سياسی

در پوششِ نامی دروغین ( پارادوکس در ایدئولوژی حزب کمونیست کارگری) – قسمت اول

خدامراد فولادی

در پوششِ نامی دروغین ( پارادوکس در ایدئولوژی حزب کمونیست کارگری)

بخش (1)

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

فلسفه به اسبِ چوبین بورژوازی برای نفوذ در اندیشه پرولتاریا و ایجاد تزلزل در بنیادهای ایدئولوژیکِ او تبدیل گردیده است. بورژوازی تمام فوت و فن های تاریخِ فلسفه را برای این منظور به کار گرفته و از این پس نیز برای ادامه موجودیت اش به کار خواهد گرفت. فلسفهِ از نظر تاریخی یکی از عرصه های مبارزه میان طبقات متخاصمِ اجتماعی، و تا پیدایشِ مارکسیسم سلاحی در دستِ حاکمان و طبقاتِ     سلطه گر بوده است. از سده ی نوزدهم و با ظهور مارکسیسم  در عرصه ی اجتماعی و فلسفی است که طبقه ی زیر سلطه ی معاصر یعنی پرولتاریا برابر نهادِ خود را در مقابلِ همه ی انواع بینش ها و تفکرات وارونه نما قرار می دهد و آن ها را به چالش می کشد. مارکسیسم خود محصولِ پراتیکِ همین طبقه و از این رو در جهتِ اهداف و آرمان های آن است. بورژوازی از این مساله آگاهی دارد، و از آنجا که یکی از هدف های پرولتاریا و پایه ای ترین آنها به زیر کشیدنِ حاکمیتِ سرمایه- یعنی پایه ی اقتدار بورژوازی- و ایجاد جامعه ای برابر و بدون طبقه است، بورژوازی تلاش می کند تا آنجا که می تواند از تحقق این خواست جلوگیری و راه های رسیدن به آن را مسدود نماید. فلسفه مارکسیستی تئوری شناخت پرولتاریا و راه نمای عمل اوست. این فلسفه جهان بینی ماتریالیستی – دیالکتیکی است که متکی بر آخرین دستاوردهای علمی می باشد.

ماتریالیسم دیالکتیک یگانه راه بر پرولتاریا- و انسان- به سر منزلِ تاریخ است. بورژوازی در برابر این جهان بینی دست روی دست نمی گذارد. و از آنجا که دانشگاه و تحصیل کرده و متفکر و فیلسوف دارد، تمام دستگاه اندیشه گیِ تئوری سازِ خود را در برابر تهاجمِ فکری- عملیِ طبقه ی زیر سلطه به کار وا می دارد تا تلاش های او را بدون دستاورد نماید. نفوذ در جنبشِ طبقه کارگر با نام و آرم طبقه ی کارگر و سست کردنِ پایه های  فلسفی- ایدئولوژیکِ او شکلی از مقابله ی بورژوازی با پرولتاریاست. در تاریخِ جامعه های معاصر- و از جمله جامعه ی خودمان- بسیار شاهد این گونه تلاشِ بورژوازی و به بیراهه کشاندنِ مبارزاتِ طبقه کارگر بوده ایم. چون که فلسفه مجردترین و دشوار فهم ترین شکل اندیشه است، راحت تر از دیگر اشکالِ اندیشه می تواند در تحریفِ و کتمان حقیقت موثر واقع گردد، و اندیشه مند بورژوا به راحتی می تواند با به کار گیریِ ترمینولوژی و ادبیات مارکسیستی علیه مارکسیسم بنویسد و آن را مارکسیستی قلمداد نماید. در جنبشِ مارکسیستی به این نوع تلاش های تئوریک و عملی «رویزیونیسم» و «اپورتونیسم» گفته می شود. این ها اشکال شناخته شده ی نفوذِ «اسب تروای» بورژوازی در اردوگاه کار هستند. شکل های کمتر شناخته شده و نوتری هم امروزه یافت می شوند که به دشواری می توان دست شان را رو کرد و «چپ» احساساتی را  از خطرهای بالقوه شان آگاه نمود. در واقع خود مبارزه طبقاتی شکل های نوین و ناشناخته تر را به طور مداوم تولید نموده و وارد عرصه پیکار        می کند. امروزه بسیاری از این شکل ها و شیوه های ناشناخته در پوششِ «نقد چپ سنتی» و یا «نقد مارکسیسم عامیانه» به طور سیستماتیک و سازمان یافته به نقدِ مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی سرگرم اند. اینان با تحریفِ مارکسیسم ایده های بورژواییِ خود را با نامِ مارکسیسم به خوردِ خواننده می دهند. خود این تحریف کنندگان اگر چه همگی نانخور سرمایه و سخنگوی شرمگین پیدا و پنهان بورژوازی اند، اما با لهجه های متفاوتی سخن می گویند. زیرا که به احتمال زیاد از نظر وابستگی به سرمایه چند ملیتی هستند و در کمپ خود نیز تضادهایی دارند. یکی از شگردهای زیرکانه اینها- یا دستِ کم بخشی از آنان- دفاع پر حرارت از مارکسیسم انقلابی و سوسیالیسم ضربتی و فوری در برابرِ مارکسیسم بلشویکی و سوسیالیسمِ مرحله ای است.

پاشنه ی آشیل همه ی این وارونه نمایان دیدگاه های فلسفیِ آنها است. وقتی به دیدگاه های فلسفی آنها مراجعه کنی، چیزی جز ایده آلیسم- و بدترین و عقب مانده ترین شکلِ آن ایده آلیسم ذهنی – مشاهده نمی کنی و دمِ خروسِ فلسفه ی بورژوایی را از پشتِ عبارت ها و الفاظ «چپ نما» ی به عاریت گرفته از مارکسیسم به راحتی  می توانی مشاهده نمایی.

(ح.ک.ک) از آن جریان های فکری وارونه نمای سفسطه گر است که با آنکه از هنگامِ اعلامِ موجودیت اش ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را از نگرشِ فلسفی اش کنار نهاده و حتا تصویر انگلس را از کنارِ مارکس برداشته است- لابد با این تعبیر که ایده ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی از مارکس نبوده و انگلس تئوری خود ساخته را به مارکس نسبت داده- باز هم خود را مارکسیست واقعی و نقد کننده مارکسیست های سنتی می داند. این که چگونه می شود و چرا باید این تناقض (پارادوکس) را پذیرفت که در فلسفه ایده آلیست و در سیاست مارکسیست بود پرسشی است که ح.ک.ک هر پاسخی به آن بدهد جز سفسطه و عوامفریبی معنای دیگری ندارد.

