گوناگون

ماوزر

هاینر مولر

1970

از مجموعه هملت ماشین

ترجمه از فرانسه توسط حمید محوی

ماوزر

گروه سرایندگان : تو در جبهۀ جنگ داخلی مبارزه کردی

دشمن هیچ خطایی درتو نیافت

ما هیچ خطایی در تو نیافتیم

اکنون تو خود همان خطا یی هستی

که دشمن نباید در ما بیابد.

تو بال های مرگ را به پرواز درآوردی در شهر

[ویتبسک

علیه دشمنان انقلاب و به فرمان ما

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

در شهر ویتبسک همانند دیگر

[شهرها

مرگ دشمنان اوست، با آگاهی به این که : علف

[حتی

بر ماست تا آنرا ریشه کن کنیم تا سبز باقی بماند

ما آنان را به دست تو کشتیم.

ولی در بامدادی در شهر ویتبسک

تو خود، به دست خودت، دشمنان ما را به فرمان ما نکشتی

و اکنون باید کشته شوی، تو خود دشمنی.

وظیفه ات را در این آخرین ماموریتی که انقلاب به تو واگذار کرده است

به انجام رسان

ماموریتی که روی پاهایت آنرا ترک نخواهی کرد

پای دیوار، همان که برای تو آخرین خواهد بود

ماموریتی همچون ماموریت های دیگر تو

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

در شهر ویتبسک همانند دیگر

[شهرها

مرگ دشمنان اوست، با آگاهی به این که : علف

[حتی

بر ماست که آنرا ریشه کن کنین تا سبز باقی بماند

آ : من ماموریتم را به انجام رساندم.

گروه سرایندگان : آخرین را به انجام رسان.

آ : من برای انقلاب دست به کشتن زدم

گروه سرایندگان : حالا بخاطر آن بمیر.

آ : من مرتکب خطا شدم.

گروه سرایندگان : خطا، خود تو هستی.

آ : من یک انسان هستم.

گروه رایندگان : این دیگر چه موجودی ست.

آ : نمی خواهم بمیرم.

گروه سرایندگان : ما از تو نمی پرسیم آیا می خواهی

[زنده بمانی.

دیوار پشت سر تو، آخرین دیوار است

در پشت سر تو. انقلاب دیگر به تو نیازی ندارد

از این پس انقلاب به مرگ تو نیازمند است. امّا تا زمانی که

[آری نگویی

به  آن نه که علیه تو اعلان شده است

آخرین ماموریتت را انجام نداده ای.

در برابر تفنگ های آمادۀ انقلاب که

[که به مرگ تو نیازمند است

آخرین درس را بیاموز. آخرین درس تو این است :

تو، آنی که پای دیوار ایستاده ای، تو دشمن خود و دشمن ما هستی.

آ : در زندان  اومسک(1)  در  اودسا(2) این نوشته روی تنم حک شده

بود، نوشته ای که زیر نیمکت مدرسه و روی دیوار توالت می خواندیم :

پرولتاریای جهان متحد شوید

با ضربات مشت و چماق، با پاشنه های چکمه و نوک چکمه

من، فرزند خورده بورژوا مالک سماور شخصی

که برای حرفه ای کلیسایی تربیت شده بودم

از فرط زانو زدن در برابر شمایل قدیس، روی کف اتاق گود افتاده بود.

ولی به موقع چنین سرنوشتی را ترک کردم.

در گردهم آیی ها، تظاهرات، اعتصاب ها

قزاق های متعصب حمله می کردند

زیر شکنجۀ کارگزاران بی اعتنا

هیچ چیزی در مورد زندگی پس از مرگ نیاموختم.

کشتن، اینرا در جنگ های فرسایشی و محاصره آموختم، در دوران کشته شدن یا کشتن

می گفتیم : آن که نمی خواهد بکشد چیزی برای خوردن نخواهد داشت

فرو بردن سرنیزه در دشمن

سرباز، افسر، یا دهقانی که سردرگم بود

می گفتیم : وظیفه وظیفه است

شکافتن جمجمه ها و شلیک کردن.

