تاریخی

استالین و تجدد

بقلم گنادی زیوگانوف، صدر حزب کمونیست روسیه

مـتـرجـــم: ابراهیم شیری

ویراستار: حـسـن بـابـائی

مقدمه مترجم برای بخش سوم

هر چه فلاکتبارتر شدن اوضاع جهان بیست سال پس از تخریب کامل اردوگاه سوسیالیستی، نشان می دهد که بر خلاف تبلیغات زهرآگین مبلغان و اندیشه پردازان مدافع نظام غیرانسانی سرمایه داری، همه بدبختی های بشری ناشی از برقراری عدالت اجتماعی در بخشی از کره خاک نبوده است. سوسیالیسم مظلومانه شهید شد و اتحاد شوروی و اردوگاه شرق تکه پاره. ولی، نه جهان امن شد و نه زندگی انسانها بهتر! قداره بندان سرمایه داری، هم در اونیفرم نظامی و هم در لباس دمکراسی و حقوق بشر، در کشورهای سوسیالیستی پیشین، پایگاهها زدند و هر روز دلمشغولی تازه برای بشریت ایجاد می کنند.

حوادث بیست سال گذشته، تخریب کامل صدها هزار موسسه صنعتی و کارخانه تولیدی بزرگ و کوچک در اردوگاه سوسیالیستی سابق، تبدیل این کشورهای خودکفا به کشورهای مصرف کننده، گسترانیدن و همگانی کردن بی سابقه فقر، بیکاری، بیسوادی، فساد، فحشا، اعتیاد و هر نوع مفاسد دیگر اجتماعی خاص نظامهای متکی بر فرد در مقابل جمع، مظلومیت سوسیالیسم شهید و معمار آن، یوسف استالین را بطورعینی ثابت کرد و ثابت کرد که همه فحاشی و هتاکیها، تحریفها و پرونده سازی ها، بدگوئیها و گزافه گوئیها برعلیه این دو، ناشی از این است که او و کشور تحت رهبریش، همه ویژگیهای انسان اجتماعی، از شیوه مالکیت، مناسبات تولیدی و زندگی معمولی گرفته تا استقلال و آزادی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را راهنمای عمل خود قرار داده، در بخشی از کره خاک عرصه را برای خودسری سوداگران مرگ و دلالان و واسطه های بازار بی بند و بار، بر قماربازان قمارخانه ها(بازارهای بورس و بانکها)، بر سوداگران انسان و آرمانهای انسانی تنگ نموده، عدالت اجتماعی را برقرار ساختند.

امروز برای ساختن آینده بهتر، باید تاریخ و تجارب پیشینیان را آموخت، باید مارکسیسم – لنینیسم را بارها و بارها خواند و پذیرفت که دیگر جابجائی کلینتون و بوش و اوباما، بلر و براون و کامرون، شاه و خمینی و خامنه ائی، یلتسین و پوتین و مدودوف، … دردی از دردهای بیشمار جامعه بزرگ بشری را حل نخواهد کرد. دیگر چاپ اسکناس و تزریق پول به قمارخانه های سرمایه داری، درمان دردها و مشکلات سرسام آور بشری نیست و شکی نیست شتری که امروز بر در خانه ایرلند، یونان، اسپانیا، رومانی پرتقال و ایتالیا خوابیده است، چند صباحی دیگر، بر در خانه انگلیس، آمریکا، فرانسه، آلمان و بسیاری دیگر نیز خواهد خوابید. بلی، آنها بیست سال به حساب تصرف و اشغال بازارهای بکر اردوگاه شرق و تاراج اندوخته ها و ثروتهای ملی آنها، توانستند مشکلات ساختاری سامانه سرمایه داری را تسکین بدهند ولی، امروز در بد وضعیتی به آخر خط رسیده اند.

امروز دیگر جای تردیدی باقی نمانده است که راه تکامل تاریخ، علیرغم پستی و بلندیهایش، فراز و فرودهایش، پیچ و خمهای هولناکش، یکی بیشتر نیست. راه دوم و سومی هم وجود ندارد و گشتن به دنبال آنها، وقت تلف کردن بیهوده است. یا توقف در منجلاب نظم موجود، یا پیش به سوی ترقی و تعالی! یا آزادی و عدالت اجتماعی، یا بربریت و از خودبیگانگی کامل انسان!

*****

بخش سوّم

استالین و مسائل مبرم لنینیسم

هیچ کس نظریه­پرداز(تئوریسین) از مادر زاده نمی شود و بعید است که هر کسی بتواند به چنین جایگاهی دست یابد. به هر کسی هم چنین استعدادی اعطاء نشده است که بتواند چشم­اندازهای تاریخی را بروشنی دیده و این چشم­اندازها را مطمئنانه با حل عملی مسائل زمان جاری پیوند دهد. هیچ اتفاقی نبود که برخی انسانهای تصادفی در حزب، خود را «نظریه­پرداز» می­نامیدند. آنها در آستانۀ انقلاب اکتبر و در سالهای اول حاکمیت شوروی، از یک طرف بدان افتخار می­کردند و از سوی دیگر، با حساسیت تمام، فعالیتهای تئوریک خود را از «رقابت» حفاظت نموده و با دقت فراوان سعی می کردند هیچ کس بیگانه­ای به محفل بستۀ «جانثاران» نفوذ نکند. زیرا، حتی اگر روحیۀ خودبزرگ بینی و شهرت­پرستی این انسانها را در آن زمان در نظر نگیریم، بلندپروازی­های شخصی آنها را نمی­توان انکار کرد. مخالفان آشکار و نهان خلاقیتهای نظری لنین، تا زمان مرگ رهبر پرولتاریا بشدت با آن برخورد می کردند، حتی گاهی به استهزاء گرفته و لنینسم را نه بعنوان یک نظریه، بلکه، فقط بمثابه بسط عملی مارکسیسم در انطباق با روسیه می­خواندند. تروتسکی در یکی از نامه­های خود در سال ۱٩۱٣ با تأکید می نویسد: «ساختار لنینیسم بر پایۀ دروغ و تحریف بنا شده و از همان آغاز، زهر مهلک خود را در داخل خود دارد».

اما گذشت زمان، هر چیزی را در جای خود قرار داد.

مثل همیشه، گونه­های مختلف مخالفان سعی و تلاش می کردند آموزشهای انقلابی لنین را بی اهمیت نشان داده و از استالین نیز تصویری «دگماتیک جان­سخت»، بی نیاز از تسلط ژرف به مسائل نظری و فقط مناسب کارهای عملی ارائه دهند. این هم اتفاقی نبود که حسادت خاص «نظریه­پردازان» حریص حزب، استالین را برای ورود به عرصۀ «بیگانه» و خارج از چهارچوب حوزۀ «تخصصی» او، یعنی برای تدوین سیاست حزب در مورد مسائل ملی وادار ساخت. آنها در حالیکه ممکن بود در آرامش کامل با مشقهای ذهنی دور از واقعیات زندگی مشغول شوند، تلاشهای استالین برای درک همه­جانبۀ میراث لنین را، بمثابه سوءقصد به «حوزۀ اجدادی» خود تلقی می­کردند. چنین تلقی در ماه آوریل ۱٩۲٤، در آغاز سخنرانی­های استالین در دانشگاه کمونیستی بنام یا. م. سوردلوف(Ya. M. Sverdlov)، که بیان وسیع و کامل جهان­بینی، قابلیت خلاقیت، قدرت منطق و استدلال و طرز عمل او بود، اتفاق افتاد.

مجموعۀ سخنرانی­های وی «در بارۀ مبانی لنینیسم»، که در مجموعۀ آثار او با عنوان «مسائل لنینیسم»، در دورۀ حیاتش چاپ شد، به «فراخوان لنینی»، یعنی به مردمی که استالین در تمام عمر خود احساس نزدیکی نسبت به آنها داشت، اختصاص یافته است. کتابی که اعضای حزب بمثابه درسنامۀ لنینیسم از آن استفاده می کردند.

بنظر ما بویژه مهم این است که استالین طی این سخنرانی­ها، لنینیسم را بمثابه مارکسیسم دوران امپریالیسم و انقلابات پرولتری تعریف می­کند. این تعریف، بر اصول دیالیکتیکی فراگیری میراث تئوریک لنین، که بسیاری از آنها در پروسۀ تکامل اجتماعی دچار تحولات قابل توجهی می شوند، مبتنی می باشد. استالین در عین حال، ضمن تأکید بر غیرمنطقی بودن برخورد یکجانبه به میراث لنین و اهمیت بزرگ جهانشمولی لنینیسم، نوشت: «… اگر لنینیسم فقط بمفهوم انطباق مارکسیسم با شرایط خودویژۀ روسیه می بود، در آن صورت لنینیسم می توانست کاملا ملی، فقط و فقط­ ملی روسی خالص و یک پدیدۀ روسی باشد. اما می دانیم که، لنینیسم یک پدیدۀ جهانی بوده و دارای ریشه­های عمیق در همۀ پروسه تکامل بین­المللی و نه فقط روسی می­باشد».

این فرمولبندی را می­توان با این تعریف زینوویف که: «لنینیسم بمفهوم مارکسیسم دورۀ جنگهای امپریالیستی و انقلاب جهانی است و بلاواسطه در کشوری با تفوق دهقانی روی می­دهد»، مقایسه کرد. استالین، ضمن انتقاد شدید از این فرمولبندی و مردود شمردن جایگزینی مفهوم «دیکتاتوری» با مفهوم «دیکتاتوری حزب» بواسطۀ زینوویف و طرفداران وی، نوشت: «معنی این فرمول، بی هیچ قید و شرطی، این است که یعنی: «۱- با تودۀ غیرحزبی، نمی­توان مقابله کرد، نمی­توان بحث و گفتگو کرد، برای اینکه فقط حزب از عهدۀ هر کاری بر می­آید، به همین جهت هم ما باید دیکتاتوری حزبی را اعمال کنیم؛ ۲- یعنی فقط با کادرهای حزبی می­توان شجاعانه اقدام کرد، پیگیری کرد و می توان صدای توده­های غیرحزبی را ناشنیده گرفت، از این رو ما باید دیکتاتوری حزبی را بکار ببندیم؛ ٣- یعنی فقط رهبران حزب، مجازند از برخی امتیازات خودپسندی­ها بهره برده، شاید، حتی می­توانند مغرورتر هم شوند، زیرا دیکتاتوری حزبی، چیزی جز دیکتاتوری رهبر نیست».

بند دوم، نشانۀ کامل خودپسندی است. بگفتۀ استالین، این امر، وحشتناکترین خطر برای کمونیستهای حاکم بحساب می آید. چنین خودپسندی باضافۀ فقدان اشتیاق حرکت به پیش در راه ترقی، ابتکار و جستجوگری، شاید، مهمترین دلیل آن مصیبتی باشد که بر سر اتحاد شوروی و حزب کمونیست آن آمد. درست در آن لحظه­ای که لازم بود کمونیستهای اتحاد شوروی تمام خرد، اراده و نیروی خود را بسیج کنند، این کار را نکردند. در این دوره، می توان گفت پیکر حزب، بخصوص رهبران عالی رتبۀ آن و تمام ساختار سیستم حاکم را پیه گرفته و دچار رخوت کرده بود، خطر را احساس نکردند. درست، همین وضعیت، موجب ویرانی آنها شد.

جایگزینی دیکتاتوری پرولتاریا با دیکتاتوری حزبی زمانی روی داد که، حزب کمونیست بر نقش خود بعنوان تنها نیروی «رهبری کننده و هدایتگر» در جامعه تأکید کرد و این نقش حزب کمونیست اتحاد شوروی در قانون اساسی کشور نیز تثبیت گردید. آسوده­خیالی و به خواب رفتن رهبری عالی حزب کمونیست اتحاد شوروی در رأس هرم قدرت، موجب رشد بوروکراتیسم در حزب، رکود اقتصادی و زندگی سیاسی گردید.

استالین آن خطری را که بوروکراسی در تلاش برای نه تنها بدست گرفتن قدرت، حتی برای قرار گرفتن بر بالای سر مردم و جدا شدن از آن، تبدیل شدن به طبقۀ ممتاز جدید بعمل می آورد، بروشنی می دید. سخن همیشگی او «کاست لعنتی»، مشخصۀ روشن این برداشت وی می باشد.

این خط و دیگر خطوط ناپسند حزب کمونیست اتحاد شوروی را امروز حزب «روسیۀ واحد» پیگیرانه دنبال می کند. این حزب عملا به «نیروی رهبری کننده و هدایتگر» تبدیل شده است، منتها، ، تمام اقدامات خود را با کرملین هاهنگ می کند. با این همه، حزب «روسیۀ واحد» نمی­تواند هیچ برنامۀ واقعی برای پیشروی جامعه به جلو پیشنهاد نماید. هر چند در دورۀ مبارزات انتخاباتی سالهای ۲۰۰٨- ۲۰۰٧ در بارۀ وجود «طرح پوتینی» حزب، صحبتهای مبهمی شنیده می شد، ولی امروزه در این باره هم سکوت می کنند.

برای همه از مدتها پیش واضح است، که صحبتها در بارۀ وجود این «طرح» مرموز، یک شیوۀ برخورد هوچی­گرانه برای فریب انتخاب کنندگان بود. تصمیم برای نوشتن نام پوتین در صدر جدول انتخاب شوندگان «روسیۀ واحد»، یعنی پیروی از وی، با هدف اغوا کردن اذهان اجتماعی صورت گرفته بود. این از یک طرف و از سوی دیگر، آنها «راه زندگی» را برای خوش­خیالان مختلف باز کردند. این هم، تکرار همان حادثه­ای است که، در حزب کمونیست اتحاد شوروی پس از مرگ استالین، زمانیکه عضویت در آن به سکوئی برای هزاران انسان خودخواه تبدیل گردید، اتفاق افتاد.

میراث تئوریک عظیمی که استالین برای ما بجای گذاشته، تا امروز هم اهمیت خود را از دست نداده است. اما در برخورد با آنها نباید هشدارهای دائمی استالین بویژه در کنگرۀ هیجدهم حزب را فراموش کرد. وی گفت: «ما نمی­توانیم از کلاسیکهای ٤۵-۵۵ سال پیش از زمان حال انتظار داشته باشیم که می بایست همه پیچ و خمهای حوادث تاریخی امروزی و آینده دور در هر کشوری را می­دیدند و دور از عقلانیت است هر گاه تصور کنیم که کلاسیکهای مارکسیسم باید نسخۀ تئوریکی خاصی برای حل هر مسئله­ای که می­تواند بعد از ۵۰- ۱۰۰ سال در هر کشور جداگانه بروز نماید، آماده می­کردند تا ما اخلاف کلاسیکهای مارکسیسم، در کنار بخاری لمیده و نسخۀ آماده را نشخوار کنیم. برعکس، ما می­توانیم و باید از مارکسیست- لنینیستهای زمان خود بخواهیم که آنها نباید خود را صرفا با فراگیری بخشهائی از اصول عام مارکسیسم محدود نمایند، بلکه، در جهت تحقق آن اصول سعی کنند…».

توجه به این طرز تفکر، بویژه برای کمونیستهائی اهمیت دارد که، دائما درکنار و در تماس با مردمی هستند که تصورات بسیار غریبی از تئوری مارکسیسم- لنینیسم دارند. منظور ما آن دسته مردمی هستند، که بدلایلی تصور می­کنند که، با ازبرکردن فرمول اخلاقی کلمات سخت «مارکسیسم»، «طبقۀ کارگر» یا «دیکتاتوری پرولتاریا» از کتابهای درسی دانشکده­های علوم اجتماعی، می­توان به یک باره تمام مسائل دوران معاصر را که در مقابل کمونیستها قرار گرفته است، حل کرد.

گوئی استالین با نگاه اجمالی به عصر ما، واقعیت مسائل پرهیجان آن را فاش می­ساخت. بسیاری اوقات، کسانی که در سالهای اخیر بیش از دیگران در بارۀ پای­بندی خود به مارکسیسم صحبت می کنند، معلوم نیست به چه دلیلی نمی­خواهند محتوای نظریات لنین و استالین را که بطور مرتب از ازبرکردن و تعبیرات جزمگرایانه اصول بر حذر می­داشتند، مورد توجه قرار دهند.

استالین به آن دسته از «مارکسیستها» که فعالیت خود را نه با تکیه به کارهای عملی، بلکه، بر مبنای عبارات و جملات عاریتی از مارکس، انگلس و لنین تنظیم می کردند، با استهزاء برخورد می کرد. از جمله وی، آن کسانی را که با پنهان ساختن تردیدهای خود در میان نیروهای سازندۀ روسیه، به فرمول قدیمی انگلس مبنی بر اینکه انقلاب پرولتری باید همزمان در چند کشور پیشرفته روی دهد، زیرا، نمی­تواند در یک کشور جداگانه پیروز شود، چسبیده بودند، سخت به استهزاء گرفت. «استالین در سال ۱٩۲٦ گفت: … آن برداشت انگلس که به سالهای ٤۰ سدۀ گذشته، به شرایط سرمایه داری ماقبل انحصارات مبنی بر غیر قابل تحقق و غیر ممکن بودن انقلاب در یک کشور مربوط می­شد، در کشور ما، در شرایط امپریالیسم، ممکن و مقدور گردید».

استالین طی آخرین کار تئوریک خود با عنوان «مسائل اقتصادی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی»، یکی دیگر از نظرات نادرست انگلس را، یعنی از میان برداشتن تفاوت میان شهر و روستا را که باید به «مرگ شهرهای بزرگ» منجر شود، رد کرد. آنطور که استالین تصور می کرد، هر چند، در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، تضاد میان شهر و روستا و تفاوت میان کار جسمی و فکری در انطباق کامل با تئوری مارکسیستی، از بین برده شد، اما هنوز بمعنی امحاء «تفاوتهای قابل ملاحظه» در میان آنها نیست. این امر فقط در آیندۀ دورمی­تواند متحقق شود.

