نظری

مارکس: پیروزی و اسطوره

الكس كالی‌نیكوس

روزبه آقاجری

این نوشته در فوریه‌ی 1999 در نشریه‌ی Socialist Review به چاپ رسیده است. از ترجمه‌اش یك دو سالی می‌گذرد. در بازترجمه‌ی آن فهمیدم نادرستی‌ها و بدفهمی‌هایی در ترجمه‌ی اولی راه یافته بوده است كه در این بازترجمه تصحیح شدند. این بازترجمه، دقتِ نظریِ راضی‌كننده‌ای دارد.

در بیش‌ترِ سال‌هایِ دهه‌ی نودِ میلادی درست مانندِ سگی مرده با او برخورد می‌كردند؛ كارل ماركس بابِ روز نبود. از سالِ گذشته یا چیزی در همین حدود، مفسرانِ نشریه‌هایِ پرنفوذی مانندِ Financial times و New yorker  مقاله‌هایی را در تأییدِ پیوستگی و پیوندِ اندیشه‌ی ماركس با وضعیتِ كنونیِ جهان منتشر كرده ‌اند. كم پیش می‌آید كه هفته‌ای بگذرد و صفحه‌های اقتصادیِ Guardian ارجاعی به نقدِ ماركس از سرمایه‌داری نداشته باشند.

در واقع بیل كلینتون با گفتن این كه: ”اقتصاد اینه، ابله!“ احیایِ دوباره‌ی آوازه‌ی ماركس را بیان می‌کند. تا جهانِ سرمایه‌داری در نیمه‌ی نخستِ دهه‌ی 1990 كام‌یاب می‌نمود، ماركس ناپذیرفتنی بود. اما اكنون كه اقتصادِ جهانی گرفتارِ دشواری‌هایِ هردم‌فزاینده است، دست‌آوردهایِ او بارِ دیگر به كار گرفته می‌شوند.

این بازگشت به مارکس به شیوه‌هایی متفاوت‌تر از آن‌چه به چشم می‌آید، انجام می‌گیرد. به‌رغمِ احترام و توجهِ بیش‌تری كه اکنون نسبت به او دارند، محتوایِ اندیشه‌اش هم‌چنان به‌شدت نادیده گرفته می‌شود. ویكتور كیگان [مفسرِ] Guardian در آغازِ ژانویه نوشت كه یکی از آن گفت‌وگوهایِ دونفره با مارکس را می‌پسندد اما موقعِ استدلال‌کردن، افزود: ”آن‌چه ماركس را به‌واقع شگفت‌زده می‌كند، انعطاف‌پذیریِ سیستمِ بازار است كه به نظر می‌آید از هر بحرانی جان به در برده است“.

در واقع چنین ارجاعِ موهنی بر دستگاهی از اسطوره‌هایِ ریشه‌دار درباره‌ی سرشتِ اندیشه‌ی ماركس قرار گرفته است. هیچ‌یك از این [اسطوره‌]ها تازه نیستند ـ بسیاری از آن‌ها را نخستین منتقدانِ ماركس، یك سده پیش، فرمول‌بندی کرده ‌اند.‌ آن‌ [اسطوره‌]ها را نظامِ آموزشی و رسانه‌هایِ توده‌ای، به‌ویژه در سطحی بالاتر و بسیار پیچیده‌تر، جاودانه کرده اند. آن‌ها همان‌گونه كه گفتم اسطوره ‌اند ـ یعنی كژنماییِ محتوایِ واقعیِ اندیشه‌ی ماركس. در این نوشته به پنج‌تا از سفت‌وسخت‌ترین‌هاشان اشاره می‌کنم…

اسطوره‌ی یكم: دركِ ویكتوریایی از طبقه

از مانیفستِ حزبِ كمونیست به بعد، ماركس، جامعه‌ی سرمایه‌دار را به‌مثابه‌ی [جامعه‌ای] بخش‌شده به اقلیتِ كوچكی از سرمایه‌داران كه همه‌ی قدرتِ اقتصادی را در دست دارند و اكثریتِ بزرگی از كارگران كه سیستم متكی بر كارِ آنان است، شرح داده است. اما جامعه‌شناسانِ بنام می‌گویند كه جامعه‌ی كنونی با چنین تصویری هماهنگ نیست: بسیاری از مردم به جایِ این‌كه در كارخانه‌هایِ ویكتوریایی رنج ببرند، دستِ كم در كشورهایی مانندِ بریتانیا، در طبقه‌ی متوسط به كارهایِ یقه‌سفیدی در صنایعِ خدماتی می‌پردازند.

