گوناگون

بحثی در نشانه شناسی ایدئولوژی شعر امروز احمد شاملو

خدا مراد فولادی

« همسایه » در شعر نیمایی

بحثی در نشانه شناسی ایدئولوژی شعر امروز

احمد شاملو

پیروان واقعی نیما (شاعران نیمایی) آنهایند که اندیشه گی نیما را به ارث برده اند. و اینها اندک اند. بسیاری از شعر نو سرایان از لحاظ فکری در اردوی مخالفان نیمایند. شاعری که در تأیید نظام و رژیمی شعر سروده که نیما با آن مبارزه می کرد، شاعری نوپرداز است نه نیمایی. شاعری که در مدح فاشیسم و علیه sovietism نیمایی شعر نو گفته، شاعری نیمایی نیست. نوپرداز است. تنها فرم شعرش شباهت به شعر نیمایی دارد. نه محتوای اثرش.

ذهن تاریخی – ادبی ما بنا بر عادت به دنبال نام نیما شاعرانی با گرایش های مختلف فکری – عقیدتی را ردیف می کند که برخی نیمایی و برخی غیر نیمایی اند.

برخی نو سرایان به اشتباه در اردوی شاعران نیمایی جا گرفته اند. زیرا که ملاک نیمایی بودن بنا بر تداول شعر نو سرودن است. باید این طیف ناهمگون را به دقت مطالعه و مدرن و غیر مدرن را نه فقط با معیار فرم، که با معیار محتوا و فرم از هم سوا نمود. مشخصه ای که خود نیما به دست ما داده است. آنچه شعر نیمایی را از غیر نیمایی مشخص می سازد، اگر نخواهیم خود و دیگران را فریب دهیم، و اگر شعر نیما را مبنای داوری قرار دهیم – که چنین باید باشد – ایدئولوژی است. اکنون ما به آن درجه از شناخت دست یافته ایم که بتوانیم تفاوت ها و همسانی ها را تشخیص دهیم. فریب عادت را نخوریم و حقیقت را فدای «عشق به استاد» نکنیم.

ایدئولوژی نیما، چه درست چه نادرست، چه مورد تأیید چه مردود، آن معیار در دسترسی است که ما باید در بررسی های مان دخالت دهیم. در غیر اینصورت، راه به جایی نخواهیم برد و جز کلی گویی های بی ربط و گمراه کننده سخنی نگفته ایم. از شاعران بعد از نیما، نخستین کسی که در میان ادامه دهندگان راه نیما به ذهن متبادر می شود، شاملو است.

آیا شاملو شاعری نیمایی است؟ پرسش مشخص باید این باشد: آیا آن چنان که تصور می شود و تقریباً همه گان می پندارند شاملو شاعری نیمایی است؟ پرسش به بیان واضح و کنکرت این است:

1- آیا شاملو نوپرداز است؟

2- آیا شاملو همانند نیما sovietist است؟

3- آیا شاملو همچون نیما شاعری پوپولیست (خلقی) و مردم گرا است؟ دفترهای شعر شاملو پیش روی ماست و پاسخگوی این پرسشها. پاسخها از زبان شعر شاملو چنین است:

1-   شاملو شاعری مدرن است. اما مدرنیسم او از جنس مدرنیسم نیما نمی باشد. شاید سنت شکنی او در فرم همتراز کارسترگ نیما باشد، اما:

2-   شاملو نه تنها sovietist نبود، بلکه Antisovietist هم بود. او دوران 32-1320 را تجربه کرده. در آن دوران فعال سیاسی – اگر چه نه چندان مهم و جدی – بود. در دورانی که آزادی های سیاسی به طور نسبی و آزادی بیان وجود داشته، شاملو وارد عرصه شعر و شاعری گردید. آزادی هایی که حتی اگر وجود هم نمی داشت، شاعر برای خودش خلق می کرد.

در آن دوران شاعری مانند نیما حضور داشت که گرایش سیاسی به شوروی و حتی به انترناسیونالیسم – با تعریف حزب توده ای، و در هر صورت انترناسیونالیسم موجود و قابل پذیرش برای روشنفکران آن زمان – داشت. شاملو در صورت تمایل و یا بهتر بگویم، در صورتی که سوگیری طبقاتی اش مانع او نمی شد، می توانست در کنار نیما قرار گیرد و همصدا با او شعرهایی در جهت تأیید کشورهای برادر بسراید. چنین کاری اما نکرد.

برعکس، هوادار فاشیست بود و به همین دلیل به زندان متفقین افتاد. در زندان متفقین (شوروی) شعری سروده که بیانگر گرایش های فاشیستی آن زمان اوست. بیت هایی از این شعر را که در 1323 (1944 تقریباً همزمان با پیروزی متفقین و شکست فاشیست های هیتلری) سروده می خوانیم. شاملو در این زمان 19 سال داشت. این شعر – نامه را از زندان خطاب به پدرش که نظامی بود سروده است:

مرا به دام عدو مانده ای به کام عدو

بدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟

نه گفته بودم صدره که نان و نور مرا

گر از طریق بپیچم، شرنگ با دو شرر؟

] اگر از اعتقاداتم برگردم، نام و نور بر من حرام باد: اعتقاداتی که به خاطرشان به زندان دشمن
(= شوروی)[ افتاده بود

و فاشیسم هیتلری را بلندی ایمان می داند:

من از بلندی ایمان خویشتن ماندم

در این بلند که سیمرغ را بریزد پر

در زندان متفقین – شوروی – است، و لابد پدرش از او خواسته که توبه نامه بنویسد و خود را از زندان برهاند. در پاسخ این درخواست چنین می سراید:

مرا تو درس فرومایه بودن آموزی

که توبه نامه نویسم به کام دشمن بر؟

ز صبح تابان {کدام صبح تابان جز هواداری از هیتلر؟} بر تابم ای دریغا روی

به شام تیره ی رو در سفر سپارم سر؟

قبای دیبه به مسکوک قلب بفروشم

شرف سرانه دهم، وانگهی خرم جل خر؟

فاشیسم، در فرد، به من برتر (ابر انسان Ubermensch) تبدیل می شود. در واقع من برتر فرد، توجیه فاشیستی قدر قدرتی و عظمت طلبی یک طبقه ی تاریخی است. ایدئولوژی این طبقه ی معاصر، در حول و حوش جنگ دوم جهانی در اروپا و سپس در کشورهای دیگر، و از جمله ایران، قدرت گرفت و به ایدئولوژی روشنفکران (هنرمندان) ضد چپ تبدیل گردید. مشخصه ی اصلی آن Antisovietist (ضد شوروی گرایی یا: ضدیت با همه ی مظاهر شوروی) بود.

بیشتر هنرمندان و قلم به دستان ضد چپ، Antisovietism خود را در پوشش Antistalimism (ضد استالین گرایی) پنهان و بیان می کنند. در حالی که Stalinism لزوماً مترادف با sovietism (و حتی بلشویسم) نمی باشد. شاملو از جمله ی این روشنفکران بود. من برتر (انسان برتر) شاملو، در قهرمانان تجلی می یابد. شاملو به گواهی اشعارش، شیفته ی قهرمانان است.

ببينيد شعرهایی را که شاملو در ستایش این « انسان های برتر» (چریک – قهرمان ها) سروده است، بدون آن که به ایدئولوژی آنها کمترین اشاره ای کرده باشد. آن روی قهرمان پرستی فاشیست، تحقیر توده ها و عوام است. اهانت به مردم، زبان رایج و همیشگی شعرهای سیاسی و حتی عاشقانه ی شاملو است. شعر جاده ی آن سوی پل اعلامیه ی گسست همیشگی شاملو از مردم و جهان بویناک آنهاست؛ شاملو، در این شعر راهبی است که پل ارتباطی میان خود و دیگر انسان را قطع می کند تا در معبد تنهایی اش به گشت و گذار در خویش بپردازد و تنها به مصاحبت با همسرش اکتفا نماید.

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست/ مرا دیگر هوای سفری بر سر نیست/ قطاری که به نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد/ آسمان مرا کوچک نمی کند/ و جاده ای که از گره ی پل می گذرد/ آرزوی مرا با خود/ به افق های دیگر نمی برد/ آدم ها و بویناکی دنیاهاشان/ یکسر/ دوزخی ست در کتابی/ که من آن را لغت به لغت/ از بر کرده ام/ تا راز بلند انزوا را/ دریابم/ راز عمیق چاه را/ از ابتذال عطش ]شاملو انزوا گزینی و در چاه عمیق تنهایی خود فرو رفتن را بر آدم ها و بویناکی دنیاهای شان ترجیح می دهد/[‌ بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود/ در آن سوی پل ده/ که به خمیازه ی خوابی جاودانه دهان گشوده است/ و سرگردانی های جست و جو را/ در شیبگاه گرده ی خویش/ از کلبه ی پابرجای ما/ به پیچ دور دست جاده/ می گریزاند…./ مرا دیگر/ انگیزه ی سفر نیست/ حقیقت ناباور/ چشمان بیداری کشیده را باز یافته است/ …/ انسان به معبد ستایش خویش/ باز آمده است/ راهب را دیگر انگیزه ی سفر نیست/ ….

این شعر در مجموعه ی آیدا در آینه چاپ اول 1343 چاپ شده است. در این زمان شاملو 39 ساله بود.

به هر مقطعی از زندگی، و شعر شاملو نظر بیاندازیم، جز اهانت به مردم و ابراز بیزاری از آنان نمی بینیم. شاملو آن چنان به مردم می نگرد که انگار آنها چیزی به او بدهکارند. لحن شاملو نسبت به توده (عوام) لحنی طلبکارانه و ناسزاگو است. یک نمونه ی این لحن را در «شعر ناتمام »‌ می بینیم:

گل مگر از شوره من می خواستم/ یا مگر آب از لجن می خواستم/ بار خود بردیم و بار دیگران/ کار خود کردیم و کار دیگران/ ای دریغ از آن صفای کودنم/ چشم دد فانوس چوپان دیدنم/ با تن فرسوده، پای ریش ریش. خستگان بردم بسی بر دوش خویش/ گفتم این نامردمان سفله زاد/ لاجرم تنها نخواهندم نهاد/ لیک تا جانی به تن بشناختند/ همچو مردارم به راه انداختند.

