سياسی

مسئولیت قلم ومسئولیت گریزی ما

احمدسیف

توضیح:

از نوشتن این نقد چند سالی می گذرد دردمندانه باید بگویم اكنون كه فرصتی برای چاپ بخش هائی از این وجیزه پیش آمده است مدتی است كه دكتر رحیمی در میان ما نیست. با صمیمت و صداقت و با یك دنیا اندوه، فقدان او را به ادب و فرهنگ ایران تسلیت می گویم و بدون این كه ذره ای از انتقادات خودم به نوشته هایش كوتاه بیایم، فوت نابهنگامش را مصیبتی می دانم برای همین فرهنگ. برای من، ارزش گذاری بركار دیگران به توافق یا عدم توافق خودم با كارهایشان رابطه ای ندارد. بگویم و بگذرم كه بخش هائی از این نوشته را كه در داخل ایران قابل چاپ بود چند سال پیش كوشیدم چاپ كنم. شماری از نشریه داران محترم ما در داخل ایران، آن را به این بهانه چاپ نكردندكه » حال دكتر رحیمی مساعد نیست» و حتی یك مقاله دیگر مرا به همین بهانه سانسور كرده و آن چه را كه در بارة كارهای دكتر رحیمی به اختصار نوشته بودم حذف كردند. در میان نشریه داران خارج از ایران هم، شماری معقتد بودند كه نوشتن «نقدی بر كارهای دكتر رحیمی» در واقع اتلاف وقت است و از آن بدتر، دیگرانی هم بودند كه چاپ این نقدرا به «مصلحت» نمی دانستند و باز نشریه دارانی که اگرچه وعده انتشار دادند ولی بعد به دلایلی که خودشان بهتر می دانند، منتشر نکردند. بدیهی است كه هیچ كدام از این دیدگاه ها برای من قانع كننده نبود. به این ترتیب، به غیر از چاپ این نوشته به صورت نوشته ای مستقل چه می توانستم كرد؟ و البته این كاری بود كه در توان من نبود. بهرحال، اكنون فرصتی پیش آمده است و من هم چنان معقتدم كه اگرچه این نوشته من، به صورت نقدی بر شماری از كارهای دكتر رحیمی چاپ می شود كه دردمندانه دیگر در میان ما نیست، ولی نگرش رحیمی حی وحاضر است. پس، این می تواند، با اندكی تسامح نه نقدی بر یك شخص بلكه نقدی بر این دیدگاه باشد.

در این كه در ایران در كنار هزار و یك درد دیگر، یك مشكل جدی فرهنگی داریم تردیدی نیست. اگرچه كم نیستند كسانی كه گمان می كنند این مشكل، تازه به نوجوانی رسیده است، یعنی برایش تاریخچه ای در نظر می گیرند كه در سالهای پایانی دهة 50 رقم خورده است ولی با چنین نگرشی موافق نیستم. این بیماری یا مشكل فرهنگی یك شبه گریبان گیر ما نشده است. اگرچه با تحولات سالهای اخیر، این بیماری تشدید شده است ولی تاریخچه آن از تحولات اخیر جامعة ما بسی فراتر می رود.

آن چه من یك مشكل جدی فرهنگی می نامم این است كه ما در ایران نه فرهنگ انتقادی داریم و نه منتقدی فرهنگی. ولی تادلتان بخواهد «منتقدان حرفه ای» فراوانند. منظورم از حرفه ای آن نیست كه در نگاه اول به نظر می رسد. «منتقدان حرفه ای» ما به چیزی كه باور ندارند پذیرش تقسیم كار و رسیدن به حداقلی از تخصص در موضوع مورد انتقاد آنهاست. شماری بر این گمان اند كه دانستن تئوری های گوناگون برای نقد نویسی كافی است. شماری دیگر، شاید براین باورند كه برای نقد نویسی استعدادی خداداد دارند و به همین دلیل است كه راجع به همه چیز «نقد» می نویسند. بدفهمی و كج فهمی مقولة نقد و نقادی باعث شده است كه نقد «نقادان حرفه ای» ما دراغلب موارد راهگشا نیست و كم نیستند بررسی های انتقادی كه با شدت و ضعف، در برگیرندة تعدادی اسامی عمدتا فرنگی اند كه مربوط و نامربوط ، جملگی چماق به دست در لابلای نقدهای این چنینی ظاهر می شوندو قرار است نقش استدلال را بازی كنند ولی كاركرد اصلی شان این است كه خواننده را بترسانند. «منتقد حرفه ای» ما ا گر ناقد شعر باشد هم بر اشعار رودكی و فردوسی نقد می نویسد و هم براشعار شاملو و عشقی. هم ناقد شعرهای فرخ زاد و اخوان ثالث است وهم ارزیاب شعرهای محمد رضا احمدی و رویائی. از سوی دیگر، هم ناقد شعرند وهم ناقد رمان و اگر هم فرصتی باشد، دیگر هنرها را بی نصیب نمی گذارند. در پیوند با انتقاد كه فرهنگش را نداریم، ضابطه بی ضابطه و قانون بی قانون. این دم غنیمت است!

البته گفتنی است در جامعه ای كه در همة طول وعرض تاریخش از بی قانونی حاكمیت و قانون ستیزی مردمش و فرهنگ قالبی استبدادی و مستبد پروراش عذاب كشیده است، چنین نمودهائی نباید عجیب باشد و نیست. ولی پرسش اساسی این است كه تا كجا و تاكی می توانیم سنگینی بختك واری این چنین را بر دوش بكشیم؟

گفتن دارد كه نتیجة سلطة همه جانبه استبداد دوگانه سلطنت و مذهب برایران، برخلاف باور پیروان مكتب «هنر نزد ایرانیان است و بس»، شكل گیری و تداوم جامعه ایست توان فرسوده و بد شكل و ناهنجار كه بر خلاف ادعاهای رایج و دهن پركن شماری از نویسندگان ما، جامعه ایست به راستی بیمار و مریض احوال كه نه می داند در كجای این زمانه ایستاده است و نه اینكه خبر دارد به كدام سو و در كدام جهت باید و یا دارد متحول و دگرگون می شود.

گذشته از همة مصائبی كه حاكمیت استبداد دوگانه برایران داشت و دارد، یكی از پی آمدهای دریغ انگیز این مصیبت تاریخی این بوده است كه ما، در بینش فرهنگی مان آدمهائی بار آمده ایم جبری فرهنگی و سیاه و سفید بین و درراستای وفاداری به این مسلك هم، آدمهائی شده ایم كه انگار، توان اندیشیدن آزاد و مستقل را نداریم و به همین دلیل، آدمهائی شده ایم به تمام معنی بی پرنسیب و ضابطه گریز. و اما بی پرنسیبی در این چارچوب، یعنی نسنجیده و نیاندیشیده سخن گفتن، از همه چیز گفتنی كه شاید بعضی چیزها را توصیف کند ولی هیچ چیزرا توضیح نمی دهد. یعنی مسئولیت گریزی و از همه بدتر، این خصایل زشت را تا سرحد فضیلت ارتقاء دادن.

از اكثریت بی سواد یا كم سواد كه ادعائی هم ندارند در می گذرم و می رسم به اقلیتی كه به ازای هر ارزن سواد، هزار خروار ادعا دارد و در پی آمد این ادعا، زمین وزمان را بهم می بافد كه حرفهای مهم بزند و كارهای مهم بكند. ولی پرسش اساسی این است: چه می گوید؟ و چه می كند؟ از این اقلیت، باز اقلیتی را كنار می گذارم ولی در میان آن چه كه می ماند، دودسته نمود برجسته تری دارند:
– الكی خوش های علمی – ادبی وادبی- علمی، یعنی جماعتی همه فن حریف كه از عرض و طول دانش خویش حیرت زده اند و مبهوت و احتمالا به همین دلیل هم هست كه معمولا نخود هر آش اند. ردپائی حداقل، از این جماعت در همه چیز و همه جا هست. از سوی دیگر، چون برجامعة فرهنگی ما بدوی ترین نوع نگرش مرید ومرادی حاكم است اینان الگوئی می شوند برای جوان ها و جوان ترها و به این ترتیب، این بیماری علاج پذیر به صورت مزمن و ظاهرا علاج ناپذیر در می آید و تولید وباز تولید می شود.

– سیاسی كاران و سیاست بازان خجالتی و كرایه ای. یعنی جماعتی كه تا مغز استخوان شان سیاست بازند ولی به پیروی از جو حاكم ، سنگ سیاست گریزی را به سینه می زنند. گرچه گمان می كنند تازگی ها «دموكرات» شده اند و مزایای «آزاد اندیشی» را فهمیده اند ولی، قبل از هر چیز و بیش از هر چیز، ضد چپ اندیشی اند و مخالف هر گونه نگرش عدالت طلبانه ومبلغ ارزش های عهد عتیق ولی در دوره و زمانه ای مدرن و حتی فرامدرن. می گویم كرایه ای اند، چون به اصولی پای بند نیستند. اگر به دلتان بهترمی نشیند عضو حزب بادند و مطمئن ترین وسیلة تعیین جهت باد. بگومگو با این جماعت، اتلاف وقت است به تمام معنی. چون به ماری می مانند كه از حوضچة روغن زیتون گذر كرده باشد. لیز و لغزنده. بت عیاری كه هر لحظه به رنگی در می آید. محفلی نیست كه نماینده ای از این دو گروه در آن حاضر باشد ولی اندر فراخ دامنی دانش دانشمندی كه شخص شخیص خودش باشد داد سخن ندهد. یا زمین و زمان را به هم ندوزد تا از سر خیرات چوب زدن به سوسیالیسمی كه قرار بود«واقعا» باشد ولی «عملا» نبود، دو تا بد وبیراه هم به ماركس ندهد. برای این جماعت، فحاشی به ماركس و به تفکر چپ نشانة تشخص و دانشمندی شده است. در حالیكه بسیاری از این «دانشمندان» بعید است حتی یكی از نوشته های ماركس را هم تا به آخر خوانده باشند. ولی چه می توان كرد؟ «شیخ» های ما سرچشمة لایزال كرامات اند!

و اما كیست نداند كه در چند سال گذشته بخصوص، دور دور این جماعت بوده است كه نه فقط در این محفل ها، بلكه در نشریات درون و برون مرزی هم هر آن چه كه دل تنگشان می خواهد می گویند و می نویسند. به راستی كه عقدة دل می گشایند. تو گوئی حرف و حدیثی بوده است مانده و متورم در گلوگاهی باریك كه چون زیادی مانده است، گندیده است. ناگفته نگذارم اما، تنها گندیدگی نیست كه نشانة قدیمی بودن و نو وتازه نبودن است. چون نیك بنگری «تازه ترین» حرف و سخن این جماعت وسیله ای شده است برای بیان كهنه ترین و بیات ترین اندیشه های عهد دقیانوسی كه از گورستان تاریخی خاطره ها نبش قبر می كنند.

وضعیت عناصری از این جماعت كه در مطبوعات درون مرزی قلم می زنند از همانندان خارج نشین شان بسیار حساس تر است. از یك سو، با حاكمیتی اقتدارطلب و آزادی ستیز طرف اند كه به دلیل حادترشدن تناقض های ذاتی و حل ناشدنی اش با واقعیت های زندگی در هزارة سوم، از همیشه هارتر و خطرناكتر شده است و بیشتر از همیشه به آن اعتمادی نیست. گو این كه شماری از روشنفكران كرایه ای جز این را تبلیغ می كنند. ثانیا، این جماعت به طور بالقوه این امكان و ظرفیت را دارند كه بر اندیشة میلیون ها ایرانی تاثیر بگذارند كه به هر حال، معماران اصلی هر گونه تحولی خواهند بود كه در ایران آینده اتفاق بیافتد. به همین دلایل، گرچه این جماعت را خطرات به مراتب بیشتر و ملموس تری تهدید می كند ولی این نیز درست است كه خود این حضرات می توانند منشاء خطرات زیادتری برای آیندة ایران باشند.

پس از این مقدمه طولانی، این را بگویم كه هدف از این نوشتار بررسی شماری از نوشته های آقای دكتر رحیمی1، یكی از صاحب نامان ماست كه در چند سال گذشته به ویژه، یكی از پركارترین، اگر نه پركارترین، نویسندگان و مترجمان ایران بوده است. قبل از هر چیز البته باید بگویم كه من هیچ آشنائی، برخورد، بگومگوی شخصی، خانوادگی، قومی و قبیله ای با ایشان ندارم. از دور یا نزدیك متاسفانه توفیق زیارت ایشان را نداشته ام. آشنائی من تنها با نوشته های ایشان است. اگرچه با نوشته های بسیار قدیمی تر ایشان هم اندكی آشنا بوده ام ولی چند سالی است كه به طور مشخص، آثار ایشان توجه مرا جلب كرده است و كوشیده ام در حد امكان از مطالعه این نوشته ها غفلت نكنم. این نكته را هم بگویم كه آن چه را كه می نویسم طبیعتا براساس آن چه هائیست كه از ایشان خوانده ام و از آن مهمتر، فهمیده ام و در حد همین فهمیدن، نوشتنش برای من میسر بوده است. این كه در گذشته چه گفته یا نوشته اند و یا در آینده چه خواهند گفت و یا خواهند نوشت، به من ربطی ندارد. نه دوست دارم كسی را با گذشته اش چوب بزنم و نه به راستی به قیمت نادیده گرفتن حال، برای من اهمیتی دارد كه كسی در گذشته چه كرده یا چه نوشته است یا برای آینده چه برنامه ای دارد؟ معترضه بگویم و بگذرم كه من این شیوه را به شدت مخرب می دانم كه شماری در جامعة فرهنگی، ادبی، سیاسی ما نان گذشته خویش را می خورند بدون این كه دست آوردها و عملكردهای اكنونی شان توجهی بر انگیزد. بهرتقدیر، در این وجیزه اگرچه بالاجبار از شخص سخن می گویم ولی در عین حال، به شخص كاری ندارم. نمی دانم شاید تصادف است یا بد اقبالی كه من نوشته های ایشان را برای بیان آن چه كه می خواهم بگویم مناسب و كارساز یافته ام. می توانم از دیگران هم نمونه بدهم ولی بهتراست دایره حرفهایم را برای جلوگیری از اطاله كلام محدود كنم.

دوست تر می دارم كه راجع به این كه آقای دكتر رحیمی در كجا ایستاده اند چیزی نگویم تا هر خواننده ای برای خویش نتیجه گیری كند. به جد امیدوارم كه در این نوشته از انصاف دور نگردم و به معیارهای اخلاقی كه برای ایشان و برای دیگران و طبیعتا برای خودم در ذهن دارم به تمام وفادار بمانم. بدون تردید، نوشته من مثل هر نوشته دیگری عاری از عیب و نقص نیست ولی به معصومیت قلم قسم كه به واژه واژه آن چه كه نوشته ام عمیقا اعتقاد دارم. این كه این اعتقاد ممكن است اینجا و آنجا اشتباه باشد، باید با مساعدت خوانندگان تصحیح شود.

پس، یك بار دیگر باید تاكید كنم كه من با آقای دكتر رحیمی بگومگوی شخصی ندارم. ایشان را به جز از طریق نوشته هایشان نمی شناسم. با این حساب، اجازه بدهید حرف آخرم را اول بزنم و در آنچه كه می آید بكوشم كه ا ز عهده بیایمش بیرون. براساس آن چه كه من از ایشان خوانده ام، آقای رحیمی در برابر خویشتن خویش مسئولیت نمی شناسد و مسئولیت پذیری ندارد. و اگر ایشان قرار است یكی از بهترین های فرهنگ ایرانی ما باشد، پس، وای به حال این فرهنگ!

