی دیگر استقلال از سرمایه، دولت و احزاب سیاسی، و فرآیند رشد در داخل تشکیلات بود. KMU به وسیله اعضایش و نه به وسیله دیگر تشکل­ها  چه راست و چه چپ کنترل می­شود. KMU به دموکراسی اتحادیه­ای پایبند است، و رهبریش به اعضا پاسخ­گو هستند. تشکیلات تا آن­جائی­که امکان­پذیر است ساختار غیر متمرکز دارد.

فاکتور مهم دیگر، جایگاه مهم آموزش رسمی اعضاء از طریق دوره­های آموزشی PAMA، GTU، KPD است. بیش­تر اتحادیه­ها در صورت داشتن برنامه­ی آموزشی به طور کلی بر رهبران منتخب و بعضی اتحادیه­ها، مسئولین مغازه متمرکز می­شوند- KMU نه تنها این عناصر کلیدی را آموزش می­دهد بلکه بر آموزش کارگران معمولی نیز پافشاری می­کند. در ژانویه 1986، هنگامی­که هنوز مارکوس در قدرت بود، سرگه چرنینگیون، دبیر کل فدراسیون ملی کارگران شکر به من گفت که هشتاد هزار نفر از اعضای این اتحادیه (NFSW) دوره یک روزه PAMA را تکمیل کرده­اند. قابل توجه است که بدانیم این مسئله تحت سرکوب شدید و هنگامی صورت گرفت که تعداد زیادی از کارگران شکر بی­سواد بودند.

مطالعه­ی نمونه­ی KMU نشان می­دهد که این نمونه نه نوع سیاسی و نه نوع اقتصادی جنبش کارگری، بلکه یک سنخ است از آن­چه به نام اتحادیه­گرایی جنبش اجتماعی نامیده می­شود. این اتحادیه­ای­ست که از شرایط مشخص در درون کشور خود رشد کرده است، و یکی از نمونه­هائی است که خود کارگران به وجود آورده­اند و به وسیله خود کارگران هم هدایت می­شود نه این­که محصول حزب کمونیست و یا هر حزب دیگری باشند که کارگران به استخدام آن درآمده­اند، یا از نظر سیاسی به پاسخ­گوئی به نیازها و خواست­های حزب محدود شود.

روشن است که این مسئله تاثیرات مهمی در مبارزه برای دموکراسی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی در کشور دارد: کارگران و اعضای سایر جنبش­های اجتماعی دارای یک نیروی قدرتمند و متشکلی هستند که می­تواند آن­ها را نمایندگی کند و در حدی منافع­شان را به نظم اجتماعی موجود، از جمله دستگاه حکومتی تحمیل کند که به وسیله دولت کنترل می­شود. در حالی­که این نیرو در مجموع به نسبت به حکومت و  دولت ضعیف است، در مواقعی دولت را وادار کرده که نه تنها عملکردش بلکه سیاست­های اعلام شده­اش را نیز تغییر دهد. هر دولتی هم چنین بایستی قبل از آغاز به اقدام ماجراجویانه عکس­العمل احتمالی KMU را بررسی کند.

نتیجه­گیری

در این مقاله، من پیدایش نوع جدیدی از اتحادیه را پیشنهاد کردم که به وسیله جنبش کارگری در برزیل، فیلیپین، آفریقای جنوبی و کره جنوبی ایجاد شده است.

من نظر­گاه­های مختلف در پیوند با درک از جنبش کارگری را مورد بحث قرار دادم و سپس توجه خود را بر دورنمائی متمرکز کردم که جنبش­های کارگری را به عنوان عامل تغییرات اجتماعی می­بیند. من دیدگاه سنتی مارکسیستی به جنبش کارگری را مورد بحث قرار دادم و تلاش­های اولیه به وسیله­ی واترمن و لمبرت و وبستر را برای تعریف از اتحادیه­های جدید بررسی کرده که با دیدگاه سنتی مارکسیستی تفاوت داشت؛ و سپس حتی برای روشن کردن بیش­تر تمایزات بین آن­ها پیشنهاد تعریف مشخصی را ارائه کردم. وقتی تعریف خود را از این نوع جدید از جنبش­های کارگری را در چهارچوبی ارائه دادم، سپس تحقیقاتم را در رابطه با KMU عرضه کردم که مناسبت و فعلیت تعریف من را نشان می­داد. آن­چه که در این مقاله نشان داده نشده است این­ست­که آیا جنبش­های کارگری در برزیل، آفریقای جنوبی و کره جنوبی از این نوع هستند. تجربه من، چه با مطالعه مواد موجود و چه در صحبت با اعضای این جنبش­های کارگری – و به خصوص با تعدادی از آن­ها در آفریقای جنوبی- قویا نشان می­دهد که آن­ها از نوع جدیدی هستند. این کاملا واضح است که به تحقیقات بیش­تری مورد نیاز است.