آ [گروه سرایندگان] : اما بامدادی در شهر ویتبسک

با نزدیک شدن هیاهوی جنگ، انقلاب از سوی حزب به من فرمان داد تا

داگاه انقلاب را برپا کنم

در شهر ویتبسک که مرگ را تقسیم می کند

میان دشمنان انقلاب در شهر ویتبسک

گروه سرایندگان : تو در جبهۀ جنگ داخلی مبارزه کردی

دشمن هیچ خطایی در تو نیافت

ما هیچ خطایی در تو نیافتیم

جبهه را ترک کن و در آنجایی که انقلاب به تو نیازمند است

انجام وظیفه کن

تا زمانی که انقلاب در جای دیگری به تو نیاز داشته باشد.

جنگ را در پشت سر ما بر پا دار و صفوف دشمنان انقلاب را با مرگ آشنا کن.

آ [ گروه سرایندگان] : و من با چنین ماموریتی موافق بودم.

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

مرگ دشمنان آن است، با آگاهی به این که : علف

[حتی

بر ماست که آنرا ریشه کن سازیم تا سبز باقی بماند

من با این ماموریت موافق بودم

که انقلاب در هیا هوی جنگ و بنام حزب مرا بدان فرا خوانده بود.

و کشتن کشتن نبود

و ظیفه ای بود هم چون وظایف دیگر.

گروه سرایندگان : ماموریت تو امروز آغاز می شود. آن که پیش از تو این ماموریت را به انجام رسانده، باید تا قبل از فردا کشته شود، او از این پس دشمن است.

آ [گروه سرایندگان] : چرا او.

ب : در برابر تپانچۀ من سه دهقان

که از روی نا آگاهی علیه انقلاب شوریده بودند

دست هایشان از پشت با طناب بسته بود

دست هایشان دست های دهقانانی بود که از مزرعه باز می گشتند

دست من تپانچه را می فشرد

تپانچۀ من گردن های آنان را نشانه گرفته بود

دشمنان آنان دشمنان من هستند، می دانم

ولی آنان که مرگشان در تپانچۀ من ثبت می شود نمی دانند،

آنان به کشتزارهایشان می اندیشند

نمی دانند، و من که می دانم

هیچ پیامی جز گلوله برای نا آگاهی آنان ندارم.

بجز گلوله. من سایۀ مرگ را گسترده بودم

تپانچه سوّمین دست من

علیه دشمنان انقلاب در شهر ویتبسک

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

مرگ دشمنان آن است، با آگاهی به این که : علف

[حتی

بر ماست که آنرا ریشه کن کنیم تا سبز باقی بماند

با آگاهی به این که : انقلاب به دست من می کشد.

چنین کاری دیگر از عهدۀ من ساخته نیست،

دیگر نمی توانم بکشم. از فرمان انقلاب سر پیچی می کنم که بامدادی

در شهر ویتبسک و در هیاهوی جنگ از سوی حزب صادر شده بود.

دست های دشمنانمان

دست های کار و مزرعه را از بندهایشان آزاد می کنم

و به آنان می گویم : دشمنان شما دشمنان ما هستند.

و به آنان می گویم : به کشتزارهایتان بازگردید.

گروه سرایندگان[بازیگران در نقش سه دهقان] :

و آنان به مزارعشان بازگشتند

سه تن از دشمنان نا آگاه انقلاب.

در یکی از بامدادان شهر ویتبسک

هنگامی که دستش را از فرمان  آزاد کرد

فرمانی که انقلاب از سوی حزب در هیاهوی جنگ صادر کرده بود

دستی بود مضاعف بر گلوگاه ما.

زیرا دست تو دیگر از آن تو نیست

همان گونه که دست من از آن من نیست

و این چنین است تا زمانی که انقلاب در شهر ویتبسک

و در شهرهای دیگر کاملا به پیروزی رسد.