لجن، دد، نامردمان سفله زاد عنوان هایی است که شاملو به مردم داده است.

در شعر « سرود »‌که خطاب به پرویز شاپور سروده شده، همان کلام و بیان فحاش و دشمنانه و طلبکارانه نسبت به مردم، حاکم است:

برو مرد بیدار اگر نیست کس/ که دل با تو دارد، ممان یک نفس/ بنه، خواب اگر خوش تر افتادشان/ که آخر دهد رنج، ره یادشان/ بهل شب شود چیره تا بنگری/ هم از اشک شان سر زند اختری!/ …/ تو ]یعنی پرویز شاپور [ گلجویی ای مرد و ره پرخس است ] به مردم می گوید: خس/ [ شکر خواه را حرف تلخی بس است. تاریخ سرودن شعر 1339 یعنی زمانی است که شاملو 35 سال داشت.

دشمنی شاملو با مردم ستمدیده ای که خود قربانی رژیم ستمگر بودند، پایان ندارد. او شعر پشت شعر علیه مردم صادر می کند. و هر شعر نیشی است بر زخم بی درمان مردم:

« قصدم آزار شماست/ اگر اینگونه به رندی/ با شما/ سخن از کامیاری خویش در میان می گذارم/ – مستی و راستی -/ به جز آزار شما هوایی در سر ندارم/ …/ ای شمایان!/ حکایت شادکامی خود را، من/ رنجمایه ی جان ناباورتان می خواهم» – شبانه – از مجموعه ی آیدا درخت و خنجر و خاطره.

در شعر دیگری (سرود پنجم، شعر10) خطاب به همسرش آیدا مردم را اینگونه تحقیر می کند:

برویم ای یار، اي يگانه ی من!/ دست مرا بگیر/ سخن من نه از درد ایشان بود/ خود از دردی بود، که ایشانند./ اینان دردند و بود خود را/ نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند.

و باز در شعر شبانه ای که به گوهر مراد تقدیم شده مردم را چنین گوشمالی می دهد:

«‌کوچه ها باریکن/ دکونا بسته س/ …./ نگاه کن! مرده ها به مرده نمیرن/ حتی به شمع جون سپرده نمیرن/…/ جماعت! من دیگه حوصله ندارم/ به خوب امید و از بد گله ندارم/ گرچه با دیگرون فاصله ندارم/ کاری به کار این قافله ندارم. »

مردم برای شاملو مرده ای هستند که به مرده هم شباهت ندارند. و حتی به شمع جون سپرده هم نمیرن. مردم براي شاعر تابوسازها، قافله ای هستند که «تابو»‌ کاری به کارشان ندارد.

این مردم اند که وظیفه دارند کتاب های شعر تابو را به قیمت گزاف بخرند و فحاشی به خودشان را انسان دوستی«‌ جاودانه شاعر»‌ تلقی کنند!

کدام شعر شاملو را سراغ دارید که این چنین بی پروا و قلدرمنشانه رژیم را به شلاق فحش و ناسزا گرفته باشد؟

تعدادی از شعرهای شاملو ظاهری انسان دوستانه دارند. اما در این شعرها انسان در میان مه غلیظی از ناروشنی ایدئولوژیک، بی چهره و نامشخص، به صورت شبح ظاهر می شود. این انسان بی هویت، انسان کلی (مثالی) افلاتوني و انسان بی طبقه ی گاندی است. بی آنکه دوست و دشمن اش در جامعه معرفی و شناسانده شوند.

نمونه هایی از این شعرهای انسان دوستانه اینهایند:

بر شانه ی من کبوتری ست باوقار و خوب/ که با من از روشنی سخن می گوید/ و از انسان که رب النوع همه ی خداهاست/ من با انسان در ابدیتی پر ستاره گام می زنم »‌ شعر« دیگر تنها نیستم. »

این انسانی که شاملو از آن سخن می گوید کجاست؟ کارگر است یا سرمایه دار؟ این رب النوع همه ی خدایان در کدام کاخ یا کدام کلبه زندگی می کند؟ باسواد است یا بی سواد؟ آیا انسانی که در قرن بیست و یکم از یادگیری الفبای خواندن و نوشتن – و الفبای زندگی – محروم شده است، واقعاً رب النوع همه ی خدایان است؟ و شاملو با کدام انسان در ابدیتی پرستاره گام می زند؟ انساني که فرصت نیافته بداند ابدیت پر ستاره یعنی چه ؟‌ یا انسانی که آن دیگری را از این فرصت محروم ساخته است؟

اگر شاملو با «‌انسان »‌اینگونه مؤدبانه و محترمانه سخن می گوید، در عوض با «‌مردم»‌ یعنی مصداق های زنده ی عینی انسان ،‌ نامحترمانه، و تحقیرآمیز برخورد می کند. و این نشان می دهد که انسان شاملو هیچ نسبتی با مردم (توده های خلق) ندارد.

«‌ انسان »‌ در ماوراء تجربه در میان واژه های اتوکشیده ی بی آزار، رام و آرام در گوشه ای از ذهن شاعر لمیده و فلسفه و شعر دود می کند. مردم اما، در بیرون از شعور و حواس شاعر در جهان واقعی با تمام عیب ها و حسن های اش، با تمام ضعف ها و قوت های اش با چهره ی مشخص طبقاتی اش در معرض اتهام ها و فحاشی های شاعر «‌انسان دوست »‌ قرار دارد.

«‌ روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد/ و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت/ روزی که کمترین سرود بوسه است/ و هر انسان/ برای هر انسان برادری ست/ روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند/ قفل افسانه ای است/ و قلب/ برای زندگی بس است/ روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است.»‌ از شعر – افق روشن . چه رؤیاهای شاعرانه ای! چه آرزوهای رمانتیکی! اما دوران رمانتی سیسم و عصر رؤیا پردازی (اتوپیسم) از قرن نوزدهم به این سو به سر آمده. و شاملو این را یا نمی داند – که چنین نیست- یا می داند و با آن عمداً سر عناد دارد.

‌پیش از آن که «‌ مهربانی دست زیبایی را بگیرد»‌، پیش از روزی که کمترین سرود بوسه باشد، پیش از رسیدن به روزگاری که «‌هر انسان برای هر انسان برادری»‌ باشد، بشریت باید از میان جهنم آتش و دود فراوان بگذرد. شاملو این ها را می داند. اما برای آن که خود را درگیر مسایل روزمره ی دیگران – که به او مربوط نیست – نکند، راه صد ساله – و شاید هزار ساله را یک شبه می رود. بی آنکه به جایی برسد. او هر چه هم خیالبافی کند، باز در امروز، و روزگاری که هر انسان برای هر انسان نه تنها برادر نیست بلکه نا برادر دشمن خویی است زندگی می کند.

و شاملو علت این نابرادری و دشمن خویی را هم می شناسد. و با آن است که کاری ندارد. او دارد آن علت را از زیر ضرب به در می برد، وقتی راه نرفته را میان بر می زند. عمداً ساده ترین و بی خطرترین راه را برمی گزیند تا به مردمي – که به اعتراف خودش دوست شان ندارد- نگوید راه برون رفت شان از منجلاب کدام است. زیرا که مشکل مردم مشکل او نیست.

با «‌انسان دوستی»‌ رو من رولانی تنها می توان سر روشنفکران خرده بورژوای برج عاج نشین را گرم کرد. صدها خروار از این انسان دوستی های شاعرانه هیچ مشکلی را از انسان واقعی درگیر مبارزه ی بی امان طبقاتی حل نخواهد کرد. شاملو برای فرار از مسئولیت امروزش، سخن از فردایی می گوید که دهها سال با او و روزگارش فاصله دارد.

آن انسان دور دست مهربانی که شاملو نادیده بر دست اش بوسه می زند، امروز هم حضور دارد: در هیأت همان مردمی که شاملو به آنها دشنام می دهد! با این هاست که شاملو دشمنی می ورزد:

از اينان ]مردم[ مدد از چه خواهم که سرانجام/ مرا و عموی مرا ]مرا و قاتل مرا [ به تساوی/ در برابر خویش به کرنش می خوانند/ » شعر هملت.

شعر با «‌چشم ها »‌ را آنچنان که معروف است، شاملو علیه انقلاب سفید شاه سروده است. اما به جای آنکه تصویری واقعگرایانه از جامعه ی زیر ستم و اختناق زده به دست دهد، جای ستمگر و قربانی را با هم عوض کرده و مردمی را که خود قربانی عوام فریبی های رژیم اند، و نسبت به رفرم ضد انقلابی شاه بی تفاوت، کودن و گول و« گاوگند چال دهان »‌ می نامد.

بدون آن که کمترین اشاره ای به ضد مردمی بودن رژیم نماید. گویا این مردم بوده اند که انقلاب سفید کرده اند، که شاملو این چنین به آنها می تازد و به تازیانه ي فحش و ناسزا می گیرد. و گویا شاملو هم فریب رژیم را خورده و باورش شده که این رفرم، انقلاب شاه و ملت بوده است:

«‌اینک چراغ معجزه مردم!/ تشخیص نیم شب را از فجر/ در چشم های کوردلی تان/ سویی به جای اگر/ مانده ست آن قدر/ تا، از کیسه تان نرفته، تماشا کنید خوب/ درآسمان شب/ پرواز آفتاب را!/ با گوش های ناشنوایی تان/ این طرفه بشنوید/ در نیم پرده شب/ آواز آفتاب را/ »‌.

