نظری

سیری در چند و چون آنتروپولوژی و آنتروپولوژیسم

نوشته ی مانفرد بور
ترجمه ی شین میم شین

سایت دایره المعارف روشنگری

ماکس شلر (1874 ـ 1928)
فیلسوف آلمانی
مؤلف آثاری در زمینه اتیک، فنومنولوژی و آنتروپولوژی فلسفی
ملقب به «اولین مرد جنت فلسفه»
هایدگر ضمن تأیید لقب او، اعلام کرده که همه فلاسفه قرن بیستم از آبشخور ماکس شلر سیراب گشته اند و او را قوی ترین قدرت فلسفی در آلمان مدرن، اروپای معاصر و فلسفه معاصر نامیده است.
در سال 1954 کارول وژتیلا و بعدها پاپ ژان پل دوم تز دکترای او را تحت عنوان «ارزیابی امکان تشکیل اتیک مسیحی بر پایه سیستم ماکس شلر» مورد مدافعه قرار دادند.

آنتروپولوژی به معنی تحت اللفظی آن، به آموزشی اطلاق می شود که به تکوین انسان مربوط می شود.

ما باید میان دو نوع آنتروپولوژی فرق بگذاریم:
آنتروپولوژی منسوب به علوم طبیعی ـ طبی و
آنتروپولوژی به اصطلاح فلسفی.

1
آنتروپولوژی منسوب به علوم طبیعی ـ طبی

این نوع از آنتروپولوژی که آنتروپولوژی منسوب به علوم منفرد نیز نامیده می شود، عبارت است از علمی که خود ویژگی فیزیکی انسان، پیدایش، تغییر و توسعه انسان را مورد بررسی قرار می دهد.
این نوع آنتروپولوژی به علم بررسی تشکیل نژادهای انسانی و تاریخ آنها نیز اطلاق می شود.
انگلس آنتروپولوژی منسوب به علوم طبیعی ـ طبی را که در زمان او در حال تشکیل بود، با توجه به سطح توسعه علمی آن زمان، بمثابه «بیانگر گذار از مورفولوژی و فیزیولوژی انسانی و نژادهای انسانی به تاریخ» تلقی می کند.

• (مورفولوژی به علم هیئت ها، فرم ها، بویژه خود ویژگی توسعه و قانونمندی ها اطلاق می شود.
فیزیولوژی به علم جریانات حیاتی و فونکسیونی در اندام اطلاق می شود. مترجم)

در ایالات متحده آمریکا، انگلستان و فرانسه، «آنتروپولوژی» را عمدتا به معنی «اتنولوژی» بکار می برند.

• (اتنولوژی به علمی اطلاق می شود که با ساختار اجتماعی و فرهنگ جوامع سر و کار دارد. مترجم)

آنتروپولوژی ـ به این معنا ـ اسم جمعی است، برای تحقیقات باستانشناسی، روانشناسی اجتماعی، جامعه شناسی مذهب، زبانشناسی و غیره، بویژه در مورد خلق هائی که مناسبات اجتماعی شان به فرماسیون های اجتماعی ـ اقتصادی باستانی تعلق دارند. (برای مثال، بومیان آمریکا)

2
آنتروپولوژی فلسفی

آنتروپولوژی فلسفی یکی از رشته های فلسفه بورژوائی معاصر است.
آنتروپولوژی ـ به این معنا ـ با شروع بحران عمومی سرمایه داری پدید آمده و توسعه یافته است.
این آنتروپولوژی ربطی به تلاش های متنوع فلسفی در تاریخ ندارد که در زمینه درک فلسفی ماهیت انسان و ارائه یک انسانتصویر فلسفی صورت می گرفتند.
در حالیکه انسانتصویر دوره کلاسیک توسعه فلسفی در جهان بینی های همه جانبه جا داشت و تأملاتی در زمینه طبیعت و جامعه و همچنین انسان، اجزاء ناگسستنی این جهان بینی ها را تشکیل می داد، آنتروپولوژی فلسفی ادعا می کند که با مسائل خویش راجع به انسان و بخاطر انسان، تفکر فلسفی را ـ بطور کلی و با تمام توان ـ به خدمت می گیرد و به محک می زند.
بعد، انسان را ماهیتا از هر نظر بمثابه پدیده ای همیشه همان و تغییرناپذیر جا می زند.
آنتروپولوژی فلسفی ـ بلحاظ طرح سؤال و طرح مسائل ـ ذاتی اکثر جریانات فلسفی بورژوائی معاصر است.
ترویج گسترده آنتروپولوژی فلسفی در کشورهای سرمایه داری در نتیجه فونکسیون اجتماعی آن است:
آنتروپولوژی فلسفی ابدی های کذائی در انسان و در رابطه با انسان را بازتاب می دهد.
آنتروپولوژی فلسفی انسان مشخص را نادیده می گیرد.
آنتروپولوژی فلسفی انسان را بمثابه مجرد محض، بمثابه انسان در خود (فی نفسه) در نظر می گیرد.

بدین طریق، انسان مشخص را نیز همزمان، به مقام موجودی خداواره ارتقاء می دهد، آنسان که او از همه خصائل و صفات انسانی مبرا می شود.

آنتروپولوژی فلسفی انسان را ـ عملا ـ بیشتر بطور تئولوژیکی (متافیزیکی) در نظر می گیرد و نه بطور فلسفی ـ علمی.
آنتروپولوژی فلسفی ـ عمدا ـ فراموش می کند که انسان یک موجود اجتماعی است و از دیر باز در جامعه زندگی کرده است و زندگی می کند.

آنتروپولوژی فلسفی پایه و اساس جامعه بشری را، یعنی ساختار اقتصادی آن را نادیده می گیرد.
به عبارت دیگر، در نگرش خویش اصلا در صدد نفوذ در آن برنمی آید.

آنتروپولوژی فلسفی ـ بلحاظ فرضیات مقدماتی و استنتاجات خود ـ به اردوگاه ایدئالیسم ذهنی و بلحاظ موضعگیری معرفتی ـ نظری به آگنوستیسیسم (ندانمگرائی) تعلق دارد.
علاوه بر این، اکثر نمایندگان آنتروپولوژی فلسفی سمتگیری تئولوژیکی دارند.

