نظری

مارکسیسم و دشمنان آن – بخش سوم – ریشه های ناسازنمایی در اندیشه ی «مارکسیسم» غربی

خدامراد فولادی

مارکسیسم و دشمنان آن

ریشه های ناسازنمایی در اندیشه ی «مارکسیسم» غربی

(3)

بخش اول مقاله

بخش دوم مقاله

«مارکسیسم» غربی ضد مارکسیسم است:

مارکسیسمِ پرولتری- یعنی مارکسیسم مارکس و انگلس- چند مولفه ی بنیادی دارد که آن را از «مارکسیسم» بورژوایی متمایز می سازد. نخستین و پایه ای ترین مولفه، شناختِ فلسفیِ ماتریالیستی دیالکتیکیِ آن است. مارکسیسم پرولتری جهان را در حرکت و تکامل آن می شناسد. بنابراین شناخت، اساس و بنیاد جهان ماده ی در حرکت است و کلیه اشکال هستی اعم از نمودهای عینی و ذهنی اشکالِ متنوعِ ساده و پیچیده ی این حرکت اند. و هیچ پدیده ای بیرون از شمولِ این حقیقتِ عام قرار ندارد. تاریخِ انسان ادامه ی روندِ بی پایانِ تکاملِ طبیعت (ماده) بر طبقِ قوانین و عملکردهای خود ویژه ی آن است. انسان طبیعتِ شعور مند و صاحبِ اندیشه است و این شعور و اندیشه نتیجه و محصول کار (فعالیتِ هدف مندِ انسان بر روی طبیعت به منظورِ تغییرِ آن در جهتِ تامینِ نیازهای زیستی و بقای خویش)است. اندیشه و آگاهی (شعور) هستی مستقل ندارند و  هستی شان وابسته به ماده ای است که دائماً در حرکت و دگرگونی است. از این رو اندیشه – به طورِ عام – و آگاهیِ انسان از خود و از جهان به طور فزاینده در حال تغییر و فرا روی از وضعیتِ ناپیچیده به وضعیت پیچیده می باشد. «روندِ اندیشه ی مجرد[آگاهی] که از ساده به مرکب می رسد. با روندِ تغییرِ تاریخیِ خودِ واقعیت منطبق است.». (گروندریسه . جلد اول. ترجمه ی: پرهام .تدین.ص29).

در گزاره ی زیر از گروندریسه می توان تمامِ قوانینِ عامِ حرکتِ دیالکتیکی و تکامل از ساده به پیچیده و از پست به عالی را دریافت:«تشریح بدن انسان کلیدی برای تشریح بدنِ میمون است. خصوصیاتِ بالقوه ی تحولِ عالی تر در میان انواعِ جانورانِ پست تر را تنها پس از شناخت تاریخیِ تحول [تکاملِ] عالی تر می توان فهمید.». (همان جا ص 32). معنای این گزاره آن است که:

1- تفکر انتزاعی (پیچیده)- که خود نتیجه تکاملِ اندیشه ی ساده و ابتدایی است- به ما اجازه    می دهد مسیرِ تحولِ قانون مندِ پدیده ها را شناسایی نموده و توانش(پتانسیلِ) فرا رفت از وضعیتی به وضعیتِ عالی تر (فراتر) را پیش بینی نماییم. 2- حرکت مسیری قانون مند و تکاملی دارد، و به رغمِ تصورِ ایده آلیست های متافیزیکی این حرکت و تکامل قانون مند از ذاتِ خودِ پدیده ناشی   می گردد.یعنی دیالکتیکی ، عینی و قابل فهم است زیرا در غیر این صورت نمی توان با تشریح پدیده ی اکنون موجود وضعیت ها و فرایندی را که در طول میلیون ها سال از سر گذرانده درک نمود.

3- شناختِ قانون مندی و آگاهی از چیستیِ چیزها و پدیده ها توسطِ انسانِ یعنی اشراف و    احاطه ی انسان به ماهیت آن ها و آگاهی از آن چه بوده، آن چه هستند و آن چه می شوند، شناختی فلسفی و در عینِ حال علمی است: و از این رو فلسفه ی علمی (ماتریالیسمِ دیالکتیک) تنها چارچوبِ شناختِ حقیقی و واقعیِ جهان است و هر گونه شناختی که در این چارچوب نبوده و بر تشریح –به گفته ی مارکس- یعنی فراروی دیالکتیکی ماتریالیستی از شناختِ جزیی به شناختِ کلی (یا از جزء به کل) و بالعکس استوار نباشد یعنی پدیده ها و چیزها را از هستیِ «در خود» به موضوعِ «برای ما» تبدیل نکند کمترین اعتبارِ شناخت شناسانه ندارد.