به یادآوری می ارزد كه بررسی نقادانه نوشته های آقای رحیمی بسیار دشوار است و حتی فراتر رفته و می گویم كه نزدیك به غیر ممكن است. ولی نه به این دلیل كه این نوشته ها ساختار منطقی محكم واستواری دارند و در نتیجه، خلل ناپذیرند. بلكه دقیقا به این دلیل كه این نوشته ها از هیچ نظم ونظامی، از هیچ معیار و ضابطه ای پیروی نمی كنند. كمتر نوشته ای از ایشان خوانده ام كه ساختاری منطقی داشته باشد و به همین دلیل، ناقض حرف یا حرفهائی از خویش را در خویش نداشته باشد. به عبارت دیگر، با بخشی از نوشته هایش می توان در رد نوشته های دیگرش قلم زد. البته اگر آقای رحیمی به دیالكتیك باورداشت، می شد قلم زدنی این چنینی را نشانه بد فهمی ایشان از دیالكتیك دانست كه متاسفانه در میان مدعیان اعتقاد به دیالكتیك خصلت ناشناخته ای نیست. ولی آقای رحیمی بنظر نمی رسد به بررسی پدیده ها در حركت دائمی شان آن گونه كه انگلس می گفت، باور داشته باشد. نتیجة این بی نظمی در عرصة اندیشه این می شود كه آقای رحیمی به جای نقد نویسی و كمك به درك بهتر از موضوع مورد نقد، در اغلب موارد، فتوا صادر می كند. فتواهای آقای رحیمی سكولار همانند فتاوی آخوندهای حوزه، منطق این دنیائی ندارد. اگرفتوا را بپذیری كه به «بهشت» می روی و اگر رد كنی كه معلوم است اجنه و شیاطین در دل وجانت رسوخ كرده اند! اجازه بدهید عجالتا از این نوع فتوا صادر كردن، یك نمونه بدهم.

آقای رحیمی می گویند كه پس از سقوط كمونیسم و برچیده شدن فاتحه اش، «مائیم و چندین و چند گمراه كه چون نقطة اتكاء خارجی خود را از دست داده اند خطری آن چنان ندارند. با خوش اقبالی زیاد گروهی خواهند شد منزوی كه فقط سخنان پریشان می گویند»2. چنین پیش گوئی و پیشداوری پیغمبر گونه فقط از كسانی چون آقای رحیمی بر می آید كه از زیادی اقبال در جامعه ای قلم می زنند كه مدتهاست خندیدن در آن ممنوع شده است و الی از شلیك خندة خوانندگان سرنوشت دیگری می داشتند.

پرسش اولیه این است گیرم كه چند و چندین منزوی، قبل از شنیدن آن چه كه می گویند، چگونه آقای رحیمی می داند كه آنها پریشان خواهند گفت؟ تازه، «پریشان گوئی» اصولا یعنی چه؟ در این خصوص آقای رحیمی توضیح بیشتری نداده اند. ولی برای این كه برای آقای رحیمی هم روشن شود كه چه كسی پریشان می گوید، بد نیست به این عبارت خودشان در همین كتاب توجه نمایند: «چندین سال بعد آن چه مصدق برای ملت طلب می كرد به آسانی از طرف كمپانی ها نثار شیوخ شد»3، این به گمان من، پریشان گوئی است. چون نویسنده:

– ظاهرا نمی داند مصدق برای ایران چه طلب می كرد؟

– ظاهرا نمی داند كه شیوخ منطقه در كجای این مكان و زمان ایستاده اند؟

چرا این دیدگاه پریشان گوئی است؟ برای این كه:

– مصدق برای ایران استقلال اقتصادی می خواست كه این شیوخ ندارند.

– مصدق برای ایران دموكراسی می خواست كه این شیوخ به آن اعتقادی ندارند.

– مصدق برای ایران حاكمیت ملی طلب می كرد كه این شیوخ ندارند و قرار هم نیست داشته باشند.

و یا وقتی رحیمی ادعا می كند، كه «پادشاهان ایران همیشه حریمی از اخلاق را حفظ می كنند »4. به گمان من، پریشان گوئی می كند، چون:

– اگربه جد به چنین ادعائی باور داشته باشد، پس، از تاریخ ایران بی خبراست.

– از اخلاق تعبیر و تفسیر ویژه ای دارد كه مختص خود اوست.

– در همان صفحه، می نویسد، « بدیهی است كورش در میان فرمانروایان تا حدی استثنائی است5 »

مسئله وقتی آموزنده می شود اگر توجه كنیم كه در كتاب دیگری نوشته است كه « كشتن و كوركردن پسر و برادر برای پادشاهان [ایران] امری عادی بوده است. اگر از این نظر تاریخ كشور خود را نگاه كنیم – كه باید نگاه كنیم – خواهیم دید كسانی كه به این جنایات دست نزده اند شمارشان اندك است»6. پرسش این است كه اگر این ادعاها درست است، «حریم اخلاقی پادشاهان» ایران، و حفظ آن « حریم» پس چه شد؟

وقتی آقای رحیمی مدعی می شود كه «ایران هیچ گاه كشتار سن بارتلمی نداشته است. در این كشتار مخوف كه سال 1572 به فرمان شارل نهم ( به سعایت كاترین دومدیسی) صورت گرفت بیش از سه هزار پروتستان در پاریس كشته شدند»7. من می گویم این نویسنده پریشان گوست و مسئولیت نشناس و تا حدی فراموشكار چون در نوشته ای دیگر خودش نوشته است، «شاه اسماعیل در آغاز كار بیست هزار تن را در تبریز به گناه این كه مثل او نمی اندیشیدند از دم تیغ گذرانید و این مقدمة برافتادن زبان ایرانی از آن شهر بود».8 و باز همین نویسنده می نویسد كه شاه اسماعیل به بهانه این كه سلطان حسین میرزا بایقرا در نامه ای او را میرزا اسماعیل خطاب كرد، «بی خبر به شهر طبس تاخت و هفت هزارتن از مردم بی گناه آنجا را كه از رعایای سلطان حسین میرزا بودند كشت»9. پس این روایت « هیچگاه» هم نمی تواند راست باشد چون هفت هزار و بیست هزار از سه هزار نفری که به فرمان شارل نهم قتل عام شدند، بسیار بیشتر است!

وباز تنها در ایران است كه نویسنده ای می تواند مدعی شودكه ماركس «فاجعه را بنیاد می نهد»10 و چند صفحه بعد در همان كتاب بنویسد كه «منشاء شر جای دیگری است. تا آنجا كه مربوط به آزادی است باید متوجه بود كه آزادی ستمگر را باید گرفت تا آزادی ستمكش تامین شود»11. و بازدر چند صفحه بعد ادعا می كند كه« دموكراسی كمونیستی خود نفی دموكراسی است به دلایل زیر:…. در نظریة ماركسیستی، جهان به دو اردوگاه خیر و شر- نور و ظلمت – یعنی بورژوازی و پرولتری تقسیم شده است و چون چنین است بدیهی و واضح می نماید كه نیروهای اهورائی با نیروهای اهریمنی در بارة امر حكومت به مشاوره نپردازند»12. من می گویم چنین نویسنده ای پریشان گوئی می كند چون تقسیم جامعه به «ستمگر» كه باید آزادی اش را گرفت تا «آزادی ستمكش تامین شود» همان تقسیم جهان به دو اردوگاه خیر و شر – نور وظلمت است. این با عقل سلیم جور در نمی آید كه وقتی آقای رحیمی چنین می گوید بشود دموكراسی ووقتی 150 سال پیش ماركس چنین گفته باشد بشود« نفی دموكراسی»؟

و اما اجازه بدهید برگردیم به بررسی وجوهی دیگر از دیدگاه های آقای رحیمی.

در این كه آقای رحیمی بطور مطلق آزاد است ماركسیسم را به نقد بكشد حرفی نیست و نمی تواند باشد و نباید باشد. هركسی آزاد است كه ماركسیسم یا هر نگرش دیگری را به نقد بكشد و در نقدی كه می نویسد، كاملا بی رحم و بی گذشت بوده و با هر زبانی كه دوست می دارد و با هر لحنی كه می پسندد، نقدش را بنویسد و چاپ كند. با این همه، نكته اساسی این است كه اگر آقای رحیمی می خواهد به عنوان یك نقاد ماركسیسم جدی گرفته شود باید در نوشتن نقد احساس مسئولیت كند. باید تا حدودی و هر چه بیشتر و عمیق تر بهتر، موضوع مورد نقد را بشناسد. نقد را باید مستند بنویسد و باید در نقد نویسی، راستگوئی و درست كرداری داشته باشد. یعنی، باید به معیارها و ضوابطی كه برای دیگران می گذارد، قبل از هركس خودش وفادار باشد.

قبل از این كه شواهدی از نقادی آقای رحیمی به دست بدهم، بد نیست اشاره كنم كه به دلایل گوناگون كه جای بحثش اینجا نیست درایران عزیز، ما از بسیاری مفاهیم پیش پا افتاده درك نادرستی داریم. نمونه وار می گویم. گفتم هر كسی به طور مطلق آزاد است كه راجع به هر چیزی نظرش را بگوید. ولی همین آزادی را نباید كش داد یعنی واقعیت ها را وارونه منعكس كرد و آن گاه گفت، این نظر من است. اگر به راستی نگران سلامت زندگی فرهنگی مان هستیم باید راههای چنین سوء استفاده هائی را از آزادی بست. یا اجازه بدهید طور دیگری همین نكته را باز كنم. یك نقاد طبیعتا آزاد است بگوید من فلان مقاله بهمان نویسنده را دوست نمی دارم. نه دلیلی لازم است و نه چنین اظهارنظری توضیح بیشتری می طلبد. ولی وقتی همان نقاد، همان نویسنده را به دروغ گوئی متهم می كند، نمی باید در پشت سر آزادی سنگر بگیرد. باید شواهد و مداركش را عرضه كند. اگر شواهد و مدارك كافی عرضه نشود، این نقاد فحاش است و فحش داده است و از نویسنده، آئینه ای ساخته است برای دیدن چهره خویش. و اما، اگر نقادی برای مثال ثابت كرد كه من نویسنده دروغ گفته ام و پس آن گاه مرا دروغ گو و ریاكار خطاب كند، به اعتقاد من، نه فقط فحاشی نكرده است بلكه واقعیتی را گفته است كه می بایستی بهمین صورت می گفت. این كه من نویسنده، فرضا نباید دروغ بگویم [حقیقت]یك مسئله است و این كه دروغ گفته ام [ واقعیت] مسئله ای دیگر.

من بر آنم كه آن كس كه می داند دروغ گفته ام ولی مرا دروغگو خطاب نكند چون اخلاق رسمی ما بر نمی تابد، ناراستی كرده است و دروغ گفته است. در همین راستا، پس این نكته را هم اضافه كنم كه تفاوت است بین اینكه مثلا من بنویسم «فلان مقالة بهمان نویسنده را دوست ندارم» یا «در فلان مقاله، بهمان نویسنده دروغ نوشته است.» ( البته اگر شواهد دروغ گوئی را به دست بدهم مسئله طور دیگری می شود). و یا، «بهمان نویسنده هر چه بنویسد، مزخرف است». در آن آباد شده، آنقدر توی سرمان زده اند كه بسیاری از مسائل بدیهی را درك نمی كنیم. در دو عبارت آخر، صحبت بر سر آزادی عقیده نیست. چون عقیده ای بیان نشده است. دریكی، ارزش گزاری اجتماعی شده است و در آخری، قضاوتی و یا پیش قضاوتی از سرسیری و مسئولیت گریزی عرضه شده است كه گرهی از كار كسی باز نمی كند. در بهترین حالت، تبلیغ یك نظام ارزشی است كه به ظاهر آزادی خواه و در گوهر استبدادی است. پس، این نكات را گفته ام تا چارچوب نگرش من از ابتدا روشن باشد تا سر از تعابیر و تفاسیر گمراه كننده در نیاورد.

تا آن جا كه می دانم گمان نمی كنم آقای رحیمی با من بر سر این مقدمات اختلافی داشته باشد. خودشان نوشته اند، « گفته ها و نوشته ها مسئولیت آور است»13. در جای دیگر گفته اند، «به بار مسئولیت بیاندیشیم»14. دریك جا می نویسد باید پیام زرتشت را به جهان ابلاغ كنیم ودر حای دیگر، «آن چه امروز نظر مارا جلب می كند پندار نیك، گفتار نیك، كردار نیك است»15. در اشاره به جنبه های منفی تصوف، معتقد است كه «برای جبران مافات نیاز به نقدی صمیمانه و همه جانبه داریم» و كمی بعد می نویسد، پس برای جداكردن حقیقت از افسانه در فرهنگ كهن و گرانبار خود «نیازمند نقد آگاهانه ایم و برای دست یابی به نقدی آگاهانه ، نیازمند روحیه ای توام با آزاد اندیشی و فراخ اندیشی و دور از خود بینی»16به استبداد انوشیروان اشاره می كند و داستان كوبیدن دوات بر دبیری كه با نظر شاه مخالفت كرده بود را می آورد و با زبانی نكوهش آمیز و به درستی ادامه می دهد كه «نحوة برخورد تمام ما با مخالفان چنان است كه اگر قدرتی داشتیم همین كاررا می كردیم. نقدها كینه آمیز و پاسخ ها هم، خداحافظ حقیقت پرستی». نكته را نیمه كاره رها نمی كند. معتقد است « با این روحیه باید مردانه مبارزه كنیم و بدانیم كه دیكتاتور جز بر دیكتاتورها نمی تواند فرمانروائی كند»17.

به این شواهد از نوشته های آقای رحیمی اشاره كردم تا نشان بدهم من با آقای رحیمی برسراین مقدمات بگومگوئی ندارم و برای این كه اندكی خودم را لوس كرده باشم می گویم « زنانه» هم می توان با این ناهنجاری ها مبارزه كرد!. ولی، اجازه بدهید بدون مقدمه چینی و پرده پوشی حرف آخرم را اول بزنم و در آن چه كه می آید بكوشم از «عهده بیایمش بیرون» كه آقای رحیمی در آن چه كه به عنوان نقد بر ماركسیسم نوشته و من خوانده ام، به هیچ یك از این معیارها وفادار نمانده است. یعنی، آقای رحیمی با همه ادعاهائی كه دارد با ماركسیسمی به مخالفت بر خاسته و می جنگد كه نمی شناسد. حتی فراتر رفته و می گویم كه حتی الفبایش را هم نمی داند و به همین دلیل است كه در تاریكی شمشیر می زند. با این همه، از این نیك بختی و اقبال برخوردار است كه در جامعه ای قلم می زند كه در بسیاری از زمینه ها از جمله در پیوند با ماركسیسم، به قول سعدی سنگ را بسته و سگ رارهاكرده اند. نه پدیده ای نوین وتازه كه در هفتاد هشتاد سال گذشته این چنین بوده است. مخالفان رنگارنگ ماركیسیم به درجات گوناگون از آزادی و امكانات برای بیان نظریان خویش بهره جستند و این در حالی بود كه مدافعین ماركس تحت تعقیب و پی گرد دائمی هرگز امان نیافتند كه در شرایطی برابر با آرامش خاطر و بدون دغدغه در یك كارزار ایدئولوژیك در گیر شوند.اگر این نقدها صمیمانه و آگاهانه و توام با روحیه آزاد اندیشی و فراخ اندیشی بودند – آن گونه كه آقای رحیمی طلب می كند- بی شك ثمرات مثبتی به بار می آورد. ولی خواهیم دید كه به قول خود آقای رحیمی «نقدها كینه آمیزند و حقیقت پرستی هم غایب است و گم». به این ترتیب، بر خلاف ادعای آقای رحیمی، جدال مخالفین ماركسیسم با ماركسیسم از همان قدم اول، دعوائی بوده است یك جانبه و یك سویه و نابرابر و در نهایت دعوائی بوده است بر اساس پنداركژ و گفتار كژ و كرداركژ. در آن چه كه می آید خواهید دید چه می گوئیم و چرا این چنین می گویم؟