همانطور که معلوم است، هم استالین بخوبی بر این امر واقف بود و هم انگلس به هیچ وجه نظر خود را بعنوان یک قاعده که باید و شاید از روی بی­فکری راهنمای عمل قرار گیرد، حساب نمیکر­د و تأکید می­کرد، که «جهان­بینی مارکس، یک دکترین نبوده، بلکه، یک متد بحساب می­آید و آن، جزمهای آماده را به دست نداده، بلکه، مبداء حرکتی است برای مطالعات بعدی و شیوه­ای است برای این مطالعات». در همین رابطه، به تذکرات زیاد مارکس نیز برمی­خوریم. از جمله مارکس در سال ۱٨٧٧، طی نامه به خوانندگان روسی «یادداشتهای میهنی»، تأکید می­کند، که وی دانشمند است نه پیامبر و می­نویسد: «طرح ساختن آینده و اعلام نسخۀ آماده یک بار برای همیشه در مورد حل مسائل زمان آینده، جزء کار ما نیست».

در حالیکه، اغلب انسانهائی که خود را مارکسیست می­شمارند، سعی می کنند آن چه را که در زمان خود، استثنائا با هدف تاکتیکی یا بعنوان وظیفۀ خاصی، مطرح و پیگیری شده است، با واقعیات زمان معاصر منطبق سازند. در حالیکه آن مسائل فقط در شرایط مشخص- تاریخی آن دوران که اینک چندین دهه از آن زمان فاصله گرفته­ایم، بکار بسته شده است. نقل قولها، فرمول­بندیها و نظریه­ها، بیرون کشیدن آنها از متن این و یا آن کار تئوریک و طرح آنها بمثابه نسخه­های آماده ای برای امروز، بسیاری اوقات بدست مخالفان قطعی مارکسیسم صورت می­گیرد. چنین شیوۀ برخورد به تئوری مارکسیستی- لنینیستی به یکی از دلایل اقدامات جداگانۀ سازمانهای متعدد کمونیستی تشکیل یافته پس از تجزیۀ حزب کمونیست اتحاد شوروی و در نتیجۀ نهائی، به پراکندگی توده­های وسیع زحمتکشان تبدیل گردیده است. این امر موجب عدم یک­پارچگی آنها شده و نتوانست آنها را در جهت تشکل در یک سازمان سیاسی واحد هدایت نماید.

اغلب، تلاشهائی در جهت تعمیم «تئوریهائی» مبتنی بر تجارب بلشویکها در دورۀ انقلاب اکتبر و سالهای اول حاکمیت شوروی صورت می­گیرد. گامهای مشخص زیادی که آنوقتها دیکته شدند، بر خلاف تصور، براساس تئوری و باورها نبوده، بلکه، حاصل راهی بود که از میان «دیوارهای» راهروهای بسیار باریک، اجبارا طی شد. هر چند بکارگیری متدهای خشن منطبق با آن شرایط سخت را، نه لنین، نه استالین هیچگاه اصلا ایده آل نمی دانستند، ولیکن، در حزب همیشه کم نبودند کسانی که این متدها را در شرایط «کمونیسم پادگانی» و تدارک خواروبار در سالهای جنگ داخلی یا بمنظور پیشبرد تعاونی سازی در روستاها و لغو زمینداری بعنوان طبقه در دورۀ سالهای بیست ــ سی، با آسانی ایده آلیزه می نمودند.

استالین ضمن موضع گیری شدید برعلیه درک دگماتیستی از تئوریهای مارکسیستی ــ لنینستی بر این باور تأکید می کرد که: مارکسیسم، دین نیست، بلکه، ابزار شناخت و تغییر دوران معاصر است. بر اساس تجارب غنی حزب او اطمینان داشت که، طرح استنتاجهای تئوریک بصورت شعار در میان توده ها، قادر است مردم را برای حرکت به پیش، برای عبور از موانع متعددی که در راه ساختن جامعۀ نوین وجود دارد، بسیج نماید.

در همین رابطه، یادآوری این سخن بسیار مهم لنین در بارۀ ماهیت مارکسیسم و دلایل بحرانهای آن را، که همیشه در ارتباط با شرایط پیش آمده بروز می کند، ضروری می دانیم. لنین در مقالۀ «در بارۀ برخی ویژگی های تکامل تاریخی مارکسیسم»(۱۹۱۰) نوشت:

« دقیقا بهمین سبب، که تئوری مارکسیسم یک دگم بی جان نیست و هیچ نوع آموزش پایان یافته، آماده و غیر قابل تغییر نبوده، بلکه، یک راهنمای عمل زنده است، نمی توانست تغییرات سریع در شرایط زندگی اجتماعی را در خود منعکس سازد. بروز از هم پاشیدگی شدید، آشفتگی، هر نوع بی ثباتی، در یک کلام، جدی ترین بحران در درون مارکسیسم، حاصل تغییر شرایط می باشد. ایستادگی قاطع در مقابل این آشفتگی، مبارزۀ پیگر و بی امان متکی بر مبانی مارکسیسم، دو باره در صدر مهمترین مسائل امروز قرار گرفته است. لایه های فوق العاده وسیع آن طبقاتی که نمی توانند وطایف خود را با مارکسیسم منطبق سازند، مارکسیسم را همچون زمانهای گذشته، بسیار یک جانبه و زشت پذیرفته، بر این یا آن شعار، بر این یا آن جواب به مسائل تاکتیکی تأکید نموده و معیارهای این جواب مارکسیستی را درک نمی کنند. ”ارزیابی مجدد همه ارزشها“ در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی به ”بازبینی“ بسیار تجریدی در مبانی عام فلسفۀ مارکسیسم منجر می گردد. …تکرار آموخته های درک نشده، طرح ”شعارهای“ نسنجیده، موجب اشاعۀ وسیع عبارات بی محتوا، مطلقا غیرمارکسیستی، در واقع خرده بورژوائی می شود…».

در اینجا مسئله بر سر این نیست که نظریۀ عدم مقبولیت برخورد جزمگرایانه به مارکسیسم، بوسیلۀ استالین کاملا درک شده و تکامل یافته است. تحولات «بشدت سریع» شرایط زندگی اجتماعی که لنین در بارۀ آن صحبت می کند، خط تمایز آن با دورانی است که ما زندگی می کنیم. زمان تغییر می یابد ولی، ماهیت شرایط بحرانزا همچنان بجای خود باقی می ماند. یعنی؛ در شریط تغییر سریع و پرشتاب به سمت ترقی، بخش قابل ملاحظه ای با درک سطحی از مارکسیسم، خود را مارکسیست می نامند.

شایستۀ توجه است که استالین تا پایان عمر به مطالعۀ تئوری لنین ادامه داد و در پخته ترین دوران زندگی خود با افتخار می گفت: «من فقط شاگرد لنین هستم و هدف زندگی من، این است که شاگرد شایستۀ او باشم». به همین جهت هم او آموختن سطحی لنین را جایز ندانسته و می گوید:

«برخی ها، لنینیسم را تقدم پراتیک بر تئوری تصور نموده، بدین معنی که مسئلۀ اصلی آن را تحقق عملی اصول مارکسیسم و اجرای مفاد آن معنی کرده و می گویند؛ لنینیسم از لحاظ تئوری چندان هم قابل ملاحظه نیست… اما، من به صراحت می گویم که این درک از لنین و لنینیسم، بیش از حد تصور عجیب و نادرست است و مساعی عملگرایان گریزان از تئوری، با واقعیت روح لنینیسم کاملا در تضاد است و خطرات بسیار بزرگ برای کار عملی بهمراه دارد…

لنین بیش از هر کس دیگری، اهمیت بزرگ تئوری را، بویژه برای چنین حزبی، مثل حزب ما، که با توجه به نقش پیشرو آن در مبارزۀ پرولتاریای جهانی و با توجه به آن شرایط درونی و بیرونی که آن را در چنبرۀ خود گرفته است، درک می کرد».

نفی نقش پیشبرندۀ تئوری در انقلاب را استالین همیشه به همان اندازه که جدائی حزب از مردم خطر هلاکت در پی دارد، تعریف می کرد. استالین مطمئن بود که، حزب فقط در سایۀ توضیح علمی مسائل اجتماعی، با قرار دادن ایده آلهای مارکسیستی در صدر شعارهای اجتماعی، که سالهای طولانی نشان پرچم مبارزۀ طبقۀ کارگر و همۀ زحمتکشان روسیه بود، به قدرت رسید.

ایدئولوژی دورۀ استالین از پیوند پایدار تئوری با اقدامات اقتصادی نیرو می گرفت. مهمترین اوصول مارکسیسم، با کارها و دستاوردهای عینی و بهبودی مشهود شرایط زندگی اکثریت شهروندان اتحاد شوروی تحکیم می یافت.

استالین در آخرین کار تئوریک خود، با عنوان «مسائل اقتصاد سوسیالیستی در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی»، بر ضرورت شناخت قوانین علمی در اقتصاد سیاسی تاکید نموده، «تصویر عینی پیشرفت عملی مستقل از ارادۀ مردم» را در آن می دید. او با نظرات عاریتی آن بخش از کادرهای حزبی که تصور می کردند حاکمیت شوروی در ساختن سوسیالیسم نقش ویژه ای ایفاء می کند و گویا خود این امر، «امکان از بین بردن قوانین رشد اقتصادی موجود و ”سازماندهی اقتصاد نوین“ را برای آن فراهم می آورد»، مطلقا مخالف بود. برعکس، دستاوردهای حاکمیت شوروی «باتکاء قوانین اقتصادی الزاما منطبق بر روابط تولیدی و ماهیت نیروهای مولده» حاصل شد. قوانین سوسیالیستی رشد برنامه ریزی شدۀ اقتصاد ملی، امکان برنامه ریزی صحیح تولید اجتماعی را فراهم می آورد. اما این امکان را نباید با واقعیتها یکی گرفت. استالین بر این نظر بود که، این دو موضوع کاملا با هم تفاوت دارند. استالین در همین اثر خود ضمن تأکید بر ضرورت تربیت مارکسیستی کمونیستهای کشور، بار دیگر دیدگاههای مارکسیستی خود را بمثابه علم تکامل اجتماعی و بازتاب واقعیتهای عینی و نه بعنوان مجموعۀ فرمولهای ابدی و بی شائبه به ما نشان می دهد.

در اینجا استالین برای اولین بار مبانی قوانین اقتصاد سوسیالیستی بمثابه تأمین کنندۀ مارکسیستی رشد مستمر نیازمندیهای مادی و مدنی همۀ جامعه از طریق افزایش مداوم و تکامل یافتۀ تولید سوسیالیستی باتکاء تکنولوژی پیشرفته را در تئوری مارکسیسم تدوین کرد. استالین با قرار دادن انسان و نیازهای آن در صدر این فرمولبندی، ضرورت کاهش روزهای کاری «حداکثر تا ٦ و بعدا هم، تا ۵ ساعت در روز»، اجرای برنامۀ آموزش سیاسی عمومی، بهسازی بنیادی شرایط مسکن و افزایش واقعی دستمزد کارگران و کارمندان حداقل تا دو برابر، هم بشکل پرداخت دستمزدهای نقدی، هم از راه کاهش منظم قیمت نیازمندیهای عمومی را مورد تأکید قرار داد.

بهره مندی کمونیستهای امروزی از میراث استالین به هیچ وجه بمعنای پیروی کورکورانه از کارهای و اقدامات وی نیست. باید آن متدولوژی را که خود او در برخورد به مسئلۀ تجربۀ پیشینیان به کار گرفت، درک کرد و به کار بست.

مجموعۀ بررسی های او بسیار عمیق تر از آن است که ما عادتا فکر می کنیم. دهها سال بسیاریها تصور می کردند، که تزهای استالینی طرح شده در پلنوم ماه ژوئیۀ سال ۱۹۲۸ حزب کمونیست سراسری روسیه(بلشویک) در بارۀ تشدید مبارزۀ طبقاتی در شرایط سوسیالیسم پیشرفته و اوجگیری مقاومت عناصر سرمایه داری، فقط بخاطر آن است، که متدهای خشن رهبری کشور و بی قانونی های ناشی از آن را توجیه نماید. ولیکن، این تزها، زمانیکه علل شکست اتحاد شوروی و حزب کمونیست آن و همچنین، دلایل عدم مقاومت نیروهای سالم حزب و دولت در مقابل آن را مورد بررسی قرار می دهی، با آهنگ دیگری شنیده می شوند. هیچ کسی این همه خصومت و یک پارچگی دشمنان سوسیالیسم را که با ظاهری طرفدار نوسازی تا موعد لازم در پشت گارباچف مخفی شده بودند، تصور نمی کرد. حوادثی، که در نیمۀ دوم دهۀ هشتاد و سالهای بعد از آن اتفاق افتاد، نشان می دهد که، ضد انقلاب هیچ وقت ساکت ننشسته و از دستیابی به حاکمیت به هر طریقی، حتی از راه خونریزی دست نکشیده بود. حوادث اکتبر سال ۱۹۹۳ در کشور ما، این را ثابت کرد. سوسیالیسم و تمامیت ارضی یوگسلاوی در نتیجۀ تجاوز خارجی، دخالت ایالات متحدۀ آمریکا، که نقش ژاندرم بین المللی را بر عهده گرفته است، تخریب شدند.

بدین ترتیب، حقانیت تئوری دیگر استالین، مبنی بر اینکه؛ سرمایه بین المللی برای نوزائی کشور سوسیالیستی در جمهوری بورژوائی، هیچ وقت به روسیه «کمک» نخواهد کرد، نیز ثابت شد. ما همۀ تلاشهائی را که غرب برای حفظ حاکمیت ضد انقلاب ترمیم کنندۀ نظم سرمایه داری در روسیه بعمل آورد، درک می کنیم. حتی طرح تدوین قانون اساسی فعلی جمهوری فدراتیو روسیه، که در غرب آماده شد، جزء مجموعۀ این «کمکها» بود. تحت رهبری مستقیم صندوق بین المللی پول، اصلاحات اقتصادی در شکل لیبرالی آن و از بین بردن دستاوردهای اجتماعی زحمتکشان بعمل آورده شد. در نتیجۀ همین اقدمات، تبدیل اکثریت دومای دولتی به فراکسیون «جیبی» رئیس جمهور واقعیت یافت. همزمان با آن، تصمیم ۱۷ ماه اوت سال ۱۹۹۸ دولت روسیه مبنی براعلام نکول با موافقت صندوق بین المللی پول هم، روشن شد. و این که چه بر سر آن ٤ و ٦ میلیارد دلار پرداختی آنها در همان سالها آمد، هنوز هم بعنوان راز سر به مهری در دنیای رسانه های عمومی مانده است.

البته، اینها فقط نمونه های جداگانه ای از «کمکهای همه جانبۀ» سرمایۀ غربی به روسیه است.

برای ما همچنین آموزنده است که رفیق جان بر کف و باوفای طبقۀ کارگر، استالین، پرولتاریا را بمثابه یک نیروی یک دست انقلابی ارزیابی نمی کرد. به عقیدۀ استالین طبقۀ کارگران مزد بگیر، هنوز تحکیم نیافته و با آگاهی سوسیالیستی شکل نگرفته است؛ او آنها را به سه بخش تقسیم می کرد: اول- تودۀ اصلی پرولتاریا، هستۀ آن، این همان «تودۀ اصیل پرولتاریا» است، که از مدتها پیش رابطۀ خود را با طبقۀ سرمایه داران قطع کرده است. دوّم- برخاستگان از طبقات دیگر، که بعدا به جمع پرولتاریا پیوسته و شعور،عادتها، تزلزل و ناپایداری خود را به درون طبقۀ کارگرهمراه آورده اند. این نیروها زمینه های به نسبت زیادتری برای تبدیل شدن به گروههای آنارشیستی؛ شبه آنارشیستی و «مافوق چپ» دارند. سوّم- گروه اشراف طبقۀ کارگر، بخش فوقانی طبقه، گروه نسبتا مرفه پرولتاریاست، که تمایلات زیادی برای سازش با بورژوازی داشته، گرایش به دنیای قوی و روحیۀ «پشت کردن به مردم»، خصلت مسلط آن است. این نیرو، از بستر مناسبی برای تبدیل شدن به رفرمیستهای آشکار و اپورتونیستها، برخوردار می باشد.

استالین توانائی پرولتاریا برای دگرسازی اجتماعی را، که در روزگار ما در جامعۀ هنوز دارای شرایط اجتماعی غیر معین، از مفهوم عمیقی برخوردار می باشد، مورد توجه قرار داد. برای درک اینکه الآن، در زمان طبقاتی شدن جامعۀ روسیه، چه تغییراتی در ساختار آن روی می دهد، متد استالینی تحلیل طبقاتی اهمیت هر چه بیشتری پیدا می کند. زیرا، این بدان جهت اهمیت ویژه دارد که، حزب کمونیست روسیه در حال حاضرمجبور است در شرایطی که هستۀ صنعتی پرولتاریا در مقایسه با دورۀ شوروی، حداقل تا دو برابر کاهش یافته است، فعالیت نماید.

امروز در جمع طبقۀ کارگر، همچون دورۀ استالین، می توان دقیقا آن سه لایه را مشاهده کرد. اولا- این در نوع خود «اشراف کارگری»، قبل از هر چیز، در بخش نفت و گاز و دیگر عرصه ها و کارکنان بخش صادرات تمرکز یافته است. این بخش، اکثرا به گروگان وضعیت مرفه خود تبدیل شده و بیش از همه، بخاطر از دست دادن آن در هراسند. به همین جهت هم آنها، بعنوان یک قاعده، منفعلان اجتماعی و قابل اداره شدن سیاسی می باشند.

ثانیا- کارکنان آن مؤسسات، که از هرج و مرج اقتصادی پانزده- بیست سال اخیر رهائی یافتند ولی، همیشه در لبۀ پرتگاه، بنوعی ثبات و تعادل خود را حفظ می کنند. با اینها، حزب براحتی بیشتر می تواند به تفاهم متقابل دست یابد.

سوّم- این گروه شامل کارگران کارخانه ها و کارگاههای «به پهلو خوابیده»، افتاده به محدودۀ مالکیت خصوصی و یا نابودی تصنعی یا تخریب کامل آنها می باشد. در این بخش، پتانسیل عظیم اعتراضی تمرکز یافته است. این پرولتاریای صنعتی «سومی» بدلایل ماهیت و منافع، در واقع بیش از همه به کمونیستها نزدیک است. اما، متاسفانه، حزب در اکثر اوقات نمی تواند با این تودۀ پر هیجان و تحول طلب زبان مشترک پیدا نماید، بعضی اوقات، همانطور که تجربه نشان می دهد، در پیوستن به اقدامات آن تأخیر می کند.