در سایت اینترنتی ح.ک.ک مقاله ای است با عنوانِ «جبر یا اختیار» نوشته ای سراسر ایده آلیستی در نفیِ اصولِ پایه ای ماتریالیسمِ دیالکتیک که در آن منکر قانون مندی طبیعت و جامعه می شود. اصول عمده ی مورد انکار مقاله عبارتند از: اصل علیت و حتمیت (دترمی نیسم) حاکم بر پدیده های طبیعی و روند های اجتماعی و در نتیجه تکامل از ساده به پیچیده؛ زیرا نفی علیت و حتمیت معنایی جز انکار حتمیت فرا رفت از مرحله و وضعیت ساده و ابتدایی به مرحله و وضعیتِ پیچیده و عالی ندارد، و نتیجه چنین انکاری چیزی جز اختیار گرایی و ولونتاریسم ِ متافیزیکی نمی باشد. مقاله با مقایسه ی قوانین فیزیکِ کلاسیک(جبرگرا) و فیزیک کوانتوم (نا جبرگرا) و تسریِ این قوانین به عرصه های اجتماعی حق را به جانب فیزیکِ ناجبرگرا- یا اختیارگرای- فیزیکِ کوانتوم داده و می نویسد: «جریاناتی که در قرنِ 18 شکل می گیرند و متفکران این دوره بیش از پیش جبر گرا می شوند و معتقدند که تغییرِ جامعه قانون دارد و بشر باید از این قوانین پیروی کند. همان طور که مثلاً بر طبیعتِ اصلِ بقای انرژی و یا افزایش انتروپی حاکم است و از دستِ انها نمی توان خلاص شد جامعه هم قوانین طبیعی ای دارد که بشر قادر به زیر پا گذاشتن آنها نیست. مقایسه تماماً با فیزیکِ آن زمان است که به فیزیکِ کلاسیک شهرت دارد. فیزیکی تماماً جبرگرا و دترمی نیست. در این فیزیک به عکسِ مثلاً فیزیکِ کوانتوم ، اگر شرایط اولیه                   (initial-conditions) و شرایطِ مرزی Boundary Conditions  یک مساله معلوم باشد پاسخِ آن را به طور محقق می توان داد.

در این فیزیک [یعنی فیزیک کلاسیکِ قانون گرا ]همه چیز نظم دارد: ستارگان و منظومه ها همه مطابق یک سری قوانینِ معلوم و داده عمل می کنند. در این فیزیک آینده کاملاً قابل پیش بینی و به اعتباری محتوم است. فیزیکِ کوانتوم این فیزیک و قوانین آن را کاملاٌ باطل می کند. اصلِ عدم حتمیتِ هایزنبرگ قبل از هر چیز مفتوح ماندنِ سرنوشتِ آینده را نشان می دهد و این سنتِ دترمی نیستی را زیر پا            می گذارد….ماتریالیست های این دوره دترمی نیست هستند.» با این مقدمه چینی ، نویسنده (یا نویسندگان) مقاله با ضد و نقیض گویی های بی حساب و کتاب به تحریف گفته ها و باورهای مارکس در مورد عینیت دگرگونی (تغییر) به ویژه دگرگونی در جامعه پرداخته و باورهای ایده آلیستی- متافیزیکی خود را از جانبِ مارکس نقل      می کند. بدون آنکه به منابع گفته ها اشاره نماید. نویسنده ی مقاله با مقایسه دیدگاه هگل و مارکس درباره ی ضرورت و حتمیت می نویسد:«بنابر سیستم هگل اگر تشخیص دهید که ضروری کدام است، آن وقت برای تحقق ضروری می توانید فعالانه در تغییر شرکت کنید. هگل تشخیص این ضرورت و محکِ تمیز دادنِ آن را به ذهن و ایده، ایده ی مطلق یا فردِ مطلق ارجاع می دهد. هگل متدومکانیسم و موتور محرکه ی فلسفی تغییر را دارد، اما سوخت آن را از ذهن خود تامین می کند. اینجاست که مارکس می گوید: دیالکتیک هگل سروته است.» به این مساله اشاره باید کرد که یکی از شگردهای سفسطه گران و تناقض گویان به طور معمول نتیجه گیریِ نادرست از مقدمه چینی درست ، و در اینجا نتایج ایده آلیستی و متا فیزیکی از مقدمه و نقلِ قولی است که درست بیان شده است. ح.ک.ک. با چنین روشی آغاز می کند تا به نتیجه دلخواه خود یعنی نفی دیالکتیک برسد. اگر مارکس گفته است فلسفه ی هگل وارونه (سروته) است به این دلیل نیست که با دیالکتیک مخالف است، به این دلیل است که منطق هگل همه چیز را وارونه –اما درست- توصیف می کند.

برخلاف ح.ک.ک. که خواهیم دید- عملاً همه چیز را وارونه و نادرست- یعنی غیر دیالکتیکی- تعریف می کند. شاید در عبارتِ «وارونه اما درست» تناقضی مشاهده شود:

دیالکتیک هگل از آنجا که دیالکتیک- یعنی تضادهای موجود در پروسه ها را کشف و عامل حرکت را تشخیص می دهد، درست، اما از آنجا که این فرآیندها را نه عینی بلکه مقدم بر آن ذهنی می داند و بیان می کند وارونه است. مارکس با وارونه کردن این نگرش و نیز وارونه کردنِ رابطه ی عین و ذهن دیالکتیک را به حالت طبیعی آن برگردانده است. خواهیم دید که ح.ک.ک. با میان کشیدنِ این بحث و ربط دادن آن به فیزیکِ کلاسیک و فیزیکِ کوانتوم می خواهد: یکم: دیالکتیک را نفی، و دوم:  تفکر مارکس را غیر دیالکتیکی اعلام نماید. میان دیالکتیک ایده آلیستیِ هگل و دیالکتیکِ ماتریالیستی مارکس هیچ دیوارِ چینی وجود ندارد. یکی قوانین اندیشه (ایده) است یکی قوانین ماده. یکی چون بر این باور استوار است که ایده، اندیشه(یا مطلق) بر ماده و طبیعت تقدم دارد، پس این قوانین را به طبیعت- که مطلق یا ایده ی از خود بیگانه است- نیز تسری می دهد. و دیگری چون ماده و عینی را مقدم بر ایده و ذهنی       می داند قوانین دیالکتیک را شامل و فراگیر در همه ی پدیده های مادی و فکری- که این بازتاب آن است- می داند. این وارونه ی آن است. دیالکتیکِ هگل را سر و ته کنی دیالکتیکِ مارکس و انگلس- یعنی دیالکتیکِ طبیعت- می شود. دیالکتیک از فلسفه ی شناخت حذف نمی شود. مهم این است که فلسفه ی مارکس – آن چنان که ح.ک.ک. وانمود می سازد- نابود کننده ی دیالکتیک هگل نیست: سرپا نگهدارنده آن است. دیالکتیکِ هگل کودکی است که نمی تواند روی پا بایستد و جهان را آنگونه که واقعاً هست ببیند و توضیح دهد. به طورِ طبیعی که رشد کند یعنی از لحاظ کمی و کیفی تغییر کند و از حالتی به حالتِ دیگر تکامل یابد- به انسانِ بالغِ آگاهی تبدیل می گردد و می شود دیالکتیکِ مارکس. این پتانسیلِ دگرگونی (تکامل) در ذاتِ منطقِ هگل هست. زیرا شدن پی و بنیادِ دیالکتیکِ هگل – یا به طور کلی دیالکتیک- است.

دیالکتیک ذاتاً دترمی نیست (جبرگرا)است، و این جبر گرایی را نه هگل و نه مارکس از فیزیک کلاسیک (فیزیک نیوتونی) استنتاج نکرده اند.-آن گونه که ح.ک.ک. تصور    می کند- بلکه دیالکتیک یا دترمی نیسمِ تغییر و شدن قانونِ طبیعت، جامعه و تفکر است. هگل دیالکتیک را اختراع نکرد، آن را کشف نمود. منتها آن را به طورِ وارونه فهمید و بیان کرد. این مارکس بود که کشف بزرگ و جهان شمول و دوران ساز هگل را دوباره کشف و به طورِ واقعی- یعنی ماتریالیستی- بازگو نمود. ایده آلیسمِ عینی هگل یک گام با ماتریالیسم مارکس فاصله دارد. احتمالاً اگر هگل بیش تر زنده می ماند پیش رفتِ علم و تکامل نیروهای تولید به او فرصت می داد تا این گام را خودش به پیش بردارد. اما ایده آلیسم ح.ک.ک. – که خود را به غلط مارکسیست می نامد- هزاران گام از ماتریالیسمِ دیالکتیکیِ مارکس فاصله دارد، و هرچه می گذرد فاصله اش با آن بیش تر می شود. زیرا این اساساً با اسلوب دیالکتیک بیگانه است. فیزیکِ کوانتوم و پیامد حتمیِ آن در فلسفه- یعنی نفی علیت و حتمیت ابزاری بود در دست فیزیکدانانِ ایده آلیست تا ماتریالیسم دیالکتیک را منسوخ و بی اعتبار معرفی کنند. اصل عدم حتمیت کوانتوم به عنوانِ پایه ی شناخت در فلسفه ی ایده آلیستیِ معاصر صرفاً در مقابله با دیالکتیک ماتریالیستیِ مارکس و انگلس مطرح و ارایه گردید. و این همان نظریه ای است که امروز ح.ک.ک.   نیز مبلغ و ترویج کننده ی آن است.

پیش از ادامه ی بحث بد نیست با یکی از نظریه پردازان عدم حتمیت در فلسفه آشنا شویم.چرا که آشنایی نمونه وار با پایه گذاران یک نظریه کمک می کند تا به ماهیت و انگیزه ی عمل پی ببریم و هدف پدید آورنده و ادامه دهندگان را بهتر ردیابی کنیم: سرجیمز جینز Sir James Hopwood Jeans (1946-1877) فیزیکدان ایده آلیست ، از نظریه پردازانِ عدمِ حتمیتِ مکانیک کوانتوم و فلسفه ی مبتنی بر این اصل، مبلغِ آزادیِ اراده و اختیار، از مخالفان سرسخت دترمی نیسم و علیت، و از این رو مخالف هر نوع دیالکتیکِ ضرورت گرا و به ویژه فلسفه ی تاریخ (ماتریالیسم تاریخی) است. «او تحصیلات اش را در کمبریج لندن گذراند. به مدت ده سال- از 1919تا 1929-منشی مجمع علمی سلطنتی انگلستان بود. در سال 1928 (از شاه انگلیس)لقب Sir گرفت و در سال 1939 به وی نشانِ O.M. (نشان لیاقت از سوی اعلیحضرت) داده شد.» (رجوع کنید به مقدمه ی کتابِ فیزیک و فلسفه نوشته ی سر جیمز جینز، ترجمه ی علی قلی بیانی). سر جیمز جینز کتابِ فیزیک و فلسفه را نوشته است. که با ترجمه ی علی قلی بیانی از سوی انتشارات علمی و فرهنگی در سال 1383 به چاپ چهارم رسیده است. به نظر می رسد که ح.ک.ک. همه ی دیدگاه های فلسفی اش – یا بخش عمده ای از این دیدگاه ها را – از همین نویسنده گرفته باشد. اگرچه استاد هر دو هایزنبرگ است اما، شباهت های فراوانِ اندیشه گی و اعتقادی و شیوه ی بیان و استدلال ح.ک.ک. و سر جیمز جینز موید این باور است. این شباهت ها را در چند اظهار نظر مهم رد گیری می کنیم: در فیزیک و فلسفه ی سر جیمز جینز چنین می خوانیم: « از دستگاه نیوتن ظاهراً چنین استنباط می شد که تمام اجسام حتا کوچک ترین آنها مقهور همان قانون عمومی (مکانیک) است. به قسمی که طبیعت هر تغییر و حرکتی طبیعتِ مکانیکی است و همان طوری که حرکاتِ اجزایِ یک ماشین نتیجه ی ضروری حرکاتِ سابقِ اجزای آن است، آینده ی همه ی اجسام نیز نتیجه ی غیر قابل اجتناب گذشته ی آنهاست. اگر این فرض درباره ی موجوداتِ جاندار و بی جان هر دو صادق می بود واضح بود که آزادیِ متصورِ انسان درباره ی پسندیدن(اختیار) نیک و بد یا انتخاب راه خویش در دوران زندگی خیالِ ترحم آوری بیش نیست.[بنا بر فرضِ مکانیکِ کلاسیک]مسیرِ تیر جز راهی که تیر انداز معین     می کند نیست.»(ص10 ، فیزیک و فلسفه).