از یك سو استبداد همه جانبه حاكم و تا همین اواخر، همكاری و همگامی مجدانه و گسترده مذهب و سلطنت را درایران داشتیم كه نتیجه ای جز سركوبی همه جانبه و ادامه دار هر گونه آزاد اندیشی، و بخصوص هر گرایشی به ماركسیسم یا هر نگرش عدالت طلب دیگر، نداشته است. پس از جابجا شدن تاج با عمامه كه دیگر نورعلی نور شده است! اگر آن موقع به «جرم» اهانت به سایه خدا به دارت می زدند، اكنون دیگر خود خدا شمشیر به دست وارد میدان كارو زار شده است! از سوی دیگر، خرابكاری تاریخی و بدآموزی های مهلك حزب توده در حیطه اندیشه و اندیشیدن را داشتیم ( وهنوز داریم) كه كاریكاتوری از ماركسیسم را به عنوان ماركسیسم مطرح می كرده است و هنوز می كند. از یك طرف، این كاریكاتور ضربه پذیری بیشتری داردو در عین حال، امكانات كمتری در اختیار مدافعان ماركسیسم قرار می دهد. با این همه، گستردگی و ژرفای استبداد سالاری در ایران به گونه ای بوده است كه حتی همین حزب نیز به غیر از برهه هائی كوتاه، همیشه تحت تعقیب بوده است. تا زمان سرنگونی سلطنت، بر نقش همگامی و همراهی مذهب و سلطنت در ضدیت با آزادی واشاعه آن و تداوم كج اندیشی و باور به خرافات قدیمی و مدرن و در فضیلت بخشیدن به خردستیزی باید تاكید داشت. این همراهی اما گاه شكل وشیوه های مضحكی می گرفت. عناصر و جریانات مذهبی، برای مثال سازمان مجاهدین خلق ایران، نهضت آزادی و یا مرحومان طالقانی و شریعتی، با همة تضادها و تناقض هائی كه با سلطنت داشتند و یا گمان می كردند كه دارند، ولی در ضدیت با ماركسیسم هم رای و یك سان عمل می كرده اند. نمونه وار می گویم در حالیكه مرحوم شریعتی در زندان سلطنت بود نوشتة او درردماركسیسم در نشریه رسمی و زیر نظر ساواك چاپ و در سطح مملكت توزیع می شد18. و باز در همان سالها، وقتی زنده یاد علی اكبر اكبری، نه بر این نوشته، بلكه بر یكی دیگر از كارهای شریعتی نقد می نویسد، خود را در زندان ساواك می یابد.در همین راستا، البته « اسلام و مالكیت» طالقانی را داریم و هم متن دفاعیه آقای بازرگان را كه بیش از آن كه دفاعیه ای برای آقای بازرگان باشد ادعانامه ای در ظاهر بر علیه حزب توده ولی دراصل در رد ماركسیسم درایران است. این كه سلطنت در ایران كودن تر از آن بود كه این وجوه مشترك را قدر بشناسد نباید موجب ندیدن این وجوه شود. به هر جهت، واقعیت این است كه این امكان عملی هرگز در ایران وجود نداشته است كه برای دوره ای كوتاه حتی، شاهد بحث و جدلی آزادانه و بدون ترس و لرز بین مخالفین و مدافعان ماركسیسم بوده باشیم. كمتركسی می توانست علنا ورسما اعلان طرفداری و اعتقاد به ماركسیسم بكند ولی خود را به دردسر نیاندازد. در سالهای قبل از ساواك، ركن 2 و حتی قبل از آن شهربانی و سرپاس مختاری را داشتیم و در سالهای پس از ساواك، واواك و پاسداران و بسیجی های جان بر كف و خواهران زینت و انصار را داریم. البته همیشه بودند دین بازانی كه بر مركب جهالت مردم سوار می شدندو «چنین گستاخی هائی» را با چماق تكفیر می كوبیدند. به این ترتیب، ماركسیسمی كه در ایران مطرح می شد همیشه می باید در لفافه باشد. می توان با تسامح، آن را ماركسیسم اشاره ای یا ایمائی خواند كه مانند هر ایماء و اشاره ای می تواند اطلاعات نادرست منتقل كند و یا به غلط تفسیر شود. در این چنین بلبشوئی است كه هنوز كه هنوز است بسیاری از نوشته های كلاسیك ماركسیستی به فارسی در دسترس نیستند، تا چه رسد به آن چه كه در قرن بیستم نوشته شده اند19. منبع اصلی و اساسی اطلاعات مای ایرانی علاقمند به ماركسیسم عمدتا محدود بوده است به آن چه كه احزاب كمونیست چین، یا شوروی سابق و حتی آلبانی برای ما صلاح دانسته اند. تازه داشتن و خواندن همین ترجمه های محدود و معدود هم ای بسا كه با خویش مجازات اعدام و یا زندان های طویل المدت داشت20. در چنین وضعیتی است كه ندانستن و یا بد دانستن ماركسیسم امری كاملا طبیعی است. این هم شاید درست است كه در این چنین فضائی، عامیانه شدن و ابتذال ماركسیسم در ایران هم احتمالا اجتناب ناپذیر می باشد. و براین چنین زمینه ای است كه پشت پا زدن آقای رحیمی به معیارهای خود ایشان اهمیت فوق العاده ای پیدا می كند و چه داستانها كه نمی گوید از جماعتی كه چون به خلوت می روند، آن كاردیگر می كنند!

داشتم می گفتم، با این همه، آقای رحیمی حتی در این سطح هم با این ماركسیسم عامیانه و رایج در ایران آشنا نیست. در حالیكه الفبای ماركسیسم را نمی داند ولی ادعاهای دانشمندانه دارد. از بسته بودن سنگها سوء استفاده می كند و لاف می زندو در وضعیتی كه خودش بهتر از هركسی می داند یا باید بداند كه امكان بالقوه پاسخ گوئی به اتهامات ناروای ایشان نیست، مبارز می طلبد. حرف بی مدرك نمی زنم. خودتان قضاوت كنید.

ادعا می كند كه «با ماركسیسم – لنینیسم دشمنی خاصی نیست» بلكه «حرف بر سر توجیه دیكتاتوری، به هرصورت و به هر شیوه است. از این رو لازم است امروز كه درفش ماركسیسم لنینیسم در اروپا سرنگون شده با مبادی فرهنگی آن – به دور از همهمه و جنجال- بحثی جدی در گیرد تا شاید ریشه دیكتاتوری بخشكد و زیر هیچ لوائی تجدید حیات نكند»21. پیشنهاد بسیار مناسبی است. ولی برای این كه معنای «مبادی فرهنگی» و بحث جدی به دور از همهمه از دیدگاه آقای رحیمی روشن شود، به ادعاهای زیر توجه كنید:

– «می دانیم كه كمونیسم مطالعة آثار غیر كمونیستی را بر پیروان خود منع می كند»

-«هر جا كمونیسم پا گرفت وحدت ملی متزلزل شد. آشوب و غوغا رونق گرفت… از خشونت ستایش شد و مولوتف از آن رو كه پدر خود را كشته بود مورد ستایش قرار گرفت»22

بنابراین مرام كمونیستی، «در اساس خود ضد آزادی، ضد همآهنگی، ضد برادری و ضد وطن دوستی و ضد استقلال ( در همه معیارها) بود..». وظیفة احزاب كمونیست جز این نبوده است كه «ریشة آزادی و آزادیخواهی را بخشكانند… بگویند واعلام كنند كه عشق و برادری دروغ است»23. به گفتة آقای رحیمی، «دردوران كمونیسم همة حقوقها یكی خواهد شد، رفتگر به اندازه استاد دانشگاه حقوق دریافت می دارد و استاد دانشگاه به اندازة رئیس كارخانه». در جای دیگر می نویسد، «در تئوری و عمل لنین میان خشونت و ستم خط فاصلی نیست. بدین گونه به نقشه خدائی ماركس شیوه ای شیطانی افزوده شد» و دلیل این امر هم، از جمله این است كه «لنین جز به خشونت نمی اندیشید»24.

این درد را باچه زبانی باید گفت كه نویسنده ای كه دركش از ماركسیسم و كمونیسم این است كه در بالا گوشه ای از آن را خوانده اید در رد ماركسیسم، آنهم با تكیه به شعارهائی كه اندر فوائد «نقد آگاهانه و مسئولیت پذیری» صادر كرده، قلم می زند. این كه رحیمی مدعی می شود كه مولوتف چون پدر خودرا كشت مولوتف شد كه نه نقد است و نه حرف و سخنی آگاهانه است. از یك سو، تلاشی است برای به ابتذال كشاندن پی آمدهای نفس گیر بوروكراسی عریض و طویل شوروی سابق و از سوی دیگر، پیش قضاوتی است غیر مسئولانه و برای دق دل خالی كردن كه فقط می تواند سد راه كوششی صادقانه برای درك بهتر از این بوروكراسی باشد با بشود. حالا بماند كه اگرصرف كشتن پدر، برای مولوتف شدن مولوتف كافی بوده باشد، مگر او تنها كسی است كه پدر خویش را كشته است؟ در عین حال، اگر آدم به راستی بفهمد چه می گوید و اگر كینه چشم عقل و خردش را كور نكرده باشد، آن وقت از یك طرف نمی گوید كه ماركسیست ها می گویند و اعلام می كنند كه عشق و برادری دروغ است و از سوی دیگر، وقتی بخواهد برای شوونیست های وطنی دلبری كند، نمی نویسد، «ماركسیسم برای پرولتر یك وطن می شناسد و آن كل جهان است»25. یعنی آقای رحیمی، به راستی نمی فهمد كه این دوباهم جمع شدنی نیستند؟ اگر آقای رحیمی به واقع به بار مسئولیت می اندیشید واگر به جد، در كردار می پذیرد كه گفته ها و نوشته ها مسئولیت آور است، آیا بهتر نیست برای مدتی كمی كمتر بنویسد و اندكی بیشتر بخواند و در بارة آن چه كه نمی داند، مسئولیت پذیری حكم می كند زبان فروبندد نه این كه همه چیز و همه كس را به ابتذال بكشاند كه در دوران كمونیسم،«رفتگر به اندازه استاد دانشگاه حقوق دریافت می دارد.» گیرم كه این چنین، این كجایش غلط است؟ شبیه به همین وضعیت، در جای دیگر می نویسد، « اگر همه زمین ها متعلق به دهقان باشد و همه كارخانه ها متعلق به كارگران، در این صورت صاحبان اندیشه و حرف از كجا نان بخورند؟»26. قبل از هرچیز، ژرفای درك آقای رحیمی را از این مسائل می بینید!

آقای رحیمی می خواست نقاد ماركسیسم باشد ولی طبال فئودالیسم شد!

از آن گذشته، در پاسخ ایشان می گویم، از همان جائی كه امروز نان می خورند! مگر صاحبان اندیشه در جهان سرمایه سالاری صاحب كارخانه و یا زمین اند كه با این برداشت آخوند فلسفی27 گونة آقای رحیمی از ماركسیسم، از نان خوردن بیافتند!

اگر ادعای رحیمی درست است كه كمونیسم به عنوان یك مرام، «دراساس خود ضد آزادی، ضد همآهنگی، ضد برادری و ضد وطن دوستی و ضد استقلال ( در همة معیارها) بود» پس از چه روست كه رهبران شوروی سابق را به ناسیونالیسم دو آتشه متهم می كند و اتفاقا، درست هم می گوید! مگر آنها، از دید رحیمی، «كمونیست» نبودند؟ چه شد و چه پیش آمد كه آنها ضد وطن دوستی و ضد استقلال در همه معیارها نبودند؟ آیا آقای رحیمی مسئولیت پذیر نباید این قدر احساس مسئولیت كرده نشان بدهد و ارزیابی كند كه چه پیش آمده است كه وقتی همین مرام، همتای ایرانی اش را در حزب توده می یابد، نتیجه اش آن معجونی می شود كه تا حدودی می شناسیم! یعنی می خواهم بگویم، برخلاف آن چه رحیمی وعده می دهد، از نقد نقادانی چون اوست كه آن «ماركسیسم» دین شدة بی خدا بیشترین بهره ها را می برد و بیشترین سودها را می جوید. چون در حالیكه، ادعای پرداختن به مبانی فرهنگی دارد در كردار نه به مبانی می پردازد ونه با فرهنگ كار دارد. در بهترین حالت، «مبانی فرهنگی ماركسیسم» را با آئین دست به آب رفتن و طهارت همسان گرفته است كه با چند فتاوی آخوندی و شبه آخوندی می تواند حل وفصل شود. و درنهایت امر، اما چنان ملغمة آشفته ای از كج اندیشی و در هم اندیشی ارایه می دهد كه پاسخ گوی هیچ مشكلی كه نیست، هیچ. خود مصیبتی است روی دیگر بدبختی های ما در عرصة فرهنگ.

یكی از مسائلی كه برای آقای رحیمی در «رد ماركسیسم» بسیار مفید و كارساز افتاده است مسئلة «انترناسیونالیسم» است. نكته این است كه من به درستی نفمیدم ایشان چه دركی از انترناسیونالیسم دارند كه این قدر بد است و مضر. از یك سو می نویسد، «مگر ماركس معتقد نبود كه پرولتاریا وطن ندارد». و این در حالی است كه دو سه صفحه قبل ترش نوشته بود، «زیرا ماركس گفته بود كه پرولتر یك وطن دارد و آن كره زمین است»28. ولی در چند صفحه قبل ترنوشته بود كه «كمونیسم ضد وطن دوستی بود، زیرا به تبلیغ انترناسیونالیسم می پرداخت كه كوششی بود برای ترویج ملیت پرستی شدید روسی. كمونیسم در سراسر جهان علاقة میلیونها جوان را از وطن برید و متوجه شوروی و حتی روسیه كرد»29. در مقاله ای دیگر آقای رحیمی می نویسد كه «كمونیست ها یك وطن دارندو آن قوی ترین كشور كمونیستی است»30.

تردید ندارم كه آقای رحیمی براین گمان است كه در همه موارد یك حرف می زند. ولی نمی زند. یك جا صحبت از ملیت پرستی شدید روسهاست كه با تعریف آقای رحیمی از انترناسیونالیسم در تناقض قرار می گیرد. جای دیگر سخن از سرسپردگی به قوی ترین كشور كمونیستی است كه اگر چه در مقطعی شوروی بود ولی می تواند كشور دیگری باشد. پس «ملیت پرستی شدید روسها» نمی توان جزء جدائی ناپذیر این تعریف باشد. یك جا به گفته ماركس «پرولتر وطن ندارد» و جای دیگر به گفتة همان ماركس «پرولتر یك وطن دارد و آن كره زمین است». آیا ماركس گرفتار تناقض است یا این كه آقای رحیمی دارد اندكی تردستی می كند؟ ایشان كه این همه اندر فوائد «معنویت» ، «داد»، « اخلاق» قلم می زنند آیا نباید به خوانندگان خویش پاسخ بدهند كه به چه دلیل گفتة ماركس را سرودم بریده نقل می كنند؟ آقای رحیمی كه با این همه اطمینان می نویسند، «كمونیسم از بن نظریة غلطی بوده است»31 چه نیازی دارند كه به خوانندگان خویش همة داستان را نگویند؟ به این نكته باز خواهم گشت و خواهید دید چه می گویم.

مگر آقای رحیمی این همه اندر فوائد «نقد مسئولانه و آگاهانه» قلمفرسائی نمی كنند! پس بر چه اساسی و با استناد به چه مدارك «روان كاوانه ای» می نویسد «لنین جز به خشونت نمی اندیشید» آقای رحیمی از كجا چنین چیزی را می داند؟ و سندش چیست؟ به عنوان یك نمونه می گویم. وقتی لنین كتاب «توسعه سرمایه داری در روسیه» را می نوشت آیا به خشونت می اندیشید یا به مسائل اقتصادی و اجتماعی؟ بسته به این كه پاسخ آقای رحیمی چه باشد به هر حال بار مسئولیتی به عهده ایشان افتاده است. یا باید بپذیرند كه دل خوش داشته اند چیزی بگویند و ناسزائی بپراکنند یا این كه باید نشان بدهند كه آن چه ادعا می كنند براساس شواهدی كه ارایه خواهند داد صحت دارد و درست است.

آیا جز این است كه اتتقادی غیر مسئولانه و كینه توزانه از این دست باعث می شود كه لنین، ماركس و حتی استالین آن گونه كه باید موضوع نقد و بررسی قرار نگیرند و در نتیجه، زمینه كار از یك سو برای نقادانی چون آقای رحیمی هم چنان باز بماند و از سوی دیگر، برای جزم اندیشانی كه در واقع، هدف اصلی نقادی های ایشان و امثال ایشان اند. می خواهم این نكته را بگویم كه آقای رحیمی برخلاف ادعاهای دهن پركن و امیدهایش دسته گلی به سر كسی نمی زند و قتی با كینه ورزی دق دل خالی كردن های خود را در لباس نقد به خورد خوانندگانی می دهد كه از سوئی تشنه دانستن اند واز سوی دیگر، چه در گذشته های دور و چه در سالهای پس از انقلاب بهمن 57 با حاكمیتی خودكامه روبرو بودند و هستند كه به كمتر كسی مجال و «اجازه مستقلانه اندیشیدن» می دهد.