زیرا نا آگاهی می تواند به مرگ بیانجامد

به همان شکل که فولاد و تب می تواند به مرگ بیانجامد

و آگاهی به تنهایی کافی نیست، نا آگاهی باید کاملا متوقف شود،

و کشتن کافی نیست

ولی کشتن یک علم است

و باید آن را دانست تا نا آگاهی متوقف شود

زیرا آن که حالت طبیعی دارد طبیعی نیست

ولی ما باید علف را ریشه کن کنیم

و نان جویده  را از دهان بیرون بیاوریم

تا زمانی که انقلاب کاملا به پیروزی رسد

در شهر ویتبسک و در شهرهای دیگر

که سبز باقی بماند و گرسنگی ریشه کن شود.

آن کسی که به خود و املاکش وابسته است

دشمنی ست هم چون دیگر دشمنان انقلاب

زیرا هم کیش ما، هم کیش ما نیست

و ما هم کیش نیستیم، حتی انقلاب در وحدت با خود نیست، ولی

دشمن با چنگ و دندان، سرنیزه و تیربار

روی تصویر آن خطوط دهشتناکی را حک می کند

و شکاف جراحات آن بر چهرۀ ما بسته می شود.

ب : کشتن به چه کار و مردن به چه کار می آید

اگر بهای انقلاب انقلاب است

آنانی را که باید آزاد شوند بهایش آزادی خواهد بود

آ  : در هیاهوی جنگی که بالا گرفته بود و بازهم بالاتر می گرفت

فریاد کرد.

هزار دست بر گلوگاه ما

او مخالف تردید نبود

ولی در انقلاب برای آن کسی که تردید می کرد هیچ راهی بجز مرگ

[نبود.

دست های او را نمی دیدم

هنگامی که در برابر تپانچۀ من بود،

که دست هایش از فرط کار در هم شکسته اند یا از چیزی دیگر

ولی می دیدم که دست هایش محکم با طناب بسته شده است

و او را به دست من کشتیم

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب مرگ دشمنان آن است،

با آگاهی به این که : علف حتی

بر ماست که آنرا ریشه کن کنیم تا سبز باقی بماند.

با کشتن دیگران، یکروز صبح، آنرا آموختم

و در سوّمین بامداد بازهم کشتم

و آنان نه دست داشتند و نه صورت

و تپانچه چشمی بو که به آنان می نگریستم

و تپانچه دهانی بود که با آنان حرف می زدم

و گلوله کلام من بود

و فراموش نمی کنم وقتی که فریاد می کردند

وقتی که تپانچۀ من آنان را بروی مزرعه پرتاب می کرد

دشمنان انقلاب بروی دشمنان دیگر

و این وظیفه ای بود هم چون وظایف دیگر.

می دانستم که وقتی به روی فرد آدمی شلیک کنیم

به خون می افتد، درست مثل حیوانات

تفاوت مردگان بسیار ناچیز است . و این تفاوت ناچیز نیز دیری نمی پاید

امّا انسان حیوان نیست :