من نه تنها پیشنهاد کردم که چگونه تحلیل­گران می­توانند این اتحادیه­های جدید را درک کنند، بلکه مستند نشان دادم که حداقل یک جنبش کارگری وجود دارد که این تعریف جدید از اتحادیه­ها را معتبر می­سازد. در سایه­ی تجربه­ی KMU، به نظر می­رسد که مسائل زیادی برای یادگیری از آن­ها وجود دارد، و جنبش­های کارگری در سراسر جهان بایستی بازسازی و ساختن خودشان را بر اساس این نوع جدید اتحادیه مورد بررسی قرار دهند.

یادداشت­ها و منابع:

این نوشتار برگردان مقاله زیر است

Kim Scipes

Understanding the New Labor Movements in the «Third World»

1– در این­جا می­خواهم از منتقدین بی نام و هیئت تحریریه جامعه شناسی انتقادی و به خصوص (وال بوریس) برای توضیح­های سازنده و حمایت در آماده کردن این مقاله قدردانی کنم. این حمایت بسیار فراتر از آن چیزی رفت که هیئت تحریریه (EBS) و یا کارکنان مجله آن را بسط دادند و من از آن استفاده کردم، بایستی به عنوان مدلی برای چپ دیده شود.

2– زمانی که به عنوان یک عضو اتحادیه، به مدت پنج­سال نماینده آمریکای شمالی برای مجله انگلیسی «اخبار کارگری بین­المللی» (ILR) خدمت کردم. در طی این مدت چه از طریق خواندن مقالات چاپ شده در ILR (اخبار کارگری بین­المللی) به علاوه دیگر موارد مربوطه – به خصوص مبادله اطلاعات فراملیتی (1984)، مک­شان، پلوت و وارد (1985) آگاهی کارگری آسیا (1987)، و مانک (1988) – و چه از طریق تجربیاتم با KMU در فیلیپین، متوجه شدم که جنبش­های کارگری جدیدی در این کشورها سر بلند می­کند که به طور روشنی با اتحادیه­های سنتی متفاوت بودند. مراکز کارگری ویژه­ای که من در این کشورها به آن اشاره کرده­ام- مثل  CUT(سنترال یونیکا دو ترابالدوریس) در برزیل؛ KMU (کیلو سانک مایو آنو) در فیلیپین،  COSATU(کنگره اتحادیه­های آفریقای جنوبی) در آفریقای جنوبی و KTUC (کنگره اتحادیه­های کره) در کره جنوبی- همان­گونه که در آن مقاله بحث کردم آن­هائی هستند که باید متفاوت از اتحادیه­های سنتی تعریف شوند. به نظر من این تجربیات ماخد و پایه­ای برای بسط مفهوم اتحادیه­گرایی جنبش اجتماعی به وجود آورد و به عنوان نمونه­ای برای بازسازی دوباره سیستم اتحادیه در کشورهای که توسعه یافته و حداقل بعضی کشورهای بیش­تر توسعه یافته مثل ایالات متحد، قرار می­گیرد.

