سياسی

در پوششِ نامی دروغین ( ناسازنمایی در ایدئولوژی حزب کمونیست کارگری ) بخش دوم

خدامراد فولادی

در پوششِ نامی دروغین (ناسازنمایی در ایدئولوژی حزب کمونیست کارگری ) قسمت اول را در اینجا بخوانید

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

در پوششِ نامی دروغین ( ناسازنمایی در ایدئولوژی حزب کمونیست کارگری ) بخش (2)

ديالكتيك يعني روابط دروني اجزاي يك پديده كه با هم كنشهاي متقابل و متضاد دارند و علت دگرگوني پديده و در نهايت فراشد آن از وضعيتي به وضعيت ديگر است.اين فراشد جبراً و ناگزير تكاملي و در جهت اعتلاست. انكار و حذف ذهني ديالكتيك و نتايج قطعي آن- عليت و حتميت- به معناي انكار و حذف ذهني ديناميسم دروني(خودپويي) پديده هاي مادي و اجازه ی ورود دادن به هرگونه ايدۀ فراتري(ترانسندنتال) به درون پروسه هاي طبيعي و اجتماعي براي توضيح علل پويايي و دگرگوني شان مي باشد.ح.ك.ك با چنين كاري ماركسيسم را تاحد ايده آليسم متافيزيكي سرجيمز جنيزو هايزنبرگ فرومي كاهد. كاري كه هيچ رويزيونيست و اپورتونيستي تاكنون با ماركسيسم نكرده است.

نوشته اند:«پايۀ متدلوژي ماركس، شباهت زيادي به پايه ی شناخت در مكانيك كوانتوم دارد كه در آن مشاهده شونده و مشاهده گر يك پديدۀ غيرقابل تفكيك هستند و عدم قطعيت و يا محتوم نبودن درست از همين انتگره بودن يا يكپارچگي عين و ذهن و پراتيك است و درست به دليل اينكه اين متد با ماترياليسم دترمينيستي نوع بلشويكي و استاليني قابل انطباق نيست.آكادمي علوم روسيه در دوره ی استالين مكانيك كوانتوم و تئوري نسبيت را غير ماترياليستي-ديالكتيكي اعلام نمود.چون در مقابل قطعيت(certainty) ماترياليسم دترمينيستي بلشويكي فقط امكان(possibility )را قرار مي دهد.»

اين را هركسي كه با فلسفه سروكار دارد مي داند كه متدلوژي ماترياليستي ماركس كمترين شباهتي به روش شناسي ايده آليستي عدم حتميت برآمده از فيزيك كوانتوم ندارد. بلكه درست در نقطۀ مقابل آن است؛ زيرا يكم: فيزيك كوانتوم يك چيز است و فلسفه و جهان بيني- به ويژه جامعه شناسي مبتني بر آن چيز ديگر. كوانتوم مقوله ای رياضي- فيزيكي(مكانيكي) است كه با اتم و ذرات بنيادي يا ريزساخت ها و ميكروكوزم ها (microcosms) سروكار دارد.در اصل مكانيك كوانتوم ادامه و حالت تكميلي (تكاملي)مكانيك كلاسيك يا مكانيك نيوتوني است كه با اجسام بزرگ و كلان ساخت ها(macrocosmها) سروكار دارد.

بلشويك ها و هيچ ماترياليست ديگري مخالف فيزيك كوانتوم نيستند.بلكه  مخالف آن برداشت و نتيجه گيري فلسفي-ايده آليستي اند كه مي خواهد يك نظريۀ فيزيكي-آن هم دربارۀ ريزساخت ها را به حهان بزرگ و جامعۀ بشري تسري دهد. جامعه قوانين ويژه ی شناخته شده اي دارد كه كمترين شباهتي با قوانين حاكم براتم وذرات بنيادي ندارد.و هر تلاشي براي ايجاد شباهت-و در واقع شبهه-ميان عملكرد اين دو سيستم كه يكي شعورمند و آگاهانه عمل مي كند و ديگري غير شعورمند و نااگاهانه- تلاشي ارتجاعي و mystical ، و امروزه به سود بورژوازي و سرمايه داري امپرياليستي است.

دوم: برپايۀ فيزيك كوانتوم و ضعيت هر اتم و يا ذرۀ بنيادي را- به مثابه يك جزء جدا و بي ارتباط با كل و مجموعه اي كه آن اتم و ذره ی بنيادي جزئي از آن است- به دليل سرعت بسيار زياد نمي توان پيش بيني نمود و پيش بيني وضعيت آن در آينده تنها براساس احتمال و امكان ميسر است و نه برپايۀ حتم و يقين. ايده آليست ها-و اين بسيار مهم است-از اين عدم حتميت پيش بيني وضعيت  ذرات بنيادي در لحظۀ بعد چند نتيجۀ فلسفي مهم مي گيرند: 1)عليت ماترياليستي نادرست است. 2)بر جهان- به طور كلي- همين اصل و قاعده حكمفرماست. 3)و مهم تر از اينها: آينده اي كه ماركسيست ها براي جامعه پيش بيني مي كنند-يعني جامعۀ بدون طبقه و مالكيت خصوصي-قطعيت ندارد. آنچه ماترياليست هاي ديالكتيكي- و يقيناً بلشويك ها- با آن مخالف بوده و هستند.اين نتيجه گيري هاست و نه خود اصل فيزيكي.مخالفت بلشويك ها و فلسفۀ ماركسيستي با عدم حتميت فلسفي است كه نافي حقيقت عيني جهان است و نه با عدم حتميت ريزساخت ها كه شباهت سيستمي و متدلوژيك با كلان ساخت ها و جامعه ندارد. افزون براينها وقتي عليت و حتميت در كار نباشد، پاي آزادي اراده و اختيار به ميان مي آيد. به سخن ديگر: وقتي بخواهي منكر حتميت و دترمينيسم حاكم بر پديده ها و جامعه بشوي، راهي جز تأييد و لونتاریسم و اختيارگرايي ايده آليستي نداری. در واقع سرچشمه ی تمام اين بحث ها، ايده ها و نظرها مصلحت و جايگاه طبقاتي افراد يعني واقعيت هاي عيني جهان پيرامون و ازجمله واقعيت هاي اجتماعي است. خود نظريه هاي فيزيكي تا زماني كه در پيوند با مناسبات اجتماعي و طبقاتي افراد قرارنگرفته و توجيه گر اين مناسبات نشده اند نظريه هاي صرفاً علمي اند؛ اما به محض آنكه وارد روابط انسان ها بشوند خصلت طبقاتي و ايدئولوژيك پيدا مي كنند. علم نه ايده آليست است و نه طبقاتي، بورژوازي براي حفظ و توجيه سلطه ی خود به آن سمت و سو و وجهۀ طبقاتي وايده آليستي مي دهد.

