پرش به محتوا

جنبش های مانی و مزدک: ریشه‌ها‏، اندیشه‌ها و پیامدها

نويسنده: حنيف رضا – گلزار

منبع: ماهنامه – اطلاعات سیاسی اقتصادی – 1387 – شماره 249-250

پيشگفتار

به گواهي تاريخ، نخستين جنبش‌هاي فكري ايرانيان در برابر قدرت حاكم در دوران پادشاهي ساسانيان رخ داده است. به سخن ديگر، با اطمينان مي‌توان گفت كه پيش از بنيانگذاري سلسلة ساساني، در هيچ جاي تاريخ گزارشي كه بيانگر قيامهاي مردمي، درگير شدن مردمان با حكومت و حتي دگرانديشي توده‌ها به معناي گستردة آن بوده باشد، ثبت نشده است. علت را شايد بتوان اينگونه توضيح داد كه پايه گذاري شاهنشاهي با شكوه هخامنشيان كه به تعبيري بنيانگذاري هويت ملت ايران در آغاز تاريخ دوران نو شمرده مي‌شود، با صدور نخستين «اعلامية حقوق بشر»، از سوي كوروش بزرگ همراه بوده است. پذيرش اين حقوق از سوي جانشينان كوروش و مهمتر از آن‏، اجراي آن در سراسر قلمرو گستردة ايران در مورد همگان، گذشته از قوميت، نژاد، زبان، دين و … افراد، شكل گيري تفكر انتقادي نسبت به هيأت حاكمه را منتفي مي‌كرده است. از اين رو مي‌بينيم كه در بيش از دو سده حكومت هخامنشيان، از جنبش مردمي با اهميتي كه از آن اندازه اعتبار برخوردار باشد كه در تاريخ ثبت شود خبري نيست؛ و اين، با توجه به آنكه تاريخ مكتوبي كه از دوران هخامنشيان در اختيار ما است يكسره به دست مورخان يوناني كه كينه و دشمني ديرينه به دودمان كوروش داشته اند نگاشته شده است، درستي اين گفته را تاييد مي‌كند كه حكومت هخامنشيان بر خواسته هاي مردمان و عدالت نسبي استوار بوده است.

پس از هخامنشيان، در دوران تاخت و تاز سرداران اسكندر و سپس در دوران حكومت نه چندان نيرومند اشكانيان نيز جنبش مردمي بزرگي به ثبت نرسيده است. شايد آزادي عمل مردمان در آن دوران كه از بي اقتداري حكومت مركزي مايه مي‌گرفته، راه را بر هر اعتراض و انقلابي مي بسته است‎؛ چرا كه هرگاه مردمان از قيد و بندها و محدوديتهاي پديد آمده از سوي حكومت‌ها هرچند به گونة نسبي رهايي يابند، آزادانه‌تر به خواسته‌ها – مشروع يا غيرمشروع – خواهند پرداخت.

به هر دو، چنان كه گفته شد، نخستين جرقه‌هاي دگرانديشي و در پي آن جنبش‌هاي مردمي پس از پاگيري سلسلة نيرومند ساساني روي داد. دو قيام بزرگ كه فرزندان ساسان در چهار سده فرمانروايي مقتدرانة خود با آن دست و پنجه نرم كردند، يكي قيام ماني (در نيمة سدة دوم پس از ميلاد)، و ديگري قيام مزدك (در نيمة سدة پنجم پس از ميلاد)، بود كه وقت، سرمايه و توان بسياري از حكومت كشور گشا و هميشه در حال جنگ ساساني گرفت. در اين نوشتار بر آنيم تا نقش حكومت ساساني در شكل‌گيري اين دو قيام و همچنين بنيان‌هاي فكري رهبران اين دو جنبش و تأثير آن بر جامعة ايران در آن دوران و پس از آنرا بررسي كنيم.

بنيانگذاري حكومت ساساني

«پنج قرن و نيم پس از سقوط حكومت هخامنشيان، بار ديگر پارسيان امپراطوري جديدي خلق نمودند كه از حيث قدرت نه تنها با امپراطوري روم – ابرقدرت غرب- برابري مي‌كرد‏، بلكه در مقاطعي از تاريخ سرآمد آن نيز بود.» (1) كريستين سن كه پژوهشهايي پردامنه دربارة ايران در دوران ساسانيان انجام داده، سال 226 ميلادي را كه همزمان با تاج‌گذاري رسمي اردشير ساساني بوده است، تاريخ تولد حكومتي مي‌داند كه تا بيش از چهارصد سال بعد، سرزمينهاي پهناوري از باختر و خاور اين كرة خاكي را زير سلطة مطلق و بي‌رقيب خود داشت. (2) بار ديگر ابرقدرت شرق سر بر آورده بود. «ساسانيان كه خود را وارث هخامنشيان مي‌دانستند و حتي اصل و ريشه‌هاي خود را به آنان مي‌رساندند، بر خلاف عهد اشكانيان قدرتي متمركز بوجود آوردند و زمام اختيار مطلق فئودالها، اشرف و ملوك الطوائف را محدود و آنان را وادار به گردن نهادن بر خواسته‌هاي حكومت مركزي كردند. دين زرتشت كه از اواخر حكومت اشكانيان در سراسر ايران توسعه يافته بود، به دستور حكومت مركزي به عنوان دين ملي و رسمي كشور معرفي شد. در همين دوران بود كه بسياري از عناصر تمدن يوناني كه با محيط اجتماعي ايران سازگاري نداشت طرد گرديد و برخي از ويژگيهاي تمدن يوناني با تمدن ايراني درهم آميخته شد و رنگ ايراني به خود گرفت. در سايه تمركز و آرامشي كه ايجاد شده بود، سازمان اداري امپراطوري بيش از پيش منظم گرديد و به طور كامل تحت نظارت دستگاه مركزي قرار گرفت و در سايه رشد اقتصاد، پيشرفتهاي قابل توجهي حاصل شد.» (3)

پروفسور كريستين سن نوشته است: «دو چيز موجب امتياز دولت ساساني از دولت متقدم خود است، يكي تمركز قوا و ديگري ايجاد دين رسمي. اگر عمل نخست را بازگشت به سنت‌هاي داريوش كبير بشمار آوريم، عمل دوم را به درستي بايد از ابتكارات ساسانيان بدانيم. اما اين ابتكار نيز خود نتيجه تكامل كند سيري بود كه در اين وقت پا به دايره تحقق نهاد، چنانكه سيزده قرن بعد، تشكيل مذهب رسمي شيعه توسط صفويان نيز به همين نحو نتيجه تحولات بسيار بود.» (4)

مي‌توان گفت كه ايران در حساس‌ترين سالها كه مي‌رفت به دست دشمن تاريخي‌اش از صحنه روزگار حذف شود، نخست هر چند به گونة كامل به دست ساسانيان زندگي دوباره يافت. ساسانيان با رساندن اصل و نژاد خود به هخامنشيان – شايد تنها در قالب ترفندي سياسي براي جلب نظر توده‌ها – خوني تازه به رگهاي ايرانيان كه پس از نزديك به سه سده سروري بر جهان، پذيراي شكستي سنگين شده بودند، ريختند و آنان را به راه بازسازي سرزمين مادري انداختند. ساسانيان با از ميان بردن نظام ملوك الطوايفي و ايجاد قدرت مركزي، امنيت را در سراسر قلمرو خود برقرار كردند و اين، شكوفايي اقتصادي و گرايش مردمان به توليد هرچه بيشتر را در پي داشت. دولتمردان ساساني، بيست سده پيش از اين، به پيوند موزون و بسيار حساس ميان شكوفايي اقتصادي و امنيت آگاه بودند. كاركرد مثبت و ستودني ديگر، پالايش فرهنگ ملي از آسيبهاي يونانيان بود؛ كاري كه بي‌گمان مي‌توان از آن بعنوان نخستين «انقلاب فرهنگي» در تاريخ جهان ياد كرد. ولي به راستي چه شد كه نخستين و بزرگترين جنبش‌هاي فكري ايرانيان در همين دوران رخ نمود؟

در پاسخ به اين پرسش بنيادي، شايد بتوان گفت از آنجا كه حكومت ساساني، حكومتي نوپا آنهم پس از دوراني پر آشوب و استيلاي اقوام بيگانه بر كشور بوده، گذشته از نقاط قوت كه در بالا به آنها اشاره شد، بي‌گمان مانند همة حكومتها و دولتهاي هم عصر خود، ضعف‌ها و كاستي‌هايي نيز در نظام اجتماعي – سياسي و بويژه حقوق بشري خود داشته است و يكي از مهمترين و چشمگيرترين آنها كه در بيشتر منافع معتبر تاريخي نيز بدان اشاره شده، وجود نظام سخت طبقاتي بوده است؛ تا جايي كه بسياري از پژوهشگران و تاريخ نگاران جنبش ماني و در پي آن مزدك را واكنشي به همين نظام طبقاتي دانسته‌اند. البته شمار ديگري از پژوهشگران، يكسره وجود نظام طبقاتي در دوران فرمانروايي ساسانيان را نفي كرده‌اند. اين گروه از تاريخ پژوهان معتقدند: «برخلاف آنچه بارها از سوي افراد ناآگاه يا مغرض خوانده و شنيده‌ايم، ايران ساساني داراي ‹طبقات اجتماتي› بوده و نه ‹جامعه طبقاتي› به آنگونه كه در يونان و هندوستان و سرزمين‌هاي ديگر به چشم مي‌خورد. بارها شاهديم كه شاه ساساني از ميان طبقه كشاورز و روستايي براي خود همسر بر مي‌گزيند.» (5) از ديد نگارنده، همسرگزيني شاه از ميان كشاورزان و روستاييان، به هيچ روي نفي يا اثبات كنندة نظام طبقاتي نيست. براي روشن كردن اين نكته كه ايران در دوران ساسانيان داراي نظام طبقاتي بوده يا طبقات اجتماعي، به بررسي منابع تاريخي معتبر، هرچند به گونة فشرده، مي‌پردازيم.