کدام فاکتور تاریخی تأیید می کند مردم فریب انقلاب سفید را خوردند و صبح نابه جای را با صبح واقعی اشتباه گرفتند؟ شاملو، توهمات خودش را به مردم نسبت می دهد (به آنها تحمیل می کند) تا سپس آنان را مستحق بدترین فحاشی ها بداند. و آن چه را که می خواهد نثارشان کند. در واقع، این مردم، انسان های واقعی جامعه نیستند. مخلوق های ذهنی شاملویند، که هیچ رابطه ای با تاریخ واقعی و جهان عینی ندارند:

«‌ دیدیم! (گفتند خلق نیمی)/ پرواز روشنش را. آری!/ نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند:/ با گوش جان شنیدیم/ آواز روشنش را/ »‌.

شاملو مانند رژیم های مستبد وصله های دروغین به مردم می چسباند تا بعد بتواند آنها را به محاکمه کشد و تنبیه کند.

و با این بهانه ی واهی، ناسزاها شروع می شود:

«‌ باری، من با دهان حیرت گفتم:/ – ای یاوه، یاوه،یاوه خلایق!/ مستید و منگ؟/ یا به تظاهر، تزویر می کنید؟/ از شب هنوز مانده دو دانگي / ورتائبید و پاک و مسلمان/ نماز را/ از چاوشان نیامده بانگی!/ هر گاو گند چال دهانی/ آتشفشاني روشن خشمی شد./ افسوس!/ آفتاب/ مفهوم بی دریغ عدالت بود و/ آنان به عدل شیفته بودند/ اکنون/ با آفتابگونه ای آنان را/ این گونه دل فریفته بود. »‌

ذهن گرایی شاملو حد و مرز نمی شناسد. مردمی که او توصیف می کند جز در خیال او نیستند. رژیم شاه اصولی را با عنوان اصول ششگانه – و سپس دوازده گانه – ی انقلاب سفید اعلام نمود و رفرنداوم فرمایشی نیز انجام داد تا آن اصول و انقلاب سفید را خواست عمومی اکثریت مردم جا بزند.

همه با این شیوه های غیر دموکراتیک به اصطلاح همه پرسی در جامعه های استبداد زده آشنایی دارند. به ویژه هیچ روشنفکری فریب دوز و کلک های عوامفریبانه ی رژیم مستبد را در این جور موارد نخواهد خورد.

اما اگر روشنفکری فریب تبلیغات و آمارهای دروغین را بخورد و گمان کند این مردم بوده اند که پای صندوق های رأی رفته و به اصول پیشنهادی رژیم رأی مثبت داده اند، درباره ی او چه باید گفت؟ مگر آن که دچار این پندار وحشتناک شده باشد که نظر خواهی واقعاً دموکراتیک بوده و مردم با میل و رغبت پای صندوق ها رفته و با آزادی عمل «‌انقلاب سفید»‌ را تأیید کرده اند.

در این صورت هم، امثال او باید پاسخگوی این پرسش باشند که: پس در چنان شرایطی نقش آنان – به عنوان عناصر آگاهی دهنده، چه پیش از نظرخواهی و چه هنگام برگزاری آن، چه بوده و چرا سعی نکرده اند تلاش رژیم را خنثی نموده مردم را از دادن رأی منصرف نمایند؟

به راستی، این تضاد میان انسان دوستی ادعایی و دشمنی علنی با مردم را – که نمونه ی زنده و عینی «‌انسان»‌ انتزاعی اند، چگونه باید توضیح داد؟ نمی شود یک نفر هم انسان دوست باشد و خواهان جامعه ای که در آن «‌کمترین سرود بوسه است/ و هر انسان برای هر انسان برادری است.»‌ و هم به نمودهای عینی انسان چنین بی محابا دشنام دهد: «‌بی گاهان/ به غربت/ به زمانی که خود نرسیده بود/ چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ/ »‌ و انسان های زحمتکش را این چنین تحقیر نماید:

«‌ای شعرهای من، سروده و ناسروده!/ سلطنت شما را تردیدی نیست/ اگر او] آیدا [ به تنهایی خواننده ی شما باد!/ چرا که او بی نیازی من است از بازارگان و از همه ی خلق. »‌

شعر شماره 3 از سرود پنجم. آیدا در آینه . معیار ما برای شناخت حقیقت – در اینجا درستی و نادرستی ادعا- عمل اجتماعی است. نمونه ی تاریخی و کلان این موضوع – تضاد حرف و عمل – در رژیم فاشیستی هیتلر و شرکاء مشاهده می شود. فاشیست های هیتلری که نام حزب خود را ناسیونال – سوسیالیست نهاده بودند، توانستند با عوام فریبی و ادعای طرفداری از کارگران (سوسیالیسم) در انتخابات 1932 بیشترین تعداد آراء را بدست آورند. پس یک مشخصه ی فاشیسم، عوام فریبی است. فاشیسم در عمل همان نیست که در حرف ادعا می کند. درست عکس آن است. فاشیسم برای جلب نظر مردم و کسب وجهه به دروغ و ریاکاری متوسل می شود. اما زمانی که پای اثبات ادعا پیش آید، ماهیت واقعی خود را – که ضد مردم بودن است – با تمام نیرو به نمایش می گذارد.

در مورد شاملو که پیشینه ی دلبستگی اش به چنان مرام و مسلکی محرز است، واقعیت این است که او هرگز منظورش را از انسان به طور واضح و مشخص بیان نکرده است. برای شاملو، انسان کیسه ی سیب زمینی است: درهم و بدون در نظر گرفتن اختلاف های طبقاتی.

انسان مورد نظر شاملو، انسان بدون ایدئولوژی است. و انسان بدون ایدئولوژی، مفهوم مجرد بدون مصداق عینی است. چنان انسان کلی عاری از وابستگی طبقاتی وجود خارجی ندارد. آن موجود ناب بدون آلودگی طبقاتی، تنها در جهان ذهنی شاملو یافت می شود. آن هم به صورت ابر انسان (انسان برتر) که قهرمانان و نخبه گان اند. انسانی بیرون از موقعیت تاریخی.

شاملو، اما، آنگاه که با جهان بیرون از ذهن اش مواجه می شود – امری که هر لحظه برای او اتفاق می افتد – چون با چنان موجود ایده آل روبه رو نمی شود، به جای آن که جهان را در واقعیت اش درک کند و اگر چنان نیست که او می خواهد، تلاش کند آن را تغییر دهد، به ناسزاگویی به مردم و خلایق روی می آورد. و بدین گونه از انسان های واقعی که شباهتی با پندارهای او ندارند انتقام می گیرد. تضادی که در سروده های شاملو وجود دارد، از این «‌دوبینی »‌ ناشی می شود.

این حرفها، البته، تصورهای ما درباره تابویی است که متأسفانه روشنفکران چپ بدون توجه به مسلک واقعی اش که اهانت به مردم و تحقیرشان را توجیه می کند، به اشتباه او را در کمپ دوستان مردم جای داده اند. و فراموش می کنند که شاملو اگر فاشیسم خود را در لفافه بیان می کند، اما با افتخار از آنارشیسم خویش سخن می گوید. نحله ای که هیچ فرابتی با مارکسیسم ندارد.

اگر نخواهیم مرعوب عنوان های کاذب شویم، و چشم بر حقیقت ببندیم، باید شاملو را در جایگاه واقعی اش ببینیم و معرفی کنیم.

مختصات فکری – عقیدتی شاملو، بر خلاف ادعای اش که خود را آنارشیست (ضد دولت – ضد اقتدار – هوادار توطئه گری و مخالف مبارزه ی سیستماتیک) می خواند، با فاشیسم همخوانی دارد.

«‌من همدست توده ام/ تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را/ تا آن دم که زیر لب می خندد/ دل اش غنج می زند/ و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند.»‌

شاملو به اقتضای سال هایی که بر او گذشت، مراحلی را در زندگی گذراند. اما، در تمام این مراحل همیشه بر روی یک خط به پیش رفته است.

همان خطی که نقطه ی آغازش هواداری از هیلتریسم بود.

او برای کسانی با مرام های متفاوت و متضاد شعر گفته که تنها وجه مشترک شان قهرمان بودن آنهاست: وارتان سالاخانیان، مرتضی کیوان، نلسون مانده لا و جلال آل احمد، با هم چه وجه مشترکی دارند جز آن که «‌قهرمان»‌ ، «‌انسان»‌و «‌من برتر»‌ اند ؟ برای شاملو فرقی نمی کند «‌قهرمان»‌ توده اي است یا ضد توده ای، با توده است یا بر توده، در اردوگاه یمین است یا در اردوگاه یسار. مهم این است که او قهرمان است. یک تنه «‌تسمه از گرده ی گاو توفان کشیده »‌ و «‌خرخاکی ها در جنازه اش به سوءظن می نگرند.»‌ این که قهرمان برای هژمونی کدام طبقه ی اجتماعی و زیر بیرق کدام ایدئولوژی مبارزه می کند برای او اهمیتی ندارد. مهم آن است که نسبتی با خرخاکی ها ندارد. اینکه شاملو برای افرادی با جهان بینی های متفاوت و متضاد شعر گفته، بیش از آن که بیانگر دموکراتیسم او باشد، نشان دهنده ی قهرمان ستایی و نخبه گرایی (یا همان ابر انسان گرایی) اوست. صرفاً قهرمان ستودن است. واقعیت این است که در شعر شاملو، احساس کنترل نشده توسط منطق علمی، بر منطق غالب است.

