نظری

تناقضات سیاسى در نظریه انتقادى آدورنو

 

● منبع: روزنامه – شرق
16/02/1385

● نويسنده: هانس يورگن – كرال
● مترجم: اميد – مهرگان

زندگينامه فكرى آدورنو، حتى در زيبا شناختى ترين صور دورى جستن از واقعيت و انتزاعى شدن اش، نشان تجربه فاشيسم را بر چهره دارد. شيوه بازتاب يافتن اين تجربه- به لطف رمز گشايى رابطه انحلال ناپذير ميان نقد و رنج، در دل آثار هنرى- برسازنده دعوى سازش ناپذير او به نفى است، در همان حال كه حد و مرزى بر اين نفى مى گذارد. «زندگى مخدوش»، به لطف تامل در باب سلطه فاشيستى در مقام سلطه اى برخاسته از فجايع طبيعى و اقتصادى شيوه توليد سرمايه دارانه، از گرفتاربودن خويش در چنبره تناقضات ايدئولوژيكى فردگرايى بورژوايى آگاه است، فردگرايى اى كه اين زندگى زوال قطعى آن را دريافته است و در عين حال نمى تواند خود را از آن خلاص كند. ترور و وحشت فاشيستى نه تنها موجد درك خصلت جبرى و سحرآميز جوامع سراپا صنعتى شده است، بلكه همچنين به حريم ذهنيت يا سوبژكتيويته فرد نظريه پرداز نيز تجاوز مى كند و سدهاى طبقاتى برپاگشته در برابر توانايى شناختى او را مستحكم مى سازد. آدورنو آگاهى از اين فرآيند را در مقدمه خويش بر «اخلاق صغير» بيان مى كند: «همان قوايى كه مرا پس رانده بودند مرا از درك تام و تمام خودشان نيز دور نگه داشته بودند. با اين همه من پيش خودم به نقش ام در اين همدستى معترف نشدم، همد ستى اى كه هر آن كسى را گرفتار خود مى سازد كه حتى درباره امور فردى فقط حرف مى زند حال آن كه خود با آن امر غيرقابل گفتنى روياروست كه در ترازى جمعى درحال وقوع است.» به نظر مى رسد نقد برنده آدورنو بر حيات ايدئولوژيكى فرد بورژوا به نحو مقاومت ناپذيرى او را در دام تباهى اين حيات افكند. اما اين نكته مى تواند بدين معنا باشد كه آدورنو هرگز واقعاً آن انزوايى را كه مهاجرت بر او تحميل كرد ترك نگفته بود. تقدير مونادگونه [يا تك سازه و ذره اى] آن فردى كه توسط قوانين توليد كار انتزاعى، مجزا و تك افتاده گشته است، در ذهنى گرايى فكرى او منعكس است. از همين روست كه آدورنو قادر نبود همدردى شخصى خويش با فلك زدگان زمين را به هوادارى منسجم نظريه اش از آزادسازى ستمديدگان ترجمه كند.

بصيرت اجتماعى- نظرى آدورنو در اين خصوص كه احياى ناسيونال سوسياليسم تحت لواى دموكراسى را بايد بالقوه خطرناك تر از گرايش هاى فاشيستى عليه دموكراسى دانست، باعث شد تا هراس روزافزون او از استقرار فاشيستى سرمايه دارى انحصارى به وحشتى پس رونده از هر شكلى از مقاومت فعالانه بر ضد اين گرايش هاى سيستم بدل گردد. او در آگاهى سياسى دوپهلوى بسيارى از روشنفكران انتقادى آلمانى سهيم بود، همان كسانى كه پيش بينى مى كنند كنش سوسياليستى چپ گرا عملاً فقط ماشه ترور و وحشت فاشيستى راست گرايانه اى را كه خواهد كشيد خود سرگرم نبرد با آن است. اما در نتيجه، هر گونه كنش يا پراكسيس، به نحو پيشينى و از قبل، به عنوان عمل گرايى كوركورانه تقبيح مى شود، و امكان هر نوع نقد سياسى در كل تحريم مى گردد، يعنى همان نقدى كه يك كنش اساساً درست و پيشاانقلابى را از تجليات كودكانه اش در جنبش هاى انقلابى نوظهور تميز مى دهد.

در تقابل با پرولتارياى فرانسوى و روشنفكران سياسى اش، آلمان فاقد يك سنت يكپارچه و پيوسته براى مقاومت فعال و مبارزه جو [militant]، و لاجرم فاقد پيش شرط هاى تاريخى لازم براى به راه انداختن بحثى عقلانى درباره مشروعيت تاريخى مبارزه گرى است. سلطه موجود، كه بنابر تحليل آدورنو، حتى پس از آشويتس نيز صور جديدى از فاشيستى شدن را تحميل كرده است، نمى توانست تحقق يابد اگر كه «سلاح نقد» ماركسيستى به متممى به نام «سلاح نقد» پرولتاريايى نيازمند نمى بود. فقط در آن صورت است كه نقد به حيات نظرى انقلاب بدل خواهد گشت. اين تناقض عينى نهفته در نظريه آدورنو بالاجبار به كشمكشى بى فرجام راه داد و دانشجويان سوسياليست را به مخالفان سياسى آموزگار فلسفى خود بدل ساخت. قطع نظر از اين كه آدورنو تا چه اندازه ايدئولوژى بورژوايى حقيقت جويى فارغ از ارزش گذارى را پديده اى مربوط به مبادله كالايى مى دانست، بايد گفت او به همان اندازه به ردپاهاى نزاع مبتنى بر جهت گيرى فلسفى در گفت وگوى علمى بدگمان بود.