• (تئولوژی به علم مربوط به مذهب مسیح، وحی، احادیث، تاریخ و اعتقادات مربوطه اطلاق می شود. مترجم)

آنتروپولوژی فلسفی در عرصه تئولوژیزاسیون فلسفه بورژوائی معاصر مقام و منزلت برجسته ای دارد.
تنها از همین شیوه عمل آنتروپولوژی فلسفی می توان دریافت، که انتظار پاسخ به مسئله ماهیت انسانی از آن بیهوده است.
تنها فلسفه ای می تواند به مسئله ماهیت انسان پاسخ دهد، که انسان را بمثابه یک پدیده اجتماعی در نظر گیرد، مسائل فلسفی، تاریخی، بیولوژیکی، اجتماعی و اقتصادی مربوط به ماهیت انسانی را در وحدت با هم در بررسی های خویش به خدمت گیرد و علاوه بر آن، آگاهانه از محتوای بنیادی توسعه اجتماعی عصر حاضر، یعنی از روند گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم حرکت کند.
فلسفه ای که این مطالبات را جامه عمل می پوشاند، ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی است.

بدین طریق، پیدایش آنتروپولوژی فلسفی (و یا چرخش به اصطلاح آنتروپولوژیکی و یا مسئله گذاری های به اصطلاح آنتروپولوژیکی اکثر جریانات فلسفی بورژوائی معاصر) به نیت انحراف افکار عمومی از مسائل وضع موجود، یعنی از مسائل جامعه سرمایه داری در مرحله امپریالیستی آن و فراموش کردن مسائل انسان های مشخص در این جامعه صورت می گیرد.
این مسئله خود را در جبهه گیری بر ضد سوسیالیسم و کمونیسم به وضوح نشان می دهد، حتی اگر ایدئولوگ های آنتروپولوژی فلسفی بدان اعتراف نکنند.

هدف آنتروپولوژی فلسفی ـ قبل از همه ـ عبارت است از نامعتبر، کهنه و متعلق به قرن نوزدهم قلمداد کردن آموزش مارکسیستی راجع به طبقات و مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داری معاصر و بگور سپردن آن.
آنتروپولوژی فلسفی تحلیل مارکسیستی راجع به هستی انسان در جامعه بورژوائی را با گمانورزی های متافیزیکی راجع به ماهیت انسان جایگزین می سازد، از ماورای زمان بودن انسان سخن می راند، ولی همزمان هیچکارگی انسان را اعلام می کند، زیرا عظمت کذائی انسان نه مشخصه اولیه، بلکه ثانویه او ست.
بدین طریق، تشبثات آنتروپولوژی فلسفی خصلت دفاع از سیستم حاکم به خود می گیرد.
سمتگیری های آنتروپولوژی فلسفی پراتیک ذلت بار و انسان ستیز جامعه امپریالیستی را با اختراع تئوری متافیزیکی «ابدی های انسان» بی رنگ و خنثی می کنند و هستی واقعی انسان در این جامعه را بمثابه پدیده و نمود محض جا می زنند.

1
پیشاهنگان آنتروپولوژی فلسفی

سورن کیرکگارد (1813 ـ 1855)
فیلسوف، مقاله نویس، تئولوگ و نویسنده مذهبی دانمارکی
از مؤسسین اگزیستانسیالیسم

پیشاهنگان بیواسطه آنتروپولوژی فلسفی ـ در وهله اول ـ کیرکگارد و نیچه بوده اند.
آنتروپولوژی فلسفی قبل از شروع جنگ جهانی اول، در هیئت فلسفه حیات (اگزیستانسیالیسم آلمانی) به پیشمرحله توسعه خود رسید.
در فاصله دو جنگ، بمثابه رشته فلسفی مستقل در آمد و بعد از جنگ جهانی دوم، در و دروازه فلسفه بورژوائی به رویش باز شد.
برپا دارنده واقعی آنتروپولوژی فلسفی، شلر بوده است.
آثار مهم او در این زمینه به شرح زیر بوده اند:
• «
راجع به ایده انسان» (1915)
• «
راجع به ابدی های انسان» (1923)
• «
جایگاه انسان در کاینات» (1928)

شلر در حین جنگ جهانی اول، خطوط اصلی آنتروپولوژی فلسفی را بطور برنامه ریزی شده توسعه داد و بعدها صور گوناگون آن به این و یا آن فرم در آمدند.

2
خطوط اصلی آنتروپولوژی فلسفی

خطوط اصلی آنتروپولوژی فلسفی ـ بطور کلی ـ به شرح زیرند:

1
مردود دانستن درک هومانیستی انسان که از ارسطو به میراث مانده و بوسیله فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان، با شعار «انسان بمثابه موجودی خردمند» نمایندگی شده است.

2
قطع رابطه با سنت هومانیسم و ـ قبل از همه ـ با انسانتصویر این جهانی آن.

3
بی اعتبار اعلام کردن تئوری توسعه و هر اندیشه توسعه در رابطه با انسان.

4
رد تئوری داروین و در بهترین حالت، تنزل آن تا درجه فرضیه ای که هنوز اثبات نشده است.
• «
هیچ پل و راهی از موجود طبیعی و از پیشتاریخ فرضیه بندی شده آن به انسان تاریخ منتهی نمی شود، شلر می گوید.
بدین طریق، در رابطه با ماهیت واقعی انسان، نه مسئله بیولوژیکی ئی می تواند وجود داشته باشد و نه مسئله اجتماعی ئی.

نتایج حاصله
انسان محصول یک توسعه و تکامل طبیعی نیست، چه برسد به عالی ترین محصول توسعه سلاسل حیوانات بودن.
انسان ـ بمثابه یک پدیده بیولوژیکی، بمثابه یک موجود جاندار ـ «حیوان بسیار بیماری است، «معبر» است، «دست و پا چلفتگی» است، اصولا باعث شرمندگی محض تاریخ است.
به همین دلیل است که انسان اصلا و ابدا نمی تواند منشاء طبیعی داشته باشد.
تلاش در جهت توضیح طبیعی انسان همواره به تکرار اشتباه عظیم تاریخ معنوی اروپا منجر شده است و آن هومانیسم نام دارد.
ماهیت حقیقی انسان در آن سوی فونکسیون های بیولوژیکی، اجتماعی و همچنین عقلائی قرار دارد:
فهم ـ بلحاظ بیولوژیکی ـ یک بیماری است.