حتی اگر شاملو را، به اعتراف خودش آنارشیست هم بدانیم، آنارشیسم نیز یکی از زیر مجموعه های فاشیسم است. زیرا: امروز وقتی طبقات هستند، و دولت ناگزیر نماینده ی یکی از طبقات موجود جامعه است، وقتی با دولت (به طور اعم) مخالف باشی، در واقع تنها با دولت آن طبقه ای مخالفی که بر سر قدرت نیست. وقتی مدام ذهن دیگران را به فواید بی دولتی، و زیان دولت سرکوبگر معطوف نمایی، در حالی که چه بخواهی، چه نخواهی تاریخ دارد کار خودش را می کند و به راه خودش می رود؛ تو اولاً: با تاریخ، یعنی حرکت پراتیک توده ها در افتاده ای، ثانیاً: چه بپذیری یا نپذیری، داری در جهت منافع طبقه ی مسلط گام برمی داری و تنها آن طبقه ای را محکوم می کنی که در قدرت نیست و برای از میان برداشتن نابرابری و ستم، باید ابتدا قدرت را از طریق سازمان های مدافع اش در دست گیرد.

این که تو دولت گرایی و اقتدار را در هر شکل اش محکوم کنی، علیه منافع و موجودیت طبقه ی پیشرو و نمایندگان سیاسی اش موضع گیری کرده ای. و این در دوران معاصر یعنی فاشیسم. فاشیسم تنها فاشیسم علنی اعلام شده ی هیتلر و فرانکو نبود. هر آن ایدئولوژی است که علیه تشکیلات ها و سازمان دهی های مترقی موضع بگیرد.

شاملو، هرگز مانند نیما «‌توده ای»‌ نشد. ( توده ای به هر دو معنای هوادار حزب توده و دوستدار توده (خلق). بلکه بر خلاف نیما، همواره ضد توده ای به هر دو مفهوم باقی ماند. می دانیم جلال آل احمد، زمانی، در جوانی عضو حزب توده بود و سپس از آن حزب جدا شد.

شاملو در شعری که به مناسبت درگذشت آل احمد برای او سرود – و بعدها آن را پس گرفت – به این مسئله اشاره می کند و فعالیت آل احمد را در حزب توده، آزمون ایمان های کهن بر قفل معجرهای عتیق (کهنه) دانسته. و نیز آن نوع فعالیت و آن حزبیت را پرت افتاده ترین راه ها نام نهاده است. (شعر: سرود برای مرد روشن که به سایه رفت) و در همین شعر است که ضمن ستایش جلال آل احمد، توده و توده ای ها را خرخاکی می نامد: «‌خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.»‌ «‌خرخاکی ها »‌ (‌توده ها، عوام) را در شعر «‌خطابه ی تدفین»‌ در مقابل «‌نوشنده گان فروتن شوکران»‌ (‌قهرمانان و ابرمردها )‌
می بینیم. ببینید در این شعر چگونه مردم را به شلاق عناوین تحقیر آمیز می بندد:

«‌غافلان همسازند/ – تنها توفان کودکان ناهمگون می زاید/ همساز سایه سانانند/ محتاط در مرزهای آفتاب/ در هیأت زنده گان مرده گانند.»‌ و در مقابل، قهرمانان و ابرمردها را اینگونه می ستاید:

«‌وینان ]قهرمانان[‌ دل به دریا افگنانند/ به پای دارنده ی آتش ها/ زنده گانی دوشا دوش مرگ، پیشاپیش مرگ/ …/ کاشفان چشمه/ کاشفان فروتن شوکران/ …/ شعبده بازان لبخند/ در شبکلاه درد/ در برابر تندر می ایستند/ خانه را روشن می کنند/ و می میرند.»‌

عجیب است که فردی، با ادعای «‌روشنفکر چپ »‌چنین آدمی را «‌غمخوار تبار انسان »‌ قلمداد نماید. وقتی کسی با چنین خصوصیات اعلام شده ای از سوی خودش پیش روی ماست، ما چه هستیم جز یک ایده آلیست اگر او را غیر از آنچه هست بشناسیم و به دیگران بشناسانیم و چه خواهیم بود غیر از یک پندار گرا وقتی پدیده ای را نه بر اساس آنچه هست، بلکه مطابق الگوهای ذهنی خودمان تعریف کنیم.

ببینید چه قدر تفاوت است میان نیما و شاملو: نیما زردهای سرخ را می ستاید. بدون آنکه نام کسی (فردی) را ببرد. برای او خلق (زردها)، و ایدئولوژی (سرخ) اهمیت دارد. برای شاملو قهرمانی وارتان مهم است. شاملو حتی نمی گوید وارتان چه کاره بود و برای چه مبارزه می کرده.

تذکر این نکته ضروری است: قهرمان گرایی، به خودی خود القاء کننده ی فاشیسم نیست. می توان قهرمان گرا بود، اما فاشیست نبود.

به این معنی که قهرمان را سمبل مبارزه ی توده ای، در شرایط خاص به حساب آورد. در این صورت، قهرمان در مقابل توده ها قرار نمی گیرد، بلکه او کاری را می کند که توده ها باید بکنند و به دلایلی نمی کنند، و این مهم بر عهده ی او افتاده و اوست که به نیابت از جانب توده دست به کاری می زند. در چنین حالتی، هنرمند، قهرمان را به مثابه نماینده ی مردم به خود مردم معرفی می کند.

او، ضمن ستایش قهرمان اولاً: به توده ها یادآوری می کند که قهرمان نقش و رسالت آنها را بر عهده گرفته و به نیابت از سوی آنان مبارزه می کند. ثانیاً: همواره مردم و توده ها را قهرمان اصلی به شمار آورده و فرد مبارز را به عنوان عنصر فرعی در مبارزه می شناسد و می شناساند. نه آن که قهرمان را ابر مرد و مافوق بشر قلمداد نموده و مردم را تحقیر کرده، به خرخاکی، مرده های زنده نما، و این قبیل واژه های اهانت آمیز تشبیه نماید. آنچه فضای شعر شاملو را فاشیستی می کند، اهانت، تحقیر، ناسزاگویی و فحاشی بی دلیل به مردمی است که به هزار و یک دلیل سیاسی و جامعه شناسانه دست شان از مبارزه – در مقطع کوتاهی از تاریخ – کوتاه شده بود. و روشنفکر ناشکیبای ما که گویی به دنبال بهانه ای برای انتقام جویی از مردم بود، بهترین فرصت را برای خالی کردن عقده های خود پیدا می کند.

قهرمان گرایی آنگاه که با تحقیر توده ها و دشنام گویی به مردم توأم گردد، تبدیل به گرایشي ارتجاعی و فاشیسستی می شود:

«‌ما ] ناقهرمانان[ بی چرا زنده گانیم ]بی دلیل زنده ایم[ آنان ]قهرمانان و نوشنده گان فروتن شوکران[ به چرا مرگ خود آگاهانند. »‌

درست است که قهرمان به چرا مرگ خود آگاه است. اما مردم هم به چرا مرگ قهرمان آگاه اند. به این دلیل که برای او احترام قایل اند. او را فراموش نمی کنند. حتی خود مردم از اینکه نمی توانند مانند قهرمان سردار جان ببازند در خود احساس شرم و حقارت می کنند.

آنها نه سواد تئوریک و نه ادعای روشنفکری دارند. اما شاملو که ادعای روشنفکر بودن و جامعه شناس بودن – دست کم در حد یک شاعر و مترجم – دارد، چرا باید شعور مردم را در حد هیچ به حساب بیاورد و از اینکه خوب و بد زندگی شان را تشخیص نمی دهند، به باد توهین و ناسزا بگیرد.

هرگز، هیچ یک از همان قهرمانان هم حاضر نمی شد چنين اهانت هایی نه به مردم بکند، نه از زبان امثال شاملو بشنود. آنها خود را – اگر چه به غلط- فدایی این خلق می دانستند و دشمن دشمن شان. شعر «‌سمیرمی»‌ توصیف چند یاغی است. یعنی باز هم قهرمان پرستی. باز هم بزرگ نمایی عملیات قهرمانانه. قهرمانی جدا از مردم و معلوم نیست برای که و با چه هدفی.

شاملو، با لحنی طلبکارانه به مردم می گوید: «‌من محکوم شکنجه ای مضاعفم: این چنین زیستن،/ و این چنین در میان شما زیستن/ با شما زیستن/ ]دیگر چه اهاتی هست که نکرده باشد! و برای خالی نبودن عریضه، تعارفی هم به ناگزیر می کند:[ که دیری دوستارتان بوده ام.»‌

و معلوم نیست آن« دیری»‌ چه زمانی بوده است. از وقتی شاملو شروع به شعر گفتن کرد، ترجیع بند شعرهای اش ناسزا گویی به مردم بوده است. و ما نمونه های فراوان اش را در هر سن و سالی از شاملو دیده ایم.

شاملو این چنین شعرهایی نیز فراوان دارد که برای همسرانش سروده است:

«‌اکنون، رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید/ آسمان آخرین/ که ستاره ی تنهای آن تویی/ آسمان روشن…/ که تو تنها گل آن، تها زنبور آنی…. و الی آخر »‌اما برای مردمی که دوستارشان بوده، هرگز در هیچ سنی – نه در جوانی نه در پیری – چنین شفاف و عاشقانه نه گفته، و نه تمایلی به گفتن اش داشته است.

«‌من چنین ام. احمقم شاید/…./ و نه به سان شما مردم که دسته ی شلاق دژخیم تان را می تراشید/ از استخوان برادرتان/ و رشته ی تازیانه ی جلادتان را می بافید/ از گیسوان خواهرتان/ و نگین به دسته ی شلاق خودکامه گان می نشانید/ از دندان های شکسته ی پدرتان!»‌ ]بیچاره مردم! انگار شکنجه گرند![ شعر: تا شکوفه ی سرخ یک پیراهن که تقدیم شده است به آیدا: در 1343.