و: «حوادثی که تحت قاعده ی حتمیت (دتر می نیسم) نیستند، تابع قوانینِ احتمالات اند.در تمامِ رویدادهایی که به مقیاس و اندازه بشری می باشد بیلیون ها الکترون و اتم دخیل اند و برای بحث رویدادهایی که برای ما قابل حس است احکامِ این تعداد کثیر ذرات را ممکن است[تنها] به مدد قوانین احتمالات به دست آورد و تبعیت این تعداد کثیر از قوانین احتمالات موجب این نتیجه است که رویدادهای طبیعت را تقریباً به همان دقتی می توان پیش بینی کرد که اگر آینده ی حرکتِ هر ذره معلوم می بود[به زبان ساده یعنی: آینده ی حرکاتِ طبیعت و جامعه ی انسانی را هرگز نمی توان    پیش بینی نمود. واین یعنی انکار ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی].» (همانجا ص 177-176. توضیحات داخل کروشه از من است.) «این سه مفهوم (پیوستگی، علیت، و امکان بیان تغییر به وسیله حرکت در زمان و فضا)پایه های اصلیِ ماتریالیسم و دتر می نیسم (حتمیت) است که ظاهراً نتیجه ی فلسفی فیزیکِ قرنِ نوزدهم بوده است. بدین سان به محض اینکه یکی از این سه پایه فرو ریزد نتایج فلسفی فیزیک تغییرات عظیمی خواهد یافت. عصر مکانیک هم در فیزیک و هم در فلسفه گذشته است و ماتریالیسم و دترمی نیسم لااقل تا زمانی که فیزیکِ نو درباره ی آنها اعلام نظر نکرده مورد تردید است.» همانجا ص 150

«بنا بر آنچه گفته شد: کشف حالات آینده ی ماده از حالت آن در لحظه ی قبل به طور کلی غیر ممکن است.» (ص175 فیزیک و فلسفه). «فیزیک کلاسیک راه را به سوی هر گونه آزادی اراده بسته بود ولی این کار از فیزیک جدید بعید می نماید (عدم حتمیت راه را برای آزادی اراده باز می کند.)….. عالمی که فیزیک قدیم به ما نشان می داد به زندان بیشتر شباهت داشت تا به محل سکونت».

«اگر ما باید نتیجه ای از بحثِ عدم حتمیت در فیزیک جدید اعلام کنیم این خواهد بود که بسیاری از نتایجِ سابقِ مسایلِ علم و فلسفه ی قرن نوزدهم را باید دوباره در  بوته ی تحقیق ریخت و گداخت. و به همین علت ما نمی خواهیم هیچ نتیجه ی مثبتی جز اینکه ماتریالیسم مرده است ویا تبیین قدری [دترمینیستی] عالم کهنه شده است اعلام کنیم.» همان کتاب ص 247.

ج.ک.ک نیز معتقد است که دترمی نیسم و حتمیت فلسفی نتیجه ی نادرست فیزیک کلاسیک و مکانیک نیوتونی است: «جریاناتی که در قرن 18 [جیمز جینز گفته است قرن 19] شکل می گیرند و متفکرین این دوره بیش از پیش جبرگرا (دترمی نیست) می شوند و معتقدند که تغییر جامعه قانون دارد. مقایسه تماماً با فیزیک آن زمان است که به فیزیک کلاسیک شهرت دارد. فیزیکی تماماً جبرگرا و دترمی نیست.» (مقاله جبر یا اختیار). در بحثِ سر جیمز جینز دیدیم که آینده را نمی توان از گذشته و حال پیش بینی کرد – یعنی کاری که مارکس در مورد جامعه انجام داد و بر آن پایه توانست طرحی تئوریک (پیش گویانه) از جامعه ی بدون طبقه ی آینده بدست دهد. ح.ک.ک نیز آسمان و ریسمان را به هم می بافد تا حرف جیمز جینز را بزند: آینده محتوم نیست و نمی توان آن را پیش بینی نمود: «در این فیزیک [یعنی فیزیک کلاسیک] به عکس مثلاً فیزیک کوانتوم [فیزیک مدعی عدم حتمیت: ح.ک.ک دارد عدم حتمیت در فیزیک کوانتوم را به جامعه تسری می دهد. همان کاری که سر جیمز جینز کرد. و پیدا است به چه منظوری:] اگر شرایط اولیه و شرایط مرزیِ یک مساله معلوم باشد پاسخ آن را به طور محقق می توان داد. در این فیزیک [فیزیک کلاسیک] همه چیز نظم دارد، ستارگان، منظومه ها، همه مطابق یک سری قوانین معلوم و داده عمل می کنند. در این فیزیک آینده کاملاً قابل پیش بینی و به اعتباری محتوم است. فیزیک کوانتوم این فیزیک و قوانین آن را کاملاً باطل می کند. اصلِ عدمِ حتمیت هایزنبرگ قبل از هر چیز مفتوح ماندنِ سرنوشتِ آینده [یعنی دلبخواهی بودن، نا قانون مند و اختیاری بودن تاریخ] را نشان داد و این سنتِ دترمی نیستی را زیرِ پا می گذارد.» (همان مقاله)