این نقد بر بدفهمیِ درست‌وحسابیِ دركِ ماركس از طبقه قرار دارد. برایِ او طبقه با شكلِ زند‌گی یا كارِ یك شخص و یا حتا درآمدش تعریف نمی‌شود. موقعیتِ طبقاتیِ یك فرد را ربط‌وبستِ او با ابزارهایِ تولید تعیین می‌كند. بدونِ منابعِ تولید ـ زمین، ساختمان‌ها و ماشین‌آلات ـ هیچ فعالیتِ اقتصادی‌ای صورت نمی‌گیرد. كارگران به هیچ‌یك از منابعِ تولید ـ ‌جز به نیرویِ كارشان یا توانِ کاری‌شان ـ دست‌رسی ندارند. آن‌ها باید برایِ زند‌گی‌كردن نیرویِ كارِشان را به سرمایه‌دارها كه ثروت، امكانِ كنترلِ ابزارِ تولید را به‌شان داده، بفروشند. این‌كه موقعیتِ ضعیفِ چانه‌زنیِ كارگران به كارفرمایان ربط دارد به این معنی‌ست كه آن‌ها نیرویِ كارِشان را در شرایطی نا‌دلخواه می‌فروشند. آن‌ها زیرِ كنترلِ سفت‌وسختِ مدیران و كارفرمایان، در عوضِ مزدی كه به كارفرماها امكان می‌دهد از كارِ آن‌ها سود درآورند، كار می‌كنند.

طبقه برایِ ماركس یك رابطه‌ی اجتماعی هم هست. بنا بر این تعریف شما كارگر اید؛ چه در سوپرماركت، چه در بیمارستان یا كارخانه. می‌توانید كارِ یقه‌سفیدی انجام دهید یا  به انجامِ خدمات كمك كنید ـ چه با آموزشِ كودكان، چه با سِروكردنِ یك همبرگر ـ تا آن‌جا كه یك كالایِ مادی باشد. بنا بر این تعریف، اكثریتِ بزرگی از نیرویِ كارِ كشورهایی مانندِ بریتانیا كارگر اند ـ و در واقع نظرسنجی‌ها هم نشان می‌دهند كه به‌رغمِ ناامیدیِ جامعه‌شناس‌ها، لحظه‌به‌لحظه، شمارِ بیش‌تری خودشان را جزوِ طبقه‌ی كارگر می‌انگارند.

اسطوره‌ی دوم: قانونِ آهنینِ مزدها

ماركس هم‌چنین متهم است باور داشته كه طبقه‌ی كارگر در روندِ پیش‌رفتِ سرمایه‌داری لحظه‌به‌لحظه تهی‌دست‌تر و بی‌چیزتر می‌شود. این، همان چیزی‌ست كه گاهی پیش‌بینیِ او درباره‌ی ”فلاكتِ فزاینده“ی توده‌ها خوانده می‌شود. اما حالا كه مزدهایِ واقعی در كشورهایِ پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری، از بیش از صد سالِ گذشته تا همین حالا، در ‌واقع در حالِ افزوده‌شدن ‌اند، آن‌چه ماركس می‌گوید بی‌شك نادرست از آب در آمده است.