در هفتمین بامداد چهره هایشان را دیدم

دست هایشان از پشت با طناب بسته بود

دست هایی که هنوز آثار کار در مزرعه را بر خود داشتند

رو در روی مزرعه، در انتظار مرگی بودند که در خشاب تپانچه ام

به کمین نشسته بود

میان انگشت و ماشه تردیدی به سنگینی کشتگان هفت بامداد

را روی گردنم حس کردم که در بند فرمان انقلاب بود

برای آنکه تمام بندها در هم شکسته شوند

و دست من، که در بند تپانچه است

که تحت فرمان انقلاب می بایستی در بامدادی از بامدادان شهر ویتبسک

و  با رای حزب، در هیاهوی جنگ، دشمنانش را با مرگ آشنا سازد

برای آن که کشتار پایان بگیرد، فرمان را فریاد کردم

در این بامداد هم چون نخستین بامداد

مرگ بر دشمنان انقلاب

و مرگ آور شد، ولی صدای من فرمان را فریاد کرد

گویی که صدای من از آن من نبود و دست من مرگ آفرین شد

و گویی که دست من نیز از آن من نبود

و کشتن چیزی بجز کشتن بود

وظیفه ای بود همچون وظایف دیگر

و غروب بود که چهرۀ خودم را دیدم

که بمن نگاه میکند، نه با چشمهایم

در آینه ی دیواری که بارها شکسته بود

در غارت شهری که بارها تسخیر شده بود

و در شبی که هنوز آن فردی نبودم که سنگینی کشتگان هفت بامداد را حس می کند

آلت تناسلی من، تپانچه ای که دشمنان انقلاب را با مرگ آشنا می کند

رو در روی مزرعه.

آ [گروه سرایندگان] : چرا من. من را از این ماموریت معزول کنید

انجام چنین ماموریتی در توان من نیست.

گروه سرایندگان : چرا تو.

آ : من در جبهۀ جنگ داخلی مبارزه کردک

دشمن هیچ خطایی در من نیافت

شما هیچ خطایی در من نیافتید

از این پس من همان خطایی هستم که دشمن نباید در ما بیابد.

من بال های مرگ را در شهر ویتبسک

علیه دشمنان انقلاب بپرواز در آوردم

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

مرگ دشمنان اوست، با آگاهی به این که : علف

[حتی

بر ماست که آنرا ریشه کن کنیم تا سبز باقی بماند.

سومین بامداد را فراموش نمی کنم

هفتمین بامداد را نیز فراموش نمی کنم. امّا دهمین را

کاملا به یاد نمی آورم. کشتار و کشتار

و یک روی سه از آنان  بی گناه بود و در برابر تپانچۀ من

به سوی مزرعه چشم دوخته بود.

گروه سرایندگان : در این نبردی که در شهر ویتبسک همچون شهرهای دیگر بی وقفه تا پیروزی ما یا مرگ ما ادامه خواهد یافت

هر یک از ما با دو دست ناچیزمان عهده دار دو هزار دست بودیم، [دستان در هم شکسته

دستان در بند و به زنجیر کشیده و در طناب بسته، دستان بریده،

دستانی بر گلوگاه ما.

هزار دست گلوگاه ما را تهدید می کند، فرصتی نیست تا بپرسیم چه کسی گناهکار است و چه کسی گناهکار نیست

که این دست کیست و از کجا می آید، از فرط کار پینه بسته است یا نه

و یا از فقر است که اینچنین بر ما میتازد

نا آگاهی که از ریشه های فقر روئیده است

یا ترس از انقلاب که او را با ریشه هایش از جا برکند. کیستی که از ما نیستی، تو ای که به ناتوانیت اعتراف میکنی.

آن کسی که با دهان تو میگوید من، فرد دیگری ست، تو نیستی.

تا زمانی که انقلاب در شهر ویتبسک و در شهرهای دیگر به پیروزی قطعی نرسیده است، تو به خودت تعلق نداری.

انقلاب به دست تو می کشد. با تمام دست ها انقلاب می کشد، تو خودت را نیز می کشی.

ضعف تو ضعف ماست

ندامت تو شکافی ست در ضمیر آگاه تو

که شکافی ست در جبهۀ ما. که تو هستی.

آ : من سرباز انقلاب هستم.

گروه سرایندگان : آیا می خواهی که انقلاب ترا از ماموریتی که برای انجام  ناتوان هستی معاف کند، تا فرد دیگری آنرا به عهده گیرد.

آ [گروه سرایندگان] : نه.

و به کشتن ادامه دادیم، رو به سوی مزرعه

بامداد بعدی دهقانی در برابر تپانچۀ من

همان طور که پیش از او امثال او و بامدادهای دیگر

همان طور که پیش از من امثال من در برابر تپانچه های دیگر

عرق سرد بر گردن : چهار مبارز انقلاب

او آنان را به دشمنان ما و خود تحویل داده است

عرق سرد بر گردن، ایستاده در برابر تپانچه های دیگر.