نگاهي به اوضاع اجتماعي ايران در دوران ساسانيان

ميخائيلوويچ دياكونوف، تاريخ‌نگار روس نوشته است: «در دوران ساسانيان مانند قرون گذشته در جامعه ايران اختلاف شديد طبقاتي حكومت مي‌كرد. ساسانيان پس از آنكه بنيان حكومت خود را استوار كردند، براي حفظ موقعيت هر يك از طبقات سياست نويني را پيش گرفته و سعي كردند مقام و جايگاه هريك از طبقات مشخص گردد و نجبا و اشراف كاملاً از طبقه متوسط و توده مردم جدا گردند. اردشير بابكان، پايه‌گذار اصلي اين سلسله پس از آنكه مخالفين خود را از پاي در‌آورد، براي تأمين منافع طبقات ممتاز به آزادي‌هاي نسبي كه متعاقب حمله اسكندر در ايران براي طبقه محروم و مخصوصاً كشاورزان ايجاد شده بود خاتمه داد و سعي كرد حتي‌الامكان از تغيير وضع طبقات جلوگيري كند، زيرا معتقد بود كه منتقل شدن مردم از مراتب خويش سبب سرعت انتقال شاهي از پادشاه است» (6)؛ خواه به خلع كردن، خواه به كشتن. بنابراين نبايد از هيچ چيز چندان ترسي داشته باشيد كه از:

«سري كه دم گشته يا دمي كه سرگشته … زيرا از گرديدن مردم از حالي به حال ديگر، نتيجه آن مي‌شود كه هركس چيزهايي نه در خور و برتر از پايه منزلت او مي‌جويد و چون به آنچه جست، برسد چيزهايي برتر از آن مي‌بيند و آرزوي آن مي‌كند و در طلب آن قدم مي‌گذارد و معلوم است كه درميان عامه كساني هستند كه به شاهان نزديكتر از ديگرانند و انتقال مردم از حالات خويش باعث مي‌شود آنها كه در پايه تالي شاهند، طمع در شاهي مي‌بندند و آنان كه پس از ايشانند هواي مقام ايشان مي‌كنند.» (7) اين بود فشرده‌اي از ايدئولوژي و تئوري‌هاي حكومتي در دوران ساسانيان. اما وضع طبقات:

«در اوستاي جديد جامعه ايراني را به سه طبقه به اين شرح تقسيم كرده‌اند:

نخست؛ روحانيون (Athraran)

دوم؛ جنگيان (Rathaeshtar)

سوم؛ كشاورزان (Vastry ofshuyant)

تنها يك عبارت در اوستا موجود است كه از طبقه چهارمي نام مي‌برد و آن طبقه صنعتگران (Huiti) است. چون نوبت به ساسانيان رسيد، تشكيلات جديدي در جامعه ايجاد كردند كه آن نيز مبتني بر چهار طبقه بود. تفاوت اين شد كه طبقه سوم را دبيران قرار دادند و كشاورزان و صنعتگران را در طبقه چهارم قرار دادند.» (8)

تئوري حكومتي ساسانيان، جامعة ايران را به چهار طبقه به شرح زير تقسيم و آنها را از يكديگر جدا كرد:

نخست؛ هيأت حاكمه، شامل دودمان سلطنتي، اميران ارتش، فئودالهاي بزرگ و روحانيون

دوم؛ جنگيان، شامل سرداران و فرماندهان مراتب پايين‌تر ارتش و ديگر مقامات بلند پاية لشكري

سوم؛ دبيران، شامل سياسيون و مقامات برجستة كشوري

چهارم؛ تودة ملت، شامل روستاييان و شهريان

«براي حسن جريان امور هر يك از طبقات براي خود رئيس داشته‌اند. مثلاً رئيس صنف روحانيون موبدان موبد، رئيس صنف جنگيان ايران سپاه بذ و رئيس صنف دبيران ايران دبير بذ خوانده مي‌شدند.» (9)

نكتة جالب توجه و البته دردآور آنكه حتي برخي گروهها در درون يك طبقه نيز گاهي از امتيازات و برتريهايي نسبت به ديگران برخوردار بودند. براي نمونه «صنف شهرنشينان صنعتگر از خدمت سربازي معاف بودند در حاليكه روستائيان كشاورز به اجبار به خدمت نظام گسيل مي‌شدند» (10) هرچند هر دو صنف در يك طبقه قرار داشته‌اند.

براي آشنايي بيشتر با نظام طبقاتي در آن دوران، حدود اختيارات، سطح برخورداري‌ها و محدوديتهاي هر يك از طبقات چهارگانه را به گونة فشرده بررسي مي‌كنيم:

الف: روحانيون

«طبقه روحانيون در رأس طبقه ممتاز قرار داشتند و رؤساي آنها از ميان صنف مغان انتخاب مي‌شدند. روحانيون زرتشتي نيز مانند ساسانيان كه نسب خود را به هخامنشيان مي‌رسانيدند، براي خود شجره نسبي ساخته بودند و خود را از سلسله پيشداديان مي‌شمردند.» (11) از ميزان قدرت و نفوذ معنوي روحانيون در ميان لايه‌هاي گوناگون اجتماع در دوران هخامنشيان، سلوكيان و اشكانيان اطلاعات دقيق در دست نيست، ولي مسلم است كه پس از روي كار آمدن سلسلة ساساني و در پي آن رسمي شدن دين زرتشت، نفوذ و قدرت معنوي روحانيون فزوني گرفت تا جايي كه: «هر فرد ايراني از گهواره تا گور تحت نظارت و سرپرستي روحانيون بود.» (12) حوزه اقتدار و نفوذ اين طبقة درباري بر ديگر طبقات به اندازه‌اي بودكه: « هر زرتشتي مكلف بوده تا هنگام خوابيدن و برخواستن، شستشوي بدن، بستن كمربند، خوردن غذا، قضاي حاجت، عطسه زدن، چيدن ناخن و گيسو و افروختن چراغ و امثال آن دعاي مخصوصي قرائت كند. آتش اجاق هرگز نبايد خاموش مي‌شد و نور آفتاب نبايد بر آتش مي‌تابيد و آب با آتش نبايستي ملاقات مي‌نمود و ظروف فلزي نبايد زنگ مي‌زد. علاوه بر اينها در محاكمات مذهبي و در جميع اموري كه با مذهب تماس داشت، شاه راي موبدان را مي‌خواست و چون موبد موبدان مشاور روحاني شاه بود، در تمام شئون كشوري نفوذ فوق‌العاده‌اي داشت.» (13)

«اسباب قدرت روحانيون فقط اين نبود كه از جانب حكومت حق قضاوت داشتند و ثبت ولادت و عروسي و تطهير و قرباني و غيره با آنها بود، بلكه علت عمده اقتدار آنها داشتن املاك و ضياع و عقار و ثروت هنگفت بود كه از راه جرايم ديني و عشريه و صدقات نصيب آنها مي‌شد. اين طايقه در عمل استقلال تام داشتند و مي‌توان گفت كه دولتي در دولت تشكيل داده بودند تا جايي كه در زمان سلطنت شاپوردوم كشور ماد و خصوصاً ايالت آتروپاتن (آذربايجان)، را كشور مغان مي‌ناميدند.» (14)