بیچاره مردم که باید هم پیاز رژیم را می خوردند هم شلاق شعر شاملو را! به این ترتیب، مردم ستمدیده در اوج اختناق و سرکوب رژیم، باید جور عشق و عاشقی شاملو را هم بکشند. و شاملو در حالی که چنین بی رحمانه آنان را به تازیانه ی فحش و تهمت می بست، شعر عاشقانه برای همسرانش می سرود!

شاملو، بارها و بسیار، مردم را متهم به بی شعوری و نادانی کرده است: ای یاوه یاوه یاوه خلایق!/ مستید و منگ/ یا به تظاهر تزویر می کنید؟/ از شب هنوز مانده دودانگی.

اکنون/ با آفتابگونه ای آنان را/ این گونه دل فریفته بودند ]مردم آنقدر نادان و بی شعورند که فریب آفتابگونه ای را خورده اند.[

«‌ای کاش می توانستم/ …./ بر شانه های خود بنشانم/ این خلق بی شمار را/ گرد حباب خاک بگردانم/ تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست.»‌ مردم، به گمان شاملو، در آن چنان جهلی غوته ورند که خورشید دروغین را از خورشید راستین تمیز نمی دهند. و شاملو آرزو می کند که می توانست خورشید حقیقی را به آنها نشان دهد.

در شعر « پس آنگاه زمین به سخن درامد»‌ انسان را علی العموم به نادانی و ناسپاسی (کفران) متهم می کند. زمین با انسان – یعنی کیسه ی سیب زمینی! یا به قول اصفهانی ها: سیب زمین های دم پسا (خوب و بد با هم و درهم!) سخن می گوید: زمین (شاملو) به انسان می گوید: من در حق تو چنین و چنان کردم. من پرستنده ات بودم. من خودم را مانند کنیزکی زرخرید در اختیار تو گذاشتم.

زمین منت های بسیاری بر انسان می گذارد تا بگوید که با این همه تو به دلیل نادانی و بی شعوری مرا نشناختی و سپاس مرا به جای نیاوردی و بنده ی کس دیگری شدی. زمین به انسان می گوید: «‌آه که مرا در مرتبت خاک ساری ی عاشقانه، بر گستره ی نامتناهی کیهان، خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت های جادویی تو بودم از آن پیش تر که تو، پادشاه جان من، به خربنده گی ی آسمان دست ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی. انسان ]نادان[ زیر لب گفت: تقدیر چنین بود. مگر …. «‌ و حالا، شاملو
می خواهد درس «‌محبت»‌ و «‌عشق»‌ و نیز عدالت و برابری بدهد.

شاملو می گوید: مهرورزی انسان ها – یعنی سیب زمینی های درون یک کیسه – به یکدیگر، ضامن خوشبختی و رفاه و برابری انسان هاست. «‌دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نابه کارانه از آن دست نیازی پدید افتد.»‌ «‌ زمین گفت: …. پس اکنون که به تقدیر فریب کار گردن نهاده ای مردانه باش! زمین به انسان فریب خورده ]‌از چه کسی؟ شاملو: از آسمان! یعنی از هیچ! [گفت: به غیاب دردناک تو سلطان شکسته ی کهکشان ها خواهم اندیشید، که به افسون پلیدی از پای درآمدی.»‌ در اینجا هم، شاملو طبق معمول، سرنا را از سر گشادش می زند.

آیا شاملو نمی داند دانايي و نادانی (با شعوری و بی شعوری) مطلق نیستند و نسبی اند؟ آیا نمی داند مردم ناآگاه مطلق نیستند، بلکه آگاهی دروغین به آنها داده شده. مردم در یک نظام اجتماعی معین زندگی می کنند. در این نظام اجتماعی طبقه ای که حاکم است – بورژوازی مثلاً – منافع اش ایجاب می کند که به مردم آگاهی کاذب بدهد. تمام وسیله های تبلیغی و آگاهی دهنده در اختیار این طبقه است. افکار عمومی زیر سیطره ی وسایل ارتباطی بورژوازی اند. و از این رو، بورژوازی شعور و دانش مورد نظر و تضمین کننده ی حاکمیت خود را می سازد و انتشار می دهد.

اگر مردم نادان اند، بورژوازی – یعنی طبقه مسلط – خواسته است که آنها چنین باشند. هم شاملو، و هم بقیه ی انسان ها، تقریباً نادان از مادر زاده می شوند. بعدها، در پروسه ی حیات و روابط اجتماعی دانا و یا نادان – نه به مفهوم مطلق آن – می شوند. بسیاری از موقعیت ها در این امر دخالت دارند.

خود شاملو در همین شعر« پس آن گاه زمین …. »‌ نشان داد که چیزی بیش از همان انسان هایی که او به نادانی متهم شان می کند نمی داند. تفکر او هم علمی و قانون مدار نیست. او نیز مانند کسانی که به زعم وی تقدیر گرا یند به نوعی تقدیر باور دارد. همچنین بخوانید شعر هملت او را: «‌همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده/ و پرده در لحظه ی معلوم/ فرو خواهد افتاد/ …./ چه فریبی اما چه فریبی/ که آن که از پس پرده ی نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته/ از تمامی فاجعه آگاه است/ و غمنامه ی مرا پیشاپیش/ حرف به حرف باز می شناسد…./ »‌

در شعر «‌ با چشم ها »‌ ، سروده ی اوایل دهه ی چهل، یعنی حدود چهل ساله گی اش، شاملو آرزو می کند ای کاش می توانست این خلق بی شمار را بر شانه های خود بنشاند، گرد حباب خاک بگرداند تا با چشم خویش ببینید که خورشیدشان کجاست.

گویا نمی توانست مانند نیما به آنها بگوید و نشانی بدهد که خورشيدشان کجای این جهان است. شرق است، غرب است، شمال است یا جنوب. همسایه است یا ناهمسایه. سفید است یا سرخ. آن چنان که نیما گفت و نشانی داد. شاعر با نشانه و سمبل سر و کار دارد و حرف می زند. این را شاملو بهتر از من می دانست. اما، شاملو وقتی می خواهد حرف نزند و نشانی ندهد اینگونه سخن می گوید. چرا؟ زیرا به گفته ی خودش در آن سال ها:

«‌ دور دست امیدی نمی آموخت/ لرزان/ بر پاهای نو راه رو در افق سوزان ایستادم/ دریافتم که بشارتی نیست/ چرا که سرابی در میانه بود/ دوردست امیدی نمی آموخت/ دانستم که بشارتی نیست: این بی کرانه ]یعنی همان حباب خاک که قرار بود شاملو مردم را بر شانه های اش بنشاند وگرد آن بگرداند![ زندانی چندان عظیم بود که روح/ از شرم ناتوانی/ در اشک پنهان می شد.»‌ «‌شعر آغاز.»‌

پس، اتوپیا (ناکجا آبادی) که شاملو می خواست به این خلق بی شمار نشان دهد کجاست؟ به دنبال اش گرد حباب خاک نگردید. در ذهن شاملو است.

شاملو هیچ نشانی دقیقی از هیچ چیز و هیج جا نمی دهد. انسان او و جهان او جز در ذهن او نیست. هر چه جهان نیما عینی و واقعی است، جهان شاملو غیر واقعی و کاذب است. دیدیم که او، مردمی در ذهن اش خلق می کند که با مردم واقعی کمترین شباهتی ندارند. تنها چیزی در شعر شاملو که با واقعیت شباهت دارد، دشنامها و ناسزاهای اوست.

«‌مرا لحظه ای تنها مگذار ]خطاب به آیداست/ [ مرا از زره نوازش ات رویین تن کن، من به ظلمت گردن نمی نهم/ همه ی جهان را در پیراهن کوچک روشن ات خلاصه کرده ام/ و دیگر به جانب آنان ]مردم[ باز نمی گردم.»‌ از شهر سرد. «‌ و این یاران دشمنانی بیش نبودند/ ناراستانی بیش نبودند. پشت دیوار. مرگ من سفری نیست، هجری است/ از وطنی که دوست نمی داشتم/ به خاطر مردمانش.»‌
« شعر شبانه »‌

اوج بی زاری از انسان و فاشیسم عریان:

«‌و دوست، نردبانی ست/ که نجات از گودال را/ پا بر گرده ی او می توان نهاد/ و کلمه ی انسان/ طلسم احضار وحشت است و/ اندیشه ی آن/ کابوسی که به رؤیای مجانین می گذرد »‌آیدا درخت و خنجر و خاطره.

«‌قاطع و برنده/ تو ]همسرش[ آن شکوهپاره پاسخی/ به هنگامی که اینان همه نیستند/ جز سوالی، خالی، به بلاهت.»‌ ققنوس در باران.

از دیگر ویژگی های شعر نیمایی، امید به آینده است. نیما بدون آن که دچار خیالبافی و احساس های غیر منطقی شود، با درک دینامیسم تاریخ سمت کلی حرکت جامعه را رو به پیشرفت می بیند. و از همین رو، در پشت هر تاریکی، روشنی و در ورای امروز، فردا را مشاهده می کند. واقع گرایی نیما او را از در غلتیدن به یأس باز می دارد:

«‌می رسد صبح طلایی/ می رمند این تیره رویان/ پس به پایان جدایی/ چشم می بندم به روشن های دیگر سان.»‌ نیما. لکه دار صبح

«‌هنوز از شب دمی باقی ست، می خواند در او شب گیر/ و شب تاب از نهان جای اش به ساحل می زند سوسو.»‌ هنوز از شب-

نیما از درون سلول تاریک امروز، دور نمای روشن فردا را می بیند:

«‌در بسیط خطه ی آرام، می خواند خروس از دور/ می شکافد جرم دیوار سحرگاهان/ وز بر آن سرد دوداندود خاموش/ هرچه، با رنگ تجلی رنگ در پیکر می افزاید/ می گریزد شب/ صبح می آید/ »‌
«‌مرغ آمین»‌.

