گوناگون

ساختار شکنی در اندیشه‌ ی ژاک دریدا

محسن پيشخانی

دريدا در سال1930 همزمان با رشد فاشيسم و نازيسم، در الجزاير به دنيا آمد. در 19 سالگي مدتي بعد از پايان جنگ جهاني دوم به فرانسه آمد. و در مؤسسه‌ای تحت نظر ژان‌هيپوليت به تحصيل فلسفه پرداخت.

در 1962 اولين كتاب خود به نام «خاستگاه هندسه» در آراي ادموند هوسرل را به چاپ رساند. در سال 1967 دكتري فلسفه خود را گرفت.

سال 1967 مهمترين سال زندگي دريدا به حساب مي‌آيد و نظريه‌هاي مشهور و اصلي او با چاپ سه كتاب «از گرماتولوژي» «نوشتار و تفاوت» و«گفتار و پديدار» مطرح شد. در همين كتابهاست كه مفاهيمي چون «دي كانستراكشن» و «ديفرنس» ظاهر مي شود.

«فيلسوفان براي تبيين فلسفه‌ي خود نياز به يك بنيان، شالوده، زيربنا يا زمينه دارند و فيلسوفان موسوم به پست مدرن نيز پرهيز از خشونت را زمينه‌ي كار خود قرار داده‌اند اصل‌هاي زمينه‌ساز در دوره‌ي مدرن به ايدئولوژي خشونت‌گرايي ختم شد كه كوره‌هاي آدم‌سوزي نازيسم و اردوگاه‌هاي كار استالين نمودهايي از آن است. به همين جهت است كه مثلاً ليوتار از يك نگرش پست مدرن كثرت‌گرايي مداراجو سخن مي‌گويد و تمام فيلسوفاني كه به پست مدرن شهرت يافته‌اند چه خودآگاه و چه ناخودآگاه نظريات خود را در تقابل با هر نوع استيلا برافراشته‌اند. بي‌جهت نيست كه فوكو تاريخ جنون را مي‌نويسد يا دريدا حاشيه‌هاي فلسفه را مي‌انگارد. در واقع در چنين رويكردي «اقليت‌ها» «حاشيه‌ها» و «فرع‌ها» اهميت مي‌يابند» (افتخاري، 1383ص86)

از دهه‌ي 80 و90 به بعد رويكرد دريدا تغيير مي‌كند و به امر سياسي و امر اخلاقي و عدالت اجتماعي رو مي‌آورد و در چنين فعاليت اعتراض‌آميز شركت مي‌كند.

كنش‌هاي مذهبي «مجموعه مقالاتي درباره‌ي مهمان‌نوازي و زور قانون» سياست دوستي بخشايش و جهان وطني، برگزاري سوگواري، فلسفه در دوران ترور، از آثار عمده‌ي اين دوره هستند. دريدا بعد از فروريزي نظام آپارتايد آفريقاي جنوبي به ديدار نلسون ماندلا مي‌رود.

دريدا به خاطر آورد كه در زمان حكومت ويشي‌ها از مدرسه اخراج مي‌شود «چون يهودي بوده» در نتيجه مساله‌ي اقليت‌ها براي او حايزاهميت است. «دريدا تأكيد دارد كه دي‌كانستراكشن عدالت است. زيرا سلاح تحليلي است كه مي‌تواند وضعيتهاي سياسي‌گرايانه را مو شكافي كند و تفكر حقوقي ـ ليبرالي را به زير تيغ برد. از اين رو بود كه مفهوم دي‌كانستراكشن به تئوري‌هاي فمنيستي نيز راه يافت» (افتخاري، 1383ص89 )

«دريدا با ساخت شكني متضادهايي دوتايي اين نگاه را كه هويت اقليت لزوماً بايد با متضاد خود بازنمايي شود را به نقد مي‌كشد. فمنيست‌ها نيز سلسله مراتبي بودن تحويلي متضادهايي دوتايي را به چالش مي‌كشد» (هام 1383ص54) و «انديشه‌ي پساـ متافيزيكي دريدا  با رد برتري سنت نرينه محوري غربي به حق به چندگانگي فرهنگ‌ها و آزادي بيان آن‌ها را در برنامه‌ي دانشگاهي، ياري رسانده است. (زكولن 1374 ص 44)