در عین حال در میان بخش اصلی توده های مردم زحمتکش ــ کارکنان مؤسسات، دهقانان، کارفرمایان کوچک و متوسط ، ایجاد کنندگان ارزشهای مشخص، «پرولتاریای کامپیوتری»، که بنا به ماهیت خود بطور قابل ملاحظه ای با دورۀ استالین متفاوت هستند، پراکندگی همچنان حکمفرمائی می کند.

هنوز آن «نیروی جوشان» ــ طبق تعریف استالین، که کمونیستها بتوانند کاملا تکیه کنند، شکل نگرفته است. در عین حال، آن شرایطی را که حاکمیت با سیاستها و گامهای عملی خود به هر کاری دست می زند تا رشدیابندگی فعالیت اجتماعی، بویژه، گروههای کم درآمد مردم را به نقطه جوش خود برساند، باید مورد توجه قرار داد و از آن بهره برگرفت.

در جریان در هم آمیختگی اجتماعی ناشی از اصلاحات لیبرالی، فقط بخش کارفرمایان بزرگ، نمایندۀ قشر فوقانی طبقۀ مسلط بورژوازی جدید توانست شکل بگیرد و بطور سازمان یافته تحکیم یابد. بخش دیگر و بیشتر مستحکمتر جامعه، شامل مقامات و مأموران عالی رتبه دولتی می باشند، که یک ششم جمعیت کشور را تشکیل می دهند. دستگاه عظیم بوروکراتیک هستۀ اصلی پایگاه اجتماعی- سیاسی، به عبارت دیگر، «گارد طبقاتی» رژیم را تشکیل می دهد، که آن هم حاکمیت را تحکیم می بخشد و به حساب ثروتهای ملی تغذیه می شود. پائین ترین لایه های کارکنان دولتی موسوم به «بودجه ایها» ــ معلمان، مربیان، کارکنان علمی و فنی هم که متناوبا سهمی از سفرۀ اشراف دریافت می کنند به وابستگان کامل «حزب حاکم» تبدیل شده اند.

با قبول اینکه، منافع روسیه پیش از هر چیز، به انتخاب راه رشد سوسیالیستی، که بر پایۀ ملی کردن کار و عبور از استثمار انسان بوسیلۀ انسان استوار است، کمونیستها اطمینان دارند که رشد علمی ــ تکنیکی، زمینۀ نوزائی کیفی و سازندۀ طبقۀ کارگر را فراهم می آورد و پایگاه اجتماعی خود را هم در همبستگی نوین با مردم زحمتکش می بینند. آنها در وهلۀ اول، با ایده آلهای خود، در همپیوندی با شعور و تحقق منافع زحمتکشان در مقیاس ملی و بین المللی به آنها رجوع می کنند. سرنوشت روسیه، در دستان این نیروی اجتماعی به پیش برده می شود.

… در عرصۀ کارهای تئوریک استالین، موضوعاتی که پیشتر توضیح دادیم و دفاع منطقی و پیگیرانه از مواضع شخصی؟ را یادآوری کردیم، و همچنین، هشیاری فکری او مبتنی بر نه تنها مطالعات شب زنده دارانه، بلکه، بر شناخت عمیق از شرایط و اوضاع واقعی هر چیز، فورا جلب توجه می کند.

واقع بینی، این همان کیفیتی است، که بطور قابل ملاحظه ای او را در میان چهره های انقلابی حزب، هم در مسیر راه سخت تا انقلاب اکتبر و هم در دورۀ بعد از انقلاب و بخصوص، پس از وفات لنین متمایز می سازد. و اما، استالین با برخورد استهزاءآمیز، «سودمندی محدود و بی پرنسیپی کوته بینانه» آنها را در اثر خود بنام «مبانی لنینیسم» مورد نکوهش قرار داد. استالین با موضع عملگرایانی که با حل مسائل موضعی اقتصاد و دفاع از کشور یا سیاست خارجی آن، خود را سرگرم کرده، میراث مارکس، انگلس و لنین را بعنوان مجموعۀ الزامی، نه فرمولهای کاری پذیرفته و به همین جهت هم نمی توانستند چشم انداز دورتر را تشخیص داده و روز فردا را ببینند، بیگانه بود.

نگرش واقعی به هر چیز، این امکان را برای استالین فراهم می ساخت تا در حل مسائل پیش رو در دستگاه دولتی روسیه و یا سازندگی اقتصادی، نرمش نشان دهد. مثلا؛ زمانیکه سیاست کمونیسم پادگانی عرصۀ تولید را زیر فشار قرار داد، او با قاطعیت از سیاست اقتصادی جدید(نپ) طرفداری کرد و سیاست اقتصادی جدید نیز پس از پایان اشغالگری آنتانت و جنگ داخلی، توانست نقش مهمی در بازسازی اقتصادی کشور ایفاء نماید. اما او زمانی قاطعانه به محدود ساختن آن مبادرت ورزید، که خود سیاست اقتصادی جدید در تقابل با نیازهای رشد عینی کشور قرار گرفت.

و یا اگر نظر وی در رابطه با برخی اشکال مالکیت در سیستم اقتصادی کشور را در نظر بگیریم، معلوم می شود، که ما با تاریخ جنبش تعاونی کردن هم آشنا نیستیم. اما استالین به سؤال مربوط به نقش تعاونی ها به هیچ وجه پاسخ یک جانبه نداد و گفت: «… اینکه تعاونی ها بنفع و یا به ضرر پرولتاریاست… با زمان و مکان وابستگی دارد… اگر تشکیل و رهبری تعاونی ها را حزب بر عهده بگیرد، آنها می توانند خدمات بزرگی به منافع پرولتاریا برسانند و هر جا که این اصول رعایت نشود، تعاونی ها بسود پرولتاریا نخواهد بود و آنها موجب رشد گرایشات خرده تجاری و گوشه گیری دکانداری در میان کارگران خواهند شد».

و باز هم، در بارۀ زمان ما. بسیاری از ما، زمانیکه در سال 1988 قانون «تعاونیها در اتحاد شوروی» تصویب شد، شاهد شروع حیف و میل وحشتناک در اقتصاد کشور بودیم. زیرا، حزب کمونیست از نظارت بر فعالیت تعاونیها دست کشید و حمله اصلی به سوسیالیسم، درست در زیر پرچم جنبش تعاونی آغاز گردید. جالب است که، اکثریت قریب به اتفاق تعاونیها بدون هیچ ارزش مادی پایه ای، در محدودۀ مؤسسات دولتی تشکیل گردیده و مخل کار آنها شدند. تحویل بی سابقه و وقیحانۀ دارائی های دولتی به بخش خصوصی با زیر پا گذاشتن آشکار قوانین، آغاز شد. بدین وسیله، تعاونیها موجب گسترش همان «تمایلات خرده تجاری» در کشور گردیدند، که استالین مورد تأکید قرار داده بود.

روشن بینی استالین در مورد مجموعۀ کامل مسائل اصولی و قابلیت او در پیش بینی رشد حوادث، بسیار حیرت انگیز است.

بلی، او بسیار پیش از سال ۱۹۲۹، تا آغاز رکود بزرگ، اجتناب ناپذیری شروع بحران جهانی در پیشرفت اقتصادی کشورهای سرمایه داری را پیش بینی نموده، نوشت: «این بحران، بسیار جدی تر و عمیق تر از همۀ بحرانهای روی داده در تاریخ موجودیت اقتصاد جهانی و غیرقابل مقایسه با بحران عمیق منجر به آخرین جنگ امپریالیستی خواهد بود». استالین همچنین پیش بینی می کرد، که بحران اقتصادی امپریالیستی، «موجب بروز بحران سیاسی در کشورهای بسیاری خواهد شد و این بدین معنی است که، بورژوازی راه خروج از آن را در فاشیستی کردن سیاستهای داخلی جستجو خواهد کرد». در عرصۀ سیاست خارجی نیز، او بر این باور بود که، «بورژوازی برای خروج از بحران، جنگ امپریالیستی جدیدی برا ه خواهد انداخت».

استالین در مورد ماهیت آن هیچ تردیدی نداشت و نوشت: «… سخن بر سر خطر واقعی و جدی جنگ جدیدی است، که بطور کلی جنگی برعلیه اتحاد شوروی براه خواهد افتاد و ویژگی آن هم، همین است».

و درست در همین حال، زمانیکه سایۀ تیرۀ جنگ آینده بر سر کشور سنگینی می کند، بوخارین شنیده است که: «زمین از همهمۀ انقلابات عظیم در آیندۀ نه چندان دور می لرزد و این انقلابها بلحاظ ابعاد خود، بسیار فراتر از آن خواهد بود که ما تجربه کردیم…».

ارزیابی پیامبرانۀ استالین را مشکل می توان موهبت ویژۀ آینده نگری ناشی از خصایص عرفانی او تصور کرد. صحت آنها پیش از همه، تسلط همه جانبۀ استالین بر آموزشهای مارکسیسم و توانائی او در کاربست عملی متدهای لنینی در تحلیل شرایط بین المللی را ثابت می کند.

بسیاری از هشدارهای استالین فعلیت خود را در روزگار ما، بویژه آنجا که به انتخاب راه رشد روسیه مربوط می شود، حفظ کرده است. و خطرناکترین و هلاکتبارترین راهها، راهی است که استقلال کشور را خدشه دار نموده و آن را به ضمیمۀ سیستم جهانی سرمایه داری تبدیل می کند.

ردپای خصلت چندملیتی سازمانهای سوسیال- دمکراتیک، که استالین کار انقلابی خود را از آنجا آغاز کرد، در تمام دوره های فعالیت او قابل مشاهده است. وی در ماورای قفقاز تجربۀ حل تناقضات ملی را اندوخت، که لنین با اشاره به اینکه گرجی ها، ارمنیها، تاتارها و روسها بیش از ده سال در یک سازمان سوسیالدمکراتیک با هم فعالیت می کردند، بسیار ارزشمند می شمرد.

استالین از همان ابتدا، تمام اهمیت «مسئلۀ ملی» را بسیار خوب می فهمید. او از سنین جوانی به مطالعۀ این مشکل پرداخت و متفاوت از بسیاری از همرزمان خود، به جنبۀ ملی در مبارزۀ سیاسی توجه می نمود و درک می کرد که چقدر نیرو و انرژی در خودآگاهی ملی خلقها نهفته است.

استالین توانست مسئلۀ عمده ای که نیروی انسانهای با تعلق ملی مختلف را در جنبش کارگری متحد می سازد، تعیین بکند و آن؛ هدف مشترک تودۀ اصلی مردم استثمار شونده می باشد. استالین پس از کنگرۀ دوم حزب سوسیال- دمکرات سراسری روسیه در سال ۱۹۰٤، در مقاله ای با عنوان: «درک سوسیال- دمکراتها از مسئلۀ ملی چیست؟» نوشت: «مسئلۀ ملی در زمانهای مختلف در خدمت منافع مختلف قرار می گیرد، از اینکه کدام طبقه و چه وقت آن را مطرح می سازد، تأثیر می پذیرد».

تجربه نشان داده است، در روسیۀ «نوین» و معاصر، از ابتدا هم طبقۀ بورژوازی رشد نیافت تا صداقت ملی خود را به میهن بیان نماید، ــ بخش اقتصادی آن که از اهمیت حیاتی برخوردار است، از مدتها پیش مسدود شده، بدون سرمایه گذاری رو به نابودی گذاشته است و هیچ کسی در آرزوی جان تازه بخشیدن به آن نیست. در عین حال، فعالیت اکثریت قریب به اتفاق بازرگانان و تاجران بزرگ دارای ماهیت کمپرادوری می باشد و در تضاد آشکار با منافع کشور قرار دارد.

هدفی که آنها تعقیب می کنند، خیلی ساده، عبارت از ثروتمندتر شدن خود به هر وسیلۀ ممکن می باشد. خط «لولۀ» نفت، که آخرین امیدهای مردم در آن جاری است و قماربازی مالی بین المللی، همۀ آن چیزی است که آنها را نگران می سازد. اما، کشور بزرگ و قدرت دفاعی آن قربانی منافع تجارتی لحظه ای می گردد. بی تفاوتی در قبال سرنوشت میهن هم مثل مسابقه بر سر آن که چه کسی «قایق تندروتر دارد»، «مد میهن پرستی» بین مدودوف و پوتین تفاوت عمیقی ندارد و غیره، به سرگرمی اصلی مردم تبدیل شده است. «میهن پرستی» حاکمیت کرملین برای لایه های میانی و کوچک بورژوازی کشور پخته می شود و جریانات مختلف ناسیونالیستی با اشتیاق آن را میل می فرمایند. چنین پدیده ای تازه نیست و استالین آن را «”میهن پرستی“ اختۀ بورژوازی» می نامید.

با اجازه، می توان چنین گفت، «میهن پرستی» منحرف کنندۀ مردم از وظایف بنیادی خود، محدود به مسائل درجه دومی و بی اهمیت، زیانباری خود را زمانی بروز می دهد که، سخن از تنظیم مناسبات سیاسی با جمهوریهای دیگر اتحاد شوروی پیشین، با دیگر خلقهای دوست و کشورها بمیان می آید. درست همین موضوع، تزلزل قدرت حاکمۀ روسیه را در حل مهمترین مسائل مربوط به اوستیای جنوبی و آبخازیا نشان داد. می توان به نمونه های دیگری، از جمله، عدم علاقمندی به آمادگی نهائی و امضای معاهدۀ اتحاد با بلاروس، سیاست عدم مداخله برای جلوگیری از توطئۀ فاجعه بار سال ۱۹۹۹ در یوگسلاوی و اتخاذ مشی بزدلانه هنگام حل مسائل مربوط به جدا کردن کوزوو از صربستان اشاره کرد، که در نتیجه، صربها در میهن خود بشدت تحقیر شدند.

این وضعیت، با اوضاع روسها، که به پراکنده ترین خلق جهان در خود روسیه تبدیل شده اند، بسیار شبیه است. بیش از ۲۵ میلیون نفر روس در خارج از محدودۀ روسیه زندگی می کند. اکثریت قریب به اتفاق فقیرترین لایه های جمعیت کشور را خلق روس تشکیل می دهد. در رده های بالای حاکمیت، روسها زیاد نیستند و آنها از بخشهای مدیریت، مالی و رسانه های ارتباط جمعی کنار گذاشته می شوند.

کمونیستها هیچگاه مسئله ای مبنی بر ارشدیت خلق روس نسبت به دیگر خلقهای روسیه و اتحاد شوروی پیشین را مطرح نکرده یا مزیتها و برتریهای دیگری برای روسها قائل نشده اند. اما، در شرایط کلیت منافع بنیادی دقیقا برای خلق روس ــ بخاطر توان مجموعۀ عوامل تاریخی، جغرافیائی، نفوس انسانی و غیره ــ توانسته است به مقام یک نژاد دولتساز، تشکیل دهندۀ دولت مقتدر ارتقاء پیدا کند.

این مسئله را استالین به خوبی درک می کرد. وی، ضمن تأکید مستمر بر نقش تعیین کنندۀ خلق روس در تعیین سرنوشت روسیه، سهم تاریخی خلق روس در پیروزی بر آلمان فاشیستی و نقش آن در پشتیبانی اساسی از همۀ خلقهای اتحاد شوروی در مقابله با متجاوزان و در هم کوبیدن دشمن را بسیار عالی ارزیابی می کرد. چشمگیرترین تصور از مناسبت استالین نسبت روسها را باده بلند کردن وی در سالن پذیرائی کرملین به افتخار سان و رژۀ پیروزی در ۲٤ ژوئن سال ۱۹٤۵ بدست می دهد:

«… من پیش از هر چیز، به سلامتی خلق روس می نوشم زیرا، این خلق، برجسته ترین خلق در میان خلقهای اتحاد شوروی است.

من بدان جهت بسلامتی خلق روس باده بلند می کنم که، این خلق، شایستگی خود را بعنوان نیروی رهبری کننده اتحاد شوروی در میان همۀ خلقهای کشور نشان داد.

من، بسلامتی خلق روس باده بلند می کنم نه فقط بدین بخاطر که خلق رهبری کننده است، بلکه برای اینکه این خلق، صاحب فکر روشن، ارادۀ قوی و صبور می باشد…».

این وضعیت روسهاست، که بیش از ۸۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند و آن نشاندهندۀ سلامتی اجتماعی همۀ خلق روس است. لازم به توضیح است که رویدادهای امروزی روسیه چگونه موجب کاهش جمعیت روس گردیده است: در طول ۱۵ سال اخیر، از تعداد جمعیت جمهوری فدراتیو روسیه، ۱۰ میلیون نفر کاسته شده است که، ۵/۹ میلیون نفر آنها روس بوده اند. میزان مرگ و میر در استانهای بومی روس، ۲- ۳ برابر بیشتر از نقاط دیگر کشور است.

خلق روس در طول قرنها تاریخ خود، تاکنون دو بار؛ بار اول در دورۀ حملۀ طوایف مغول و بار دوم در جریان هجوم فاشیسم، با خطر نابودی فیزیکی مواجه شده است. و امروز هم برای سومین بار، بر بالای سر ملت روس خطر ملموس نابودی کامل سایه افکنده است. نسل کشی ملت، که ما شاهدان آن هستیم، جنبۀ آگاهانه و برنامه ریزی شده دارد. خطر چنین روند حوادث، از مدتها پیش نمایان شده است. روس ستیزی جهانی، نفرت نسبت به روسیه و خلق روس، از اوایل قرن بیست تئوریزه شده است. درست از همان وقتها که، از میان نظریه پردازان نظم جدید، کسانی مثل هلفورد ماکیندر، یکی از برجسته ترین اجداد ژئوپلیتیکهای محافل غربی بیرون آمدند. آنها، بدین خاطر که غرب نمی تواند خواب راحت داشته باشد، دسیسه کردند. هنوز روسیه «محور جغرافیائی تاریخ» را در دستان خود نگه می دارد، هنوز «تفوق روسی» در «قلب دنیای» قاره­ای فضای آورو- آسیا به موجودیت خود ادامه می دهد.

همۀ دکترینهای ژئوپلیتیکهای آمریکا، از «دکترین چهارده ماده ای رئیس جمهور ویلسون» تا «صفحه شطرنج بزرگ» زیبگینو برژنسکی، کاملا به ایدۀ تجزیۀ «قلب دنیای» روس به کشورهای تحت الحمایه بسیار زیاد، کاهش جمعیت روس تا حد «کمیت بی خطر»ی که، هیچگاه فکر اعمال کنترل بر کشور خویش را در سر نپروراند، آغشته بوده است. اگر چنانچه این مقصود حاصل نشود، باید سلطۀ غرب را در فضای منطقۀ آورو-آسیا تحکیم بخشید و روسیه را در حلقۀ پایگاههای نظامی و رقبای اقتصادی خفه کرد، بتدریج مناطق مرزی را از آن «گاز زد» و باید آن را از دسترسی به دریا، به بازارهای مناسب و به کشورهای دوست و متحد محروم ساخت.