با وجود این­که من احتمال رشد اتحادیه­ی جنبش اجتماعی را فقط به این کشورها محدود نمی­کنم، اما تجربه این مراکز کارگری است که واضح­ترین و از این رو قوی­ترین ماخذ برای مدل جدید به دست می­دهند. البته تجربه همبستگی در لهستان بایستی مورد بررسی قرار گیرد، حداقل در طی سال­های 1981-1980 در این تعریف می­گنجد. ابرت و وبستر همبستگی را به طور کلی و نه برای دوره­ی محدود ویژه­ای در تعریف خودشان از اتحادیه­ی جنبش اجتماعی گنجاندند (1988، لمبرت و وبستر). با این وجود من کاملا مطمئن نیستم که در طی دوره زمانی چه اتقافی افتاد، شواهدی که من مشاهده کردم عکس آن را نشان می­دهد، بنایراین نیاز به تحقیقات بیش­تری وجود دارد. مانک (122-121: 1988) از بعضی انواع محلی اتحادیه­ی جنبش اجتماعی در هند نوشت. گزارشات فردی در رابطه با اتحادیه UNTS در السالوادر نوع دیگر، از مدل مرکز کارگری اتحادیه­ی جنبش اجتماعی را ارائه کر­ده است، اما جزئیات بیش­تری بایستی به دست آید. من بعضی گزارشات جالب در رابطه با اتحادیه­های جدید در مکزیک دیده­ام. من فکر می­کنم که در راستای این خط هم­چنین تجارب دیگری وجود دارد که با وجود این که تاکنون گزارش نشده است در دیگر کشورها در حال انجام است. سخن کوتاه، من اعتقاد دارم این تعریف از اتحادیه­ی جنبش اجتماعی طیفی از اتحادیه­ها را به جز آن­هائی که به ویژه به آن­ها استناد کردم را در خود جای می­دهد.

3– تذکر بر روی ترمینولوژی: من به طور کلی بر روی جنبش­های کارگری که شامل اتحادیه­ها و تداخل اتحادیه­هاست، به علاوه تشکل­هایی که از کل جنبش حمایت می­کنند چه در داخل محل کار و چه خارج از آن متمرکز هستم، و این­ها به وسیله مراکز کارگری متشکل می­شوند. (در آمریکا از اصطلاح مرکز کارگری بین­المللی استفاده می­شود، و AFL-CIOیک مرکز کارگری است.) از این رو مراکز آموزشی حمایتی که ایده­ها و افکار مرکز کارگری را به پیش می­برد در ترم جنبش کارگری می­گنجد، هر چند که قلب جنبش کارگری، کارگران متشکل شده در اتحادیه­ها در رابطه با تولید، توزیع و مبادله می­باشد.

4 1987، لارسون ونیسن.

5 1987، سلاوترو.

6 1988، لمبرت و وبستر

7 1988، گلدن

8– بدین دلیل این را انجام می­دهم که دیدگاه سندیکالیستی به جنبش­های کارگری در کشورهای کم توسعه و به خصوص در آن­هائی که من بر روی جنبش کارگری­شان متمرکز هستم حضور قوی ندارد.

9– من فقط خلاصه کوتاهی از کار واترمن و لمبرت را در این مقاله ارائه دادم، برای آشنائی بیش­تر از موقعیت و نظرات آن­ها به نوشته­ام در سال 1992 –ص 132-127 مراجعه کنید.

10– از آمریتا چاچی به خاطر بیاد آوردن این نکته متشکرم.

11-جان کراوس مدعی است که مهم­ترین فاکتور در رابطه با عملکرد جنبش کارگری در جوامع «خلقی» و «رادیکال ناسیونالیستی» – و جنبش­های کارگری در الجزیره، اتیوپی، غنا و تانزانیا را مورد آزمون قرار داد- تجربه و رسمی شدن جنبش کارگری قبل از به قدرت رسیدن رژیم است. در موردی مانند غنا، که جنبش کارگری بیش­ترین تجربه و طولانی­ترین زمان رسمی بودن را به نسبت چهار کشور دیگر داشت، او این­گونه بحث می­کند که «اکثر رهبران اتحادیه در رابطه با اتحادیه به تعهدهای اولیه خود وفادار ماندند». (182-1988 کراوس)

با این وجود گراوس هیج مدرکی از اتحادیه­ها در غنا نشان نداد که به طور نظام­یافته دولت­های مختلف خلقی و یا ناسیونالیستی را به مبارزه بطلبد. این بدین معنی است که اتحادیه­هائی که وفاداری اولیه خود را به رژیم نشان ندادند بر اساس تقسیم­بندی من، خودشان اتحادیه­های اقتصادی بودند تا اتحادیه سیاسی.