تضاد (هم ستیزیِ) دیالکتیکی و فرایندِ حل آن –یعنی فرا رفتن از آن- به شیوه ی ماتریالیستی را در دو گزاره ی دیگری از مارکس می توان مشاهده کرد: «کارگر در جریانِ تولید ذاتِ خویش را به عنوان نیروی کار و وجود سرمایه دار را به عنوانِ سرمایه دار دائماً باز تولید می کند. همچنان که سرمایه دار هم ضمنِ باز تولیدِ سرمایه دائماً به باز تولید نیرویِ کارِ رویا روی خویش می پردازد: یعنی هر یک از دو عنصرِ مهم روندِ تولید در ضمنِ باز تولید ذاتِ خود ذاتِ مقابلِ خود یا نفی خود را هم تولید می کند.». (گروندریسه . ج اول . پرهام . تدین . ص 452.) و: «درک درست در واقع به ما امکان می دهد که قانونِ حرکتِ تاریخی را کشف کنیم و دریابیم که شکلِ کنونیِ جامعه در کجاها کمیت اش می لنگد و چگونه جای خود را به شکلِ بعدی خواهد داد. ریشه های تاریخیِ اقتصادِ بورژوایی و تاریخی بودنِ این مرحله از تولیدِ اجتماعی که بنای آن بر مقدماتی قرار دارد که اکنون از بین رفته اند نشان می دهد که شرایطِ کنونیِ تولیدِ اجتماعی نیز حامل بذر نابودی و الغای تاریخی خویش اند و جای خود را در شرایطِ تاریخیِ لازم به جامعه ی نوینی خواهند داد. (همان کتاب ص 456).

مارکس چند سطر پیش تر گفته بود همین قانون حرکت و شدن (تغییر) بر طبیعت نیز حاکم است: «در مورد نتایج و داده های مربوط به علومِ طبیعی هم همین حکم صادق است.». (همان جا       ص 455).

باید خیلی از مرحله پرت بود تا درون مایه ی ماتریالیستی-دیالکتیکیِ اندیشه و بیان مارکس را در همین چند نمونه ی ذکر شده در نیافت و ادعا نمود که مارکس هیچگاه سخنی از ماتریالیسمِ دیالکتیک به میان نیاورده است. «اسلوبِ دیالکتیکیِ من نه تنها از بیخ با اسلوبِ هگلی تفاوت دارد. بلکه درست نقطه مقابل آن است. در نظر هگل پروسه تفکر که حتا وی آن را تحتِ نامِ ایده (idee) به شخصیت مستقلی مبدل کرده خالقِ واقعیت است و در واقع خود مظهرِ خارجیِ پروسه ی نفس به شمار آمده است. به نظرِ من به عکس، پروسه ی تفکر غیر از انتقال و استقرار پروسه ی مادی در مغزِ انسان چیزِ دیگری نیست…. صدمه ای که دیالکتیک به دستِ هگل از فریفتاری                 (My stification) می کشد به هیچ وجه مانع از این نیست که هگل برای نخستین بار به نحوی جامع و آگاه اشکالِ عمومی حرکتِ دیالکتیک را بیان نموده است.». (پی گفتار مارکس بر چاپ دوم سرمایه ترجمه ایرج اسکندری، صفحات 61-60). مارکس بر خلافِ «مارکسیست» های غربی مفهوم واقعی –یعنی ماتریالیستیِ- دیالکتیک را درک کرده که در ادامه می گوید: «دیالکتیک در نزدِ وی [هگل] روی سر ایستاده است. برای این که هسته ی عقلانیِ آن از پوسته ی عرفانی اش بیرون آید باید آن را واژگونه ساخت.». به زبانِ ساده یعنی دیالکتیکِ غیرِ ماتریالیستی (ایده آلیستی) هگل را باید وارونه کرد تا برداشت –وتصویرِ- وارونه ای که از جهان (طبیعت) دارد واقعی و ماتریالیستی گردد. و مفهوم این سخن و برداشت چیزی جز ماتریالیسمی که دیالکتیکی است و دیالکتیکی که ماتریالیست است نمی باشد. وارونه ی دیالکتیکِ ایده آلیستیِ هگل دیالکتیکِ ماتریالیستی مارکس است –آن گونه که خودِ مارکس بارها بر آن تاکید نموده است و نه صرفاً ماتریالیسمِ تاریخی. آن گونه که «مارکسیست» های غربی و پیروانِ ایرانی شان ادعا می کنند. ماتریالیسمِ تاریخی چونان روشِ درک و تبیینِ علمیِ تاریخ پی آمد –یا برآمد- روشِ عام ترِ درک و تبیینِ ماتریالیستی –دیالکتیکی طبیعت و جهان است. ونه بر عکس. چرا که تا ما به درکی عام (ماتریالیستی-دیالکتیکی) از کلیتِ موضوعی نرسیده باشیم هرگز به درکِ درست از موضوعِ جزیی تر (خاص تر) همان کلیت نخواهیم رسید. مساله این گونه است –و این نکته بسیار ظریفی است- : درست است که ما به طورِ علمی و تجربی از جزیی به کلی می رسیم. اما همین یافته های تجربی و علمی (عینی) هنگامی که در اندیشه ی مجرد به مظروفِ شناختِ فلسفی تبدیل می شوند ناگریز خصوصیت و جزئیت شان کنار گذاشته می شود و خصلت های عام و کلی آن ها چونان نشانه گانِ راهبردِ شناختِ فلسفی (تئوریک) برجسته می گردند. تفاوتِ درکِ دیالکتیکی –ماتریالیستی با درکِ ایده آلیستی- متافیزیکی آن است که درکِ نخست شناختِ علمی –تجربی را به شناختِ فلسفی تبدیل می کند و از خاص به عام می رسد. اما در همان جا متوقف نمی شود و از شناختِ فلسفی به آزمونِ تجربی باز می گردد و به شیوه ای دیالکتیکی –آن چنان که از نام و کردارش بر می آید- یافته های به شناخت در آمده ی تجزیه و تحلیل شده در اندیشه را سپس در پراتیک به منشا خود –جهان عینی- بر می گرداند، یعنی شناختِ فلسفی (شناختِ تئوریک) را با علم و تجربه محک می زند و عام را به خاص (کلی را به جزیی) پیوند می زند. در حالی که درک – و شناختِ – ایده آلیستی – متافیزیکی در همان مرحله ی فلسفیدن – یعنی صرفاً توجیه و تفسیر ذهنی و فلسفی (کلی) باقی می ماند و با تجربه و علم قطع رابطه می کند. این است که تبیین های ایده آلیستی کارکرد پراتیکی ندارند و نازا و سترون اند.