ما می بینیم، این راه کار ژئوپلیتیک، که بنام «حلقۀ افعی» معروف شده است، عملا به اجرا در می آید. به همین جهت هم، غربیها بموقع خود «دمکراتها» را که  از ایدۀ روسوفوبیا (روس ستیزی) بمثابه یکی از اساسی ترین ابزارهای تخریب اتحاد شوروی و روسیه استفاده کردند، بطور جدی مورد پشتیبانی قرار دادند. کودتای «دمکراتیک» برعلیه اتحاد شوروی هم  با بهره گیری همین ابزار، که با برنامۀ از مدتها پیش تنظیم شده برای کاهش جمعیت روسیه تا ۵۰ و یا حتی تا ٣۰ میلیون نفر کاملا مطابق بود، به اجرا در آمد. به عقیده برخی «متخصصان»، این تعداد جمعیت برای روسیه مطلوب است و برای ارائۀ خدمات به لوله های نفت و گاز، برای کار در معادن و انجام دیگر کارهای «کثیف» کافیست. در سال ١٩٨۲ مارگارت تاچر بدون هیچ شرم و حیائی علنا پا را بسیار فراتر گذاشت و گفت که، از دیدگاه غرب، «اقتصاد مطلوب» برای زندگی تقریبا پانزده میلیون نفر در اراضی اتحاد شوروی مناسب است. طبیعی است، که مابقی باید از یادگارهای فرهنگی و تاریخی خود محروم شوند. حتی در اوایل سالهای نود قرن گذشته برخی «دانشمندان» خانه زاد، ببهانۀ فراهم کردن زمینۀ ورود روسیه به دنیای کذائی تمدن جهانی، از بین بردن ویژگیهای فرهنگ ملی، تغییر هستۀ اجتماعی- فرهنگی را پیشنهاد کردند.

… و به هر حال، همانطور که تجربۀ اولین انقلاب روسیه نشان داد، اهمیت مسئلۀ ملی در جنبش سوسیال- دمکراتیک روسیه پیش از حملۀ تعیین کنندۀ اکتبر آشکارا درست ارزیابی نشده بود. درست به همین سبب، لنین نوشتن مقالۀ تئوریک در این زمینه را به استالین پیشنهاد کرد، که در سال ۱۹۱۳ آماده شد و بنام «مارکسیسم و مسئلۀ ملی» در تاریخ ثبت گردید. بسیار روشن است، که لنین از این اولین کار علمی مبسوط استالین با حسن نظر استقبال کرد. طی این مقاله، تعریف کلاسیک ملت، که اهمیت خود را تا امروز هم از دست نداده است، بدین ترتیب فرمولبندی شده بود: «ملت عبارت از (مجموعۀ انسانی) دارای اشتراک پایدار زبانی، ارضی، زندگی اقتصادی و ساختار روانشناسی، انعکاس یافته در مشترکات فرهنگی می باشد». با آغاز روند عقب نشینی هر یک از شرکت کنندگان انقلاب به خانه خود پس از شکست اولین انقلاب روس، استالین در مقابل آن، «اصول همبستگی انترناسیونالیستی کارگران بعنوان اصل ضروری در حل مسئلۀ ملی» را مطرح می سازد.

اما این اصول به نظر استالین از اهمیت و مفهوم ویژگی های ملی و اصالت مردم شرکت کننده در جنبش پرولتری چیزی نمی کاست. بعقیدۀ وی، اگر بلشویکها برای تأمین خواستهای ملی مبارزه نکنند، این مسئله تحت تأثیر احساسات ملی بورژوازی قرار خواهد گرفت. تفاوت این امر با آنچه که در روسیه امروزی روی می دهد، در این است، که سوداگری پیرامون مسئلۀ ملی به «عهدۀ» حزب «روسیۀ واحد» واگذار شده است.

قدرت ویژگی های ملی، بخصوص استحکام زبانهای ملی در مقابل تلاش برای استحاله را استالین بعدا در اثری بنام «مسئلۀ ملی و لنینیسم (پاسخ به رفقا مشکوف، کوالچوک و دیگران)» مورد تأکید قرار داد. در این نوشته، استالین بار دیگر به مقابلۀ قاطعانه با ویران گران فرهنگ ملی برخاست.

در آستانۀ تشکیل دولت متحد، استالین از اصل لنینی حق تعیین سرنوشت ملتها تا جدائی کامل و تشکیل دولت مستقل پشتیبانی کرد. با این همه، او خطر مطلق کردن شعار حق تعیین سرنوشت را که در صورت کاربست ناسنجیده، دولت متحد را تهدید می نمود، درک می کرد. بدین سبب، او بر «ضرورت تعبیر اصل حق تعیین سرنوشت، نه بمثابه حق بورژوازی ، بلکه، بعنوان حق تعیین سرنوشت بواسطۀ توده های زحمتکش هر خلقی تأکید می کرد و می گفت: اصل حق تعیین سرنوشت باید ابزار مبارزه در راه سوسیالیسم و تابع اصول سوسیالیسم باشد».

او ضمن سخن گفتن از «عنصر ملی در ساختار حزبی و دولتی» در کنگره دوازدهم حزب کمونیستسراسری روسیه(بلشویک)، در سخنان پایانی گزارش خود، گفت: «نباید فراموش کرد، که علاوه بر حق خلقها در تعیین سرنوشت خویش، طبقۀ کارگر هم حق تحکیم حاکمیت خود را دارد، و این حق، تابع حق تعیین سرنوشت می باشد. ممکن است حق تعیین سرنوشت با حقوق دیگر، حق فوق الذکر ــ یعنی حق طبقۀ کارگر حاکم مبنی بر تحکیم قدرت خود، در تقابل قرار بگیرد».

این پیش شرط تئوریک در بنیان سیاست حزبی هم جای گرفته بود. در ماه آوریل سال ۱۹۲٦، استالین با شومسکی، کمیسر آموزش و پرورش اوکرائین، طرفدار مشهور تعجیل در «اوکرائینی کردن» این جمهوری، دیدار کرد. در پایان مذاکرات، استالین به اعضای دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اوکرائین نامۀ مخصوصی فرستاد، که در آن نوشته بود: «نمی توان تودۀ کارگر روس را به امتناع از زبان و فرهنگی روسی و به قبول فرهنگ و زبان اوکرائینی بجای زبان و فرهنگ خود وادار کرد… این، نه تنها بمعنی آزادی ملی نیست، بلکه، نوع خاصی از ستم ملی است». او هشدار داد، که اوکرائینی کردن نسنجیده، می تواند خصلت «مبارزه برای انتزاع فرهنگ اوکرائینی و جامعۀ اوکرائین… جنبۀ مبارزه برعلیه ”مسکو“ و یا بطور کلی، مبارزه برعلیه روسها بخود بدهد…».

بجاست یادآوری کنیم، که یکی از دلایل تخریب اتحاد شوروی، سلطۀ ناسیونالیسم بورژوائی بر مردم جمهوریهای متحده به تحریک طبقۀ جدید سرمایه داران بود. روحیۀ ناسیونالیستی تا کنون هم از سوی نیروهای حاکمیت برخی جمهوریهای تشکیل شده در حریم اتحاد شوروی، از جمله در اوکرائین و جمهوریهای حوزۀ دریای بالتیک، حمایت می شود. آنچه که بویژه نگران کننده است، این است که در این جمهوریها زمینۀ مساعدی برای احیای باندریسم (Bander، باندرها، گروه ناسیونالیستهای افراطی اوکرائین بودند که در جنگ جهانی دوم هم در جبهۀ فاشیسم برعلیه اتحاد شوروی وارد جنگ شدند. مترجم) و فاشیسم فراهم می گردد.

در مقالۀ «سیاست دولت شوروی در مورد مسائل ملی در روسیه» مندرج در روزنامۀ «پراودا»، در ماه اکتبر سال ۱۹۲۰، استالین تلاشهای اقلیتهای ملی در سوءاستفاده از حق جدائی از روسیه را مورد نکوهش قرار داد و نوشت: «خواست جدائی اوکرائین از روسیه، بمثابه یک شیوۀ تنظیم مناسبات بین مرکز و اوکرائینی ها، در تضاد با خود مسئلۀ برقراری اتحاد بین مرکز و اوکرائین قرار می گیرد و پیش از همه، بدین جهت که، این امر از بیخ و بن با منافع توده های خلق متناقض است». استالین فقط دو جایگزین در رشد ملی اوکرائین تعیین کرد: «یا همراه با روسیه، و در این صورت آزادی توده های زحمتکش اوکرائین از ستم امپریالیستی؛ یا در کنار آنتانت، و این یعنی؛ پذیرفتن یوغ اجباری امپریالیستی. راه سومی وجود ندارد».

این تعریف استالینی، فقط با یک تصحیح ساده، برای امروز هم کاملا معتبر است: امروز جای آنتانت را ناتو گرفته است، که کشورهای «آزاد شده» از زیر تأثیر روسیه در آرزوی وارد شدن به آن هستند.

لازم به تأکید است، که استالین وظیفۀ غائی خود مبنی بر ساخت دولت قدرتمند راهمیشه با نیازهای زمان جاری، با شرایط مشخص سیاسی در حزب و کشور می سنجید. بعنوان مثال، او مطمئن بود که، اگر دولت از ثبات داخلی برخوردار نباشد، اگر از همبستگی پایدار بین مرکز و مناطق دیگر محروم باشد، نمی تواند به دولت قدرتمندی فراروید. به همین سبب، استالین با فدرالیسم در ساختار دولتی مخالف بود و با اطمینان و پیگیرانه از مرکزگرائی طرفداری می کرد. از این روی، او در زمانهای مختلف آماده بود با اشکال مختلف سیاسی، با مکانیزمها و شیوه های مختلف، ایده های خود را تحقق بخشد.

بلی، او هنوز در جریان انقلاب، طرفدار سیستم واحد ادارۀ دولتی بود و در ماه مارس سال ۱۹۱۷، مقاله­ای در روزنامه « پراودا» با عنوان «برعلیه فدرالیسم» منتشر ساخت. در شرایط فروپاشی امپراطوری روسیه، رشد جدائی طلبی در اوکرائین، ناتوانی و علاقمند نبودن دولت موقت برای مقابله با این گرایشات هلاکتبار را استالین جایز نمی شمرد و حتی تضعیف حاکمیت مرکزی را کشنده توصیف می کرد. او بر این باور بود که، یکسری کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری «توسعۀ خود را با عبور از عرصه های مستقل فدرالیسم به دولت واحد، که سمتگیری توسعه نه به سود فدرالیسم، بلکه برعلیه آن است، بدست آوردند…او نوشت: از اینجا چنین نتیجه ای بدست می آید که، تلاش برای برقراری فدرالیسم در روسیه دور از عقلانیت است و خود زندگی آن را به نابودی محکوم می کند».

اما، او با درک اینکه، مباحثات پیرامون این موضوع، حزب را با خطر انشعاب مواجه می سازد، در مواضع خود نرمش نشان داد و با دعوت به فدرالیسم، فدرالیسمی که مجبور است نقش انتقالی خود را بمنظور گذار به وحدت سوسیالیستی آینده و تأمین حق موجودیت خود ایفاء نماید.

بعدها، در ماه دسامبر سال ۱۹۲٤، استالین آن دلایل اصلی را، که بر اساس آنها در مواضع خود تغییرات قابل ملاحظه ای بعمل آورد، توضیح داد. اولا- هنگام انقلاب اکتبر مجموعه ای از ملیتهای روسیه «در موقعیت کاملا جدا و متفرق از همدیگر قرار داشتند، که به همین دلیل هم، فدرالیسم گامی بود برای جلوگیری از پراکندگی توده های زحمتکش، برای نزدیک کردن و متحد ساختن آنها». افزون بر آن، «اشکال فدرالیسم شورائی بهیچ وجه با اهداف همپیوندی اقتصادی توده های زحمتکش ملیتهای روسیه در تناقض نبود». و دوما- «وزن مخصوص جنبش ملی هر چه جدی تر خودنمایی کرد و راه اتحاد ملی، بسیار سخت تر از آن بود، که قبلا تصور می شد.

و در همه حال، صرفنظر از مطالعۀ عمیق مسئله، مناسبات ملی در روسیه بقدری شکل پیچیده بخود گرفته بود، که تأمل در بارۀ آنها تا پایان چنین رویداد تاریخی، یعنی؛ چگونگی تشکیل اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، مشکل بود.

همانطور که معلوم است، وظیفۀ اصلی سیاست ملی حاکمیت شوروی در سالهای اول پس از انقلاب، که بر مبنای حل آن، اتحاد شوروی تشکیل شد، عبارت از لغو نابرابری ملی واقعا موجود بود. زیرا جستجوی اصول وحدت بین جمهوریهای شوروی در یک دولت واحد، از میان مباحثات سخت بدست آمد. لنین بر ضرورت تأمین برابری واقعی ملتها تأکید می کرد.

بوخارین بر این تصور بود که، به چنین هدفی، فقط به ترتیب زیر می توان دست یافت و نوشت: «ما بعنوان یک ملت صاحب دولت کبیر سابق، باید خود را در وضعیت نابرابر قرار دهیم… فقط با پیشبرد چنین سیاستی، زمانیکه ما خود را بطور تصنعی در وضعیتی بمراتب پائین تر در مقایسه با دیگران قرار دهیم، تنها بدین قیمت می توانیم اعتماد ملتهای ستمدیده پیشین را جلب کنیم».

آن اکثریت در رهبری حزب که چنین تصوری داشت، اشتباه کرد؟ دادن پاسخ به این سؤال، بدون شناخت جو آن سالها، مشکل است. در داخل حزب، روحیۀ قوی روس ستیزی طرفدار تروتسکی حضور فعال داشت. به همین جهت در سال ۱۹۲۳ در کنگرۀ دوازدهم حزب، استالین موضعی قاطع تری گرفت. وی گفت: «می گویند، نباید ملی گرایان را آزرده ساخت. این کاملا درست است، من با آن موافقم، نباید آنها را رنجاند. اما، ساختن تئوری جدید بر مبنای این موضوع، که باید پرولتاریای روس کبیر را در وضعیت نابرابر با خلقهای ستمدیدۀ پیشین قرار داد، به واقع بیهوده گفتن است».

اما، او آن وقتها نتوانست بر آن تمایل عمومی چیره شود. کمک عملی همه جانبه به اوکرائین ملی؛ اولا- بحساب توان انسانی، مادی و فرهنگی روسیۀ مرکزی ارائه شد؛ ثانیا- دولت واحد بر اساس اصول فدرالیسم، با شناخت برابری کامل آن با جمهوریهای جدید روسیه شکل گرفت.

آیا موضع اکثریت کمونیستها که برای حل مشکل مناسبات ملی بر مبنای سیستم اعطای امتیازات از سوی روسها و اکثریت خلقهای غیر روس و چگونگی بازتاب این موضع در چشم اندازهای آتی را ضروری حساب می کردند، با شرایط واقعی مسئله منطبق بود؟

در هر حال، همۀ مسئله کاملا بر شرایط مشخص زمانی و مکانی مقید گردید. این سیاست تا زمانیکه بر وظایف عینی منطبق بود و تغییری در شرایط بوجود نیامده بود، موفقیتهای معینی را موجب شد. ادامۀ نسنجیدۀ آن و پس از آنکه، نابرابری واقعی اساسا از بین برداشته شده بود، تأثیر مخربی، ابتدا بر سرنوشت اتحاد شوروی و سپس بر سرنوشت خود روسیه هم می گذاشت. علاوه بر آن، فورا پس از تشکیل اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، بر اساس توهم خطر «شوونیزم روس کبیر»، که بعدها با حملات تحقیرآمیز مخالفان روس هم توأم شد، بر علیه آن دسیسه کردند.

لازم به گفتن است، که سنت ناخوشایند برخورد تمسخرآمیز نسبت به روسها بواسطۀ آن بخش از انقلابیون، که با خلق روس آشنائی نداشتند و روسیه را چیزی غیر از آنچه که ما گفتیم یعنی؛ ماده ای برای بر افروختن «آتش جهانی»، نمی شناختند، دامن زده شد. مثلا، زمانیکه در سال ۱۹۱۸ معاهدۀ صلح برست به ابتکار لنین تأئید گردید، رادک(Radek)، که آنوقتها معاون کمیسر امور خارجی بود، سخنانی فراموش نشدنی بر زبان آورد. وی گفت: «خدایا! اگر در این مبارزه خلق دیگری غیر از خلق روس، از ما پشتیبانی می کرد، شاید ما جهان را واژگون می ساختیم».

اعتراض پوشیدۀ جمعیت روس برعلیه شرایط تحقیرآمیز خود، بعدها در سالهای پس از جنگ شروع به رسیدن کرد و انتشار روزنامۀ «سووتسکایا راسیا» در سال ۱۹۵٦ بازتابی از آن بود. و آن زمانی که میهن پرستان روس در مبارزه برعلیه طرح دولتی تغییر مسیر رودهای شمالی، که اجرای آن لزوما به فاجعۀ اکولوژیکی در بخش وسیعی از اراضی روسیه منجر می گردید، جان تازه بخود گرفت. تشکیل جبهۀ وسیع نیروهای میهنی پس از خیانت گارباچف- یلتسین مهمترین مرحلۀ آن بود. قطعا، در جریان رشد جنبش میهن پرستی، اشتباهات بزرگی هم، از جمله، حمایت از تصمیم شتابزدۀ اعلام استقلال روسیه، که تا حد قابل ملاحظه ای تجزیۀ اتحاد شوروی را سرعت بخشید، روی داد.