همانند او بسیار کشته شدند

و همانند من بسیار کشته شدند

در طول دوهزار سال

بر چوبۀ دار و طناب گره دار

به دست آنان که همانند دشمنان من بودند

و همانند دشمنان او

و اکنون تپانچۀ من گردن او را نشانه گرفته است

من چوبه ی دار طناب گره دار تازیانه

من در برابر تپانچه ی خود به چشم انداز مزرعه نگاه میکنم

من تپانچه ام بروی گردنم را نشانه گرفته است

با آگاهی به این که دست من انقلاب را می کشد

با در هم شکستن چوبۀ دار طناب گره دار شلاق

و بی آن که بدانم مردی در برابرتپانچۀ من

من بین دست و ماشه

شکافی هستم در ضمیر باطنی ام و در انقلاب.

گروه سرایندگان : وظیفۀ تو کشتن آدم ها نیست، بلکه کشتن

دشمنان است. زیرا فرد آدمی همیشه فردی ست ناشناس.

ما می دانیم که کشتن یک انجام وظیفه است

ولی فرد آدمی چیزی فراتر از انجام وظیفه ای است که به او واگذار

می شود.

تا زمانی که انقلاب در شهر ویتبسک هم چون شهرهای دیگر کاملا پیروز نشده است

به هویت انسانی او پی نخواهیم برد.

زیرا وظیفۀ ما خود اوست، ناشناس

پشت نقاب هایی که در گل و لای تاریخ خود فرو رفته است،

جذامی که چهرۀ واقعی او را زنده بگور کرده است

زیرا که انقلاب نقاب ها را در هم می شکند، جذام را محو می سازد

و تاریخ و هویت او را صیقل می دهد،

انسان از زنجیرهای موروثی نسلها بر می خیزد،

با چنگ و دندان، با سرنیزه و تیربار

بند ناف خونین را پاره می کند

و در طلوع آغازی راستین خود را باز می شناسد

انسان را از انسان ، یکی از دیگری را ریشه کن می کند

تنها چیزی که اهمیت دارد نمو نۀ تاریخی ست که انقلاب از زیر نقاب ها و جذام بیرون کشیده است.

آ : ولی من در هیاهوی جنگ و بالا گرفتن آن و گسترش روز افزون آن

آنجا بودم با دست های خون آلود

سرباز و سرنیزۀ انقلاب

و می پرسیدم و می خواستم یقین داشته باشم

آ [ گروه سرایندگان] : زمانی که انقلاب به پیروزی رسید، کشتن را متوقف خواهیم ساخت

ولی تا آن روز مرگ مفهومی ندارد

آیا انقلاب پیروز خواهد شد. چقدر باز هم به طول خواهد انجامید.

گروه سرایندگان : تو می دانی آنچه را که ما می دانیم؛ ما می دانیم آنچه را که تو می دانی.

انقلاب پیروز خواهد شد، در غیر این صورت انسانی وجود نخواهد داشت

و انقلاب در بشریتی فزاینده و پیشگام ناپدید خواهد شد.

آ : و صدای خودم را شنیدم که می گفت

در این بامداد هم چون بامدادان دیگر

مرگ بر دشمنان انقلاب

و دیدم

آن کسی که من بود چیزی را که از گوشت و خون و مواد دیگر بود کشت،

بی آن که بپرسد گناهکار است و یا بی گناه

و نام او را نپرسید و حتی نپرسید که آیا دشمن است و یا دشمن نیست

ولی آن کسی که من بود از کشتن او باز نایستاد.

او گفت : / [ گروه سرایندگان] کوله بار سنگینم را پرتاب کردم

مردگان دیگر بر گردنم سنگینی نمی کنند

انسان چیزی ست که به روی

[ شلیک می شود

تا زمانی که انسان از ویرانه های

[انسان برخیزد./

و وقتی که بازهم و بازهم شلیک کرده بود

به پوست از هم گشوده، در گوشت به خون افتاده، روی استخوان های

در هم شکسته،

پایش را بر جسد تکیه می داد.