Deconstraction
در انديشه‌ي دريدا

بخش اعظم آراء و نظريات دريدا درباره‌ي ساخت شكني مطرح و ارايه شده‌اند. اين آراء بر نظريه‌هايي مربوط به مدلول و يا دلالت، دال، نشانه، مفهوم يا معني متمركزند.» (كوپر 1380 ص497)

«شالوده شكني بر خلاف حركت هرمنوتيكي براي بازيابي و بازسازي معناي متن، عمل زير سوال بردن ايمان به معناي متن است. اين كار به واسطه‌ي يافتن لحظاتي در سبك زمان متن صورت مي‌گيرد كه در آن پيش فرض وحدت معنا شكست مي‌خورد» (كونز 1381 ص365)

لچت رويكرد دريدا به سنت فلسفه‌ي غرب را با توجه به دلبستگي دريدا به بازانديشي وابستگي اين سنت فكري به منطق اينهماني و سست كردن پايه‌هاي اين دلبستگي مي‌داند: «اين قوانين انديشه نه تنها انجام منطقي را پيش فرض مي‌گيرند بل به طور كلي ضمني چيزي را بيان مي‌كنند كه براي سنت فكري مورد بحث به همان اندازه اساسي و شاخص است. و آن اين است كه واقعيتي ذاتي – يك خاستگاه – وجود دارد كه اين قوانين به آن استناد مي‌كنند … پيداست كه اين قوانين مستلزم ويژگي‌هاي معيني از قبيل پيچيدگي، وساطت، و تفاوت در يك كلام ويژگي‌هاي تداعي كننده‌ي ناخالص يا پيچيدگي هستند. دريدا به ياري رويكردي كه deconstraction  نام گرفته، تحقيقي اساسي را درباره‌ي سرشت متافيزيك غرب و مبناي آن يعني قانون اينهماني آغاز كرده است»

بنابراين هدف شالوده شكني نشان دادن تضاهاي بنيادي فلسفه‌ي غرب است اما مساله‌اي كه بايد به آن توجه كرد اين است كه شالوده شكني مدعي ارايه‌ي يك نظريه‌ي منسجم و يكدست نيست «هدف ساخت شكني همواره وبه طور كلي بي‌وقفه و بي‌امان خالي كردن زير پاي هر ادعا و تظاهر به حاكميت نظري و توهم عقل در توانايي دست يافتن و شناخت پيش انگاشت‌هاي خود است. هدف ساخت شكني بر آشفتن روياي عقل در رسيدن به درك قطعي و نهايي حقيقت‌ها و معناهاي اوليه است» (حقيقي 1379 ص49 )

نظر دريدا در كلي‌ترين شكلش اين است كه عصر حاضر دوران گريز از مركز است. يعني گريز از آواها گريز از كلام، قوميت و به خصوص خود يافتن.

بنابراين يكي از مضمون‌هاي اصلي دريدا شناخت مراكز در متن‌هاي مختلف است. يعني مركز در يك متن به چه معناست و چه تاثيري بر خوانش ما از متن مي گذراد.

براي فهم يك متن هيچ راهي جز تعبيه‌ي يك مركز در متن نداريم. و در واقع غرب همواره با تعبيه مركز در متن، به خوانش متون پرداخته و كل تفكر غرب بر همين اساس است. اما مثلاً در قبايل باستان اشخاصي وجود داشتند كه «به طور كلي» مي دانستند. صرف نظر از موضوع دانايي، آنها را نابودند. اما تاريخ غرب دانستن را تقسيم مي‌كند به جادو هنر و علم و … و بعد علم هم شاخه‌هاي جزيي‌تري مي‌يابد كه چنين تقسيم‌بندي‌هايي جز از طريق لوگوس و مراكز معنايي امكان‌پذير نيست.