سوم: هم عدم حتميت فيزيك كوانتوم به عنوان يك نظريه ی عام درمورد ذرات بنيادي و اتم- نادرست است، هم نتيجه گيري ايده آليست ها از آن در قلمرو جامعه شناسي.زيرا فرض فيزيكدان ايده آليست اين است كه يك عدد اتم يا يك ذره ی بنيادي جدا از كليت و سيستمي كه آن اتم يا ذره ی بنيادي جزئي از آن است، مي تواند وجود داشته باشد و به هستي جزيي جداافتاده اش از كل تا ابد ادامه دهد، و نيز اين هستي تك افتاده هيچ گونه پيوند ديالكتيكي و همبستۀ ناگزير با ديگر اتم ها و ذرات بنيادي و با طبيعت پيرامون ندارد و هنگامي كه اين ايده ی نادرست را به قلمرو جامعه سرايت مي دهد.«رابينسون كروزوئه ی » كشتي شكسته اي را درنظر مي آورد كه در جزيره اي تك و تنها فارغ از اجتماع بشري و قوانين و عملكردهاي آن زندگي خوش و راحتي را به دور از دغدغۀ فرماسيون مسلط اجتماعي مي گذراند.علم فيزيك و دانش جامعه شناسي اين فرضيه هاي خيالبافانه را تأييد نكرده و آنهارا رد مي كنند.يك ذرۀ بنيادي يا يك اتم را مگر در ذهن بتوان تك و جداافتاده و بي ارتباط با كليت و جهاني كه ذره جزئي از آن است تصوركرد. همچنان كه رابينسون كروزوئه ی آزاد و مختار و دوراز هرگونه قيد و بند و ضرورت اجتماعي را تنها در ذهني مي توان تصور نمود كه معتقد به انتگره (يكپارچگي) مشاهدۀ مشاهده گر و مشاهده شونده يا وحدت ايده اي،عين ذهن و پراتيك باشد.

عدم حتميت فيزيكدانان ايده آليست وظيفه ی دوگانه اي را برعهده گرفته است.از يك سو با تكيه بر خلايي كه جز يك عدد اتم و يا يك ذره ی بنيادي در آن يافت نمي شود، جهان مادي را به مقوله اي ذهني تبديل مي كند تا ذهن فيزيكدانان هر بلايي خواست سر آن بياورد و از سوي ديگر جامعۀ بشري را نيز تابع بي نظمي همين خلأ ذهني نمايد و اراده ی ذهن فردي خود را كه تابع هيچ اراده ی عيني جمعي و واقعي نيست بر آن تحميل نمايد. با همين پيش فرض هاست كه سرجيمز جنيز در فيزيك و فلسفه اش نخست به تعربف ذهن گرايانۀ ذرۀ بنيادي و سپس از آنجا به فلسفه وجامعه شناسي پوزيتيويستي اش راه مي برد. يعني از انكار عليت و حتميت- به گفته ی خودش- مكانيك كوانتوم به نفي پيش بيني آينده ی جامعه و ضرورت و حتميت جايگزيني جامعه اي برابر و بي طبقه به جاي جامعه ی سرمايه داري در فرآيند تكامل اجتماعي مي رسد. فلسفه و نگرشي كه موردتأييد و قبول ح.ك.ك هم هست. سر جيمز جنيز نوشته است:«بدين طريق دريافتيم كه ساختمان ذره اي تابش، اصل يكنواختي[قانون مندي] طبيعت را رد مي كندو رويدادهاي طبيعت ديگر مقهور قانون عليت نيست يا لااقل اگر قانون عليت بر رويدادهاي طبيعت حكومت مي كند، علل آن[ نه در خود طبيعت بلكه در] وراي رشته رويدادهايي است كه براي ما معلوم است. بنابراين اگر باز مايل باشيم حوادث طبيعي را محكوم قوانين علي بدانيم، بايد فرض كنيم كه وراي رويدادها و همچنين وراي دسترس ما زمينه اي واقعي است كه حوادث عالم رويدادها در آن زمينه [يعني در بيرون از طبيعت و عالم رويدادها] معين و مقدر مي شود.»(فيزيك و فلسفه ص 166)

براي نويسندۀ فيزيك و فلسفه و نيز ح.ك.ك حكم بر وجود جهان خارج تنها يك استدلال ذهني است و نه بيان واقعيت عيني:«اين جهان مادي چيزي جز يك بناي ذهني مختص به شخص ما نيست.فضا جز فضاي ادراكي يا مشاهده شونده ی ما نيست و ممكن است بيرون از ضمير خودآگاه ما وجود نداشته باشد.»