آ [گروه سرایندگان] : چیزی را که کشته ام به زیر چکمه ام می گیرم

بروی جسدی که بمن تعلق دارد می رقصم و پای کوبی می کنم

کشتن آنکه باید بمیرد کافی نیست

تا که انقلاب به پیروزی رسد و

[کشتن خاتمه یابد

ولی باید همه چیز نابود شود و هیچ باقی نماند

و از روی زمین ناپدید شود

برای آنان که بعدها خواهند آمد همه چیز محو و از نو آغاز شود

گروه سرایندگان : فریادش را شنیدیم و دیدیم که چه کرده است

نه از روی فرمان ما، و بی وقفه

[فریاد می کشید

با صدایی آدمی که گویی در حال بلعیدن آدم است

و دریافتیم که مأموریتش او را از پای در آورده است

و وقت او به پایان رسیده، و او را

[آوردیم

دشمنی در میان دیگر دشمنان انقلاب

و نه همانند دیگران، بلکه

[حتی دشمن خود او

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

مرگ دشمنان آن است، با آگاهی به اینکه : علف

[حتی

بر ما ست تا آنرا ریشه کن کنیم تا سبز باقی بماند.

ولی او کوله بارش را پرتاب کرده است

کوله باری که می بایستی تا پیروزی انقلاب حمل می کرد

مردگان دیگر بر گردن او سنگینی نمی کردند

باری که می بایستی تا پیروزی انقلاب تحمل می کرد

ولی کوله بار او غنیمت او بود

بنابراین انقلاب دیگر جایی برای او نداشت

و خود او جایی برای خودش نداشت

مگر در مقابل تفنگ های انقلاب.

آ : تا وقتی که منرا از  انجام مأموریتم حذف نکنند

و تپانچه ام را از دستم نگیرند

و انگشتان من همچنان با اسلحه گره بخورد

نمی توانم کاری را که انجام داده ام ببینم

و زمانی که مرا می بردند صدایم را شنیدم

و دوباره هیاهوی جنگ.

که بالا می گرفت و همچنان گسترش می یافت.

آ [گروه سرایندگان] : آنکه مثل من است مرا به پای دیوار هدایت کرد

آن چه را که من می دانم او نمی داند. چرا.

گروه سرایندگان : تو می دانی آنچه را که ما می دانیم، ما می دانیم آنچه را که تو می دانی.

خون بارترین وظیفه به عهدۀ تو واگذار شده بود

ولی می بایستی که هم چون وظایف دیگر به انجام رسد.

به توسط تو یا دیگری.

آ : من وظیفه ام را به فرجام رساندم. دستانم را ببینید.

گروه سرایندگان : می بینیم که دستان تو به خون آغشته است.

آ : چطور نه.

و قوی تر از هیاهوی جنگ

لحظه ای سکوت در شهر ویتبسک سایه افکند

لحظه ای که طولانی تر از زندگی من بود.

من یک انسان هستم. انسان ماشین نیست.

کشتن، کشتن، و پس از مرگ هریک همانی باقی بمانم که بودم

دیگر نمی توانستم. خاموشی ماشین را به من عرضه کنید. خواب آنرا به من بدهید، وقتی که از کار می ایستد.

گروه سرایندگان : تا زمانی که انقلاب به پیروزی نرسیده است

در شهر ویتبسک و شهرهای دیگر

نخواهیم دانست که انسان چیست.

آ : می خواهم بدانم اینجا و اکنون. می خواهم بدانم

همین بامداد در شهر ویتبسک

با چکمه های به خون آغشته در آخرین راه

من که به سوی مرگ هدایت می شوم، که برای آخرین نفس

دیگر فرصتی ندارم اینجا و اکنون از انقلاب می خواهم که بگوید

انسان چیست.

گروه سرایندگان : سؤال تو هنوز خیلی زود است. نمی توانیم به تو کمک

[کنیم.

و پرسش تو به انقلاب کمک نمی کند.