استالین ضمن تحمل فشارهای ضد روسهای درون حزبی، مشی بازسازی عدالت ملی را که از سوی آنها خدشه دارشده بود، بر مبنای موازنۀ تدریجی و دقیق سیاست گزینش کادرها بطور پیگیر و بنیادی پیش برد. اما، در دورۀ خروشچوف و برژنف، این مشی بفراموشی سپرده شد و در دورۀ نوسازی «گارباچفی» و «اصلاحات» لیبرالی، امکانات تازه ای برای تشدید روحیۀ روس ستیزی فراهم گردید. همۀ استهزاء ها ، تمسخرها، بهتانها وتبعیضهای قابل توجه، «برادر بزرگ»، روس را هدف گرفتند. همان «برادری»، که بر اساس سیاست دورۀ استالین، «از وضعیت پیشرو خود در خانوادۀ برابر حقوق جمهوریهای شورائی… برای کمک به برخاستن، حل مشکلات و توسعۀ همان خلقهائی که تحت ستم شدید دولت تزاری قرار داشتند و بلحاظ رشد اقتصادی و فرهنگی عقب مانده تر از همه بودند»، استفاده کرد.

آیا این ندای تاریخی خلق روس بفراموشی سپرده شده است؟ می خواهم امیدوار باشم که نه! دولت متحد تشکیل شده بوسیلۀ استالین، باید دو باره سر بر آورد. و آن دیر یا زود، در اطراف خلق روس، بار دیگر تشکیل خواهد شد. زمان آن فرامی رسد، و نظریات استالین در زمینۀ تئوری مناسبات ملی کاملا عملی خواهد شد. توده های زحمتکش کشورهای برادر با درک همبود منافع بنیادی خود، ناگزیر دولت متحد جدید را تشکیل خواهند داد.

اکنون که حزب کمونیست روسیه آشکارا می گوید: اگر برابر حقوقی، رفاه و سعادت روس تأمین نشود، رهائی ، برابری و سعادت هیچ یک از خلقهای دیگر روسیه تأمین نخواهد شد.

سخنان استالین در مراسم برگزاری بیستمین سالگرد انقلاب، مظهر درخشان اندیشۀ استالینی دولت بود. او گفت: «تزارهای روس، یک کار درستی انجام دادند و آن تشکیل کشور بزرگ تا کامچاتکا بود. این کشور به ما به ارث رسید. و ما بلشویکها برای اولین بار، این کشور را در یک دولت واحد، غیر قابل تقسیم، نه به سود ملاکان و سرمایه داران، بلکه مطابق منافع زحمتکشان همۀ خلقهای این کشور، نگه داشتیم و تحکیم بخشیدیم. ما به ترتیبی دولت را متحد ساختیم، که هر قسمتی که از دولت واحد سوسیالیستی جدا شود، نه تنها نمی تواند به دیگران زیان وارد کند، حتی نمی تواند بطور مستقل به حیات خود ادمه دهد و ناگزیر به زیر یوغ بندگی بیگانه خواهد رفت. بنابراین، کسی که برای تخریب این دولت سوسیالیستی واحد تلاش می کند، کسی که برای جدا کردن بخش معینی و یا ملتی از آن سعی می کند، دشمن است، دشمن لعنتی دولت و همۀ خلقهای اتحاد شوروی است».

استالین بسیار خوب می فهمید، که در طول قرون متمادی کشور منحصر بفردی از اجزاء مختلف تشکیل شده است و تجزیۀ آن در مدت بسیار کوتاه تاریخی ممکن است. آنچه که بالآخره بر سر اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آمد. در نمونۀ کشورهای تشکیل یافته در اراضی اتحاد شوروی سابق، ما شاهد پروسۀ بیرحمانۀ به بندگی کشیدن «اجزاء» کشور سوسیالیستی، که در بارۀ آن استالین هشدار داد، هستیم. راهی که در جهت وابستگی به دولتهای خارجی طی می شود، تهی از اصالت است. برنامه های عضویت همسایگان ما در سازمان تجارت جهانی، پیمان نظامی ناتو و جامعۀ اقتصادی اروپا بخوبی روشن است. راهی که روسیه در جهت تأمین مواد خام کشورهای رشدیافتۀ غربی در پیش گرفته است، در واقع کمتر تفاوتی با این گفته دارد. آن راهی را که مأموران سازمان تجارت جهانی در پیش پای کشور ما گذاشتند، از جمله، در سمپوزیوم «به سوی آینده: روسیه در قرن بیست و یکم»(۱۹ ژوئن سال ۲۰۰۸)، بمعنی آن است، که جمهوری فدراتیو روسیه باید تمام بازار خود را در اختیار محصولات وارداتی قرار داده، و شالوده های تأمین خواروبار و تولیدات کشاورزی خود را از بین ببرد.

در مجموع، با یک سری تغییرات در شرایط امروزی، اوضاع کنونی در عرصۀ مشکلات ملی- دولتی، آن حوادثی را یادآوری می کند که، بلشویکهای در سالهای اول حاکمیت شوروی با آنها مواجه شدند. جدائی کامل جمهوریهای متحد سابق، و تفرقۀ خلقهای برادر، و اوج گیری ناگهانی جنبشهای ناسیونالیستی در جلو چشم ماست.

برنامۀ مشابهی در عرصۀ نزدیکی روابط اقتصادی کشورهای مستقل جدید، پیش از همه در روابط روسیه، بلاروس، اوکرائین، قزاقستان، مشاهده می شود، که بدون این نزدیکی، نمی توان بطور جدی در مورد هیچگونه پیشرفت اقتصادی، کسب اعتبار و نفوذ در صحنۀ جهانی در آینده، صحبت کرد. اتفاقا، جلوگیری از همگرائی و متحد ساختن توان اقتصادی کشورهای مستقل کنونی، یکی از مهمترین وظایف ایالات متحدۀ آمریکا می باشد.

همۀ این مشکلات، به اشکال معینی در داخل جمهوری فدراتیو روسیه هم وجود دارد. بدین جهت، هنگام صحبت از ضرورت مرکزیت دولتی، نمی توان تجارب پیشین را نادیده گرفت و بر واقعیات عینی سیاسی در کشور و جهان چشم فروبست. بنابراین، تشکیل یک هیئت حاکم دولتی همبسته و مؤثر که بتواند خود را هم با عنصر مرکزیت، و هم با عنصر فدرالیسم تلفیق سازد، امروز هم درست مثل سالهای اول موجودیت جمهوریهای جوان شوروی، یکی از وظایف عمده روسیه می باشد و در عین حال، این امر برای تنظیم سیاست خارجی روسیه نیز که، نقش ژئوپلیتیک آن متزلزل شده است، ضرورت دارد.

درست به همین سبب است، که حزب کمونیست روسیه امروز پیگرانه نشان می دهد، که هرم واژگون مدیریت دولتی، زمانیکه قوۀ مجریه، حاکمیت خلقی را در زیر پای خود له کرده است، در وضعیت کاملا متضاد با سنن خلق ما و نیازهای امروزی کشور قرار دارد.

هر روز بیش از پیش روشن می شود، که روسیه بشدت نیازمند بازگشت به برتری حاکمیت منتخب می باشد. بدین منظور، حزب کمونیست راه کارخود را برای تغییر ساختار دولتی، یعنی؛ تشکیل جمهوریهای پارلمانی نوع شوروی بر پایۀ سنتهای روسیه که، باید بیانگر منافع واقعی ملی، تاریخ پر کشمکش و آزمودۀ حرکت به سوی حاکمیت خلق به معنی واقعی کلمه باشد، پیشنهاد می کند.

در رأس مسائل حل نشدۀ ملی، مدتهاست که مسئلۀ روس، در معنی وسیع تر آن، سوسیالیسم روسی قرار گرفته است و بدون حل آن، «تعمیر» بنیانی دولتمداری دور از عقلانیت است. همۀ کمونیستها اکنون بخوبی درک می کنند، که بازسازی دولتمداری ملی ما و بازگشت روسیه به راه سوسیالیسم، جزء جدائی ناپذیر همدیگرند. تاریخ، خلق میهن ما را دوباره در مقابل همان انتخاب که هم در سال ۱۹۱۷ و هم در سال ۱۹٤۱ گذاشته بود، قرار داده است: یا دولت مقتدر و سوسیالیسم، یا ادامۀ تخریب کشور و تبدیل آن به زائده ای برای تأمین مواد خام.

سوداگری کرملین نشینان بر سر میهن پرستی، همیشه روسها را از مسئلۀ اصلی، مسئلۀ مالکیت منحرف ساخته است. در اینجا، یک سؤال منطقی مطرح می شود: اگر در حال حاضر بخش دولتی اقتصاد، کمی بیش از ۱۰ درصد را شامل می شود، تضادهای تشدید شدۀ اجتماعی و مسائل توسعۀ استراتژیک ملی به چه نحوی حل خواهد شد؟ ساختار اقتصادی امروزی روسیه را نمی توان حتی تقلید مسخرۀ آنچه که ما در کشورهای پیشرفتۀ اروپائی می بینیم، نامید. در این کشورها، مالکیت دولتی بمثابه ضامن امنیت ملی و استراتژی توسعۀ اجتماعی اقتصادی، همواره بر همۀ عرصه های اقتصادی مسلط بوده و وزن مخصوص آن، در حدود ۳٦ تا ٤۳ درصد را تشکیل می دهد.

این واقعیت، که سرمایه های نسلهای آینده و ذخایر ملی از زیر نظارت خلق خارج شده، موجب نگرانیهای شدیدی در جامعه شده است. ساختارهای فعال آن حتی از نمایندگان خلق مخفی نگه داشته می شود. واضح است که، سرمایه های اندوخته در آنها به ترتیبی جابجا می شوند، که حداقل سود مالی در پی می آورد و در خدمت اقتصاد بیگانگان، از جمله، آمریکائیها می باشد. در چنین صورتی، دولت از دادن پاسخ صریح به این سؤال، ــ آیا روسیه بطور کلی می تواند از این پولها استفاده نماید؟ ــ مصرانه سرپیچی می کند.

…با ارزیابی تجارب گذشته از منظر زمان ما، با اطمینان می توان گفت، که در مجموع ظرفیت و تأثیرگذاری سیاست ملی دولت در دورۀ شوروی بمنظور ایجاد امکانات ضروری برای رسیدن به بزرگترین دستاوردها به خدمت گرفته می شد. بر پایۀ چنین سیاستی، استالین دو اصل اساسی زیر را تدوین کرد: مبارزۀ بی امان با تمام اشکال ناسیونالیزم تجزیه طلب و تکیه بر خلق روس بعنوان ملت اصلی و بسیار قدرتمند.

هیچکدام از این دو اصل، بطور ناگهانی و غیرمنتظره شکل نگرفت. هر دو، راه بلند و دشواری را در جریان مبارزۀ سخت درون حزبی بین طرفداران سمتگیری ملی، ارثیۀ تاریخی توسعۀ استراتژیک کشور و پیروان تئوریهای ضد روسی «انقلاب مداوم» طی کردند.

در شمارۀ اول روزنامۀ «پراودا»، استالین ضمن فرمولبندی وظایف جدید این روزنامۀ بلشویکی، مقاله ای به چاپ رساند که بدون اغراق می توان گفت، مهمترین اعتقادات و جهان بینی اونسبت به حل اختلافات درون جنبش کارگری و حزبی را و این که، این اختلافات چگونه می توانند با اصول ضروری وحدت در مبارزۀ سیاسی پیوند داشته باشند، انعکاس می دهد. او، در بخشی از مقاله می نویسد: «ما بهیچ وجه قصد نداریم اختلافات موجود در میان سوسیال- دمکراسی کارگری را پرده پوشی کنیم. علاوه بر آن، ما فکر می کنیم، که بدون اختلاف نظر، زندگی قوی و کامل جنبش، بی مفهوم است… اما این بدان معنی نیست، که موارد اختلاف بیش از موارد اشتراک نظر است… بنابراین، ”پراودا“ پیش از همه و بطور عمده باید منادی وحدت در مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا، وحدت به هر وسیله ای باشد… جنگ با دشمنان جنبش کارگری، تبلیغ صلح و کار دوستانه در داخل جنبش! این است راهنمای عمل ”پراودا“ در کار روزمره!».

اصل «وحدت به هر طریق ممکن» را استالین در حل همۀ مسائل مورد اختلاف، راهنمای عمل خود قرار داد. یکی از همقطاران تروتسکی بطریقی بیان کرد، که بسیاری از رهبران اپوزیسیون، ضمن اعلام بیزاری خود از استالین بعنوان رهبر حزب، اضافه می کنند، که «اگر او نبود… همه چیز از هم می پاشید. دقیقا او همه چیز را در جای خود نگه داشته است».

برای اینکه چطور باید فهمید که سخن بر سر چیست، باید خوب تصور کرد که، مشکل وحدت در رهبری حزب از زمان لنین آغاز شد و بویژه، در دورۀ بیماری او شدت گرفت. البته، وقتی که اختلافات اصولی و ایده ای سر برآوردند، یک مسئله بود، اما، وقتی که انشعابیون اهداف ناشایستی را پیگیری می کردند، یک مسئلۀ کاملا دیگر. حداقل فراموش نکنیم که بخاطر چه چیز تروتسکی مبتکر بحثها پیرامون اتحادیه ها بود. این بحثها بار دیگر نشان دادند تا چقدر خطر انشعاب کامل در حزب جدی است.

استالین هم به این خطر پی برده و ضمن توجه به آن که، «در داخل کمیتۀ مرکزی… برخی عادتها و برخی تمایلات مبارزه درون مرکزی، که گاهی اوقات جوّ را آلوده می سازد، بسط یافته است (نمی توانست هم بسط نیابد)»، نتیجه می گیرد: «ما در کمیتۀ مرکزی به انسانهای مستقلی نیاز داریم، آزاد از تأثیرات شخصی، مستقل از آن عادتها و گرایشات مبارزه در داخل کمیتۀ مرکزی که، در میان ما گسترش یافته است و بعضی وقتها در داخل کمیتۀ مرکزی خطر می آفریند».

احتمال انشعاب در داخل حزب از مدتها پیش، در زمان جنگ داخلی وجود داشت. خطر آن بمیزان تعیین حدود رهبری حزب در ارزیابی از چشم انداز ساخت سوسیالیسم در روسیه، مسائل ریشه ای که که مربوط به مسئلۀ ممکن (یا غیر ممکن) بودن پیروزی سوسیالیسم در یک کشور جداگانه و در بارۀ آنکه آیا یک کشور تنها می تواند در محاصره خصمانۀ قدرتهای امپریالیستی دوام بیاورد یا نه، افزایش می یافت. انشعاب همچنین در دورۀ طرح مسئلۀ صنعتی کردن کشور از سوی استالین، تعاونی کردن اقتصاد روستائی آن نیز مطرح بود.

واقعا هم، هنگام برخورد به این یا آن مسئله، بروز اختلاف نظر اجتناب ناپذیر بود. اما، بسیاری اوقات هیاهوئی که انواع مختلف اپوزیسیون ناراضی از خط اصلی حزب براه می انداختند، بازتاب پروسۀ مبارزۀ آنها برای کسب قدرت بود، که در حزب جریان داشت و اعتماد به حزب را تخریب کرده، مسموم می ساخت.

بعقیدۀ تروتسکی؛ « همۀ اختلاف نظرات در مبارزه برای کسب قدرت، در نتیجۀ نهائی، تقارب می یابند». ولی استالین بر این باور درست بود که، «مبارزه بین تروتسکیستها و حاکمیت شورائی، مبارزه برای کسب قدرت نبوده، بلکه، مبارزه بین دو برنامه می باشد».

واقعیت بروز اختلافات دائمی عبارت از این است که، در داخل حزب کمونیست بجرأت می توان گفت، که از زمان تشکیل و عملا در همۀ دوره های فعالیت آن، دو سمتگیری متخالف، عملا، دو حزب وجود داشت. یکی؛ «حزب کشور ما» و دیگری حزب «این کشور». دقیقا توده های وسیع مردم اولی را خوب می شناسند. لنین و استالین، شولوخوف و کارالیوف، ژوکوف و گاگارین، کورچاتوف و استاخانوف به آن منسوب بودند. فعالترین بخش طبقۀ کارگر و دهقانان، مدیران و کارکنان دولتی، به دیگر سخن، میلیونها کارگر میهن پرست، که در سخت ترین روزهای میهن برای نجات آن کمر همت بسته بودند، در آن حضور داشتند. در میدانهای جنگ نیز هزاران رزمنده به این حزب پیوستند.

دومی از حیث عددی هیچگاه نتوانست به اولی نزدیک هم بشود. اما، وزن سیاسی و تأثیر آن در بخش بالای حاکمیت، بطور نامتناسبی بزرگ و اغلب تعیین کننده بود. صفوف آن را اساسا انسانهای دارای کارت عضویت حزب، که برای آنها «این کشور» و «این خلق» فقط صحنه و موادی برای متحقق ساختن جاه طلبی های بیهوده و ناشایست و ابزار ارضای تمایلات قدرت پرستانه و بالاخره، میدانی برای آزمودن ماجراجوئی اجتماعی خود بود، تشکیل می دادند. این حزب، حزب تروتسکی و کاگانوویچ، بریا و مخلیس، گارباچوف و یلتسین، یاکوولیوف و شواردنادزه بود.

اولی ها، پس از پایان جنگ داخلی برای بازسازی ویرانیها و اقتصاد از هم پاشیده، حل مسئلۀ تأمین خواروبار، مدرنیزه کردن اقتصاد و تشکیل مجدد نیروهای دفاعی کشور تلاش می کردند. آنها از خود مایه گذاشتند، محرومیتها را تحمل کردند و همراه میهن خویش گرسنگی کشیدند.

دومی ها، دستورالعملهای وحشیانه کلی برای «تارومار کردن قزاقها» صادر کردند، روحانیت دینی را از بین بردند، «اعدام را بمثابه متد تربیتی» ترویج می کردند، هیچ چیزی را از خود مضایقه ننموده، با خونسردی تمام میلیونها انسان را با گرسنگی دادن از پای درآوردند، مقدسات ملی را منفجر کردند.

مبارزۀ حزبی گواه آن بود که، از همان اول دوگرایش متضاد ــ پرولتری و خرده بورژوائی، دمکراتیک و بوروکراتیک ــ در حزب وجود داشت و تقابل آنها بویژه پس از انقلاب اکتبر، زمانیکه تعیین سیاست دولت در عرصۀ ایدئولوژیکی، اقتصادی و تنظیم روابط با دیگر کشورها لازم بود، شدت گرفت.

