سياسی

مارکسیسم و اتحادیه های کارگری

نوشته: کلیف و گلاکستن
ترجمه: بیژن رنجبر

تحت سیستم سرمایه داری اتحادیه های کارگری در اشکال گوناگون و متنوع پا به عرصه وجود گذاشته اند و همچنان به حیات خود ادامه می دهند، لیکن آنها به موازات گذر زمان دگرگون شده، تغییر می یابند. اصولا طبیعت، سرشت و مدل عملکرد آنها بر حسب این که محصول و نتیجه یک دوره انقلابی باشند یا این که تحت شرایط معمول و متعارف سرمایه داری پدید آمده، رشد کرده باشند، تعيين می گردد.
آنچه مارکس و انگلس درباره اتحادیه های کارگری در جریان برآمد جنبش چارتیسم ـ جنبش رفرمیستی سال های ١٨٣٨ تا ١٨۴٨، مترجم ـ در انگلیس و از خلال سال های بعد از ١٨۴٨ نوشته اند با آنچه در چند دهه بعد به رشته تحریر در آوردند کاملا متفاوت است.
در سال ١٨۴۴ انگلس در کتاب «وضع طبقه کارگر در انگلستان» نوشت اتحادیه های کارگری تلاش می کنند تا رقابت میان کارگران را مرتفع سازند. اما رقابت رگ حیاتی نظم اجتماعی مستقر است. از اینرو مبارزه اتحادیه های کارگری ناگزیر به مبازه علیه سرمایه داری به مثابه یک سیستم منتهی می گردد، مبارزه ای که تنها امحای یک شکل خاص از رقابت را دنبال نمی کند بلکه رقابت را در تمامیت خود هدف قرار می دهد. در حقیقت اعتصابات فعالیت های مبارزه جویانه علیه سرمایه داری هستند که می توانند به روند مبارزه تمام عیار علیه سیستم موجود بیانجامند. تکرار غیر قابل باور اینگونه اعتصابات به بارزترین وجه، وسعت و گستردگی جنگ داخلی در سرتاسر انگلستان را به ثبوت می رسانند.
اعتصابات را شاید بتوان به زد و خوردها و کشمکش های جزیی و پراکنده با سیستم اجتماعی موجود تشبیه نمود. «آنها مدارس نظامی کارگرانی هستند که خود را برای نبرد بزرگ و اجتناب ناپذیر آماده می سازند.»
در آثار اولیه مارکس و انگلس به این موضوع که اتحادیه های کارگری به طور قطع از موضع دفاعی و مقاومت سازمانیافته به موضع تهاجم نهایی به قدرت سرمایه گذار می کنند، به دفعات اشاره شده است.
مارکس در «فقر فلسفه» به سال ١٨۴٧ چنین می نویسد: «اولین هدف از مقاومت فقط حفظ دستمزدها بود و اتحادیه هایی که در ابتدا از یکدیگر مجزا بودند در گروه هایی متشکل شدند، همانطور که سرمایه داران به نوبه خود به قصد سرکوب متحد شده بودند. حفظ اتحادیه در برابر سرمایه که همواره متحد بوده است به امری ضروری تر از حفظ دستمزد بدل گشت. این موضوع به قدری صادق است که اقتصاددانان انگلیسی از بابت این که چگونه کارگران بخش بزرگی از دستمزدهای خود را به خاطر حفظ همکاری اتحادیه ای که به نظر اقتصاددانان فقط به خاطر دستمزد بوجود آمده اند فدا می سازند، دچار حیرت و شگفتی شده اند. در این مبارزه یعنی در این جنگ داخلی واقعی، تمام عناصر ضروری جهت برآمد یک نبرد در آینده، متحد شده، گسترش می یابند. به محض این که چنین شود اتحادیه کارگری خصلت سیاسی می یابد.»
اندک زمانی پیش از این نیز مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» نوشته بودند: «… حتی یک اقلیت از کارگران متحد که اقدام به اعتصاب می کنند خیلی زود ناگزیر خود را در مقام عمل در یک مسیر انقلابی می یابند، نمونه آموزنده آن قیام ١٨۴٢ در انگلستان و پیش از آن قیام ولز به سال ١٨٣٩ است که در آن سال، هیجان انقلابی در میان کارگران ابتدا بیان جامع خود را در «ماه مقدس» که اعلان جنگ همزمان با تسلیح عمومی بود، یافت.»
در حقیقت این امر به رخدادهای مرتبط با جنبش چارتیسم در انگلستان اشاره دارد. هنگامی که پارلمان انگلستان نخستین عرضحال و درخواست چارتیست ها را در جولای ١٨٣٩ نپذیرفت، آنان به یک اعتصاب عمومی فراخوان دادند(ماه مقدس). در ابتدای نوامبر ١٨٣٩ قیام کارگران معدن در ولز جنوبی توسط پلیس و ارتش سرکوب شد. در آگوست ١٨۴٢ به دنبال رد دومین درخواست از سوی پارلمان، اعتراضات خودانگیخته کارگری در بسیاری از مراکز صنعتی انگلستان شکل پذیرفت و در نهایت به شکل گیری نخستین اعتصاب عمومی بزرگ تاریخ منجر گردید.