ماهیت حقیقی انسان را شخصیت روحی او تشکیل می دهد، شخص روحی بودن او تشکیل می دهد و این بدان معنی است که انسان «مرزها را در می نوردد» ، بدان معنی است که انسان خود مظهر ترانسندنس است.

(ترانسندنس یعنی فراتر رفتن از مرزهای تجربه، دانش، شعور و هر چیز جهان. مترجم)

انسان ـ بمثابه یک شخص روحی ـ نه «جزئی از جهان»، نه جزئی از واقعیت عینی، بلکه جزئی از واقعیت ایدئال است.
انسان باید برای شخص روحی گشتن، واقعیت را «واقعیت زدائی کند»، از آنچه که «است»، انتزاع کند، انسان باید فکر کند که واقعیت وجود ندارد.
به عبارت دیگر، «انسان موجودی است که خدا را می جوید»، انسان «جوینده خدا» است و بمثابه «خداجو»، «ایکس زنده است

*****
شلر در چالش با انتقاد علمی از مذهب که تبارش به فویرباخ می رسد، می گوید:
از این رو، خدا اختراعی با هیئت انسان نیست، بلکه برعکس، انسان، اختراعی با هیئت خدا ست.

انسان بمثابه «ایکس زنده خدا جو»، انسان بمثابه «جوینده خدا»!
در این عبارت بی رمق، راه حل مسئله ماهیت انسان بوسیله شلر نهفته است.
انسانتصویر توسعه داده شده از سوی شلر به انسانتصویر آنتروپولوژی فلسفی مبدل می شود.

اگر هم میان فرم های مختلف آنتروپولوژی فلسفی تفاوت های فاحشی وجود داشته باشد، تزهای ماهوی آنها در همنظری با شلر سیر می کنند.
بدین طریق است که گلن انسان را «موجودی ناقص» می نامد، یاسپرس اقرار می کند که فلسفه حیات از دست می رفت، اگر «دوباره می اندیشید که انسان به چه معنی است

استنتاجات دیگر نمایندگان آنتروپولوژی فلسفی، مثلا بین وانگر، بولنوف، گروتیزن، گاردینی، هنگستن برگ، لندمن، لندزهوت، مارسل، پلسنر، روتهکر، هایدگر و ژان پل سارتر نیز به همین سیاق اند.

چون آنتروپولوژی فلسفی ـ بمثابه طرح مسئله و سؤال ـ ذاتی اکثر جریانات فلسفی بورژوائی معاصر است، اشاره به نمایندگان برجسته آن، فرقی چندانی با اشاره به همه نمایندگان آن نخواهد داشت.

آنتروپولوژی فلسفی در اگزیستانسیالیسم و بخشا در نئوتومیسم بخصوص پرورده می شود:
تمامت آنتروپولوژی فلسفی ـ بمثابه خط اصلی ـ به معنی روی بر تافتن از درک هومانیستی انسان است، درک هومانیستی ئی که فلسفه کلاسیک بورژوائی نمایندگی می کرد.
گرایش ضد انسانی و بمثابه پیامد آن، گرایش سیاسی ـ ارتجاعی و مبتنی بر دفاع سینه چاک از سیستم سرمایه داری حاکم، همراه همیشگی آنتروپولوژی فلسفی از فرم های آغازین تا فرم های آن در عصر حاضر بوده است.

شلر می نویسد:
• «
چه کسی نمی بیند که در پشت سر شعارهای برابری طلبانه بظاهر بی ضرر، همواره و همیشه ـ بی اعتنا بر اینکه سخن از کدامین نوع برابری است ـ تنها و تنها یک آرزو نهان شده است و آن عبارت است از پائین کشیدن بالائی ها و ثروتمندان و نشاندن آنها در کنار پائینی ها

و یکی از ایدئولوگ های معاصر امپریالیسم به نام کرل در کتابش تحت عنوان با مسمای «انسان، موجودی ناشناخته» با لحنی تحقیر آمیز می پرسد:
• «
آیا کاهش شدید مرگ و میر کودکان و نوجوانان نتیجه نگرانی آوری به دنبال نخواهد داشت؟
پزشکان و پرستاران علیرغم زحمات بزرگ در خدمت به بنی بشر هرگز نمی توانند به آماج خود برسند.
برای اینکه آنها تصورات کلیشه ای در کله دارند، تصوراتی که فقط بخشی از واقعیت را شامل می شوند

اکنون می توان دید که یاوه هائی از این دست با درک فلسفه راجع به انسان، در دوره های کلاسیک آن، به چه میزان بیگانه است.
ارسطو انسان را «زون پولیتیکون» تعریف می کند.

• (زون پولیتیکون یعنی انسان موجودی است اجتماعی و سیاسی که در همبود ببرکت عمل خویش توسعه می یابد و شکوفا می شود. مترجم)

میزان پرداخت فلسفه یونان باستان به تعریف علمی انسان را می توان از جدال میان آناکساگوراس و ارسطو بر سر این مسئله دید که آیا انسان دست دارد، به این دلیل که موجودی خردمند است و یا اینکه خردمند است، به این دلیل، که دست دارد؟
درک فلسفه یونان باستان از انسان ـ بمثابه موجودی خردمند ـ به دارائی هومانیستی مشترک فلسفه کلاسیک بورژوائی از رنسانس تا روشنگری و فلسفه کلاسیک آلمان و پایان آن در فویرباخ مبدل می شود.
این مسئله ضمنا در سؤالات امانوئل کانت بر زبان می آید:
چه می توانم کرد؟
چه باید کرد؟
به چه می توان امید بست؟ ، تا بتوان سهم خود را به «احقاق حقوق بشریت ادا کرد