تقابل در حزب، تقسیم اعلام نشده به دو اردوگاه آشتی ناپذیر، از ابتدای سالهای بیست، مقابلۀ دو انسان، دو رهبر حزب ــ استالین بعنوان ادامه دهندۀ کار لنین و تروتسکی بمثابه نمایندۀ اصلی جریان خرده بورژوائی را در حزب مجسم می ساخت. مقابلۀ تروتسکی با استالین، قبل از هر چیز بمعنی مبارزۀ دو سمتگیری در انقلاب و توسعۀ جامعۀ شوروی بود. هر چند تروتسکی نه بطور آشکار، اما در اعماق وجودش خود را در مقابل لنین هم قرار می داد. هنوز در دورۀ حیات رهبر، برای بدست گرفتن رهبری حزب و دولت، آرزوی عقب راندن او به جایگاه دوم را در سر می پروراند. اما، اتفاقا جالب است که، دنباله روان تروتسکی هم او را بعنوان بی اعتقادی حیرت انگیز خارج از امکان روسیه، خارج از توانائی خلق روس در فعالیت سازنده توصیف می کنند. آیا جای تعجب دارد که، او تبدیل روسیه به یک واحد اداری ایالات متحدۀ اروپا را واقعی ترین چشم انداز برای کشور می پنداشت. این ایده، بویژه در میان دنباله روان تروتسکی در ارتباط با امیدواری آنها به انقلاب جهانی و وقوع انقلاب در آلمان بعنوان مهمترین مرحلۀ آن، بسیار رایج بود.

همۀ روند مستمر تحولات انقلابی در روسیه در سالهای رهبری استالین، بی ثباتی تئوریک تروتسکیستها را نشان داد. در مجموع کارهای خود، از جمله در مقالۀ «انقلاب اکتبر و تاکیتیک های کمونیستهای روسیه» (سال ١٩۲٤)، او اظهارات تروتسکی را مبنی براینکه؛ «تا زمانیکه در بقیۀ کشورهای اروپائی، بورژوازی بر سر کار است، ما بمبارزه برعلیه انزوای اقتصادی و جستجوی راههای توافق با دنیای سرمایه داری مجبوریم… خیزش واقعی اقتصاد سوسیالیستی در روسیه فقط پس از پیروزی پرولتاریا در کشورهای مهم اروپا ممکن است»، بشدت مورد انتقاد قرار داد.

استالین در مقابل این نظر، قانون لنینی دایر بر ناموزونی توسعۀ اقتصادی و سیاسی سرمایه داری را مطرح ساخت. دقیقا این نظریه مبنای تئوریک نظریۀ پیروزی سوسیالیسم ابتدا در چند و یا حتی یک کشور جداگانه قرار گرفت.

نظرات تروتسکی بیانگر آن است که، استدلال در این باره، که روسیه می تواند بمثابه زائده ای برای تأمین مواد خام کشورهای پیشرفته صنعتی غرب نقش ایفاء نماید، تازه نیست. بخصوص، تروتسکی بر این عقیده بود که، «پرولتاریای پیروز آلمان در آینده به ازای تحویل مواد خام و خواروبار، روسیۀ شوروی را به اقساط ، نه تنها با ماشینها و محصولات تولیدی، حتی با دهها هزار کارگر، مهندس و سازمانگر فوق متخصص، تأمین خواهد کرد».

در روسیۀ امروزی حوادث در مسیری پیش می رود که، اگر مردم نیروی خود را برای بازگرداندن روسیه از سمتگیری کنونی متمرکز نکند، در آیندۀ نزدیک رؤیاهای تروتسکی واقعیت خواهد یافت.

هیچ چیزی حیرت انگیزتر از این نیست که، تروتسکی تئوری برقراری سوسیالیسم در یک کشور جداگانه، قبل از پیروزی انقلاب جهانی و بدون اتکاء به آن را بزرگترین اشتباه استالین تلقی می کرد. بدین جهت، انتقاد شدید استالین از مواضع انترناسیونال دوم هم که تصور می کرد «اگر پرولتاریا در کشور اکثریت را تشکیل نمی دهد و اگر بحد کافی کادرهای آماده برای ادارۀ امور کشور در اختیار ندارد، نباید حاکمیت را بدست بگیرد»، او را بشدت تحریک می کرد.

«استعداد» ویژۀ تروتسکی در مراجعه به جوانان، تا حد افراط «گل کرد». وی انها را «پیشگام پیشآگامان» خواند. به دیگر سخن، آنها را پیشگامان حزب نامید و با در مقابل هم قرار دادن « تازه واردها»ی پس از انقلاب اکتبر به حزب با «کادرهای قدیمی»، حزب را تقسیم کرد. او می گفت: «جوانان، مطمئن ترین بارومتر(ابزار سنجش. مترجم) حزب هستند، بسرعت در مقابل بوروکراتیسم حزبی عکس العمل نشان می دهند». البته که این مدیحه گوئی برای بسیاری از اعضای جوان حزب خوشایند بود. اما، هر کسی نمی توانست بفهمد که، آنها با «بلعیدن» انواع مدیحه­ها، در دست تروتسکی به پول قابل مبادله ای برای خریدن اهداف نامقدس، برای خزیدن به سوی قدرت تبدیل می شوند.

استالین هیچگاه از شرکت در بحثهای درون حزبی امتناع نکرد. بخصوص، او از فراخوان بسیاری از کمونیستها برای دمکراتیزه کردن زندگی حزبی پشتیبانی نمود، زیرا، تروتسکیستها با این درخواستها در هر گوشه ای سوداگری می کردند. شعارهای «دمکراتیزه کردن» برای آنها و دیگر طراحان این ایده، پوششی برای خزیدن به سوی قدرت و برقراری دیکتاتوری نظامی در کشور بود. اما، استالین دمکراتیزه کردن را نه فقط در مفهوم آزادی بیان و بحثها، حتی پیش از همه، بمعنی جلب نمایندگان توده های وسیع خلق برای مشارکت در امور ادارۀ کشور، تعریف می کرد.

استالین موضع تروتسکی و تئوری او در بارۀ انقلاب به اصطلاح «مداوم» را با اصول نظری لنینی مقایسه می کرد. برای مثال، او مسئلۀ زیر را مورد توجه قرار داد: «لنین اتحاد پرولتاریا با لایه های زحمتکش دهقانان را بمثابه مبنای دیکتاتوری پرولتاریا می خواند. در صورتیکه تروتسکی از ”تقابل خصمانۀ“ ”پیشآهنگ پرولتاریا“ با توده های وسیع دهقانان صحبت می کرد».

لنین از رهبری پرولتاریا بر زحمتکشان و توده های استثمارشونده سخن می گوید. اما تروتسکی از ”تناقض حاکمیت کارگری با بقیۀ کشور، با اکثریت قریب به اتفاق جمعیت دهقانی“ حرف می زند.

به عقیدۀ لنین، انقلاب نیروی خود را پیش از همه از میان کارگران و دهقانان خود روسیه تأمین می کند. ولی، از گفتۀ تروتسکی چنین استنباط می شود که، نیروی لازم را فقط می توان از ”صحنۀ جهانی پرولتاریا“ تأمین کرد.

تروتسکی ضمن تلاش برای توجیه شکست خود در مبارزۀ درون حزبی، استالین را به یهودی ستیزی متهم کرد و به این که، گویا او عمدا باعث برافروختن ناگهانی روحیۀ ضد یهودی در میان فعالان حزبی گردید. اما، هرشخص بی غرضی بخوبی می داند که، مبارزه با تروتسکی، هیچ ارتباطی با یهودی ستیزی، نداشت. بخصوص به این دلیل که، در این مبارزه، کمونیستهای مشهور منسوب به ملت یهودی، متحد استالین بودند. افزون بر آن، همانطور که نویسنده، وادیم کاژینوف می نویسد: در اوج یهودی ستیزیپس از جنگ، در سالهای ۱۹۵۲- ۱۹٤۹، تقریبا یک سوم برندگان جوایز استالینی ادبیات از میان نویسندگان به زبان روسی، نویسندگان یهودی بودند. در همین دوره، تصویر مشابهی در عرصۀ سینماگری نیز مشاهده می شود.

تلاشها برای چسباندن نشان یهودی ستیزی به استالین، باز هم در سالهای آخر دهۀ هشتاد دو باره شدت گرفت. اما، واقعیت عبارت از این است که، استالین با نظرداشت شرایط مشخص سیاسی، همیشه سعی می کرد اصول عادلانه و متوازن حضور نمایندگان ملیتهای مختلف در نهادهای رهبری حزبی و دولتی را رعایت کند. و بخصوص، همیشه توجه می کرد که، این اصول بین نمایندگان ملت یهودی نیز در شرایط برابر با دیگران رعایت شود. استالین بر این باور بود که، «یهودی ستیزی» بمثابه بالاترین شکل شوونیزم نژادپرستانه، پیش از همه، بزرگترین خطر برای خود سرمایه داری به حساب می آید». او بسیار سختگیرانه عدم موضع گیری قاطع هر عضو حزب در مقابل طرح این پدیده در برخی محافل، که این و یا آن هدف نامقدس را دنبال می کردند، مورد مؤاخذه قرار می داد…

نتیجۀ برداشت استالینی در بارۀ اپوزیسیون تروتسکیستی بمثابه پدیدۀ متکی به نیروهای غیرپرولتری قادر به پرورش نیروهای خرده بورژوازی، به امر سازماندهی پذیرش انبوه کارگران به حزب، مشهور به «فراخوان لنینی» منجر گردید. کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست روسیه(بلشویک) پس از مرگ و. ای. لنین، اتفاقا بابتکار استالین فراخوان «به حزب، به همۀ زحمتکشان» را که در آن بر تحکیم صفوف حزب به حساب طرفداران پایدار انقلاب پرولتری، یعنی؛ «بهترین، پیشروترین، سالم ترین و دلیرترین مبارزان» تأکید شده بود، صادر کرد. بیش از ۲٤۰ هزار نفر از کل ٧٣۵ هزار نفر اعضاء حزب، در دورۀ «فراخوان لنینی» به حزب پیوستند. آنها شالوده ای را پی ریزی کردند که، استالین با ایستادن در روی آن، مبارزه برعلیه اپورتونیسم و دشمنان روسیه را ادامه داد.

گزراش استالین به پانزدهمین کنفرانس حزبی در اول نوامبر سال ١٩۲٦، تحت عنوان «پیرامون تمایلات سوسیال- دمکراتیک در حزب ما»، مهمترین نقطه عطف در تاریخ درگیریهای درون حزبی سالهای بیست بشمار می رود. دقیقا در همان گزارش، نظریۀ امکان پیروزی انقلاب سوسیالیستی در یک کشور جداگانۀ تصرف شده، گنجانده شده بود. و آن وقتها، مهمترین سنگ مانع راه و مسئلۀ اصلی، همین بود و پاسخ به آن، حزب را با اپوزیسیون متمایز می ساخت. نهایتا، سخن بر سر آن بود که، یا باید به نیروهای خود اطمینان داشت، یا نباید به آنها باور کرد. لازم به یادآوری است که، حزب، قبلا هیچگاه به اندازۀ آنوقتها که با الهام از چشم اندازهای استالینی سازندگی سوسیالیستی یکپارچه شد، متحد نبوده است.

یک سال بعد، در جلسۀ مشترک کمیتۀ مرکزی و کمیسیون مرکزی نظارت حزب کمونیست مصوبه ای در بارۀ اخراج تروتسکی و زینویف از حزب تصویب شد. کنگرۀ پانزدهم حزب این مصوبه و همچنین اخراج ۷۵ نفر از فعالان اپوزیسیون، از جمله، کامنوف، پیاتکوف و رادک از حزب را تأئید کرد.

و بعد از یک ماه بوخارین، بدون مخفی کردن هدف اصلی خود، یعنی برکناری استالین از مقام دبیر کلی حزب، اعلام کرد: «اختلاف نظر بین ما و استالین بسیار فراتر از اختلاف نظرات قبلی ماست». ولیکن، پشتیبانی از استالین در کمیتۀ مرکزی بقدری قوی بود که، برنامۀ کودتای بوخارین با شکست مواجه شد.

در پلنوم مشترک کمیتۀ مرکزی و کمیسیون نظارت حزب کمونیست سراسری اتحاد شوروی(بلشویک) در ماه آوریل سال ١٩۲٩، استالین با بیان اینکه: «یا تئوری مبارزۀ طبقاتی مارکس، یا تئوری رشد سرمایه داران در سوسیالیسم؛ یا تقابل منافع آشتی ناپذیر طبقاتی، یا تئوری همگونی منافع طبقاتی»، نتایج مبارزه با اپوزیسیون را بطور کلی و با بوخارین را بخصوص، تشریح کرد.

جایگزین دیگری برای آن وجود نداشت.

خروشچوف با تقبیح کیش شخصیت استالین در کنگرۀ بیستم حزب، در عین حال موارد مهمی از فعالیت او را که، در واقع، به زنده ماندن حزب و به خروج آن از آزمونهای سخت کمک کرد، برشمرد. در بخشی از آن گفته شد: «حزب مبارزۀ بزرگی را برعلیه تروتسکیستها، راستگرایان و ناسیونالیستهای بورژوازی پیش برد، بلحاظ نظری، همۀ دشمنان لنینیسم را در هم شکست». این مبارزۀ ایدئولوژیکی با موفقیت پیش رفت و در روند آن، حزب رفته- رفته قوی تر و آب دیده تر شد. و در این مبارزه، استالین نقش مثبت خود را ایفاء کرد.

حزب، مبارزۀ ایئولوژیک بزرگی را درصفوف خود، برعلیه آن کسانی پیش برد که، از موضع ضد لنینی و خصمانه با حزب و مشی سیاسی سوسیالیسم برخورد می کردند. این مبارزه، بسیار سخت، سنگین و ضروری بود. زیرا ماهیت خط سیاسی بلوک تروتسکی- زینویف و بوخارین، به بازسازی سرمایه داری و تسلیم در برابر بورژوازی جهانی منجر می گردید.

یک دقیقه تصور کنیم که، اگر در سالهای ١٩۲٩- ١٩۲٨ خط سیاسی راست در حزب پیروز می شد، همۀ ما به امید «صنایع چیت سازی»، کولاکها (مالکان و خرده مالکان. م.) و امثال آنها می ماندیم. در آن صورت ما صاحب صنایع سنگین پرقدرت، کالخوزها (تعاونی کشاورزی غیردولتی. م.) نمی شدیم، ما در حلقۀ کشورهای سرمایه داری، بدون تسلیحات و ناتوان، محصور می شدیم.

این سخنان را برای آن کسانی یادآوری می کنیم که، سعی می کنند تاریخ حزب ما را تحریف کرده و امکان رشد «مخملی» آن را در گذشته نشان دهند.

*****

زمان قابلیت باززیستی تئوری تروتسکی را تأئید کرد. پس، علت این پدیده در چیست؟ علت آن، پیش از همه، در مبارزه با هر وسیله ای برای دستیابی به هوسهای شخصی، در هراس از آینده، در احساس خطر از شکست قطعی و بالآخره، در بدنام کردن آگاهانۀ حزب کمونیست نهفته است.

برای کمونیستها، اندیشۀ استالینی افشاءکنندۀ اشکال نوین خطر تروتسکیسم که، نه تنها گهگاهی در حزب کمونیست روسیه نیز خودنمائی می کند، حتی، امکان شناخت مظاهر مختلف خود را هم فراهم می سازد، بسیار ارزشمند است:

«… تروتسکیستهای امروزی از نشان دادن چهرۀ واقعی خود به طبقۀ کارگر می ترسند، از تشریح اهداف و برنامه های واقعی خود به آن می هراسند، سیمای سیاسی خود را مجدانه از طبقۀ کارگر پنهان می نمایند، در هراس از اینکه، اگر طبقۀ کارگر به اهداف واقعی آنها پی ببرد، کارگران را بعنوان انسانهای ناسازگار نفرین می کنند و از خود می رانند. با اینها هم، بویژه، متد اصلی تئوریهای تروتسکیستی که از ترویج پوشیده و نا صادقانۀ دیدگاه خود در میان طبقۀ کارگر، پنهان کردن هدف خود، تمدیح متملقانه و چاپلوسانۀ بینش مخالفان خود، آلودن ریاکارانه و متقلبانۀ آنها در لجنزار دیدگاه شخصی خود عبارت است، قابل توضیح می باشد».

این تعریف دقیقا واقعیت و ماهیت همان ضربه را ترسیم می کند که، دستۀ تیخونوف- سمیگین- پاتاپوف، چند سال قبل دریکی از حساس ترین دوره های مبارزات سیاسی بر پشت حزب ما وارد آوردند. عملیات «سمیگینی»، اتفاقا، در سخت ترین دورۀ تاریخ حزب کمونیست روسیه روی داد که، با تغییر شیوۀ حاکمیت کرملین از حملۀ رو در رو به اپوزیسیون، به تاکتیک زیرکانۀ تخریب ساختار رهبری آن از درون، همزمان بود. در سالهای ۲۰۰٤- ۲۰۰۲ نیز تلاشهائی برای انشعاب و خصوصی سازی حزب کمونیست روسیه بر اساس متد شناخته شدۀ همگون با اقتصاد بازاری بعمل آمد. این عملیات را تاجر، گنادی سمیگین رهبری می کرد.

ویژگی های این دسته عبارت از چه بود؟ آن عبارت بود از: تقلید سیاسی گستاخانه، پیش از تصمیم گیری حزب ما برای تعیین دقیق نام خود مطابق زمان استالین – حزب کمونیست سراسری اتحاد شوروی(بلشویک). ناراضیان، اصطلاحات مارکسیستی را که، در ورای آنها مضامین کاملا غیرمارکسیستی با دقت پنهان شده است، بطور مکانیکی تکرار می کنند. از قابلیت تغییر ناگهانی و ۱۸۰ درجه ای موضع خود در مسائل اصولی بر خوردارند. در برابر کسانی که در حال حاضر برای آنها لازم است، حریصانه تملق می گویند. اگر این انسانها «خواستهایشان را بر آورده نسازند»، چاپلوسی را به فحاشی خشن تبدیل می کنند. همۀ اینها را میهن پرستان کاذب بمنظور «تسلط» بر حزب کمونیست، بوفور بکار می بردند. ولی تلاش برای تشکیل مرکز دوم رهبری در حزب و تصرف قدرت در آن، با شکست مواجه شد. در جریان بحثهای سراسری، عملا همۀ ۱۸ هزار سازمان اولیۀ حزبی، هم در مرکز و هم در مناطق، در مقابل مخالفان قاطعانه مقاومت کرده، از هسته مرکزی رهبری حزب جانانه پشتیبانی نمودند. کمونیستهای ساده، بر خلاف برخی رفقای والامقام خود که، از خوان نعمت، لقمه ای تناول نموده و از پیشنهادهای اغواکنندۀ حامیان ثروتمند به وسوسه افتاده بودند، فریب نخوردند و تزلزل نشان ندادند.