برابر نهاد هايDeconstraction

كليدي‌ترين واژه‌ي دريدا است كه از سوي نويسندگان سالهاي اخير برابرهاي پيشنهادي مثل واسازي، شالوده شكني، ساختار شكني، ساختار زدايي و داشته دريدا در جواب مترجمي ژاپوني كه قصد ترجمه‌ي اين واژه به زبان خود را داشت بعد از اين كه توضيح مي‌دهد كه deconstraction در واقع چه چيزهايي نيست مي‌گويد: نه اين و نه آن، هم اين و هم آن.دكنستروكسيون چه چيزي نيست؟ همه چيز البته.دكنستروكسيون چيست؟ هيچ چيز البته (دريدا 1381 ص 22)خميران در كتاب متافيزيك حضور اين گونه استدلال مي‌كند كه: «اين واژه داراي دو جهت تقابلي است. يكي جنبه‌ي سلبي واژه كه همان ساختار زدايي است و بعد ايجابي كه شالوده افكني و طرح اندازي است در زبان فارسي واژه‌ي بنيان فكني يا بن فكني شايد به معنا مورد نظر دريدا تا حدي نزديك باشد. زيرا كه افكندن در زبان فارسي داراي ايهامي است هم به معناي انداختن و خراب كردن است و هم به معناي گستردن و پهن كردن، ساختن و بنيان گذاردن. بنابراين تا حدي همان ايهامي را كه واژه‌ي deconstraction وجود دارد را به فارسي منتقل مي‌كند.» (خميران 1379 ص 14)با توجه به اختلافاتي كه بر سر ترجمه‌ي اين واژه وجود دارد، سعي مي‌شود كه اهداف زمينه و كاربردهاي اين واژه مشخص شود.

فلسفه‌ي غرب : از تقابلهاي دوتايي تا Deconstraction

در تاريخ فلسفه‌ي غرب ساختارگرايان براي اولين بار محوريت ذهن را مورد چالش قرار دادند در واقع مي‌توان گفت كه ساختارگرايي واكنشي در برابر فلسفه‌ي سوبركتيويته‌ي سارتر، كانت، دكارت و به طور كلي فيلسوفان ذهن‌گرا بود. و اين واكنش در تمام حوزه‌هاي علوم انساني از جمله مردم‌شناسي، جامعه‌شناسي، نقدادبي و … صورتهاي خاص به خود گرفت. مثلاً لوي اشتروس رويكرد سارتر به ذهن را اين گونه نقد مي‌كند:

«ژان پل ساتر ذهنيت و شعور تكوين يافته در محيط‌هاي دانشگاهي پاريس را به كل بشريت در همه‌ي نقاط عالم در سراسر تاريخ تعميم داده و تعنيات تاريخي را نديده گرفته است. لوي اشتروس زبان و ساختار آن را در فهم ماهيت ذهن‌ آدمي سخت واجد اهميت شمرد و گفت: تحليل ساختارهاي ژرف پديده‌هاي فرهنگي به آدمي مدد مي‌رساند. تا ساخت و كار آن را بشناسد و از اين رهگذر به رموز تحولات اجتماعي – فرهنگي واقف گردد. به نظر او ساختارهاي فرهنگي خود از انگاره‌هاي زباني پيروي مي‌كنند. او در كتاب خام و پخته خويش گفت: با مطالعه در اسطوره‌هاي مختلف قبايل گوناگون آمريكاي جنوبي معلوم مي‌شود كه همه‌ي آنها داراي ساختارهاي مشابهه هستند. وي در شناخت ساختارهاي فرهنگي از تقابلهاي دوگانه تا تقابلهاي دوتايي جهت طبقه‌بندي نمودن رفتار آدمي سودجست و مدعي شد كه كليه رفتارهاي انسان به يكي از اين دو طيف تعلق دارد. دريدا بحث اصلي خود را با بررسي همين تقابلهاي دوتايي آغاز نمو» (ضميران 1379 ص 12)

دريدا معتقد است كه شروع چنين طرز تفكر دوقطبي به دوران افلاطون باز مي‌گردد و در واقع اين لوي اشتروس نيست كه خود را زنداني مقولات دوتايي كرده: «از جمله حضور در مقابل غياب، حقيقت در برابر مجاز، ذهن در برابر عين، روح در برابر جسم، فرهنگ در برابر طبيعت، زن در برابر مرد، گفتار در برابر نوشتار و نظاير آن همواره انديشه‌ي متافيزيكي را به خود مشغول كرده است و در اكثر موارد يكي از اين دو مفهوم مستلزم نفي ديگري بوده است اما در مواردي يكي بر ديگري برتري هم دارد. مثلاً در جامعه‌ي پدرسالار، مرد اصل و زن كم ارزش محسوب مي‌شود. يعني زن همواره همزاد ناقص مرد است و در قياس با اصل نخستين يعني مرد داراي ارزش كمتري است و به ديگر سخن اين دوگانگي پيوسته در سلسله مراتبي تحقق مي‌پذيرد كه در آن ارزش و اعتبار يك قطب بر قطب مقابل خود بيشتر است» اما دانشمندان ساختارگرا و به خصوص سوسور در ارايه راه كانت، معتقد بودند كه فهم ما از هستي از زبان تاثير مي‌پذيرد و در واقع چهارچوب‌هاي زبان است كه شكل مي‌گيرد. يعني ذهن واقعيت را نمي‌نماياند بلكه در پرتو منظومه‌اي از نشانه‌ها و دلالت‌هاست كه فهم و شناخت از عالم خارج شكل مي‌گيرد و بنابراين از نظر ساختارگرايان هيچ راهي به حقيقت جز از راه زبان وجود ندارد.