ب: جنگيان

«تا پيش از سلطنت خسرو اول، كل ارتش ايران زير فرماندهي يك نفر امير بزرگ موسوم به ايران سپاه بذ قرار داشت. اين مقام ارشد نظامي اختياراتش به مراتب بيشتر از يك نفر ژنرال امروزي بود. وي در عين حال وزير جنگ نيز محسوب مي‌شد و در عقد صلح با دشمن اختيار وافي داشت. از اينكه مقام مذكور عضو دايره كوچك مشاوران شاهنشاه بود، چنين بر مي‌آيد كه تشكيلات و اداره كل ارتش كشور را بر عهده داشته و به عنوان وزير جنگ كارهاي ادارات جنگي را تمشيت مي‌داده است.» (15) «دو صاحب منصب عالي رتبه نظامي نيز تحت فرمان او بودند: يكي سردار فرمانده كل نيروي پياده نظام و ديگري سردار فرمانده كل سواره نظام كه هر دو از بين افراد خاندانهاي بزرگ امپراطوري گزينش مي‌شدند. البته ناگفته نماند كه شخص شاه نيز در امور جنگ (وزارت جنگ)، كه از ادارات مهم دربار بود غالباً مداخله مستقيم مي‌كرد.» (16)

«پس از آغاز سلطنت خسرو اول، شاه جديد اين منصب را كه حدود سه قرن مقامي موروثي و تنها در انحصار اعضاء خاندان سلطنتي بود تغيير داد. به اين نحو كه ابتدا مقام فرماندهي كل اترش را (جهت تعديل قدرت جنگيان)، حذف و آن را ميان چهار سردار جنوب، شمال، شرق و غرب كشور تقسيم كرد و سپس معاوناني براي آنان برگزيد.» (17)

پ: دبيران

«پس از روحانيون و جنگيان، مستخدمين ادارات يا همان دبيران، در دستگاه حكومت ساساني مقام و جايگاه ممتازي داشتند و كساني كه به اين شغل گماشته مي‌شدند غير از اطلاعات ادبي بايد در مسايل اجتماعي و سياسي زمان خود نيز مطالعات كافي مي‌دانستند. در واقع دبيران سياستمداران واقعي دربار به شمار مي‌رفتند. همه قسم اسناد را ترتيب مي‌دادند و مكاتبات دولت را در دست داشتند. فرمانهاي سلطنتي را انشاء و ثبت مي‌كردند و جزء و جمع هزينه‌ها را مرتب مي‌نمودند و محاسبات دولت را اداره مي‌كردند.» (18)

«نفوذي كه دبيران در جامعه آن روز ايران داشتند بسيار حايز اهميت بود. ايرانيان هميشه آراستگي صورت ظاهر امور را مهم مي‌شمردند. اسناد رسمي و نامه‌هاي خصوصي هميشه مي‌بايست بصورت مصنوع و سبك مقرر تحرير گردد. در اين نامه‌ها نقل قول بزرگان و نصايح اخلاقي و پندهاي ديني و اشعار و امثال آن وارد مي‌شده و مجموعه بسيار ظريفي را تشكيل مي‌داد.» (19)

«از بين طبقه دبيران آنان كه سياستمداران واقعي دربار را تشكيل مي‌دادند از بين زبردست‌ترين منشيان و بهترين خطاطان، در دربار استخدام مي‌شدند و سايرين را به ولايات مي‌فرستادند.» (20) در واقع، سامان كارهاي كشوري به دست طبقة دبيران بوده است.

ت: كشاورزان

«بنيان اقتصادي امپراطوري ساساني همچنان متكي به كشاورزي بوده و به اقتصاد تجاري و بازارها كمتر اهميت مي‌دادند.» (21)

«كشاورزان روستانشين مانند صنعتكاران شهرنشين ماليات مي‌دادند ولي وضع مردم شهر تا حدي رضايت‌بخش‌تر بود، گويا از خدمت سربازي معاف بودند و بوسيله صناعت و تجارت صاحب مال مي‌شدند. اما احوال رعايا در روستاها به مراتب بدتر بود. مادام‌العمر مجبور بودند در همان قريه ساكن باشند، بيگاري انجام دهند و در پياده نظام خدمت كنند. گروه گروه از اين روستاييان پياده از پي سپاه مي‌رفتند گويي تا ابدالدهر محكوم به عبوديت هستند. به هيچ‌وجه مزدي و پاداشي به آنان نمي‌دادند و به طور كلي قوانين مملكت براي حمايت روستاييان مقررات چنداني نداشت. روستاييان بزرگترين توده ملت را تشكيل مي‌دادند و از لحاظ قانوني آزاد بودند، ولي در عمل به صورت بردگاني وابسته به زمين درآمده بودند و با اراضي و دهكده‌ها فروخته مي‌شدند.» (22)

دهقانان از يك سو ستون اصلي ارتش ساساني بودند و از سوي ديگر با توليد محصول كشاورزي و همچنين پرداخت ماليات، پايه‌هاي اقتصاد ملي را بر دوش داشتند.

آنچه در بالا آمد، نشان دهندة وجود نظام طبقاتي در دوران ساسانيان است؛ نظامي كه در چارچوب آن، مانند هميشة تاريخ، اكثريت كه همان كشاورزان و صنعتگران شهري بودند، زير فرمان و سلطة اقليت، يعني هيأت حاكمه، روحانيون درباري و جنگيان بودند. نظام حكومتي به گونه‌اي بود كه هر يك از طبقات را سخت زير نظر داشت تا هيچ يك از اعضاي طبقه از مرزهايي كه براي آن در نظر گرفته شده بود فراتر نرود. بر سر هم، رفتن از طبقه‌اي به طبقة ديگر ممنوع يا دست كم بسيار دشوار بود. فردوسي در شاهنامه به ممنوع بودن تغيير طبقه پرداخته است. گويا در دوران فرمانروايي انوشيروان و هنگام لشگركشي به روم، خزانة حكومت به سيصد هزار دينار براي تأمين بخشي از هزينه‌هاي لشگر نيازمند بوده است. از اين رو تصميم بر آن شده كه اين مبلغ را از بازرگانان و ثروتمندان وام بگيرند. در انجمني كه بدين منظور برپا شده كفشگري داوطلب پرداخت اين مبلغ مي‌شود به شرط آنكه شاه فرزند وي را مفتخر به سواد آموزي و دانش‌اندوزي فرمايد؛ باشد كه روزي به مقام دبيري رسد:

يكي پور دارم رسيده به جاي

به فرهنگ جويد همي رهنماي

اگر شاه باشد بدين دستگير

كه اين پاك فرزند گردد دبير * …

ولي به گفتة فردوسي، شاه با اين پيشنهاد مخالفت مي‌كند.

هر چند بالا رفتن از طبقه‌اي به طبقة ديگر مجاز نبود، «ولي گاهي استثناءهايي نيز وجود داشت و آن وقتي بود كه يكي از آحاد رعيت اهليت و هنر خاص از خود نشان مي‌داد. در اين صورت آن را بر پادشاه عرض مي‌كردند و پس از بررسيهاي بسيار شخص موردنظر طي ضوابط و مراسم و تشريفات خاصي ارتقاء طبقه مي‌يافت.» (23) گويي حكومت اقتدارگراي ساساني در پي جذب نخبگان جامعه بوده است.

سياست ديني ساسانيان

«پيش از ساسانيان و در زمان اشكانيان، دين ايدئولوژي مسلط يا شكل مسلط ايدئولوژي بود كه بصورت تثليث اورمزد، ناهيد و مهر در آمده بود و سرانجام در دوران ساساني به شكل آئين زرتشتي يكتاپرستانه و اين بار مجهز به قواعد مختلف شرعي، اصولي و كلامي پايه معنوي دولت قرار مي‌گيرد.» (24)

«با آنكه ساسانيان خود دين زرتشت را جنبه رسمي دادند، ولي بين تخت و آتشكده پيوسته نبرد سختي در جريان بود و شاهان ساساني گاه با تكيه بر شورشها و گاه با تكيه بر طبقات ناراضي مي‌كوشيدند تا از قدرت موبدان و هيربدان بكاهند.» (25)

گفتني است كه پادشاهان ساساني نسبت به پيروان ديگر اديان نيز ديدي چندان آشتي جويانه نداشتند. «در ايران باستان مخصوصاً پيش از استقرار ساسانيان، پيروان اديان و مذاهب گوناگون در امر آموزش ديني و انجام آداب و مراسم مذهبي از آزادي كامل برخودار بودند.» (26)

«در اين عصر فرق يهودي بابل براي آئين زرتشت و حكومت خطري محسوب نمي‌شدند، هرچند اردشير اول چندان دل خوشي به قوم يهود نشان نداد و يهوديان به ياد آزادي كه در زمان اشكانيان داشتند حسرت مي‌خوردند و گهگاه تحت فشار واقع مي‌شدند، خاصه وقتي كه مي‌خواستند از زير بار ماليات شانه خالي كنند.» (27) ولي در دوران پادشاهي پيروز، يهوديان گرفتار قتل وآزار شدند و سبب آن انتشار اين خبر بود كه: «يهوديان دو تن از موبدان زرتشتي را زنده پوست كنده‌اند. اين كشتار ظاهراَ در شهر اصفهان كه آنوقت هم مثل امروز مسكن جماعت كثيري از بني‌اسرائيل بود شدت فوق‌العاده يافت.» (28)