به هیاهوی جنگ گوش کن.

آ : یک لحظه بیشتر برایم باقی نمانده.

در پشت هیاهوی جنگ سکوت همچون برفی سیاه به انتظار من نشسته است.

گروه سرایندگان : تو تنها یک مرگ برای مردن داری

ولی انقلاب چندین مرگ برای مردن دارد، و هی چیک

بیهوده نیست. انسان فراتر از وظیفه اش عمل می کند

در غیر این صورت وجود نخواهد داشت. تو دیگر وجود

نداری. مأموریتی که به تو واگذار شده بود ترا از پای

در آورده است،

باید از صفحۀ زمین محو شوی.

خونی که تو با آن دستت را آلوده ای

باید با خون خودت بشوئی

و به نام انقلاب، که به تمام دست ها نیازمند است

و بیش از همه به دست تو.

آ : من به فرمان شما دست به کشتن زدم

گروه سرایندگان : و نه به فرمان ما.

بین انگشت و ماشه، زمانی بود که به تو و ما تعلق

داشت. مکانی بین دست و تپانچه

و این جایی بود که در جبهۀ انقلاب به تو تعلق

داشت

ولی تا زمانی که دست تو با تپانچه یکی باشد

و تو با وظیفه ات یکی باشی

و تو هیچ آگاهی بدان نداشتی

و نه حتی اینکه می بایستی آنرا در اینجا و اکنون به

انجام رسانی

جای تو در جبهۀ ما یک شکاف بود

و از این پس جایی در جبهه برای تو وجود ندارد.

فاجعه بار و مرگبار اموری عادی و ساده هستند

گذشته با ریشه های متعدد در ما خانه می کند

و بر ماست تا آن را با تمام ریشه هایش جدا کنیم

مردگان از ضعفهای ما برمی خیزند

که باید دباره و دوباره به خاک بازگردانده شوند

هریک از ما باید از خود صرفنظر کند

ولی نباید که یکی از دیگری صرفنظر کند

تو آن یکی و تو آن دیگری هستی

آن کسی را که تو زیر چکمه هایت له کردی

آن کسی که ترا زیر چکمه هایش له کرد

تو از خودت صرفنظر کردی

ولی انقلاب از تو صرفنظر نمی کند. مردن را بیاموز.

آنچه را که تو می آموزی به تجربۀ ما می افزاید

بمیر و بیاموز که بمیری. و از انقلاب صرفنظر نکن.

آ : نمی خواهم. من مرگ خودم را نمی پذیرم

زنگی من به من تعلق دارد

گروه سرایندگان : نیستی به تو تعلق دارد.

آ [گروه سرایندگان] : نمی خواهم بمیرم. خودم را به روی زمین می اندازم.

با تمام دستانم به زمین می آویزم

دندان هایم را در زمین فرو می برم که نمی خواهم آنرا

رها کنم. فریاد می زنم.

گروه سرایندگان : می دانیم که مردن یک وظیفه است

ترس تو به تو تعلق دارد.

آ [گروه سرایندگان] : پس از مرگ چه خواهد شد.

گروه سرایندگان [آ] : باز هم می پرسید و از زمین بر خاسته بود

و دیگر فریاد نمی کشید، و ما به او گفتیم :

تو می دانی آنچه را که ما می دانیم، ما می دانیم آنچه را که تو می دانی

و پرسش تو به انقلاب کمک نمی کند.

ولی انقلاب نیازمند این است که تو به مرگ خودت آری بگویی.

و او دیگر چیزی نپرسید

به پای دیوار رفت و فرمان را فریاد کرد

با آگاهی به این که : نان روزمرۀ انقلاب

مرگ دشمنان آن است، با آگاهی به این که : علف

[حتی

بر ماست که آنرا ریشه کن کنیم تا سبز باقی بماند.

آ [ گروه یرایندگان] : مرگ بر دشمنان انقلاب.

آثار هاینر مولر

Heiner Müller

Mauser

in Hamlet machine

1970