این، كژنماییِ حیرت‌انگیزِ اندیشه‌ی ماركس است. ”قانونِ آهنینِ مزدها“ به این معنی كه مزدهایِ واقعی نمی‌توانند از حدِ برآوردنِ حدِاقلِ محضِ معیشتِ مادی [حدِاقلِ نیازِ مادی] بر آیند، یكی از جزم‌هایِ بنیادیِ علمِ اقتصادِ درست‌آیینِ طرف‌دارِ سرمایه‌داری در سده‌ی نوزدهم است. بر پایه‌ی نظریه‌ی جمعیتِ توماس مالتوس است كه گفته می‌شود جمعیت سریع‌تر از تولیدِ خوراك افزایش می‌یابد. هر گونه افزایشِ مزدها بیش‌تر از حدِ معیشت، بر اساسِ این نظریه، به رشدِ جمعیت و تهی‌دست و بی‌چیزشدنِ توده[ی مردم] می‌انجامد.

ماركس بدونِ تن‌دادن به این نظریه، نیرومندانه بر ضدِ آن مبارزه كرد و در پیِ واداركردنِ سوسیالیست‌ها به نپذیرفتنِ آن بود. در مزدها، قیمت و سود بحثِ یكی از پیروانِ سوسیالیستِ اتوپیایی، رابرت اُوِن، را كه می‌گوید ”قانونِ آهنینِ مزدها“ به این معنی‌ست كه اتحادیه‌ها هرگز نمی‌توانند شرایطِ كارگران را بهبود دهند، به چالش می‌كشد. ماركس نشان داد كه سهم‌بندیِ تولید میانِ كار و سرمایه به هم‌ترازی و موازنه‌ی قدرت میانِ این دو بخش و بنابراین به مبارزه‌ی طبقاتی بستگی دارد.

درست این است كه بگوییم ماركس [تفاوتِ] میانِ فقرِ مطلق و فقرِ نسبی را برجسته كرده است. مزدهایِ واقعی افزوده می‌شوند اما سهمی كه كارگر در یك زمانِ مشخص از كارِ خود در تولید به دست آورده است، در مقایسه با سهمی كه كارفرمایان به شكلِ سود به دست می‌آورند، بسیار كم‌تر است. اگر كارِ كارگران مولدتر شود، استانداردهایِ زند‌گی‌شان افزایش می‌یابد اما باز هم از گرده‌ی آن‌هاست كه كارِ بیش‌تری كشیده می‌شود چرا كه [به همان نسبت] كارفرمایان هم می‌خواهند سودِ بیش‌تری به دست بیاورند.

ماركس هم‌چنین دلیل می‌آوَرد كه حتا در برابرِ رِفُرم‌هایی كه اتحادیه‌ها قادر به انجامِ آن‌های اند، نیز محدودیت‌هایی وجود دارد. كنترلِ كارفرمایان بر تولید به این معنا است كه آن‌ها می‌توانند با اخراجِ كارگران، قدرتِ چانه‌زنی‌شان را از میان ببرند. این است آن‌چه در هنگامه‌ی ركود پیش می‌آید. بیش‌ترِ نیروهایِ بی‌كار به كارگرانی بدل می‌شوند كه به شغل‌هایی با مزدهایی پایین‌تر و شرایطِ كاریِ بدتر گردن می‌نهند. در 25سالِ گذشته‌ی بحران‌هایِ اقتصادی، مزدهایِ واقعی در ایالاتِ متحد امریكا، ثروتمندترین كشورِ جهان، به شكلِ معناداری پایین آمده‌اند. این، به‌روشنی اشاره دارد به این‌كه ماركس بر چیزی نادرست پای نفشرده است.

اسطوره‌ی سوم: ناگزیریِ درهم‌شكستگیِ اقتصادی

منتقدان می‌گویند، آیا ماركس ادعا نكرده است كه سرمایه‌داری به‌ناگزیر زیرِ اثر و پیامدِ ناهم‌سازی‌ها و تضادهایِ اقتصادی‌اش در هم شكسته خواهد شد؟ و چون هیچ سرمایه‌داری از جای‌اش تكان هم نخورده است، آیا یك بارِ دیگر ثابت نمی‌شود كه ماركس اشتباه كرده است؟