روي هم رفته يهوديان در ساية پشتيباني شاهنشاه ايران به صلح و آرامش مي‌زيستند، ولي وضع عيسويان با آنان تفاوت بسيار داشت. «تا زمانيكه دولت امپراطوري روم ديانت رسمي نداشت عيسويان ايران در آرامش مي‌زيستند، اما چون قسطنطين امپراطور روم به عيسويت گرويد وضع تغيير كرد. عيسويان ايران كه خصوصاً در نواحي مجاور سرحد روم بسيار بودند مجذوب و فريفته دولت مقتدري شدند كه همكيش آنان بود. حكومت ايران نيز عكس‌العمل شديدي نسبت به اين موضوع نشان داد. در ولايات شمال غربي و در نواحي مجاور روم، زجر و آزار عيسويان بشدت جاري بود، كشتارها رخ داد و جماعتي تبعيد شدند. در سال 362 ميلادي هليودور اسقف را با نه هزار ساكن شهر مستحكم «فنك» پس از شورشي كه كردند به خوزستان تبعيد نمودند و دوازده هزار تن عيسوي را نيز در زمان شاپور به قتل رساندند.» (29)

در چنين شرايط اقتصادي، سياسي و اجتماعي بود كه نخستين پرچم مخالفت رسمي بالا رفت و كار به جايي رسيد كه رفته رفته جنبشي بزرگ برپا شد؛ جنبشي كه اثري شگرف بر تاريخ ايران و جهان نهاد. مايكل اچ هارت، نام پرچمدار اين جنبش را در رديف 83 از فهرست اسامي 100 نفري آورده است كه بر تاريخ جهان اثر گذاشته‌اند: ماني، يا به گفته‌اي «شهزاده نورآور اشكاني»؛ يا كسي كه به قول كيخسرو هرمز:

«آمده تا مردم را به نابودي جهان دعوت كند…»

ماني

از نژادگان ايران بود كه در 215 ميلادي در بابل (ميانرودان) زاده شد. «پدر ماني به نام پاتيگ از اهالي همدان و مادرش از دودمان كامسراگان و از خويشان دودمان پادشاهي اشكاني بود. آشنايي نخستين او با آئين گنوسي رايج در بين النهرين ناشي از گرويدن پدر به آن فرقه بود. زمانيكه ماني تنها شش ساله بود، پاتيگ ترك همسر كرد و به همراه فرزند زندگي در ميان گنوسيان را آغاز كرد، چرا كه دوري گزيدن از زن، شراب و گوشت از ملزومات اعتقادي و وظايف ديني بسياري از فرق گنوسي بود. بنابراين كودكي ماني در ميان گنوسيان سپري گرديد و آموزه‌هاي كودكي او متأثر از اعتقادات آنان شد، همچنانكه بعدها دين خودش نيز متأثر از عقايد گنوسي بود.» (30)

«مي‌گويند در 13 سالگي نخستين وحي به او رسيده و در 25 سالگی وحی دیگری به وی شده که موید الهام اولی بوده. او پس از مطالعاتی که در اطراف دین زرتشت و مسیحیت و آئین بودایی نمود، به دعوت مردم پرداخت و خود را «فار قلیط» که مسیح ظهور او را خبر داده بود نامید و گفت: در هر زمانی انبیاء حکمت و حقیقت را از جانب خدا به مردم عرضه کرده اند، گاه در هندوستان توسط پیامبری به نام بودا و گاهی در ایران بوسیله زرتشت و زمانی در مغرب زمین توسط عیسی و عاقبت من که مانی پیامبر خدا هستم مامور نشر حقایقی در سرزمین بابل گشتم.»(31) مانی، چنان که گفته شد، از نژادگان زیر فرمان حکومت خاندان ساسانی و بی گمان از نعمت با کتب پیامبران گذشته و عقاید و آثار آنان آشنایی یافته بوده است. از این رو برای پایه گذاری آیینی همگانی که در سراسر جهان گسترش یابد، با قدرت ذهنی خود از آموزه های ادیان و آیین های گذشته بهره گرفت. «او حکمت جهان بینی دین خود را از جهان بینی گنوستیک ها، سرودهایش را از بابلی ها، فلسفه تناسخ را از بودائیان، اسامی فرشتگانش را از سوریانی ها و بالاخره اصول عقایدش را از مواعظ زرتشتیان وام گرفته بود ولی مسیحیت بالاترین نقش را در دیانت مانی داشت اما یهودیت را انکار می کرد، موسی و دیگر پیامبران را در زمره شیاطین! می شمرد و خدای آنان را جزو خدای تاریکی می دانست.»(32)

اینکه کلام موسی کلیم الله، با آموزه های نوح نبی الله، ابراهیم خلیل الله، عیسی روح الله و زرتشت چه ضدیت بنیادینی داشته که مانی اینگونه در برابر این پیامبر الهی موضعگیری می کند، بر ما روشن نیست. شاید همین نگاه او را نسبت به این پیامبر الهی که بارها در قرآن کریم ستایش شده است، بتوان دلیل نادرست بودن ادّعای پیامبری مانی دانست.

«او شش کتاب مقدس خود را به زبان سریانی که زبان اصلی رایج در بین النهرین بود به رشته تحریر در آورد. همچنین کتاب شاپورگان خود را به پهلوی (پارسی میانه)، نگاشت و در روز تاجگذاری شاپور یکم ساسانی به او تقدیم کرد.» (33) و همین به اندازۀ کافی برای جلب نظر دربار و برخوردار شدن از آزادی – هرچند مقطعی و کوتاه مدت – برای تبلیغ آرای او سودمند افتاد.

«مانی خود را مبلغ مذهبی جهانی می شمرد و می گفت ندای من را به همه زبانها در شرق و غرب عالم خواهند شنید و سراسر شهرها از آن خبر خواهند یافت. کلیسای من بر تمام کلیساها برتری دارد زیرا دیانت های پیشین مختص ممالک و یا شهرهای معین بود ولی آئین من در اقصای عالم اشاعه یافته و انجیل من به همه ممالک خواهد رسید.»(34) این پیشگویی چندان هم نادرست نبود زیرا: «طی 12 قرن، از قرن سوم تا پانزدهم میلادی آئین مانی سراسر نیمکره شمالی را از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام تحت نفوذ خود قرار داد، رمز این موفقیت هم چیزی نبود جز انعطاف پذیری فوق العاده و قدرت سازگاری مثال زدنی این به اصطلاح دین جدید.

پیشوایان دین جدید سعی می کردند به اقتضای زمان و مکان این دین جدید را با عقاید و اصول ملل متنوع سازگار کنند به همین علت آراء مانویه به صور گوناگون در جهان منتشر شده است.» (35) گسترش مثال زدنی اندیشه های مانی در جهان آن روز، بی گمان وامدار تلاشهای گسترده و پیوستۀ دستگاه عظیم تبلیغاتی مانویان بود: «مبلغان و پیروان او از ترکستان و چین تا روم و مصر فعال بودند و کتابهایش را به زبانهای ایرانی پهلوی (پارسی میانه ساسانی)، پهلوانیگ (پهلوی اشکانی پارتی)، و سعدی و زبانهای مجاور ایران همچون چینی، ترکی اویغوری، قبطی و یونانی ترجمه می کردند. آنان این دین را از طریق ترجمه کتابهای مقدس مانی به زبان مردم هر منطقه تبلیغ می کردند و این امر را مزیتی برای دین خود می پنداشتند.» (36)

از دید گیرشمن: «مانی که در خانواده ای اشرافی متولد شده بود همچون زرتشت، بودا و مسیح خود را فرستاده خداوند برای تکمیل آنچه پیش از او وحی شده می دانست. او دیانت همگانی تازه ای را تبلیغ می کرد. دیانتی که همچون مسیحیت راه ورود به آن بر روی تمام انسانها اعم از فقیر و غنی و از هر طبقه و قشر اجتماعی و از هر نژاد باز بود.» (37)