این آگاهی و خوش بینی واقعگرایانه، از درک دیالکتیکی نیما از طبیعت و جامعه ناشی می شود. ققنوس در آتش می سوزد و خاکستر می شود اما، از درون خاکستر، ققنوس های تازه سر بر می آورند:

«‌ باد شدید می دمد و سوخته است مرغ/ خاکستر تنش را اندوخته است مرغ/ پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در»‌ شعر ققنوس سروده به سال 1316.

شعر شاملو، اما، از این خصوصیت ژرف نگرانه و فلسفی بی بهره است. شاملو، زندگی را تاریک و سیاه می بیند. چرا که جهان بینی او تیره و ناروشن – و بدون آینده – است. شاملو بر خلاف نیما، هیچ گاه از صبح و روشنی در شعرهای اش سخن نگفته، زیرا افق دید او محدود به امروز است.

فردا برای او وجود ندارد. در جهان ذهنی اش چیزی زاده نمی شود، چیزی به جای چیز دیگر نمی نشیند. همه چیز در حال پوسیده گی و از میان رفتن و نابودی است. جهان تاریک اش زادگاه مردمی ست که مدام در حال توطئه گری علیه یکدیگراند و به همدیگر اعتماد ندارند. هیچ اقدام مثبتی هم در جهت رهایی خویش از تباهی و ظلمت انجام نمی دهند:

«‌سپیده دمان را دیدم که بر گرده ی اسبی سرکش/ در دروازه ی افق به انتظار ایستاده بود/ و آنگاه سپیده دمان را دیدم که نالان و نفس گرفته از مردمی که دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند دیاری نا آشنا را راه می پرسید/ و در آن هنگام با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست/ و سرزمین آنان را به پستي و تاریکی جاودانه دشنام گفت.»‌ باغ آینه – «‌ ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!/…./ تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من/ به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین/ ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من/ باز نگشایید/»‌. «‌شعر لعنت »‌.

هیچ فاشیستی این چنین صریح و بی رودربایستی به مردم فحش و ناسزا نمی گوید که شاعر
«‌انسان دوست »‌ ما گفته است.

شاملو آن چنان با مردم دشمنی می ورزد که آنان را مسئول تباهی حاکم بر جامعه می داند، نه رژیم را. دید او اساساً غیر علمی، غیر دیالکتیک، ساده لوحانه و نسبت به مردم مغرضانه است. ای کاش شاملو جرم مردم را هم می گفت. و می گفت چرا این همه با آنان دشمنی می ورزد. گویا او شاعر شده که رو در روی مردم بایستد و به آنان ناسزا بگوید:

دیدم آنان را. بی شماران/ و انگیزه های عداوت شان چندان ابلهانه بود/ که مردگان عرصه ی جنگ را/ از خنده بی تاب می کرد/ و رسم و راه کینه جویی شان چندان دور از مردی و مردمی بود/ که لعنت ابلیس را برمی انگیخت/ – آیدا در آینه.

– درباره ی انگیزه های عداوت خود شاملو به مردم و رسم و راه کینه جویی اش نسبت به آنان چه باید گفت؟ –

ببینید سیاه بینی افراطی شاملو و خود کشی او را در چهل ساله گی با کلمات. ببینید او چه گونه نیهیلیسم خود را مانند زهر در رگ های جامعه تزریق می کند. به راستی شاملو چه اصراری دارد نومیدی خود را این چنین در جامعه بپراکند:

«‌مردی که همه شب در سنگ های خاره گل می تراشید/ و اکنون/ پتک گران اش را به سویی افکنده است/ تا به دستان خویش که از عشق و امید و آینده تهی است/ فرمان دهد: / کوتاه کنید این عبث را ]زندگی را[ که ادامه ی آن ملال انگیز است/ چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ/ کوتاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن هر شبی/ در مقایسه چون لجنی است که در مردابی ته نشین بشود/ …./ در پس دیوارهای سنگی حماسه های من/ همه آفتاب ها غروب کرده اند/ این سوی دیوار، مردی با پتک بی تلاش اش تنهاست/ به دست های خود می نگرد/ و دست های اش از امید و عشق و آینده تهی است/ این سوی شعر جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده تا ابدیت گسترده است/ گهواره ی سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است/ ظلمت، خالی سرد را از عصاره ی مرگ می آکند/ و در پشت حماسه های پرنخوت/ مردی تنها/ بر جنازه ی خود می گرید. »‌ پشت دیوار – شعر آن چنان گویا است که ما را از شرح و تفسیر بی نیاز می کند.

کاش شاملو از همان « قهرمانان »‌مورد علاقه اش آموخته بود که قلم اش را جز برای تفسیم کردن شادی ها به کار نگیرد، « در برابر تندر بایستد، خانه را روشن کند و….؟ »‌ نه آن که در شصت و سه ساله گی بعد از عمری تجربه اندوزی و فراز و نشیب پويي ، چشم اندازی چنین تيره پیش روی خواننده بگشاید:

در معبر من دیگر/ هیچ چیز نجوا نمی کند/ نه نسیم نه درخت/ نه آبی در گذر. شره شره نوحه یی گسیخته می جنبد، تنها/ سیاه تر از شب/ بر گرده ی سرگردانی باد/ دور/ شهر من آن جاست/ تنها مانده/ در غروبی هموار/ که آسان نمی گذرد/ شهر تاریک/ با دو دریچه ی مهربان/ که بازگشت دردناک مرا انتظار می کشد/ در پس کوچه های پنهان» . شعر: سرود آوارگان- 1367

نیما از درون تاریکی دور نمای روشن را می بیند و مژده می دهد. شاملو تاریکی را همیشگی می پندارد و توصیف می کند.

شاملو حتی زمانی که با قلم و کاغذ به جنگ سیاهی می رود، سرشار از یأس و نا امیدی است. در یکی از شاعرانه ترین شعرهای اش (باغ آینه) این چنین نومیدوار به جنگ سیاهی رفته است:

«‌چراغی به دستم ]قلم[ ، چراغی در برابرم ]کاغذ[ / من به جنگ سیاهی ]کدام سیاهی [ ؟ می روم/ …./ فریاد من همه گریز از درد بود/ چرا که من، در وحشت انگیز ترین شب ها، آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ام. جریانی جدی/ در فاصله ی دو مرگ ]تنها جریان جدی در فاصله ی دو مرگ – یعنی در زندگی – برای شاملو، همسرش است! [ در تهی میان دو تنهایی/ نگاه و اعتماد تو بدین گونه است. »‌

در هیچ یک از شبانه های شاملو، ما مفهوم واقعی شب و سیاهی را نه می بینیم، نه هرگز احساس می کنیم. زیرا شب و سیاهی در شعر شاملو مانند هر پدیده ی دیگر ذهنی و غیر ملموس است. در همین شعر باغ آینه معلوم نیست شاملو با قلم و کاغذ به جنگ کدام سیاهی رفته است. و سیاهی از نظر او چه تعریف و مشخصاتی دارد. تنها یک چیز معلوم است. و این در همه ی شعرهای شاملو پیداست – دردهای شاملو دردهای خصوصی و شخصی اند. نه دردها و مشکلات عام، به معنای اجتماعی و طبقاتی شان.

ناسیونالیسم (ملی گرایی افراطی)، نژادپرستی و قوم گرایی، شکل های دیگر فاشیسم اند.

ضرورتی ندارد در بایگانی وزارت خانه ها به دنبال سند و مدرک علیه شاملو گشت. این کار ربطی به نقد دیدگاههای شاملو ندارد. بلکه تفتیش عقیده به منظور سوء استفاده در جهت هدف های خاص است. نقد دیدگاه یک شاعر معروف به شاعر ملی و شاعر مردمی و دیگر عنوان های بی ربط، از آن جهت ضروری است که کسانی را که سوء نيت ندارند، اما فریب ظاهر سازی ها را خورده اند از اشتباه و توهم به در آوریم. شاملو به اندازه کافی از خود سند و مدرک – در قالب شعر و مصاحبه – به جای گذاشته است که منتقدش را بی نیاز از گمانه زنی و بر چسب زدن نماید. در کمتر زمینه ای است که او متدولوژی خود را به عنوان شخص صاحب نظر مطرح و اعمال نکرده باشد. تا زمانی که زنده بود – و هنوز هم – نظرات اش به درستی بررسی و نقد نشد. این مسئله بی دلیل نبود. نخستین و اصلی ترین دلیل آن، استبداد فکری شاملو بود، که اجازه ی نقد به منتقدان و مخالفان احتمالی را نمی داد.

شاملو با بکارگیری زشت ترین دشنام ها و رکیک ترین الفاظ در شعرها، نوشته ها و مصاحبه های اش – آنهم اغلب نسبت به کسانی که دوستدارشان بود – یعنی مردم! دهان مخالفان را می بست. کلمات و اصطلاحاتی مانند: گاوگند چال دهان، خرخاکی، خر گردن، اهرمنان کتابخوار، مادربزرگان نرینه نما، دوچرخه سوار الاغ پست، قحبه، روسبیان، همجنس بازان، ماده سگ، بوی تند ماچگی، مستراح، بشکه ی زباله، زنا زاده، قلب در کیسه ی فتق، چرک آبه ی شاش، اسهالیان، کفتارها، مغز خر، یالانچی پهلوان گروهی ابله تر از خود، توده ی بی سواد، زر زر کردن و از این قبیل.

شهامت بسیار می خواست تاکسی را با چنین ترمینولوژی و ادبیاتی نقد کرد. اگر می خواهید برخورد شاملو با منتقدان اش را ببینید، پاسخ او را به انتقاد محمدرضا لطفی در آدینه ی شماره 52 (آذر 1368) بخوانید.