نباید به این درک ایده آلیستی در غلتید که شناخت را امری خصوصی و فردی در نظر گرفته که از مغزِ از ما بهتران به طورِ ناگهانی و ابتدا به ساکن عرضه می گردد بی آنکه پیش تر زمینه ی پیدایی آن در زندگی و پراتیکِ انسان ها آماده شده باشد. خودِ شناختِ ماتریالیستی – دیالکتیکی را پراتیک هزاران ساله ی انسان ها پدید آورد. مساله ی مهم جمع بندیِ فلسفی (تئوریک) این شناخت و سپس تعمیم و بازگرداندنِ آن به زندگیِ واقعی – در پراتیک – بود. این کار مهمی بود که مارکس و انگلس انجام دادند. و گرنه پیش تر از آن ها دیالکتیک را هگل و ماتریالیسم را فویر باخ کشف و بیان کرده بودند. مارکس و سپس انگلس با در اختیار داشتن آموزه های فلسفیِ هگل و فویر باخ – و فیلسوفان پیشین – آن ظرفِ کلی – اندیشه ی عام فلسفیِ ماتریالیستی- دیالکتیکی- را به مثابه پارامتر (چارچوب) شناخت به کار گرفته تا خود با چنین پارامتری به شناسایی و تجزیه و تحلیلِ پدیده های عینیِ موجود و مراحلِ تکاملیِ آن ها بپردازند.

بنابرآن چه گفته شد کشفِ قوانین حاکم بر حرکت و تکامل جامعه (ماتریالیسم تاریخی)به معنای کشفِ قوانینِ عام تر حاکم بر حرکت و تکامل ماده (ماتریالیسم دیالکتیک) بوده و این دو تئوریِ شناخت مطابق مونیسمِ ماتریالیستی متدولوژیِ مارکس در واقع تئوریِ دیالکتیکیِ واحدی هستند.

نمی توان خود را مدافع مارکس نامید اما به مولفه هایی که اندیشه مارکس را از غیرِ آن جدا      می سازد باور نداشت. و یا حتا به غرض منکرِ وجودِ چنان مولفه هایی در اندیشه ی مارکس شد.