ولی «دین رسمی متکی به دربار ساسانی، بر بنیان های طبیعت و اجتماع استوار بود. این دین مخصوصاً از روزه منع می کرد و پیروانش را ترغیب می نمود که برومند و بارور باشند. زرتشت پیروان خود را به تزویج و کثرت اولاد و تناسل ترغیب و از هرگونه ریاضتی بر خلاف طبیعت جلوگیری می کرد» (38) آیین زرتشت، آیینی بود پویا وانگیزه ساز برای تولید. جدا از منافع سرشاری که نصیب پیروان خویش می ساخت، به مزاق دربار همیشه در حال جنگ و کشورگشای ساسانی نیز خوش می آمد، زیرا تولید و رونق کشت و کار تأمین کنندۀ هزینه های سنگین جنگ بود. مانی به هر دلیل، خواه مخالفت با دربار یا اختلافهای مالی و ملکی و با خاندانهای بزرگ، رشک بردن به قدرت روبه گسترش موبدان و شاید هم به راستی تلاش برای رهایی توده های دربند، پرچم مخالفت با هیأت حاکمه برافراشت ولی چون توانایی درگیری مستقیم و ستیز مسلحانه با نظام حاکم رانداشت، قیام خود را بر مبارزۀ فرهنگی – دینی استوار کرد. راوندی در این باره می نویسد: «مانی در دوره ای که ظلم و استبداد و اختلاف شدید طبقاتی و تجاوز و زورگویی و تعصبات و اختلافات مذهبی در ایران سایه افکنده بود، چون در خود قدرت مبارزه مثبت با زورمندان را نمی دید ناچار به مبارزه منفی توسل جست و برای آنکه از تعصبات و جنگ های مذهبی و اختلافات طبقاتی بکاهد، مذهبی تلفیقی و جهانشمول به مردم دنیا عرضه کرد و خلق را به زهد و پرهیزگاری و قناعت دعوت کرد.» (39)

گروه دیگری از پژوهشگران بر آنند که چون دربار ساسانی از نفوذ روزافزون موبدان زرتشتی نگران شده و پایه های قدرت خود را رو به فرو ریختن می دیده، خود، مانی را علم کرده است تا زهر چشمی از موبدان بگیرد: «با آنکه تعلیمات مانی… منفی بود و با سیاست توسعه طلبانه شاپور سازگاری نداشت، معذالک به طوری که از منابع مانوی بر می آید، شاه تحت تأثیر پیام های مانی قرار گرفت و به او اجازه داد که در سراسر امپراطوری ایران آزادانه اندیشه های خود را تبلیغ نماید. مانی خود می گوید: من نزد شاپور شاه رفتم، او مرا در نهایت احترام پذیرفت و به من اجازه داد که در سراسر کشورش کلام زندگی!؟ را تعلیم دهم و من چند سال جزو ملازمان او بودم.» (40)

ولی با مرگ شاپور و جانشینش هرمز که او هم از پشتیبانان آیین تازه بود، وضع دگرگون شد: «بهرام اول که پادشاهی ضعیف بود تحت تأثیر موبدان قرار گرفت و با مانی و پیروان او بی اعتنایی کرد. مانی که مورد بی مهری قرار گرفته بود راه سفر در پیش گرفت ولی دیری نگذشت که شاه دستور احضار او را صادر کرد و با وی به تندی سخن گفت و فرمان حبس او را صادر کرد. مانی در دادگاه مذهبی که به پشتیبانی دربار دایر شده بود، با موبدان که هم شاکی و هم قاضی بودند به گفتگو پرداخت. در این محاکمه یک طرفه مانی را به جرم خروج از دین به زندان افکندند. حبس مانی تنها با مرگ وی پایان یافت.» (41) با توجه به اینکه آیین زرتشت را نخستین بار ساسانیان بعنوان ایدئولوژی رسمی در ایران ترویج کرده اند و نیز اینکه پادشاهان ساسانی از هنگام به رسمیت شناخته شده این آیین همواره دست در دست موبدان داشته اند و مهمتر از همه اینکه موبدان موبد بعنوان سرکردۀ صنف روحانیون با نظر و فرمان شخص پادشاه به این مقام گماشته می شده است، می توان نتیجه گرفت که نظر پژوهشگران از گروه دوم که آیین مانی را بر آیند دسیسه های دربار برای کاهش دادن قدرت روحانیون می دانند، نادرست می نماید، زیرا پادشاه می توانسته بالاترین مقام روحانی را با دیدن کوچکترین کجروی او از مسیر دلخواه دربار برکنار و شخص دیگری را جانشین وی کند. علت پشتیبانی برخی پادشاهان ساسانی از آیین مانی در نخستین سالها را شاید بتوان در چارچوب سیاست های پیشگیرانۀ دربار در برابر خیل مردمانی که دلدادۀ سخنان مانی شده بودند گذاشت. از سوی دیگر، شاید بتوان این تعامل را نتیجۀ سیاست مدارا و پایبند بودن – یا دست کم وانمود کردن پایبندی – به منشور آزادی کوروش بزرگ که پادشاهان ساسانی خود را از اخلاف او می دانستند، مربوط دانست.

به هر رو، این بردباری، تعامل، سیاست یا هر چیز دیگری که آنرا نام نهیم، دیری نپایید. آیین مانی رفته رفته نه تنها بنیان حکومت ساسانی، بلکه بنیان اخلاقیات در جامعه را تهدید می کرد. سرانجام با لبریز شدن کاسۀ صبر پادشاه، فرمان سرکوب مانویان صادر گردید. در زیر، بخشی از آراء و ارکان اندیشۀ او را بررسی می کنیم.

اندیشه های مانی

بنیان های فکری مانی عجیب، پیچیده و در مواردی متناقض است. او از ده آسمان و هشت زمین و هفت ستون و سه چرخ و بخشهای آسمان سخن می گوید. او ضخامت هر فلک را ده هزار فرسنگ می خواند و…

«اساس دین مانی بر خیر و شر و نور و ظلمت مبتنی است. منشاء کل وجود یا خدای بزرگ دوتاست که یکی را نور و دیگری را ظلمت می نامید. نور در بالا و ظلمت در پایین بود.» (42) ولی بزرگترین پارادوکس در اندیشه و آیین مانی، این است که مانی که خود را رهایی بخش توده های ستمدیده از سلطۀ اشراف می دانست، جامعۀ مورد نظر خود را بر پنج طبقۀ تازه نهاده بود: «طبقه نخست 12 رسول، طبقه دوم 72 اسقف، طبقه سوم 360 تن شیوخ، طبقه چهارم برگزیدگان و طبقه پنجم سمانون یا نیوشگان که عده افراد آن محدود نبود و در حقیقت کلیه مومنان و کسانی که طاقت اجرای تعالیم دشوار طبقه برگزیدگان را نداشتند در این صف وارد می شدند.» (43) می بینیم نظامی اجتماعی نیز که مانی در پی برپا کردن آن بوده، استوار بر طبقات است؛ یعنی هم مانی و هم دشمنان او به نظام طبقاتی باور داشته اند، با این تفاوت که نظام طبقاتی ساسانی بر ثروت و استعدادهای ذاتی و دانش افراد استوار بوده است، ولی مانی می خواسته «قدرت تحمل مصائب» را معیار جداسازی طبقات از یکدیگر قرار دهد.

«حکمت علمی فرقه مانویه نیز مبتنی بر قواعد و اصولی است که در آن به 7 مهر مربوط به امور اعتقادی و رفتار و کردار اشخاص اشاره شده بود، از این 7 مهر «مهر دهان» عبارت از دوری جستن از گفتار کفرآمیز است- کفر به آن معنی که مانی معتقد به آن است – «مهر دست» خودداری از اعمال زشت، «مهر دل» خودداری از شهوات و آرزوهای پلید و…» (44) از آموزه های دین تازه این بود که: «مانویون از خوردن گوشت حیوانات و آزار رساندن به ذرات نور منع می شدند. یک مانوی نمی توانست غذای بیش از نیاز یکسال داشته باشد. باید بدون زن و هر گونه تعلقی برای نشر پاکی! به اقطار دنیا سفر کند ولی عامه مومنان یعنی نیوشگان از این قواعد سخت معاف بودند و می توانستند که به مشاغل عادی خود ادامه دهند، گوشت بخورند اما نباید که حیوان را بدست خود بی جان کرده باشد! می توانستند زن بگیرند و به زندگی ساده ای بدون دلبستگی به دنیا ادامه دهند. اما تکان دهنده ترین نکات در آموزه های مانی این بود که؛ بر طبقه نیوشگان فرض است که نذر کنند غذای گزیدگان را فراهم آورند و به آنان تقدیم کنند.» (45) اینها همه تنها بخش کوچکی از «کلام زندگانی» بود که مانی آنرا تبلیغ می کرد.

برجسته ترین آموزه های مانی، آموزه های فلسفی اوست، دربارۀ مهرهای هفت گانه. البته باید دانست که همانند این نکات سده ها پیش از مانی از سوی زرتشت در قالب «گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک» به گوش ایرانیان رسانده شده بود و مانی از این جهت نیز نوآوری ویژه ای از خود نشان نداده است. مانی از نظر نظامی اجتماعی که در پی برپا کردن آن بود و همچنین از لحاظ ایدئولوژی و اندیشه ای که جان خود را بر سر آن گذاشت، با دربار و نیز روحانیون درباری همراستا بود. بنابراین پاسخ دادن به این پرسش که به راستی مانی در جستجوی چه بوده، چندان آسان نمی نماید. اگر حکومت ساسانی از دید مانویان حکومتی استبدادی بوده، آیین مانی نیز خالی از ایده های استعماری، استثماری و بدتر از آن عوامفریبانه نبوده است.