دريدا اين سير انديشه را اين گونه نشان مي‌دهد:

«خودمداري با فلسفه‌ي دكارت تكويني يافت و در فلسفه‌ي كانت به اوج خود رسيد زيرا كه كانت تمام پديدارشناسي خويش را بر پايه‌ي محوريت خود بنا نهاد. مي‌توان گفت سنجش مرد ناب او تحليلي است از ساختار خود در ارتباط با معرفت  … كانت نفس را غايت مي‌دانست و معتقد بود كه انسان مدار هستي است و به همين جهت بايد غايت را در همين مدار جستجو كرد. بنابراين هر چيز به همين مركز و مدار باز مي‌گردد. حتي مفهوم مدرنيته را هم مي‌توان در سير خود از دوران دكارت تا زمان هوسرل دنبال نمود. در واقع دريدا وظيفه‌ي بنيان كلني را در معرض پرسش قرار دادن مبنا و  اصول و متزلزل ساختن آنها مي‌دانست به نظر دريدا ذهن غربي هميشه آكنده از پيش فرض‌هاي متافيزيكي بوده است. بنابراين دريدا به دنبال راه فراري مي‌گردد.

دريدا معتقد است كساني مثل نيچه هايدگر و به خصوص فرويد و سوسور تلاش كرده‌اند انديشه را از قيد متافيزيك رها كنند. اما در جاي جاي آثار آنان نيز بنيان‌ها متافيزيك ديده مي‌شود. براي مثال دريدا در 1973 كتابي به اسم اسب انگيزها به چاپ مي‌رساند كه بحث اصلي‌اش درباره‌ي وجود زن در فلسفه است و دريدا در بررس كتاب  دانش طربناك نشان مي‌دهد كه چگونه زن و حقيقت از هم دور مانده‌اند.

البته نمي‌شود گفت كه دريدا اولين كسي است كه به زير سوال بردن منطق دوگانه همت گمارده هگل نيز مانند دريدا در منطقي فراتر از منطق معمول دوگانگي تشابه طرد قرار مي‌گيرد. اما «اين حركت بر هم زننده‌ي توازن در منطق هگلي هنوز قطعيت ندارد. چرا كه حركت از واژه‌ي نخست به واژه‌ي دوم فقط بخشي از تثليث هگلي است. حركتي ديگر و بسيار متفاوت نيز هست، حركتي كه به دو واژه باز مي‌گردد و آنها را در يگانگي متعالي‌تر واژه‌ي سوم بر مي‌انگيزد  … با اين حركت ديگر هگل در تداوم راه، واژگان خود را به هم انبار مي‌كند تا به مفهوم تركيبي نهايي عقل كلي مي‌رسد كه به گونه‌اي كارآمد همه‌ي آنچه را كه قبل از آن بوده است به طور مطلق فرا مي‌گيرد. اما در نظريه‌ي زباني دريدا حركت به واژه‌ي سوم جايي ندارد. در نظريه‌ي دريدا تقابلها در حالت عدم تعادل قرار دارند … چرا كه دريدا با مفاهيم سر و كار ندارد بلكه با نشانه‌ها سر و كار دارد و آن هم نشانه‌هايي كه دلالت‌شان صورتي مكانيكي دارد و نه صورتي ذهني و صرفاً حركتي است كه از دالها مي‌گذرد و بديهي است كه حركت صرفاً مكانيكي هيچگاه نمي‌تواند تعادل يابد و آن گونه كه افكار مي‌توانند فراگير شود. تفكر بر پايه‌ي حركت مكانيكي، مانند تفكر بر پايه‌ي ريزش است و نه انباشت، بي‌كرانگي است و نه كليت … دريدا راه هگل را ادامه مي‌دهد تا آنجا كه به نتايجي نامعقول مي‌رسد يعني همان نقطه‌اي كه هگل از تداوم باز مي‌ماند و خود را پس مي‌كشد. آنجا كه هگل منطقي وراي منطق عادي به تصوير مي‌كشد، دريدا به منطقي وراي هر نوعي از خرد دست مي‌يابد.» (هارلند 1379 ص 15)