«در اعتصاب عمومی سال ١٨۴٢ بیش از نیم میلیون کارگر مشارکت نمودند و دامنه آن منطقه ای وسیع از دوندی و معادن ذغال سنگ اسکاتلند تا ولز جنوبی و کورن وال را در بر می گرفت. این اعتصاب دو برابر مدت زمان اعتصاب عمومی ١٩٢٦ به طول انجامید.»
تا هنگام اعتصاب ١٩٠۵ در روسیه، این اعتصاب بیشترین تعداد کارگران را تا آن تاریخ با خود همراه ساخته بود. اعتصاب از یک منطقه نسبتا کوچک در جنوب شرقی لانکشایر شروع شد، سپس روستاها و شهرهای صنعتی شرق منچستر و بعد خود منچستر را فرا گرفت. از آنجا به سایر بخش های لانکشایر، چشایر و یورکشایر گسترش یافت و بزودی به لانکستر، نورویچ، کارل لیسل و سایر شهرها رسید، تا آن که سرانجام از دوندی تا سامرست و ولز جنوبی امتداد یافت.
در این اعتصاب، کارگران به منظور گسترش دامنه آن از روش پیکت های ـ پیشگامان اعتصاب، مترجم ـ سریع در مقیاس وسیع استفاده کردند. پیکت ها کارگران یک کارخانه را به خروج از محل کار و پیوستن به اعتصاب فرا می خواندند و سپس به همراه آنان به سوی کارخانه ای دیگر راهپیمایی و کارگران آن را نیز با خود همراه می ساختند. از سوی دیگر این اعتصاب مطالبات اقتصادی را با خواست های سیاسی درهم آمیخت. در حقیقت این اعتصاب چشم انداز جنبش اتحادیه ای و کارگری را در برابر همگان قرار داد و از رهگذر آن مطالبات روزمره صنفی و محدود به اصناف منفرد به سمت روند طرح مطالبات و خواست های طبقاتی میل نمود و بدینسان همزمانی مطالبه دستمزد با خواست حق رای عمومی موجب ارتقای مبارزات کارگران به سطحی از نبرد طبقاتی گردید که تغییر انقلابی جامعه را در چشم انداز خود قرار داده بود.
در آن شرایط خواست کارگران برای بهره مندی همگان از حق رای عمومی در حقیقت به معنی به چالش طلبیدن انقلابی موجودیت نظام اجتماعی سرمایه داری بود. چنانچه رئیس دادگستری وقت در جریان محاکمه شماری از اعتصابیون به سال ١٨۴٢ گفته بود: «اگر آنانی که فاقد مالکیت هستند جهت وضع قوانین قدرت می داشتند، این امر به نابودی صاحبان مالکیت منجر می گردید.»
دو دهه بعد مارکس و انگلس شاهد آن بودند که اتحادیه های کارگری با اتخاذ یک افق خیلی محدود که در مسیری با اهداف و چشم اندازهای کوتاه مدت جهت یافته اند، دیگر فاقد قابلیت هموار سازی مسیر حرکت به سوی سوسیالیسم هستند.
در همین ارتباط مارکس در اثر «مزد، قیمت، سود» به سال ١٨٦۵ چنین متذکر می گردد: «در عین حال چنانچه از موضوع اسارت کلی کارگران که در پیوند با سیستم کارمزدی است صرف نظر نمائیم، طبقه کارگر نباید در خصوص نتایج نهایی مبارزات روزانه دچار مبالغه گردد. کارگران نباید فراموش کنند که از خلال این مبارزه روزانه فقط علیه معلول ها و نتایج ستیز می کنند و نه علیه ریشه ها و عللی که زاینده آنها هستند. فقط سیر حرکت روندی را که موجب وخیم تر شدن وضعیت است کند کرده، به تاخیر می اندازند لیکن جهت آن را تغییر نمی دهند، مسکن را استعمال می کنند ولی بیماری را درمان نمی سازند. بنابراین کارگران نباید فقط به این گونه مبارزات گریزناپذیر که دائما در اثر تعدیات بی وقفه سرمایه و یا نوسانات بازار باز تولید می گردند، بسنده نمایند. کارگران بایستی به جای شعار محافظه کارانه «یک روز دستمزد عادلانه در ازای یک روز کار عادلانه»، بر پرچم خود شعار انقلابی «الغای سیستم کارمزدی!» را نقش کنند… عملکرد اتحادیه های کارگری به مثابه مراکز مقاومت در برابر تعدیات سرمایه مثبت است. (اما) آنها در برخی موارد به دلیل این که از قدرت خود به درستی سود نمی جویند ناکام می مانند. آنها عموما در گذار از محدوده خویش در چارچوب مبارزه علیه آثار و پیامدهای سیستم موجود به جای تلاش همزمان در راستای تغییر آن، به جای بکارگیری نیروی متشکل خود در سطحی بالاتر با هدف رهایی نهایی طبقه کارگر و الغای قطعی سیستم کارمزدی، عاجزند.»