پس از مرگ مانی در زندان بهرام، پیروان او از پای ننشستند و به تبلیغ آیین مراد خود همت گماشتند به گونه ای که توانستند در بخشهایی پهناور از سرزمینهای دوردست نیز نفوذ یابند و ایدئولوژی خود را معرفی کنند. «در سال 832 میلادی از طرف امپراطور چین فرمان آزادی دین مانی در آن کشور صادر شد و کار تبلیغ دین مانی به جایی رسید که خاقان معتقد و مقلد آیین مانی گردید. با حمله چنگیز خان ضربه سختی بر پیروان مانی وارد شد ولی تشکیلات مخفی این جماعت قرن ها دوام یافت. در مغرب زمین نیز مبلغین مانویت موقعیت ها و ناکامی بسیاری را تجربه کردند. مانویان دین خود را از راه بین النهرین به فلسطین، مصر شمال آفریقا و امپراطوری روم رسانیدند و دامنه تبلیغ آنها به آسیای صغیر، یونان، ایتالیا و کشور گل و اسپانیا نیز رخنه کرد ولی امپراطوران روم به سختی قانون سرکوب و اعدام پیروان مانی را به مورد اجرا می گذاشتند» (46) چرا که به هر رو آیین تازه، تحفۀ سرزمین پارس بود.

گروه دیگری از مانویان به شبه جزیرۀ عربستان رفتند و با این کوچ، اندیشه های مانی در آن نواحی نیز انتشار یافت و بر مردمان اثر گذاشت. «سرزمین حجاز پناه گاه ایرانیان گردید و ایرانیان در سرنوشت جزیره العرب به نقشبندی نشستند.» (47) کابوس مانی با مرگ او در ایران پایان نیافت و اندکی پس از آن، در چارچوب ایدئولوژی خانمانسوز دیگری و از زبان مزدک، دامنگیر ایران و دودمان ساسان شد.

مزدک

«مزدک که از اهالی استخر فارس و به قولی از مردم نیشابور بوده کیش و آئین تازه ای آورده هزاران نفوس را داخل آئین خود نمود.» (48)

«وی از مانویان و پیروان زرتشت خورگان به شمار می رفت. استاد او زرتشت خورگان که اهل شهر فسا بود سا لها در روم شرقی بسر می برد و در آنجا با کتب فلسفی یونانی از جمله «جمهوریت» افلاطون آشنایی پیدا کرد و تحت تأثیر مدینه فاضله افلاطون قرار گرفت. افکار این شخص که بیشتر جنبه اقتصادی و اجتماعی داشت توسط شاگردش – مزدک – به جامعه ایران معرفی شد.» (49) ایران در آن هنگام در بدترین شرایط اقتصادی به سر می برد. خشکسالی و قحطی بر سراسر کشور سایه افکنده بود و نیازی به گفتن نیست که بیشترین فشار این کمبودها بر گردۀ توده ها که از کشاورزان و روستاییان بوده اند سنگینی می کرده است. همین فشار و کاستی ها کافی بود تا بار دیگر توده ها برای شورش بر استبداد حاکم یکدست شوند. گذشته از آن، تجربۀ مانی – هرچند با سرنوشتی نه چندان خوشایند – مردمان را از لحاظ فکری آماده جنبشی تازه کرده بود؛ جنبشی که این بار مزدک پرچم آنرا به دوش می کشید.

اندیشه های مزدک و مزدکیان

با بررسی اندیشه های مزدکیان و سنجیدن آن با اندیشه های مانویان می توان دریافت که این دو مکتب خاستگاههای بسیار نزدیک داشته اند. «بسیاری از افکار مزدک ملهم از مکتب مانویت بوده. برخی از تاریخ پژوهان نیز جنبش مزدک را ادامه راه مانی دانسته اند.» (50) ولی تفاوتهایی نیز میان آیین تازه با آنچه مانی آنرا تبلیغ می کرد وجود داشت. بر پایۀ ایدئولوژی مزدک، «تمامی مردم یکسان آفریده شده و همه باید از مساوات در زندگی برخوردار باشند. بنابراین مال و حتی زن هر یک بایستی مشترک بین همه مردم باشد. زهد و پارسایی، پرهیز از غذای حیوانی و محترم شمردن حیات حیوانات از دیگر جنبه های آموزشی مزدکیان بود. او در اشاعه عقاید و اصول دین خود نیرنگی جدید به کار برد، بدین ترتیب که زیر آتشکده زیرزمینی بنا کرد و در آنجا تا بالای آتشکده لوله ای قرار داد و به دستیاری یک نفر از معتمدین خویش که در زیر زمین نشانده بود، مدعی شد که من با این عنصر مقدس مکالمه می کنم و با او صحبت دارم چنانکه در حضور پادشاه این حیله را با کمال موفقیت انجام داد و در نتیجه قباد جلب نظرات او شده و در سلک مریدان او در آمد.» (51) مزدک با هوشمندی، تجربۀ مانی را در جنبش خود به کار گرفت و برای آنکه بخش بزرگتری از توده ها را به سوی خود بکشاند، کار را بر پیروان آسان تر گرفت. پیشوایان آیین مزدک در عمل دیدند که «مردمان عادی نمی توانند از میل و رغبت به لذات وبرخورداریهای مادی از قبیل کسب ثروت و تملک زنان رهایی یابند مگر آنکه بتوانند این امیال خود را به آزادی و بلامانع اقناع کنند. بر اساس دستورات مزدک هیچ کس حق داشتن خواسته و مال و زن بیشتر از سایر همنوعان خود ندارد، پس باید از توانگران گرفت و به تهیدستان داد تا بدین وسیله مساوات را دوباره در جهان برقرار نمود. زن و خواسته باید مانند آب و آتش و مراتع در دسترس همگان بالاشتراک قرار گیرد، این عمل خیری است که خداوند فرموده و نزد او اجر و پاداش عظیم دارد.» (52)

ناگفته پیداست که گسترش چنین اندیشه هایی در میان توده ها چه آشوبی بر پا می کند. گویی طوفانی که مانی به پا کرده بود فرو نشستن نداشت. اندیشه هایی نابود کننده که یکی از مریدان مانی با اندک دستکاری به جامعه عرضه می کرد، موجی تازه از آشوب، بی بند و باری و بی قانونی در پی داشت. در پی فتنۀ تازه، «حجاب و حفاظ و ادب مرتفع گشت، قومی پدید آمدند که نه معتقد به شرف، هنر و عمل و نه ضیاع موروث و نه غم حسب و نسب و نه حرفت و صنعت. فارغ از هر اندیشه، خالی از هر پیشه، مستعد برای شریری. به انحاء اکاذیب و افترا پرداخته از آن تعیش ساخته، به جمال حال رسیده و مال یافته. پس در هر حال دست تطاول دراز گشته، شورشیان داخل خانه های نجیبان و بزرگان می شدند و دست به غارت اموال و تصرف زنان می زدند و در گوشه و کنار، املاک و اراضی را تملیک گرفته ویران می کردند زیرا که این نود دولتان از کار خلاف خوفی نداشتند.» (53) ویژگی برجستۀ آن دوران که مزدکیان را در گستراندن هر چه بیشتر اندیشه هایشان یاری داد، اختلاف سخت دربار و روحانیون زرتشتی بود. «در این زمان خودخواهی مغان به حد خودسری دینی رسیده بود. چنین وضعی به هیچ وجه به اصالت آئین زرتشت تعلق نداشت. قباد وجود مرد زبان آوری چون مزدک را که بنابر ایدئولوژی خاص خود هواخواهان بسیاری از مردم داشت مغتنم شمرده بر آن شد که بدست وی تعدیلی در ثروت عمومی و دفع طبقات به عمل آورد و به اصلاحات اجتماعی بپردازد، اما چون این اقدامات اصلاحی برای جامعه آن روز ایران بسیار زودرس بود در مقابل نفوذ موبدان و اشراف محکوم به شکست گردید.» (54)

از دید بسیاری از پژوهشگران، «نهضت مزدک واکنش شدیدی علیه نظام اقتصادی عصر خود بود، مردم به پیشوایی مرد دانشمندی به نام مزدک که به جهت مانوی بودن از موبدان دل خوشی نداشت سر به شورش برداشتند و خواستار حکومتی اشتراکی شدند و مذهبی اشتراکی را پدید آوردند.» (55)