Deconstraction راه حل پيشنهادي دريدا

راه‌هايي كه دريدا براي گريز از حيطه‌ي متافيزيك پيش مي‌نهد:

1-   واژگون ساختن اولويت ميان تقابلهاي دوتايي است. يعني اگر كه متافيزيك گفتار را به نوشتار برتري مي‌دهد، بايد نوشتار را در كانون توجه قرار داد. اصلاً دليل نيست كه چون گفتار به نوشتار مقدم بوده پس برتر است و اين هم يك جنبه‌ي متافيزيكي است كه هر چيز قديمي‌تر لزوماً بهتر است.

2-   يكي ديگر از ترفندهاي مناسب تكيه بر اصل عدم تعيين است. «يعني قطعيت ارزش يك طيف در مقابل با طيف ديگر را به زير پرسش قرار دهيم و مثلاً اگر تا حال حقيقت در فلسفه مورد توجه بوده است مجاز را وارسي كنيم. يا مثلاً اگر متافيزيك «اصل و مبدأ را تكيه گاه خويش قرار داده و استدلال فلسفي را بر پايه‌ي آن بنا كرده ما «حاشيه» را مبنا قرار مي‌دهيم و به طور كلي ارزش گذاري عملي خود را بر اساس همين عدم قطعيت و تعين پايه‌ريزي مي‌كنيم. يعني بايد اين دو گانگي را كه بر اساس تضاد و تقابل قرار گرفته زير و رو كنيم.» (ضميران 1379 ص 32)

Deconstraction و دشواري‌هاي دوراك آن

جان الس مي‌گويد همه‌‌ي تلاشهايي كه براي توضيح و تحليل اين واژه به كار رفته تا به حال ناكام مانده است. زيرا بحث از ماهيت و معنايي پي‌افكني چيزي نيست جز نقض غرض.

طرفداران اين رويكرد معتقدند كه اين واژه را نمي‌توان مانند ساير مفاهيم فلسفي به آساني تبيين كرد زيرا شالوه شكني خودگونه‌اي منطق جديد است و نمي‌شود از مقولات منطق سنتي مثل توصيف و تحليل براي تبيين آن استفاده كرد.

خانم باربارا جانسون مترجم كتاب افشانش يادآور مي‌شود كه شالوده فكني را مي‌توان با واژه‌ي نقد، نقادي و سنجش پيوند داد. اما در واقع نمي‌شود نقادي و شالوده شكني را يكي به حساب آورد. زيرا نقادي كوششي فلسفي است و بر پايه‌ي قطعيت و كلام محوري استدار است. و در واقع هدف نقد تشخيص سره از ناسره و درست از نادرست بوده است. و پيوسته با كلام و عقل و استدلال پيوند نزديك دارد. بنابراين نقد و نقادي با «حال» سر و كار دارد اما شالوده‌شكني به دنبال فهم و دريافت امور غيابي است و فراگرد شالوده شكني به هيچ وجه خود را محدود به دو گانگي درست و نادرست نمي‌كند. و هيچ وقت به دنبال تكيه زدن به باورهاي يقيني فلسفه نيست بلكه خواهان روي‌گرداندن از كلام محوري است. «بر خلاف نقد و نقادي كه به نقش اساسي متافيزيك يعني خردورزي و فهم ماهيات و جواهر معتدل تكيه دارد، شالوه شكني از كليات، معتدلات و ناكرانمندي‌ها چشم مي‌پوشد و پيش پا افتاده‌ترين و حاشيه‌اي‌ترين پديده‌هايي كه از نظر دور مانده‌اند را مورد توجه قرار مي‌دهد. از اين رو به  اعتباري مي‌توان آن را «نقد نقد» شمرد و يا پرداختن به آنچه كه نقد مورد غفلت قرار مي‌دهد» (ضميران 1379 ص 38)