مارکس در اسلوب و و روش شناسی فلسفی – جامعه شناختی خود بر چنان مولفه هایی تکیه داشت و راهکار او برای کشفِ حقیقت چیزی جز مونیسم دیالکتیکی ماتریالیستی نبود. اگر غیر از این بود و او همانند ایده آلیست های «چپ» موسوم به «مارکسیست» های غربی از رابطه ی دیالکتیکی کلی و جزیی (عام و خاص) آگاهی نداشت و صرفاً بر استدلال های ذهنیِ بی ارتباط با واقعیتِ عینی بسنده می کرد آن گاه به شیوه ی آن ها عمل می نمود و منطق و استدلال های انتزاعی و متافیزیکی را پیش شرط و اساسِ فهمِ موضوع های واقعی نموده، ذهنی را پای گاهِ جهش به سوی شناخت قرار می داد و در همان مرحله ی «تفسیر» متوقف می شد. و از همان جای گاه مانند الکس کالینیکوس ایده آلیست که خود را مدافع مارکس می داند به بحث های انتزاعی و     بی ارتباط با واقعیت های ملموس می پرداخت و چنین می نوشت:«این باور مشترکِ فیلسوفان تحلیلی را با وجودِ دیگر اختلاف های شان مبنی بر اینکه موضوع های فلسفی را باید از طریق تحلیل معنا کرد [و نه از طریق پیوند شان با واقعیتی که پی و بنیادِ هرگونه تحلیل و معنا یابی است] هنگامی می توان نسبتاً به آسانی دریافت که توجه کنیم که در بُن ساختِ دیگر آموزه ها این باور هست که زبان واسطه ی روشن و محضی نیست که ذهن های ما و جهان را به هم پیوند      می دهد، بلکه مایه ی اندیشه ی ماست. از نزدیک ترین تجربه های شخصیِ مابگیر تا نظام های پیچیده و منسجم ریاضیات و علوم طبیعی. چنین باوری در مطاویِ استدلالِ زبان خصوصی ویتگنشتاین و حمله ی گیلبرت رایل بر مفهوم دکارتی ذهن همچون شبحی در یک دستگاه نهفته است…….الی آخر».

نگاه کنید به : الکس کالینیکوس مارکسیسم و فلسفه . اکبر معصوم بیگی . ص 51-52.داخلِ کروشه از من است.).

دیالکتیکِ ماتریالیستی را بر خلافِ دیالکتیکِ رازورانه ی هگل نباید از اندیشه (ایده) بیرون کشید و بر مفاهیمِ ذهنی منطبق ساخت – یا مفاهیم و مقولات را با آن قالب گیری نمود- بلکه باید در ساز و کارِ فرآیندهای عینی و بازتاب ذهنی شان مشاهده کرد. دیالکتیک را کشف باید کرد و نه اختراع. چنان که انگلس گفته: طبیعت کارگاه (آزمایش گاه) دیالکتیک است. حتا اگر مارکس و انگلس قوانینِ دیالکتیک ماتریالیستی را کشف نکرده بودند خودِ طبیعت به اندازه ی کافی فاکتورِ قابل درک در اختیار انسان قرار داده تا این قوانین را کشف نماید.

دیالکتیکِ طبیعت – و جامعه – هم چنان که گفتیم فرارونده از ساده به پیچیده و از پست به عالی است: از این رو شیوه ی تحلیل مارکس از طبیعت و جامعه نیز که برگردان و بازتابِ ذهنیِ این حرکت فرارونده است دقیقاً از همین دیالکتیک الگو گیری و پیروی می کند. مارکس تحلیلِ ماتریالیستی – دیالکتیکی خود از طبیعت و تاریخ (جامعه) را از مشخص و ساده به مجرد و پیچیده و از خاص به عام فرا می برد. بر خلافِ دیالکتیک ایده آلیستیِ هگل که از مجرد به مشخص و از عام به خاص حرکت می کند. به بیانِ دیگر تعلیلِ مارکسی از جزیی به کلی – و از عینی به ذهنی – و تعلیل هگلی از کلی به جزیی و از ذهنی به عینی است. این است معنای وارونه گیِ بیانِ فلسفی و دیالکتیکِ هگل. با چنین شناختی از دیالکتیک است که مارکس شناختِ شکل بندی- و ساز و کار – سرمایه داری را الگویی برای شناختِ حرکتِ – و ساز و کار- جامعه (تاریخ) و شناختِ تشریحی ارگانیسم انسان را الگوی شناختِ ارگانیسم میمون قرار می دهد. در واقع با چنین روشی مارکس از شناختِ خاص به شناختِ عام فرا می رود و درکِ علمی تکامل را برای ما امکان پذیر می سازد.