این همان زبانِ سر جیمز جینز است در دهان ح.ک.ک. سر جیمز جینز نوشت: « فیزیک کلاسیک راه را به سوی هرگونه آزادی اراده بسته بود. ولی این کار از فیزیک جدید بعید می نامید.» و ح.ک.ک. در «جبر یا اختیار» همین را می گوید:«اراده ی انسان است که بر متنِ همه ی ممکن ها تاریخ را محقق می کند.» و این شباهتِ گفتار و اعتقاد و بینش آن جا بیش از هر جای دیگر خود را نشان می دهد که هر دو دیدگاه برای ابرازِ نفرت شان از بلشویسم و شوروی مثالِ تقریباً یکسانی می زنند: در مقدمه ی فیزیک و فلسفه در دفاع از عدمِ حتمیت فلسفی و حمله به مخالفانِ آن که عمدتاً ماتریالیست های دیاکلتیکی هستند چنین می خوانیم: «مثلاً دو نفر از دانشمندانِ فیزیک که ظاهراً باید تبعه ی کشور اتحاد شوروی یا ممالک کمونیست باشند. یکی به نام بلوشین زو و دیگری به نام الکساندرف به [عقاید] هایزنبرگ [واضعِ ایده ی عدم حتمیت در فیزیک و لونتاریسم در فلسفه] حمله کرده و این مکتب را ایده آلیست و مرتجع ترین عقاید فیزیکی شمرده اند…. هایزنبرگ در ردِ اقوالِ ماتریالیستی خیلی صریح تر از سر جیمز جینز است و راهِ هر نوع بازگشتی را به عقایدِ ماتریالیستی دانشمندانِ قرنِ نوزدهم و اوایل قرنِ بیستم کاملاً می بندد….» (فیزیک و فلسفه ص5)

و ح.ک.ک می نویسد: «فیزیکِ کوانتوم، این فیزیک [فیزیک کلاسیک] و قوانین آن را کاملاً باطل می کند. اصلِ عدمِ حتمیت هایزنبرگ قبل از هر چیز مفتوح ماندنِ سرنوشتِ آینده را نشان می دهد و این نسبتِ دترمی نیستی را زیر پا می گذارد… و درست به دلیلِ این که این متد با ماتریالیسمِ دترمی نیستیِ نوع بلشویکی و استالین قابلِ انطباق نیست آکادمی علومِ روسیه در دوره ی استالین مکانیک کوانتوم و تئوری نسبیت را غیرِ ماتریالیستی دیالکتیکی اعلام نمود چون در مقابل حتمیت                –Certainty- ماتریالیسمِ دترمی نیستیِ بلشویکی فقط امکان (Possibility) را قرار می داد.» (همان مقاله)

سرجیمز جینز در فیزیک و فلسفه بحثی دارد با عنوانِ «ناظر و منظور» یا «مشاهده گر و مشاهده شونده». بحثی کاملاً ایده آلیستی و متافیزیکی که در آن اُبژه و سوژه (مشاهده شونده و مشاهده گر یا: عین و ذهن) یکی و این همان و جدا ناشدنی اند. در این بحث سرجیمز جینز به کلی منکرِ ماده ی مستقل از ذهن می شود: «معمولاً چنین فرض می شود که به هنگامِ ملاحظه ی طبیعت یا به طور کلی در موقعِ فعالیتِ زندگیِ روزانه می توان جهان را به دو قسمتِ منفک و مشخص منقسم پنداشت: یک ناظر و شاهد و یک منظورِ مشهود… نخستین بار نظریهِ نسبیت (1905) نشان داد که این حکم نمی تواند کاملاً درست باشد… [بنا بر نظریه کوانتا] ما دیگر نمی توانیم بین ناظر و منظور (مشاهده گر و مشاهده شونده) فرقی کاملاً مشخصی قایل شویم. فقط موقعی به عالم حقیقت باز خواهیم گشت که ناظر و منظور را اجزای یک دستگاه محسوب داریم. [به زبانِ ساده یعنی عین و ذهن یا ماده و ایده را یکی بدانیم]. [و در پایانِ بحث نتیجه گیری می کند که:] 1)تا حدودی که بحث در عالمِ رویدادها باشد یکنواختی (نظم) در طبیعت دیده نمی شود. 2)اطلاع دقیق از عالمِ خارج از ذهن برای ما ناممکن است. 3)تقسیم میان ناظر و منظور (مشاهده گر و مشاهده شونده) دیگر معین و دقیق نیست. دقتِ کامل وقتی حاصل است که مشاهده گر و مشاهده شونده را در یک کلِ واحد متحد سازیم. 4)تا حدودی که مربوط به معرفت ماست اصلِ علیت معنایی ندارد….» (فیزیک و فلسفه ص170-168)