اما همۀ مساعی کرملین برای بیرون کردن حزب از جبهۀ میهن پرستی، سازمان دادن «نخبگان جیبی» در داخل حزب کمونیست مرکب از اشخاصی که، منافع شخصی و گروهی خود را بر منافع عمومی حزب ترجیح می دهند، تبدیل حزب کمونیست روسیه به سیستم اپوزیسیون پارلمانی حرف شنو، خاتمه نیافت و یکی پس از دیگری ادامه دارد. در چنین وضعیتی، تکنولوگهای سیاسی کرملین باز هم همان اشتباه محاسباتی را تکرار کردند، و آن، عبارت از نادیدن گرفتن جنبۀ معنوی مسئله و تلاش برای ترویج اخلاق و موازین دزدمنشانۀ مقامات دولتی که، خود در همه جا خرید و فروش می شوند، در حزب کمونیست بود. به همین سبب، آنها به هیچ وجه نمی توانند بفهمند که، فعالیت حزب کمونیست بر اصول کاملا دیگری استوار است.

استالین تأکید می کند که، نیروی تروتسکیسیتها، «در داشتن کارت عضویت حزبی نهفته است. تمام نیروی آنها با آن بستگی دارد که، کارت عضویت در حزب، به آنها اعتماد سیاسی می بخشد و راه ورود آنها به همۀ مؤسسات و سازمانهای ما را هموار می کند. قدرت آنها در آن خلاصه می شود که، ضمن داشتن کارت عضویت حزبی و با حمله به دوستان حاکمیت شوروی، آنها دوستان ما را فریب داده، از اعتماد آنها سوءاستفاده می کنند، در خفا ضربه زدند و اسرار دولتی ما را برای دشمنان اتحاد شوروی فاش ساختند».

حزب حملۀ تروتسکیستهای امروزی را دفع کرد. پروسۀ تجدید حیات که، مبارزه با «گروه سمیگین» کاتالیزور آن بود، باعث تصفیه و تحکیم صفوف حزب کمونیست روسیه گردید و کمونیستها را در جهت ارزیابی شایسته از حزب خود و تأثیرگذاری آن در حیات سیاسی کشور، آموزش داد.

حزب کمونیست روسیه پیشاپیش همۀ اقدامات لازم را برای جلوگیری از نفوذ تروتسکیستها به صفوف خود به عمل می آورد و بعد از این نیز به عمل خواهد آورد. و همچنین، کوشش برخی افراد، بگفته استالین، آنهائی که خود را بمثابه «انسانهای مافوق کمیتۀ مرکزی و بالاتر از موازین و مصوبات آن جا زده» و همان بهانه را بدست بخشی مشخصی از حزب می دهند تا در جهت تخریب اعتمادها به این کمیتۀ مرکزی فعالیت کنند، عقیم گذاشته و خواهد گذاشت.

و چنین کارهائی، با حمایت سیاست بازان کرملین، بسیار فعالانه پیش برده می شود. حاکمیت به هر کاری برای ایجاد شرایطی، اگر باز هم با سخنان استالین بگوئیم، شرایطی که «گروهی از اعضای حزب، در پس کوچه ای به انتظار سازمانهای مرکزی حزب بنشینند تا حزب را در شرایط سختی قرار داده… و سپس… بازی خود را تا آنجا ادامه دهند که بتواند از کمین در آمده، حزب را از پشت با کله بر زمین بکوند»، دست می زنند.

کمونیستهای روسیه یاد گرفته اند که، علائم چنین «بیماری» را در همان مراحل ابتدائی تشخیص داده و بموقع تدابیر لازم را برای معالجعۀ آن بیاندیشند. مبارزه با انشعابگران، کمونیستها را از ابتلا به بیماری مساهله و سهل انگاری در برخورد به آنچه که چه کسی بطور مستقیم یا غیر مستقیم، با کاهلی و بی سر و سامانی خود، با اغراض شخصی خود و با تصمیمات و اقدامات ماجراجویانه، به کار عمومی حزب ضربه وارد آورد، مصون داشت.

*****

استالین پیروزی سوسیالیسم را بدون بازگشت تدریجی کشور به بنیانهای فرهنگی ــ تاریخی آن ــ به حاکمیت مرکزی قوی، به شیوۀ زندگی جمعی، به برتری تقدم معنوی در سیستم ارزشهای انسانی تصور نمی کرد. او توجه ویژه ای به حفظ تسلسل و توسعۀ اصول نظری دولتمداری نوین متکی به سنن ملی باستانی خلق روس و دیگر خلقهای روسیه مبذول می داشت.

در مقالۀ ارزشمند خود تحت عنوان «سرگیجه از پیروزی ها»، ضمن انتقاد از کسانی که، در جریان تعاونی کردن مرتکب افراط شدند، او یک مسئلۀ مهم را مورد تأکید قرار داد و نوشت: «من الآن در بارۀ کسانی حرف نمی زنم، اگر بتوان گفت ”انقلابی“ که، کار سازماندهی شرکتهای تعاونی را از در آوردن ناقوس کلیساها آغاز کردند. عجیب است که، برداشتن ناقوس را کار انقلابی هم تصور می کنند!».

در پشت این جملات انسانی دیده می شود که، بدون درک روانشناسی دهقانی، بدون آشنائی به سنن و معیشت زندگی روستائی، مردم را با آتئیسم تندرو، تحریک نموده، یا الم شنگۀ دین ستیزی را برای نابود کردن ریشه های معنوی و فرهنگی مردم و تحریک توده های هر چه وسیع تر جامعه برعلیه حاکمیت شوروی، آگاهانه براه انداخته است.

این امر، بویژه، موجب خشم نمایندگان کنگرۀ دوازدهم حزب کمونیست اتحاد شوروی (بلشویک) در ماه آوریل سال ۱۹۲۳ گردید. استالین با تأکید بر اجرای مصوبات کنگرۀ حزبی، بخشنامۀ کمیتۀ مرکزی ح.ک.ا.ش.(بلشویک)، «در بارۀ مناسبات با سازمانهای دینی» را امضاء کرد. در این بخشنامه، توجه سازمانهای حزبی را «به یک سری تخلفات جدی که، از سوی برخی سازمانهای حزبی در عرضۀ تبلیغات برعلیه دین و کلا، در رابطه با معتقدان و شخصیت آنها روی داده بود» جلب کرده و تأکید می کند که، « روشهای خشن عمدی به کار بسته شده در اغلب مرکز و مناطق، تمسخر موضوعات اعتقادی و شخصیتها بجای بررسی و توضیح جدی، آزادی توده های زحمتکش از موهومات دینی را نه تنها تسریع نمی کند، حتی مشکل تر هم می سازد».

اگر ممکن بود کارزار «حذف ارزشهای کلیسائی» با رهبری تروتسکی را به کمک قربانیان خشکسالی سال ۱۹۲۱ یک طوری تبرئۀ کرد، اما، پیدایش «جنبش تخریب کلیساها» را که مبتکر آن لایه های ویژه ای از بوروکراتهای شوروی و حزبی پدیدآمده در اوایل سالهای سی بودند، با هیچ چیز نمی توان توضیح داد. در این «ابتکارات» همۀ محدودۀ افراطیگری های دهشتناک در مناطق مشاهده می شود که، استالین مجبور شد در دورۀ تعاونی کردنها در هم شکند. و بر همین اساس بود، که او همیشه می گفت: «ضربه ای که احمق متملق می زند، کاری تر از آن است که دشمن وارد می آورد» (این بیان، دقیقا معادل همان مثل فارسی: «دشمن دانا بلندت می کند، بر زمینت می زند نادان دوست»، می باشد. مترجم).

در قرار کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی(بلشویک) «در بارۀ انحراف جنبش تعاونی کردن از خط حزبی» اکیدا از سازمانهای حزبی خواسته می شد که طبق قانون، به تلاشها برای بستن کلیساها و یا هر آنجا که بطور ساختگی، گویا با خواست اجتماعی- داوطلبانه مردم تعطیل شده است، پایان دهند. متهمان توهین به احساسات دینی مردان و زنان دهقان، قطعا در مقابل قانون پاسخگو خواهند بود.

درک مواضع استالین امروز، بویژه زمانیکه زبان موهن مجریان و گویندگان ضد شوروی برنامه های تلویزیونی مبنی بر «تبه کاری بلشویکها»، مرتبا با نشان دادن تخریب معابد در سالهای بیست ــ سی همراهی می شود، از اهمیت بسیار جدی برخوردار است. بنظر کارگردانان چنین برنامه هائی، همۀ آن رویدادها باید بعنوان یک قاعدۀ رایج آن دوره به اذهان بینندگان القاء شود. اما، این حوادث در ضدیت کامل با خطی که استالین برای خود برگزیده بود، بوقوع پیوست.

همانطور که معلوم است، استالین تحصیل کردۀ مدرسۀ دینی بود. مغرضانه و جعلی بودن بسیاری از اظهار نظرات در بارۀ آموزش مدرسه ای او بمیزان قابل توجهی نه فقط از موضع خصمانۀ بیان کنندگان آنها، حتی، از بیگانگی آنها با کلیسای ارتدوکس ناشی می شود. آخر این مسئله را که، استالین از از سنین کودکی بر اساس اعتقادات ارتدوکسی تربیت یافته، انجیل را فراگرفته، نظر بسیارجدی نسبت به آئین کلیسا داشت و در گروه کر کلیسا آواز می خواند، بدلایل قابل درکی در دورۀ شوروی مسکوت مانده بود.

چنین تربیتی، قطعا، در جهان بینی او بی تأثیر نبود. مسلم است پس از آنکه استالین بعضویت حزب مارکسیستی در آمد، تأثیر تحصیل دینی سایۀ خود را در شعور و عادات او باقی گذاشته بود. این دلیل نمی شود که، او سیستم آموزش آتئیسم را در حزب تنظیم کرد، و به این دلیل، مدت زیادی برعلیه تدابیر محدودکنندۀ فعالیت کلیسا، بطور علنی موضع نگرفت. این کار می توانست او را در مقابل بخش قابل توجهی از حزب قرار داده و احتمالا، اکثریت رهبری حزب را که بر آن، متاسفانه، نه تنها دیدگاه مخالف مسیحیت، حتی، همانطور که گفتیم، روحیۀ روس ستیزی تسلط داشت، برعلیه وی تحریک نماید. برغم اینکه استالین قدرت عظیمی را در دستان خود گرفته بود، در اطراف او کسانی بودند که نمی توانست آنها را در نظر نگیرد. یعنی اینکه رابطۀ استالین با دین و کلیسا، تا مدت زمان طولانی مخفی ماند.

اما، برخلاف برخی فعالان حزبی، استالین هیچگاه مبتکر تعقیب کلیسا و هیرارشی آن نبود، هیچگاه با طرح از میان برداشتن کلیسا و حذف دین که، از سوی اتحاد رزمندگان بی خدا مطرح می شد، موافقت نکرد.

نظر به اینکه این، تبلیغات آتئیستی موجب نارضایتی جدی استالین می شد، و این امر، ویژگی تفکر دینی انسان معتقد را بطور کلی نادیده می پنداشت و آن را به استهزاء می گرفت، در بسیاری از اظهار نظرهای او بروشنی مشهود است. استالین در یکی سخنرانیهای سال ۱۹۲٤ خود گفت: «گاهی اوقات برخی رفقا دهقان را بدیدۀ یک فیلسوف ــ ماتریالیست نگاه می کنند، با این تصور که، با خواندن خطابه های طبیعت شناسی به دهقانان، می توان عدم وجود خدا را به آنها ثابت کرد. آنها اغلب نمی فهمند که، دهقان بدیدۀ صاحب به خدا نگاه می کند، به سخن دیگر، با اینکه دهقان به سادگی از خدا روی بر نمی گرداند ولی، اغلب دچار شبهاتی می شود: ”چه کسی می داند، ممکن است، خدا واقعا هم وجود دارد؛ آیا بهتر نیست هم کمونیستها را و هم هم خدا را به داشتن اقتصاد مطمئن راضی ساخت“». استالین در میان اطرافیان خود، از در بارۀ تبلیغات ضددینی با صراحت بیشتری اظهار نظر می کرد، به همین جهت هم، به منشی خود، توستوخ(Tovstukh)، دستور داد لیست «کاغذ پاره های ضد مذهبی» را به کتابخانه او وارد نکند.

تغییر مثبت سیاست دولت در مورد نوع رابطه با دین، فاصله گرفتن از مشی قبلی مبنی بر از بین بردن اعتقاد و خدا، در اواخر سالهای سی و اوایل سالهای چهل روی داد. در این زمان استالین دستگاه دولتی را از گاردهای حرفه ای روس ستیزان و دین ستیزان پاکسازی کرد، کلیساها را از اسارت آزاد ساخت، روحانیون را از زندان و اردوگاهها بازگرداند و به پیگرد آنها خاتمه داد، برای بازسازی سیستم آموزش دینی و تأمین مالی زندگی آنها در دورۀ تحصیل کمک کرد.

در سال ۱۹۳٦، هنگام تصویب قانون اساسی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، او ضمن مخالفت با پیشنهاد دایر بر «ممنوعیت حق انتخاب روحانیت، اعضای سابق گارد سفید، همۀ انسانها و شخصیتهائی که به کار مفید همگانی اشتغال ندارند»، موضع خود را چنین تشریح کرد: «اولا- همۀ مالکان پیشین، گارد سفیدیها یا پاپها، دشمنان حاکمیت شوروی نیستند. ثانیا- اگر در یک جائی انسانها دشمن را انتخاب می کنند، این بدین معنی است که، کار تبلیغی ما در دستان نابابی قرار دارد و چنین بی آبروئی، کاملا حق ماست و اگر چنانچه کار تبلیغی ما بشیوۀ بلشویکی پیش برده شود، در آن صورت، مردم اشخاص دشمن را به سازمان عالی خود انتخاب نخواهند کرد».

این موضع استالینی بمعنی شروع مرحلۀ مهم در زندگی سیاسی کشور، دورۀ گذار به لغو محدودیتهای اجتماعی اعمال شده بر روی بخش مشخصی از مردم، از جمله، روحانیت می باشد.

در قرار مورخ ۱۱ نوامبر سال ۱۹۳۹ دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی، با امضای استالین و لازم الاجرای ممهور به «نظارت ویژه»، وزارت کشور به «انجام بازرسی در پروندۀ همۀ هموطنان محکوم و تحت بازداشت در ارتباط با فعالیتهای دینی» موظف گردیده و همچنین، آزادی هموطنان محکوم با اتهامات فوق الذکر، در صورتی که فعالیت آنها خطر جدی برعلیه حاکمیت شوروی ایجاد نکرده باشد، پیشنهاد شده بود.

پس از آن، در تاریخ ۲۲ دسامبر سال ۱۹۳۹ کمیسر امور داخلی(وزیر کشور)، ل. بریا، گزارشی به شرح زیر به کمیتۀ مرکزی ارائه نمود:

«در اجرای قرار مورخ ۱۱ نوامبر سال ۱۹۳۹ به شماره ۱۳/۱٦۹۷ دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی، از اردوگاههای کار اصلاحی ــ تربیتی وابسته به کمیساریای امور داخلی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، ۱۲۸٦۰ محکوم با حکم دادگاه در زمانهای مختلف، آزاد گردیدند. به پروندۀ جنائی ختام داده شده است. ۱۱۲۲۳ نفر از بازداشت آزاد شده و پروندۀ جنائی آنها بسته شده است. بیش از ۵۰۰۰۰ نفر که فعالیت آنها زیان قابل توجهی به حاکمیت شوروی وارد آورده است، هنوز در زندان بسر می برند.

پروندۀ شخصی این شهروندان مورد بازرسی قرارخواهد گرفت. پیش بینی می شود نزدیک به ۱۵۰۰۰ نفر دیگر نیز آزاد خواهند شد».

دیدار استالین با جانشین اسقف اعظم، اسقف سرگئی، اسقف لنینگراد، آلکسی و رهبر کلیسای مستقل اوکرائین، کی یف و گالیتسک، نیکولای در اوایل سپتامبر سال ١٩٤٣ را می توان بمثابه نقطۀ عطف عظیمی در مناسبات حاکمیت شوروی با کلیسای ارتدوکس نامید.

استالین گفتگو را از آنجا آغاز کرد که، فعالیتهای میهن پرستانۀ کلیسا را بسیار ارزشمند می شمارد. در اینجا لازم به یادآوری است که، همان روز اول جنگ، جانشین اسقف اعظم، اسقف سرگئی، با مراجعه به «دینداران و مؤمنان کلیسای ارتدوکس»، «بـه همۀ ارتدوکسهای مدافع مرزهای مقدس میهن ما دعا کرد».

در جریان این دیدار، استالین از رهبران کلیسا خواست نقطه نظرات خود را در رابطه با این که، برای از سر گیری جریان عادی زندگی کلیسا، اتخاذ چه تدابیری را ضروری می شمارند، توضیح دهند.

نتیجۀ این دیدار، بگواهی اسقف یوهنا، بسیار فراتر از آن بود که انتظار می رفت. همۀ مسائل، که از سوی رهبران کلیسا در بارۀ نیازهای مبرم روحانیت مسیحی و دینداران در میان گذاشته شد، یک به یک، از ابتدا تا آخر، بطور مطلوب و بقدری جدی حل شد که، وضعیت ارتدوکسهای اتحاد شوروی را بصورت بنیادی تغییر داد. در مورد تشکیل کلیسای جامع و انتخاب اسقف، مقامی که تا آن وقتها ١٨ سال خالی مانده بود، تصمیم گرفته شد. در بارۀ از سرگیری فعالیت مجمع عالی روحانیت به توافق رسیدند. بازگشائی مراکز تحصیلی دینی ــ فرهنگستان و مدارس دینی ــ بمنظور تربیت کادرهای روحانی، مورد تأکید قرار گفت. کلیساها امکان چاپ ادبیات دینی، از جمله، بصورت متناوب را بدست آوردند. در مورد مسائل دیگری، مثل راه اندازی کارخانه های شمع سازی نیز مذاکره کردند.