تفاوت دیگر فلسفه شناختِ مارکس و هگل در آن است که دیالکتیکِ مارکس اثباتی (عملگرا) و دیالکتیک هگل منطقی (ذهن گرا) می باشد. چرا که آغاز گاهِ حرکتِ دیالکتیکِ ماتریالیستی همچنان که  تحلیل ها و تئوری های مارکس و انگلس نشان می دهند پدیده ی اکنون موجود است. و از این آغاز گاه (اکنون) می توان گذشته و آینده ی پدیده ها را به خوبی تحلیل و بررسی نمود. حقیقت ماتریالیسمِ دیالکتیک در عینی بودنِ آن است. به این معنا که ماتریالیسمِ دیالکتیک پدیده ها را به طور عینی – در زمان و مکان بررسی(تشریح) می کند. و از این رو فلسفه ای ذهنی و خیال باف نیست. حال آنکه زمان و مکان در فلسفه ی شناخت هگل – و به طور کلی ایده آلیسم – حضور عینی ندارد: زیرا کلیه استدلال ها و فلسفیدن های ایده آلیستی در ذهن اتفاق می افتند، یعنی کارکردِ عملی و اثباتی ندارند و از این رو در زمان و مکان نیستند. به همین دلیل است که ایده آلیست ها زمان و مکان را امرِ عَرَضی- در کنارِ و بیرونِ واقعیت- تلقی می کنند و فلسفه را به زمان و مکان «آلوده»نمی سازند.  انکار دیالکتیکِ ماتریالیستی از جانب «مارکسیسم» بورژوایی و «چپ» نو بیش تر دلیل سیاسی دارد تا فلسفی. زیرا در عرفِ بورژوازی همه چیز در خدمت سیاستی است که بر طبق آن افراد نیازمند قدرتِ فرا دستی هستند که آنها را اداره کند و اراده های شان را سمت و سو دهد. و چون دیالکتیک نیروی محرکه و سامان یابی روند ها و پدیده های طبیعی و اجتماعی را  در خود سامان مندی و بی نیازی از نیروی فراتر و «مدیرِ مدبر» می بیند از این رو در تضاد با آن گونه نگرش و سیاست است و آن سیاست نیز نظر موافقی با چنین بینش شورش    گرانه ای ندارد. ویژگی های دیالکتیکِ ماتریالیستی چنان است که بورژوازی چاره ای جز انکار این ویژگی ها – و در نهایت خودِ دیالکتیکِ ماتریالیستی – ندارد. و چون مارکسیسم یگانه فلسفه ی استوار بر دیالکتیکِ حقیقی و عملگرا – یعنی دیالکتیکِ ماتریالیستی – است بورژوازی تمام زرادخانه ی فکریِ خود را در جهتِ تخریب این فلسفه به کار گرفته، و با همین رویکرد است که به «بازسازی» (تحریف) جهان بینی مارکس روی آورده تا ماتریالیسم مارکس را ایده آلیسم و دیالکتیکِ او را متافیزیک معرفی نماید.

ویژگی های دیالکتیکِ ماتریالیستی که خوشایندِ بورژوازی نیستند کدام اند؟:

1- دیالکتیکِ پدیده ها را مشروط و گذرا (موقتی) می داند. از این رو سرکردگی (سلطه) نیز بنا بر موقعیت طبقه ای که آن را بر جامعه اعمال می کند موقتی و گذرا است. «فرم های اقتصادی که در درون شان انسان ها تولید، مصرف و مبادله می کنند اشکالی تاریخی و گذرا هستند. با به دست آوردنِ نیروهای مولده جدید انسان ها نظامِ تولیدشان را تغییر داده و با تغییرِ نظام تولیدی تمام روابط اقتصادی که صرفاً روابط متناسبی با یک نظامِ تولیدی مشخص هستند تغییر می یابند.» (مارکس نامه به آننکف).«مفاهیم به همان اندزه ابدی اند که روابطی که بیان می کنند ابدی اند.آن ها محصولاتی تاریخی و گذرا هستند.». (همان جا) طبیعی است که این مشروطیت و زمان مندی شامل موقعیت بورژوازی نیز می شود. و از این نظر او گمان می کند با انکار دیالکتیک هژمونی خود را جاودانه می سازد. تمامِ استدلال های «مارکسیسم» بورژوایی غربی علیه دیالکتیکِ ماتریالیستی مارکسیسم پرولتری با نیتِ جا انداختن ایده ی ابدی بودنِ نظامِ سرمایه و جاودانگیِ هژمونی بورژوازی اقامه می گردد. هرگونه جاودانه پنداری – جز جاودانه دانستن خودِ ماده ، یعنی بنیادِ هستی جهان و دگرگونی های آن تفکری غیرِ دیالکتیکی و ایده آلیستی و از این رو بورژوایی است.

2- دیالکتیک مونیست است: مونیسم دیالکتیکِ ماتریالیستی به این معنا است که ماده ی در حرکت یگانه علتِ پیدایی کلیه اشکال و نمودهای عینی و بازتاب های ذهنی آنها است. هستی یگانه ی دیالکتیک خود گردان و تامین کننده ی کنش و واکنش های درونی خویش و بی نیاز از دخالت غیر است.