این چند اصل اصول اساسیِ فلسفه ی ایده آلیستی فیزیکدانان بورژوا-نظیر هایزنبرگ و جیمز جینز است. و در تقابل با ماتریالیسمِ دیالکتیک. اما عبرت آموز است یک جریانِ سیاسی که خود را مارکسیست می داند همین اصول ایده آلیستی را پذیرفته و اساس بینشِ فلسفیِ خود قرار می دهد. با این تفاوت ظاهری که ح.ک.ک فریب کارانه با پیش کشیدنِ مساله ی تغییر و پراتیک ایده ی کاملاً ایده آلیستیِ وحدتِ مشاهده گر و مشاهده شونده را به مارکس نسبت می دهد و می نویسد: «سوالی که مارکس در برابر خود قرار می دهد این است که بشر چه چیزی را و چگونه می خواهد تغییر دهد. مارکس اینجا ما را به تشخیصِ شرایط یا عنصر ذهنی Subjective از شرایط عینی یا مادی Objective می رساند. مارکس در تجریدی ترین سطح قایل به رابطه ی مستقیم میان عینی و ذهنی نیست…. عمل و پراتیکِ انسان حلقه ای است که عینی یا مادی را به ذهنی متصل نگاه می دارد…. تزِ مارکس [در موردِ تغییر در جامعه] این است که بحثِ شرایطِ عینی و ذهنی بحثِ شرایط تغییر است. و تغییر دهنده خود جزء لایتجزای صورت مساله یعنی تغییر است. نمی شود تغییر را مستقل از تغییر دهنده موردِ بحث قرار داد. از این نظر [توجه کنید:] پایه ی متدولوژیِ مارکس شباهتِ زیادی به پایه ی شناخت در مکانیک کوانتوم دارد که در آن مشاهده (Observation)، مشاهده گر و مشاهده شونده یک پدیده ی غیرِ قابل تفکیک هستند و عدم حتمیت و یا مختوم نبودن درست از همین انتگره (یک پارچه) بودن عین و ذهن و پراتیک است.» (جبر یا اختیار). این جمله های آخر ما را کاملاً به یاد نوشته ی سر جیمز جینز     برنده ی نشانِ لیاقت از پادشاه انگلستان می اندازد که در آن به ویژه بر اصلِ عدمِ حتمیت، وحدتِ (یک پارچگیِ) ذهن و عین، و مشاهده گر و مشاهده شونده -یعنی  ایده آلیسمِ محضِ بر کلی مآب- تاکید چند باره شده است. ایده آلیسمِ ح.ک.ک عیان تر از آن است که نیازی به اثبات داشته باشد. اما آیا این ایده آلیسم نسبتی با مارکسیسم دارد؟ مارکسیسم به طور مشخص در فلسفه با ماتریالیسمِ دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی شناخته می شود. دشمنیِ اردوی سرمایه و متفکرانِ ایده آلیستِ این اردوگاه –از جمله هایزنبرگ و سرجیمز جینز- با مارکس و مارکسیست ها- از جمله با بلشویک ها- بخاطرِ شباهتِ دیدگاه شان نیست: برعکس دقیقاً به خاطرِ اختلافِ دیدگاه و تضادِ جهان بینیِ دو اردوگاه است. دو اردوگاهی که هر کدام پارامترها و روش های ویژه ی طبقاتی خود را برای شناخت جهان و پدیده های مادی دارند. جیمز جینز و هایزنبرگ خصومتِ طبقاتی و اختلاف دیدگاهی شان را با مارکس و مارکسیسم پنهان نمی کنند و آن را به طور علنی در نوشته های شان ابراز می دارند. آن وقت ح.ک.ک میان این دو دیدگاه ومتدِ رو در روی نا همخوان شباهت و همسویی مشاهده می کند. دشمنی بورژوازی و وابسته گان اش با مارکس دشمنی شخصی نیست. خصومت ایدئولوژیک و فلسفی است. به همین دلیل در نوشته های شان کمتر به زندگیِ خصوصیِ مارکس می پردازند. آنها با اندیشه و ایده های ماتریالیستی و دیالکتیکی مارکس تضاد آشتی ناپذیر دارند. آنچه موجب انگیزش دشمنیِ آنها می شود دترمی نیسمِ موجود در متدلوژی شناختِ مارکس است. دلایلی که ح.ک.ک به پیروی از جیمز جینز و هایزنبرگ علیه دترمی نیسم مارکسیستی اقامه می کند دقیقاً همان هایی است که پوزیتیویسم بورژوایی اقامه می کند. پوزیتیویسم هم پیش بینیِ قانون مند و علمی (تئوریک) آینده را نمی پذیرد. از نظرگاهِ پوزیتیویسم آینده قابل پیش بینی نیست و برای هر پدیده ای خصوصاً     جامعه ی انسانی تنها زمانِ حالِ اثباتی وجود دارد. به پیروی از اصلِ عدمِ حتمیت و احتمال امکانِ شناختِ آینده ی هیچ پدیده ای وجود ندارد. و این تز مساله ی آزادیِ عمل یا اختیار را پیش می کشد. از چنین منظری جامعه چونان مجموعه ی ناهمگونی از افراد که تشکل و وحدت شان نه بر اساس دیالکتیکِ موجود در ذات پدیده، بلکه به صورت مکانیکی و گزینشی که با نیرویی بیرون از پدیده –یا در کنارِ پدیده- با هم کنار آمده اند، شناخته می شود. این چنین است که آینده ی هر فرد، جزء و ذره نامعلوم و باری به هر جهت است. ایده آلیسمِ ح.ک.ک اگرچه پوشش لفظی ماتریالیستی –ومارکسیستی- دارد اما با کنار زدنِ رویه و پوشش می توان به مضمون و هسته ی ایده آلیستی پی برد. این نگرش قانون را نه در ذراتِ اشیا و پدیده ها بلکه مفهومی ذهنی می پندارد که بر چیزهای در خود (ناشناختنی) اعمال می گردد. چنین است که مثلاً جبر یا اختیار که ماتریالیسم در ذاتِ روندها و اشیا جست و جو می کند، و چیزی جز جبر حاکم بر فرآیند مشاهده        نمی کند، برای او قابل فهم و پذیرش نیست. سیاست لیبرالیِ او به ایدئولوژی و فلسفه ی ایده آلیستی-اثباتی اش چنین القا می کند که فرد مقدم بر جمع بوده و هیچ جبر و حتمیتی بر هستی فرد حاکمیتِ دیالکتیکی سلبی-اثباتی ندارد.