آلبته آقای رحیمی، با این كه از ابتدائی ترین و پیش پا افتاده ترین ضوابط و معیار های نقد نویسی پیروی نمی كنند ولی مكرر به یاد خواننده می آورد كه انگار یك «رسالت تاریخی » عظیم به گردن ایشان افتاده است.

در یكی از مقاله هایش اشاره می كند به سركوب خونین حزب توده در سال 1332 و بعد می گوید ، ولی در سال 1357 ده نهضت ماركسیستی در ایران جوشید. چرا؟ برای این كه «تا كنون با ماركسیسم لنینیسم برخوردی فرهنگی نشده، یعنی اصول و مبادی آن شكافته نشده و در بحثی آزاد مورد نقادی قرار نگرفته است»32. البته رسماو علنا نمی گوید ولی به وضوح می توان دید كه براین گمانند كه تاریخ چنین وظیفه ای را بر گردن ا یشان گذاشته است. خوب، باشد. مبارك است. ولی درك آقای رحیمی از اصول ماركسیسم از همان ابتدا با بی اصولی، با كج اندیشی و كج فهمی و حتی نفهمی مبادی آغاز می شود. می گوید، «ماركس می گفت كه ثروت اصلی كاراست»33. در جای دیگر به نقل از نویسنده دیگری می نویسد، «كلید علم قوانین حركات جامعه را ماركس در ثروت و فروید در سكس یافته اند»34. در چند صفحه بعد، مدعی می شود كه «از طرف دیگر تضادی در داخل ماركسیسم وجود دارد. اگر ماركسیسم واقعا معتقد است كه موتور تاریخ انگیزه های اقتصادی است و قدرت سیاسی عامل ثانوی، برای پای بندی به این نظریه می بایست از اعتقاد به جبر علی [دترمینیسم] تجاوز نكند»35.

مشكل آقای رحیمی این است كه این فرمایشات ایشان به ماركس ربطی ندارد و ماركس چنین نظریات مشعشعی ابراز نداشته است. اگر برای آدم مهم باشد كه چه می گوید و اگر به قدر ارزنی احساس مسئولیت كند وبا اخلاق علمی بیگانه نباشد و اگر ماركس را در همان حدی كه درایران مطرح است خوانده وفهمیده باشد می داند كه ماركس نمی توانسته چنین گفته باشد. اگر خوش بین باشیم آقای رحیمی بی دقتی می كند واگر واقع بین باشیم كه متقلب است و فریب كار. چرا می گویم متقلب و فریبكار؟ برای این كه آقای رحیمی اخلاق دوست ما نظری را كه ماركس در «نقد برنامة گتا» از برنامة كنگره وحدت گتا به نقد جانانه كشیده است به نام نظریات ماركس به خورد مردم می دهد تا بعد كاریكاتوری از انتقادات ماركس به برنامة گتا را به عنوان انتقادات خویش از ماركس مطرح كند. این به واقع اهمیت دارد در نظر بگیریم «نقد برنامة گتا» نوشتة ماركس با این جمله آغاز می شود كه «كار سرچشمة همة ثروتها نیست»36 و آن وقت آقای رحیمی كه به عنوان یك متخصص ماركسیسم قلم می زند خوش پسندیده اند كه همین عبارت را به ضد خود دگرسان نمایند. بعید می دانم آقای رحیمی این نوشته را نخوانده باشد و به همین دلیل، كاملا محتمل است كه ایشان با آگاهی به دیدگاه ماركس چنین دروغی را به او نسبت می دهد تا نتایج دلخواه خود را بگیرد. برای ماركس، كار منشاء ارزش است و منشاء ارزش اضافه و مازاد یعنی آن چه سر از جیب صاحبان سرمایه در می آورد. البته كه حق همگان است كه این دید گاه ماركس را نپذیرند ولی اگر به راستی نگران روشن شدن حقیت ایم هیچ كس حق تحریف دیدگاه های دیگران را ندارد. آقای رحیمی احتمالا خود آگاه نیستند كه بااین سهل انگاری كوچك یا فریب كاری بزرگ خویش سخن بسیار مهمی می گوید.اگر ادعایش درست باشد پس از دیدگاه ماركس، همة ثروتمندان از كانال كار خویش است كه ثروت اندوخته اند! بستن چنین افترائی بر ماركس، بیش از آن كه عصبانی كننده باشد، مضحك و رسوا كننده است. چون اگر آقای رحیمی نداند یا كینة كورش به ماركسیسم امان نداند تا بداند، ولی همگان می دانند كه با هزار من سریشم هم نمی توان بر ماركس چنین افترائی بست.

مشكل آقای رحیمی به همین یك مورد ختم نمی شود. اگر می شد، مسئلة مهمی نبود. آن چه به وضوح روشن است این كه آقای رحیمی در اغلب قریب به اتفاق موارد «ثروت» و «سرمایه» را همسان می گیرند. بر عوام كه چنین می كنند ایرادی نیست. ولی برای آقای رحیمی كه كمر به «رد ماركسیسم» بسته است این كج فهمی به راستی خجالت آور است. خانة محقری كه ایشان دارند ثروت ایشان است ول همان خانة محقر سرمایة ایشان نیست. این كه همان خانة محقر را می توان به سرمایه دگرسان كرد توجیه قابل قبولی برای این پریشان گوئی نیست. طلائی كه فرضا گنبد «امام رضا» رادر مشهد پوشانده است ثروت است ولی سرمایه نیست. چون قابلیت باز تولید و بر خویش افزودن ندارد.

یكی دیگر از مشكلات بررسی نقادی های آقای رحیمی، همان گونه كه در جای دیگر گفته ام این است كه «نقد» ایشان مستند نیست. یعنی برای مثال، آقای رحیمی معلوم نمی كند ماركس در كدام نوشته مدعی شده است كه «موتور تاریخ انگیزه های اقتصادی است» ودر نتیجه به شكل كنونی اش، حالت فتوائی را می گیرد كه آقای رحیمی صادر كرده است. در جائی در كتاب «سرمایه» كه الان صفحه اش به خاطرم نمانده است ماركس نوشت، «قهر قابلة جامعه ای است كه آبستن انقلاب است» و یا در مانیفست آمده است كه «تاریخ مدون بشر تاریخ مبارزه طبقاتی است»37. بعید نمی دانم آقای رحیمی براساس كج فهمی های خود «مبارزه طبقاتی» را به انگیزه های اقتصادی تنزل داده باشد. به این ترتیب، به یادآوری می ارزد كه فقط از منتقدینی چون رحیمی بر می آید كه فقط به بار مسئولیت بیاندیشند نه این كه به آن عمل كنند.

به اعتقاد من اگر آقای رحیمی در حد همان چه كه در ایران جاری بوده است با مبانی ماركسیسم آشنا بود از قول انگلس جعل نمی كرد كه «پس از تجربه های مكرر به این نتیجه رسیده بود» كه«تنها راه درست و بی زیان پیروزی سوسیالیسم پیروزی از راه انتخابات است»38. پرسش اول این كه منظور ایشان از تجربه های مكرر به راستی چیست؟ مگر در طول حیات انگلس غیر از تجربة كمون پاریس، تجربة دیگری هم بود؟ از آن مهم تر، هر آن كسی كه با نوشته های انگلس آشنا باشد و حتی یكی از نوشته های او را تا به آخر خوانده باشد می داند كه جزم اندیشی و مطلق نگری، یعنی یا این یا هیچ چیز سنخنیتی با جهان نگری انگلس ندارد. و این آقای رحیمی گران مایه ماست كه برای این كه خودش و حرفش را مهم جلوه بدهد حرف در دهان انگلس گذاشته است. واقعیت تاریخی این است كه انگلس هر آن گاه كه ضرورتی و فرصتی پیش آمده باشد در افشای كمبودها و ضعف های همین نگرشی كه آقای رحیمی به او نسبت می دهد، قلم زده است. ولی آقای رحیمی در جائی كه فعلا نمی گوید كجا، انگار كشف كرده است كه انگلس بر سر عقل آمده و گفته است كه دست یابی به سوسیالیسم فقط از راهی امكان پذیر است كه آقای رحیمی صد واندی سال بعد می گویند! استاد بزرگوار: باور خودت را به مسئولیت خودت و بازبان خودت بگو. به دیگران چكار داری؟ مگر انگلس از جمله در آنتی دورینگ ننوشت كه شیوة«بررسی اشیاء و رویدادهای طبیعی در انفراد ومجزا از كلیت عظیم روابط»، «در سكون و نه در حركت شان» و «به مثابه اموری ثابت و نه ماهتیا متغیر» وقتی به وسیلة بیكن و لاك به فلسفه بسط یافت، «موجب بوجود آمدن كوته فكری های قرون اخیر، یعنی طرز تفكر متافیزیكی گردید»39. آن وقت به راستی آیا كینه توزانه و غیر منصفانه نیست كه نویسنده ای از زبان كسی كه این گونه از پدیده ها در حركت و تغییر دائمی شان سخن می گوید مدعی شود كه مستقل از زمینة تاریخی، اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در همه جا و در همه وقت، فقط یك راه و تنها همین یك راه برای دست یابی به سوسیالیسم وجود دارد! و اما انگلس نوشت، «در نظر متافیزیسین ها اشیاء و صور ذهنی شان، بعنی مفاهیم به مثابه موضوعاتی استوار و نا متغیر و یك برای همیشه موجود، منفردا یكی بعد از دیگری بدون درنظر گرفتن روابطشان با یك دیگر مورد بررسی قرار می گیرند. متافیزیسین در ازدحامی از تضادهای مرتبط می اندیشد. قولش نه! نه! و آری ! آری است…. در نظر او شیئ یا وجود دارد و یا این كه وجود ندارد. چیزی نمی تواند هم خودش باشد وهم چیز دیگری»40. از همین روست كه باور انگلس به امكان پیروزی از راههای مسالمت آمیز هم چیزی نیست كه بتواند مورد بهره برداری های این چنینی قرار بگیرد. ولی نكته برای منتقدینی مثل آقای رحیمی به راستی جور دیگری است.

آگر آقای رحیمی در حد مانیفست با مباحث ماركسیستی آشنا و پس آن گاه بر ماركسیسم ردیه می نوشت مسئله ای نبود. ولی نیست. چون اگر آشنا بود و اگر شناخت اندكی هم از كشورهای سرمایه سالاری غربی داشت – حتی می گویم در حد یك توریست كنجكاو – آن و قت ادعا نمی كرد كه« گفته اند كه سرمایه داری صدی نود پیشنهادهای مندرج در بیانیة كمونیستی ( مانیفست) را دردورن نظام سرمایه سالاری عملی كرد»41.

در خصوص این ادعای آقای رحیمی به چند نكته اشاره می كنم.

– قبل از هرچیز اشاره ایشان به «گفته اند» بی اختیار مرا به یاد مادر بزرگ مرحومم می اندازد كه اگرچه در هیچ زمینه ای ادعائی نداشت ولی همانند آقای رحیمی در پیوند با هر چیز و همه چیز سخن می گفت و هر آن گاه كه با كنحكاوی های كودكانه من در آن سالهای دور روبرو می شد كه مادر از كجا می دانی؟ می گفت: « چه می دونم! مادرجون، میگن» و البته همانند آقای رحیمی هیچگاه نمی گفت كه چه كسانی می گویند.

البته گمان نكنید كه موارد مشابه در نوشته های آقای رحیمی نیست. در جای دیگر می نویسند، «بدیهی است كه مسائل اقتصادی كه ماركس در كتاب سرمایه مطرح كرد از مباحث مهم علم اقتصاد است كه بخش عظیم آن – چنانكه خبرگان فن می گویند – كهنه شده»42. یك جا «از ایرانیان آگاه» نقل می كند و جای دیگر از«یكی از افراد درجه دوم [حزب توده] » كه ادیبی گران قدر است و بالاخره در جای دیگر از «یكی از تنظیم كنندگان برنامة پیك ایران»43. ناگفته روشن است كه همة این منابع سری و محرمانه نعل به نعل همان حرفهای آقای رحیمی را می زنند و حامل همان باورها هستند!

به نظر من ولی این گونه حرف و حدیث گفتن نمودار تلاشی است موذیانه و ناسالم برای باز گذاشتن راه گریز. برای در رفتن از زیر بار مسئولیت آن چه كه آدم می گوید. برای سخن جنجال برانگیززدن ، برای بادی به غبغب انداختن كه نگاه كنید همگان همان حرف مرا می زنند! ولی با این همه، این نحوة نگرش در بطن خویش نشانة بزدلی عقیدتی و ترسو بودن هم هست كه آدم حرفهایش را از دهان دیگران می زند. و در این پوششی كه عرضه می شود نشانه تلاشی است فریبكارانه برای خاك پاشیدن به چشم آنهائی كه تشنة دانستن اند. چرا می گویم كسانی چون آقای رحیمی به چشم دیگران خاك می پاشند؟

به این دلیل بسیار ساده كه نه فقط در پیوند با مانیفست و ماركسیسم به طور كلی اغتشاش تفكر ایجاد می كند بلكه موجب می شود كه در بارة سرمایه داری هم دانسته های مردم – اگرچه محدود – با توهم پنداری آقای رحیمی كه حد ومرزی ندارد مخلوط شده از حیز انتفاع بیافتد.

و اما، مشكل اساسی ما در این است كه آقای رحیمی به نظر می رسد كه به تازگی كارل پوپر را كشف كرده است و برخلاف همة ادعاهائی كه دارند ایشان فقط امام زاده ای می طلبد تا برای موجه جلوه دادن كینه ورزی هایش به ماركسیسم به آن دخیل به بندد. در این راستا، چه امام زاده ای بهتر از پوپر كه در این زمینه به راستی سرآمد همگان است. پوپر مدعی شد كه آن چه كه ماركس پیشنهاد می كرد و «حتی خیلی بیشتر از آن، مثلا بیمه های اجتماعی در عمل [در كشورهای سرمایه داری] اجرا شده است»44. وهمین لاف در غریبی آقای پوپراست كه بوسیلة آقای رحیمی تكرار می شود. نه جناب پوپر، به واقعیت این جوامع كار دارد ونه آقای رحیمی در بازگوكردنش لحظه ای می اندیشد. البته كارل پوپر درمصاحبه ای با نشریة اشپیگل كه در اواخر سال 1992 چاپ شد به راستی سنگ تمام گذاشت. قصدم وارسی مفصل این نظریات نیست ولی پوپر حتی مدعی شد كه « آنچه را كه ماركس سرمایه داری می نامید، هیچگاه – حتی مشابه آن نیز – وجود نداشته است» و امپریالیسم هم «یك فرمول خصلتا روشنفكری و مطلقا بی معنی » بود45. با این همه، « تكبر روشنفكران زشت و ناپسند است. اما هراس من این است كه ماركسیست های راستین آن گونه كه بودند بمانند و هم چنان بكوشند كه نظام سرمایه داری را از میان بر دارند»46. چنین انتقاداتی را تنها به كمك روان شناسی و روان كاوی می تواند فهمید. یعنی اگر ادعای پوپر درست باشد – كه خیلی بیشتر از آن چه كه ماركس می خواست در جوامع سرمایه داری پیاده شده است – آن گاه ماركسیست های راستین بایستی به راستی دیوانه باشند كه بخواهند این نظام را از بین ببرند؟ از بین ببرند كه به جایش چه بگذارند؟ به نژادپرستی مستتر در بیانات دیگر پوپر و برطبل جنگ كوبیدن او دیگر نمی پردازم ولی عبرت آموز است كه و قتی پای كینه به میان می آید حتی لیبرال فاضلی چون پوپر هم نسنجیده سخن می گوید47. و اما، اگر پوپر و به تبع ایشان آقای رحیمی كمی با مسئولیت پذیری بیشتر وكینه ورزی كمتر به قضایا نگاه می كردند در مانیفست می دیدند كه « كمونیست ها می توانند تئوری خود را در یك اصل خلاصه كنند: الغاء مالكیت خصوصی»48. سئوال این است كه در آن جوامعی كه قرار است از ماركس فراتر رفته باشند، آیا همین یك اصل پیاده شده است؟ اگر پاسخ منفی باشد كه آقای پوپر «حقیقت طلب» وآقای رحیمی « حقیقت خواه» باید بپذیرند راست نگفته اند! و مستقل از مكتب و شیوة نگرش، دروغ گویان بدترین دشمنان مردم اند.