زیرا: دیالکتیک پدید آورنده و در بر دارنده ی هم ستیزان و از این رو موتورِ خودکارِ پیش برنده ی پدیده ها و عاملِ دگرگونی هاست. هم ستیزان  در درون یک وحدتِ ارگانیک (همبسته) موجودیت دارند و در حالِ مبارزه اند. درونِ این وحدتِ ارگانیک (سیستم) است که هستی پدیده – گذشته، حال و آینده اش – رقم می خورد. این وحدت – مبارزه ی همبسته سر انجام – زمانی که دورانِ تاریخی و کارکردش به سر رسید ، یعنی توانش (پتانسیل) باز تولید آن (=سیستم) به پایان رسید و سیستم دیگر قادر به  باز تولید کارکردِ خود نباشد از هم پاشیده می گردد و پدیده (سیستم) واحدِ نوینی با تضادهای نوین جایگزین آن می شود. پدیده ی نوین از آن جا که خلق الساعه نیست و نطفه اش پیش تر در شکم پدیده ی پیشین بسته شده این نه آن نیست، و چون با پدیده پیشین تفاوت ماهوی و کارکردی دارد این همان نیز نمی باشد. پیداییِ کثرت درعینِ وحدت و وحدت در عین کثرت یعنی تفاوت ها و همگونی ها ناشی از کارکردِ همین مونیسمِ دیالکتیکی می باشد. به طورِ کلی طبیعت در وحدتِ مادی – دیالکتیکی خود به شکل جامعه، و جامعه در وحدت ارگانیک اش به شکلی از کارکردِ طبیعت – و عالی ترین شکلِ دیالکتیکِ آن نمودار می گردند.

سرمایه داری فرآوردِ وحدتِ دیالکتیکیِ کار و سرمایه (پرولتاریا و بورژوازی) است – و این کشفِ مهم مارکس است – سلطه ی بورژوازی در این سیستم عامل چفت و بست و دوام (ثبات) پروسه (نظام) و پیکار طبقه ی کارگر با اقتدارِ سرمایه عاملِ نفی آن است. در مجموع وحدت و مبارزه ی درون سیستمی، عامل (علتِ) تعادل و حرکت آن است و تا زمانی که تعادل میان سلطه ی ایجابیِ بورژوازی و مبارزه ی سلبی پرولتاریا به هم نخورد، پروسه به بقای خود ادامه می دهد. سرانجام، آن گاه که مبارزه ی سلبی پرولتاریا بر اقتدار ایجابی بورژوازی – یعنی بر کارکردِ هژمونیکِ سرمایه – غلبه نماید سیستم (وحدتِ ارگانیک) از هم پاشیده خواهد شد(1). نظام سرمایه داری نمونه عینی و زنده ای از مونیسم دیالکتیکی است که مارکس آن را به طرز درخشانی در نوشته های اش بررسی کرده است. وحدتِ عالی ترِ انسان – طبیعت را که مارکس در دست نوشته ها این گونه بیان       می کند: «این که زندگیِ فیزیکی و معنوی انسان و طبیعت با یکدیگر پیوندِ متقابل دارند، صرفاً به این معنا است که طبیعت با خودش پیوند دارد چرا که انسان بخشی از طبیعت است.». نمونه ی عام تر مونیسم دیالکتیکی است. به طورِ کلی جهان شناسیِ مارکس استوار بر مونیسم ماتریالیستی است. تفاوت مونیسم ایده آلیستی هگل و مونیسمِ ماتریالیستی مارکس در وارونه نمایی فلسفه هگل است که عامل وحدت و حرکت را ایده و ذهنی می داند. در حالی که مونیسمِ ماتریالیستی مارکس عاملِ وحدت و حرکت را هستی ارگانیک نظام مند و قانون مندِ جهان، یعنی کلیت یکپارچه ای می داند که وحدت اش در مادیت و تنوع اش در حرکتِ دیالکتیکی آن است. از این دو دیدگاه هیچ نیروی محرکی بیرون از یکپارچه گیِ وحدتِ همبسته – و دارای تضادِ پیش برنده – وجود ندارد. در هر دو دیدگاه نیروی ترانسندنتال (فراتر) غایب است. تفاوت این دو بینش با نا وحدت گرایی و آنتی مونیسم «چپ» ایده آلیست و «مارکسیسم» بورژوایی در آن است که چپ ایده آلیست که در وحدت دیالکتیکی مبارزه و نفی را می بیند گمان می کند با انکار مونیسمِ دیالکتیکی می تواند مبارزه و نفی دیالکتیکی را از مناسبات واقعیِ طبقات اجتماعی بیرون کند و جاودانه گیِ هژمونی سرمایه را برای این مناسبات تضمین و بیمه نماید. چرا که:«آن ها قادر نیستند در ذهنِ خود جامعه ای را تصویر نمایند که در آن انسان دیگر یک انسان بورژوا نیست.». (نامه ی مارکس به آننکف). و :«به نظر بورژوازی و بلندگویانِ عقیده ایِ آن طبقه دیالکتیک در صورتِ عقلانیِ خود چیز رسوا و نفرت انگیزی است. زیرا بنا بر دیالکتیک درکِ مثبتِ آنچه وجود دارد در عینِ حال متضمنِ درکِ نفی و نابودیِ ضروریِ آن نیز هست، زیرا دیالکتیکِ هر شکلِ به وجود آمده ای را در حال حرکت و بنا براین از جنبه ی قابلیتِ فرا رفتن از آن نیز مورد توجه قرار می دهد. چرا که دیالکتیک حکومتِ هیچ چیز را برخود نمی پذیرد و ذاتاً انتقاد گر و انقلابی است.». (مارکس. پی گفتار بر چاپ دوم سرمایه. ترجمه ی ایرج اسکندری).