اما گزينه انتقادى او- اين كه تفكر بايد، به منظور سهيم شدن در حقيقت، به نحوى خودانگيخته معطوف به واقعيت اجتماعى اى باشد كه به لحاظ عملى دستخوش تغيير است- تيزى و برندگى خويش را از دست خواهد داد اگر خود را، به همان نسبت، برحسب مقولات مربوط به سازماندهى تعريف نكند. مفهوم ديالكتيكى نفى در آدورنو بيشتر و بيشتر از ضرورت تاريخى جانب داربودن عينى تفكر دور مى شد، ضرورتى كه در سامان دادن خاص هوركهايمر به تفاوت ميان نظريه انتقادى و نظريه سنتى، يا دست كم در دفاع او از «وحدت پوياى» فرد نظريه پرداز و طبقه تحت سلطه، حضور داشت.

دورى جستن و تجرد از اين معيارها نهايتاً آدورنو را، ضمن ستيزش با جنبش دانشجويى، وادار به همدستى اى مهلك با قدرت هاى حاكم ساخت، و حتى خود او نيز بدان پى نبرد. مسئله خوددارى شخصى از كنش يا پراكسيس به هيچ رو يگانه موضوع مورد مناقشه در اين جنجال نبود، ليكن ناتوانى آدورنو از رويارويى با مسئله سازماندهى گوياى نوعى نارسايى عينى در نظريه اوست، نظريه اى كه معهذا كنش اجتماعى را مقوله اى مركزى در معرفت شناسى و نظريه اجتماعى فرض مى گيرد. اما با اين همه، اين تفكر آدورنو بود كه مقولات رهايى بخش را با دانشجويان از نظر سياسى آگاه درميان گذاشت، مقولاتى كه از سلطه پرده برمى دارند و به نحوى ناگويا و غيرمستقيم با شرايط تاريخى دگرگون شده انقلاب در شهر ها تطابق دارند- شرايطى كه ديگر نمى توان آنها را از طريق تجارب بى واسطه و مبتنى بر پيش داورى تعين بخشيد.

قدرت آدورنو در بازنمايى در سطوح خرد و ذره اى [micro] توانست از دل ديالكتيك توليد كالايى و ارزش مبادله، مقولات رهايى بخش دفن شده در نقد ماركس از اقتصاد سياسى را بيرون كشد، نقدى كه قدرت آن به عنوان يك نظريه انقلابى- يعنى نظريه اى كه مبين ساختن يا تعيبر جامعه از منظر دگرگونى ريشه اى است- غالباً از ياد اقتصاددا نان ماركسيست معاصر رفته است. تفكر آدورنو درباب منطق اساسى مقولات شىءوارگى و بت وارگى، راز آميزساختن و طبيعت ثانوى، حامل آگاهى رهايى بخش نهفته در ماركسيسم غربى دهه هاى بيست و سى بود، ماركسيسم كرش و لوكاچ، هوركهايمر و ماركوزه، يعنى همان جريانى كه خود را در تقابل با ماركسيسم روسى رسمى شكل داد.

آدورنو، در نقد فلسفى خويش بر ايدئولوژى هايى نظير هستى شناسى بنيادين [هايدگر] و مكتب اصالت فاكت يا واقع گرايى پوزيتيويستى، مفاهيم خاستگاه و اينهمانى را به منزله مقولات اصلى حاكم بر حيطه گردش رمزگشايى كرد، مقولاتى كه ديالكتيك ليبرالى آن، كه منبع مشروعيت اخلاقيات بورژوايى بود- يعنى نمود جعلى مبادله منصفانه ميان مالكان برابر- ديرزمانى پيش از اين منحل گشته بود. اما همان ابزار نظرى اى كه به آدورنو اجازه داد تا چنين بصيرتى نسبت به تماميت اجتماعى به دست آورد، او را از مشاهده امكانات تاريخى نهفته در يك كنش آزادى بخش بازداشت.

در دل نقد او بر مرگ فرديت بورژوايى در مقام يك ايدئولوژى، پس مانده هاى اندوهى موجه وجود دارد. اما در تفكر خويش، آدورنو نتوانست به شيوه اى درون ماندگار (به معناى هگلى اين اصطلاح) از اين واپسين موضع بورژوايى راديكاليزه فراتر رود. اين موضع او را درجا ميخكوب كرد، با نگاهى هراس زده و خيره به گذشته خوفناك؛ همان آگاهى اى كه هميشه خيلى دير به سراغ آن كسى مى آيد كه تازه به هنگام شفق، آغاز به فهميدن مى كند.