البته در مانیفست پیشنهاد های دیگری هم هست. « تمركز اعتبارات در دست دولت… تمركز كلیة وسایل حمل و نقل در دست دولت…. و لغو حق وراثت»49 آیا این پیشنهاد ها در این جوامع فراتر رفته از ماركس عملی شده اند؟

البته هم پوپر و هم آقای رحیمی مختارند كه شیفته سرمایه داری باشند ولی برای حفظ حرمت آزادی، هیچكس آزادی تحریف ندارد و نباید داشته باشد. و سئوال این است كه آقای رحیمی با این همه ادعائی كه دارد، چرا حرمت آزادی را نگاه نمی دارد؟

در صفحات قبل، به افترائی كه بر انگلس بسته اند اشاره كردم. وقتی این افترا، در كنار دیگر نظریات ایشان قرار می گیردمعنای خاص خود را می یابد.

قدم اول: تنها راه درست وبی زیان برای پیروزی سوسیالیسم، انتخابات است.

قدم دوم: « كمونیسم در عمل همیشه و در همه جا مترادف با دیكتاتوری و زور بوده است» و از این روست كه « هنگامی كه كمونیست ها از دموكراسی صحبت می كنند بنا به مصلحتی از آئین خود پرفراتر می گذارند».

قدم سوم: « بنابراین گفته های رهبران كمونیست در این باره [دموكراسی] به هیچ وجه مورد اطمینان نیست. نه با اصول نظریة آنان می خواند ونه با كاركرد كمونیسم». وپس برسیم به:

قدم چهارم: « مردم عادی این امر را به خوبی احساس كرده اند، به همین دلیل در هیچ جای جهان كمونیست ها با آراء آزاد مردم برسركار نیامده اند»50.

وقتی مردم عادی هم مانند آقای رحیمی می دانند كه كمونیست ها به طرز مادرزاد دیكتاتوراند و دروغ می گویند، پس نتیجة منطقی نظر ایشان این می شود كه هروقت كه لازم باشد، « اعدام باید گردد». در ضمن بد نیست به یاد داشته باشیم كه در جای دیگردر بارة كسی كه به گرد پای كمونیست ها در « بدی و بد كرداری» نمی رسد آقای رحیمی نوشته اند:« در مورد چنین كسی رعایت ملاحظات اخلاقی، تا حدی خامی است»51و هم چنین به یاد داریم كه به گفتة رحیمی، باید « متوجه بود كه آزادی ستمگر را باید گرفت تا آزادی ستمكش تامین شود»52. به این ترتیب، مختصات« جامعة آرمانی» نقادانی چون آقای رحیمی هم آشكار می شود. با این همه انگار به یادمی آورند كه آش به راستی این همه كه می فرمایند شور نیست. ذكر خیری می كنند از آلنده ولی بلافاصله قضیه به این صورت ماستمالی می شود كه او « كمونیست نبود، سوسیالیست بود» . البته در جای دیگر می گوید از میان « نام آوران ماركسیسم ( ونه كمونیسم)» آلنده را داریم كه « امپریالیسم نانجیب نگذاشت حكومت كند و به جرم پاس داشتن آزادی ها سرنگون شد»53

شما را نمی دانم ولی برای من حیرت آور است كه روشنفكری با ادعای رحیمی نداند كه اگر مدافعین دموكراسی غربی در حد هوشی مین كمونیست و « دیكتاتور مادرزاد» دموكرات بودند و نتیجة انتخابات ویتنام را می پذیرفتند دیگر لازم نبود بشریت شاهد آن همه جنایاتی باشد كه در پوشش دفاع از « آزادی» صورت گرفت. این نیز حیرت آور است كه كسی با این همه ادعا این گونه بین سوسیالیسم، كمونیسم و ماركسیسم دیوار چین بكشد و تازه هروقت كه لازم شد از یكی به جای دیگری سود بجوید. اگرچه به « كمونیسم در عمل» می تازد، ولی من نمی توانم قبول كنم كه رحیمی نمی داندكه به واقع دارد از « سوسیالیسم در عمل» انتقاد می كند. به گمان من، مسئله این است كه وقتی آدم رویش نشود كه حرف دلش را صاف و سرراست بزند و یا خدای ناكرده ریگی به كفش داشته باشد نتیجه همین می شود كه آقای رحیمی هم به نعل می زند و هم به میخ. جائی كه می خواهد ژست پیشرو بودن وتعهد بگیرد اندر فوائد « سوسیالیسم» سخن می گوید و به ویژه هوادار «سوسیالیسم ایرانی» می شود54 كه لابد مثل خیلی چیزهای دیگر ایرانی برتر است و بالاتر از همه. ( حالا بماند كه مختصاتش را نمی دانیم) ولی درعین حال، در سایه تازیدن به « كمونیسم در عمل»، « سوسیالیسم در عمل» را زیر ضرب می گیرد كه همیشه و همه جا مترادف با دیكتاتوری و زوربوده است و احتمالا به همین دلیل هم هست كه سرنگون كردن حكومت آلنده بعید است جنایتی بر علیه دموكراسی بوده باشد و از همین روهم هست كه رحیمی می گوید« سرنگون شد» نه این كه « سرنگونش كردند». می دانم از نقادانی چون آقای رحیمی به راستی انتظار زیادی است كه دقیق بیاندیشند و دقیق بنویسند چون لازمه دقیق اندیشیدن و دقیق نوشتن این است كه نقد صادقانه باشد و نقدهای رحیمی صادقانه نیست. حرفهائی است برای این كه عقده دل خالی كند. وقتی كسی، نقد را برای آرام كردن خویش می نویسد، نتیجه همین می شود كه خواننده نقد، از خواندن نقد چیزی كه چیزی باشد برداشت نمی كند.چون هدف اولیه این جور نقدها آگاهی دادن به دیگران نیست. در همین مورد، شاید خواننده گمان كند كه دارم مته به خشخاش می گذارم ولی برای منی كه فارسی را به درستی نمی نویسم و نزدیک به دوسوم عمرم را درخارج از ایران گذرانده ام، تفاوت ها هست بین آنچه كه به راستی اتفاق افتاد- و مستند هم شده است – و شیوه ای كه آقای رحیمی در بارة آن واقعیت قلم زده است. به گمان من، « سرنگون شدن» به جای « سرنگون كردن» باعث می شود كه خواننده به بررسی نقش عاملین سرنگونی، یعنی سازمان سیا، شركت تلفن و تلگراف وبورژوازی شیلی، توجه لازم را معطوف ندارد. از سوی دیگر، اگر برای خواننده روشن شودكه سرمایه داری امریكا – همان امپریالیسم نانجیب آقای رحیمی- انتخابات را – به ویژه در جهان سوم- تا جائی قبول دارد كه خودش برنده آن باشد، در آن صورت حنای تبلیغاتی ایشان بی رنگ می شود.

این نگرش، به گمان من بیش از آن چه نشانه گیج سری وآشفته اندیشی باشد ترجمان كوششی است مخرب ولی آگاهانه كه فقط در خدمت چوب زدن به ماركسیسم كارساز است. البته اگر این چوب زدنها نتیجة تحقیق و تفحص خود ایشان باشد، حرفی نیست. اشكال كار دراین است كه من در هیج یك از نوشته های ایشان كه در رد ماركسیسم نوشته اند ندیده ام كه حتی برای یك بار هم به نوشته ای ازماركس استناد جسته باشند. مكرر می نویسند « به قول ماركس» یا « ماركس می گوید» ولی در تمام این موارد گفتآوردیست معمولا مثله شده از یك نقاد غربی. در لابلای این گفتآوردهای هزار پاره است كه آدم می تواند تعابیر و تفاسیر آقای رحیمی را هم بخواند. این مسئله هم مهم است كه ببینیم منابع مورد استفاده آقای رحیمی چیست؟ به نظر من، وقتی كسی بخواهد براساس نوشته های كارل پوبر، سولژنستین، بوكوفسكی و امثالهم « مبانی فرهنگی ماركسیسم» را بررسی كند پیشاپیش روشن است كه چه خواهد نوشت. یعنی می خواهم بگویم آقای رحیمی پیشاپیش تصمیم خویش را گرفته است و آن داستان های جذاب « بحث آزاد» و « خشكاندن ریشه دیكتاتوری» و غیره بی پایه تر از آن هستند كه جدی گرفته شوند. براین چنین زمینه ای است كه بسیاری از نقادی های رحیمی به ماركسیسم « پاسخ ندارد» و یا بهتر بگویم نمی تواند پاسخ داشته باشد. بلافاصله اضافه كنم نه به این خاطر كه درست است و كوبنده. خیر. دلیل اصلی اش این است كه آقای رحیمی كه ماركسیسم را به واقع نمی شناسد با گرته برداری از كارهای دیگران، جملاتی را بریده بریده به هم رفو می كند تا از آن نتایج مورد نظرش را بگیرد و چون در اغلب موارد، منابع را هم به دست نمی دهد، ردگیری شان هم اگرغیر ممكن نباشد، بسیار دشوار است. و تناقض بین این جمله های بریده بریده ارزیابی نقادی ایشان راعملا غیر ممكن می سازد. حرف بی سند نزنم.

اگر آقای رحیمی در حد همان چه كه در ایران جاری بود و اگر در حد مانیفست با مبانی و مباحث آشنا بود نمی نوشت « اصولا كمونیسم مبنی بر انترناسیونالیسم است كه خود آئینی است ضد ناسیونالیسم ( ملی بودن)… طبق اساس نظریه شان با هرگونه ناسیونالیسمی مخالف اند»55

آقای رحیمی از یك نكته درست شروع می كند ولی همان نكته درست را آن چنان با گیج سری و ولنگاری تفسیر می كند كه كل عبارت خنده دار می شود. چرا می گویم گیج سری؟ اگر رحیمی خودش این تفسیر را قبول دارد، پس ملیت پرستی شدید « كمونیست های روسی» را كه به تكرار زیر ضرب می گیرد چگونه توضیح خواهد داد؟ از دو حال خارج نیست:

  • یا بایدبپذیرد كه آنها « كمونیست» نبودند و در آن صورت، نباید آن چه را كه در شوروی سابق گذشت به حساب كمونیسم و ماركسیسم واریز كند.
  • یا باید بپذیرد كه انترناسیونالیسم را نمی فهمد و در این صورت، باید بسیاری از فرمایشان دیگر خود را پس بگیرد.

و اما، داشتم می گفتم كه رحیمی از نكته درست شروع می كند كه اصول كمونیسم مبنی بر انترناسیونالیسم است ولی اگر همان « مانیفست» را خوانده بود درمی یافت كه « مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی در آغاز، اگر از لحاظ معنی ومضمون ملی نباشد از لحاظ شكل وصورت ملی است» و این سخن به این معناست كه « پرولتاریای هر كشوری طبیعتا در ابتدای امر باید كار را با بورژوازی كشور خود یكسره نماید»56. ولی به اعتقاد من یكی از گرفتاری های آقای رحیمی این است كه با همة دشنام هائی كه به حزب توده می دهد دركش از انترناسیونالیسم از یك برداشت « توده ای» از این و بسیاری مقوله های دیگر فراتر نمی رود و به همین دلیل است كه آن را معادل وطن فروشی و بی وفائی و بی علاقگی به میهن می گیرد. و از همین روست كه با این همه خشم و غضب درردش قلم فرسائی می كند. در عین حال، همین آقای رحیمی می نویسد:« می توان اوراق كتابی را بر صفحه كامپیوتر نقل كرد وبسا كارهای شتاب آمیز دیگر، ولی در این دنیا قحطی هم چنان آدم می كشد و غرش طوفانها میلیونها نفر را بی خانمان می كند. پس از تكنولوژی استفاده اخلاقی نشده است و باید بشود»57. پوستة این اخلاقیات تعریف ناشدنی را كه به كنار بزنی می بینی كه آقای رحیمی فرزانه احتمالا بدون این كه خودش آگاه باشددارد نوعی انترناسیونالیسم را تبلیغ می كند و درست هم می گوید. یا در جای دیگر می نویسد، « بیائید با دیگران و دیگران كار كنیم كه درسرزمین سبا مردم از گرسنگی جان نسپارندوساكنان معصوم بنگلادش با یك خشم طبیعت، این چنین به خاك سیاه ( یا آب سیاه) ننشینند»58

اجازه بدهید گستاخ تر بشوم واضافه كنم كه آقای رحیمی معنای ناسیونالیسم را هم نمی داند و از این روست و به همین دلیل است كه یكی را ضد آن دیگری تعریف می كند. مگر می شود آقای رحیمی نداند كه كمر فاشیسم هیتلری در مقابله با «انترناسیونالیست های ضد ناسیونالیست» شوروی سابق و به ویژه استالین گراد شكست. نمی شود از قهرمانی ویت كنگها بی خبر باشد كه همة مصائب را به جان خریدند و پوزة بزرگترین ابرقدرت نظامی جهان را به خاك مالیدند. با این همه، از چه روست وچراست كه آقای رحیمی « كمونیسم» را « ضد ملی بودن» معنی می كند؟ به گمان من علت اش این است كه در فرهنگ مردم ایران و كشورهائی مثل ایران، « ضد ملی بودن» یعنی «وطن به چمدان ها» یعنی وطن فروش. و اما چرا این كار را می كند؟ برای این كه از عقب مانده ترین باورهای عقب مانده ترین بخش جمعیت برای كوبیدن كمونیسم سوء استفاده كند و این هر چه باشد با ادعای پرداختن به مبانی فرهنگی مارکسیسم و یا كمونیسم تناقض دارد. مشكل اصلی آقای رحیمی، روشن كردن پیچیدگی های موجود نیست. ایشان خوش دارند كه هر آن چه كه می نویسند هم چون میخی باشد بر « تابوت» ماركسیسم در ایران. ولی به قول مارك تواین، خبر مرگ، با اندكی مبالغه مخلوط شده است.

این را هم بگویم اما كه« ملی بودن» كه من از آن حرف می زنم طبیعتا همانی نیست كه آقای رحیمی از این مقوله می فهمد. آقای رحیمی این قابلیت را دارد و می تواند ادعا كند كه « اینك دنیا… نیازمند سخن ما است»59. و یا « ایران- بی مبالغه باید گفت- مهد اخلاق بوده است»60. البته كه هیچ كدام از این ادعاها با سند و شاهدی همراه نیست. برای من « ملی بودن» یعنی از جمله این كه من نیز به عنوان یك ایرانی نیازمند سخن دیگرانم و « مهد اخلاق» بودن یا نبودن ایران هم بستگی دارد به این كه « اخلاق» را چگونه تعریف كنیم.

به احتمال زیاد، اما آقای رحیمی از بیان مطالب به این صورت منظورهای دیگری دارد. قبل از هر چیز این را بگویم كه اگرچه درست است كه اندرفواید دموكراسی مقاله می نویسد و این هم اگرچه درست است كه از نظر خودشان درطول وعرض تاریخ كسی به اندازة ایشان حقیقت جو و دل نگران آزادی نبوده است ولی پوستة دیرشكن این تظاهرات دموكراتیك را كه بشكافی غولكی دیكتاتور مآب و مستبدانه اندیش سر بیرون خواهد زد كه حاضر است هر كاری بكند تا سربه تن دگر اندیش نباشد. از همین روست كه به جای تكیه بر آگاهی های مردم ازناآگاهی اكثریت مردم سوء استفاده می كند. از بد تعریف شدن شماری از مفاهیم سیاسی، مثل همین ناسیونالیسم كه آن را در پرانتز « ملی بودن» تعریف می كند بهره می جوید. در فرهنگ ایرانی ما دست برقضا « ملی بودن» آن چه را كه آقای رحیمی القاء می كند معنی نمی دهد. به دلایل گوناگون، معنای این مفهوم سیاسی از مصیبت های تاریخی مان متاثر شده و اكثریت ایرانی ها از این واژه، درست كار بودن، خوب بودن؛ دلسوز مردم بودن و فاسد نبودن را درك می كنند. « ملی بودن» در فرهنگ سیاسی ما یعنی دوست مردم بودن و مردم دوست بودن ولی این ها معنای ناسیونالیسم نیست. هم جناب هیتلر ناسیونالیست بود و هم حضرت آقای موسولینی ولی هیچ کس این دو را به تعبیری كه مصدق « ملی» بود ملی نمی داند.