(همان كتاب ص222) و اين يعني ايده آليسم ذهني محض كه درضمن همان انتگره (يكپارچگي) عين-ذهن- پراتيك موردنظر ح.ك.ك نيز مي باشد. ح.ك.ك حتا وقتي از شرايط عيني سخن مي گويد اين شرايط را در چارچوب مقولات ذهني بررسي مي كند نه در محدوده ی واقعيت هاي موجود جامعه اي كه بايد به طور واقعي تغيير كند. يعني شرايط را در ذهن خود مي سازد و به شيوه ی مكانيكي برهم سوار مي كند و آن گاه با ارادۀ ذهني خود وادار به عمل و پراتيك مي كند و در نهايت خوشحال است كه مي تواند جهان را هروقت اراده كند، تغيير دهد.با چنين فرضي است كه طبقه ی كارگر را را به طور ذهني و ارادي از شرايط اجتماعي و وضعيت توليدي جامعه جداكرده و بدون درنظر گرفتن چگونگي صف بندي نيروهاي آنتاگونيستي و آمادگي بورژوازي براي مقاومت و درصورت لزوم سركوب فاشيستي،‌فرمان حمله و كسب قدرت سياسي صادر ميكند:«اگر طبقۀ كارگر مي داند كه مي خواهد جامعۀ سوسياليستي را بنابگذارد،سوسياليسم پديده اي ضروري است كه مي تواند محقق شود.اگر چيزي مانع انجام تحقق سوسياليسم است، نه شرايط ابژكتيو بلكه آمادگي خود طبقه است و تمام تلاش براي تحقق انقلاب سوسياليستي معطوف به آماده كردن سياسي طبقه ی كارگر براي انجام اين انقلاب است و نه تكامل نيروهاي مولده يا روابط توليدي.» و در اين ميان آمادگي و نيروي بالفعل بورژوازي-يعني قطب عمده و اكنون كارامد تضاد جامعه ی سرمايه داري-به هيچ گرفته شده و محلي از اعراب ندارد. و ايده آليسم اراده گراي خود را با نام ماركس مهر و نشان مي زند:« از روزي كه مانيفست نوشته شد، شرايط عيني براي انقلاب سوسياليستي ماركس آماده است زيرا از جمله داده هاي بيرون از ما و مستقل از اراده ی ما افكاري است كه در سطح جامعه بالا گرفته است.»(مقاله ی جبر يا اختيار)

سر جيمز جنيز با هوشياري طبقاتي اش از فيزيك كوانتوم و نفي عليت و حتميت تخيلي به نفي قانون مندي جامعه نقب مي زند:«فيزيك جديد نشان داده كه بيان اين مسائل (ترتب علي و حتميت) خالي از معنا شده است. دانستن موضع دقيق ذرات يا عناصر تابش ديگر امكان ندارد و حتي اگر داشته باشد باز هم پيش بيني وقايع لحظۀ بعد محال است.» (فيزيك و فلسفه ص 246). «فيزيك كلاسيك راه را به سوي هرگونه آزادي اراده بسته بود ولي اين كار از فيزيك جديد بعيد مي نمايد [وقتي عليت و حتميتي نباشد ارادۀ اتم براي هر كار خلافي آزاد است! اين را سياست مدار ايده آليست مي گويد!] عالمي كه فيزيك قديم به ما نشان مي داد به زندان بيشتر شباهت داشت تا به محل سكونت. جهاني كه فيزيك جديد به ما ارائه مي دهد ظاهراً ممكن است براي مردان آزاد، اقامت گاه مناسبي باشد نه اينكه تنها پناهگاه ددان باشد. خانه اي است كه در آن لااقل ممكن است حوادث را بر وفق مراد خود سازيم و براي تلاش ها و كاميابي هاي خويشتن زندگي كنيم.» اين هم از معجزات فيزيك كلاسيك و فيزيك كوانتوم است كه يكي حبس و زندان مي سازد و يكي آزادي مي دهد! البته به روايت فيزيكدان درباري!