سایکس بر آن است که «نهضت مزدک تعلیمی دینی نبوده که بطور منفی اقدام کند، بلکه تعلیمی بود علنی بر ضد دولت آن عصر. علاوه بر آن نهضت مزدک بیشتر جنبه آزادی خواهی مخصوصاً دموکراسی کشاورزی داشت.» (56) پرسی سایکس، گرانتوسکی و وسکایا در تحلیل این جنبش تا آنجا پیش رفته اند که نهضت مزدکی را نهضتی دارای جنبه های کمونیستی معرفی کرده اند؛ (58)، (57)، (59) نظریّه ای که گیرشمن نیز آنرا کمونیسم ایرانی لقب داد، انقلابی واقعی به حساب می آمد.» (60) گروهی از اندیشمندان این انقلاب را «عکس العملی از جانب بردگان، کشاورزان نیمه برده و توده عظیم انسانهای آزاد شهرها و روستاها علیه فئودالیسم و قانون برده داری آن دانسته اند.» (61) گروه دیگری از تاریخ پژوهان معتقدند: «ساسانیان و بویژه انوشیروان، کمونیسم را دیوانگی به شمار می آوردند و می دانستند که پیامی جز از هم گسیختگی ارکان کشور ندارد. ) (62) دستۀ دیگری از پژوهشگران نیز معتقدند: «مزدکیان بلاشک در آغاز انگیزه های دینی داشته اند و بانی این اندیشه نیز شخصی بوده عاشق اصلاحات نظری (ایده آلیستی)، و طالب بهبود احوال زندگی مردم و جنبه اجتماعی این دعوت از حیث اهمیت در درجه دوم قرار داشته است.» (62)

به هر رو، کشمکش دیرپای طبقات بالا و پایین از یک سو و بلوای مانی که هر چند به شیوه ای خطرناک، پندار نادرست شکست ناپذیری طبقات بالا و اشراف را متزلزل ساخته بود از سوی دیگر، و نیز خودسری دینی موبدان، در کنار هم زمینۀ پا گرفتن شورش در برابر نظام حاکم را در میان توده های ستمدیده فراهم کرده بود.

سرانجام مزدک و مزدکیان

سرکوب مزدکیان در اواخر 528 یا اوایل 529 میلادی رخ داد. علّت آن بود که سران این گروه باصطلاح انقلابی، گستاخی را تا آنجا رسانده بودند که اندیشۀ تغییر ولیعهد را در سر می پروراندند. «مزدکیون سعی داشتند تا کادوس را که ظاهراً اندکی به این قوم وابستگی فکری نشان میداد به ولیعهدی قباد برسانند»(63) و این قطره ای بود که جام صبر را لبریز کرد. قباد که از یک سو دین و دولت و از سوی دیگر اعتبار و شأن پادشاهی خود را در آستانۀ فروپاشی می دید، چاره ای اندیشید که اینگونه در تاریخ ثبت شده است: «تمام بزرگان زرتشتی و مسیحی به همراه بزرگان فرقه مزدکیه در مجلسی که ریاست آن را خود قباد بر عهده داشت جمع کردند و پس از چندی بحث و مجادله افراد مسلح بر سر مزدکیان ریخته و ظاهراً تمام سران آنها را زنده با سر در خاک کشتند.»(64)

بی گمان این مجلس به بهانۀ گفتگو میان پیروان آیینهای گوناگون برگزار شده بوده است، وگرنه بزرگان مزدکی خود را به دام نمی انداختند فردوسی، در شاهنامه، پایان گرفتن کار مزدکیان را چنین به نظم کشیده است:

به درگاه کسری یکی باغ بود

که دیوار او برتر از راغ بود

همه گرد بر گرد آن کنده کرد

مر این مردمان را پراکنده کرد

بکشتندشان هم بسان درخت

زیر پای و سر زیر آکنده سخت

گرچه ممکن است توصیف بالا از زبان فردوسی همانند توصیفی که از نظام طبقاتی ساسانیان و ماجرای کفشگر کرده است خالی از اغراق نباشد، ولی این سرکوب هراس انگیز و ضد انسانی به حق یا ناحق وارد تاریخ کشور ما شده است. «خسرو به مزدک گفت بدرون باغ رو و میوه بذرهایی که کاشته ای ببین و هنگامیکه مزدک پیروانش را در چنین وضعی دید خروشی بر آورد و بی هوش شد. پس شاه او را زنده بر دار کرد و با باران تیر بکشت.» (65)

فردوسی در این باره گفته است:

تو گر باهشی راه مزدک مگیر!

بر سر هم می توان گفت که جنبشهای مانی و مزدک، با همۀ کژی ها و کاستی ها، چون نخستین جنبشهای فکری ایرانیان در تاریخ شمرده می شود، دارای اهمیت و در خور بررسیهای بیشتر و ژرفتر است. در واقع آیینهای مانی و مزدک نخستین نحله های فکری بودند که در برخورد با قدرت حاکم «نه» گفتند و البته تاوان آنرا هم پرداختند. ولی حتی سخت ترین سرکوب نیز نتوانست آتش این دو اندیشه را خاموش کند، زیرا ایدئولوژی خوب یابد از جنس جسم نیست که نابود شود. سالها پس از سرنگونی حکومت ساسانی و ورود اسلام به ایران، گهگاه رگه هایی از این دو اندیشه در میان ایرانیان سر بر می آورد، یک بار به گونۀ اندیشه های عرفانی و تصوف و بار دیگر در قالب قیامهایی در برابر حکومتهای فاسد و ستمکار.

اثر اندیشه های مانی و مزدک بر عرفان و تصوف ایرانی

مصداق واقعی این تأثیر را می توان در اندیشه های «حلاج» جست. حلاج در هندوستان و چین با بسیاری از پیروان مانی و مزدک دیدار و گفتگو کرد. تأثیر فلسفۀ مانوی – مزدکی و شاخۀ مترّقی بوداییسم در آثار و اندیشه های حلاج به خوبی نمایان است. این تأثیر بیشتر در مورد مقولۀ نور و ظلمت است:

«جمع اجزایم کنید!

از جسوم نیرات، از هوا، آنگه ز آتش،

و آنگه از آب فرات، پس بکاریدش به خاکی، خاک آن خاک موات…

پس چو هفتم روز آید

می روید خیر النبات» (66)

دیگر آثار و نوشته های حلاج نیز نشان دهندۀ اثرپذیری او از مقولۀ نور و ظلمت مانی است. صاحب الفهرست از کتابهای زیر نام می برد: حمل النور و الحیاه و الارواح، نور النور و شخص الظلمات. (67)

سعید نفیسی نیز بر تأثیر فلسفۀ مانوی بر تصوّف ایران و همانندی این دو روند فکری تأکید کرده و افزوده است: «فلسفه های یونانی، یهودی و نصاری بطور غیرمستقیم و از طریق دین مانی بر تصوف ایران اثر گذاشته اند.» (68)

اثر اندیشه های مانی و مزدک بر جنبشهای ملّی ایرانیان پس از اسلام

از جنبشهای ملّی ایرانیان پس از اسلام که از اندیشه های مانی و مزدک اثر پذیرفته اند می توان از قیام قرمطیان، زنجیان، مقفع و حروفیان یاد کرد.

قیام قرمطیان

جنبش قرمطیان در 260 هجری آغاز شد. در آن سال ابوسعید جنابی (رهبر قرامطه)، به شهر مکه و بیت الله الحرام حمله کرد و پس از بی حرمتی ها و… حجر الاسود و اشیای گرانبهای خانۀ کعبه را به تاراج برد. (69)

«قرامطه مسلکی نزدیک به مسلک اباحیان (اباحیه)، یا اشتراکیون داشتند که شاید از مزدکیان پیروی کرده باشد و شاید همان مزدکیان بوده باشد. میان مذهب قرامطه و سبک اجتماعی مزدک و بابک، ارتباطی استوار بود… و علمای اسلامی در مسلک قرمطی آثار هجوم مجوسان و مزدکیان و مانویان را برای انهدام اسلام آشکار می دیدند.» (70)

قیام زنجیان

شورش خونین بردگان بین النهرین که در تاریخ به قیام زنج معروف است سخت از اندیشه های اشتراکی مزدک اثر پذیرفته بود. این قیام نیز همزمان با شورش قرمطیان در 260 هجری آغاز شد. از دید تاریخی، این قیام را با قیام اسپارتاکوس سنجیده اند، با این تفاوت که در قيام اسپارتاکوس 120 هزار برده شرکت داشتند و در قیام زنج بیش از 500 هزار تن. (71)

قیام مقفع

از بزرگترین جنبشهای روستایی در سدۀ دوم هجری که از دید اقتصادی – اجتماعی، زیر تأثیر افکار و عقاید مزدک قرار داشت، قیام مقفع بود. ابوریحان بیرونی درآثار الباقیه می نویسد: «مقفع ادعای خدایی می کرد و بر اتباعش حکم کرد که پیروی از کلیه قوانین، آراء و احکام مزدک بر آنها فرض واجب است. آنچه را که مزدک تشریح کرده بود او هم امضا کرد.» (72)