ماركس در واقع در كارِ بزرگ‌اش، سرمایه است كه نظریه‌ای را در بابِ بحرانِ اقتصادی بسط می‌دهد. بسیار پیش‌تر از مینارد كینزِ اقتصاددان، ماركس این ایده را كه یك اقتصادِ بازارِ به‌درستی سازمان‌دهی‌شده به‌ناگزیر به تعادلی در همه‌ی منابعِ به‌طورِ كامل به‌كار رفته (مصرف‌شده) دست می‌یابد، ویران كرد؛ [ایده‌ای كه] هنوز هم اصلِ بنیادیِ جریانِ غالبِ علمِ اقتصاد است و امروزه آن را گوردُن بروْن تویِ بوق و كرنا كرده است. او هم‌چنین نشان داد كه دستِ نیروهایی در عمق ریشه‌دوانده در كار است كه سرمایه‌داری این‌گونه در بحران فرو می‌رود.

مهم‌ترینِ این‌ها، گرایشِ نرخِ سود به پایین‌آمدن است. نرخِ سود ـ آن‌چه از سرمایه‌گذاریِ سرمایه‌دارها به آن‌ها بر می‌گردد ـ سنجه‌ی پایه‌ایِ كام‌یابی در یك اقتصاد سرمایه‌دارانه است. اما كارفرمایان طبقه‌ای در درون تكه‌تكه ‌اند ـ آن‌ها با یك‌دیگر رقابت می‌كنند و هر كس در پیِ سهمِ بزرگ‌تری از سودهایی‌ست كه از كارِ كارگران بیرون كشیده می‌شود.

سرمایه‌دارانِ یكّه (منفرد) در روش‌هایِ بهبودیافته‌ی تولید سرمایه‌گذاری می‌كنند تا سهمِ بزرگ‌تری از بازار را به دست آورند. رقیبان‌شان هم برایِ زنده‌ماندن وادار می‌شوند از آن‌ها تقلید كنند. به این سبب، سرمایه‌گذاری ـ به‌ویژه در ماشین‌آلات ـ با شتابِ بیش‌تری رشد می‌كند تا در نیرویِ كار. اما كارِ كارگران سرچشمه‌ی سود است. بدین‌گونه انباشتِ سود بسیار آرام‌تر از انباشتِ سرمایه‌گذاری رشد می‌كند و در نتیجه، نرخِ سود پایین می‌آید. هنگامی كه در همه‌جا نرخِ سود از سطحِ مشخصی پایین‌تر آمد، سرمایه‌گذاریِ جدید متوقف می‌شود و اقتصاد در بحران فرو می‌رود.

این، تنها، گرایشِ نرخِ سود به پایین‌آمدن است. ماركس ”تأثیراتِ خنثاكننده“ای را نیز كه سببِ برگشتنِ نرخِ سود به سطحِ تراز می‌شوند، فهرست می‌كند. او می‌گوید: ”همان تأثیرات كه گرایشی را در نرخِ كلیِ سود به پایین‌آمدن به وجود می‌آورند، خنثاكننده‌هایی را راه می‌اندازند و جلوی این پایین‌آمدن را می‌گیرند، آن را كُند و به‌شكلِ محدود فلج می‌كنند“. مهم‌ترینِ این [خنثاكننده‌ها] خودِ بحران‌های اند.

در هنگامه‌ی بحران‌هایِ اقتصادی، شركت‌ها ورشكسته می‌شوند و به دارایی‌های‌شان یامفت چوبِ حراج می‌زنند. این، مقدارِ كلیِ سرمایه را در اقتصاد كاهش می‌دهد. در همان زمان، همان‌جور كه داریم می‌بینیم، كارگران زیرِ تازیانه‌ی بی‌كاری وادار می‌شوند به بهره‌كشی‌ای بزرگ‌تر تن ‌دهند. این فشارها كمك می‌كنند تا نرخِ سود به آن ترازی برگردد كه سرمایه‌گذاری و بنابراین رشد بتوانند دوباره از سر گرفته شوند.