به طورِ کلی مونیسم دیالکتیکی توضیح دهنده ی چگونگی و چرایی عملکردها و تغییراتِ به ظاهر پراکنده و نا مرتبطِ روند های مادی وذهنی است.

3- دیالکتیک دترمی نیست(جبر گرا) است: جبریت (دتر می نیسم) دیالکتیکِ ناشی از ذاتِ قانون مدارِ آن است. به این نکته باید توجه داشت که: فهم دیالکتیک و مسایل آن نیازمند بیرون راندن کلیشه ها و جزم های پیشینی ِ تفکرِ جا افتاده ی غیر علمی و غیر دیالکتیکی است. فرهنگِ بورژوایی انسان ها را به این همان اندیشیِ ساده انگارانه ای عادت داده. در این فرهنگ و آموزش همه چیز همان است و غیر آن نیست. حتا واژه ها همان معنایی را دارند که فرهنگِ بورژوایی یکبار برای همیشه مقرر کرده و در اذهان جا انداخته است. این فرهنگِ  مطلق گرای ثابت انگار واژه ها را بر اساسِ معیارها و باورهای ایدئولوژیکِ خود به خوب و بد، مفید و نامفید تقسیم کرده و در درس گاه های اش از واژه ها هم دیو و فرشته می سازد. از جمله ی این واژه ها –که در واقع تنها واژه نیستند بلکه مفهوم هایی هستند که بیرون از ذهن ما به ازای (مصداق) مادی دارند و یا بیان گرِ روابطِ مادی اند -«قانون» و «جبرِ» فلسفیِ بد فهمیده شده اند که در ادبیاتِ بورژوایی تعاریف وارونه و غیر علمی یافته اند. و بورژوازی همان معانیِ قالب گیری شده ی خود را –که برای عوام هم خوشایند نیستند- بر آن ها تحمیل کرده است. چنان که درک عوام از قانون درکی یک کلام، اینهمانستی و مترادف با قراردادهایی است که قانون گذارانِ بورژوا در جامعه وضع نموده و به احتمالِ زیاد بسیاری نظر خوشی نسبت به آن ها ندارند. و بد اقبال تر از «قانون» «جبر» است که در فرهنگِ بورژوایی معنایی هم سنگِ زور، استبداد و فشارِ سیاسی یافته و برابر نهادِ آن در ادبیاتِ سیاسیِ روز دموکراسی و انتخاب آزاد است. جبر اما در مفهومِ ماتریالیستی و دیالکتیکی آن خصلتی مترقی دارد و نه تنها بازدارنده نیست بلکه بنابر مضمونِ دینامیک اش خصلتی ایجابی و تکاملی دارد. دیالکتیک –وجبرِ دیالکتیکی- بنابرسرشتِ انقلابی و رادیکال اش به گفته ی مارکس «حکومتِ هیچ چیز را بر خود نمی پذیرد» و بلکه بر همه چیز –از ریز ساخت ها در اتم گرفته تا کلان ساخت ها در کهکشان ها و از فرد گرفته تا جامعه –حاکمیت مطلق دارد و هیچ چیز در جهان نیست که از چیرگیِ قانون مندش رها باشد. جبریت (دترمی نیسم) دیالکتیک در مطلقیت و فراگیریِ عملِ آن است. دترمی نیسمِ دیالکتیکِ مادی موجب شده که برای مثال کره ی زمین از سیاره ای نامسکون به سیاره ای مسکون و سپس با پیداییِ جامعه، جامعه ی بشری از شکلِ ابتدایی به وضعیتِ پیش رفته ی امروزی تکامل یابد یعنی هم سیاره و هم جامعه بر پایه ی فرا رفتِ دترمی نیستی (ترتبِ فرا رفتیِ معلول بر علت) از وضعیتِ ساده ی آغازین به وضعیتِ پیش رفته ی کنونی فرا روند. بنابراین به رغمِ آموزه های گمراه کننده ی بورژوازی –و عملکردهای اش- نه جبریت و نه قوانینِ دیالکتیکی نه تنها دست و پا گیر و بازدارنده نیستند –آن چنان که جبرِ سیاسی- اقتصادی و قوانین بورژوایی اند- بلکه بر عکس عاملِ پیش رفت و تکامل هم می باشند. نکته ی با اهمیت این است که جبرِ دیالکتیکیِ حاکم بر پدیده های طبیعی و اجتماعی تا هنگامی که به شناختِ در نیامده جبرِ کور و غیرِ قابلِ کنترل بوده و منشأ بسیاری از خرافه ها و کژ اندیشی ها می شود. اما با شناختِ قوانین و ضریبِ حتمیتِ عملکردهای طبیعی و اجتماعی –یعنی شناختِ کلیه ی جوانبِ مثبت و منفیِ      پدیده ها- می توان وقوع جبریِ رویدادی را به طور علمی (واقع بینانه) پیش بینی و از خسارت های احتمالی پیش گیری و یا رویدادی را به تمامی زیر کنترل در آورده، جهت گیریِ آن را تعیین نمود. از این رو دلیلی وجود ندارد که پرولتاریای کنش گرِ علمی اندیش از جبریت و حتمیتِ دیالکتیکی یعنی از فرایندِ حرکت، تغییر و تکامل هراس داشته باشد. بر عکس می تواند از این مددکارِ طبیعی –یعنی از قانون مندی به حیطه ی شناخت در آمده و حتمیتِ وقوع یک رویداد –در پراتیکِ خویش هم برای مهارِ نیروهای تاکنون ناشناخته ی طبیعی و هم در جهتِ به زیر کشیدنِ سلطه ی اجتماعی و سیاسیِ بورژوازی سود ببرد.