بعدها مارکس در خلال کنفرانس انترناسیونال اول در سال ١٨٧١ در لندن در همین خصوص می گوید: «اتحادیه های کارگری به طول نیم قرن در انگلستان موجود بوده اند اما اکثریت عظیم کارگران خارج از آنها که یک اقلیت آریستوکرات را در بر می گیرند، قرار دارند. فقیرترین لایه طبقه کارگر به آنها تعلق ندارد، توده وسیع کارگران که توسعه اقتصادی آنان را روزانه از اطراف و اکناف به درون شهرها می راند برای مدت زمان طولانی خارج از اتحادیه های کارگری باقی می مانند و بینواترین آنان نیز هرگز به درون اتحادیه ها راه نمی یابند… همین وضعیت در مورد کارگرانی که در منطقه ایست اند لندن به دنیا آمده اند نیز صادق است: از هر ده نفر تنها یک تن به اتحادیه های کارگری متعلق است. دهقانان و کارگران روزمزد هرگز به این اتحادیه ها نمی پیوندند.»
در جریان آماده سازی همین کنفرانس، انگلس به یکی از رفقای ایتالیایی خود نوشت: «جنبش اتحادیه ای از جمله کلیه اتحادیه های بزرگ، نیرومند و غنی بیشتر به یک مانع در برابر جنبش عمومی تا به ابزاری در خدمت به رشد و ترقی آن تبدیل شده است و خارج از آنها یک توده وسیع از کارگران در لندن حضور دارند که طی سالیان متوالی فاصله خود را از جنبش سیاسی کاملا حفظ کرده اند و در نتیجه بسیار درخود هستند.»
تفاوت نگرش و نقطه نظرات مارکس و انگلس درباره اتحادیه های کارگری بین سال های ١٨۴۴ تا ١٨۴٧ و ١٨٦۵ تا ١٨٧١ در واقع بازتاب تغییر و دگرگونی در ماهیت و کارکرد خود اتحادیه های کارگری طی سالیان یاد شده است. بنابراین دلایل تفاوت دیدگاه آنان نسبت به نقش و جایگاه اتحادیه های کارگری در دو مقطع زمانی فوق را نباید با تکیه بر حالات روان شناختی و احساسات شخصی ایشان توجیه کرد، بلکه دلایل آن را بایستی در تغییر ماهیت و کارکرد خود اتحادیه های کارگری جستجو نمود.
در سال ١٨۴٨ اتحادیه های کارگری یک تهدید جدی برای موجودیت نظام سرمایه داری به شمار می رفتند در حالی که در دهه ١٨٦٠ چنین نبود. آنچه در این فاصله زمانی دستخوش دگرگونی گشته بود نه رویکرد عقلانی و یا احساسی مارکس و انگلس نسبت به اتحادیه های کارگری، بلکه قدرت آگاهی و مبارزاتی خود طبقه بود. اتحادیه های متاخر دیگر شبیه برادران خود که در اعتصاب عمومی سال ١٨۴٢ شرکت داشتند و یا از جنبش چارتیست ها حمایت به عمل می آوردند، نبودند. آنها تحت تسلط بوروکراسی و متاثر از ایده های بورژوایی از لیبرال ها و محافظه کاران پشتیبانی می کردند.
چنین الگوی نظری در نوشته ها و آثار لنین نیز قابل مشاهده است. لنین تاکید داشت که در شرایط انقلابی پیوندهای بسیار مستقیم و بیشتری میان مبارزات اتحادیه ای و اقتصادی کارگران با مبارزات سیاسی در مقام مقایسه با شرایط متعارف غیر انقلابی به چشم می خورد.
در همین ارتباط لنین در جریان انقلاب ١٩٠۵ روسیه نوشت: «طبقه کارگر به نحوی غریزی و خودانگیخته سوسیال دمکرات و انقلابی است.» با این حال تاکید می کند که در شرایط غیر انقلابی فاصله زیادی میان آگاهی اتحادیه ای با آگاهی انقلابی موجود است: «رشد خودانگیخته جنبش طبقه کارگر به زیردستی و تبعیت آن از ایدئولوژی بورژوازیی منتهی می گردد… زیرا جنبش خودانگیخته طبقه کارگر تریدیونیونیسم است… و تریدیونیونیسم به معنای اسارت ایدئولوژیک کارگران در خدمت بورژوازیی است.»
رزا لوکزامبورگ نیز با این نظرگاه موافق بود. او در اثری به نام «اعتصاب توده ای» در روزهای خروشان نخستین انقلاب روسیه به سال ١٩٠۵ تصریح نمود مبارزه برای اصلاحات اقتصادی می تواند به نحوی خودانگیخته به عمل انقلابی بیانجامد، اما این امر «تنها در فضای داغ دوره انقلاب» ممکن خواهد بود.


اردیبهشت ماه١٣٨٩

افق روشن
www.ofros.com