تنها در شعر نیست که شاملو مردم را مورد بی احترامی و توهین قرار می دهد. او در هر کجا فرصتی یافته مردم را گوشمالی داده است. در گفت و گویی با علی اصغر ضرابی در دهه ی چهل شمسی – و چهلمین سال زندگی اش – گفته است: مردمی که یک زمان خوف انگیزترین عشق من بوده اند ]چه زمانی، معلوم نیست. شاملو دارد نفرت اش از مردم را لاپوشانی و توجیه می کند [ ، مرا از گند و عفونت نفرت سرشار کرده اند. مردمی که تنها برای آن خوبند که گروهبانی به خط شان کند و از ایشان برای پیش برد هوس های خویش قشونی ترتیب دهد. به ایمان و عقیده شان تف کند و اگر دیر بجنبد به چوبه ی اعدام شان ببندد، یا با تازیانه و گاو سر از حقشان بر آید.]به یاد حرف ها و عملکرد هیتلر نمی افتید؟ چه کسی بهتر از خود شاملو فاشیسم او را بیان کند؟[ شاعران نیز دروغ می گویند و به خانه نشستن شان از بی چادری است … دیگر نه امیدی هست و نه آرزویی. تنها آرزویی که برای من باقی مانده این است که پس از مردن لاشه ی مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دست کم پس از مرگ آرزوی من به دور ماندن از مردم و پلیدی های شان بر آید. مردمی که از ایشان متنفرم چرا که بسیار دوست شان
می داشتم…. مدتهاست شعر می نویسم برای مردم آزاری، و این تنها انتقامی است که می توانم از مردم بگیرم انتقام] چه چیزی را؟ مردم چه هیزم تری به شاملو فروخته بودند؟[ من وظیفه ای برای خود در قبال مردم نمی شناسم. ]دیگران حق داشتند اگر از شاملو می پرسیدند: چه شد که ناگهان آن پوپولیسم دو آتشه ی ادعایی تبدیل به چنین نفرتی شد و آیا نه اینست که شاملو دروغ می گوید که مردم را بسیار دوست می داشته؟ [واقعیت این است که شاملو هیچ گاه در جبهه ی مردم نبوده است. درست گفته اند که: دوستان در روزهای بدبختی شناخته می شوند. شاملو درست در گرما گرم فضای اختناق آمیز بعد از کودتای 28 مرداد است که به طور سیستماتیک و منظم ضدیت خود را با مردم به نمایش می گذارد. و از آن به بعد هم هیچگاه از این دشمنی بی دلیل دست بر نداشت. پیش از آن هم – پیش از کودتا – مردم نیازی به او نداشته اند. و سن و سال او هم در حدی نبوده که بخواهد در دفاع از حقوق مردم کاری بکند. به علاوه: مردم پیش از کودتا حزب و سازمان داشتند و می توانستند به راحتی در حزب و سازمان مورد علاقه و حامی شان متشکل شوند. و زمانی که مردم در سازمان ها و تشکل های سیاسی متنوع پیش از کودتا فعالیت و ابراز وجود می کردند، این شاملو بود که با تکروی روشنفکرانه و انفرادمنشی خرده بورژوامآبانه، ابتدا به طرفداری از فاشیست ها برخاست، و بعد هم هرگز به هیچ سازمان و تشکیلاتی نپیوست. پس کی و در چه شرایطی او در صف مردم بوده است؟ جز این نیست که او دروغ می گوید. آن چنان که شعر شاملو و واقعیت ها به ما می گویند نظام فکری شاملو، مجموعه ای از قواعد شنا کردن بر خلاف جریان های فکری پیشرو معاصر بوده است. شاملو رو در روی جریان های پیش رو تاریخ ایستاد و گمان کرد شعرش توان مقابله با و نفی روندهای نیرومند رو به جلو را دارد. آن کس که خروارها تئوری پشت سر و پیش رو دارد، دیگر بهانه ای برای ندانستن و عمل نکردن ندارد مگر آن که نفع اش در ندانستن و عمل نکردن باشد. نفع شاملو، اما در دانستن و خلاف آن عمل کردن بود.

تمام عمر شاملو در توهم پوپولیسم سپری شد. بدون آن که در عمل حتی ذره ای از مدعای اش را جامه ی عمل بپوشاند. در مصاحبه ای با آدینه – شماره ی 72 مرداد 1371 – می گوید: آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست. و آنان که خلاف این را تبلیغ می کنند، بهتر است ابتدا ثابت کنند پشت شعار مضحک شان شیله پیله ای پنهان نکرده اند.»‌ اتفاقاً آن که تنها شعار می دهد و شیله پیله ای پشت شعارش پنهان است خود اوست. اولاً تبار انسان یک مفهوم گنگ، کلی، شعارگونه، غیر تاریخی و بنابراین غیر علمی است. انسان در وجود مشخص تاریخی – طبقاتی اش متجسم است.

نه در واژه ها و الفاظ مجرد. شاملو در پس الفاظ چیزی را پنهان می کند. و آن انسان برتر ماوراء طبقه ی اوست. این بار، انسان برتر او، نه در وجود کاشفان فروتن شوکران و بر پای دارندگان آتش، که در تندیس مه گرفته ی گاندی و برتراند راسل و مانده لا تعریف می شود: «‌آرمان روشنفکر] کدام روشنفکر، با چه پرچمی؟[ لزوماً آرمانی انسانی است. یعنی چیزی که ایثار کامل می طلبد ]کلی گویی و شعار[ . کسی چون آقای مانده لا سی سال در زندان می پوسد و خم به ابرو نمی آورد و حتی به ارزش زندگی شخص خود اندیشه نمی کند …. برای او ]روشنفکر[ مرز جغرافیایی وجود ندارد. آنها هر کجا که باشند پسر خاله دختر خاله ی همدیگرند.

مهاتما گاندی و براتراند راسل کودکان یک خانواده اند. نه اولی فقط هندی بود و نه دومی فقط انگلیسی. آن دو غمخوار تبار انسان بودند. »‌ یکم: هیچ کس پیدا نمی شود که بگوید من انسان دوست یا غمخوار تبار انسان نیستم. هر کس مدعی است خودش انسان دوست ترین فرد است.

دوم: اتفاقی نیست که اگر از هر سرمایه داری بپرسی، نظر شاملو را تأیید کند. دلیل آن هم بر خلافِ کلی بافی ماوراء طبقاتی شاملو، نه از روی احساسات، بلکه همسویی طبقاتی و ایدئولوژیکی است که گفتار و عمل آن کسان با وی (سرمایه دار) دارد. بورژوازی حاضر است که از زندگی اینان فیلم هم بسازد و ایده های شان را تبلیغ کند. نخستین کسی که بر این گفته ی شاملو مهر تأیید می زند – و زد – پادشاه انگلیس است که برتراندراسل هیچ مخالفتی با حکومت مادام العمر او و خانواده اش نداشت.

همان امپریاليسم انگلیس از طرفداران سرسخت و مبلغان مبارزه ی منفی گاندی و مانده لا بود و هست. آدم می تواند هیچ مبارزه ای را تبلیغ نکند. اما وقتی داری مبارزه ی منفی (یعنی هیچ شکلی از مبارزه را) تبلیغ می کنی، در واقع داری به سود ان نیرویی کار می کنی که مبارزه علیه اوست. و به زیان آنان که می خواهند و باید مبارزه کنند. هیچ مهره ای در هیچ سیستمی به زندگی شخص خود اندیشه نمی کند. او عضوی از ارگانیسمی است که او خودآگاه یا ناخودآگاه بدان وابسته است و خدمت می کند. و صادقانه نیز خدمت می کند. بورژوازی طبقه ای جهانی است. و همراه با سرمایه و فناوری، جهان بینی اش را نیز جهانی کرده است. طبیعی است که این خانواده ی جهانی، فرزندان و کودکانی در همه جای جهان داشته باشد. که اگر چه با زبان های متفاوت سخن می گویند، اما، محتوای ایدئولوژیک همه سخنان یکسان و در جهت منافع پدر خوانده ها است. و نه تنها آن دو – گاندی و برتراند راسل – که همه ی پسر خاله – دختر خاله های طبقاتی، هر کجا باشند، غمخوار تبار انسان (بورژوا) هستند، و نه انسان به طور اعم و گتره ای! آری، سرمایه برای حفظ خود از تعرض هر«‌ گاو گند چال دهانی»‌ نیاز به آن چنان روشنفکران و غم خوارانی دارد. با این اوصاف، جهان شمولی دروغین بدون مرزی که شاملو ادعا می کند، و در آن برتراند راسل و مهاتما گاندی به زیر یک پرچم (پرچم سفید سازش طبقاتی) به سر می برند، دست کم در مورد این دو تن و در بسیاری زمینه ها – چیزی جز ذهن گرایی شاعری که همه ی عمر با موجودات ذهنی خویش سرگرم مغازله و یا کشمکش بوده، نیست.

بدین گونه، شاملو در شصت و شش ساله گی رسماً همبستگی خود را با لیبرالیسم، آن هم از نوع مندرس اش اعلام نموده است.