ح.ك.ك نيز با زيركي طبقاتي-ايده آليستي اش،‌ضمن به كارگيري ادبيات ماركسيستي، ماركسيسم و شناخت ماركسيستي را درمورد دترمينيسم حاكم بر پديده ها زير سؤال مي برد:« تغيير عنصر اختيار را به پيش مي كشددر حالي كه تفسير عنصر همراهي با تاريخ يا دنباله روي [از تاريخ] را برجسته مي كند. فاصلۀ ميان ولونتاريسم و ماركسيسم كجاست؟ كجا تلاش براي تغيير، واقعي است و كجا اين تلاش، غيرواقعي و آب در هاون كوبيدن است؟ كجا فرد [يا همان ذره در فيزيك كوانتوم] عنصر فعال در تغيير واقعيت است و كجا يك عنصر پاسيو؟» واژه ها، اصطلاحات و زبان همگي ماركسيستي اند:«تغيير»،«تفسير»،«تغيير واقعيت»،«تاريخ»،«عنصر فعال و عنصر پاسيو» همگي يادآور تزهايي دربارۀ فويرباخ ماركس هستند. واژه ها و اصطلاحاتي كه از بدنه ی ماركسيسم جدا شده به طور مكانيكي و صوري به هم چسبانده شده اند تا به تزهايي عليه ماركس تبديل شوند. حتا واژۀ پراتيك در ادبيات ح.ك.ك با پراتيك در سيستم فلسفي- جامعه شناختي ماركس تفاوت ماهوي دارد. پراتيك ماركسيستي عمل اجتماعي-طبقاتي است. در حالي كه منظور ح.ك.ك از پراتيك عمل فردي و پراگماتيسم ايده آليستي است.يعني عملي كه به انسان- به فرد انسان جدا از تعلق طبقاتي اش- سودي برساند،اين عمل و فعاليت مي تواندذهني هم باشد. از همين رو پراتيك را از فعاليت توليدي به شيوۀ مكانيكي-وارادي- جدا مي كند.آن هم درمورد طبقۀ كارگر كه تمام هستي اش به پراتيك توليدي او گره خورده و حتا اگاهي و شعورش نيز محصول همين كار اجتماعي-توليدي است. «اگر طبقه ی كارگر مي داند كه مي خواهد جامعۀ سوسياليستي را بنابگذارد [اين آگاهي و دانش را از كجا كسب كرده جز در فرايند توليد و مبارزۀ طبقاتي؟] سوسياليسم پديده اي ضروري است كه مي تواند محقق شود.اگر چيزي مانع انجام تحقق سوسياليسم است نه شرايط ابژكتيو بلكه امادگي خود طبقه است . تمام تلاش براي تحقق انقلاب سوسياليستي معطوف به آماده كردن سياسي طبقۀ كارگر براي انجام اين انقلاب است و نه تكامل نيروهاي مولده و روابط توليدي.»(جبر يا اختيار) و از همين موضع ايده آليستي-ذهن گرايانه ادعا مي كند:«از روزي كه مانيفست نوشته شد شرايط عيني براي انقلاب سوسياليستي آماده است زيرا از جمله داده هاي بيرون از ما و مستقل از اراده ی ما افكاري است كه در سطح جامعه بالا گرفته است.»(جبر يا اختيار). ح.ك.ك نيروهاي مولد و روابط توليدي را از فرايند تكامل اجتماعي-يعني از تاريخ- حذف مي كند تا به ولونتاريسم مورد نظرش برسد. به زبان ديگر ح.ك.ك عينيت و قوانين ديالكتيكي حاكم بر مناسبات توليدي و تعيين كنندگي شان را از تئوري شناخت خود بيرون مي كند تا راه را براي ورود عوامل ذهني- از جمله ارادۀ نامشروط- باز بگذارد. شيوه ی حركت شناخت ح.ك.ك از ايده به ماده(از ذهن به عين)، اختيارگرا،نامشروط و ازاين رو ايده آليستي و متافيزيكي است.سوبژكتيويسم ح.ك.ك آنجا آشكار مي شود كه افكار(ايده ها) را مستقل از ارادۀ ما(انسان ها) مي داند كه به طور خود به خودي و جدا از پراتيك توليد مي توانند هستي داشته و حتي تعيين كننده هم باشند.« تز ما (ح.ك.ك) اراده ی انسان است كه بر متن همۀ ممكن ها تاريخ را محقق مي كند و آن را مي سازد.»(جبر يا اختيار) متدلوژي غيرعلمي و تحريف گر ح.ك.ك به او اجازه مي دهد واقعيت را غيرواقعي و غيرواقعي را واقعي قلمداد نمايد. بر پايه ی اين متدلوژي، ماركسيسم تراوشات ذهن ماركس است نه بازتاب واقعيت هاي عيني كه توسط ماركس و انگلس شناخته و بيان گرديده است. با همين رويكرد روش شناختي در عين حال سفسطه آميز، ح.ك.ك خود را مجازمي داند تئوري هاي علمي ماركس را خودسرانه تغيير داده، خصلت ماترياليستي و ديالكتيكي شان را از آنها سلب و محتواي دترمي نيستی شان را به كلي انكار نمايد. تفاوت ديدگاهي ماركس و نظريه پردازان ح.ك.ك تفاوتي ماهيتي، طبقاتي و شناخت شناسانه يا به زبان انگلس تضاد دو اردوگاه ايدئولوژيك است.آنان سخنگوي دو اردوگاه رودرروي متخاصم اند كه هركدام جهان را به شيوۀ خاص طبقۀ خود بازتاب مي دهد. براي ح.ك.ك همچون هايزنبرگ و سرجيمز جنيز جهان جمع عددي اتمها و ذراتي است كه هيچ ضرورت و قانونيت و عليتي آنها را به هم متصل نمي كند و اگر رابطه اي ميان شان برقرار است آزادانه و دل بخواهي است كه به دليل مشروط نبودن به حتميت ديالكتيكي در هر لحظه مي تواند از هم گسسته شود.پيوستگي و ترتب علي به گمان اين جريان فكري در ذات پديده ها نيست بلكه امري ذهني است كه انديشه(ايده) بر رويدادها و پديده هاي جداگانه اعمال و آنها را در وحدت دروني خود(در منيت خويش) قالب ريزي و طبقه بندي مي كند.تاريخ از اين ديدگاه مجموعه اي از حوادث و رويدادهاي بي ارتباط باهم و بي هدف است كه در هر برهۀ زماني ممكن است از هم گسسته شده به بي نظمي آن پايان داده شود.«وقتي كه اين سيستم جبرگرايانه [يعني دترمينيسم مكانيك كلاسيك] را به جامعه تسري بدهيد معني آن تعيين حدود و ثغور قابليت بشر در تغيير جامعه است. وقتي اعلام مي شود كه جامعه [و تاريخ] قانون دارد منظور از قانون آن پروسه اي است كه في الحال در حال جريان است. ماترياليست هاي اين دوره، دترمينيست هستند.مثل فوير باخ [اتفاقاً ماركس بود كه گفت جامعه قانون دارد.]»(مقاله ی جبر يا اختيار)