قیام حروفیه

هدف اصلی حروفیه مبارزه با حکومت فئودال تیموری، نیرومندترین حکومت در سدۀ هشتم هجری بود. از دید اقتصادی و اجتماعی، حروفیه برابری و از میان رفتن هرگونه ظلم و ستم را تأکید و تبلیغ می کردند. (73)

توماس هاید از دانشمندان سدۀ 17 میلادی، فرقۀ حروفیه را تجلی تازه ای از مذهب مانی می دانست و حتی از آنهم فراتر می رفت. (74)

ولی طبری نظر دیگری دارد و می نویسد: «اگر از جهت محتوای فکری، جنبش حروفیه غیرمعقول و خرافی است، از جهت مضمون تاریخی خود یعنی از جهت جنبۀ ملی مترقی است. جنبش درویشان حروفی بیش از هر چیز دیگری پس از حمله مغول از عناصر تعالیم مزدک اشباع است و اگر جنبش سربداری شیوه عیاران و جوانمردان قرنهای سوم و چهارم را با صوفیگری در آمیخته بود، جنبش حروفیه آمیزه ای از اندیشه مزدکی و تعالیم صوفیانه است.» (75)

پیگفتار

بی گمان، ندانسته های ما دربارۀ مانی و نیز مزدک، بسیار بیش از دانسته ها است. در 1969 در شمال مصر یک دست نوشت خطی کهن یونانی متعلق به 400 پس از میلاد کشف شد که امروزه «نسخۀ مانی کلن» خوانده می شود، زیرا در دانشگاه کلن نگهداری می شود. این نوشته، شرح زندگانی مانی و نمو روحانی او همراه با اطلاعاتی دربارۀ آموزه های دینی مانی و شامل بخش هایی ای انجیل زندۀ او و نامۀ او به ادسا است. در پی پژوهشهای گستردۀ خاور شناسان غربی، سرانجام در آغاز سدۀ بیستم، نوشته های بسیاری از پیروان مانی در معابد مانوی (مانستان های) مدفون در شنزارهای منطقۀ تورفان چین کشف شد که بخش بزرگی از آنها در انستیتو خاروشناسی برلین نگهداری می شود. با وجود تلاشهای بسیار تا لحظۀ نگارش این سطور موفق به دریافت این متون از این دست نوشته ها خوانده شده و تلاش برای خواندن بقیۀ آنها همچنان ادامه دارد. آنها به زبانهای گوناگون و به خط مانوی که از نوآوریهای خود مانی بوده نوشته شده است. بیشتر این نوشته ها به زبان فارسی میانه (پهلوی) و پهلوانیگ (پهلوی اشکانی) است. ترجمه هایی قبطی در مصر و ترجمه هایی یونانی نیز از کتاب های مانی بر جا مانده است. شاید روزگاری با تلاشهای بیشتر، حقایق بیشتری دربارۀ این دو مکتب بر ما آشکار گردد.

* نگاه کنید به شاهنامۀ فردوسی، قطع رحلی، دفتر هشتم، انتشارات ققنوس. صفحۀ 460.

منابع:

1. راوندی، مرتضی. تاریخ اجتماعی ایران، 1383، انتشارات نگاه. جلد اول. صفحۀ 661.

2. کریستین سن، آرتور. ایران در زمان ساسانیان. ترجمه رشید یاسمی، چاپ پنجم. 1377، انتشارات دنیای کتاب. صفحۀ 170.

3. راوندی. پیشین، صفحه 662.

4. کریستین سن، پیشین، صفحه 149.

5. عطایی فرد، امید. «فتنه مزدک». روزنامۀ شرق. 1384. سال سوم. شمارۀ 648. صفحۀ 19.

6. میخائلوویچ دیاکونوف، میخائیل. تاریخ ایران باستان. ترجمه روحی ارباب، چاپ سوم. 1383. انتشارات علمی فرهنگی. صفحۀ 340.

7. مینوی، مجتبی. نامه تنسر. 1311. انتشارات تهران. صفحۀ 56.

8. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 149.

9. همان.

10. راوندی، پیشین، صفحۀ 680.

11. دیاکونوف، پیشین، صفحۀ 320.

12. راوندی، پیشین، صفحۀ 691.

13. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 176.

14. راوندی، پیشین صفحۀ 693.

15. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 176.

16. همان، صفحۀ 193.

17. گیرشمن، رومن. تاریخ ایران از آغاز تا اسلام. ترجمه محمود بهروزی. 1379. انتشارات جامی. صفحۀ 330.

18. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 194.

19. راوندی، پیشین، صفحۀ 754.

20. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 196.

21. همان. صفحۀ 197.

22. گیرشمن، پیشین، صفحۀ 334.

23. راوندی، پیشین، صفحۀ 702.

24. گیرشمن، پیشین، صفحۀ 335.

25. راوندی، پیشین صفحۀ 690.

26. همان، صفحه 837.

27. همان

28. همان، صفحۀ 771.

29. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 363.

30. وسکایا، پیگولو. تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن 18. ترجمه کریم کشاورز، 1353. انتشارات تهران.

31. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 363.

32. سایکس، پرسی. تاریخ ایران. ترجمه سید محمدتقی فخر داعی گیلانی. چاپ هفتم. 1380. انتشارات افسون. جلد اول. صفحۀ 550.

33. گرانتوسکی، ا. آ. وم. آ، داندامایو. تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز. ترجمه کیخسرو کشاورزی. 1385.

انتشارات مروارید.

34. گیرشمن، پیشین، صفحۀ 309.

35. راوندی، پیشین، صفحۀ 765.

36. گرانتوسکی، ا. آ. وم. آ، داندامایو. پیشین.

37. گیرشمن، پیشین، صفحۀ 310.

38. راوندی، پیشین، صفحۀ 760.

39. همان، صفحه 771.

40. همان.

41. همان، صفحه 772.

42. همان.

43. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 256.

44. همان، صفحۀ 257.

45. همان، صفحۀ 258.

46. همان، صفحۀ 259.

47. قاضی، نعمت الله. تاریخ سیاسی اسلام. انتشارات پیروز. صفحۀ 447.

48. سایکس، پیشین، صفحۀ 605.

49. همان، صفحه 606.

50. همان، صفحه 608.

51. همان، صفحه 607.

52. راوندی، پیشین، صفحۀ 707.

53. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 276.

54. فرای، ریچارد نلسون. تاریخ باستانی ایران. ترجمه مسعود رجب نیا. انتشارات علمی فرهنگی. صفحۀ 520

55. دیاکونوف، پیشین، صفحۀ 440.

56. سایکس، پیشین، صفحۀ 608.

57. گیرشمن، پیشین، صفحۀ 296.

58. عطایی فرد، پیشین.

59. وسکایا، پیشین.

60. گیرشمن، پیشین صفحۀ 310.

61. سایکس، پیشین، صفحۀ 607.

62. کریستین سن، پیشین، صفحۀ 256.

63. همان، صفحه 259.

64. سایکس، پیشین، صفحۀ 608.

65. کریستین سن، پیشین صفحۀ 260.

66. حلاج، حسین بن منصور. اشعار حلاج. به ک. شش بیژن الهی. انتشارات انجمن فلسفه ایران. صفحۀ 26.

67. ابن ندیم. الفهرست. به کوشش محمدرضا تجدد. انتشارات ابن سینا.

68. نفیسی، سعید. سرچشمه تصوف در ایران. انتشارات فروغی. صفحۀ 47.

69. میرفطروس، علی. حلاج. 1337. انتشارات کار. صفحۀ 137.

70. بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین. به کوشش سعید نفیسی. انتشارات سنائی. جلد دوم. صفحه 847.

71. میرفطروس، پیشین، صفحۀ 165.

72. بیرونی، ابوریحان. آثار الباقیه. به کوشش اکبر دانا سرشت. انتشارات ابن سینا.

73. پطروشفسکی. نهضت سربداران خراسان. به کوشش کریم کشاورز. انتشارات پیام. صفحۀ 465.

74. براون، ادوارد. تاریخ ادبی ایران. ترجمه عل پاشا صالح. انتشارات دانشگاه تهران. جلد اول. صفحۀ 67.

75. طبری، احسان. برخی بررسیها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران. صفحۀ 340.

پاورقی:

* این نوشتار در پاسخ به مقالۀ «درنگی بر سیاست دینی ساسانیان (فرجام مانی، شهزادۀ نورآور اشکانی)» که در شمارۀ 248-247 به چاپ رسیده بود، در اختیار ماهنامه قرار گرفته است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: