نظری

مارکسیسم پوزیتیویسم نیست

خدامراد فولادي

آيا فلسفه‌ي ماركسيستي آن‌چنان كه نظريه‌پردازان بورژوازي- از جمله «ماركسيست‌هاي غربي» اعلام كرده‌اند، همان فلسفه‌ي پوزي‌تيويسم است، و يا اساساً با پوزي‌تيويسم نسبت و قرابتي دارد، و چرا فيلسوفان بورژوازي اين همه بر پوزي‌تيويسم (اثبات گرايي) فلسفه‌ي ماركسيستي تاكيد مي‌كنند، و از ترويج اين ايده – يعني پوزي‌تيويست قلمداد كردن فلسفه‌ي ماركسيستي – چه هدفي را دنبال مي‌كنند؟ ظاهراً منظور فيلسوفان بورژوازي، به ويژه «ماركسيست‌هاي غربي از پوزي‌تيويسم فلسفه‌ي ماركسيستي، علم‌گرايي، يا اتكاي آن بر علوم و دستاوردهاي علمي است. اما در پشت اين ظاهر، ادعاي واقعي و نيت سوء آن‌ها قرار دارد كه هدفي جز بي‌اعتبار كردن فلسفه‌ي ماركسيستي و فرو كاستن آن تا حد يك فلسفه‌ي ايده آليستي – كه پوزي‌تيويسم يكي از اشكال متظاهر به علمي بودن آن است – ندارد. براي روشن شدن مسأله و تشخيص راستين از دروغين، و فلسفه‌ي علمي ماركسيستي از پوزي‌تيويسم بورژوازي – چونان نحله‌اي از فلسفه‌ي ايده آليستي – راهي جز باز تعريف فلسفه‌ي علمي و نقش تعيين كننده‌ي علم در جهان بيني فلسفي از يك سو، و تظاهر پوزي‌تيويسم بورژوايي به علم گرايي و حدود پاي بندي آن به دانش بشري- در هر دو عرصه‌ي علمي و نظري- نداريم. در چنين صورتي است كه هم به ادعاي «ماركسيست»هاي غربي در خصوص تحصلّي بودن صرف فلسفه‌ي ماركسيستي پي خواهيم برد، و هم به «صداقت» شان در ماركسيست بودن.

فلسفه‌ي علمي يعني چه ، و چرا فلسفه بايد علمي باشد ؟

براي پاسخ دادن به بخش نخست اين پرسش، ابتدا بايد ديد كه خود فلسفه چيست، تا سپس بتوان گفت فلسفة علمي يعني چه. فلسفه، درك – و تعريف- هستي شناختي انسان انديشه ورز است از جهان و از خود، و يا : فلسفه، پاسخ انسان انديشه ورز است به اين پرسش كه : اين جهان چيست (از كجا، چگونه، از چه زماني پيدا شده، به كجا، چرا و چه زماني خواهد رفت)، و : من- به مثابه انسان- چيستم، از كجا آمده و به كجا مي‌روم. هر پرسش هستي شناختي ديگر، در چارچوب اين دو پرسش اساسي قرار مي‌گيرد، يعني با يافتن پاسخ براي دو پرسش ياد شده، ديگر پرسش‌ها پاسخ خود را خواهند يافت. هرگاه پاسخ به پرسش نخست (جهان چيست)، براي انسان بي‌پاسخ و لاينحل بماند، بديهي است كه هر پرسش ديگري از جمله من انسان چيستم نيز پاسخ بايسته و واقعي خود را پيدا نخواهد كرد. انسان به‌طور طبيعي (خود به خودي و ساده‌انديشانه) به چيستي جهان و خويشتن پاسخ ايده آليستي- و عمدتاً ندانم گرا- مي‌دهد، و آن را فرافكن نموده و به اصطلاح از سر خود باز مي‌كند. پاسخ كودكان (و ذهن كودكانه) به چيستي جهان و انسان، نمونه‌ي چنين نگرش ندانم گرايانه‌اي است كه اگر در روند بلوغ با نگرش علمي تعويض نشود، در همان تراز كودكانه‌ي انسان طبيعي باقي خواهد ماند.

از اين رو، اگر انسان نخواهد در همان تراز فهم كودكانه‌ي انسان طبيعي- كه تفاوت چنداني با حيوانيت ندارد، جز آن كه تاريخاً و نوعاً ابزارساز است- باقي بماند بايد سطح آگاهي و شناخت خود را از جهان فرا ببرد، و به درون كاركردهاي طبيعت و جهان ارگانيك راه يابد. علم (دستاوردهاي تجربي- تكنيكي بشر در فرايند توليد) مطمئن‌ترين و قابل اعتمادترين وسيله‌ي اين راه‌يابي است. علم به انسان راه شناخت جهان و خويشتن را نشان مي‌دهد. اما اگر انديشه‌ي فلسفي، علم را چراغ راه نماي خود قرار ندهد، يعني اگر انديشه همپاي علم خود را از ساده به پيچيده فرا نبرد، و پاي علم را به فلسفه نكشاند و آن را فلسفي نكند يك گام در شناخت جهان به پيش بر نخواهد داشت. فلسفي كردن علم، و علمي كردن فلسفه به معناي تلفيق- يا جمع بست – دستاوردهاي علمي، و عموميت بخشيدن به آن‌ها در رويكرد به جهان به‌منظور شناخت حقيقي و راستين آن است. از آن‌جا كه هر شاخه‌اي از دانش پاره‌اي از حقيقت جهان را كشف مي‌كند، وظيفه‌ي فلسفه اين است كه اين پاره‌هاي جداگانه را به هم پيوند داده و چشم‌انداز واحدي از جهان پيشاروي انسان قرار دهد. ضرورت چنين رويكردي داشتن نگرش ديالكتيكي و سيستمي به جهان است. بدون نگرش ديالكتيكي و سيستمي به جهان و همپيوندي پديده‌هاي به ظاهر جداگانه‌ي آن، شناخت جهان غير ممكن است. نگرش ديالكتيكي و سيستمي نيز تنها در پرتو كشف قوانين توسط فعاليت علمي امكان‌پذير خواهد بود.

جهان وحدتي يكپارچه و سامان منداز پديده‌هاي گوناگون است كه هر يك قوانين خود ويژه‌اي در روند پيدايي و تكامل يافته‌اند. همين قوانين خود ويژه‌اند كه در فعاليت‌هاي مختلف انسان‌ها در عرصه‌هاي علمي متفاوت كشف مي‌شوند، و چنان چه توسط انديشه‌ي فلسفي با يكديگر پيوند نيابند، تصوير واقعي جهان، يعني وحدت در عين كثرت آن بر انسان آشكار نخواهد شد. در واقع مشكل اصلي در راه شناخت جهان، تفكر متافيزيكي است كه جهان رانه در وحدت مادي و حركت تكاملي در همه‌ي اشكال وجودي آن، بلكه در كثرت پديده‌هاي جدا از يكديگر و ناهمپيوند مي‌بيند. ديالكتيك نگرش سيستمي- و علمي- مي‌آموزد كه رابطه‌ي سيستمي (ارگانيك) جزء و كل (كثرت و وحدت، يا : پديده و جهان مادي) تنظيم كننده‌ي هستي جزء، و در نتيجه كل، و روند تكاملي آن است. نگرش علمي- فلسفي به همه جانبه‌گي سيستم توجه دارد. به اين معنا كه سيستم (جهان در كليت و جزئيت‌اش) به همه‌ي جنبه‌هاي موجوديت خود وابسته است و ناگزير بر همه‌ي جنبه‌هاي خود نظارت كاركردي دارد، اگر چه اين نظارت در طبيعت هوشمندانه نيست، بلكه دترمي نيستي و كور است..

نگرش سيستمي- ديالكتيكي قادر به شناخت و تبيين ساز و كارهاي روندهاي اجزاي كليت جهان هستي، و كل ساختار سيستمي جهان و پيوندهاي چند سويه‌ي اجزا و كليت از يك سو، و كليت و اجزا از سوي ديگر است. در واقع دو سويه‌گي و كنش‌هاي متقابل جزء و كل در يك سيستم- به ويژه در سيستم‌هاي كلان، نظير منظومه‌ها و كهكشان‌ها، و در بعد زيست شناختي و شعورمند در نظام‌هاي اجتماعي، در برگيرنده‌ي جزيي‌ترين فرايندها و تاثيرگذاري و تاثيرپذيري همه‌ي اجزا از يكديگر است. كل (جهان، گيتي، يا جامعه) در اين سيستم‌ها مجموعه‌ي عددي نيست، بلكه مجموعه‌اي ديالكتيكي و همبسته است.

در فرايند شناخت جهان تنها فلسفه‌ي علمي است كه در كشف پيوندهاي دروني اين كليت (سيستم) در همه‌ي ابعاد وجودي آن، انسان را ياري مي‌دهد. به بيان ديگر انسان با شناخت مشخص از يك پديده‌ي خاص با روش‌هاي علمي و تجربي، و ايجاد پيوند ميان شناخت‌هاي مجزا، به شناختي كلي از جهان دست مي‌يابد. و باز به عبارت ديگر: از عيني (مشخص، عملي) به ذهني (مجرد، فلسفي) راه مي‌برد. به دليل وحدت مادي جهان و پيوند سيستمي آن در كليت و جزئيت‌اش است كه شناخت جزء مي‌تواند معيار شناخت كل باشد، يا شناخت جزء راه را براي شناخت كل هموار سازد. در هر حال، آن چه مسلم است در فرايند پيشرفت، گسترش و تكامل شناخت علمي- تجربي در عرصه‌هاي مختلف طبيعت نازيست‌مند و طبيعت زيست‌مند، شناخت فلسفي جهان نيز گسترش و تكامل مي‌يابد. به عبارت ديگر فلسفه گام به گام به شناخت كليت جهان نزديك مي‌شود. در اين فراروي، شناخت نه تنها به مانعي نفوذناپذير برخورد نمي‌كند، بلكه همراه با تكامل عمومي ماده‌ي در حركت موانع را با تكيه بر پشتوانه‌ي علمي خود از پيش رو بر مي‌دارد.

هگل با كشف ديالكتيك مفاهيم و مقوله‌ها، يك گام- و گام بسيار بزرگي- در شناخت و كشف همپيوندي سيستمي مفاهيم و مقوله‌ها برداشت. اما او نتوانست اين كشف شناخت شناسانه‌ي تاريخي را به جهان مادي تعميم دهد و پي به وحدت مادي جهان و كاركردهاي آن، و نيز اهميت و نقش مغز- به مثابه عالي‌ترين شكل ماده‌ي تكامل يابنده- در بازتاب واقعيت به صورت انديشه ببرد. علت اين نتوانستن نيز روشن است: علوم طبيعي هنوز در حدي نبود- يا آگاهي او از اين علوم در اندازه‌اي نبود- كه به او اجازه‌ي اين فرا رفت را بدهد. تنها با وجود يافته‌هاي علوم طبيعي در رشته‌هاي كيهان شناسي و زيست شناسي، و سپس انطباق و پيوند روش شناسانه‌ي جامعه‌شناسي علمي با اين يافته‌ها بود كه تصويري جامع، علمي و دقيق از جهان نازيست‌مند و جهان زيست‌مند به دست مي‌آمد : تصويري از جهان مادي در حركت در تمام اشكال وجودي ناشعورمند و شعورمند آن.

شناخت‌شناسي ايده آليستي- ديالكتيكي اما وارونه‌ي- هگل به دليل نگرش سيستمي به موضوع شناخت راه را براي نگاه سيستمي به جهان به شيوه‌ي ماترياليستي هموار نمود.

ماركس و انگلس (يك انديشه در دو جمجمه) كشف سترگ هگل را وارونه كرده و جهان را هم‌چون سيستم واحدي كه وحدت آن در مادي بودن و حركت تكاملي آن است، از ديدگاهي ماترياليستي توصيف نمودند. ماترياليسم ديالكتيك ماركس- انگلس بيان فلسفي وحدت ارگانيك- سيستمي جهان با تكيه بر پشتوانه‌هاي علمي است.

نخستين مشخصه‌ي نگرش سيستمي وحدت‌گراي (مونيستي) ماترياليسم ديالكتيك تسويه حساب كامل آن با هرگونه گرايش ايده آليستي و ماورا انگاري است كه جايي در نظر وري خود در توصيف جهان براي نيرويي نامادي باز مي‌گذارد.

ماترياليسم ديالكتيك، چونان فلسفه‌‌اي علمي، جهان را وحدتي خود سامان ده (خودگردان) از ماده‌ي در حركت مي‌داند كه بر پايه‌ي قوانين ذاتي‌اش از ساده به پيچيده، از نازيست‌مند به زيست‌مند، و از ناشعورمند به شعورمند تكامل مي‌يابد. پشتوانه‌ي اعتماد بخش تئوري‌هاي اين فلسفه علوم فيزيكي شيميايي، زيست شناختي، و نيز يافته‌هاي علمي در زمينه‌ي كيهان شناسي و زمين شناسي است. آثار ماركس- انگلس و ديگر ماركسيست‌هاي بزرگ (لنين و ديگران) سرشار از نگرش وحدت گراي سيستمي ماترياليستي- ديالكتيكي است كه جايي براي خرافه بافي‌هاي ايده آليستي در خصوص آفرينش باقي نمي‌گذارد. آنان با بهره‌گيري از تازه‌ترين دست‌آوردهاي دانش بشري و با كشف قانون‌مندي‌هاي حاكم بر حركت و تكامل ماده در اشكال غير ارگانيك و ارگانيك، و حركت ماده از ساده‌ترين حالت به پيچيده‌ترين حالت، و از نازيست‌مند به زيست‌مند، و سپس عالي‌ترين حالت تكاملي آن، ماده‌ي شعورمند (جامعه‌ي انساني) توانستند فرمول‌بندي دقيقي از كليت جهان به دست دهند. خود علوم طبيعي و انساني، يعني شاخه‌هاي مختلف شناخت علمي، نمونه‌ي كاملي از اثبات عينيت وحدت سيستمي جهان از يك سو، و از سوي ديگر، فلسفه‌ي علمي متكي بر آن‌ها، پشتوانه‌ي تئوريك و تقويت كننده‌ي نظري اين وحدت ارگانيك است.

نگاه سيستمي، مونيستي، ماترياليستي به جهان را در تمام آموزه‌هاي ماركس مي‌توان مشاهده نمود. در دست نوشته‌هاي اقتصادي و فلسفي 1844 (: مالكيت خصوصي و كمونيسم)، وحدت مادي جهان و ديالكتيك جزء و كل، و نيز وحدت انداموار جهان واقعاً موجود، و تكامل آن را از نازيست‌مند به زيست‌مند، و از ناشعورمند به شعورمند، يعني از ساده‌ترين به پيچيده‌ترين شكل، در نگرشي علمي- فلسفي اين‌گونه بيان مي‌كند : «]در فرايند تكامل[ نه تنها پنج حس، بلكه حتا به اصطلاح حواس ذهني- حواس عملي (اراده، عشق و غيره) و در يك كلام حواس انساني (ماهيت انساني حواس) به دليل عين يا ابژه‌ي خود و به دليل طبيعت انساني شده هستي مي‌يابند. پيدايي پنج حس انسان كار سراسر تاريخ جهان تا به امروز است.».

ماركس به دليل نگرش سيستمي و وحدت گراي خود به جهان، شناخت حقيقت آن را در كليت‌اش، مشروط و موكول به وحدت علم و فلسفه (پراتيك علمي و نظروري فلسفي) مي‌داند، كه در نهايت هر دو نيز به علم واحدي تبديل مي‌گردند : «تاريخ خود بخشي واقعي از تاريخ طبيعي و از جمله طبيعتي است كه تبديل به انسان شده است. علوم طبيعي روزي در علوم انساني ادغام مي‌شوند، همان‌گونه كه علوم انساني در علوم طبيعي ادغام خواهند شد، و آن‌گاه يك علم واحد به وجود خواهد آمد.»

(همان‌جا). اين جهان‌بيني مونيستي- ماترياليستي گرانيگاه انديشه‌ي ماركسيستي است. به ويژه ايده‌هاي فلسفي و جامعه شناختي لنين و پلخانف و شناخت‌شناسي مبتني بر وحدت علوم طبيعي و فلسفه‌ي آن‌ها بر چنين نگرشي استوار است.

علمي بودن انديشه‌ي فلسفي، انسان را از در غلتيدن به عوام‌گرايي و توهمات عاميانه – يعني خاستگاه ايده آليسم فلسفي- باز مي‌دارد. اهميت جهان‌بيني علمي را ماركس در جاي ديگري از همان كتاب چنين توضيح مي‌دهد : «اعتقاد به آفرينش زمين ضربه‌ي سختي از نظريه‌ي علمي تشكيل زمين، يعني از علمي كه چگونگي شكل‌گيري زمين و تكوين بعدي آن را به مثابه يك فرايند خودزا توضيح داده خورده است. نظريه‌ي زايندگي چند جانبه تنها ابطال عملي ايده‌ي خلقت است.».

نبايد فراموش كرد كه همين ايده‌ي خلقت- كه علم كيهان شناسي و زمين شناسي از يك سو، و تكامل جانداران از ديگر سو بر آن خط بطلان كشيده- منشأ كليه‌ي گرايش‌هاي غير علمي و آغازگاه فلسفه‌ي ايده‌آليستي است. مخالفت و دشمني ايده آليست‌ها با علم و فلسفه‌ي علمي (ماترياليسم ديالكتيك) نيز از همين باور و گرايش ناشي مي‌شود.

تصويرهاي جداگانه يا به عبارت ديگر حقيقت‌هاي نسبي‌يي كه علوم طبيعي و تجربي از جهان ارايه مي‌دهند، اگر توسط فلسفه‌ي علمي سنتز نشوند، و اين فلسفه تصوير تئوريك پيوسته و واحدي از جهان پيشاروي انسان انديشه‌ورز قرار ندهد، ايده آليسم تلاش مي‌كند تصوير در همي از جهاني فاقد وحدت، ناارگانيك، فاقد حقيقت عيني و غيرقابل شناخت به انسان بنماياند. و اين تصويري است كه پوزي‌تيويسم فراروي انسان قرار مي‌دهد.

پوزي‌تيويست‌ها با تقسيم جهان به دو جهان مادي و نامادي يا جهان در دست رس فهم و جهان دور از دست رس فهم و مرزبندي ذهني ميان آن دو، جهان نامادي را بيرون از قلمروي شناخت علم مي‌دانند. به عبارت ديگر به باور آنان علم تنها در قلمرو جهان مادي- آن هم محدوده‌اي كه در دست رس بشر و قلمرو محسوسات است- كاركرد دارد و قادر به نفوذ در جهان ماوراي محسوسات نيست.

پوزي‌تيويسم شناخت علمي را شناختي نسبي و محدود و شناخت شهودي (فرا علمي) را شناختي مطلق و نامحدود مي‌داند. پوزي‌تيويسم چونان نگرشي ايده آليستي از آن‌جا كه به دنبال اثبات حقيقت عيني جهان نيست بلكه درصدد انكار آن است، واقعيت- و حقيقت- را مشروط به اثبات‌پذيري چيزها، پديده‌ها و روندها مي‌داند. اثبات‌پذيري نيز از ديد آن نه در تئوري‌هاي علمي، بلكه صرفاً در عمل و اكنون امكان‌پذير است. در واقع پوزي‌تيويست‌ها با جدا انگاري دو جهان مادي و نامادي از يكديگر، جهان مادي را جهاني مشروط، و از لحاظ شناخت نسبي و غير قابل اعتماد- يعني ناقانون‌مند- و جهان نامادي را جهاني نامشروط، مطلق، و اگر چه ماوراي عقل و فهم، اما قابل اعتماد مي‌دانند. زيرا كه آن جهاني است ماوراي حواس خطا كار، كه تنها با كشف و شهود مطمئن قابل تاييد و اثبات است.

به‌طور كلي از ديد اين فلسفه‌ي انگارگرا و انكارگرا، آن چه در حيطه‌ي شناخت علمي است، محدود و نسبي است كه نسبيت آن نيز مربوط به ذهن شناسنده است كه شناخت امري ذهني است كه در يك مقطع زماني محدود با فعاليت عملي مطابقت دارد، وگرنه حتا در دراز مدت – از لحاظ تاريخي- همين شناخت ذهني منطبق با محسوسات و ظواهر نيز اعتبار قانون‌مندانه ندارد. از اين رو از ديد پوزي‌تيويسم تئوري‌هاي علمي- چه در قلمرو علوم طبيعي و چه در قلمرو علوم اجتماعي- كم‌ترين ارزش اثباتي و تحققي ندارند و بلكه به كلي بي‌اعتبارند. از اين لحاظ نگرش پوزي‌تيويستي منطبق بر اصل نايقيني (Uncertainty Priciple) مكانيك كوانتوم است كه نحوه‌ي حركت و جايگاه ذره‌هاي بنيادي را غير قابل شناخت و پيش‌بيني مي‌داند.

پوزي‌تيويسم اگر ادعاي علمي بودن هم دارد، به آن دليل است كه مي‌خواهد علم را محدود به شناخت محسوسات در ديدرس (جزيي‌ها) كرده، دست آن- يا به زعم او ادعاي آن- را در شناخت كليت جهان كوتاه و انكار نمايد. علم از اين ديدگاه، علم به جزيي‌هاي جدا از هم و بي‌پيوند با يكديگر است، و از اين لحاظ درست در نقطه‌ي مقابل ماركسيسم قرار دارد كه جهان را وحدتي مادي و قابل شناخت در همه‌ي اشكال و حدود آن- ذره و كلان- مي‌داند. پوزي‌تيويسم به مثابه فلسفه‌اي بورژوايي با تسري دادن اصل نايقيني به جامعه و تاريخ، ماترياليسم تاريخي و حتميت جامعه كمونيستي را زير سوال مي‌برد، زيرا اثبات‌گرايي مبتني بر عدم حتميت اتميستي اين نگرش تحقق تئوري را در آينده ضروري و حتمي نمي‌داند.

نمايندگان امروزي اين نحله‌ي ايده آليستي- بورژوايي كه با هدف بد نام كردن ماركسيسم خود را به نادرست ماركسيست هم مي‌نامند، كم نيستند. اينان از درون جريان‌هاي ماركسيستي و با نام ماركسيسم- چه به صورت فردي و چه به صورت گروهي و حزبي- ايده‌هاي بورژوايي- ايده آليستي را به درون جنبش طبقه‌ي كارگر مي‌آورند تا آن را از درون بپوسانند و به جنبشي صرفاً صنفي و سنديكاليست و بي‌زيان براي نظام سرمايه‌داري تبديل نمايند. اينان را تنها در قلمرو فلسفه مي‌توان شناسايي و انگشت‌نما كرد و به پرولتارياي خواهان دگرگوني كيفي نظام اجتماعي شناساند، تا فريب ظاهرسازي‌هاي اكونوميستي- رفرميستي آن‌ها را در پوشش عبارت پردازي‌هاي ماركسيستي نخورد و ماركسيسم انقلابي را در بعد فلسفي‌اش كه خواهان دگرگون كردن انقلابي جهان است و نه تعبير و تفسير بورژوايي آن راه‌نماي عمل خويش قرار دهد. ماركسيست‌ها اگر مي‌خواهند به عاملي كارساز و تاثيرگذار در جنبش انقلابي طبقه‌ي كارگر تبديل شوند و نه آن كه صرفاً دلسوز و خيرخواه طبقه باشند، بايد فلسفه‌ي علمي و نگرش سيستمي ماترياليستي- ديالكتيكي وحدت در عين كثرت را كه شامل نگرش سيستمي به كليت تضادمند نظام اجتماعي موجود نيز مي‌شود، تنها شرط وحدت نظر و عمل خود قرار دهند. در اين صورت است كه مي‌توان ميان ماركسيسم واقعي و «ماركسيسم» بورژوايي مرزبندي شناخت شناسانه نمود و از اشتباهات نظري و عملي كه به سود بورژوازي و به زيان طبقه‌ي كارگر است پرهيز نمود.