از نظرگاه ديالكتيكي-ماترياليستي ماركس اما وضعيت به گونه ی ديگري است. در اينجا همان گونه كه مقالۀ جبر يا اختيار با طعنه و كنايه مي گويد:«همه چيز نظم خود را دارد.ستارگان، منظومه ها همه مطابق يك سري قوانين معلوم و داده عمل مي كنند.در اين [سيستم نظري] آينده كاملاً قابل پيش بيني و به اعتباري محتوم است.» ح.ك.ك مدعي است فيزيك كوانتوم، فيزيك كلاسيك و قوانين آن را كاملاً باطل مي كند. مي پرسيم فيزيك كوانتوم كدام قوانين را باطل كرده است و آيا قوانين علمي را به طور ذهني و خودسرانه مي توان باطل اعلام نمود؟ ح.ك.ك با اين تزهاي عجيب و غيرعلمي نشان داد كه يكم:معناي قانون را نمي داند و درك او از قانون مقرراتي است كه دولت ها براي تحميل اقتدار خود بر جامعه اعمال مي كنند و نمي داند حتا همين مقررات وضع شده از سوي بخشي از انسان ها نيز ضمانت عملي و ايجابي دارند و تابع نظم و قاعده ی معيني هستند.يعني از واقعيت هاي عيني و الزامات جامعه ی مفروضي نشأت مي گيرند، اگرچه در زمرۀ قوانين عام حركت كه شمول كلي دارند به شمار نمي ايند، با اين حال اما همين الزام ها و «بايد نبايد» های اجتماعي گذرا و موقتي را هم نمي توان به طور فردي و ارادي تاديده گرفت به اين بهانه كه مثلاً از مكانيك كلاسيك الگوبرداري شده اند.اينجا هم ح.ك.ك نشان مي دهد كه با يكي گرفتن قوانين حاكم بر طبيعت و قوانين وضع شده از سوي دولت ها-اگرچه به طور تلويحي و سربسته-قصد مغلطه و عوام فريبي دارد.

او با انكار «قانون» به عوام مي گويد ما مخالف هرگونه قانون وضع شده از سوي هر مقام و مرجع زورگو (جبار) هستيم.به همين دليل است كه نوشته اند:«جرياناتي كه در قرن 18 شكل مي گيرند و متفكرين اين دوره بيش از پيش جبرگرا مي شوند و معتقدند كه تغيير جامعه قانون دارد و بشر بايد از اين قوانين پيروي كند.همان طور كه مثلاً بر طبيعت، اصل بقاي انرژي و يا افزايش آنتروپي حاكم است و از دست آنها نمي توان خلاص شد:جامعه هم قوانين طبيعي دارد كه بشر قادر به زیرپاگذاشتن آن ها نيست. مقايسۀ تماماً با فيزيك ان زمان است كه به فيزيك كلاسيك شهرت دارد.فيزيكي تماماً جبرگرا و دترمينيست.»(جبر يا اختيار).

فريب كاري ح.ك.ك حد و مرزي نمي شناسد.او مرز واقعي و غيرواقعي، عيني و ذهني،ارادي و غيرارادي را به هم مي ريزدتا با نفي قانون مندي حاكم بر جامعه و فرارفت حتمي از جامعۀ سرمايه داري، خوش خدمتي خود را به بورژوازي نشان دهد.دوم: ايده آليسم ح.ك.ك فرقي ميان قانون و كشف آن توسط انسان قائل نيست و نمي داند قانون ذاتي پديده است و چه توسط انسان كشف و بيان بشود يا نشود هستي عيني و مستقل از ذهن دارد. او چنين القا مي كند كه برخي قوانين به ويژه آنهايي كه بورژوازي به سود خود نمي داند مانند پيش بيني آيندۀ جامعه و گذار از مالكيت خصوصي به مالكيت جمعي و همگاني را متفكران قرن 18 و 19 از خود اختراع كرده اند و الگوي اين اختراع هم قوانين فيزيك كلاسيك بوده است. و چون چنين است اصل عدم حتميت هايزنبرگ-يعني شخص هايزنبرگ-مي تواند اين قوانين دترمينيستي را ملغا اعلام نمايد:«اصل عدم قطعيت هايزنبرگ قبل از هرچيز مفتوح ماندن سرنوشت آينده را نشان مي دهد و اين نسبت دترمي نيستي را زيرپا مي گذارد.»(همانجا)

بورژوازي به مثابه ی يك طبقه ی استثمارگر در حال زوال با حتميت و عدم حتميت فيزيك كلاسيك و فيزيك كوانتوم كاري ندارد. آنچه براي او در دوران معاصر-به ويژه پس از انقلاب كارگري روسيه و چين كه به شدت احساس خطر مي كرد و قدرت و سلطۀ خود را در معرض تهديد پرولتاريا و تئوري هاي علمي رهنمود دهنده به او مي ديد-مهم و دردسرساز بود و ذهن او و متفكران اش را به شدت به خود مشغول كرده بود، پيش بيني تحولات آينده و نابودي اقتدار سياسي و اقتصادي اش به دست طبقۀ كارگر انقلابي از سوي ماركس و انگلس و ديگر ماركسيست هاي انقلابي بود. اين آن حتميت و دترمينيسمي بود كه بايد زير پا گذاشته مي شد تا بورژوازي هراسان از انقلاب و بيمناك از آينده بتواند هم چنان با خيال راحت به چپاول دست رنج كارگران و زحمت كشان ادامه دهد . هايزنبرگ ها و جيمز جنيز ها به مثابه پادوهاي بورژوازي و حزب ها و سازمان ها و باشگاه هاي بورژوايي با نام هاي رنگارنگ-بعضاً با نام و عنوان واقعي و بعضاً با نام و عنوان و پوشش فريب دهنده ی ماركسيستي-همچون ح.ك.ك اين وظيفه را برعهده گرفتند.اين ها از ذره و اتم-يعني از جزء-گرفتند تا به كلان و كل-يعني جامعه-برسند.