«مارکسیسم» بورژوایی با انکارِ دترمی نیسمِ دیالکتیکِ ماتریالیستی می خواهد بر حتمیتِ سرنگونیِ حاکمیت و هژمونیِ بورژوازی و فراشدِ جامعه ی طبقاتی کنونی به جامعه ی بی طبقه ی آینده سرپوشِ ایستاییِ متافیزیکی و عدمِ حتمیتِ ایده آلیستی بگذارد.

4- دیالکتیک تکامل گرا است: بنابر آن چه گفته شد و تایید داده های علمی –چه علوم طبیعی (فیزیک، شیمی، زیست شناسی) و چه علوم انسانی (فلسفه و جامعه شناسی علمی)- جهانِ مادی در همه ی اشکالِ موجودیتِ آن رو به تکامل دارد. به گفته ی انگلس: «حرکت شکلِ هستیِ ماده است.».

و حرکت برایندِ تقابلِ هم ستیزان یعنی نتیجه ی نهاییِ دیالکتیکِ وحدت –مبارزه ی اجزای متضادِ یک پروسه ی معین است. به طور کلی قوانینِ دیالکتیک به دلیلِ دارا بودنِ خصلتِ مترقی حاملِ نفیِ حالتِ موجود و فرا رفت به حالتِ برتر در تمام اشکالِ موجودیت ماده است. و چون ماده ی در حرکت آغاز و پایان ندارد از این رو نفی دیالکتیکی نیز که بر آمدِ حرکتِ اثباتیِ پیش رونده ی ماده است هرگز در هیچ    مرحله ای متوقف نمی شود و جزیی از کارکردِ همیشه گی سلبی –اثباتیِ حرکتِ ماده است. انگلس دیالکتیسین و طبیعت شناسِ بزرگ با هوش مندیِ نابغه واری قوانینِ دیالکتیک را از درونِ عملکردهای طبیعت بیرون کشیده و در زمینه های مختلف شیمی فیزیک، زیست شناسی و ریاضیات در دانش نامه ی فلسفیِ کم حجم اما پر محتوای خویش –آنتی دورینگ- در دست رسِ مطالعه قرار داده است. مطالعه ی این اثر ارزش مند و کم نظیر هم به لحاظِ شناختِ دیالکتیکِ طبیعت و جامعه و هم به لحاظِ شناختِ علتِ دشمنیِ بورژوازی با انگلس و اسلوبِ دیالکتیکی بسیار حایز اهمیت می باشد. طبقه ی کارگر باید دشمنانِ خود را در هر لباس و نامی بشناسد، همچنان که دوستانِ خود را.

ادامه دارد

1- از این جا می توان نتیجه گرفت که نظامِ سرمایه داری هم چون یک کل (سیستم) همبسته باید به طور هم زمان از روی زمین برچیده گردد. اما این بدان معنا نیست که پیش از آن طبقه ی کارگرِ هر کشور نتواند رهبریِ خود را بر جامعه ی خویش –به شرطِ توانِ عینی و ذهنی- اعمال و یا دستِ کم برای تحققِ آن پیکار نماید. هر چند تا زمانی که کلیتِ همبسته ی سرمایه نابود نگردد امکانِ بازگشتِ سرمایه داری و سرکربِ پیکار پرولتاریا در آن کشورِ مفروض وجود دارد.