با این همه وقتی آقای رحیمی به این آسانی این مفاهیم پیش پا افتاده را تحریف می كند در واقع هدف دیگری دارد. مشكل ایشان نه تعریف انترناسیونالیسم است و نه به معنای ملی بودن در فرهنگ ایرانی ما كاردارد. ایشان به این ترتیب می خواهد « كمونیسم» را تعریف كند. پس اگر كمونیسم ضدملی بودن معنا بشود، ارزیابی مبانی اش ضرورتی ندارد. چون به این ترتیب نظامی است كه قبل از هرچیز و بیش از هر چیز نابكاری دارد. بد است. ضد مردم است وهم چنین، براساس معنائی كه ملی بودن در ذهنیت ما دارد، نظامی است مبنی بر وطن فروشی كه به قول ایشان با مشتی دیكتاتور مادرزاد و بد سرشت هم می گردد. مضافا كه در ذهنیت تاریخی مان تجربه حزب توده را هم داریم كه در عمل كودن ترین و بی چشم وروترین مبلغان و حامیان سیاست خارجی منحط شوروی سابق بودند. به خاطر این « جرایم» متعدد است كه اگر كسی مثل آقای رحیمی كه هم «دموكرات» است و هم « دل نگران آزادی» درایران قدرت بگیرد و قدرت داشته باشد، باید برای « حفظ وطن» و « حفاظت از آزادی و دموكراسی» و مقابله با خرابكاری های كمونیست ها كه وطن فروشی جزء سرشت و آئین شان است، به راستی سنگ تمام بگذارد. چون خودشان نوشته اند. برای حفظ آزادی ستمكش « باید متوجه بود كه آزادی ستمگر را گرفت»61. آیا براساس آن چه كه نوشته اند، كمونیست ها به اندازة كافی ستمگر نیستند؟

بعید نیست خواننده این سطور بگوید دارم به آقای رحیمی گرامی ستم می كنم و به وجود مبارك ایشان تهمت های ناروا می بندم. خودتان قضاوت كنید. آقای رحیمی می گوید: « ماركس می گفت “پرولتر وطن ندارد”. میرزا كوچك به شدت ضد امپریالیسم بود، اما چون وطن خواه بود كمونیست ها تنها رهایش كردن و چنین بود مصدق كه وام مسلم ایران را به او نپرداختند»62. در جای دیگر می نویسد، « در اینجا می خواهم گفته یكی از دوستان عزیز را كه هیچگاه كمونیست نبود ووطن دوستی صادق است نقد كنم»63. آیا تا به همین جا روشن نیست كه ما با یك نقاد معمولی سروكار نداریم. منظورم از نقاد معمولی هم منتقدی است كه نقد را برای روشن شدن حقیقت می نویسد. در این جا سروكارما با سیاست بازیست كه به مصلحت جامه نقادی بر خویش پوشانده است. می گویم سیاست باز، چون چیست آن چه كه نقل كرده ام جز پاپوش دوزی و پرونده سازی؟ در ایران آزادی كه قرار است به همت روشنفكرانی چون آقای رحیمی بنا شود وای به حال و روزدگر اندیشان؟ برای حفظ آزادی های به دست آمده و برای حفظ « ناموس وطن» آیا نباید چهار چشمی مواظب این كمونیست های حرامزاده و نابكار بود؟ آیا بهتر و كم دردسر تر نخواهد بود كه هم چون اعلیحضرت همایونی یا جناب امام امت و یا حتی آقای یلتسین« لیبرال دموكرات» دو آتشه كمونیسم را غیر قانونی اعلام كنیم واگر كمونیست ها دست از پا خطا كردند و به راه راست هدایت نشدند با زندان و شكنجه و اعدام ادب شان كنیم؟ « ناموس وطن» شوخی نیست!

و اما در آن چه كه از آقای رحیمی نقل كرده ام تمامی رابطه ها بین اجزای آن چه كه می گوید مصنوعی و من درآوردی است. برای مثل، برای نقد گفتة « یكی از دوستان» نیازی به صدور شناسنامه سیاسی و یا گواهی عدم سوء پیشینه نیست. آنهم به این صورت كه « هیچگاه كمونیست نبودن» پیش درآمد وپیش شرط« وطن دوست صادق بودن» باشد! یا آن جمله دم بریدة ماركس و ضد امپریالیسم بودن میرزا. آقای رحیمی در این باران تهمت وناسزائی كه بر سر كمونیست ها می ریزد حداقل 150 سال از زمانه عقب است. یا به سخن دیگر حرف و حدیثی را تكرار می كند كه حداقل 150 سال كهنه است. ماركس در پاسخ به آنانی كه در اوایل قرن نوزدهم – نه در دهة پایانی قرن بیستم – كمونیست ها را سرزنش می كردند كه می خواهند میهن و ملیت را ملغی سازند در مانیفست نوشت كه « كارگران میهن ندارند» و كسی نمی تواند از آنها « آن چه را كه ندارند بگیرد» و افزود برای این كه به صورت ملت در آید، « پرولتاریا باید قبل از هرچیز سیادت سیاسی را بكف آورد و به مقام یك طبقة ملی ارتقاء یابد» چون هر چه باشد، پرولتاریا« خودش هنوز جنبة ملی دارد»64. این «جنبة ملی» اما طبیعتا به آن معنائی نیست كه امثال آقای رحیمی از آن می فهمند. ناتوان از درك آن چه كه ماركس نوشت و بیشتر اما دغلكار و دروغگو و خود بزرگ بین، آقای رحیمی بخشی از سخن ماركس را خارج از متن می گیرد و این گونه القاء می كند كه انگار ماركس گفته است پرولتاریا نباید و یا نمی تواند وطن داشته باشد. از آن گذشته، ارتباط بین این عبارت سر ودم بریدة ماركس با میرزا كوچك خان ارتباطی است بی منطق و به شدت دغلكارانه و به مقدار زیادی چاپلوسانه. و به همین نحو است ایجاد ارتباط بین « وطن خواه بودن میرزا» و « تنها رها شدنش از سوی كمونیستها». رویدادها و حوادث حساس تاریخی را این گونه از سر تفنن و كینه ورزی و با ولنگاری و چاپلوسانه به هم ربط دادن اگرچه ممكن است به مزاق دین سالاران حاكم خوش بیاید ولی حقانیت علمی و تاریخی ندارد. دروغگوئی و دغلكاری عریان است. اگر آقای رحیمی برای مدتی به جای نوشتن كمی بخواند مطمئنا در خواهد یافت كه مسئله به این سادگی كه گمان می كند، نبوده است. شكست جنبش جنگل یا نهضت ملی كردن نفت و یا جنبش های مشابه درایران پیچیده تر از آن است كه با چنین ساده انگاری های كودكانه ای قابل توضیح باشد. تردیدی نیست كه خبط و خطاكاری های كمونیست ها و یا مدعیان كمونیسم درایران از جمله عواملی است كه باید در این ارزیابی كلی مورد بررسی جدی قرار بگیرد. ولی مادام كه نتوانیم خود را از ساده اندیشی هائی از این قبیل خلاص كنیم، و مادام كه در این دست بررسی ها صداقت علمی نداشته باشیم، تكرار تراژدی های تاریخی ما هم اجتناب ناپذیر است.

در خصوص نهضت جنگل، به اشاره می گذرم كه به قول شعاعیان این جنبش « توسط عده ای افراد معتقد ( و چه بسا متعصب) به مذهب و دین و خدا رهبری می شد». در باره میرزا كوچك خان، می خوانیم « مردی مذهبی، متدین و به قولی حتی خرافی» كه به همین دلیل، « كمونیزم را با افكارش سازگار نمی دید، اصرار داشت كه تا مدتی بایستی از تبلیغات مسلكی صرف نظر شود»65 حتی اولین ماده قرار ومدارش با ارژنیكیدزه دقیقا بر همین عدم سازگاری استواربود. آقای رحیمی می تواند با توسل به عقده های توسری خوردة مای ایرانی از این شكست ها هر آن چه كه دلش می طلبد از كمونیسم كینه كشی كند ولی واقعیت این است كه اختلاف بین كمونیست ها و میرزا ربطی به وطن خواهی میرزا و « وطن نخواهی» كمونیست ها نداشت. این اختلافات و بسیاراختلافات دیگر، بازتابی بود از مبارزات طبقاتی كه در جامعة ایرانی در جریان بود. مورخ دیگری كه كوشیده است تاریخ دو قرن گذشته ایران را به نفع اسلام تحریف كند درجائی كه به رسوخ اندیشه های كمونیستی به ایران اشاره می كند و به تشكیل حزبی به رهبری حیدرخان عمو اوغلی، اضافه می كند كه « اما میرزا كوچك خان جنگلی سرسختانه با رواج افكار كمونیستی مقابله می كند و به جنگ و ستیز بر می خیزد و به قتل حیدرعمو اوغلی می انجامد»66. و یا آن دیگری كه در كتاب بد نوشته اش، نقش میرزا را در قتل حیدرخان اگرچه انكار نمی كند ولی با وارونه جلوه دادن تاریخ و با تخیلی آلوده به انواع توطئه می كوشد، آن را توجیه كند و به دستهای بریدة ابوالفضل قسم می خورد كه میرزا می گفت: « باید عمو اوغلی را محاكمه كرد» كه البته این طور نشد. حیدرخان عمواوغلی را خفه می كنند67

واما آن داستان «وام مسلم مصدق»، آقای رحیمی فراموش می كند كه با همة كارشكنی های دولتین بریتانیا و امریكا، كارنامة اقتصادی حكومت مصدق هنوز كه هنوز است درخشان ترین كارنامة موجود در حیات سیاسی ایران مدرن است. می خواهم این نكته را بگویم كه آقای دكتر، برای این كه یك فحش اضافی به كمونیست ها بدهد برای عاملین اصلی سقوط مصدق شریك جرم تراشیده اند. حقوق دانی چون ایشان بهتر از من می دانند كه تنها وكلای مدافع متهمان به جرم و جنایت اند كه برای تخفیف مجازات موكلین خویش برای شان «شریك جرم» می تراشند. تردید ندارم در مورد ایشان، فقط كینة كور به كمونیسم علت چنین سهل انگاری است.

به این ترتیب، یا آقای رحیمی این همه را می داند كه در آن صورت چرا این همه دورغ و فریب به خورد مردم می دهد؟ و یا نمی داند، كه پس چگونه است كه با آن همه شعارهای جذاب در بارة « مسئولیت پذیری» در بارة آن چه كه نمی داند این همه غیر مسئولانه قضاوت می كند.

جالب این كه آقای رحیمی در ضدیت اش با چپ اندیشی و در مبارزه با تفكرات كمونیستی شگردهای متفاوتی به كارمی گیرد. ولی یك نكته روشن است در عدم صداقت و سوء استفاده از ندانستن های مردم حد و مرز نمی شناسد. اگر به آن چه كه خود می نویسد باور داشت از زبان لنین نمی نوشت: « در همان اوان كار از لنین می پرسند كه آیا در نظام كمونیستی باید حقوق فردی نادیده گرفته شود و لنین جواب می دهد: آری، دقیقا»68 به واقع نمی دانم این شیوة نگرش و « نقد» را به چه نامی باید نامید؟ این را اما می دانم كه وقتی «خوبها» این چنین اند، پس وای به حال آن فرهنگ!

آقای رحیمی طوری سخن می گوید كه انگار خود ایشان هم حضور داشته و به گوش مبارك خود شنید كه لنین چنین گفته است. البته انتظاری ناروا و بیهوده خواهد بود اگر گمان كنید كه نقاد محترم به شما خواهد گفت كه از كدام نوشتة لنین یا حتی كس دیگری می توان چنین محاوره ای را استخراج و یا حتی استنتاج كرد! پس جریان چیست؟ برای این كه منم منم زدن های نقادانی چون آقای رحیمی به نظر پذیرفتنی بیاید لازم است تا دگراندیشان به راستی سمبل حماقت و نادانی باشند. در این جا هم، برای این كه نظریات مغشوش آقای رحیمی در رد ماركسیسم موجه جلوه كند می بایست یكی از نظریه پردازان این نحوة نگرش تا به این حد ابله تصویر شود كه نه فقط بطور علنی دیكتاتوری می كند بلكه علنی تر هم مبلغ دیكتاتوری می شود. لنین و ماركسیسم به كنار، سئوال من از آقای رحیمی این است كه یك نمونه مستند به دست بدهد كه دیکتاتوری رسما و علنا بپذیرد كه دیكتاتوری می كند! در همان ایران استبدادزده ای كه حتی دست به آب رفتن هم مشروط به اجرای قواعد و قوانین حكومتی است رهبران مستبد آن حكومت می كوشند حتی «ولایت مطلقه فقیه» و « شورای نگهبان» را عین آزادی و دموكراسی قالب كنند و هرگونه اشاره ای به وجود استبداد در ایران را توطئه غرب و شرق و « تهاجم فرهنگی» می دانند. اوضاع در زمان شاه هم همین بود واگر آقای رحیمی این لج بازی و كینه ورزی علنی را كنار بگذارد و با چشمی كه می خواهد ببیند و با ذهنیتی كه تحجر كمتری دارد به دنیا و تاریخ نگاه كند خواهد دید كه دیكتاتورها همیشه این گونه رفتار كرده اند.

مشكل بنیادین آقای رحیمی این است كه در حالی كه می كوشد ادای «چپ نو» و « فراچپ» را در بیاورد، به واقع و تا مغز استخوان بنیادگرا و محافظه كار است و به ویژه ضد ارزش های چپ و هر نظام برابری طلب و عدالت جو. تناقض بین آن چه كه واقعا هست و آن چه كه گمان می كند هست، فهم اش را به فساد و تباهی كشانیده است.