ح.ک.ک حتمیت یا عدم حتمیت-و نیز جبر یا اختیار-را در اندیشه ی متفکر و فیلسوف جست و جو می کند، و چون شخص فیلسوف یا اندیشمند در هر حال یا ایده آلیست است یا ماتریالیست، و ح.ک.ک ثابت کرده که جانبدار ایده آلیسم فلسفی است، به جانبداری از اصلِ عدم حتمیت و اختیارگرایی متفکرِ ایده آلیست بر می خیزد و       می نویسد: «جبر یا اختیار در عرصه های مختلف معانی مختلفی دارند [او کاری به ما به ازای مادیِ مفاهیم که بیرون از ذهن مطابقِ قوانینِ خود ویژه اش جریان دارد، ندارد. برای او معانی و مفاهیمِ ذهنِ «قانون گذار» مهم اند.] در علوم، فیزیک، بیولوژی و غیره یک معنی دارند. در تئوری شناخت، در جامعه شناسی، در فرهنگ یا سازمان دهی، در ریاضیات و در فیزیکِ کوانتوم و غیره معانی متفاوتی، [در واقع، بحث ح.ک.ک بر سر معنی و مفهوم –یعنی آن چیزی است که در مغزِ دانشمند، فیزیکدان، بیولوژیست، فیلسوف، جامعه شناس و غیره وجود دارد-و نه آن چه بیرون از مغزِ اندیشنده جریان دارد و قانون مندی اش را مغز اندیشنده کشف و به شکلِ تئوری بیان می کند].» و برای خالی نبودن عریضه، یعنی رو نکردن ایده آلیسم ذهنی خود به طور صریح،      می گوید: «این معانی البته در نهایت به هم مربوط اند اما از هم متمایز هم هستند. کما اینکه یک فیزیکدان خوب ممکن است به لحاظ سیاسی محافظه کار و یا از نظر فکری مذهبی باشد [پس معلوم می شود که قانون در ذهن فیزیکدانِ خوب یا بد، یا محافظه کار و غیره است نه در خود ماده ی به ذاته هستی مند. زیرا نقطه ی حرکتِ ح.ک.ک از فیزیکدان (صاحب اندیشه) است نه از ماده و چیزی که چه فیزیکدان باشد چه نباشد قانون فیزیکی در آن جریان دارد و فیزیکدان –به مثابه عامل شناخت- تنها آن را کشف و به صورت تئوری بیان می کند.] دکارت اعلام می کند که قوانین طبیعت قابل فهم و قابل تبیین هستند، انسان می تواند قوانین طبیعت و فیزیک را کشف و بفهمد [به زبان ح.ک.ک یعنی: این دکارت- و یعنی: اندیشه ی دکارت است که قانون را به طبیعت تحمیل می کند. و قانون از ذاتِ طبیعت و کارکرد آن استنباط نمی شود. و باز به همین زبان، کشف کننده، کشف شونده و عملِ کشف (فهم) همه یکی و یگانه اند. این را بعد از زبان ایشان خواهم شنید.] بشر وقتی این قوانین را فهمید می تواند از آن استفاده کند و به قولِ دکارت خود را صاحبِ (Master) پروسه ها و طبیعت کند و آنها را به خدمتِ خود گیرد.» روش شناسیِ غیرماتریالیستی و ذهن گرایانه ی ح.ک.ک آگاهی (شعور) را مقدم بر هستیِ انسان شعورمند می داند. از همین رو در تمام استدلال های اش تئوری (بیانِ قانون) را مقدم بر واقعیت (قانون) و طبیعتی که تئوری از آن استنتاج گردیده به حساب آورده و مثلاً جبرگرایی (دترمی نیسم) را مساله ای صرفاً اعتقادی می داند. موضوعِ مهم این است که قوانینِ فیزیکی – و هر قانون علمی دیگر- یکم: بیرون و مستقل از ذهنِ متفکر و فلسفی اندیش در خودی طبیعت و ماده (هستیِ مادی) وجود دارد. انسانِ کنشگر این قوانین را کشف می کند. کشفِ قانون یاری دهنده ی انسانِ کنشگر در زندگی و پروسه ی تولید و تغییر جهان است. دوم: تا زمانی که این قوانین واردِ مناسبات و گفتمانِ فلسفی -ایدئولوژیکِ انسان ها نشده اند- یعنی تا زمانی که به زبانِ فلسفی برگردانده نشده و خصلتِ طبقاتی نیافته اند، ویژگیِ علمی خود را حفظ می کنند. به محض آن که انسان ها از این قوانین برای توضیح –یا توجیه- حقانیت طبقه ی خود بهره گیرند، آن گاه دیگر قوانین صرفاً علمی نیستند: بلکه به چیزی بیش از آن به شکلی از بیان روابطِ اجتماعی تبدیل می شوند. و مهم تر آنکه همین قوانین علمی- مانند هر واقعیتِ مادی دیگر وقتی در اختیارِ متفکرانِ بورژوازی و ایده آلیست های فلسفی قرار گیرند به ضدِ خود تبدیل می گردند. زیرا بورژوازی -همچون دیگر طبقاتِ سلطه گر- قوانینِ علمی را در روابط اش با طبقاتِ زیر سلطه به صورت تحریف شده علیه آنان و به قصدِ تحمیقِ آنها به کار می گیرد.

وقتی ح.ک.ک دقیقاً از همین شیوه ی شناخته شده ی بورژروایی به منظور فریبِ پرولتاریا استفاده کرده و علم را در خدمتِ تحریفِ حقیقت و وارونه نمایی به کار      می گیرد نمی تواند خود را مارکسیست –یعنی ماتریالیست دیالکتیکی بنامد.

ح.ک.ک به شیوه ی کانتی تصور می کند قانونیت علیت و حتمیت مقولاتی ذهنی اند که بر پدیده های مادی اعمال (منطبق) می شوند، یا نمی شوند. و قانونیت، علیت و حتمیت در خودِ پدیده های عینی حضور ندارد. به همین دلیل است که به باور او فیلسوفان ماتریالیست سده ی هژده و نوزده از فلان مقوله یا قانونِ ذهنی مقوله یا قانون ذهنی دیگری را استنتاج نموده اند. مثلاً از قوانین فیزیک کلاسیک به قوانین حاکم بر جامعه پی برده اند. و چون مطابقِ روش شناسی او منشاء این گونه استنتاج ها یعنی مکانیک نیوتونی و فیزیک کلاسیک نادرست بوده، پس همه ی تئوری ها و احکام ناشی شده از آن در مورد جامعه نیز نادرست بوده است. از این دیدگاه همه چیز در ذهن اتفاق می افتد و نه در جهان واقعی. اگر چنین نبود ح.ک.ک نمی نوشت: «جریاناتی که در قرنِ 18 شکل می گیرند و متفکرین این دوره بیش از پیش جبرگرا می شوند و معتقدند که تغییرِ جامعه قانون دارد و بشر باید از این قوانین پیروی کند. همان طور که مثلاً بر طبیعت اصل بقای انرژی  و یا افزایش آنتروپی حاکم است و از دستِ آن ها  نمی توان خلاص شد. جامعه هم قوانین طبیعی ای دارد که بشر قادر به زیر پا گذاشتن انها نیست. مقایسه تماماً با فیزیکِ آن زمان است که به فیزیک کلاسیک شهرت دارد. فیزیکی تماماً جبرگرا و دترمی نیست.»