ح.ك.ك ادعا كرده كه:«پايه ی متدولوژي ماركس شباهت زيادي به پايه ی شناخت در مكانيك كوانتوم دارد و عدم قطعيت و محتوم نبودن از يكپارچگي عين و ذهن و پراتيك(مشاهده شونده،مشاهده گر و مشاهده) ناشي مي شود.» و در جاي ديگري مي گويد:«اصل عدم قطعيت(uncertainty) هايزنبرگ قبل از هرچيز مفتوح ماندن سرنوشت آينده را نشان مي دهد و اين نسبت دترمينيستي [ماترياليسم ديالكتيك] را زيرپا مي گذارد.»

اگر نخواهيم تسليم وارونه گويي ها و تحريف هاي فلسفه مآبانه ی ح.ك.ك شويم و مانند او به نتايجي كه باب ميل بورژوازي درمانده از پلميك رودرروست برسيم، و اگر اين گفته ها را معياري براي سنجش صداقت يا عدم صداقت ح.ك.ك قراردهيم بايد همين جا بر روي همين دونكته ی مهم و پايه اي-يعني شباهت متدولوژي ماركس و هايزنبرگ از يك سو و محتوم نبودن و عدم قطعيت پيش بيني آينده از سوي ديگر-درنگ كرده و با مراجعه به تئوري هاي ماركس و ايده هاي مطرح شده از جانب هايزنبرگ-از بنيان گذاران اصل عدم حتميت در فلسفه ی ايده آليستي معاصر بر پايۀ فيزيك كوانتوم-صداقت اين جريان فكري- سياسي را با گفته هاي خودش محك بزنيم.پرسش نخست ما اين بايد باشد كه متدولوژي چيست و چه شباهتي ميان متدولوژي ماركس و هايزنبرگ مي تواند وجود داشته باشد. متدولوژي شيوۀ برخورد به(دركِ) جهان و تحليل و توضيح آن است. مي توان گفت متدولوژي رشته ی باريكي است كه از ميان عقايد و نظريه هاي يك انديشمند در تمام دوران نظريه پردازي او مي گذرد و اين عقايد و نظريه ها را به طور ارگانيك (تنگاتنگ و همبسته)به يكديگر مرتبط مي سازد، به گونه اي كه هيچ عقيده و نظريه اي در هيچ زمينه اي بيرون از اين رشتۀ اتصال قرارنگيرد.يعني متدولوژي عامل يكپارچگي و انتظام نظريه ها، آرا و عقايد يك انديشمند صاحب ايده و نظر است.متدولوژي مبناي يكپارچگي شناخت است. هيچ متفكر تأثيرگذار صاحب جهان بيني منسجمي را نمي شناسيم كه از متدولوژي منسجمي پيروي نكند، يعني ايده ها و آراي خويش را به شيوه ی نظام مند يكساني ارائه ننمايد. رابطۀ ايده(انديشه) با متدولوژي رابطۀ تنگاتنگ و ديالكتيكي است.با فراروي انديشه از ساده به پيچيده، متدولوژي نيز شكل بيان پيچيده تري مي يابد يعني از سطح به عمق مي رود.در هرحال متدولوژي همواره در جهت تثبيت نظريه و ايده ی ابراز شده حركت مي كند و عامل يكدستي و وحدت جهان بيني است.

ويژگي عمدۀ متدولوژي وحدت همبستۀ ان با تئوري و پراتيك به عنوان كليتي جهان شناختي مي باشد.اين وحدت و همبستگي در تمام زمينه هاي انديشگي و عملي خصلت نماي صاحب انديشه و تئوري است. براي نمونه: روش تحليل يك ماترياليست ديالكتيكي در همه ی زمينه هاي فلسفي، اجتماعي، اقتصادي، يكسان و ديالكتيكي- ماترياليستي است.اينگونه نيست كه روش تحليلي او در زمينه اي ديالكتيكي-ماترياليستي و در زمينه ی؟ ديگر متافيزيكي-ايده آليستي باشد. متدولوژي اثر انگشت شناخته شدۀ متفكر، فيلسوف و انديشمند بر آثار خويش است.

ماركس از جمله انديشمنداني است كه متدولوژي شناخته شدۀ مختص به خود را دارد.متدولوژي او ديالكتيكي و ماترياليستي است.اصول اساسي متدولوژي ماركس در شناخت جهان و جامعه عبارت اند از:

1-تقدم عين((object بر ذهن((subject. به اين معني كه عين، هستي مستقل از ذهن دارد و به آن وابسته نيست.ذهن وابسته به عين و محصول تكامل ان است.تقدم عين بر ذهن (ماده بر آگاهي) تقدم زماني و تاريخي است.ذهن محصول تكامل تاريخي عين(ماده،طبيعت)است.رابطه ی عين و ذهن (طبيعت و انديشه) رابطۀ ديالكتيكي و دوسويه است.انديشه(ذهن-ذهني) در پراتيك انسان ماديت(عينيت) مي يابد(يا عيني مي شود)و موجب دگرگوني طبيعت(عین) مي گردد.درنتيجه خود نيز دچار دگرگوني(دگرگشت) مي شود.بنابراين طبيعت(عين)و شناخت(ذهن)روندي تكاملي(فرارفتي) واعتلايي دارند.به عبارت ديگر هم عين و هم ذهن در حركت اند و سكون و ايستايي-جز به طور نسبي،موقت و گذرا-ندارند. حركت عين و ذهن تابع قانون مندي هاي ويژه ی آنهاست.برطبق اين قانون مندي ها پديده ها وچيزهاي عيني و بازتاب هاي ذهني شان به دليل اينكه حركت ذهن تابع حركت عين است-از ساده به پيچيده و از پست به عالي تكامل مي يابند. فهم اين قانون مندي ها را كه در مبارزه ی توليدي انسان براي ادامۀ زندگي نوع خويش صورت مي گيرد و خود حركت(فرايندي) از ساده به پيچيده دارد، شناخت مي گوئيم. پراتيك(عمل اجتماعي به ويژه كار توليدي انسان)عامل(علت) شناخت است و شناخت محصول(معلول) پراتيك.رابطۀ پراتيك و شناخت همچون رابطۀ ديگر پديده هاي علي، ديالكتيكي و دوسويه است. يعني پراتيك به شناخت و شناخت به پراتيك تبديل مي شود.بدون پراتيك شناخت وجود ندارد و بدون شناخت پراتيك ادامه نمي يابد.شناخت از جزئي به كلي و سپس از کلی به جزیی-يعني از مشخص به مجرد و از مجرد به مشخص- و از اين رو ديالكتيكي و پيوسته است نه ساكن و گسسته.