12– این تعریف نتیجه بحث­های نظری است که من در رابطه با مفهوم اتحادیه­گرایی جنبش اجتماعی با لمبرت (1989) و پیتر واترمن (19911988) درگیر بودم. در رابطه با بحث رسمی و برخوردها بر روی مواضع لمبرت و واترمن به مقاله سال 1992 و به خصوص صفحات 134-127 مراجعه کنید، تا آن­جائی که من می­دانم هیچ کدام از آن­ها کتبا به مواضع من جواب ندادند.

13– با وجود این­که  در این مقاله من KMU را مورد بررسی قرار داده و از آن به عنوان یک نمونه از اتحادیه­گرایی جنبش اجتماعی صحبت کردم، این تعریفی روشنگرانه است که من برای فهم KMU از آن استفاده می­کنم، نه اصطلاحی که KMU خود را با آن تعریف کند. از این­رو مسئولیت هرگونه کاربرد این تعریف در رابطه با KMU را من به عهده می­گیرم. هر چند راب لمبرت، از KMU به عنوان نمونه­ای از اتحادیه­گرایی جنبش اجتماعی استفاده کرده است. (لمبرت 1989)

این نمونه­ای از آموزش در دست­نوشته من است که اخیرا تحت بررسی برای چاپ ارسال شده است. تاریخ خاتمه یافتن این آموزش اول ماه مه سال 1995 بود.

14-مصاحبه با کریسپین بلتران، سرپرست KMU، ماه مه 1960 در مانیل: تمام مصاحبه ها در طی دوره تحقیقاتم از KMU توسط من انجام گرفته است.

15-مصاحبه با یکی از اعضاء بخش بین­المللی KMU در 16 آپریل سال 1995 در مانیل.

کمیت KMU، در حالی که بزرگ­ترین مرکز کارگری در کشور، هنوز نسبت به تعداد کارگران در جامعه کوچک است. در 1987، 76/ 40 درصد از نیروی کار 58/15 میلیون نفری- ( 56/9 میلیون)- به عنوان دستمزد- حقوق­بگیر استخدام شده بودند. از دستمزد –حقوق­بگیران ½ میلیون یا 23 درصد در اتحادیه­ها سازمان­دهی شدند، که از آن تعداد فقط 346 هزار کارگر تحت قراردادهای دسته جمعی بودند. (انستیتو جهانی، برای آموزش و تحقیقات کارگری. 2: 1988). به طور روشنی KMU در فاصله زمانی نوشتن این کتاب که آن­ها به عنوان مدرک کلیه آموزش­شان استفاده می­کنند و سال 1990 نسبتا موفق بوده است. هر چند جایگاه استراتژیک KMU در اقتصاد و اتحادش با دیگر جنبش­های اجتماعی به آن قدرتی فراتر از اندازه عددی­اش اعطا می­کند.

16– عامل مهم دیگر در رشد و باقی ماندن KMU ساختار بی همتای تشکیلاتی آن است، ترکیبی از فدراسیون­های «عمودی» با متحدینی افقی. هر چند بحث در این رابطه فراتر از هدف­های این نوشته است. برای جزئیات بیش­تر در مورد اتحادهای جغرافیائی، صنعتی و مختلط، به سایپس10ص: 1988، و سایپس.!120-118، 1990 مراجعه شود (20 هزار نفر از اعضای KMK ( کیلوسانک مانگاگونک کابامبها یا اتحاد ملی زنان کارگر وابسته به KMU) هستند.

17– دموکراسی ملی عموما به عنوان مرحله قبل از سوسیالیسم دیده می­شود. جنبش ملی دموکراتیک در فیلیپین، تشکل­های قانونی و غیر قانونی هر دو را شامل می­شود، KMU و دیگر جنبش­های اجتماعی بخش قانونی، و حزب کمونیست فیلیپین، ارتش نوین خلق و جبهه دموکراتیک ملی بخش غیر قانونی آن را تشکیل می­دهند. و با وجود این­که این گروه­ها از نظر سیاسی هدف­های مشابهی دارند، اما از نظر تشکیلاتی یکی نیستند. به علاوه هیچ یک از این گرایشات دارای ماهیت یکپارچه نیستند، بلکه طیف وسیعی از سیاست­ها و دیدگاه­ها در درون هر گرایش و درون هر تشکیلات را شامل می­شوند.