یکی از شگردهای عوامفریبانه بورژوازی، به کارگیری و سوء استفاده از واژه ها و اصطلاحاتِ بد نام ادبیاتِ سیاسی در زبانِ فلسفی و علمی است. ح.ک.ک می داند عوام از واژه ی جبر و جبرگرایی تصورِ خوشایندی ندارند. واژه ی جبر و جبرگرایی در ادبیاتِ سیاسی و در ذهنِ عوام معادلِ زور و ستم و استبداد است. و در مقابل داشتن اختیار و اراده و آزادیِ عمل یادآور دموکراسی و آزادی انتخاب.

یا اینکه عوام از نظم و قانون برداشتِ سطحی سیاسی به معنای چیزی که تحمیل    می شود دارند. مانند اینکه نظم و قانون را حکومت های زورگو به مردم تحمیل       می کنند و مردم ناگزیرند تن به نظم و قانونِ تحمیلیِ حکومتگران بدهند. حال آنکه هیچ یک از این مقوله ها در طبیعت واژه و اصطلاح نیستند. بلکه واقعیت های عینی اند که ذاتیِ طبیعت و ماده اند و پدیده های مادی و طبیعی گریزی از آنها ندارند. این نظم و    قانون ها به طبیعت تحمیل نشده اند. زیرا خارج از هستیِ طبیعت نیستند و دینامیسمِ موجود در طبیعت خود آفریننده ی چنین ساز و کارهای نظام مندی است. مگر آن که ایده آلیسم ح.ک.ک مانندِ همه ایده آلیستها چنین تصور نماید که جبر و علیت و قانون را نیرویی فراتری –مانندِ حاکمیتی استبدادی به طبیعت و تاریخ تحمیل کرده است.

منشاء تمام خطاهای تئوریک و شناخت شناسیِ ح.ک.ک. و جریان های همانندِ آن نادیدن دیالکتیک و انکارِ آن است. دیالکتیک پایه و مایه ی هستی و موتور محرکه ی حرکت، تغییر و تداومِ آن است.

ح.ک.ک. با انکار این حقیقتِ عام خود را گرفتارِ تناقضاتِ بی شمارِ شناخت شناسی علمی- فلسفی می کند. درکِ غیر دیالکتیکی ح.ک.ک از فرآیندهای اجتماعی-و تاریخی- او را از فهم فراشد از حال به آینده- یعنی نطفه گیِ وضعیتِ آینده در وضعیت کنونی و ناگزیری زایمانِ تاریخیِ جامعه ی آینده از بطنِ جامعه ی موجود، آن هم فقط با مهیا نمودنِ شرایطِ مادی- تاریخی این زایمان باز می دارد. ح.ک.ک چنان غرق در اوهام و خیالات خویش است که تنها عامل ذهنی را «قابله ی تاریخ» به شمار می آوردو می گوید:«برای طبقه ی کارگر که می خواهد انقلاب کند [گویا انقلاب ارادی و منتظر درخواست رسمی یک طبقه است] عاملِ ذهنی، «عقل» یا آگاهی او نسبت به انقلابِ سوسیالیستی است. [او تحققِ سوسیالیسم را تنها به آگاهی و اراده ی طبقه ی کارگر وابسته می سازد. یعنی همان ایده ی خرافی«خواستن توانستن است».]

اگر طبقه ی کارگر می داند که می خواهد جامعه ی سوسیالیستی را بنا بگذارد سوسیالیسم پدیده ای ضروری است که می تواند محقق شود[ یعنی ضرورت را امری ارادی و ذهنیِ بدونِ ارتباطِ دیالکتیکی با شرایطِ دیگر می پندارد که به محض آنکه پای اراده ی طبقه ی کارگر- مثلاً- به میان آید از  مناسباتِ واقعیِ انسان ها خود به خود حذف می گردد. و در این میان اراده ی بورژوازیِ سرکوب گر به موقع فاشیست به چیزی گرفته نمی شود.] اگر چیزی مانع انجامِ تحققِ سوسیالیسم است نه شرایط ابژکتیو[از جمله آمادگیِ تاریخی و بالفعل بورژوازی برای پیش گیری از انجام تحققِ سوسیالیسم به هر وسیله و با هر شیوه ای، بلکه:] آمادگیِ خود طبقه است و تمام تلاش برای تحقق انقلاب سوسیالیستی معطوف به آماده کردن طبقه کارگر برای انجام این انقلاب است و نه تکاملِ نیروهای مولده یا روابط تولید.»(همان مقاله، نوشته های داخل کروشه از من است.)

پرسش اصلی ح.ک.ک در ابتدایِ مقاله «جبر یا اختیار» این بود که فاصله ی میانِ ولونتاریسم (اراده گرایی) با مارکسیسم کجاست؟ و تمام مقاله تلاشی است جهت پاسخگویی به این پرسش که در آن آسمان و ریسمان را به هم می بافد، نقل قول خود ساخته از مارکس می آورد، مرزِ معین و نا معین (عینی و ذهنی)را به هم می ریزد تا این فاصله را به صفر برساند و ثابت کند که مارکس: 1- اختیار گرا بوده نه         دترمی نیست. 2- غیر دیالکتیکی(تحول گرای تحققی- اثباتی) بوده نه دیالکتیکی و نقادِ شورشگر جهشی. به رغم ادعای ح.ک.ک هیچ یک از دیدگاه های او ربطی به مارکس و مارکسیسم ندارد. بلکه همگی خلافِ دیدگاه مارکس و در تضاد با آن است. مارکس پیش از هر چیز ماتریالیستِ دیالکتیکی بود. او دیالکتیک را از آموزگارش هگل آموخت و آن چه که وارونه کرد همین دیالکتیک بود، مارکس ایده آلیسم هگل را نفی و دیالکتیک او را حفظ- اما ماتریالیستی(یعنی واقعی) نمود. ح.ک.ک با حذفِ دیالکتیک- یعنی عنصر مهم و پایه ای اندیشه ی مارکس- از متدلوژی او در واقع جهان بینی مارکس را اخته و پاسیو می کند. زیرا تمام جوهر فلسفه و تئوری مارکس دیالکتیک است. بدونِ دیالکتیک، ماتریالیسم تاریخی مارکس نه تنها قابل فهم نیست بلکه «شیر بی یال و دم و اشکم»است.

ادامه دارد