2- هر پديده،گذشته،حال و آينده اي دارد.پيوستگي پديده يعني پيوند زنجيره ی زماني-تاريخي آن كه دربرگيرندۀ گذشته، حال و آينده ی پديده است، به شناخت كلي از هستي آن پديده مي انجامد.به گونه اي كه مي توان با تكيه بر داده هاي علمي تاكنوني، آيندۀ پديده را با ضريب اطمينان نزديك به يقين پيش بيني نمود.شناخت تئوريكِ ماترياليستي ديالكتيكي عالي ترين شكل شناخت است كه خود محصول و نتيجۀ پراتيك تاكنوني انسان و برآيند عالي ترين و پيشرفته ترين دستاوردهاي تاريخي وي مي باشد.

شناخت تئوريکِ ماترياليستي ديالكتيكي بيان كلي ترين و عام ترين قوانين طبيعت، جامعه و تفكر است.اين شناخت بر پايۀ داده هاي تاكنوني پراتيك براين باور است كه مي توان آينده ی پديده ها را به شيوۀ علمي پيش بيني نمود.چرا كه كشف قانون مندي،توان پيش بيني آينده را به انسان مي دهد و اين به آن معناست كه بدون شناخت قانون مندي كمترين شناختي از خود پديده (چيستي آن) نيز نخواهيم داشت.شناخت پديده يعني شناخت قوانين آن. اگر قوانين درون ذاتي پديده را بشناسيم پديده را شناخته ايم.در غيراين صورت آن پديده براي ما «درخود» اسرارآميز و غيرقابل دسترس است. به عنوان مثال تا زماني كه قوانين و كاركردهاي دروني اتم و ذرات بنيادي را ازطريق ابزارهاي علمي و باروش هاي عملي(پراتيكي) نشناخته ايم، هيچگونه ايدۀ درست و شناخت شناسانه اي درمورد اتم و ذرات بنيادي نمي توانيم ابراز نمائيم و هرگونه ايده و نظري در اين باره، ذهن گرايانه و خيال بافانه خواهدبود.به محض آنكه به قوانين و كاركردهاي درون ذاتي اتم و ذرات بنيادي اشراف حاصل كنيم آنها ديگر چيزهايي در خود(ناشناخته، ناشناختني) نيستند و به چيزهاي «براي ما» تبديل مي شوند.زيرا ما نسبت به آنها و رفتارشان( سمت و سوي حركت و تغييرات حتمي شان يعني آنچه هستند و آنچه مي شوند) آگاهي و شناخت داريم.به طور كلي كشف و شناخت قانون مندي ها انسان را به كشف اسرار طبيعت و جامعه توانا مي سازد.پيوستگي و توالي زماني(تاريخي) پديده ها يا رابطۀ علت و معلولي و حتميت پيش آمد معلول درصورت فراهم بودن شرايط آن، به معناي نظام مند بودن همه ی پديده هاي مادي است وگرنه ما هرگز نمي توانستيم به عنوان مثال خورشيدگرفتگي و ماه گرفتگي را پيش بيني و خود را براي مشاهده ی اين پديده ها آماده نمائيم.در ضمن اين گونه رويدادها موجب ترس ما از ناشناخته و پناه بردن به افيون هاي گوناگون نيز مي گرديد.نكته ی بااهميت و قابل تأكيد دربارۀ پيش بيني آينده اين است كه برخي رويدادهاي پيش بيني شده سريع اتفاق مي افتند و ما مي توانيم نتيجه ی پيش بيني را به زودي مشاهده كنيم،مانند نمونۀ خورشيدگرفتگي و ماه گرفتگي.اما برخي پيش بيني ها به دليل وجودسكون نسبي و كندي حركت پديده ی موردنظر به زودي اتفاق نمي افتند بلكه بايد سالها،صدها ، هزاران و ميليون ها سال بگذرد تا درستي پيش بيني يا تحقق آن به اثبات برسد. مانند اين پيش بيني علمي كه منظومه ی شمسي ما در چهارونيم ميليارد سال ديگر نابود مي گردد. يا پيش بيني تحولات اجتماعي و جايگزيني فرماسيون بدون طبقه به جاي فرماسيون طبقاتي كنوني و اتفاقاً همين پيش بيني هاي صرفاً تئوريك در عمل اثبات شدني-وموكول به آينده- هستند كه بهانه و دست آويز پوزيتيويست ها(اثبات گرايان) براي انكار تئوري هاي علمي آينده گرا مي شوند.در هرحال كندي و تندي(گذشت زمان) در حركت پديده ها نسبي است و اين نسبیت هنگامي كه در پيوند با انسان قرارگيرد-يعني موضوع پراتيك و شناخت بشود-باز هم نسبي تر مي شود. چون كه انسان در طبيعت خود محدوديت زيستي(زماني) دارد و نمي تواند نتايج همۀ پيش بيني هايش را-حتي در تجربه ی نوعي- به چشم ببيند و جالب اينجاست كه پوزيتيويست ايده آليستي كه خود به آينده ی موهوم پس از زندگي اميدبسته ، اين پيش بيني هاي علمي-ماترياليستي را قبول ندارد.