ازاین‌رو، همان‌جور كه ماركس گفته: ”بحران‌های مداوم وجود ندارند“. افت‌وخیزهایِ نرخِ سود، سرمایه‌داری را میانِ چرخه‌ای از شكوفایی و ركود راه می‌برد؛ چرخه‌ای كه ماركس از جمله نخستین تحلیلگران‌اش بود. فازهایِ پایین‌رونده در این ”چرخه‌ی سوداگری“ رنج و عذابی بزرگ را برایِ كارگران در پی دارند. هنگامی كه سیستم در بحران غوطه می‌خورد، مبارزه‌ی طبقاتی، تلخی و تندوتیزیِ بیش‌تری پیدا می‌كند. به واسطه‌ی همین قطبی‌شد‌گی‌ است كه می‌توان به برآمدنِ طبقه‌ی كارگری امیدوار بود كه از نظرِ سیاسی، در واژگونیِ سرمایه‌داری استوار باشد. با این‌همه، این به معنایِ آن نیست كه سرمایه‌داری از نظرِ اقتصادی در مرزِ فروپاشی است.

اسطوره‌ی چهارم: جبرباوریِ اقتصادی

این كژنماییِ نظریه‌ی اقتصادیِ ماركس از برداشتِ نادرستِ بزرگ‌تری از اندیشه‌ی او سرچشمه می‌گیرد. بسیار پیش آمده كه ماركس را به‌مثابه‌ی یك جبرباورِ اقتصادی به تصویر بكشند؛ كسی كه باور دارد دگرگونیِ تاریخی، پیامدِ ناگزیرِ رشد و تكاملِ نیروهایِ تولیدی است و به‌طورِ خاص، متهم است به این باور كه سوسیالیسم، ناگزیر (حتمی‌الوقوع) است.

بی‌شك جریانی در سنتِ ماركسیستی وجود دارد كه می‌گوید تاریخ بر پایه‌ی قانون‌هایِ ناگزیرِ اقتصادی پیش می‌رود ـ به‌ویژه در میانِ حزب‌هایِ سوسیالیستی كه به بین‌المللِ دومِ شكل‌گرفته پس از مرگِ ماركس پیوسته بودند.

به‌رغمِ فرمول‌بندی‌هایِ گاه‌به‌گاهیِ ماركس كه معطوف به پشتیبانی از چنین دیدگاهی است، هسته‌ی بنیادیِ اندیشه‌ی او چیزِ دیگری‌ست. ”انسان‌ها تاریخ‌شان را می‌سازند اما نه تحتِ اوضاع‌واحوالی كه خود برمی‌گزینند بلكه در شرایطِ داده‌شده و به‌ارث‌رسیده‌ای كه مستقیماً با آن روبه‌رو می‌شوند“. او می‌گوید كه انسان‌ها در واقع به شرایطِ مادی‌شان محدود اند اما این محدودیت‌ها آن‌ها را از برگزیدن و نوآوری باز نمی‌دارد.

در جایی دیگر ماركس در مانیفستِ حزبِ كمونیست می‌گوید كه هر بحرانِ بزرگِ جامعه‌ی طبقاتی ”یا به نوسازیِ انقلابیِ جامعه در سطحِ كلان یا به نابودیِ كلیِ طبقه‌هایِ درستیزباهم می‌انجامد“. به سخنِ دیگر، بحران‌ها بیش از آن‌كه نتیجه‌ها و پیامدهایِ ازپیش‌تعیین‌شده را نمود دهند، جای‌گزین‌هایی را پیشِ رو می‌گذارند.

شكلِ واكنشِ كارگران به یك ركودِ اقتصادیِ بزرگ تنها به وضعیتِ مادی‌شان وابسته نیست بلكه به قدرتِ سازمان‌دهیِ جمعی‌شان، به ایدئولوژی‌هایِ متفاوتی كه در آن‌ها نفوذ دارند و به آن حزب‌هایِ سیاسی كه در رهبریِ آن‌ها دست دارند نیز وابسته است.