خودتان بنگرید و قضاوت كنید. به گفتة آقای رحیمی، « ضرورت تاریخی ماركسیستی یعنی همان نظریة جبر» و ادامه می دهد كه ماركسیسم در این باره گرفتار تضاد عمیقی است چون هر آن چه كه باید اتفاق بیافتد بدون دخالت دست اتفاق خواهد افتاد، پس « به موجب كدام اصل می توان انقلابی بود» و سپس گریز می زند به صحرای كربلا و توطئه پشت توطئه كشف می كند كه « توسل به جبر وسیله خوبی است برای اثبات حقانیت آن چه پیش آمده و وسیله بهتری است برای مشروع جلوه دادن دیكتاتوری» و بعد « صدایتان در نیاید چون دیكتاتوری من ضرورتی تاریخی است» و ضرورت تاریخی«امری است بس مقدس كه ماركس از آن سخن گفته است»69 لنین از یك سو به خاطر ماركسیست بودن از آقای رحیمی چوب می خورد و از سوی دیگر چوب می خورد چون به قول آقای رحیمی مهم ترین اصل نظریه ماركس را زیر پاگذاشته است. یعنی اگرچه به عیان نگفت ولی « اراده گرائی آشكاری را جانشین جبر تاریخ ماركس كرد». البته داستان « جبر تاریخی» به روایت آقای رحیمی مبحث شیرینی است كه باز گفتن اش لازم است. « كشورهای عقب مانده حق ندارند به تكنولوژی “كشور مادر” دسترسی داشته باشند چون ضرورتی است تاریخی… هم دیكتاتوری هیتلر و هم شكست هیتلر! هم روی كارآمدن تزار « ضرورت تاریخی» بود، هم حكومت كرنسكی، هم حكومت لنین هم دیكتاتوری خونین استالین و ( دنباله دارد) هم سیاست ضد استالینی خروشچف و هم امروز تحول شگرفی كه گورباچف به وجود آورده است. وفردا اگر قزاقی چماق به دست تمام رشته های گورباچف را پنبه كرد باز هم فرمانروائی مباركه و میمون او « ضرورتی است تاریخی». چه تحلیلی از این آسان تر. این است خمیر مایه «تحلیل علمی» كمونیسم»70

به راستی در پاسخ فضلائی كه توانائی به هم بافتن چنین اباطیلی را دارند چه می توان گفت؟ آخر كدام ابلهی می گوید كه دست نیافتن كشورهای عقب مانده به تكنولوژی«كشور مادر» ضرورتی تاریخی است؟ چرا در تائید این نظریات مشعشع و این كشفیات محیرالعقول سندی ارایه نمی شود؟ آقای رحیمی بررسی كدام كس را از مسائل كشورهای عقب مانده خوانده كه چنین گفته است؟ شجاعت آقای رحیمی ستودنی است چون در حالی كه دركش اش از « تحلیل علمی كمونیسم» همینی است كه عرضه می دارد، ولی با این وجود در رد كمونیسم و ماركسیسم مقاله می نویسد. اگر از آن جامعة استبداد زده هیچ خیری به ایشان نرسیده باشد این خیر رسیده است كه فقط در این چنین جامعه ای است كه می توان چنین یاوه بافی هائی را به عنوان بررسی علمی و مسئولانه و توام با فراخ اندیشی به خورد مردم داد و تازه طلبكار هم بود! اگر ضدیت ایشان ضدیتی بود دانسته و اندیشه ورزانه و اگر به قدر یك هزارم آن چه كه هم پالكی های غربی اش در رد ماركسیسم می نویسند انسجام درونی داشت، آن گاه می توانست برای دست یابی به حقیقت مثبت و احترام بر انگیز باشد. چون بحث و جدل با چنین عدوئی فقط می تواند موجب باروری دانش و اندیشه شود. ولی مخالفت آقای رحیمی قبل از آن كه و بیش از آن كه نتیجة شناخت و دانش ایشان باشد نتیجة احساسات جریحه دار شدة ایشان است و چون ضدیتی است كور كه نتیجة نادانی است(منتها با تظاهر كسل كننده به دانش و دانائی)، پس، راهگشای هیچ مشكلی هم نمی تواند بود.

اشكال اساسی نقادی آقای رحیمی این است كه بدون دانستن ماركسیسم و بدون بررسی آن، برای راهنمائی دیگران نقاد ماركسیسم شده است. آنهم عمدتا با خواندن نوشته های تنی چند از متفكران و نویسندگان غربی كه در نقد ماركسیسم قلم زده اند. چنین شیوة نقاد شدنی فی نفسه اشكالی ندارد. اگر نقاد در كنار خواندن و بهره گیری از این نقادی ها، از بررسی موضوع مورد نقد هم غفلت نكند. یعنی می خواهم بر این نكته تاكید كنم كه اشكالی ندارد آقای رحیمی براساس نقد این یا آن نقاد از این یا آن نگرش در بارة آن نگرش نظر بدهد. ولی گذشته از حداقل آشنائی در كنار آن، چیزی به نام منطق عامیانه هم داریم. یعنی هر نقدی را باید در ذهن خویش به نقد كشید تا جوهر نقد در ذهن خواننده رسوب كند و به قول معروف ملكة ذهن اش بشود. اجزای مختلف نقد، می بایست با یك دیگر هم گون و سازگار باشند. وقتی نقدی از این محك لازم با موفقیت گذركرد، آن گاه آن را در هر كوی و برزن جار زد. گرفتاری آقای رحیمی این است كه بر خوردش به این نقادان، برخورد هواداران دو آتشه استالین را به او در ذهن تداعی می كند. یعنی آقای رحیمی حاضر است تا حد یك طرفدار دو آتشه استالین سقوط كند تا بتواند دریائی گندناك از لجن را بر سروروی ماركسیسم و كمونیسم درایران بریزد. برای او ظاهرا مهم نیست كه اصولا اساس نگرش مورد انتقاد چیست؟ نقد نقادان تا كجا درست است و در چه حوزه هائی نادرست؟ لازمه این كار این است كه ذهن آدم از كینه ورزی آزاد باشد و ذهن آقای رحیمی چنین نیست.

به عنوان نمونه می گویم. قبلا به اشاره گذشتم كه عمده ترین منبع آقای رحیمی برای رد ماركسیسم نوشته های كارل پوپر است كه آن گونه كه از قرائن بر می آید تازگی ها به وسیله ایشان « كشف» شده است پوپر نوشته است و آقای رحیمی هم كه ذهن فراخ اندیشی دارد تكرار می كند كه حتی خیلی بیشتر از آن چه ماركس برای انقلاب كمونیستی می خواست « درعمل ( دركشورهای سرمایه داری) اجرا شده است»71. اگر گناه پوپر گفتن این دروغ هاست گناه بزرگتر آقای رحیمی تكرار همین دروغ ها برای ایرانیان است. به خصوص اگر در نظر بگیریم كه اگر حرف پوپر درست است و به واقع مورد قبول آقای رحیمی، پس چگونه است كه در همان كتاب، در بارة غنی ترین كشور سرمایه داری می نویسد « سی و دو میلیون امریكائی در زیر سطح فقر تعریف شده زندگی می كنند و نزدیك چهل میلیون نفر فاقد پوشش بهداشتی اند. نابرابری اجتماعی كه قربانی آن كودكان اند، در تزاید است و موالید به جائی واپس می نشینند كه در پنجاه سال پیش بود»72. و باز در جائی دیگر آقای رحیمی می نویسد، « در عمل سرمایه داری بر دموكراسی، نظمی سترون بر سعادت، نژادپرستی بر برابری پیروز شد»73. آیا زمان آن نرسیده تا آقای رحیمی كمی به مسئولیت خود بیاندیشد و برای خوانندگان آثار خویش روشن بفرماید كه بالاخره « سرمایه داری در عمل» چه معجونی است؟ آیا آنی است كه از پوپر نقل می كند تا دو دشنام اضافی به كمونیسم داده باشد یا خیر آن چه ایست كه در جای دیگر می نویسد؟ نقادی مستعمل و دست دوم عیب اش این است كه زیر بنای منطقی ندارد. چون هر آجر پاره ای كه قرار است به سوی موضوع مورد نقد پرتاب شود از جائی و از كوره ای متفاوت آمده است و چون چنین است فقط می تواند به آشفته فكری دامن زده و موجب اغتشاش بیشتر در حیطة اندیشه شود. آقای رحیمی می نویسد، « بی اعتمادی به ملت اساس فكری هر كمونیستی را تشكیل می دهد»74. آن وقت همین آقای رحیمی در مقاله ای دیگر می گوید كه ماركس اعتقاد داشت كه « جبر تاریخ اكثریت جامعه را پرولتر خواهد كرد و سرمایه داران در اقلیت محض خواهند بود» و از آن گذشته، « انقلاب سوسیالیستی، انقلاب اكثریت است»75. اگر آقای رحیمی گرانمایه از حداقل انضباط در حوزة اندیشه بهره مند می بود نمی توانست با همة عبارات موافق باشد. یعنی در كنار نهادن این چند عبارت، یعنی این كه كمونیست ها در اساس فكری شان به ملت بی اعتماد نیستند و آقای رحیمی براساس آن چه كه خود نوشته است، راست ننوشته است.

پیشتر گفتم كه آقای رحیمی با همة ادعاهائی كه دارد تا مغز استخوان محافظه كار است و بیناد گرا و اضافه كنم كه این بنیاد گرائی ایشان هم فقط در راستای ایدئولوژی حاکم برایران است كه معنی پیدا می كند ودرچارچوب منطقی اش قرار می گیرد. پس این را هم اضافه كنم كه ضدیت كور ایشان نیز فقط در چارچوب این بنیاد گرائی اسلامی است كه منطق درونی ویژة خویش را پیدا می كند. اجازه بدهید برای روشن شدن این نكته زمینه ای به دست بدهم. در پاسخ به پرسش « دهة شصت چگونه گذشت»، پس از كلی بافی های فراوان آقای رحیمی مدعی شد كه «رئالیسم سوسیالیستی» فروخواهد ریخت و اظهار امیدواری كرد كه « درایران نیز چنین باشد». از سوی دیگر، آنانی كه به « ایدئولوژی های آسان گیر» عادت كرده اند – و بدیهی است منظورشان چه كسانی است – به طور كلی « نومید خواهند شد». « آرمان پرستی افراطی» كه صد البته توضیح بیشتر لازم ندارد، رنگ خواهد باخت و به قول ایشان، « توجه بیشتر به خرد و تعادل» خواهد بود. انصراف از « نظامهای آسان یاب» موجب می شود كه مطالعه و كنجكاوی بیشتر بشود و از طرف دیگر، در قرن بیستم « عدة زیادی از روشنفكران به آزادی پشت كردند» چون آن را نشناختند و قدرش را ندانستند و اظهار امیدواری كه باشد روشنفكران به آزادی برگردند. از سوی دیگر، چون سرمایه داری هم گرفتار بحران است، پس سقوط كمونیسم موجب رونق سرمایه داری نخواهد شد ولی آن چه رونق خواهدیافت – نه فقط درایران یا جمهوری های شوروی سابق – بلكه « در همة جهان» این كه دانشمندان به دو قطب روی می آورند: « دین و عرفان». به این نكته فعلا كار ندارم كه دین همیشه دین است و جز دین چیزی نیست ولی آقای رحیمی می افزاید « دین را معادل معنویت و فرهنگ ( به معنای شاهنامه ای كلمه) می گیرم و عرفان را به معنای توجه به اخلاق و انصراف از ماده پرستی ( و عدول از اصالت دادن به تولید و مصرف نعم مادی)». به این مقوله هم فعلا نمی پردازم كه برای من، تفاوت این دو روشن نیست ولی با این وصف، گمان نكنید كه آقای رحیمی بدون مدرك و سند سخن می گوید « یك مجله جدی غرب» از عده ای از صاحب نظران نظر خواسته بود و آنان چنین گفته بودند. « یكی بیشتر از دین گفته بود و دیگری بیشتر از عرفان» ولی « تاكید كنم كه عرفان با صوفی گری و رهبانیت و جوكی گری فرق دارد»76. یادآوری كنم كه در مقاله ای دیگر كه به همین مجله جدی غرب كه كماكان گمنام می ماند اشاره می كند می نویسد در پاسخ به این پرسش كه با سقوط كمونیسم چه چیزی جانشین آن خواهد شد، « یك نفرپاسخ داده است دین و دیگری عرفان…. البته كسانی نیز گفته اند كه قرن آینده قرن آزادی و دموكراسی است»77 این نیز بماند كه این دو شیوة بازگوئی نتیجة آن همه پرسی یكسان نیست. در شیوة اول بازگوئی پاسخ دهندگان یا گفته اند آینده در گرو « دین» است و یا «عرفان» ولی در بیان دوم، آن گونه كه بر می آید یك فرد گفته است «دین» و فرددیگری هم به «عرفان» اشاره كرده است. در حالیكه شق سومی هم هست و ای بسا كه شقوق دیگری هم بوده باشد. بهر تقدیر، آقای رحیمی می كوشد معنای معنویت را برای خواننده روشن كند پس « نام جوئی در مقابل نان طلبی است. پس جرئت كنیم و بگوئیم كه نام یعنی معنویت (در برابر « نان طلبی» معادل مادیت)». در همین جا گریز می زند به صحرای كربلا، « در زمان قاجاریه ننگ به فتح الفتوح خود رسید و هنگامی كه بی رمق و چشم بسته به آستانه غرب سر نهادیم در آنجا نیز اگر نه دانش، مسلما دین و مروت ( معنویت را می گویم) در پیشگاه مادیت قربانی شد. ستایش تولید و مصرف»78. با این حساب، وقتی كسی این همه پرت باشد كه جامعة ایران را در قرن نوزدهم جامعه ای بداند كه در آن معنویت در پیشگاه مادیت قربانی شده و « ستایش تولید و مصرف» در كار بوده باشد، روشن است كه « عرفان» اش هم چیزی غیر از جوكی گری نمی تواند باشد.

از یك طرف، نتیجة یك همه پرسی در یك نشریة بی نام ونشان غربی برای مبالغه كردن در بارة « دین» وارونه می شود كه لابد مصلحت این است. و از طرف دیگر، مجیز گوئی از حاكمیت امروز با عشوه برای شووینیست های وطنی مخلوط می شود كه « ایران مهد دین و فرهنگ و عرفان بوده است»79 پس دور نیست كه همة متفكران و روشنفكران سرخوردة غرب چارة كاررا در این بیابند كه باید در این « مهد همه چیز» روزگار گذارنید! ولی آیا بی انصافی نكرده ام؟ آقای رحیمی به وضوح نوشته اند كه ایران مهد دین و خیلی چیزهای دیگر بوده است، نه این كه اكنون هم هست. پس اجازه بدهید به سیر وسیاحت مان در نوشته ها ادامه بدهیم. در مقالة دیگر گریز می زند به « فرهنگ غرب» كه دو شقه دارد. شقه ای فلاسفه و بزرگان اند و اما آن شقه دیگر، خود دو شاخه می شود. نخست، « فرهنگ تجاوز» و پس آن گاه « فرهنگ بازرگانی». فرهنگ تجاوز به قول آقای رحیمی، « زاده ی قدرت است كه دردرون آدمی ریشه دارد». به این حساب، اگر این سخن درست باشد، پس وقت و انرژی مان را برای بررسی ساختار اقتصادی، اجتماعی، سیاسی …… جوامع تلف نكنیم.« فرهنگ بازرگانی» زادة سرمایه داری است. « فرهنگ تجاوز» می خواهد ما« برده باشیم» و فرهنگ بازرگانی دوست دارد ما به عنوان « انسان های درجه دوم» مطرح شویم. البته اگر سروته همة این رمانتیك بازی ها را جمع كنیم، اگر چنین كاری امكان پذیر باشد، هیچ چیز دندان گیری گیرمان نخواهد آمد. یعنی، آدم نه منشاء قدرت را می فهمد و نه منظور تجاوز را، با این همه، « با هوشیاری در اندیشه ی درها باشیم وقفلها»80 بیهوده به دلتان بد نیاورید. آقای رحیمی هم در اینجا دارد با عباراتی شبه مدرن ما را از «تهاجم فرهنگی» می ترساند. ولی دربرابر این دیو مهیب « تجاوز و بازرگانی» ما چه داریم؟ و چه بایدبكنیم؟ ساده است. باور بفرمائید، ساده است. «توسل به فرهنگ ملی و معنویت دینی» و به قول آقای رحیمی، « این سلاح ماست و زمینه ی اندیشه ی ما»81

بس است دیگر. باید این پوشش جذاب را به كنار زد. پس به این ترتیب، پرسیدنی است كه منظور آقای رحیمی از «معنویت دینی» چیست؟ و بدون تامل پاسخ می دهم كه منظور شان بازگشت به شیعه سالاری حاكم برایران است كه در لفافه ای الوان از فریب عرضه می شود. و اما چرا چنین می گویم؟ در انتقاد از جامعة كوبا و نظام حاكم برآن، درجائی می نویسد كه « برای مستقل بودن حتما نباید قدرت آلمان و ژاپن را داشت. ایران از تبعیت امریكا بیرون آمد و به تابعیت ابر قدرت دیگری در نیامد»82. به این ترتیب، حد شنا خت آقای رحیمی از استقلال هم روشن شد! براساس این تعریف مخدوش، می توان گفت كه تتمه قبایل آدم خواری كه چند سال پیش یكی از فرزندان راكفلر را در گینة نو نوش جان كرده بودند، مستقل ترین جماعت این دنیایند! و اما آقای رحیمی، در مقالة دیگری كه در آن هم برای آینده كوبا اشك تمساح می ریزند معتقدند كه اگر « شخصیت تا این حد نابودنشده باشد» و اگر هم صدای شایسته ای باقی باشند می توانند پس از سقوط دیكتاتور« فریاد بزنند: نه امریكا، نه شوروی، بلكه استقلال»83

چی؟ راستی آیا این شعار آقای رحیمی به گوشهای مان آشنا نیست؟

تا این جا روشن شد كه نمونه یك كشور مستقل در این روزگار، نه به معنای شاهنامه ای،یا گلستانی، بلكه به معنای واقعی واین زمینی، « جمهوری اسلامی» است نه ارزنی بیش و یا نخودی كم. كه اگرچه توبره گدائی به دست گرفته است و اگر چه خون خلق الله را به راستی به شیشه كرده است و هم چون بوزینگان بازیگوش ولی دست آموز به موزیك بانك جهانی و صندوق بین المللی پول می رقصد واگر چه اقتصاد اسلامی اش بیشتر از همیشه به نفت وابسته است و اگر چه از روی استیصال و نداری به جرگه صادركنندگان مغزو كارگر و تن فروش پیوسته است و اگر چه تورم و فقر وتن فروشی و فساد درآن بیداد می كند ولی هم چنان سمبل كشوری است مستقل چون فلان آخوند از همه جا بی خبر و سوداگر ارزان فروش دین وایمان در نماز جمعة فلان یا بهمان دو تا فحش به امریكا داده است! غیر از فحاشی های گاه و بیگاه آخوندها، چیست آن چه كه ایران را به صورت كشوری مستقل در می آورد؟

جالب این كه آقای رحیمی، حتی در شعار « نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» هم دست می برد و تقلب می كند و آن را از حیز انتفاع می اندازد و به صورت « نه امریكا، نه شوروی، بلكه استقلال» در می آورد كه جامعیت شعار حضرات حزب اللهی را هم ندارد. حزب اللهی ها ظاهرا و حداقل در حرف می فهمند كه استقلال جامعه ای چون ایران فقط با سلطه امریكا و یاشوروی مخدوش نمی شود و با همان ادراكات ماقبل تاریخی خود می دانند كه كلیت غرب یا شرق است كه مطرح است. ولی آقای رحیمی، با همة منم منم زدن هایش به اندازة حزب اللهی های از زمانه پرت منطق و چگونگی كاركرد سرمایه داری را نمی شناسد.