18– یکی از چیزهای جالب توجه درباره درک KMU از متحدان ملی دموکراتیک این است که آن­ها بر اساس نمایندگی بخش­ها (گروه­های) اجتماعی- دهقانان، کارگران، زنان و غیره –به وسیله حزب سیاسی می­باشند، وقتی از پریمو آمپارد، مسئول متحدین BALA – AMBAدر باتان پرسیدم که آیا با توجه به درک او از دولت، CPP (حزب کمونیست فیلیپین) نماینده­ای در آن خواهد داشت یا نه، او جواب داد، «اگر آن­ها در بخش­های دیگر باشند. نماینده احزاب وجود ندارد، بایستی نماینده از گروه­های اجتماعی باشند.» مصاحبه با پرایمو آمپارو، 14 آپریل 1995، در ماریولز، باتان.

19– مصاحبه با فردی که تقاضا کرد که اسمش برده نشود در ژانویه 1986 در مانیل .

20– صاحبه با مرحوم استو «نونی» لیبرادو، 30 آپریل، 1995 در شهر دادائو.

21– مصاحبه با کریسپین بلترام، 2 ماه مه 1995 در مانیل.

22– نمی­دانم که آیا دولت رامس از تابستان 1992 یعنی زمانی که به قدرت رسید این شورا را ادامه داده است یا نه.

23– در مجموع من حدود 100 ساعت گفتگو با رهبران KMU را ضبط، دست­نویس و تصحیح کرده­ام، به علاوه ساعت­های متمادی گفتگو که ضبط نشده است. (علاوه بر این­ها گفتگوها و بحث­های زیادی با کارگران در سراسر کشور داشته­ام.) این گفتگوها با رهبران در سراسر تشکیلات، از سازمان­دهندگان و رهبران اتحادیه­های محلی گرفته تا صاحب منصبان ملی از طرف متعمدان، فدراسیون­ها و خود مراکز کاری بوده است، طیفی از سیاست­ها در درون KMU دربر می­گیرد. من از نتیجه­گیری­هایم مطمئن هستم.

24– جو تامپینکو یکی از سران پیشین KMU فدراسیون ملی کارگران شکر که این فدراسیون را ترک کرده بود و به تاسیس یک اتحادیه رقیب کمک کرده بود، در جولای 1988 ترور شد. دن گالین دبیر کل IUF، معتقد است که حزب کمونیست فیلیپین در پشت این ترور قرار دارد و فدراسیون ملی کارگران شکر را به «جرم اخلاقی همدستی» در کشتن متهم می­کند. او ادعایش را این­گونه توجیه کرد که از آن­جائی که فدراسیون ملی کارگران شکر به وسیله حزب کمونیست فیلیپین کنترل می­شد این تشکل هم در سنگینی بار ترور سهیم است. (هر چند گالین در فوریه 1989 در مصاحبه با اخبار کارگری بین­المللی پذیرفت که او حتی شواهد قابل توجهی در رابطه با ادعاهایش که یا  حزب کمونیست فیلیپین  بر فدراسیون کلی کارگران شکر کنترل دارد و یا «جرم اخلاقی همدستی» در کشتن حمایت کند را ندارد.

درپاسخ به حمله IUF، که آخرین سری از یک­سری مخالفت خوانی­ها و مسائل بحث انگیز بود، سه اتحادیه از چهار اتحادیه همکار KMU که هم­چنین از همکاران IUF هم بودند، از IUF بیرون آمدند، آن­ها ادعا کردند که IUF از نظر سیاسی در کارهای داخلی آن­ها مداخله کرده است، علیه آن­ها تبعیض قائل شده و تلاش کرده بود در تشکیلات­شان انشعاب بیاندازد. برای مطالعه جزئیات به نوشته من مراجعه کنید.