ماركس میانِ پایه‌ی اقتصادیِ جامعه و روساخت‌هایِ سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیك فرق می‌گذارد. او [پایه‌ی اقتصادیِ جامعه] را به‌مثابه‌ی ”بنیادِ واقعیِ“ زند‌گیِ اجتماعی باز نموده است. اما آن به این معنی نیست كه ـ همان‌گونه كه منتقدان‌اش ادعا كرده‌اند ـ روساخت را به‌مثابه‌ی چیزی بی‌ربط در نظر می‌گیرد. بر عكس، در دوره‌هایِ بحران، آن‌چه در روساخت ـ یعنی آن‌جا كه ”انسان‌ها به آن ناسازگاری پی می‌برند و كار اش را یك‌سره می‌كنند“ ـ پیش می‌آید، اهمیت و نقشی سرنوشت‌ساز در تعیین‌كردنِ نتیجه‌ها و پیامدها دارد‌.

اسطوره‌ی پنجم: سوسیالیسمِ دولتی

در آخر، می‌گویند كه از نظرِ ماركس، سوسیالیسم، دولتی تمامیت‌گرا است كه كنترلِ اقتصاد را در دست می‌گیرد و زند‌گیِ هر كسی را حتا در كوچك‌ترین مسائل تنظیم می‌كند و این‌كه فروپاشی دولت‌هایِ استالینیست در پایانِ دهه‌ی 1980 پیامدِ مستقیمِ كاستی و نارساییِ دركِ ماركس از آینده بود. باز هم، این كژنماییِ تام‌وتمامِ نگرشِ واقعیِ ماركس است. او ایده‌ی سوسیالیسمِ دولتی را چونان تناقضی در واژه‌ها در نظر می‌گرفت. او نوشت: ”آزادی دربردارنده‌ی دگرگون‌شدنِ دولت است از ارگانی سوار و چیره بر جامعه به زیردست و وابسته‌ی آن“.

در نوشته‌هایش درباره‌ی فرانسه رشدوگسترشِ دولتِ بوروكراتیكِ متمركزشده را كه در جامعه از سودهایِ سرمایه پروار می‌شد، به نقد كشیده است. او رك‌وپوست‌كنده به كمونِ پاریسِ 1871 به‌مثابه‌ی ”انقلابی در برابرِ خودِ دولت“ خوش‌آمد می‌گوید. او كارگرانِ پاریس را به‌خاطرِ ازهم‌پاشاندنِ دم‌ودستگاهِ دولتِ بوروكراتیك و جای‌گزینیِ آن با نهاد‌هایِ جمهوری‌ای زیرِ كنترلِ مستقیم و دموكراتیك‌شان می‌ستاید.

ماركس تأكید می‌كرد كه سوسیالیسم نمی‌تواند به‌وسیله‌ی چند نخبه‌ی روشن‌فكر تحمیل شود. ”خودرهاییِ طبقه‌ی كارگر است آن فرایندی كه در آن، مردمِ عادی با سازمان‌دهی‌ای دموكراتیك، با پس‌گرفتنِ قدرت از اقلیتِ سرمایه‌دارهایِ بهره‌كش خود را می‌رهانند“. جامعه‌هایِ استالینیستی با تمركزِ بی‌اندازه‌ی قدرت در رأس، در تضاد با دریافتِ ماركس از سوسیالیسم بودند.

این است دلیلِ این كه چرا فروپاشیِ این جامعه‌ها، اندیشه‌ی ماركس را به شكست نكشانده است. هم‌چنان كه هر قدر نابرابری‌ها و بی‌خردی‌هایِ ویژه‌ی جامعه‌هایِ سرمایه‌سالارِ لیبرال كه تا امروز بر جهان چیره بوده ‌است، بیش‌تر و بیش‌تر آشكار می‌شوند، بیش‌تر فهمیده می‌شود كه اكنون، زمانِ برگشتن به ماركس است ـ نه ماركسِ اسطوره‌هایِ ردشده در این‌جا بلكه ماركسِ حقیقی، با نقدهایِ ژرف‌كاوانه‌اش از سیستمِ موجود و بینشِ جای‌گزین‌اش: رهایی‌‌بخشیِ انسان.

http://www.rsadvis.mihanblog.com/post/17

سدویس