در جواب مسائلی که اسقف سرگئی در بارۀ منع پیگرد روحانیت، ضرورت افزایش تعداد عبادتگاهها و آزادی روحانیون در تبعید، زندان و اردوگاهها و همچنین در مورد تأمین شرایط انجام بی مانع فرائض دینی فعالین کلیسا، مسافرت آزادانه در کشور و ثبت اقامت در شهرها، استالین فورا به معاون خود دستور داد، «مسئله را مورد بررسی قرار دهد» و از سرگئی خواست تا لیست روحانیون زندانی را تنظیم و تقدیم نماید. این لیست فورا به استالین تقدیم گردید. زیرا، آن را اسقفها با پیش بینی قبلی آماده کرده و همراه خود داشتند.

نتایج «تغییر مشی» واقعا هم حیرت آوربود. در چند سال نزدیک در اراضی اتحاد شوروی، در حالی که تا آغاز جنگ، طبق آمارهای مختلف، در حدود ١۵۰ تا ٤۰۰ عبادتگاه فعال باقی مانده بود، هزاران عبادتگاه تأسیس شد، و تعداد مجامع ارتدوکسی، بر اساس برخی شواهد، تا ۲۲ هزار افزایش یافت. بخش اعظم روحانیت مجازات شده، از زندانها آزاد گردید. به هر نوع تعقیب معتقدان و وحشیگری اتحاد رزمندگان بی خدا نقطۀ پایان گذارده شد.

با اطمینان می توان گفت که، چنین تغییری در مناسبات کلیسا و دولت، به هیچ وجه اتفاقی نبود. آن را نه شرایط سیاسی، بلکه، استراتژی عاقلانه دیکته کرده بود. این استراتژی، تصحیح قاطعانه مشی سیاسی را در نظر داشت و بر اساس آن، بموازات دستاوردهای سوسیالیستی، ارزشهای سنتی موجودیت ملی روس نیز تحکیم می یافت.

استالین با دقت تمام پیکرۀ جهان بینی نوین، پشتیبان محکم ایدئولوژیک قدرت دولتی را تنظیم کرد که، می بایست هم با حقوق پس از جنگ اتحاد شوروی بعنوان قدرت جهانی مطابقت داشته باشد و هم همپیوندی آن با تاریخ هزاران سالۀ روس را ترمیم نماید. او در این راه، دولت و کلیسا را در کار تربیت اخلاقی ــ معنوی مردم، متحدان طبیعی می شمرد.

همۀ اینها موجب آن شد که در سال ١٩٤٧، اسقف اعظم مسکو و همۀ روسیه، آلکسی اول، در مراسم جشن ٨۰۰- مین سال بنیانگذاری شهر مسکو، اعلام کند: «کلیسای روس از صمیم قلب برای پایداری دولت بزرگ، پیروزی، صلح و برای سلامتی و رستگاری … همۀ رهبران دلاور کشور ما، پیشبرندگان پیگیر میهن ما در راه مقدس باستانی قدرت، عظمت و افتخار دعا می کند».

پدر روحانی، دیمیتری دودکو، یکی از مشهورترین«زندانیان وجدان» در دورۀ برژنف، در سال ١٩٩۵ نوشت: «استالین را خدا به ما عطا کرد، او چنان دولت مقتدری ساخت که، هر قدر هم تخریب می کنند، نمی توانند به آخرش برسند… بلی، استالین روسیه را حفظ کرد و نشان داد که، این کشور برای همۀ جهان اهمیت دارد… اسقفهای ما، بخصوص سرگئی و آلکسی، استالین را رهبری خدادادی می خواندند. دیگران هم از جمله، دانشمندان بزرگ و دانشمند الهیات، اسقف اعظم، لوک واینو- یاسنتسکی با آنها همصدا شدند. ضمنا، زندانی بودن در دورۀ استالین، او را از ”خداداد“ نامیدن استالین باز نداشت.

استالین علی الظاهر آتئیست بنظر می رسید، اما در واقعیت امر، او انسان معتقدی بود… اینکه وقتی استالین مرد، کلیسای ارتدوکس روس مراسم نیایش برای او بجای آورد، اتفاقی نبود».

استالین نه تنها به قدرت تربیتی و آموخته های دوران کودکی و نوجوانی، حتی به نیروی دانش همه جانبۀ خود، نقش عامل معنوی هر خلقی در مناسبات آن با واقعیات اطراف را بخوبی درک می کرد. همانطور که می دانیم، او به سیستم ارزشهای خلق روس با احترام خاصی می نگریست.

یک وقتهائی کلمات «روس» و «ارتدوکس» مترادف حساب می شدند. کلمۀ ارتدوکس از نظر انسان روس، شروع معنوی یگانگی شمرده می شد و مفهوم آن در تاریخ ما را مشکل می توان مجدداً ارزیابی کرد. مسیحیت نوشتن را به ما آموخت. آزادی روس از زیر یوغ زولوتو اوردو(اردوی سرخ، ارتش سرخ، نام ارتش مغول و تاتار که در قرنهای ١٣ تا ١۵ روسیه را در تصرف خود داشت. م) و عظمت مسکو، با نام یکی از بزرگترین مقدسها، سرگئی رادونژسکی(Sergeyi Radonejski) پیوند خورده است. موناخی پرسوت(Monakhi peresvet) و اوسلیابیا(osliabya)، کشته شدگان در میدان کولیکوف، قهرمانان ملی نامیده شدند. شخصیتهای برجستۀ دورۀ روشنگری ــ لومونوسف، درژاوین، بولاتوف ــ انسانهای عمیقا دینداری بودند…

در طی قرون متمادی معتقدان مساعی راستین خود را در جهت تحقق ایده آلهای محبت و عشق، خیرخواهی و دلسوزی، اعتقاد و اعتماد در زندگی، معطوف داشته اند. پایداری ارزشهای معنوی و دینی در طول قرنها، کمک کرد تا خلق روس، خود را در چنبرۀ دشواری های باورنکردنی و آزمونهای سخت، که سهم آن در یک صد سال اخیر بوده است، حفظ کند.

چرخش در سیاست در جهت تنظیم مناسبات با دین در دورۀ استالین، تنها نقطۀ آغاز راه دشواری بود به سوی «سمفونی» جدید مناسبات متقابل دولت شووروی و کلیسا. مساعی مشترک آنها بود برای تقویت نیروی معنوی عظیم خلق، نیروی قادر به ساماندهی مجدد ساختار اجتماعی و دولتی، تحکیم وحدت ملی و به هم پیوستن سنن تاریخی و فرهنگی شکل گرفته در طول صدها سال. اما، صرفنظر از اهمیت تغییرات سیاسی، پیمودن این راه تا آخر ممکن نشد.

پس از مرگ استالین، با شروع دورۀ «وزش نسیم لیبرالی»، در واقع، همان سرچشمۀ «نوسازی» سالهای هشتاد قرن گذشته، کلیساها دو باره در مقابل آزمون سخت قرار گرفتند. مخالفان کلیسا، تقریبا بلافاصله بعد از مرگ استالین و به قدرت رسیدن خروشچوف، خود را نشان دادند. در همین رابطه کافیست وعدۀ خروشچوف مبنی بر «نشان دادن آخرین پاپ از تلویزیون» یا «مقنع ترین» دلیل آتئیستی او را یادآوری کنیم. وی گفت: «اولین فضانوردان شوروی، خدا را در فضا ندیدند!». فکر عادی سازی مناسبات بین حزب کمونیست و کلیسا، فقط پس از تشکیل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو سوسیالیستی روسیۀ شوروی در ماه ژوئن سال ١٩٩۰، دوباره بصورت رسمی مطرح شد. پس از منحل شدن آن بدست عمال یلتسین، حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، وارث فکری کمونیستهای روسیه، در واقعیت امر، تنها تکیه گاه واقعی نیروهای میهن پرست کشور است که تمام مساعی خود را در جهت متوقف ساختن تمایلات ویرانگرانه در آن بکار گرفت.

در سایۀ تلاشهای حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، تشکیل جبهۀ وسیع نیروهای ملی- میهنی در سالهای نود، که توانست از تاراج کامل کشور و قطعه- قطعه کردن آن بدست یلتسینی ها جلوگیری نماید، ممکن گردید

در بارۀ اینکه چرا از روزهای اول تشکیل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه در سال ١٩٩٣، «دمکراتها» به آن حمله ور شده، به ناسیونالیزم و تحریک هوسهای پلید متهم کرده و مردم را با خطر موهوم «سرخ – قهوه ای» گویا نهفته در حزب کمونیست ترساندند، فراوان گفته شده است. این همه در حالیست که، خود آنها هم پس از آنکه «میهن پرستی» نمایشی مد روز شد، مرتبا به دینداری تظاهر می نمایند.

اما، واقعیت امر، عبارت از چیست؟

یوهان، شخصیت نامدار کلیسای ارتدوکس روس، اسقف اعظم سن- پطرزبورگ و لادوژسک، آن روزها در صفحات روزنامۀ «سووتسکایا راسیا» نوشت: «میهن ما و خلق ما، امروز در دورۀ فتنه انگیزیها و خودسریهای بی امان و سختی بسر می برند، مقدسات ما را پایمال و رسوا می کنند، دولت خیانت کرده و کشور از سوی پول پرستان حریص و بی وجدان و کاهنان دین رسمی غارت می شود، فساد جسمی و معنوی، منفعت جوئی لجام گسیخته به هر قیمتی، ستوده می شود. پروسۀ از خود بیگانگی، تخریب احساسات زنده و کامل مسیحیت، همانطور که دو هزار سال پیش حضرت عیسی پیش بینی کرده بود، به مرحلۀ نهائی خود نزدیک می شود. تمام شواهد حاکی از آن است که خدا ما را به زندگی در ”زمانهای اخیر“ محکوم کرده است. مسیحیت ستیزی بعنوان واقعیت، امکان سیاسی روزهای ما، دیگر قابل تردید نیست…» (مطبوعات ”دمکراتها“ به این مقام عالیرتبۀ روحانی امکان بیان مواضع خود را ندادند).

یادآوری آن شرایطی که، در گذشتۀ نزدیک در کشور ما حکمفرمائی می کرد و آنچه که، دقیقا حزب کمونیست روسیه مبارزۀ نیروهای سالم روسیه را برعلیه تخریب کامل معنویات آن رهبری می کند، از آن ناشی می شود که، گام متقابل همۀ روحانیت همیشه متناسب نبوده است. شخصیتهای معینی از میان فعالین کلیسا، به تفاوتهای موجود بین ایده آلهای عدالت اجتماعی، برابری و برادری، که حزب کمونیست همیشه در پی آنهاست، و وسایل تحقـق عملی آنها در گذشتۀ نزدیک، یا توجه نکردند و یا بر آنند که، توجه نکنند. بی توجهی به ورطۀ موجود میان آنها و اعمال انسانهای مخفی شده در پشت مقام و نیازیهای خود، و عملا مغایر، هم با اصول جهان بینی کمونیستی و هم با معیارهای اخلاقی میسیحیت، امری پذیرفته شده حساب می شود. برخی از کشیشها، آشکارا فراموش می کنند که، با تحمل چه مشکلاتی عبور از عواقب شکاف اجتماعی ناشی از حوادث بزرگ قرن بیستم در جامعۀ روسیه ممکن شد، دو باره به موضوع از مدتها پیش حل شدۀ افسانۀ مسئولیت حزب کمونیست روسیه در قبال حوادث سالهای بیست و سی قرن گذشته باز می گردند.

همیشه تصور می شد که، حساب کشی از گذشته، جزء سنتهای انسانهای ارتدوکس نیست. و بویژه شایسته نیست هر کسی عدم موافقت خود با ایدئولوژی کمونیستی را با پرداختن به مسئلۀ کشتن خانواده تزار، موضوع دوست داشتنی یلتسینی ها که، به سهم خود با هدف کاشتن تخم زهرآگین نفرت نسبت به همدیگر در اذهان مردم، بشدت مبالغه شده است، توجیه کند.

روشن است که هیاهوی تازه پیرامون این موضوع، در شرایط تعرض نوبتی انواع مختلف نیروهای لیبرال به اپوزیسیون، کاملا با هدف سیاسی براه افتاده است. بدین سان، آن شرایط تاریخی که خانوادۀ تزار کشته شد، بطور کلی در نظر گرفته نمی شود. یادآوری کنیم که، دوم ماه مارس سال ۱۹۱۷، نیکولای دوم، بر خلاف قانون موروثی بودن سلطنت و ادای سوگند تزاری، امتناع خود و پسرش از تاج و تخت را، از چیزی که بر آن حق نداشت، اعلام کرد و بطورکلی از سیاست روی برگرداند. همسر و فرزندان او نیز با هیچگونه فعالیت اجتماعی مشغول نشدند.

عیلرغم آن، چهارم ماه مارس، از سوی حاکمیت لیبرالی جدید ــ دولت موقت ــ یک کمیسیون فوق العاده برای رسیدگی به اقدامات غیرقانونی وزیران تزاری سابق ودیگر شخصیتهای عالیرتبه تشکیل گردید. ولی، دولت موقت، بدون اینکه منتظر پایان کار کمیسیون تحقیق بماند، درست پس از سه روز، حکم محرومیت از آزادی تزار سابق و همسر او را صادر کرد.

بدین معنی، نیکولای دوم و الکساندرا فئودوراونا را دولت موقت زندانی کرد نه بلشویکها. علاوه بر آن، فرزندان نیکولای دوم را نیز، بدون هیچ دلیل حقوقی، در روستای تزاری بازداشت خانگی کردند. صرفنظر از آن که کمیسیون فوق العاده به هیچگونه مدارک و شواهدی دال بر خیانت تزار سابق و همسر او به دولت دست نیافت، دولت موقت نه تنها تزار مخلوع و نزدیکان او را آزاد نکرد، حتی در اول ماه اوت سال ۱۹۱۷، خانوادۀ تزار را به تابولسک ( Tobolsk) تبعید نمود. به بیان دیگر، در گرماگرم اوجگیری درگیریها و مناقشات داخلی، بی قانونی و هرج و مرج در کشور، امپراطور سابق و نزدیکان او به بازیچه ای در دستان نیروهای مختلف سیاسی تبدیل شدند. گفتنی است که، خویشاوندان رومانوفها ــ اعضای خانوادۀ پادشاهی انگلیس هم از پذیرفتن خانوادۀ تزار مخلوع، خودداری کرد.

همانطور که می بینیم، نه فقط دولت موقت، بلکه، خاندان حاکم بریتانیای کبیر نیز در قبال سرنوشت خانوادۀ رومانوفها مسئول هستند. ولیکن، امروزه همۀ این واقعیتها، بطور جدی بفراموشی سپرده می شود و با کمک جیغ و دادهای جنجالی پیرامون «تبه کاریهای بلشویکها»، از زیر نظر افکار عمومی خارج می گردد. و درست همین مشکل، مشکل خانوادۀ تزار که بدست دولت موقت ایجاد شد، پس از انقلاب اکتبر ١٩١٧ به شورای کمیسرهای خلق و کمیتۀ اجرائی مرکزی سراسری روسیه به ارث رسید. در شرایط اشغال و جنگ داخلی، هیئت رئیسۀ کمیتۀ اجرائی مرکزی سراسری روسیه بمنظور تأمین امکان نظارت بر وضعیت، در ماه آوریل سال ١٩١٨ قرار انتقال خانوادۀ تزار به اورال، از تابولسک به یکاترینبورگ، به جائی نزدیکتر به ساختار حاکمیت مرکزی را، صادر کرد. اما، انتقال امپراطور مخلوع تقریبا از نصف کشور به پایتخت، در شرایط اوجگیری مناقشات، بطور کلی ممکن نبود.

در ماه ژوئیه سال ١٩١٨، خطر هلاکـت بر سر روسیه سایه افکند. تقریبا بطور همزمان دو حادثۀ سیاسی فراموش نشدنی روی داد: یکی؛ حادثۀ قتل گراف میرباخ، سفیر آلمان در مسکو بدست یاکوف بلیومکین، مأمور امنیتی اس- ار ( = S. R.سوسیالیستهای انقلابی. م.) و دیگری، سازماندهی تیرباران خانوادۀ تزار در یکاترینبورگ از سوی اسحاق گالوشکین، کمیسر نظامی استان اورال. حادثۀ اول، بمنظور برافروختن آتش جنگ در میان شوروی و آلمان، دومی هم با هدف برانگیختن حس نفرت بخش معینی از جامعه نسبت به حاکمیت شوروی بوقوع پیوست. هیچ خطری از جانب خانوادۀ تزار دولت بلشویکی را تهدید نمی کرد. این جنایت بمنظور تحریک و متحد ساختن همۀ آن کسانی که تزار مخلوع و خانوادۀ او را بمثابه «سمبل زندۀ امپراطور ارتدوکس» می شناختند، برعلیه حاکمیت شوروی روی داد. بلی، هدف از این قتلها همین بود. یادآوری کنیم که، در پی بررسیهای بعمل آمده از سوی دادستانی کل جمهوری فدراتیو روسیه، مشخص شد که این «قتلهای عمدی، هر چند رنگ سیاسی هم داشته باشد، بدست کسی انجام گرفته که هیچ اختیاری از سوی ارگانهای قضائی و اداری به وی داده نشده بود… حاکمیت حتی یک اتهامنامۀ ظاهری هم برعلیه امپراطور و خانوادۀ او صادر نکرده بود. بدین ترتیب، این قتلها از نظر حقوقی، یک عمل جنائی محسوب می شود».

متذکر می شویم که، تا کنون هیچ کسی بطور شایسته با بررسی انگیزۀ موجود در پشت دکوراسیون بظاهر سیاسی مشغول نشده است. و شاید، این مسئله هنوز منتظر زمان خود است تا موجب ناخشنودی عظیم کسانی گردد که، انبوه صفحات مربوط به «تبه کاریهای بلشویکها» را رویهم انباشته اند. آیا کمونیستها؟ زیرا اگر با دید وسیع تری به مسئله نگریسته شود، سخن بر سر هجوم به ریشۀ اصلی قانونیت دولتمداری امروزی در روسیه است. چون، هیچ مبنای دیگری برای صورت حقوقی بخشیدن به تشکیل دولت کنونی، غیر از تأسیس جمهوری سوسیالیستی فدراتیو روسیه اتحاد شوروی بواسطۀ لنین، وجود ندارد…

بخش چهارم

سازندۀ ابر قدرت