شعارهای آقای رحیمی بر علیه سرمایه داری هم مانند شعارهای شان بر علیه كمونیسم و سوسیالیسم نشان دهندة بی دانشی و تظاهر اند. از پرداختن به این وجه از دیدگاه های آقای رحیمی فعلا در می گذرم.

ای كاش مسئولیت گریزی های آقای رحیمی فقط به مقولة برخورد ایشان به ماركسیسم محدود می شد. این گونه نیست. دركتاب « گامها وآرمانها» كه قرار است مجموعة مقاله های خودشان باشد، چند مقاله ترجمه هم قاچاق می كنند كه به خودی خود اشكالی ندارد. ولی ای كاش قضیه به همین جا ختم می شد. در ترجمه مقاله ای به نام « رهائی» از اكتاویو پاز اشعاری از شعرای ایرانی را در متن بدون هیچ علامت گزاری خاصی جاسازی می كند به طوری كه در وهله اول به نظر می رسد كه آقای پاز این كار را كرده است. با اندكی دقت روشن می شود كه با حروف ریز نوشته اند كه « مترجم به مناسبت شعرهائی هم افزوده است»84. حالا چرا باید چنین كنند طبیعتا روشن نمی شود و ظاهرا هم برای شان مهم نیست كه اگرنویسنده چنین دست كاری هائی را دوست نداشته باشد، چه باید كرد؟ و باز ای كاش درد فقط همین بود. در متن مقاله آمده است كه « سعدی شاعر بزرگ ایران می گوید نخستین دشمنی كه برسرایشان تاخت، خواب بود»85. اگر آقای رحیمی فقط شعرهائی افزوده اند، آیا می توان نتیجه گرفت كه آقای پاز از « گلستان» سعدی بهره جسته است یا این كه آقای رحیمی فراموش كرده است تا به خواننده خبر بدهد كه به غیر از شعر، مطالب دیگری هم افزوده شد! در جای دیگری از قول پاز می نویسد، « چراغ را دردست هر كس دیدی گرامی دار. وسلام بگوی. این یك رسم كهن ایرانی است، رسمی شایستة تقلید»86. این جا هم روشن نیست كه آیا پاز خوانندگان آثارش را به تقلید از این رسم شایستة ایرانی فرا می خواند یا این كه آقای رحیمی است كه حرف دردهان پاز گذاشته و از جانب اوسخن گفته است؟ گذشته از مقولة زیرپاگذاشته شدن حق وحقوق فردی كه یكی از بلیه های مزمن تاریخی ماست، من براین اعتقادم كه با هر تمایلی برای دست بردن در نوشتة دیگران – به ویژه در حوزه ترجمه- باید با قاطعیت مقابله شود. یكی از پی آمدهای این نوع دست بردن ها كه متاسفانه به آقای رحیمی محدود نمی شود، آماده كردن زمینة ذهنی برای پذیرش ممیزی و سانسوردرایران است.

پس تمام كنم:

همانظور كه در اول این نوشتار گفته ام، آقای رحیمی و یا هركس دیگری به طور مطلق آزاد است تا ماركسیسم یا هر نگرش دیگری را به نقد بكشد. نقد را به هرشكل وصورت و هر زبانی كه می پسندد بنویسد. ولی پیش شرط جدی گرفتن نقادی هائی از این قبیل این است كه نقاد در آن چه كه می نویسد صدافت داشته باشد. یعنی از دروغ و افتراء به پرهیزد و نقدش را آگاهانه بنویسد. گفتن دارد كه به ویژه در شرایط حاكم برایران كه امكان پاسخ گوئی به نقادانی از این دست وجود ندارد، مسئولیت نقاد، اگر به راستی نقد را برای دست یابی به حقیقت بنویسد، دو صد چندان می شود.

پاسخ به این پرسش كه آقای رحیمی در نقادی هایش از ماركسیسم در كجا ایستاده است، را به خوانندگان وا می گذارم.

1993

بازنویسی 2003

1از نوشتن این نقد چند سالی می گذرد دردمندانه باید بگویم اكنون كه فرصتی برای چاپ بخش هائی از این وجیزه پیش آمده است مدتی است كه دكتر رحیمی در میان ما نیست. با صمیمت و صداقت و با یك دنیا اندوه، فقدان او را به ادب و فرهنگ ایران تسلیت می گویم و بدون این كه ذره ای از انتقادات خودم به نوشته هایش كوتاه بیایم، فوت نابهنگامش را مصیبتی می دانم برای همین فرهنگ. برای من، ارزش گذاری بركار دیگران به توافق یا عدم توافق خودم با كارهایشان رابطه ای ندارد. بگویم و بگذرم كه بخش هائی از این نوشته را كه در داخل ایران قابل چاپ بود چند سا ل پیش كوشیدم چاپ كنم. شماری از نشریه داران محترم ما در داخل ایران، آن را به این بهانه چاپ نكردندكه » حال دكتر رحیمی مساعد نیست» و حتی یك مقاله دیگر مرا به همین بهانه سانسور كرده و آن چه را كه در بارة كارهای دكتر رحیمی به اختصار نوشته بودم حذف كردند. در میان نشریه داران خارج از ایران هم، شماری معقتد بودند كه نوشتن « نقدی بر كارهای دكتر رحیمی» در واقع اتلاف وقت است و از آن بدتر، دیگرانی هم بودند كه چاپ این نقدرا به « مصلحت» نمی دانستند. بدیهی است كه هیچ كدام از این دیدگاه ها برای من قانع كننده نبود. به این ترتیب، به غیر از چاپ این نوشته به صورت نوشته ای مستقل چه می توانستم كرد؟ و البته این كاری بود كه در توان من نبود. بهرحال، اكنون فرصتی پیش آمده است و من هم چنان معقتدم كه اگرچه این نوشته من، به صورت نقدی بر شماری از كارهای دكتر رحیمی چاپ می شود كه دردمندانه دیگر در میان ما نیست، ولی نگرش رحیمی حی وحاضر است. پس، این می تواند، با اندكی تسامح نه نقدی بر یك شخص بلكه نقدی بر این دیدگاه باشد.

2دكتر مصطفی رحیمی: گامها و آرمانها، تهران 1371، صص 51-150

3 همان، ص 11

4 همان، ص 66

5 همان، ص 66

6 دكتر مصطفی رحیمی: تراژدی قدرت در شاهنامه، تهران 1369، ص 87

7 رحیمی: گامها و آرمانها، همان، ص 79

8 رحیمی: تراژدی قدرت. همان، ص 87

9 همان، ص 90

10 رحیمی: گامها و آرمانها، همان، ص 63-262

11 همان، ص 266

12 همان، ص 274

13 دكترمصطفی رحیمی: ( گردآوری و ترجمه) پرسترویكا ونتایج آن، تهران 1370، ص 396

14 مصطفی رحیمی: گامها و آرمانها، همان، ص 60

15 همان، صص 39 و 52

16 همان، صص 14-113

17 همان، ص 114

18 جالب این كه تازگی ها در جائی كه الان یادم نیست كجا خواندم كه یكی از طرفداران شریعتی ادعا كرده است كه این مطالب به دستور ساواك نوشته نشده بودند بلكه در یورش ماموران به منزل شریعتی به دست ساواك افتاد. خوب گیرم كه این چنین، اهمیت آن درچیست؟ نكته این است كه ساواك با همة كنترلی كه بر مطبوعات داشت نوشته شریعتی در رد ماركسیسم را برای پیشبرد دیدگاههای خویش كارساز یافته بود و آن را در كیهان یا اطلاعات چاپ می كرد. چه فرق می كند كه آیا شریعتی به فرموده چنین نوشته بود یا این كه حداقل در ضدیت با ماركسیسم و اصولا هر دیدگاه عدالت جوئی، شریعتی و سلطنت طلبان و از جمله ساواك هم جهت بوده اند!

19 كم نیستند راست گرایانی كه در پوشش اعتقاد به دموكراسی وآزادی، ماركسیسم را مسبب همه بدبختی های ما در عرصه اندیشه می دانند! طوری سخن می گویند كه انگار از رومانی به زمان چائشسكو یا كره شمالی به زمان كیم ایل سونگ سخن می گویند. به راستی بحث و جدل با این جماعت تاریخ پرداز فایده ای ندارد. به یاد ندارند انگار كه همه ابزارهای ارتباط جمعی در اختیار همین حضرات بود. این كه با استبداد سلطنت در سركوب اندیشه ورزی درایران به توافق رسیده بودند موضوعی نیست كه به همین سادگی قابل ماست مالی كردن باشد.

20 سقوط استبداد سلطنت برای مدت كوتاهی این وضع را تغییر داد ولی استبداد فقاهتی برآمده از بطن انقلاب ایران با خون و گلوله و قتل عام به بهار آزادی پایان داد. حالا دیگر، رسما وعلنا ماركسیست بودن مجازات اعدام داشت.

21 مصطفی رحیمی: «سقوط كمونیسم و جری شدن سرمایه داری» در نشریه كلك، شماره 17، مرداد 1370، ص 69

22 رحیمی: پروستریكا…. همان، ص 398

23 همان، صص 400-399

24 رحیمی، گامها…. همان، صص 294 و 314

25 رحیمی: پروستریكا…. همان، ص 413

26 رحیمی، گامها… همان، ص 322

27 روایت است كه آخوند فلسفی در روزگار مصدق برسرمنبر اعلام كرده بود كه به زبان روسی یا نمی دانم زبان دیگر، «كمو» یعنی« خدا» و «نیست» هم یعنی نیست، پس، كمونیست، یعنی «خدا نیست»! منظورم از برداشت فلسفی گونه، سوء استفاده كلاشانه از ندانستن های مردم ا ست نه كمك و كوشش برای این كه مردم بیشتر بدانند.

28 رحیمی: پروستریكا…. همان، ص 404

29 همان، ص 399

30رحیمی: گامها… همان، ص 276

31 همان، ص 277

32 رحیمی: فرهنگ و طبقات اجتماعی، دنیای سخن، شماره 46، دی ماه 1370، ص 16

33 رحیمی: سقوط كمونیسم… كلك ، شمارة 17، ص 76

34 رحیمی: تراژدی قدرت… ص 9

35 همان، صص 16-15

36 ماركس: نقد برنامة گوتا، ترجمة فارسی، انتشارات مزدك، بی تاریخ، ص 7

37 ماركس-انگلس: مانیفست حزب كمونیست، ترجمة فارسی، پكن، 1972، ص 34

38 رحیمی: در گفتة دیكتاتورها شك كنید، آدینه، 61، شهریور 1370، ص 63

39 انگلس: آنتی دورینگ، ترجمة فارسی، بی تاریخ، ص 24

40 همان، ص 24

41 رحیمی: دوران امیدهای بزرگ تمام شده است، آدینه 71، خرداد 1371 ص 21

42 رحیمی: پرسترویكا… ص 393

43 همان، ص 407، گامها… ص 296

4444 رحیمی: گامها… ص 258

4545حرف اصلی این مصاحبه را آرش برومند در نشریة آرش شمارة 18، تیر 1371 به دست داده است. نگاه كنید به ص 8

4646همان مصاحبه به نقل از منبع دیگری كه مشخصاتش را یادداشت نكرده ام.

4747 انتقاد پوپر به ماركسیسم تازگی ندارد. دراواسط سالهای 60 موریس كورنفورث در « فلسفة باز و جامعة باز» به این انتقادات پاسخ داده است. كشف پوپر بوسیلة آقای رحیمی و دوستان دیگر درایران اما تازه است.

4848 ماركس-انگلس: مانیفست.. همان ص 57

4949 همان، ص 68

5050 رحیمی: معیار مردمی بودن انتخابات است، آدینه، شمارة 54، بهمن 1369، ص 26

5151متاسفانه در نسخه دستنویس این نوشته، منبع این مقاله را یادداشت نكرده ام

5252 رحیمی: گامها… ص 266

53

53همان، صص 84-283

5454رحیمی: پرسترویكا… صص 17-415

5555 رحیمی: معیار مردمی بودن… همان ص 26

56 56 ماركس-انگلس: مانیفست.. ص 53

57 57 رحیمی: گامها.. ص 222

58 58 همان، ص 153

59 59 همان، ص 40

60 60 همان، ص 52

61 61 همان، ص 266

62 62 رحیمی: معیارمردمی بودن.. ص26

63 63 رحیمی: فرهنگ و طبقات اجتماعی، دنیای سخن، شمارة 46 دی ماه 1370، ًص 16

64 64 ماركس- انگلس: مانیفست.. ص 64

65 65 شعاعیان، مصطفی: نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل، انتشارات مزدك، 1356 صص، 154، 73-172

66 66 مدنی، سید جلال الدین: تاریخ سیاسی معاصر ایران، دو جلد، تهران 1362، جلد اول، ص 104

67 67 واقف شریفی: وقتی كه ماركسیستها تاریخ می نویسند، دفتر اول، تهران، 1357، ص 105

68 68 رحیمی: معیار مردمی بودن…. ص 26

69 69 همان، ص 27

70 70 همان، ص 27

71 71 رحیمی: گامها…. ص 258

72 72 همان، صص 79-178

73 73 همان، ص 170

74 74 رحیمی: معیار مردمی بودن.. ص 27

75 75 رحیمی: سقوط كمونیسم…. صص 70-69

76 76 رحیمی: زمین لغزنده است، گردون، شمارة 9/8، 29 اسفند 1369، صص 18-17

77 77 رحیمی: گامها… ص 35

78 78 رحیمی: نام خدا ونام انسان، كلك، شمارة 12/11، اسفند 1369، ص 16

79 79 رحیمی: زمین لغزنده است.. ص 18

8080 رحیمی: سه فرهنگ، كلك، شمارة 13،فروردین 1370، ص 13

8181 همان، ص 14

8282 رحیمی: در گفتة دیكتاتورها شك كنید… ص 62

8383 رحیمی: معیارمردمی بودن… ص 27

8484 رحیمی: گامها و آرمانها، ص 189

8585 همان، ص 202

8686 همان، ص 205