نفى آدورنو از جامعه سرمايه دارى پسين در حد نفى اى انتزاعى باقى مانده است، و خود را به خاص و مشخص بودگى نقد مشخص، بى نياز ساخته است، يعنى به همان مقوله ديالكيتكى اى كه سنت هگل و ماركس او را بدان ملزم كرده بود. مفهوم كنش، در آخرين اثر وى «ديالكتيك منفى»، ديگر برحسب تغيير اجتماعى در متن صور تاريخى مشخص اش، يعنى در متن صور مناسبات بورژوايى و سازماندهى پرولتاريايى، به پرسش گرفته نمى شود. در نظريه انتقادى او، تباه شدن و پژمردن پيكار طبقاتى، خود را در قالب زوال برداشت ماترياليستى از تاريخ بازتاب داده است. با اين حال، زمانى براى هوركهايمر، منتسب ساختن نظريه به كنش رهايى بخش پرولتاريا در حكم نوعى طرح و برنامه بود، اما حتى در آن موقع نيز شكل سازمانى و بورژوايى «نظريه انتقادى» نتوانست اين برنامه را با تحقق عينى آن همگرا سازد. اين واقعيت كه از آن پس، جنبش كارگران، كه نخست توسط فاشيسم درهم كوبيده شد، ظاهراً به نحوى فسخ ناپذير در روند بازسازى سرمايه دارى دوران پس از جنگ در آلمان غربى جذب و ادغام گشت، معناى اين مفاهيم را در نظريه انتقادى تغيير داد. اين مفاهيم ضرورتاً مى بايست خاص بودگى خود را از دست مى دادند، اما اين فرآيند تجريد يا انتزاعى شدن به شيوه اى كوركورانه صورت گرفت.

تاريخ انضمامى و مادى آدورنو به نحوى انتقادى تاريخى گرى هايدگر را به منزله «مفهوم غيرتاريخى از تاريخ» به چالش گرفت، اما خود رفته رفته از مفهوم كنش اجتماعى او محو شد؛ اين تلقى از تاريخ، در آخرين اثرش «ديالكتيك منفى»، تا آن حد تبخير شده است كه به نظر مى رسد خود در فقر استعلايى مقوله هايدگر هضم و جذب شده باشد.

مسلماً آدورنو در خطابه اش در انجمن جامعه شناسى آلمان، به درستى و قاطعانه بر جنبه بجا و با ربط ماركسيسم ارتدوكس تاكيد گذاشت: نيروهاى توليد صنعتى هنوز كه هنوز است براساس مناسبات توليد سرمايه دارانه سازماندهى مى شوند، و سلطه سياسى، گاه و بيگاه، بر شالوده استثمار اقتصادى كارگران مزدبگير استوار است. اما ارتدوكس بودن او، قطع نظر از آن كه تا چه اندازه با جامعه شناسى رسمى آلمانى در تعارض بود، ضرورتاً نامعقول بود، زيرا صور مقولات هيچ ربط و نسبتى با تاريخ انضمامى و مشخص نداشتند.

اين روند تدريجى دورى جستن و تجريد از فرآيند تاريخى باعث شده است تا نظريه انتقادى آدورنو به قالب هاى تعمقى و نه چندان مشروع نظريه سنتى رجعت كند. سنتى كردن تفكر او نظريه او را به صداى عقل سالخورده و منسوخ در تاريخ بدل مى سازد. در تراز اين تفكر، ديالكتيك ماترياليستى نيروهاى زنجيره اى توليد در قالب مفهوم گونه اى نظريه زنجير شده و دربند بازتاب يافته است، نظريه اى كه به نحوى گريزناپذير در چنبره مفاهيم مطلقاً درون ماندگار [و گسسته از واقعيت] گرفتار شده است. «اگر زمان تفسير كردن جهان به سر آمده، و تلاش براى تغييردادن آن ضرورى گشته است، پس لاجرم فلسفه صحنه را ترك مى گويد… اكنون نه زمان فلسفه اولى، بلكه زمان فلسفه اخرى است.»۱ اين فلسفه اخراى آدورنو نه خواسته و نه توانسته است عزيمت گاه خويش را ترك گويد.

پى نوشت :

۱ – كنايه آدورنو به آن چيزى است كه سنتاً مهمترين شاخه فلسفه به حساب مى آيد: متافيزيك يا فلسفه اولى، كه در عنوان مشهورترين اثر دكارت در طليعه فلسفه جديد نيز آمده است («تاملات در فلسفه اولى»)، انتزاعى ترين شكل فلسفه ورزى و «تفسير جهان» است كه به مقولات عام وجود مى پردازد. لفظ كنايه آميز فلسفه اخرى بر همين اساس جعل شده است.