هگل اخطار می کرد که هرگز نباید فرد منفرد و بی رابطه با کل، یعنی بی رابطه با جامعه را به همبود راه داد.
برای اینکه منفرد به واقعیات دیگری نیاز دارد که به همان سان، بویژه پایدار جلوه می کنند.
مفهوم تنها در مجموعه آنها و در رابطه با آنان تحقق می یابد.
منفرد ـ به تنهائی ـ با مفهوم خویش انطباق ندارد.
همین محدودیت هستی آن، پایان پذیری آن را و افول آن را موجب می شود

این حقیقت امر که محیط اجتماعی ـ ماهیتا ـ هستی انسان را تشکیل می دهد، نه آخر از همه، در نگرش ماتریالیسم فرانسه (قرن هجدهم) بر زبان می آید.
درک هومانیستی فلسفه کلاسیک بورژوائی از انسان در فلسفه فویرباخ به نقطه اوج خود می رسد.
فویرباخ با پیش شرط قرار دادن وحدت فلسفه با علوم طبیعی، خواستار آن می شود که انسان ـ بمثابه موجودی این جهانی ـ عالی ترین موضوع فلسفه محسوب شود.

• «فلسفه جدید انسان را به انضمام طبیعت ـ بمثابه پایه انسان ـ به عنوان عالی ترین و بی همانندترین موضوع یونیورسال فلسفه تلقی می کند و بدین طریق، آنتروپولوژی به انضمام فیزیولوژی را به مقام علوم یونیورسال اعتلا می بخشد»، فویرباخ می گوید.

فویرباخ تحت نام «آنتروپولوژی» چیزی جز وحدت قطعی فلسفه با علوم طبیعی نمی داند.
این در عین حال، به معنی دست رد بر سینه هر نوع تئولوژی است.
این ضمنا به معنی اعلام طبیعی، اینجهانی و دمساز با تحقیقات علوم طبیعی ـ علوم منفرد بودن انسان و بمثابه عالی ترین موضوع فلسفه بودن انسان است.

سنت هومانیستی در زمینه درک انسان را مارکس و انگلس به مرحله کیفی بالاتری ارتقاء می دهند.

• «انسان موجود انتزاعی چمباتمه نشسته در خارج از جهان نیست.
انسان عبارت است از جهان انسانی، دولت و همبود

«ماهیت انسانی تجرد ذاتی هر فرد منفرد نیست.
ماهیت انسانی در واقعیت خویش عبارت است از آنسامبل مناسبات اجتماعی

کلید ماهیت انسانی کار است.
• «
کار روندی میان انسان و طبیعت است.
کار روندی است که در آن، انسان جذب و دفع خود را با طبیعت بوسیله عمل خویش تحقق می بخشد، تنظیم و کنترل می کند.
انسان ـ بمثابه یک قدرت طبیعی ـ در مقابل مواد طبیعی قرار می گیرد.
قوای طبیعی متعلق به جسم خود را، یعنی بازو، پا، دست و سر خود را به حرکت می آورد، تا به مواد طبیعی فرمی ببخشد که در زندگی خویش لازم دارد.
انسان با این حرکت ـ ضمن اثر گذاشتن بر طبیعت خارجی و تغییر آن ـ همزمان، طبیعت خود را تغییر می دهد

انسان بدین طریق، در جریان تاریخ، خود را ـ بمثابه محصول کار خود ـ توسعه می دهد و تکامل می بخشد.
خطوط ماهوی انسانی (اجتماعیت، تفکر، زبان، اراده، صنعتگری) که در سنت فلسفی تعیین شده اند، از این رو، غیر از نتایج کار او نیستند.
• (
مراجعه کنید به تعریف مقوله کار)

بیشرمانه است، وقتی که نمایندگان آنتروپولوژی فلسفی مارکس را پیشاهنگ تزهای باطل و غیرعلمی خویش جا می زنند، به عبارت دیگر تحریف می کنند.
از سوی دیگر، تلاش برای تکمیل فلسفه علمی طبقه کارگر با آنتروپولوژی خاصی، با روح مارکسیسم ـ لنینیسم در تضاد است.
اوضاع اجتماعی سزاوار انسان را نمی توان با دنباله روی از جریانات فلسفی بورژوائی در عصر امپریالیسم و با گمانورزی در باره ماهیت انسان ایجاد کرد.
اوضاع اجتماعی سزاوار انسان را، اوضاعی را که در آن انسان بتواند امکانات خود را بطور همه جانبه شکوفا سازد، تنها با پیکار و کار و کوشش به خاطر سوسیالیسم و کمونیسم می توان پدید آورد.
• «
زیرا تنها سوسیالیسم و کمونیسم است که اشتیاق انسان را به آزادی، برابری، برادری، صلح، انسانیت، عدالت، زندگی فرهنگمند در شعف زندگی اجتماعی برآورده می سازد

این است راه حل کلیدی برای مسئله مربوط به ماهیت انسانی.
این مسئله تنها در پیوند با کردوکار اجتماعی ـ عملی انسان ـ به انضمام تسلط بر طبیعت ـ می تواند طرح شود:
• «
انطباق تغییر اوضاع با کردوکار انسانی و یا با خود دگرگونسازی تنها بمثابه پراتیک انقلابی و بطور عقلائی قابل درک است»، مارکس می گوید.

بدشواری می توان پدیده ایدئولوژیکی دیگری در جامعه بورژوائی معاصر پیدا کرد که به اندازه آنتروپولوژی فلسفی بتواند بن بست، تجزیه و تلاشی و زوال سیستم سرمایه داری را با چنین وضوحی و این چنین بیواسطه نشان دهد.

گمانورزی های آنتروپولوژی فلسفی راجع به ماهیت انسان، چیزی جز بازتاب ایدئولوژیکی هستی نامطمئن و متزلزل و در خطر سقوط بورژوائی نیست.
غیرعلمی بودن آن از این نکته معلوم می شود که انسان و یا ماهیت انسانی ـ بمثابه یک حقیقت امر تاریخی ـ نه وجود دارد و نه وجود داشته است، مگر بمثابه خیال.
انسان ـ بلحاظ تاریخی و اجتماعی ـ همواره فقط و فقط بطور مشخص وجود داشته و وجود دارد.
همانطور که انسان و یا ماهیت انسانی ـ بلحاظ تاریخی ـ وجود نداشته، به همان سان هم اصولا نمی تواند رشته فلسفی خاص انسان و یا ماهیت انسانی وجود داشته باشد.
در انتقاد از مارکس بورژوائی معاصر دعوت به تکمیل آنتروپولوژیکی مارکسیسم نقش مخرب مهمی به عهده دارد.
یکی از نمایندگان این نوع انتقاد از مارکس، ژان پل سارتر بوده است.
بعد از اینکه ژان پل سارتر دریافت، که مارکسیسم «هنوز توش و توان لازم را دارد و از پا در نیامده»، «هنوز جوان است» و «فلسفه دوران ما ست»، با دعوتی مبنی بر «رفرم احیای ایده بنیادی مارکسیسم» به میدان آمد و اعلام کرد که این کار باید با اضافه شدن اگزیستانسیالیسم ، اگزیستانسیالیسم خود سارتر به سیستم مارکسیسم صورت گیرد:
• «
استقلال بررسی های حیاتی ـ ضرورتا ـ از منفیت بررسی های مارکسیستی سرچشمه می گیرد
تا زمانی که دکترین مارکسیسم به بیماری کمخونی خویش آگاه نشده، تا زمانی که دانش خود را به جای درک انسان های زنده، بر متافیزیک دگماتیکی (دیالک تیک طبیعت) استوار ساخته، تا زمانی که کلیه ایدئولوژی ها را که وجود را از دانش جدا می کنند و می کوشند تا در چارچوب آنتروپولوژی، شناخت انسان را بر هستی انسانی استوار سازند، مثل مارکس، مهر ایراسیونالیسم (خردستیزی) بر پیشانی اش می کوبند و براحتی کنار می گذارند، تا آن زمان هم اگزیستانسیالیسم به بررسی های خود ادامه خواهد داد.
یعنی تلاش خواهد کرد که مسائل مربوط به دانش مارکسیستی را با معارف غیرمستقیم روشن سازد و در چارچوب مارکسیسم، شناخت فهمنده ای را پدید آورد، معارفی که انسان را در جهان اجتماعی باز می یابند و در پراتیکش و یا در طرحی همراهی می کنند که انسان بدلیل هر وضع معین با حوادث ممکنه مواجه می شود.
بعد از آن روز که مارکسیسم به بررسی بعد انسانی (یعنی به بررسی طرح حیاتی) روی آورد و مبانی دانش آنتروپولوژیکی را قبول کند، اگزیستانسیالیسم دیگر حق حیات نخواهد داشت

ژان پل سارتر از جواب رد مارکسیسم ـ لنینیسم بر تقاضای او نتیجه می گیرد که «در چارچوب مارکسیسم معاصر عیب عمیقی وجود دارد
و ادامه می دهد:
• «
این عیب فقط یک شکاف کوچک نیست، فقط سوراخی در ساختمان دانش نیست، بلکه چیزی است که باید مورد انتقاد قرار گیرد و با آن در همه جا مقابله شود، کمخونی عمومی است

سارتر بالاخره روزی می نویسد که چرا مارکسیسم ـ لنینیسم به تقاضای او جواب رد می دهد:
بنظر او «مارکسیسم که از مبارزه طبقاتی سر برداشته است، نخست می بایستی فونکسیون خود را بمثابه یک فلسفه عملی، یعنی بمثابه یک تئوری روشنگر پراتیک اجتماعی و سیاسی بطور کامل جامه عمل بپوشاند

سارتر راست می گوید.
مارکسیسم ـ لنینیسم واقعا هم از مبارزه طبقاتی نشئت گرفته است.
ولی این تمامت حقیقت نیست.
مارکسیسم ـ لنینیسم ـ خود ـ گشتاور مبارزه طبقاتی است، بخشی از پراتیک اجتماعی و سیاسی است و در مبارزه اجتماعی و سیاسی و بوسیله آن در طول بیشتر از صد سال، مورد تأیید قرار گرفته است و محتوای حقیقی خود را (صحت خود را) همواره از نو اثبات کرده است، علیرغم تقاضاهای بهسازی و کاملسازی از سوی جناح رویزیونیستی بورژوائی.
درست به دلیل همین صحت بی چون و چرای مارکسیسم ـ لنینیسم در کوره پراتیک اجتماعی سوسیالیستی است که تیرهای رنگارنگ ژان پل سارتواره ها به سنگ خورده و اکنون نوبت به ژان پل سارتر رسیده که سنگ کیمیا در دست وارد میدان شده و مدعی کشف «عیب عمیق» مارکسیسم ـ لنینیسم و ابتلای آن به «بیماری کمخونی» است.

اما درست برعکس ادعای ژان پل سارتر، انسان که گویا نادیده گرفتنش «عیب عمیق» مارکسیسم ـ لنینیسم است، موضوع مارکسیسم ـ لنینیسم است، موضوع مرجح مارکسیسم ـ لنینیسم است.

روی آوردن به آنتروپولوژی بخصوصی که دیوار به دیوار ماتریالیسم تاریخی باشد، به این دلیل، نه تنها زاید، بلکه بلحاظ علمی مردود و بی معنا ست.
یک همچو تقاضائی بلحاظ علمی ـ تاریخی نادرست است.
منظور ژان پل سارتر از آنتروپولوژی چیزی جز علم عام انسان بمثابه شخصیت نیست.
این بدان معنی است که فرد روانشناسی است و روانشناسی می ماند، درست به همان سان که فلسفه روشنگری در قرن هجدهم در عالم خیال خویش می پرورد.

تقاضای ژان پل سارتر بلحاظ علمی ـ تاریخی، به معنی صرفنظر کردن از سطح مدرن توسعه علوم و عقبگرد به سطح قرن هجدهم:
روانشناسی در نیمه دوم قرن بیستم، دیگر توله بی قدر فلسفه نیست، ژان پل سارتر می گوید.

اگر تقاضای ژان پل سارتر را بلحاظ سیستماتیکی در نظر بگیریم، می بینیم که آن از حد پیشنهاد به فلسفه مارکسیستی فراتر می رود.

بنظر او، فلسفه مارکسیستی باید موضوع خود را در زمینه مسائل روانشناسی گسترش دهد و همزمان برنامه پژوهشی روانشناسی را بمرحله اجرا در آورد.
او می داند که روانشناسی مارکسیستی مستقلی وجود دارد، که باید هم وجود داشته باشد.
این اما ربطی به تقاضای ژان پل سارتر ندارد.

اکنون اگر تقاضای ژان پل سارتر بمورد اجرا گذاشته شود، فلسفه مارکسیستی باید ستاره شناسی، فیزیک، شیمی و حتی پزشکی را نیز در برگیرد.
کشف این حقیقت امر دشوار نیست که ژان پل سارتر اینجا و در اکثر موارد دیگر، دچار پیشداوری و نقص در سیستماتیک علمی است.

• (سیستماتیک یعنی تبیین برنامه مند و یکپارچه مسائل بر مبنای اصول تنظیمی معین. مترجم)

علاوه بر این، دیده می شود که در ورای تقاضای ژان پل سارتر در رابطه با آنتروپولوژی مارکسیسم، موضعگیری اجتماعی معینی مخفی شده است.
موضعگیری ئی که به تبیین تضادهای اجتماعی و ایدئولوژیکی دوران مدرن می پردازد و آنها را بطور اوبژکتیف (عینی) سرپوش می نهد.
درست در همین جا ست که تقاضای ژان پل سارتر عرصه بحث علمی محض را ترک می کند و به گشتاور مبارزه ایدئولوژیکی طبقاتی مبدل می شود.

این جنبه ی پیوند را ستایندگان ژان پل سارتر نمی توانند ببینند، اگرچه آن جزء لاینفک قضاوت فلسفی ژان پل سارتر را تشکیل می دهد.
شگفت انگیز است که در این رابطه، اولا مسئله بر سر نظر بنیادی مارکسیسم ـ لنینیسم است، ثانیا برای خود ژان پل سارتر در این زمینه ـ بدون تأثیر مارکسیسم ــ مسئله کاملا روشن است.
ژان پل سارتر خود اعتراف می کند:
• «ما در (زیر سلطه) بورژوازی تولد یافته ایم.
این طبقه به ما ارزش دستاوردهای خود ـ آزادی های سیاسی، هبه ئاس کورپوس و غیره ـ را آموخته است:
ما بورژوا می مانیم، بوسیله فرهنگ مان، بوسیله شیوه زندگی مان و بوسیله مردم مان در حال حاضر.
اما ـ همزمان ـ شرایط تاریخی ما را وامی دارد، که به پرولتاریا بپیوندیم تا جامعه بی طبقه ای برپا داریم.
علیرغم آن، ما خود را در وضع دلالان می یابیم که میان دو طبقه اینور و آنور کشیده می شویم و نتیجتا محکوم به حمل این علاقه دوگانه بمثابه عشق در دل خویش هستیم.
این، هم مسئله شخصی خود ما ست و هم درام دوران ما ست

• (هبه ئاس کورپوس قانون مصوبه از سوی مجلس عالی انگلیس در سال 1679 مبنی بر رعایت آزادی های شخصی.
بنا بر این قانون کسی را نمی توان بدون حکم دادگاه بازداشت و زندانی کرد. مترجم)

• (درام به نمایشی اطلاق می شود که پایان غم انگیز دارد. مترجم)

• «وضع دلالان» «مسئله شخصی» خود ژان پل سارتر است، نه «درام دوران ما
درام و یا بهتر است بگوئیم تراژدی ژان پل سارتر و ژان پل سارترواره ها ست که از «ناتوانی کامل» به تحلیل رئال و دورنمامند تناسب نیروهای اجتماعی دوران ما سرچشمه می گیرد.
در رابطه با این «ناتوانی» ـ نه در رابطه با دلایل این «ناتوانی» ـ باید گفت که خود ژان پل سارتر ـ بر خلاف ستایندگانش ـ نظر بهتری دارد.
او در پاسخ به این پرسش که «آیا شما ادعا می کنید که نوشته های شما سبب تغییر برخی چیزها شده؟»، می گوید:
• «
نه!
حتی یک چیز عوض نشده است.
بلکه برعکس، من از دوره جوانی تا کنون، فقط شاهد ناتوانی کامل خویش بوده ام

چیز دیگری هم بدان اضافه می شود.

اگر تقاضای سارتر مبنی بر تشکیل یک آنتروپولوژی مارکسیسم، از سوئی یک خطای علمی ـ تاریخی و سیستماتیکی ـ فلسفی است، انتقاد او از مارکسیسم در رابطه با آن و اعلام اینکه ماتریالیسم تاریخی انسان را در نظر نمی گیرد، از سوی دیگر، برای جبران ناتوانی خویش با توسل به یک عمل روحی ویرانگر است.

اولا ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی ـ بمثابه جهان بینی علمی فراگیر ـ آگاهانه به توسعه آنتروپولوژی مورد نظر ژان پل سارتر نمی پردازد.
اگر چنین کند، به جهان بینی ئی بدل خواهد شد که انسان در آن نقشی بازی نمی کند.
آنگاه ژان پل سارتر در رابطه به انتقاد از مارکسیسم حق به جانب خواهد بود.
ثانیا انسان ماتریالیسم تاریخی با انسان اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر یکی نیست و درست به همین دلیل، انتقاد ژان پل سارتر از مارکسیسم یک عمل روحی ویرانگر است.
ویلهلم بایر می پرسد:
«اما این اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر چه تحفه ای است که باید ضمیمه مارکسیسم ـ لنینیسم شود؟
منظور از انسان چیست؟
انسانی منفرد که بطور لاابالی و لگامگسیخته شیره زندگی را تا قطره آخر می مکد، در عملیات جنسی، غرایز، طرحریزی و وساطت و غیره گرد و خاک بپا می کند؟
انسان بطور ادبی تصویر شده ژان پل سارتر، انسانی است که او می خواهد به مارکسیسم تزریق کند.
اما هیچکدام از رمانقهرمان های ژان پل سارتر، هیچکدام از کاراکترهای نمایشنامه های او و یا فیلمقهرمان های او ـ حتی اگر کارگردان سنگ تمام بگذارد و کمونیست های فروزانی از آنها سرهم بندی کند ـ به گرد انسان سوسیالیستی نخواهند رسید.
انسان ژان پل سارتر منفرد می ماند و اغلب یگانه و تنها.
مارکسیسم به اصطلاح «غنی شده» ببرکت ژان پل سارتر هرگز از عهده انجام وظایف سیاسی عصر حاضر بر نخواهد آمد.
نگرش ژان پل سارتر هم بی خیال این مسئله است.
نگرش ژان پل سارتر مارکسیسم را می بیند، در هر جا به تحسین آن دهن باز می کند، اما مارکسیسم برای آن تاج و آینده و آماج می ماند و بس.
مارکسیسم بمثابه «اوبژکت» سرهمبندی دیالک تیکی نگرش ژان پل سارتر می ماند، اوبژکتی که باید در تعالی این دیالک تیک سرهمبندی شده به مرحله آنتروپولوژی برسد.
هر آنچه که در آنتروپولوژی و در رابطه با آنتروپولوژی در زمنیه تئوری مربوط به انسان درست است، در مارکسیسم نیز وجود دارد و لذا احتیاجی به غنی سازی مارکسیسم از این نظر وجود ندارد.
مسئله تنها جامه مشخص پوشاندن به مارکسیسم در شرایط تاریخی معین است و بس.
مارکسیسم در این زمینه نیز به انجام وظیفه خویش مشغول است

انسانی که ژان پل سارتر در صدد قالب کردنش به مارکسیسم ـ لنینیسم است، فرد خیالی بی پیوند با جامعه است.
ژان پل سارتر به دنبال تصور عقیم قرن هجدهم روان است، تصور عقیمی که مارکس به توضیح همه جانبه اش همت گمارده است.
البته نه در «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی» و نه در مبحث موسوم به «بیگانگی»، بلکه در «مقدمه ای بر انتقاد از اقتصاد سیاسی» ، تحت عنوان «رمان های روبنسونی گونه

مارکس بر آن بود:
• «
طبیعی است که افراد مولد در جامعه و لذا تولید بطور اجتماعی تعیین شده افراد نقطه آغازین (مبدأ) است.
شکارچیان و صیادان منفرد و تنها به تصورات عقیم (خالی از فانتزی) رمان های روبینسونی گونه قرن هجدهم تعلق دارند، که بر خلاف تصورات مورخان فرهنگ، به هیچوجه بیانگر عقبگردی صرف بر ضد بهبود وضع و برگشت به زندگی طبیعی بد فهمیده شده نیست.
اینها، جلوه و فقط جلوه استه تیکی رمان های روبینسونی گونه بزرگ و کوچک اند.
اینها به معنی پیشگوئی جامعه بورژوائی اند:
در جامعه بورژوائی مبتنی بر رقابت آزاد، انسان منفرد چنان بنظر می آید که انگار پیوندهای طبیعی و غیره خود را پاره کرده و به جزئی از ملغمه انسانی معین محدودی در دوره های تاریخی آغازین بدل شده است.
این فرد قرن هجدهم که عمرش سپری شده، بنظر پیامبران این قرن، ایدئال جلوه می کند.
این فرد از سوئی محصول فروپاشی فرم های اجتماعی فئودالی است و از سوی دیگر نتیجه نیروهای مولده توسعه یافته نوین از قرن شانزدهم به بعد است.
آنها این فرد را نه بمثابه یک نتیجه تاریخی، بلکه بمثابه نقطه آغازین تاریخ تلقی می کنند.
زیرا این فرد ـ بمثابه یک فرد طبیعی ـ بر طبق تصور آنها از طبیعت انسانی، نه بمثابه فردی که بطور تاریخی پدید آمده، بلکه بمثابه فردی است که طبیعت تعیین کرده است.
این فریب از ویژگی های هر دوران جدید تاکنون بوده است.
خلق انسان های منفرد تک افتاده در خارج از جامعه همانقدر یاوه است که توسعه زبان بدون وجود افرادی که با هم زندگی می کنند و با هم حرف می زنند

مارکس می افزاید:
• «
بیشتر از این نمی توان در این زمینه گفت

تردیدی نیست که ژان پل سارتر در رابطه با تقاضای خویش پیرامون آنتروپولوژی مارکسیسم دچار توهم شده است.
زیرا او «در آثار ادبی و فلسفی خویش، خاصان را، بیرون گود ایستاده ها را، «یگانه ها» را و منفردها را می بیند.
او کسانی را می بیند که زندگی روحی و وضع خانوادگی شان را می توان تا اعماق، مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
در آثار ژان پل سارتر با انسان های میانگین معمولی، با انسان زحمتکش و راضی بندرت می توان بر خورد داشت»، ویلهلم بایر می نویسد.

ژان پل سارتر با اعلام مکرر تقاضای خود و آغاز یورش انتقادی بر ضد مارکسیسم ـ لنینیسم وضع خود را بهتر نمی کند، بلکه آن را بدین طریق ـ حتی ـ به بنیان دگماتیکی فلسفه بافی خویش بدل می سازد:
او می نویسد:
• «
مارکسیسم ناچار به یک آنتروپولوژی غیر انسانی تنزل خواهد یافت، اگر انسان را دو باره در مد نظر قرار ندهد و به بنیان تئوری خویش بدل نکند

ژان پل سارتر که به هوای مبارزه بر ضد دگماتیسم وارد میدان شده بود، عملا دگماتیسم خود را توسعه می دهد، مثل همه کسانی که بیرون گود می ایستند و با دگماتیسم در مارکسیسم و در حول و حوش مارکسیسم به مبارزه می پردازند.
هنری لفبر ـ که خود بهتر از هر کس دیگر باید بداند ـ مجبور به اعتراف می شود که «دگماتیسم ستیزی خود بآسانی می تواند خصلت دگماتیکی پیدا کند

علاوه بر این، تقاضای ژان پل سارتر مبنی بر آنتروپولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی فقط یکی از فرم های خاص به اصطلاح چرخش آنتروپولوژیکی فلسفه بورژوائی معاصر بطور کلی است که در بالا مورد بحث قرار گرفت.

چرخش آنتروپولوژیکی فلسفه بورژوائی یعنی خلاصه کردن فلسفه در مسئله مربوط به هستی انسانی (خلاصه کردن فلسفه در مسئله انسان بمثابه فرد، در مسئله زیر علامت سؤال قرار دادن انسان) و قلمداد کردن انتزاعی و غیر تاریخی آن بمثابه مسئله هستی انسانی بطور کلی.

خود فلاسفه بورژوائی نیز به این حقیقت امر اقرار می کنند.
برای مثال، اوتو فریدریش بولنوف ، که یک از نمایندگان اصلی چرخش آنتروپولوژیکی اگزیستانسیالیسم است، می نویسد:
• «
وضع و حال انسان امروزی را ناظران مختلف بمثابه بی پناهی تمامعیار در قلب جهان دشمنخوی نافذ در او ترسیم می کنند.
انسان ـ به معنای وسیع کلمه ـ بی وطن گشته است و احساس می کند ـ به عبارت ساده تر ـ که در قلب جهان یاد شده، مأمن و مأوای مطمئن ندارد.
احساس گمگشتگی خالی از امید و سردرگمی معنوی او را در بر گرفته است.
به همین دلیل است که زمانه حاضر را عصر ترس نام داده اند و بی تردید بر خصوصیت اصلی آن اشاره کرده اند

آنچه بولنوف توصیف می کند، ماهیت انسان بطور کلی و خصوصیت اصلی انسان معاصر نیست، بلکه خصوصیت انسان بورژوائی در دوره بحران عمومی سرمایه داری است.

و چرخش آنتروپولوژیکی فلسفه امپریالیستی بیانگر «بی پناهی تمامعیار» انسان گرفتار در مکانیسم سیستم سرمایه داری است، که جز قرار داشتن در «قلب جهان دشمنخوی نافذ در خویش» چاره ای ندارد، چرخش آنتروپولوژیکی فلسفه امپریالیستی نیز واکنشی بر این وضع و حال است.

تفکر آنتروپولوژیکی فلسفه بورژوائی معاصر ـ از این رو ـ کاری جز این ندارد که «آنچه را که انسان این جامعه می داند» به گوشش بخواند، تا از زبان خود او نشنود و به نحوی از انحاء مسئله زا نگردد.

اگر دموکریت توانست جمله زیر را که برنامه هر فلسفه گشته، فرمولبندی کند، که «انسان آن است که ما همه می شناسیم، به همان سان نیز آنتروپولوژی فلسفی معاصر نومید و وازده می گوید:
• «
ما امروز راه حلی برای مسائل انسان نداریم

آنتروپولوژی فلسفی معاصر نمی تواند هم راه حلی برای مسائل انسان بورژوائی در اختیار داشته باشد.
برای اینکه تفکر آنتروپولوژیکی ایزوله کنان به پیش می تازد و به انسان می گوید که او قادر به ارائه راه حلی برای مسائل انسانی نیست.
تنها چیزی که تفکر آنتروپولوژیکی می تواند به انسان عرضه کند، تصاویر مخدوش و عوامفریب آنتروپولوژیکی است که به ذهنش می رسد.
انسان بیرون گود ایستاده ژان پل سارتر نیز که بنیان آنتروپولوژی او را تشکیل می دهد، یکی از همین تصاویر مخدوش عوامفریب است.
وظیفه ای که آنتروپولوژی فلسفی معاصر به عهده گرفته، اثبات این حکم است که «ساختار بنیادی انسان بودن، کلیه کارهای منحصر به انسان، خدمات و اقدامات خاصی که انسان جامه عمل می پوشاند، مثلا زبان، وجدان، کارافزار، جنگ افزار، ایده های حق و ناحق، دولت، رهبری، فونکسیون های تجسمی هنری، اسطوره، مذهب، علم، تاریخیت و اجتماعیت» ـ بمثابه وظیفه ـ نا شدنی و انجام ناپذیرند.

این تعیین وظیفه پیوندهای واقعی را وارونه می کند.
علت انجام ناپذیری این وظیفه این است که متد آنتروپولوژی فلسفی معیوب و بدرد نخور است.
زیرا صحبت کردن از ماهیت انسان، صحبت کردن از ساختار بنیادی انسان، بدون در نظر گرفتن جامعه بمثابه مبدأ و نقطه آغازین بازتاب های مربوط به انسان ـ در بهترین حالت ـ به ابتذال و سطحی سازی مسائل منتهی می شود.
علاوه بر این، مشکل دیگری بر مشکلات آنتروپولوژی فلسفی اضافه شده و آن عبارت است از کنار گذاشتن آنچه که مشخصه اصلی ایدئولوژی بورژوازی آغازین بود و برای پژوهش های آن بسیار مثمر ثمر بود، یعنی رابطه درونی با فلسفه، آموزش اجتماعی و اقتصاد سیاسی.

آنتروپولوژی فلسفی وقتی که به دنبال برقراری رابطه با رشته های علمی می گردد، تنها رشته علمی که به خاطرش خطور می کند، روانشناسی است.
همانطور که ژان پل سارتر، که اقتصاد سیاسی را با روانکاوی جایگزین کرده است.
بدین طریق تقاضای انتقاد از مارکس بورژوائی معاصر مبنی بر تکمیل آنتروپولوژیکی فلسفه مارکسیستی با به اصطلاح چرخش آنتروپولوژیکی فلسفه بورژوائی در عصر امپریالیسم پیوند بر قرار می کند و بالاجبار به سرنوشت آن دچار می شود.

پایان

آنتروپولوژیسم

آنتروپولوژیسم به تلاش گروهی از نمایندگان ایدئولوژی امپریالیستی اطلاق می شود که به پیروی از ماکس شلر می کوشند تا فلسفه را در آنتروپولوژی خلاصه کنند.
بدین طریق، فلسفه وظیفه ای جز بررسی مسئله مربوط به ماهیت کذائی انسانی ندارد.
آنگاه ماهیت انسانی غیر تاریخی، بی ربط به روندهای اجتماعی و طبیعتا چیزی یکباره و همیشه همان قلمداد می شود.

پایان