دريدا خود درباره‌ي مفهوم شالوده شكني مي‌گويد: «چيزي ساخته شده است، مثلاً يك نظام فلسفي يا يك سنت يا يك فرهنگ و كسي مي‌خواهد آن را آخر به آخر خراب كند تا بنيادهاي آن را تحليل كند و‌آن را مستحيل نمايد. فردي به نظامي مي‌نگرد و چگونگي ساخت ان را وارسي مي‌كند تا معلوم دارد كه زاويه‌ها و سنگهاي پايه كدام است و چنانچه آنها را جابجا كند از قيد اقتدار نظام رها خواهد شد. (ضميران 1379 ص 43)

«برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر مي‌آيد شالوده شكني يك متن به معناي ويران كردن آن نيست. هدف از ميان بردن شالوده نيست تا نشان دهيم كه فاقد معناست. شالوده شكني از ويراني دور و به تحليل متن نزديك است … در متني كه شالوده‌اش شكسته مي‌شود با سالاري يك وجه دلالت بر سويه‌هاي ديگر دلالت از ميان مي‌رود و متن به اين اعتبار چند ساحتي مي‌شود» (احمدي 1380 ص 338)

دريدا در حواشي فلسفه مي‌نويسم كه شالوده شكني را بايد از راه يك «سيماچه‌ي مضاعف، يك علم مضاعف يك نوشتار مضاعف پي گرفته، نوعي واژگوني در تقابل كلاسيك و از نو طرح‌ريزي كلي نظام را موجب شد؛ و تنها به اين شرط است كه شالوده شكني ابزار مداخله در حوزه‌ي تقابل‌هايي را كه به نقد مي‌كشد فراهم خواهد كرد «چرا كه شالوده شكني به منزله‌ي رو كردن از يك مفهوم به مفهومي ديگر نبوده، به منزله‌ي حفظ و از نو طرح‌ريزي يك نظم مفهومي و نيز نظم غيرمفهومي است كه نظم نخست در آن تبيين مي شود» (دريدا، 1381 ص7)

دريدا در مصاحبه با كريسفرنوريس كه در مارس سال 1988 در پاريس انجام داد به معناي Deconstraction  و ارتباط آن با هنر و معماري پرداخت و گفت كه «شالوده شكني صرفاً يك موضوع گفتماني نيست يعني نبايد آن را فقط در جابجايي معنا شناختي گفتمان مورد توجه قرار داد. بلكه اين راهبرد در مورد ساختارهاي اجتماعي، سياسي و نهادي نيز قابل اعمال است و مي‌گويد: به نظر من در قلمرو هنر و معماري اين ترفند معمولاً به كار ساختارهاي سنتي نمي‌آيد بلكه هر نوع ساخت استواري را مي‌توان در معرض چنين ترفندي قرار داد و در واقع و بن‌فكني و ساخت‌زدايي را مي‌توان گونه‌اي استعاره‌ي معمارا نه به شمار آورد. بديهي است كه نبايد آن را در معناي ظاهري‌اش به كار گرفت. وقتي مي‌گوييم بن‌فكني، مراد تخريب و ويران‌سازي يك ساختمان نيست بلكه بايد آن را به گونه‌اي پرسش درباره‌ي الگو و طرح معمارانه به شمار آورد» (ضميران 1379ص43)

موخره:

«ترفند بن‌فكني به ما مي‌آموزد كه بايد گرايش دير پاي متافيزيكي را كه ميان امور و پديده‌ها خط‌كشي مي‌كند و آنها را به قابل قبول و غيرقابل قبول، صدق و كذب، خرد و بي‌خردي، مركزي و حاشيه‌اي و نظاير آن تقسيم مي‌كند، رها كنيم. بن‌فكني راه رهايي از چنگال اين تقابلها را فراهم مي‌سازد و در واقع با الويت بخشيدن به نوشتار در قياس با گفتار نوعي سيلان، نوسان و انتشار معناها را فراهم مي‌نمايد. به اعتباري بن‌فكني تقابل ميان متن ادبي و غير‌ادبي را به منزله‌ي تمايزي قطعي نفي مي‌كند. يعني ظهور و چيرگي نوشتار و متن پندار ساخت و بنياد را به چالش مي‌گيرد. زيرا كه يك ساختار همواره وجود يك محور و كانون يا اصل ثابت و سلسله مراتب معاني را مورد توجه قرار مي‌دهد. يعني همين جاست كه «راههاي ساختارگرايانه را پشت سر نهاده و وارد عرصه‌ي فراساختارگرايي مي‌گرديم» (ضميران 1379 ص 52)

آدم برفی ها