من براي نشان دادن روش ديالكتيكي ماترياليستي ماركس در تحليل پديده ها و نتيجه گيري هاي او از فرايند حركت ماده چند نمونه از نوشته هايش را در برش ها ي مختلف زندگي او مي آورم تا دانسته شود كه جهان بيني ماركس و روش شناسي وي در تبيين طبيعت، جامعه و تفكر چگونه است و آيا ميان ديدگاه هاي ح.ك.ك- هايزنبرگ و سر جيمز جينز كه جاي خود دارند!- و ماركس شباهت و همخواني وجود دارد یانه. ماركس در جايي مي نويسد:«كارگر در جریان توليد، ذات خويش را به عنوان نيروي كار و وجود سرمايه دار را به عنوان سرمايه دار دائماً توليد ميكند هم چنان كه سرمايه دار هم ضمن باز توليد سرمايه، دائماً به باز توليد نيروي كار رويا روي خويش مي پردازد، يعني هريك از دوعنصر مهم روند توليد در ضمن بازتوليد ذات خود، ذات مقابل خود يا نفي خود را هم توليد مي كند.سرمايه براي ديگري كار ايجاد مي كند، كار براي ديگري فرآورده توليد مي كند، سرمايه توليدكنندۀ كارگر و كارگر توليد كننده ی سرمايه دار است.»(گروند ريسه.ترجمه ی پرهام.تدين ص 452)

در اين فراز ماكس ديالكتيك و تضادهاي ديالكتيكي را در يك پديده ی مشخص مادي-يعني جامعه به مثابه بخشي از طبيعت وتاريخ-به طور زنده و عيني به ما نشان مي دهد.اين متدولوژي نه خيال بافانه و ايده آليستي است نه متافيزيكي.در آن همه ی عناصر به طور زنده، پويا،قابل مشاهده و تعميم و انكشاف حضور عيني و ديالكتيكي دارند. تيروي كار،سرمايه، توليد و نيروي محركه ی پروسه يعني تضاد كار و سرمايه همگي در متن پراتيك طبقات اصلي جامعه به طور نمونه و ارمكانيسم و سازوكار قانون مند و ديالكتيكي پديده ی مادي را پيش چشم ما به نمايش مي گذارند.اين تحليل نمونه وار بيانگر وجود قانون مندي و تضاد و در نتيجه حركت درون زا در همه ی  پديده هاي مادي است.نبوغ ماركس كشف و ارایه ای اين همانندي جهانشمول است.متدولوژي مارکس بر چنین واقعیتی استوار است .در جمله ی زیر از گروند ریسه تمام اصول بنیادیِ متدولوژیِ ديالكتيكي-ماترياليستي ماركس را مانند نفي-درنتيجه ی وحدت و مبارزه ی اضداد- رابطه ی علت و معلولي و دترمينيسم(حتميت) برآمد مرحله اي از مرحله ی پيشين يعني گذار از حال به آينده و پيش بيني آينده با كشف قوانين حركت يعني همه ی آن اصولي را كه ح.ك.ك وابستگي شان را به ماركس انكار كرده و به بلشويك ها نسبت داده مي توان آشكارا مشاهده نمود:«تلقي درست درواقع به ما امكان مي دهد كه قانون حركت تاريخي را كشف كنيم و دريابيم كه شكل توليدي كنوني جامعه ی ما در كجاها كميت اش مي لنگد و چگونه جاي خود را به شكل بعدي خواهد داد.ريشه هاي تاريخي اقتصاد بورژوايي و تاريخي بودن اين مرحله از توليد اجتماعي كه بناي آن بر مقدماتي قرار دارد كه اكنون از بين رفته اند نشان مي دهد كه شرايط كنوني توليد اجتماعي نيز حامل بذر نابودي و الغاي تاريخي خويش اند و جاي خود را در شرايط تاريخي لازم به جامعۀ نويني خواهند داد.»(گروند ريسه ترجمه ی  پرهام.تدين جلد يكم ص455-456)

به بيان ديالكتيكي-ماترياليستي ماركس در گفتار بالا توجه كنيم: كار اجتماعي عامل رشد و تكامل كمي و كيفي سرمايه در فرايند توليد مي گردد.يعني وجود تضاد در پروسه ی  توليد(سرمايه داري) عامل(علت) اصلي تكامل اين پروسه است.سپس تضاد در مرحلة معيني از رشد و تكامل فرايند به آنتاگونيسم مي انجامد و ضرورتاً بايد به شيوة غير مسالمت آميز حل شود تا جلوي رشد نيروهاي مولدي را كه جبراً انكشاف مي يابند سد نكند.اين آنتاگونيسم سرانجام به سود نيروي پيشرو حل خواهدشد.منتها اين بار حل تضاد به معناي نابودي كل پروسه اي است كه دوران اش را سپري كرده و ناگزير بايد جاي خود را به مرحله ی عالي تري از تكامل واگذارد.در نتيجه جامعه به فاز نويني از روند تكاملي خويش فراخواهدرفت.

چنين فرارفتي كه برآيند حل تضاد به شيوه ی  قهرآميز مي باشد، چيزي جز نفي مرحله ی‌ پيشين و تحقق و اثبات مرحله ی عالي تر نمي باشد.اين نظريه ها تا زماني كه تحقق نيافته و جنبة اثباتي نگرفته اند(يعني به واقعيت مادي تبديل نشده اند)‌صرفاً تئوري و تنها پيش بيني علمي آينده بر پايه ی قانون مندي خود پديدة‌ در حال حاضر موجودند.اين آن چيزي است كه ماركس مي گويد و ح.ك.ك به تبعيت از عدم حتميت هايزنبرگ و شركا نمي پذيرد.

ادامه دارد…