25– به فاصله پس از کشتار میدان تین آن مین، KMU اعلامیه­ای صادر کرد از تلاش دولت چین در حفظ خودش از دست «دشمنان سوسیالیسم» حمایت کرد. این مسئله سبب انتقاد زیادی از طرف دوستانش، چه داخلی و چه بین­المللی و البته دشمنان گردید. من به خصوص در این مورد از کریسپین بلتران سئوال کردم او گفت اعلامیه که چاپ بیرونی پیدا کرد به وسیله بوروی روابط عمومی نوشته شده بود و آن چیزی نبود که رهبری تایید کرده باشد و اعضای تخطی­کننده از موقعیت­شان اخراج شدند. مصاحبه با بلتران، دوم ماه مه سال 1995 در میلان. علاوه بر این رهبری اعلامیه نخستین را رد کرد، انتقاد از خودجمعی کرد، و به حمایت از کارگران و دانشجویان پرداخت. در طول سال 1989 درمیان شورای ملی بحث­های زیادی در این رابطه صورت گرفت، و به کنگره ملی 1990 مراجعه داده شد. پس از شنیدن گزارش پیرامون این مسئله از طرف رهبر مسئول، که از عمل خودش انتقاد کرد، کنگره ملی اعلام داشت که مسئله از نظر تشکیلاتی حل شده است. در رابطه با انتقاد من از وضعیت، که ابتدا بیش­تر بر مسائل سیاسی متمرکز شدم تا مسائل تشکیلاتی، به بحث­های من در «ایدئولوژی KMU» در سال 1992: ص 157- 147 مراجعه کنید.

26– لنین 1953. به ویژه بخش سوم «سیاست اتحادیه­ای و سیاست سوسیال دموکراتیک»ص 308-249.

27– از اعضای حزب کمونیست در KMU وجود دارد، درست به همان­گونه که تقریبا اعضای هر تشکیلات سیاسی دیگر در کشور و هم­چنین عضو KMU هستند. سئوال اساسی این است که آیا اعضاء این تشکل­های بیرونی می­تواند KMU را مجبور کنند که موضعی اتخاذ کند و یا فعالیتی را انجام دهد در مخالفت با منافع و فعالیت­های کل اعضاء KMU. همان­گونه که گفتم فکر نمی­کنم هیچ گروهی در داخل KMU به اندازه­ی کافی قوی باشد که تشکیلات را پایمال کند، و هیچ دلیل قانع­کننده­ای هم در این رابطه وجود ندارد.

به علاوه بیش از 25 سال تجربه شخصی من به عنوان کارگر صنعتی، عضو اتحادیه و فعال جامعه کارگری در سازمان­های بسیاری مرا به این مسئله خیلی بدبین ساخت که یک تشکیلات بتواند تشکیلات دیگری را در کنترل دست خود گیرد بدون ویران کردن آن. این مسئله به خصوص در شرایطی که به عنوان مثال KMU با آن مواجه است در حالی­که بقای تشکیلاتی بسیار به شرکت فعال اعضا وابسته است غیر محتمل به نظر می­رسد. هر کسی که ادعا می­کند که KMU به وسیله تشکل­های بیرونی کنترل می­شود، به علاوه برای مراجعه با مسائلی که به خصوص در این جا مطرح شد، لازم است که آن­ها هم چنین نشان دهند که چگونه KMU به وسیله تشکیلات بیرونی در طول زمان کنترل می­شود. به دیگر سخن کافی نیست که ادعا کرد که تشکیلات ایکس این یا آن تشکیلات را به وجود آورد، یا که عضو تشکیلات ایگرگ در این یا آن موقعیت قرار دارد، مدعی بایستی نشان دهد که چگونه اعضاء KMU را می­شود وادار کرد که هم رهبری ایکس را بر علیه منافع خودشان قبول کنند و هم شرکت فعال خود را حفظ کنند.

28– من این نکات را خیلی بیش­تر در مقاله­ام در سال 1992: ص 167-160 باز کردم. برای این­که آن­ها تا حدودی به بحث این نوشته مربوط می­شود، در رابطه با این مسئله این­جا من اظهار نظر دیگری نخواهم کرد.