اعتقاد به برتری نژادی، ملی و قومی نمودار و بیان کننده ی اشکال دیگر فاشیسم اند. فاشیسم عرصه ی تاخت و تاز برترهای نابرتر است. انسان برتر فاشیست در این عرصه ها به صورت نژاد برتر، ملت برتر، و قوم برتر ظاهر می شود. شاملو تمام عمر به دنبال برتر بود. نژاد برتر (طرفداری از راسیسم هیتلری)، سپس انسان برتر (قهرمانان و شیره آهنکوه مردان)، و بعدها قوم برتر، در برابر قوم های پست تر، و به بهانه ی ضدیت با قوم های متجاوز. شعر جدال با خاموشی سروده ی 1363. ظاهراً اتوبیوگرافی (خود زندگی نوشت) شاملو است به زبان شعر. در این شعر شاملو با دستاویز قرار دادن رویدادهای تاریخی صدها سال پیش به اقوام ترک و عرب به طور غیر مستقیم تحقیر و اهانت روا می دارد. همان گونه که بارها و بسیار به دلایل نامعلوم و واهی به مردم عادی فحاشی و ناسزاگویی کرد، اینک به بهانه های کودکانه ی غیر علمی ترک ها و عرب ها را مورد اهانت قرار می دهد:

«‌من بامدادم/ شهروندی با اندام و هوشی متوسط/ نسب ام با یک حلقه به آواره گان کابل می پیوندد/ نام کوچک ام عربی است/ نام قبیله ای ام ترکی/ کنیت ام پارسی/ نام قبیله ای ام شرم سار تاریخ است/ و نام کوچک ام احمد را دوست نمی دارم. »

نام قبیله اي اش – یعنی شاملو – چرا باید شرم سار تاریخ باشد؟ در پایان کتاب توضیح داده است: قبیله ی شاملو یکی از قبایل هفت گانه یی بود که صفوی ها را به سلطنت رساندند. سلسله یی که با خون ریزی های دیوانه وار آغاز کرد، با خون ریزی و جنایت و بیداد ادامه داد و سرانجام در باتلاق حماقت و بی عرضه گی فرو رفت.»‌ اگر صفوی ها مرتکب چنان جنایت هایی شدند، قبیله ای به نام شاملو چه گناهی کرده است که باید شرم سار تاریخ باشد؟ بگذارید مسئله را با یک نمونه ی تاریخی روشن کنیم: نازی ها آلمانی بودند. حزب شان با کسب اکثریت آرای آلمانی ها به قدرت رسید. جنگ دوم جهانی را برپا کردند و میلیون ها انسان آلمانی و غیر آلمانی را کشتند و به کشتن دادند. آیا ما امروز حق داریم به آلمانی ناسزا بگوییم که چرا نازی ها را به قدرت رساندند و باقی قضایا؟ امروز هیچ انسان آگاهی رأی دهندگان به نازی ها را نه مسئول جنایت های نازی ها می داند، و نه شرم سار تاریخ. تنها کسانی که تاریخ را وقایع نگاری صرف می پندارند، شاید چنین قضاوتی داشته باشند. و نیز نژاد پرستانی که بخواهند از رویدادهای تاریخی – که در همه ی جوامع تقریباً به گونه ی یکسانی اتفاق می افتند – علیه ملتی و قومی بهره برداری کنند. این، منطق اینهمانی و غیر دیالکتیکی شاملو است که فاصله ی چهارصد – پانصد ساله و تفاوت های تاریخی «‌آن»‌ و«‌ این »‌ را نادیده می گیرد، و «‌این»‌ را مسئول جنایت های «‌آن» ‌قلمداد می کند.

آیا ما همان ايرانياني هستیم که در رکاب نادرشاه، هندی ها را از دم تیغ گذراندند؟ و آیا اگر امروز یک روشنفکر هندی بگوید من ايراني ها را دوست ندارم چون که این ها به نادرشاه کمک کردند تا آن جنایت ها را مرتکب شود، ما نباید به دانش و معرفت او شک کنیم؟ به علاوه، مگر ترک ها فقط شاملوهای اند که شاملو پای آنها را به میان می کشد. او می توانست بگوید: من شاملوها را دوست ندارم، زیرا به صفویان کمک کردند که چنین و چنان کنند. بدون آن که نامی از ترک ها بیاورد. که البته آن هم نادرست و غیر علمی است. شاملو می خواهد با ترک ها تصفیه حساب کند، و صرفاً به همین دلیل نام خود را مطرح می سازد. نام کوچک ام را دوست نمی دارم (چون که عربی است). خیلی صریح و پوست کنده یعنی عربها را دوست ندارم. این یعنی ارتجاعیت محض. پس این چه انسان دوست ی است که نه ترکها و نه عربها، و به طور کلی هیچ غیر آریایی را دوست ندارد؟ مگر آن که غیر آریایی ها را انسان به حساب نیاوریم – که حتماً فاشیست ها چنین تصوری از انسان دارند – به این ترتیب، « انسان»‌ شاملو، این خصوصیات را دارد :‌

نخست: آریایی است. (آریایی به معنای هند و اروپایی: وقتی که از گاندی و برتراند راسل و مانده لا سخن به میان می آورد همین منظور را دارد. مانده لا را با تخفیف و تعدیل هایی اروپایی می داند. چون اهل آفریقای جنوبی است و زبان اش هم اروپایی – انگلیسی – است.

دوم: انسان ها (یا همان آریایی ها) کیسه ی سیب زمینی اند. همه دم پسا (درهم و یکدست) اند. بدون تفاوت ها و تعلق های طبقاتی همه مثل هم اند. خوب و بد، دارا و ندار، تئوریک و غیر تئوریک، سرمایه دار و کارگر ندارند. چون همه آریایی و بنابراین انسان اند. سوم: از آنجا که تفکر شاملو غیر علمی و برخوردش با مسائل احساسی است، بخشی از همین آریایی ها را هم هر کجا صلاح بداند – یعنی هر کجا آنها احساسات روشنفکرانه اش را جریحه دار کنند – از دم تیغ می گذارند. این بخش عمدتاً شامل عوام و کسانی می شود که به «‌گاو گند چال دهان »‌ معروف اند. و شاملو با آنها اصلاً میانه ی خوبی ندارد. مرز بندی میان انسان ها و در حقیقت انسان ستیزی شاملو در شعر «‌جخ امروز از مادر نزاده ام»‌ عریان تر است:

«‌اعراب فریب ام دادند/ برج موریانه را به دستان پرپینه ی خویش برایشان در گشودم/ مرا و همه گان را بر نطع سیاه نشاندند/ و گردن زدند/ …./ خوش بینی برادرت ترکان را آواز داد/ تو را و مرا گردن زدند.»‌

آیا در شأن یک روشنفکر – که ادعاهایی هم دارد- هست که تاریخ را اینگونه ساده لوحانه تفسیر کند؟ از انسان اندیشه مند بعید است که رویدادهای تاریخی را تا حد فریب دادن و فریب خوردن تنزل دهد. شاملو، از تاریخ، تحلیل مشخص علمی ندارد. کدام ترکان، در چه تاریخی، با چه بهانه ای و به کدام علت آن دیگران – و نه من و تو را – گردن زدند؟ کدام درک تاریخی – مگر درک ساده انگارانه ی غیر علمی – به ما می گوید: امروز، بعد از صدها سال، کسانی را که زنده اند، و از آنان که مرده اند جز نامی بر خود ندارند، به بهانه ی این که نیاکان شان ستمگر و متجاوز بوده اند به جای آن مرده گان پوسیده در گورستان تاریخ، در محضر دادگاه بیاوریم و محاکمه کنیم. زیرا که نام عرب و ترک بر خود دارند. پیش از عرب ها، چه کسانی مزدکیان را گردن زدند؟ و به چه دلیل؟ وقتی شاملو سخن از ترک و عرب می گوید منظورش غیر از این نیست که مرده و زنده را با هم محکوم کند. منظوری جز اشاعه ی کینه و نفرت قومی و ملی ندارد و اصلاً چه جای مطرح کردن مسائل قومی – قبیله ای است در زمانی که انسان بودن مطرح است، نه تعلق به این یا آن حدود جغرافیایی. چطور برای روشنفکران (یعنی انسان های برتر، به اعتقاد شاملو) مرز جغرافیایی وجود ندارد .و روشنفکران جهان را نمی توان به جوخه های پیرامونی و متروپل یا شمال و جنوب تقسیم کرد و آن ها هر کجا باشند پسر خاله و دختر خاله ی همدیگرند (شاملو مصاحبه با آدینه)، اما بقیه ی انسان ها را می توان و باید به عرب و فارس و ترک و هندی و …. تقسیم کرد، و اینان دشمنان تاریخی همدیگرند؟ و این به جز فاشیسم چه معنی می دهد؟

شاملو، پیرانه سر از احساسات عوامانه ی دیگران سوء استفاده می کند و فاشیسم را ترویج می کند. تحریک احساسات ساده لوحانه علیه بخشی از بشریت معنایی جز فاشیسم ندارد. اما خیال تان راحت باشد، تنها ترک ها و عرب ها نیستند که شاملو دوست شان ندارد. عوام خودی هم هیچ گاه از کینه ی شاعر در امان نبوده اند. او به هر بهانه ای نیش زهری خود را حواله ی مردمی می کند که از حضورشان در تاریخ و بر روی زمین شرم سار است: اینها دیگر ترک و عرب و چنگیزی نیستند که مورد اهانت قرار می گیرند و برده گان نادان و غلتک رانان بی هدف توصیف می شوند، مردم همین جامعه اند: این ژیغ ژیغ سینه در، دیگر/ آواز آن غلتک بی افسار نیز نیست/ که خود از نخست اش باور نمی داشتم/ غلتک کج پیچ اکنون/ در هم شکننده ی برده گانی شده است/ که روزی با چشمان بربسته/ به حرکت/ نیروی اش داده اند. »‌ شعر این صدا: مدایع بی صله –

آیا حقیقتاً مردم برده گان بی اراده ی غلتک بی افساری به نام انقلاب اند، یا اینکه…؟! کدام روشنفکر چپ تعریف شاملو از انقلاب را قبول دارد؟ کدام روشنفکر چپ چنین تعریفی از انقلاب دارد؟

و یا کرگوشان و کوران در این شعر:

«‌کدام است دست آورد این همه راه؟ ]عمر شاعر[ / کرگوشان را به چاووشی، ترانه ئی خواندن/ و کوران را به ره آورد/ عروسکانی رنگین از کول بار وصله بر وصله برآوردن؟/ »‌ شعر توازی رد ممتد دو چرخ….. مدایح بی صله.

با چنین خصوصیاتی، شاملو نمی تواند یک شاعر نیمایی باشد. جهان بینی او رودروی جهان بینی نیما ایستاده است.